دلم تنگه

تصورهای باطل نقش زد آینده ما را

به تصویری مجازی خط کشید آیینه ما را

رفاقتها،محبتها چرا زیبا سرابی بود

گذشته لحظه‌های عشق ما آشفته خوابی بود

غرورم را لباست می‌کنم،باز التماست می‌کنم

تا وقت دیدار

دو چشمم فرش پایت می‌کنم،جانم فدایت می‌کنم

من را میازار،من را میازار

برای خنده‌هایت بر من و بر اشک خونینم دلم تنگه

برای سر نهادن‌های تو بر دوش و بالینم دلم تنگه

برای با تو بودن‌ها دلم تنگه،نفس با تو کشیدنها دلم تنگه

تصورهای باطل نقش زد آینده ما را

به تصویری مجازی خط کشید آیینه ما را

رفاقتها،محبتها چرا زیبا سرابی بود

گذشته لحظه‌های عشق ما آشفته خوابی بود

غرورم را لباست می‌کنم،باز التماست می‌کنم

تا وقت دیدار

دو چشمم فرش پایت می‌کنم،جانم فدایت می‌کنم

من را میازار،من را میازار

شکستنهای قلب پرغرورم،تحمل‌کردن روح صبورم

شمردن‌های تکرار شب و روز،غم شب‌تلخی و تنهایی روز

برای آن دو چشم کهربایی،که آتش زد مرا با بی‌وفایی

برای بوسه هنگام دیدار،وداع تلخ آن با چشم نم‌دار

شکسته قلب من بشکستی و از من نپرسیدی

دل بسوزنده آهم بدیدی و هرگز نترسیدی

هنوزم آسمانم را فقط تنها تو خورشیدی

کشانیدی به ویرانی مرا از غم تو پاشیدی

غرورم را لباست می‌کنم،باز التماست می‌کنم

تا وقت دیدار

دو چشمم فرش پایت می‌کنم،جانم فدایت می‌کنم

من را میازار،من را میازار

خواب

خاهم که خواب بربائی مرا

زین زندان غم رهایی مرا

چند روزی به غم و شادی 

گذشت اما چه حاصل مرا

پیر مغان تا به مرا یاد داد

بشکست و بر باد داد مرا

ننگ است داشته ام بر تو ای دوست

لیک تخم رسمیست که فلک داده مرا

گرچه من خاکم و خاک پرست

گر صبح دمد همه نور بینی مرا

فردا که شود سبز وخرم صحرا

در پی خوبان دویدن چه حاصل مرا

کشم آهی و سوزم جانی 

تا که شود پیدا راهی مرا

دوستان از گناه من مسکین در گذرید

که فلک رنج آمرزش ساخت مرا

گر سکوتم همی رنجد ترا عفو بنما

زانکه شمعیست در سکون بهتر سوزد مرا

 

حافظ

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

 

دل که از ناوک مژگان تو در خون می‌گشت

باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود

 

هم عفاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود

 

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

 

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شکن طره هندوی تو بود

 

بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود

 

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

 

سعدی

خوشتر از دوران عشق ایام نیست

بامداد عاشقان را شام نیست

 

مطربان رفتند و صوفی در سماع

عشق را آغاز هست انجام نیست

 

کام هر جوینده‌ای را آخریست

عارفان را منتهای کام نیست

 

از هزاران در یکی گیرد سماع

زانکه هر کس محرم پیغام نیست

 

آشنایان ره بدین معنی برند

در سرای خاص، بار عام نیست

 

تا نسوزد برنیاید بوی عود

پخته داند کاین سخن با خام نیست

 

هر کسی را نام معشوقی که هست

می‌برد، معشوق ما را نام نیست

 

سرو را با جمله زیبایی که هست

پیش اندام تو هیچ اندام نیست

 

مستی از من پرس و شور عاشقی

و آن کجا داند که درد آشام نیست

 

باد صبح و خاک شیراز آتشیست

هر که را در وی گرفت آرام نیست

 

خواب بی‌هنگامت از ره می‌برد

ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست

 

سعدیا چون بت شکستی خود مباش

خود پرستی کمتر از اصنام نیست

 

شب ها از مشتاق اصفهانی

شبي گريم ، شبي نالم ز هجرت ، داد از اين شب ها

به شب هاي غمت درمانده ام ، فرياد از اين شب ها

بود گر هر شبم زين سان بروز هجري آبستن

مرا بس روزهاي تيره خواهد زاد ازين شب ها

بسم روز از غمت شب شد ، بسم شب روز و من بي تو

بسر بردم غمين زان روزها ، ناشاد از اين شب ها

چنين كز دوريت هر شب در آب و آتشم دانم

كه خاك هستيم آخر رود بر باد از اين شب ها

به اشك و آه چندم شمع سان هر شب سحر گردد

نسيم مرگ كو تا سازدم آزاد از اين شب ها؟

 

پدر و تنهائی ام

پدر کلمه ای که هر کس با ذکرش یاد چیزی می افتد

پدر برای من یعنی درک


پدر یعنی منطق


پدر یعنی پشتیبانی


پدر یعنی تنهائی


پدر یعنی دوست


پدر یعنی آبی

 

پدر . . . 

