اين شد دو بار

* ماشين رو پارك كردم تو كوچه ي نزديك بانك. موبايل و با عابر بانك رو برداشتم ، كيفم رو روي صندلي گذاشتم و دويدم طرف بانك . هميشه چند قدم كه از ماشين دور ميشم دزدگير رو مي زنم. يه مدته دزدگيره قاطي كرده، يعني وقتي قفله، نشون ميده بازه يا برعكس. اينجور وقتا براي اطمينان دوباره دكمه اش رو ميزنم تا خيالم راحت شه. امروز يه لحظه شك كردم كه قفل شد يا نه؟؟؟ ولي چون عجله داشتم، امتحانش نكردم.وقتي برگشتم، ديدم يه ٢٠٦ صندوقدار مي خواد پشت ماشينم پارك كنه ولي جاش كمه و نمي تونه. خواستم به راننده حالي كنم زياد عقب و جلو نره، من الان حركت ميكنم براي همين از دور دزدگير رو زدم. چشمم به جاي ماشين خودم به ماشين اون آقاهه بود. رسيدم به ماشين ديدم درا قفله. با خودم گفتم: ديدي درا همه ي اين مدت باز بوده و دزدگير لعنتي اشتباه نشون ميداده، سريع از پشت شيشه به صندلي نگاه كردم و ديدم كيفم نيست، يه جيغ كشيدم و عقب عقب رفتم. تمام تنم دااااغ شد. دستام يخ كرد.(فشارم كه مي افته دست و پام بخخخخخ مي كنه).

يهو چشمم افتاد به قفل فرمون.

 اين كه ماشين من نبود.

حالا راننده ي اون يكي ماشين با هول ميپرسيد چي شده خانووووم؟؟؟؟!!!!!. روم نميشد نگاش كنم . يه لبخند ژكوند تحويلش دادم و رفتم درب ماشين جلويي رو باز كردم و نشستم اصلا هم دور و بر رو نگاه نميكردم. خب همه داشتن من و نگاه ميكردن. اين اتفاقا تويه چند ثانيه افتاد ولي تا قلبم از كف پام بياد سرجاش يه ربعي طول كشيد.

شااااا دوماد

اولين بار ٢٠ سالم بود، سر مست و بيخيال در حال رقصيدن و خنديدن بودم كه دوماد وارد شد و يه چيزي توي دلم ريخت. تو يه لحظه فهميدم بزرگ شدم. دلم خواست من عروسِ دومادي باشم كه دوستش دارم. از اون روز به بعد هر عروسي كه رفتم بغض مي كردم كه چرا عشق من نبايد دوماد آينده ي من باشه. تاااا روزي كه خودم شدم عروس خانوم، هييييييچ حسي نداشتم، (نه يه حس ترس و نارضايتي داشتم).براي ٦ سال هر جا (چه مجالس، چه توي خيابون) عروس و دوماد مي ديدم، ته دلم و غم مي گرفت و فكر ميكردم؛ طفليها خودشون و بدبخت كردن.

ولي بعد ازجداييم دوباره همون احساس شادي از ديدن عروس و دوماد، بهم دست ميده اما اون بغضِ عميق تر شده چون هيچ وقت ديگه نميشه من عروسه دومادي باشم كه اين همه سال دوستش داشتم.

پي١: معلومه از يه مجلس برگشتم وبا خودم اين موقع شب درگيرم؟؟؟ 

پي ٢: نظرتون چيه يه چند تا ديگه عروس و دوماد بنوسم تا تعداد لغتهاي اين پست با تعداد عروس و دومادايي كه نوشتم برابر شه[ خنده]


من و تختم

شب اول بعد از مرگم، دلم بييييي نهايت براي تختم تنگ ميشه. اين يكي از اون انگشت شمار مواردي ئه كه بهش ايمان دارم.

تنهاااا كسي كه اين روزها آغوشش رو برام باز ميكنه همين تختمه. منم اروم بهش ميگم؛ آخ جووون باز من و تو خوواب

دست بوسی

من مهر ماه به دنیا اومدم و بعد از تحقیقات زیادی خودم انجام دادم. فهمیدم اکثر ادمها فصلی رو که توش به دنیا اومدن از بقیه ی فصلها بیشتر دوست دارن. حالا نه اینکه من بهار و تابستون رو دوست نداشته باشم.

