پست ثابت

سلام ممنون که به این وب امدید نظرتونو بهم بگين راجع به پستها

اينجا مينويسم تا هم تمرين نويسندگي باشه و هم لحظه هاي خوبيو كنار هم تجربه كنيم و معاشرت كنيم.

--> یاسمن اگه اینجا رو یه روزی دیدی، توی موضوعات"نامه ای برای یاسمن" برای توئه.<--

من يه شخصيت خيالي به اسم مرد متولد 59 دارم كه توي اسايشگاه رواني زندگي ميكنه و عشقش سال 86 رفته از زندگيش
مرد متولد 59 براي معشوقش يا براي ما نامه مينويسه و من نشرش ميدم اگه مایلید از اول توی جریان زندگیش قرار بگیرین( چون یک داستان تقریبا خطیه) برچسب "مرد متولد 59 " رو از آخر به اول بخونین.

درضمن یه پیشنهاد دارم براتون حتما به ارشیو ماهیانه سر بزنین ايشالله كه خوشتون میاد

پروفايلم فعاله

هميشه خوب و شاد باشيد رفقا

Coming soon

چقدر حرف دارم برای نوشتن، ولی امشب نه.

باورم نمیشه نزدیک ۴ ماهه حتی اینجا رو چک نکردم

چجوری دلت تنگ نشد زننن

شاید نوشتم باز، دلم برای تراوشات ذهنیم تنگ شده

متاسفانه سکوت و تنهایی و گوش دادن به خودم رو هر روز دارم کم و کم‌تر میکنم. اگه قرار باشه با خودم تنها بشم قبل از روشن شدن موتور سخنور مغزم موزیک یا پادکست پلی می‌کنم. کتابم تازگیا همیشه همراهمه خلاصه آنی و کمتر از آنی خودمو به خودم وانمیگذارم.

پسر اسم اینجا به نظرم هنوز خیلی مسخره‌س ولی چند سال پیش که میخواسم بذارمش ترنم تنهایی، یا مأمن یا آتشکده احساس و ازین قبلی سسشریجاتِ اسم بلوتوثیِ اواخرِ دههِ هشتاد، پشیمون می‌شدم تا یادم بمونه اینجا رو یه نونهال ۱۲ ساله با دوستش خلق کرده که هیچوقت اون تلتکسِ بخیلِ طنزناپرداز، حرفامونو درج نکرد. حالا نمیدونم چرا نباید یادم بره؟ مگه مثلا از زمین خاکی رفتم سانتیاگو؟؟؟ یا اصلا چرا یادم بره؟؟ مگه عقده پخش نشدن نوشته‌هام از تلتکس و اون باشگاه پرواز پیزوری یادم میره؟😂😂

شاید رفتم کافه کار کردم بلاخره، حالا میام میگم چی شد.

امشب دندون عقلمو کشیدم بخشی از عصبالم زده به دس و بالم.

چه باشد اگر مرگ در من بخسبد

مرا از دور تماشا کن، من از نزدیک خیلی غمگینم... این را عباس معروفی گفته.

ما کی باشیم که روی حرف آقای معروفی حرف بزنیم

فلذا از آدم‌ها خواهش‌مندم که از نزدیک شدن به من بپرهیزند زیرا من در برآوردن ابتدایی‌ترین توقعات ارتباطات انسانی ، ناتوانم. الخصوص آن قسمت‌هایی که مربوط به ترشح سرتونین و دوپامین؛ هورمون خوشی می‌شود. امروز خیلی غمگینم و شاید زمان مناسبی برای نوشتن نبود مع الوصف احتمالی هر چند کم، هنوز وجود دارد بعد از یک ماه غمگین بودن ناگهان آدم فردا غمگین نباشد چون چیزی کشنده وجود دارد به اسم امید که به‌طور مضحکی دوست دارد توی مغزمان بچپاند که روزهای خوب می‌رسند و اگر هم نرسید یک روز رخت برمی‌بندیم از این دخمه‌ی دنیا. که خود وه چه روز خوبی خواهد بود.

بله امروز بسیار دلبسته یک خواب عمیق و طولانی و چه بسا ابدیم اما انگار به اینجای زندگی هم میرسم، که هیچ فریبی به زندگی وصلم نمی‌کند، دست از فداکاری بی‌ارزشم برنمی‌دارم و نمی‌خواهم جهان شکوفه گیلاسم را بی خاله کنم.

