هدیه ام را پس فرستادی
گفتی گلت را نمی خواهم
خودت و عشقت را می خواهم
هدیه ام را پس فرستادی
گفتی گلت را نمی خواهم
خودت و عشقت را می خواهم
برای تسکین درد هایم
خاطراتی می نوشتم
از روزی می ترسم که
خاطره ها
تمام شوند و جای خود را
به نقطه ای تو خالی بدهند
تکه ای از قلبت باید بیشتر
تحمل کنم
چرا که قلب من اسیری دیگر دارد
خون مرا تا آخر نوشید
شاید این ها در کل
یک توهمی است که با خودم همراه کردم
توهمی از تو ست
شاید ریز این ریل قطار
ریل قطاری که من و تو ساختیم
قطاری بیاید و مرا به آغوش مرگ راهنمایی کند
هر چند در دست مرگ ره سپار شدن
در آغوش روح و جسم تو زیاد هم تلخ نیست
بلکه رضایت بخش تر هم می شود
پایانی تلخ تر ، سخت تر و غمگین تر
از آنچه که فکرش را بکنی
پایانی زیباتر و غمگین تر
پر از احساس ، پر از زجر
زجری برای من و تو
آخرش که چه ؟
آخری تلخ ، مبهم
و.......
تا تو را در آن مه غلیظ ببینم
مه ای که وجود ما را فرا گرفته
قلبمان را تیره و تار کرد
قلبی که روشنی اش به روشنی
ماهی که در شب می درخشید
قلبی که ....
می توان گفت عشق
می توان گفت دوست داشتن
همه را می توان در تو خلاصه کرد
دنیا را از این تیرگی مبهم نجات دهی
کاش می شد لبخندی می زدی که
دنیا را زیر و رو می کرد
مثل زیر و ور کردن
آن سوی دنیا و این سوی دنیا
مثل رسیدن من و تو به یکدیگر
تا تو از اینجا نروی
آخر هنوز با تو حرف دارم
خورشید قشنگم
بخار نفسم شیشه ی قلبم را کدر کرد
آمدم چیزی بگویم دوباره بخار نفسم
قلبم را کدر کرد این کار بارهاوبار تکرار شد
سرانجام هیچ کس دیگر در آن راه نیافت
به جز..........
اما باور نکردم
بعد از آن که نیامدی کم کم داشت باورم می شد
تازه به نیامدنت عادت کرده بودم
اما پس از سالها دیدمت
دیدم رو ابر ها برایم دست تکان می دهی
ابری پاره که تو روی آن ایستادی
تو آمدی باگل های رز مشکی در دست
تو آمدی ولی بر سر قبرم آمدی
قبری که با گل های رز مشکی تو تزئین شده بود
زندگی زبیایی که تو در آن هستی
تو بخشی از آنی ، بخشی بزرگ
ولی وقتی چشمانم را باز می کنم
هنگامی که روی تخت بیمارستان چشمانم را باز می کنم
تو نگران در کنار من ایستادی ولی در آغوش شخص دیگری هستی
گفتی : " زمانی بر می گردانم که پیش من باز گردی "
گفتم : " اگر باز نگردم چه ؟ "
گفتی: " در انتظارت خواهم ماند . "
که آفتاب نرود
تا من با سایه ات صحبت کنم
آخر سایه ات از خودت مهربان تر است
آب صورت مرا در خودش حل کرد
دیگر نمی توانم تو را ببینم
تو بودی این لحظه ، این لحظه ی زیبا
همیشه به یادم می ماند
ولی تو آن لحظه را خراب کردی
چون زیبا ترین را جا گذاشتی و به بد ترین روی آوردی
اما تو تنها با یک جمله می توانی تنهایی را برای من راحت کنی
اگر آن جمله را بگویی و بروی تنهایی برام مشکل نخواهد بود
آن جمله این گونه نوشته می شود
" باز خواهم گشت "
ابر ها تصویر تورا برایم یاد آور می کنند
شکل تو ، عشق تو و زمان دیدار تو با من
این لحظه تا ابدیت همراهی ام خواهد کرد
آن زمان در آسمان ها پیش فرشته ها بود
سرانجامش چه شد ؟
سوختم و ساختم
چون تو هرگز به آن نیامدی
مردم چون نیامدی
سال های سال انتظارت را کشیدم
سرانجام آمدی
چه شد؟
تو با کسی دیگر ظاهر شدی
سرنوشت من و تو ست
سرنوشتی که من تو خودمان تعیئنش میکنیم
خیال یعنی رسیدن به تو
و
واقعیت یعنی در حسرت تو بودن
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
و رهایش کردم
همانند کبوتری که از قفس آزاد شده
و در دل آسمان روی ابر ها پرسه می زند
حکایت من حکایت آن کبوتر است
به عشق ، به پیمان ، به زندگی واقعی
اما..............
این ها خیالات من برای رسیدن به توست
چه لغت ترسناکی
تنهایی زجر بدون تو ست
همیشه تنها به آسمان خیره می شوم
که یک وقت تو بیایی و من نباشم
زندگی من با تو خیالیست
دوست دارم پشت پنچره ی اتاقم منتظرت باشم
منتظرت تا ابد
وقتی به آسمان نگاه کردم تو را دیدم
فرشته ای که داشت نام مرا با ابرها ی آسمان می نوشت
او نوشت : زندگی با ابرها بدون تو ترسناک است
عشقم را کجا بردی
گفت :
به زندانی که آن را زندان حسرت می نامند
با ناراحتی تمام گفتم :
چرا ؟
گفت :
چون بای دقدر ماهی که برای تو بود را می دانستی