اخلاص


بعضی وقتا دیدی وقت نداری یا کم فرصت میکنی به کار خاصی برسی، اما وقعا بهش علاقه داری و اگر فرصت کنی از جون مایه میزاری که کار رو به نحو احسن انجام بدی...بعد نتیجه کارت که مشخص میشه، همه فکر میکنن که تو خیلی براش وقت گذاشتی اما خودت میدونی که این طور نیست.

میدونی چرا؟ چون خالصانه و از ته دل کار کردی. حالا اگه نیت الهی باشه نتیجه ای که میگیری خیلی بهتره میدونی چرا؟

شهید همت جوابشو داده:

"برای اینکه لطف و رحمت و آمرزش خداوند شامل حال ما شود، باید اخلاص باشد[داشته  باشیم]"

یعنی اگر برای دنیا خالص باشیم یک بهره ای می بریم و اگر برای حضرت حق خالص باشیم بهره ای فزونتر.

شهید، برای ما هم دعا بکن - خاطره ای از شهید خرازی

با قایق گشت می زدیم . چند روزی بود عراقی ها راه به راه کمین می زدند. به مان. سر یک آب راه، قایق حسین پیچید رو به رویمان . ایستادیم و حال و احوال . پرسید « چه خبر؟ » - آره حسین آقا .

چند روز بود قایق خراب شده بود. خیلی وضعیت ناجوری بود. حالا که درست شده، مجبوریم صبح تا عصر گشت بزنیم. مراقب بچه ها باشیم. عصر که می شه ، می پریم پایین ، صبحونه و ناهار وشام رو یک جا می خوریم. » پرسید « پس کی نماز می خونی؟ » گفتم « همون عصری.» گفت « بیخود.» بعد هم وادارمان کرد پیاده شویم. همان جا لب آب ایستادیم، نماز خواندیم.

منبع: آوینی

خط مقدم امروز

ما كه در فلان گوشه‌ى سازمان مشغول كار هستيم، دايم بايد آن شغل را جدى بگيريم و به آن برسيم؛ آن را همان كار مهمى بدانيم كه به ما محول شده است؛ خودمان را در آن شغل بسازيم؛ نبايد فكر كنيم كه حالا ديگر مثلاً چند سال است كه در فلان شهر مشغول اين كارها هستيم؛ نه، واقعاً چه فرقى مى‌كند؟ در جبهه به يكى مى‌گويند سر برانكار را بگير و مجروحان را ببر؛ به يكى مى‌گويند آر.پى.جى بزن؛ به يكى مى‌گويند برو نگاه كن، هر وقت ديدى كسى مى‌آيد، ما را خبر كن.

بنابراين، هركسى كارى مى‌كند. چنانچه هر كدام اين كار را نكردند، جبهه شكست خواهد خورد. نمى‌شود ما بگوييم اين هم كار شد كه به دست ما داده‌اند؛ برو مجروحان را بردار حمل كن! در حقيقت، اهميت حمل مجروح در جاى خود، كمتر از زدن آر.پى.جى كه نيست. 

در جمهورى اسلامى، هر جا كه قرار گرفته‌ايد، همان‌جا را مركز دنيا بدانيد و آگاه باشيد كه همه‌ى كارها به شما متوجه است. 


منبع: بیانات مقام معظم رهبری در دیدار مسئولان سازمان تبلیغات اسلامی - 70/7/5

یک هفته یا یک عمر

http://ts2.mm.bing.net/th?id=H.4535705684085237&pid=1.7


دوباره دلم هوای جبهه ها کرده است.جبهه ای که نمایش نبرد میان حق و باطل بود.

در هفته دفاع مقدس هستیم. یک بازه زمانی که مفاهیم و نمادهای بخصوصی را به یاد مردم می اندازد.

باز هم نمایشگاه دفاع مقدس، بازهم بوی خاک و خاکریز، بازهم یاد امام و شهدا... این ها برای چه، معنی دفاع می دهند آن هم از نوع مقدسش... آیا صرفا اعتقادشان این بود؟ آیا ملیت برایشان مهم بود؟ از نظر استراتژیک دارای اهمیت بود؟ سرمایه های ملی از دست می رفت؟..... نه شاید شاخص چیز دیگری وجود داشت. اینها که مستقلا مقدس نیستند که قابل دفاع باشند. برای مومن چیزی قابل دفاع است که حق باشد.

حق آمد و باطل نابود شد*...

دفاع مقدس تا پایان عمر ادامه خواهد داشت همانطور که عاشورا تا ابد خواهد بود و این همان حقی است که برگردن باطل افتاده است که به یاری خدا روزی آن را خفه خواهد کرد.

الحمدالله رب العالمین - اللهم عجل لولیک الفرج


* وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ﴿آیه 81 سوره اسرا

ای شهید...

شهید...