پس به نام زندگی زنده باد زندگی و این حرف‌ها نه. که یک روزهایی و حتی هفته‌ها و اصلا شاید ماه‌ها و سالهایی برای ما نیست. نه دیدن آسمان و ابرها نه جوانه‌ای سبز نه آغوشی گرم نه حتی این گربه سیاهی که همین الان کنارم نشسته تا تنهایی گریه نکنم زیبا نیست و زندگی خالی خالی می‌شود.

نه دلبستگی نه امیدی نه انگیزه‌ای و نه عشقی فقط می‌شود ادامه داد مثل پرچمی تکه تکه و فراموش شده بر میله‌ای در جایی که باد نمی‌وزد.

"خواب نمیبرد مرا ، یار نمیخرد مرا

مرگ نمیدرد مرا آه چه بی بها شدم"

این را هم آقای معروفی گفته

یک‌جهان دلتنگی

بابا حاجی نازنینم چقدر حیف که من از روی سنگ قبرت فهمیدم متولد چه روزی هستی. اگر زودتر می‌فهمیدم هیچوقت روز تولدت فراموشم نمیشد. میانه‌ی بهار.
اگر تاریخ‌ها جور درمی‌آمدند بدم نمی‌آمد ربطت بدهم به تناسخ یافتهِ مرد متولد ۵۹، مرد عبوس عاشقی که اشتباهی سر از دارالمجانین درآورده بود. بر حسب اتفاق در آخرین نامه از زبان مرد متولد ۵۹، که چند ثانیه بعد از نوشتن؛ پرواز کرده، نوشته بودم ۱۵ اردیبهشت هر سالی.
مرد متولد ۵۹ شاید تقلید مذبوحانه‌ای بود از چهرازی شاید هم آن منِ ناخودآگاهِ ساکتِ تماشاگر.
اگر بیوتکنولوژییست‌ها و تراپیست‌ها خوب فهمیده باشند احتمالا دردها، ترس‌ها و دیوانگی‌هایی در حافظه‌ی ژنومم ثبت شده که ارتباط مستقیمی با تو دارد. حالا سوای آن دماغ گوشتی قبل از عمل و آن چشم‌های درشت در عین حال خمار و البته پوف کرده. و آن نگاه، آن نگاه کاملا مشترک با تو.
تو که به شکل مردِ متولد ۵۹ در من رسوخ کردی یا در جهانی بی زمان، مرد متولد ۵۹ در ۱۵ اردیبهشت ۱۳۱۳ مُرد تا تو متولد شوی.
این نولان بازی ها را که کنار بگذارم باید بگویم تولدت مبارک. خیلی دلتنگت هستم. بیش از هر زمانی و بیشتر از هر دلتنگ شدنی که تجربه کردم که آنقدرها هم نبودند البته.
به تو که فکر میکنم یاد این جمله برشت می‌افتم" حالا دیگر او هیچ کجا نیست. رفت؛ مانند ابری پس از باریدن." احتمالاً روزی سری به جهانت خواهم زد. احتمالاً جهان هیچ. با هم در جشن تولدت...

بازنده این بازی

من بزدلم همیشه بودم ولی میخواستم با کارهای خرکي پنهانش کنم. مثلا از ارتفاع می‌پریدم از بزرگراه پیاده رد می‌شدم و در تاریکی جلودار میشدم. اما همه‌ی این‌ها منوط به تماشاگر بود. یکی باشد تا بفهمد شجاعانه تصمیم گرفتم.

من تنهایی حتی از کافه رفتن هم می‌ترسم. نمی‌دانم همه‌ش برای ترس از تنهایی است یا ترس از مورد تأیید نبودن هم هست. اما چیزی که واضح است این است که به طور افزاینده‌ای من از هر دو می‌ترسم.

من از ترس پذیرش شکست، اشتباهم را امتداد می‌دهم. مثلا اگر در یه رابطه‌ی بیزغیلیِ کم معنای قرن بیست و یکمی باشم و بفهمم انتخاب درستی نکرده‌ام مثل یک زنِ ایثارگر معتقدِ عصر صفویه می‌سوزم و می‌سازم و با انار ترک خورده گونه‌ام را سرخ نگه می‌دارم تا ۶ فرزند معصومم آب در دلشان تکان نخورد و منتظر می‌مانم تا بالاخره آن مرد روزی سر عقل بیاید و به عشق اساطیریمان ایمان آورد. حالا این‌ها که اغراق داشت ولی راستیتش خیلی می‌مانم قدیم‌ترها افتخار هم می‌کردم که من آدم نرفتنم و بعد یاد ترانه‌ی خانم مهستی می‌افتادم و برای خودم اکلیل پس می‌دادم " من همیشه موندم وقتی که هیچی موندنی نیست". البته دوستان خیلی نزدیکم می‌گویند روزی همه‌ی ما و ابر و خورشید و فلک گفتیم که از این انتخاب پشیمان می‌شوی و من محکم و استوار اذعان داشتم" حالا واسه دو روز خوشگذرونی که خوبه"

