بیشتر از هرروز دلتنگتم ...........
کوتاهی زمان را وقتی فهمیدم
که در کنارت بودم
و طولانی بودن آن را
وقتی فهمیدم که
در انتظارت بودم
حالا که دلتنگتم
زمان ایستاده
به یاد مادر عزیزم
کوتاهی زمان را وقتی فهمیدم
که در کنارت بودم
و طولانی بودن آن را
وقتی فهمیدم که
در انتظارت بودم
حالا که دلتنگتم
زمان ایستاده
به یاد مادر عزیزم
منتظر پست های جدیدم باشید با کلی تغییر میام
من زنم پشت این نقاب زنانگی
دلم کمی بچگی میخواهد
دلم آغوش مهربان و گرم میخواهد
که خود را در آن پنهان کنم
و کودکانه گریه کنم
روز زن مبارک
به سلامتی مادرایی که فقط میبخشن
دوستت دارم مادر عزیزم
"هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریبِ ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.
آه!...آه! امّا
او چرا این را نمی داند، که در اینجا
من دلم تنگ ست. یک ذرّه ست؟
شاتقی هم آدمست، ای داد برمن، داد!
ای فغان! فریاد!
من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند؟
که من بیچاره هم در سینه دل دارم.
که دل من هم دل ست آخر؟
سنگ و آهن نیست.
او چرا این قدر از من غافل ست آخر؟
آه، آه، ای کاش

بازهـــــــم عــــید آمــــد ...
بازهــــــم سال جدید آمـــــد
سال جـــــدید با روزهـــای تـــــکراری
عشـــــق هـــــمان اســـــت
خــــــدا هــــــمان اســـــت
آدم هـــــمان اســـــت
حتـــی غــــم هـــــمان اســــت
ســـعی میکنیم خـــوب نــما باشـــیم
نقــــش خوبــــها را بـــازی میـــکنیم
بازیـــگری را برای خودمـــان بازی میـــکنیم
اشــــک هـــر سال را اشک شوق نام میکنیم
دیـــگر پدربزرگ نیست که لای قران را باز کنیم
عید خود را با بوسه ی پدربزرگ آغاز کنیم
دیگر مادربزرگ نای تبریک گفتن ندارد
این ما هستیم که باید جای آنها را پرکنیم
چــــادر گل دارم بـــرایم کوچــــک شــــده
اما نقش مادربزرگ را بازی میکنم ...
خانه ی مادربزرگ دیگر رنگ شادی ندارد ...
خانه ی مادربزرگ دیگر هزارتا قصه ندارد ...
فقط ورثه ای دارد که قصه نمــــیدانند ...
قصه را می کـــارند و حیله برمیدارند ...