دستانم کوتاه است از شهادت... اما لااقل تو که هستی

خدا هستو خاطرات هستو امام هست.

تورا به رسم زیبای شهادت میشناسم... رسم تو رسم ولایی است، راه تو راه خدایی است

راهی که حق با آن است، چشم مولامان به آن است.

شاید با نگاه تو، نگاهم را به شاهراه شهادت بسپارم

پس دریغم مدار... ای شهید


فلیتوکل علی الله

پیدا شدن شهید با توسل به امام رضا علیه السلام

آن روز صبح، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند، توسلى پيدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گريه مى كرديم. در ميان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر. ديگر داشتيم نااميد مى شديم. خورشيد مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرين بيل ها كه در زمين فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهيد را از خاك در آورديم. روزى اى بود كه آن روز نصيبمان شده بود. شهيدى آرام خفته به خاك. يكى از جيب هاى پيراهن نظامى اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايى و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و ناباورى، ديديم كه يك آينه كوچك، كه پشت آن تصويرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آينه هايى كه در مشهد، اطراف ضريح مطهر مى فروشند. گريه مان درآمد. همه اشك مى ريختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسايى اش فهميديم نامش «سيد رضا» است. شور و حال عجيبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترين چيزى بود.

شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ اين مسئله را دريابند. مادر بدون اينكه اطلاعى از اين امر داشته باشد، گفت:

«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».

از خاطرات برادران تفحص

دلتنگ

بسم الله

ممنونم ازت برای اینکه شهادت رو دوست دارم

همین که یادم بیاد این علاقه.... فکرمو آزاد میکنه

دنیا برای امثال شهدا دنیا نیست... میدان نبرده, نبرد حق و باطل. اگر اون موقع دشمن جلو چشممون بود الان دشمن جاییکه توی چشم نباشه... چون میدونه هنوز شهید زنده است

الان نوبت ماست... از خدا چشمی میخوام که باهاش حق و باطل رو ببینم و کورکنم چشم کسی رو که توی چشم نبودنش حتی به دوستی هامون لطمه زده.

خدایا این چشمو به همه چشمایی که این مطلبو خوند عطا کن....آمبن

یا منتهی الرجایا...

طلاق مادر شهید به دلیل شهادت پسرش!

مادر شهید محمد منصوری گفت: اربعین محمد كه تمام شد، شوهرم گفت: تو پسرم را فرستادی رفت. حالا خودت هم برو!

مادر شهید محمد منصوری در گفت‌و گو با مشرق، نكاتی از حیات كوتاه این شهید را به روایت مادرش خواندیم. همان گونه كه در بخش پیشین اشاره شد، محمد تنها فرزند ذكور خانواده و بسیار مورد علاقه پدرش بود. محمد از پدرش خواست كه برای ادای تكلیف شرعی به جبهه برود اما زمانی كه متوجه معذورات ایشان شد، خود به خطوط مقدم جبهه شتافت. شهادت تک پسر خانواده برای پدرش بسیار سنگین بود و واكنش نامتعارفی را از سوی وی به دنبال داشت. در دومین و آخرین بخش از این مصاحبه، با اثرات شهادت محمد بر خانواده و نكات دیگری از حیات مادر ایشان آشنا می شوید.

*قبل از شهادت محمد خواب دیدم یكی از بچه‌هایم تصادف كرده و یک گونی پر از دست و پا برایم آوردند. پرسیدم چرا این را برای من آوردید؟ گفتند باید به شما بدهیم. بعد از دیدن این خواب گفتم خدا به خیر كند. وقتی هم محمد را آوردند بدنش سر و دست نداشت و تكه‌تكه بود.

*محمد در عملیات والفجر 4 شهید شد.برایم تعریف كردند وقتی سنگر درست می‌كردند یك توپ به آن جا اصابت می‌كند و شهید می شود. یادم هست در نامه‌اش می‌نوشت به همراه بچه‌ها برای شناسایی می‌رود چون جثه كوچكی داشت و زرنگ بود.

*روز 23 فروردین، من داشتم ظرف می‌شستم. ساعت 10 صبح بود كه یكهو حال بدی بهم دست داد و توی دلم خالی شد. ظرف‌ها را گذاشتم زمین و ناخودآگاه رفتم سر آلبوم عكس محمد و گریه كردم. خوب یادم هست كه گفتم یا امام رضا(ع)! تو را به جواد عزیزت قسم می‌دهم اگر محمد من شهید شد جنازه‌اش مشخص باشد و گمنام نشود، من طاقت سرگردانی ندارم. من را چشم‌انتظار نگذار. بعدا "عیسی شیركوند" یكی از دوستانش كه موقع شهادت محمد آن جا بوده تعریف كرد اگر محمد شب به شهادت می رسید گمنام می‌شد چون با اصابت توپ، پلاكش به همراه سرش پریده بود.

ادامه نوشته