من؟؟

دو روز؟؟

نمیدانم

تا الان باید فهمیده باشید که این ماندن‌ها از ترس است نه از ایثار. اینطورها نیست که بگوییم رابطه‌ای که تمام میشود شکست خوردن ندارد. از این روشن فکربازی‌ها که میگوید دو نفر لحظات خوب و بدی را گذرنداند و حالا تصمیم بر جدایی گرفتن و باید همان لحظه‌ها را قدر دانست و گذر کرد. شکست دارد. خوب هم دارد. مثلا همین حالا باید اعلام داشت من ۷_۱ شکست خوردم مثل برزیل جلوی آلمان. مثل استقلال مقابل العین. یک بازنده تمام قد که اتاقش برای حجم غم و تنهاییش زیادی کوچک است. یعنی درست‌ترش این است که ما شکست خوردیم.

بخاطر تمام قول و قرارهای به یغما رفته. برای آن رویاهای گم شده. برای انتظار اشتباهی که در زمان اشتباه، صرف آدم اشتباه کردیم.

ما خوشحال کردن و خوشحال بودن بلد نبودیم. یا شاید صرفا روش‌هایمان روی هم جواب نمی‌داد. اما این اتفاقیست که افتاده یا شاید هم بهتر است بگویم این اتفاقی است که نیوفتاد. ما ایثار نداشتیم چرا که خودمان را برتر از عشقمان نمی‌دیدیم. ما نتوانستیم عشق را امتداد دهیم و این یک باخت تمام عیار است.

تولد

دیشب حوالی اذان صبح ۲۵ سالم شد قبل از آن دو ساعتی را در MiniChat گذراندم. مضخرف است. در عرض دو ساعت بالغ بر ۱۰۰ نفر را می‌بینی و باید معاشرت کنی، لبخند بزنی و یا فورا بعد از دریافت نکردن المان‌های جذابیت طرف را skip کنی و بعدی و بعدی و این در روند تکامل ما یک عافلگیری مبتذل است. ما هزاران سال آدم‌های کمی را می‌شناختیم و حالا امثال این اپلیکیشن‌ها از نظر من یک‌جور مبارزه علیه فضیلت‌های انسانیست.

قبل از مینی‌چت یک جشن دو نفره داشتیم با نور و کلام. همین! و همین کافی بود.

قبل‌ترش گریه کردم... طولانی و صدادار،

روی سکوهای یک استخر بزرگ خالی‌، زیر آسمان.

هیچ چیز خالی‌تر از یک استخر بزرگ خالی نیست. ستاره دنباله‌دار دیدم و همین برای گریه نکردن بهانه مناسبی بود. ستاره دنباله‌دار من را یاد آهنگ ستاره‌ی شادمهر می‌اندازد [و این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره] پس می‌شد از اول گریه کرد ولی خب فرصتش را نداشتم و باید می‌رفتم.

قبل از گریه، اجازه دادم یک نفر قلموی قهوه‌ای کبود لجنی را بردارد و من و شب تولدم را رنگ بزند.

قبلترش من با قلموی سیاه، ذوقش را رنگ زدم.

قبل از آن هم چیزهای بی‌اهمیت.

اما امروز روز خوبی بود. دیشب خواب دیدم بچه دارم و از پستانم شیر می‌خورد، بهترین احساس تمام ادوار بود. صبح جوری بیدار شدم که هزار‌سال دیگر طول می‌کشد تا دوباره تکرار شود. در مسیر دانشکده یادم افتاد ۱۹ آبان آلبوم آخرالزمانی رپ فارسی منتشر می‌شود و حتی من که ازین چیزها چیزی حالیم نیست و خیلی با این سبک حال نمی‌کنم هم ازین مهم، خرسندم چه برسد به آن کراش ۱۹ سالگیم؛ اقای واک واک که برای سورنا و بهرام می‌مرد.