ولی از عمق وجودم هوای ابری و گرفته رو دوست دارم . یعنی صبح که بیدار می شم و می بینم هوا گرفته اس یه لبخند می زنم و می گم مرسی. مشکل از اونجا شروع می شه که همه ی دوستام بچه های متولد بهار و تابستونن. اونوقت من این حس فوق العاده ام و نمی تونم با کسی تقسیم کنم. البته که منم مثل همه ی آدم ها بهار رو آفتابی و ابری و ملایم می خوام . ولی از پائیز و زمستون آفتابی و گرم متتتنفففرم.

حالا فکر کنید چه حاااااالی داشتم امروز. اونم بعد از چند روز آفتابی و گررررم. صبح که پنجره رو باز کردم از ته ته ته دلم خندیدم. (این و نوشتم تا یادم بمونه چه حس قشنگی داشتم امروز).

درب پارکینگ و که باز کردم فهمیدم رانندگی کردن خیلی اشتباهه. ولی مگه قلبم به مغزم گوش می داد. می خواستم مثل پرنده ها پرواز کنم. ماشین و با سختی بیرون آوردم و خدا رو شکر به خیر و سلامتی رفتم سرکارم و برگشتم. (هر چند که چند بار بد جور سر خوردم و چند بار هم ترمز گرفته نشد و خدا رحم کرد حسااابی).

یه روزهایی که حالم بده و دلم گرفته است یا وقتهایی که کارهام گره می خوره و دستم از زمین و آسمون کوتاه می شه. خدا رو صدا می کنم و می گم : خدا خونه ات کجاست ؟من و تو زمین تنها گذاشتی که چی؟ چی می شد یه جای مشخصی داشتی و من می اومدم و می نشستم تا جوابم و بدی. اینقدر اونجا می موندم تا بفهمم جواب می دی یا نه؟؟ (این و توی چند تا پست دیگه هم نوشته بودم). اممممممممممما

اما امروز برای اولین بار یه حس دیگه ای داشتم. صبح و برف و موزیک ملایم و گرمای ماشین و خوندن با صدای بلند با خواننده ی مورد علاقه ام و ... یهو یاد بهنام افتادم. یاد روزهایی که اجازه نداشتم توی خیابون بخندم. اجازه نداشتم توی ماشین که نشستم به ماشین های اطراف نگاه کنم. اجازه نداشتم رژ- لب بزنم. آرزوی محال بود که بخوام با یه خواننده- بخونم. یا با شنیدن یه موسیقی حس و حالم عوض شه. اوووووووووووه نوشتنش هم سخته. خلاصه یاد بهنام افتادم و بازم می گم برای اولین بار -گفتم خدا خونه ات کجاست؟ می خوام بیام دست بوست. می خوام بیام و کنارت زانو بزنم و بگم خیییلی عزیزی بده دستت و ببوسم.


دقیقه ی نود

داغووووووووووووووووونم.

دلم یه خدا می خواد.. یه خدا که سر بزنگا برسه و باشه.. نه خدای دقیقه نودی..

دلم یه نور می خواد.. یه نشونه..

من صبورم اما...

چه روزهای خوبی روزهایی که برای نمره ی کم گرفتن از یه امتحان.. باید می گفتم این نیز بگذرد.

کاش نگذشته بود.

حالا اما... این نیز هست.. تحمل کن..

دلم یه آرامش می خواد.. یه از همه چی بیخبری.. یه سکوت و سکون.. دلم یه خدا می خواد

یک اشتباه ساده

دو شب ساعت هایی حدود 2 یا 3 از صدای دعوای دو تا گربه روی پشت بوم همسایمون بیدار می شدم. من توی یه آپارتمان چهار طبقه ، طبقه دوم زندگی می کنم و خونه ی همسایه ای که می گم توی کوچه ی قبلی هست یه خونه ی ویلایی یه طبقه با سقف بلند.

روز سوم وقتی صدای میوی گربه رو شنیدم که خیلی با ناراحتی ناله می کرد از پنجره آشپزخونه به بیرون نگاه کردم. یه گربه ی خاکستری نسبتا چاق با یه دم بزرگ بود به هیکلش نمی خورد اینقدر ناله های عاجزانه بکنه. تمام روز رو نشست و زل زد به حیاط همسایه بغلی.