 

جمله ای که سالها پیش گفتم و هنوز هم می گویم:


تنها کسی که مرا درک می کرد


یک روز مرا ترک کرد!

حریر مهتاب

دیدمت در حریری زمهتاب سرد و خاموش خفته بودی
یادم آمد که در صبح دیدار از غروبی چنین گفته بودی

در دو چشمت طلوعی نالان چون ستاره می دمیدی
در شب بهت ویرانی من قصه های مرا از سر شوق می شنیدی

بی شکیبم بی قرارم سر بپای جنون می گذارم
بی شکیبم بی قرارم دل به در یای تو می سپارم
در بهاری که بی تو خزان شد باورم شد دگر نیستی تو
خود نگفتی که من هم بدانم کیستی تو چیستی تو

دیدمت در حریری زمهتاب سرد و خاموش خفته بودی
یادم آمد که در صبح دیدار از غروبی چنین گفته بودی

می بی رنگی

صنما به تو دل دارد خو
نکند به دری دیگر رو

نسپرده به جایی سر را
ننهاده قدم بر هر کو

دل و دین که به یغما بردی
زده ای ره من از هر سو

نشناسم سر خود از پا
که به چوگان تو هستم گو

من و عشق تو عیّاری بس
که به غیر تو دیّاری کو

تا نوشیدم می بی رنگی
رستم از عالم رنگ و بو

زین پس من و جانی شیدا
قلبی مفتون که کند هو هو

تا نوری به دلم بخشیدی
گوید بی من و ما هر دم او

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم

مو به مو دارم سخنها
نکته ها از انجمنها

بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران

با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون

یک چنین آتش به جان
مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود
تنها بسوزد

من یکی مجنون دیگر
در پی لیلای خویشم
عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم

تا به سویش ره سپارم
سر زمستی بر ندارم
من پریشان حال دل خوش
با همین دنیای خویشم

ادگار لی ماستر-سکوت

کودکی خردسال از سربازی سالخورده ، که بر دکه بقالی نشسته است می پرسد :
چه شد که پای خود را از دست دادی ؟
سرباز پیر را سکوت فرا می گیرد و خاطرش پریشان می شود ،
زیرا نمی تواند ذهن خود را بر واقعه "نبرد گتیسبرگ "متمرکز کند .
لذا با شوخ طبعی به خود می آید و می گوید : خرس آن را خورده است .
کودک در شگفت می شود .
و سرباز خاموش و ناتوان ، بار دیگر به یاد می آورد:
برق گلوله ها و غرش توپها
و خود را که به زمین افتاده است .
و بیمارستان و جراحان و چاقوی تیزشان
و روزهای طولانی در بستر .
اگر می توانست این خاطرات را با کلمات تصویر کند ، هنرمند بود .
اما اگر هم هنرمند بود
هنوز زخمهای عمیق تری بر جانش داشت
که نمی توانست توصیفشان کند .
و بدین سان سکوتی هست در نفرتهای بزرگ
و سکوتی هست در عشقهای عظیم.
و سکوتی در آرامش ژرف اندیشه
و سکوت دوستیهای زهر آگین شده
و سکوت بحرانهای روحی
که آدمی چون برزخ از آن گذار می کند
و شکنجه های متعالی می بیند .
و از ژرفای تجربه ، شهود و رویایی با خود می آورد.
که در سطح دریای زندگی قابل ظهور نیست .
و سکوت خدایان که بی گفت و صوت ، یکدیگر را درک می کنند.
و سکوت شکست .
و سکوت مظلومانی که بیگناه مجازات شده اند .
و سکوت بیمار محتضری که ناگاه دست شما را می فشارد .
سکوت میان یک پدر و فرزند
وقتی که پدر نمی تواند تجربه زندگیش را حتی به قیمت بدگمانی ،برای پسر بازگوید.
و سکوت میان دو همسر
و سکوت آنها که دستشان از دامن مقصود کوتاه مانده است .
و سکوت فراگیر ملتهای در هم شکسته و رهبران مغلوب .
و سکوت لینکلن وقتی به فقر کودکیش می اندیشد .
و سکوت ناپلئون ، پس از واترلو .
و سکوت ژاندارک ، آن لحظه که در شعله های آتش فریاد می زند :
عیسای مقدس .
و در همین دو کلمه : تمامی رنجها و امیدهایش را آشکار می کند.
و سکوت پیری و کهنسالی
سکوتی سرشار از حکمت و بینش .
و سکوتی ماورای بیان ، برای آنان که عمری دراز نکرده اند.
و سرانجام سکوت مردگان .
اگر ما زندگان از بیان تجربیات ژرف خود ناتوانیم
جای شگفتی نیست که مردگان از تجربه سهمگین مرگ با ما سخن نمی گویند .
سکوت مردگان را نیز باید ، وقتی به خوابگاهشان نزدیک می شویم
به فراست دریابیم و تفسیر کنیم