حس پنهان
دمدمای غروب بود.خیلی تنها بودم، دلم گرفته بود، دیگه خورشید هم داشت
تنهام میذاشت...دوست داشتم یکی کنار باشه.محکم بغلش کنم، بذاره رو
شونه هاش اشک بریزم... تو همین فکرا بودم که یک دفعه صدایی به گوشم
رسید...میشنیدم که میگفت:تو تنها نیستی! من که با تو ام. دور وبرم رو
نگاه کردم کسی اونجا نبود! در کلبه رو باز کردم اما بیرون هم کسی
نبود...تو این جنگل بزرگ که کسی زندگی نمیکرد! این کلبه ی کوچک رو
هم کسی نمی شناخت! برگشتم...روی کنده ی پیری که جلوی در کلبه
بود نشستم ،داشتم منظره ی یکدست و سفید جنگل رو نگاه میکردم که
یک دفعه پرنده ای رو دیدم که انگار دنبال غذا میگشت!چه امیدی!تو این
برف؟! به کلبه رفتم و کمی از باقیمونده ی غذای ظهر رو براش آوردم و روی
برف ها پخش کردم...پرنده سریع اونا رو دید و به سراغشون اومد...انگار
منتظر بود...همین طور که پرنده کوچولو مشغول بود ،ناگهان دوباره اون
صدا... :"تو تنها نیستی من که با تو ام!" آری ...فهمیدم...!!! اون صدای
همون کسی بود که پرنده رو تو این روز برفی تنها نذاشت...
خوب بود؟؟؟؟راستی نویسنده ی این داستان کوتاه خودم هستم.پس
نظرتون رو حتما بگید...