در کمال تعجب، شب هم نشسته بود و توی این باد و سرما از جاش تکون نخورد. روز بعد و روز بعد هم همینطور گذشت. دیگه نگران شده بودم یه نگرانی واقعی و دلسوزانه. (من از گربه تا سرحد مرگ می ترسم. تمام خوابهای وحشتناکم، خواب دیدن گربه است.)

تصمیم گرفتم زنگ همسایه های آپارتمان کناری و بزنم فکر کردم شاید بچه اش افتاده اون پائین و نمی تونه بیاد بالا. ناله های عاجزانه تمام روز ادامه داشت.

روز سوم یه ماهی از فریزر رو توی ماکرو گرم کردم و انداختم براش. منتظر شدم ببینم برای اون چیزی که اینقدر بیقرارش کرده و توی حیاط همسایه  هست، می ندازه، ننداخت و همه ی غذاش رو خورد.

شب یه باد شدید می اومد، اونقدر که گربه هه یه مدت می یومد می نشست و حیاط همسایه رو نگاه می کرد و ناله میکرد و بعد می رفت کنار دیوار پناه می گرفت تا گرم شه. دنبال یه ملافه گشتم تا براش پرت کنم. پیدا نکردم. تمام شب به همین صورت گذشت. از ته دل براش غصه می خوردم و دلم می خواست براش گریه کنم. توی دلم می گفتم آخه خدا چرااااا؟؟؟ یه حیوون بی زبون . چیکارش کنم؟؟؟؟؟

روز چهارم (اگه از شب دعواهاشون شروع کنم می شه روز ششم) ساعت 7 از صدای ناله ی خیلی کم و خفیف بیدار شدم با توجه به طوفان شب قبل نگران دویدم طرف پنجره. فکر کردم بی جون شده و داره می میره.

چییییییییییییییییی دیدم!!!!!!!!!!

حدس بزنید بعد برید خط بعد......

 

داشت جفتگیری می کرد. سریع پنجره رو بستم. قلبم به شدت می زد. حسم توی اون لحظه این بود که به احساسم تجاوز شده . از ته دل می خواستم گربه ی ماده نازا باشه و زحمت گربه نره به باد بره.

سه ساعت بعد صدای ناله ی گربه ای رو شنیدم که انگار داشت به پهلوش یه چیزی می خورد مثل یه نوزاد ناله می کرد . ناله هاش شبیه به جیغ کشیدن بود. اول فکر کردم هنوز دارن جفتگیری می کنن. ولی وقتی نیم ساعت صدای ناله کم نشد. دوباره رفتم کنار پنچره.

پنجره رو که باز کردم. یه نگاه به بالا کرد و فرار کرد. گربه ی ماده بود.از پاهاش که تا نیمه سفید و زرد بود شناختمش. از نره خبری نبود. تمام اون روز همین وضع و داشتم. روز بعد هم همینطور بود. این یکی تمام پشت بوم بزرگ رو راه می رفت و انگار دنبال یکی می گشت و جیغ کشان ناله می کرد. دلم برای این یکی نمی سوخت. یه بار که به بالا نگاه کرد تو چشاش نگاه کردم و گفتم می خواست گول نخوری. آخه گربه نره رفتتتتتتتتتتتتته بود که رفته بود. روز سوم هم ناله کرد و دو روزه که از گربه ماده هم خبری نیست.

این ها رو گفتم که بگم . موجود نر، در هر شکل و اندازه ای یه موجود نره. فقط همین.

قانون اول: اوضاع گربه ها از ما آدمها خیلی بهتره انگار. 6 شبانه روز توی سرما و گرما منتظر نشستن خیلی نوبره. خدائیش کدوم مردی این کار رو می کنه؟؟؟؟

قانون دوم: عکس العمل گربه ی ماده با زن ها برابر بود. یه مدت دنبال کسی که بهشون ابراز عشق کرده  و رفته ،می گردن و آه و ناله راه می ندازن. و از اول نمی خوان قبول کنن که همه چیز دروغ بوده.

آن مرد آمد


ادامه نوشته

...


ادامه نوشته

...


ادامه نوشته

....


ادامه نوشته