سلام خدای مهربان من

سلام خدا.

خدای مهربان من مرا ببخش.

مرا ببخش که شکوه کردم. مرا برای دل کوچکم ببخش.

در تمام روز هایی که بر من گذشت و زبان به شکوه گشوده بودم تو مرا می دیدی و صدایم را می شنیدی. در تمام روز هایی که فکر میکردم مرا به حال خود رها کرده ای تو حرف هایم را می شنیدی و حواست به درد های دلم بود.

مهربان خدای خوب من این روزها نعمت بر من تمام کرده ای و به جبران تمام خستگی ها و تنهایی هایم نعمت بزرگی به من بخشیده ای. نعمتی که پس از گذشت روز ها به نعمت بودنش پی پرده ام.

می بینی خدای من؟ حتی وقتی نعمتی بر من ارزانی میکنی در همان لحظه قادر به درک نعمت بودنش نیستم.

پروردگار من به چشمانم بینایی ببخش و مرا از ظلمت دلم نجات بده.

یاری ام کن تا قدر شناس نعمت هایت باشم و مرا برای تمام لحظات نا سپاسی ام ببخش.

دلم را به یادت آرام کن و قانعم کن به نعمتی که عطا فرموده ای....


امضا: بنده ی کوچکت منصوره

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

آمدم ای شاه پناهم بده

امروز ساعت دو مسافر مشهد می شوم. دلم را برداشته ام، در پارچه ی سفیدی پیچیده ام و برای پابوسی آماده اش کرده ام.

تمام تار و پود وجودم تشنه ی زیارت است.

خدایا در های دلم را باز کن...

می خواهم این روزها فقط دریچه باشم



دلم یک روستا میخواهد

یک کوچه باغ

یک جوی آب باریک و زلال

و آدمهایی که دوستشان داشته باشم و صادقانه دوستم داشته باشند

دلم گرمای یک اجاق را میخواهد

آرامش چای آتشی خوردن در فنجان سفالی و آرام گرفتن در آغوش یاری که میدانی دل پاکش برای نفس های تو می تپد و قدر قلب بکرو عاشقت را می داند

این روزها بیش از هر چیز مشتاق محبتم و سادگی

دلم برای ادمیت و خود اصیل تنگ شده است...

آه پروردگار من


 16 آذر 91

امضا: منصوره


وقتی که تو نیستی دنیا چیزی کم دارد

این را چشمان خیسم به من میگوید

تپش های قلبم

بی قراری های مداومم

و عطر تنت بر لباسی که هنوز آن را نشسته ام...


آخرین روز آبان ساعت صفر

امضا: منصوره

چند قاشق ماه

 

درون قوری بلوری ذهنم می ریزم

و با سمفونی ستاره ها



کنار دلتنگی ام نشسته ام

و از پاییز رفتنت


که هنوز طعم تو را دارد


چای سبز می نوشم


دانیال رحمانیان

برگی از دفتر خاطرات من

شش سال پیش زیر برگه ای که اهداف زندگی ام را اولویت بندی کرده بودم این متن را نوشته بودم


دیگر نمیخواهم صخره ای باشم در کنار تو

بلکه میخواهم دریایی باشم که به دریایی دیگر می پیوندد...

میخواهم اقیانوس شوم

میخواهم اقیانوسی شوم مهربان ،برای تمام صخره های تنهای دنیا

که حتی

گدازه های سوزان آتشفشان های زیر اقیانوس را هم

در میان دستان مهربانش پرورش دهد....


آبان 85

برگی از دفتر خاطرات من

پرده بالا رفت و دیدم هست و نیست                                راست اینجا دیدنی ها دیدنی است

نمیدونم چرا یاد کویتی پور افتادم.کاست غریبانه اش رو بارها و بارها توی راه جنوب گوش دادم.دلم یاد جنوب کرده یاد شلمچه،هر وقت وارد شلمچه شدم دلم بی پرده تربن دل دنیا بوده و امروز هم دلم همون حالو هوا رو داره.کاش شلمچه بودم.سرمو روی خاک میگذاشتم ،سیم های خار دار رو میگرفتم و رو به کربلا نماز میخوندم.اونوقت من بودمو خاک،من بودمو باد و باد بودو من بودمو خدا.

دلم هوای سکوت کرده ،یه سکوت ناب از اون سکوتهایی که فقط تویی و خدا و دلت.از اون سکوتایی که هیچ واسطه ای بین تو و خدا نیست.

دلم هوای سکوت کرده،از جنس اون سکوتایی که لب دریا وقتی با خودت تنها میشی و به وسعت بی کرانش نگاه میکنی سراغت میاد.سکوت.تو و خدا.اوج حس بودن.اوج لمس بودن اوج خدا.

دلم سکوت میخواد .سکوتی از جنس پنجره فولاد،یه سکوت طلایی ،یه سکوت که تو اوج هیاهو به خوبی لمسش میکنی ،یه سکوت از جنس اون امیدی که با شوق به پنجره ها و خدای پنجره ها داری.

دلم سکوت میخواد.یه سکوت از جنس تنها قدم زدن روی برگهای زرد پاییز.سکوتی که با وجود خش خش تک تک برگهای زیر پات حسش میکنی.یه سکوت از جنس اتصال و پیوند.

دلم یه حیاط میخواد،یه رختخواب یه شب مهتاب.یه شب تابستونی پر عطش.دوست دارم توی سکوت به ماه نگاه کنم در حالی که بوی نم درختان باغچه به مشام میرسه.دلم تنگ شده برای سبزی چیدن توی یه سکوت.یه سکوت دخترانه ،یه سکوت مادرانه با آوازی زیر لب.

دلم تنگ شده برای سکوت زیر آفتاب نشستن و موهای حنایی شرابی رنگ رو شانه زدن.

دلم تنگ شده برای سکوت راه مدرسه وقتی تنها بر میگشتم و در سکوت خودم رو شانه به شانه ی آرزوهام تصور میکردم...


90/10/21

نیمکت جلوی دانشکده


همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد 

 زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد 

سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد

 که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

 مرنج از بیش و کم ، چشم از شراب این و آن بردار

 که این ساقی به قدر "تشنگی" پیمانه می سازد

 مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

 به من گفت ای بیایان گرد غربت! کیستی ؟ گفتم :

پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

 مگو شرط دوام دوستی دوری ست٬ باور کن

همین یک اشتباه از آشنا  بیگانه می سازد

چه نمایش باشکوهی است آتش بازی ستاره ها در چشمت

گاهی اوقات دلت پر میکشه برای لحظه هایی که هیچ وقت نبوده.گاهی اوقات دلت پر میکشه برای لحظه هایی که دیگه نیست.گاهی اوقات اینقدر همه جا هستی که وقت نمیکنی کنار خودت بشینی و یک استکان چای گرم با طعم خدا و غزل بنوشی.گاهی اوقات اینقدر دلت برای دیگران میتپه که فراموش میکنی خودت هم دل داری.دلی که نیاز داره هواشو داشته باشی،دلی که گاهی عجیب تنگ و بی قرار میشه تا بهت یه چیزهایی رو بفهمونه.

بهش گوش کن.صداشو نشنیده نگیر .شاید فردایی نباشه.گاهی اوقات دلت پر میکشه برای دیدن آسمون .این اسمون نه.اون آسمونی که تو دوران نوجوونیت وقتی کلبه ی تابستانی شب رو از رادیو میشنیدی نگاهش میکردی.دلت پرمیکشه برای یک لحظه درک آسمون با تمام عظمتش.

خداجون کمکم کن تا باز هم اون لحظه های ناب رو درک کنم