بیشتر از هرروز دلتنگتم ...........


                             کوتاهی زمان را وقتی فهمیدم

                              که در کنارت بودم 

                              و طولانی بودن آن را

                               وقتی فهمیدم که

                                در انتظارت بودم

                                 حالا که دلتنگتم

                                  زمان ایستاده

                                   به یاد مادر عزیزم

هميشه زندگي از يه جاي شيرين شروع ميشه از اون جايي كه تا چشم باز ميكني ميبيني صبح شده بابا داره آماده ميشه بره سركار آجي و داداشت مثل خودت دارن آماده ميشن برن مدرسه داداش كوچيكه مثل هميشه خوابه مامان هم طبق معمول داره واسه هركدوم از ما نون پنير ميگيره تا بريم مدرسه هركدوم از ما ميريم مدرسه ظهر كه شد به خونه كه ميايم مامان بازهم منتظر ماست كه سفره ناهاروبچينه لذت دور هم بودن موقعي حس ميشه كه همه سر يه سفره باشيم كه باعشق و يه خانواده كامل غذا بخوريم اينا همه يه مقدمه ست . مقدمه ي زندگي من (ادامه دارد)

هميشه زندگي از يه جاي شيرين شروع ميشه از اون جايي كه تا چشم باز ميكني ميبيني صبح شده بابا داره آماده ميشه بره سركار آجي و داداشت مثل خودت دارن آماده ميشن برن مدرسه داداش كوچيكه مثل هميشه خوابه مامان هم طبق معمول داره واسه هركدوم از ما نون پنير ميگيره تا بريم مدرسه هركدوم از ما ميريم مدرسه ظهر كه شد به خونه كه ميايم مامان بازهم منتظر ماست كه سفره ناهاروبچينه لذت دور هم بودن موقعي حس ميشه كه همه سر يه سفره باشيم كه باعشق و يه خانواده كامل غذا بخوريم اينا همه يه مقدمه ست . مقدمه ي زندگي من (ادامه دارد)

قراربود بيام پست بذارم قراربود باكلي تفاوت بيام اما انگار خوشي ب من نيومده يكم تير عروسيم بود قرارشد من و همسرم باهم مديريت و وبلاگ و بعهده بگيريم و كلي پست جالب بذاريم _ اما متاسفانه مادرم تصادف كرد و ب رحمت خدارفت از همتون ميخوام براي شادي روحش دعا كنيد

سلام دوستاي عزيزم فقط خواستم بگم به يادتون هستم چون باگوشي اين پست و گذاشتم نتونستم واستون نظربذارم كامنت هاتون روخوندم مرسي از همه دوستاي گلم دنبال ي فرصتم كه بتونم جواب نظرهاتون وبدم :-*

دلم برای همه شما تنگ میشه ...

سلام دوستای وبلاگی عزیزم دیگه نمیتونم زیاد نت بیام و شاید ماهی یک بار یک پست جدید بذارم ولی فراموشتون نمیکنم هر وقت به وبلاگم بیام براتون نظر میذارم و منتظر کامنت های شما هستم (دوستتون دارم )

منتظر پست های جدیدم باشید با کلی تغییر میام

دلم کمی بچگی میخواهد ...

من زنم پشت این نقاب زنانگی

دلم کمی بچگی میخواهد

دلم آغوش مهربان و گرم میخواهد

که خود را در آن پنهان کنم

و کودکانه گریه کنم 

روز زن مبارک

به سلامتی مادرایی که فقط میبخشن

دوستت دارم مادر عزیزم

رفتنی ها همیشه رفتنی اند ...

سلام دوستای عزیزم من مدتی نیستم فقط برام دعا کنید

"هی فلانی!  زندگی شاید همین باشد

"هی فلانی!  زندگی شاید همین باشد

یک فریبِ ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او  و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد.

 

آه!...آه! امّا

او چرا این را نمی داند، که در اینجا

من دلم تنگ ست. یک ذرّه ست؟

شاتقی هم آدمست، ای داد برمن، داد!

ای فغان! فریاد!

من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند؟

که من بیچاره هم در سینه دل دارم.

که دل من هم دل ست آخر؟

سنگ و آهن نیست.

او چرا این قدر از من غافل ست آخر؟

آه، آه، ای کاش


خانـــــه ی مادربـــــــزرگ دیـــــگر هــــزارتا قصــــــه نــــــــدارد ... !!!

بازهـــــــم عــــید آمــــد ...              

بازهــــــم سال جدید آمـــــد

سال جـــــدید با روزهـــای تـــــکراری

عشـــــق هـــــمان اســـــت

خــــــدا هــــــمان اســـــت

آدم هـــــمان اســـــت

حتـــی غــــم هـــــمان اســــت

ســـعی میکنیم خـــوب نــما باشـــیم

نقــــش خوبــــها را بـــازی میـــکنیم

بازیـــگری را برای خودمـــان بازی میـــکنیم

اشــــک هـــر سال را اشک شوق نام میکنیم

دیـــگر پدربزرگ نیست که لای قران را باز کنیم

عید خود را با بوسه ی پدربزرگ آغاز کنیم

دیگر مادربزرگ نای تبریک گفتن ندارد

این ما هستیم که باید جای آنها را پرکنیم

چــــادر گل دارم بـــرایم کوچــــک شــــده 

اما نقش مادربزرگ را بازی میکنم ...

خانه ی مادربزرگ دیگر رنگ شادی ندارد ...

خانه ی مادربزرگ دیگر هزارتا قصه ندارد ...

فقط ورثه ای دارد که قصه نمــــیدانند ...

قصه را می کـــارند و حیله برمیدارند ...