دو شب ساعت هایی حدود 2 یا 3 از صدای دعوای دو تا
گربه روی پشت بوم همسایمون بیدار می شدم. من توی یه آپارتمان چهار طبقه ، طبقه دوم
زندگی می کنم و خونه ی همسایه ای که می گم توی کوچه ی قبلی هست یه خونه ی ویلایی
یه طبقه با سقف بلند.
روز سوم وقتی صدای میوی گربه رو شنیدم که خیلی با
ناراحتی ناله می کرد از پنجره آشپزخونه به بیرون نگاه کردم. یه گربه ی خاکستری
نسبتا چاق با یه دم بزرگ بود به هیکلش نمی خورد اینقدر ناله های عاجزانه بکنه.
تمام روز رو نشست و زل زد به حیاط همسایه بغلی.
در کمال تعجب، شب هم نشسته بود و توی این باد و
سرما از جاش تکون نخورد. روز بعد و روز بعد هم همینطور گذشت. دیگه نگران شده بودم
یه نگرانی واقعی و دلسوزانه. (من از گربه تا سرحد مرگ می ترسم. تمام خوابهای
وحشتناکم، خواب دیدن گربه است.)
تصمیم گرفتم زنگ همسایه های آپارتمان کناری و
بزنم فکر کردم شاید بچه اش افتاده اون پائین و نمی تونه بیاد بالا. ناله های
عاجزانه تمام روز ادامه داشت.
روز سوم یه ماهی از فریزر رو توی ماکرو گرم کردم
و انداختم براش. منتظر شدم ببینم برای اون چیزی که اینقدر بیقرارش کرده و توی حیاط
همسایه هست، می ندازه، ننداخت و همه ی
غذاش رو خورد.
شب یه باد شدید می اومد، اونقدر که گربه هه یه
مدت می یومد می نشست و حیاط همسایه رو نگاه می کرد و ناله میکرد و بعد می رفت کنار
دیوار پناه می گرفت تا گرم شه. دنبال یه ملافه گشتم تا براش پرت کنم. پیدا نکردم.
تمام شب به همین صورت گذشت. از ته دل براش غصه می خوردم و دلم می خواست براش گریه
کنم. توی دلم می گفتم آخه خدا چرااااا؟؟؟ یه حیوون بی زبون . چیکارش کنم؟؟؟؟؟
روز چهارم (اگه از شب دعواهاشون شروع کنم می شه
روز ششم) ساعت 7 از صدای ناله ی خیلی کم و خفیف بیدار شدم با توجه به طوفان شب قبل
نگران دویدم طرف پنجره. فکر کردم بی جون شده و داره می میره.
چییییییییییییییییی دیدم!!!!!!!!!!
حدس بزنید بعد برید خط بعد......
داشت جفتگیری می کرد. سریع پنجره رو بستم. قلبم
به شدت می زد. حسم توی اون لحظه این بود که به احساسم تجاوز شده . از ته دل می خواستم
گربه ی ماده نازا باشه و زحمت گربه نره به باد بره.
سه ساعت بعد صدای ناله ی گربه ای رو شنیدم که
انگار داشت به پهلوش یه چیزی می خورد مثل یه نوزاد ناله می کرد . ناله هاش شبیه به
جیغ کشیدن بود. اول فکر کردم هنوز دارن جفتگیری می کنن. ولی وقتی نیم ساعت صدای
ناله کم نشد. دوباره رفتم کنار پنچره.
پنجره رو که باز کردم. یه نگاه به بالا کرد و
فرار کرد. گربه ی ماده بود.از پاهاش که تا نیمه سفید و زرد بود شناختمش. از نره
خبری نبود. تمام اون روز همین وضع و داشتم. روز بعد هم همینطور بود. این یکی تمام
پشت بوم بزرگ رو راه می رفت و انگار دنبال یکی می گشت و جیغ کشان ناله می کرد. دلم
برای این یکی نمی سوخت. یه بار که به بالا نگاه کرد تو چشاش نگاه کردم و گفتم می
خواست گول نخوری. آخه گربه نره رفتتتتتتتتتتتتته بود که رفته بود. روز سوم هم ناله
کرد و دو روزه که از گربه ماده هم خبری نیست.
این ها رو گفتم که بگم . موجود نر، در هر شکل و
اندازه ای یه موجود نره. فقط همین.
قانون اول: اوضاع گربه ها از ما آدمها خیلی بهتره
انگار. 6 شبانه روز توی سرما و گرما منتظر نشستن خیلی نوبره. خدائیش کدوم مردی این
کار رو می کنه؟؟؟؟
قانون دوم: عکس العمل گربه ی ماده با زن ها برابر
بود. یه مدت دنبال کسی که بهشون ابراز عشق کرده
و رفته ،می گردن و آه و ناله راه می ندازن. و از اول نمی خوان قبول کنن که
همه چیز دروغ بوده.