بعد میخواستم از آب‌سرد کن آب بخورم و دیدم از آن قسمتی که آب را می‌بلعد و به یغما می‌برد، گیاهی سبز جوانه زده🌱

احساس می‌کنم کائنات برایم نشانه‌های زندگی می‌فرستند اما یادم می‌افتد کائنات ازین غلط‌ها نمی‌کنند و اصلا راستش توان فرستادن چیزی را ندارند و اِلا همان سال‌هایی که میخواستم صد میلیون جذب کنم یک چیزی می‌فرستادند.

امروز ادامه دارد

یک کلاس خسته‌کننده

یک مسابقه فوتبال آشغال

اما من همچنان در جست‌وجوی خوشبختی

دلم شراب ناب می‌خواهد که مرد‌افکن بود زورش

و علاوه بر مستی من، کل خیابان‌ها و آسمان و همه چیز مست شود. به قول آقای علوی" انگورها برسند جهان مست شود...

مستی به اشیاء سرایت کند. پنجره‌ها دیوارها را بشکند."

و بالاخره خانم گوگوش آرام بگیرد بخاطر آن دو پنجره‌ای که پشت یک دیوار سنگی اسیرند. [ این را هم یادت نیست]

خیلی دوست داشتم که فارغ از مخاطب چیزی بنویسم اما یادم می‌آید، مثل نوشای سال بلوا یاد من به وسعت همه تاریخ است. پس این هم از این

من آسمان پر از ابرهای دلگیرم

اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

👩: سلام کتابت پیشم جامونده یه قرار بذاریم پسش بدم؟

👩‍🦰: سلام دریل دارین؟

👧: بیا از اول آشنا شیم با یه سناریوی جدید ۱۴۰۳یی

👩‍🦱:اون روز بو می‌دادم بعد باشگاه دوش نگرفتم، میشه دوباره خدافظیو تکرارش کنیم؟؟میخوام عطر بزنم

👧: دلم برات تنگ شده خواهش میکنم بیا ببینمت

با یکی ازین مواضع میام سراغت😶‍🌫️ اگه دوست نیستیم دشمنم که نیستیم🥺

خستگی

RPG میگه:

من کم آوردم!
این یک اعلام خستگی‌ است. نه از آن‌جور خستگی‌هایی که با یک استراحت مرتفع میشود. بلکه خستگی در معنای علمی‌‌مهندسی‌اش را میگویم. یعنی مثل وقتی که یک میخ را هزار بار کج و راست کنی تا در اثر این تکرار بشکند. خستگی به معنای عرفش، به همان چند بار اول این کج و راستی اشاره میکند. ولی منظور من از خستگی یک‌جور فرسودگیست. یعنی از آنهایی که قرار نیست با استراحت یا گذر زمان حل شود. حتی اگر میخ هنوز نشکسته باشد و سرپا به نظر برسد این خستگی به جانش نشسته. شبیه تیر‌آهنی که طی سالها تحمل فشار خم شده یا علمی بخواهم بگویم خیز برداشته است. فشاری که روزهای اول و حتی سالهای اول در برابر توان تیر اساسا ناچیز بوده ولی با گذشت سالیان ذره ذره اثرش را گذاشته و حالا یک تیرِ کمانیِ در آستانه‌ی فروپاشی تحویلمان داده‌.
از آن خستگی‌هایی که پشت یک نیسان قراضه‌ که به زودی اسقاط خواهد شد نوشته. که «من خسته‌ام شما برید من میام»
این وضعیت شبیه یک باخت هم نیست چرا که اساسا نبردی وجود ندارد. رقابتی هم نیست که بخواهد رقیبی باشد. هم‌رزم هم که دیگر همه میدانیم یک افسانه‌س. جهان مدرن این مفاهیم را برنمیتابد. جامعه، آرمان‌جمعی و این چیزها جایش را به فردیت محض داده. عصری که در آن انسان‌ها به لطف تکنولوژی و خدماتش تصویرشان در آینه را هم گردن نمیگیرند و خودشان را با همان فیلتر‌ها و افکت‌ها تصویر میکنند. حتی توی خوابهایشان.

بله یک زمانی ما از اساس با تمدن و ملالت‌هایش مشکل داشتیم. بله ما میخواستیم سازوکاری بسازیم که پول در آن جایگاهی نداشته باشد. که انسان‌ها را از لای اجزای دیگر دستگاه‌های صنعت بیرون بکشیم و در طبیعت دور آتش بنشانیم. درست مثل اجدادمان که لابد از دیدن این تصویر بهمان دستخوش میگفتند. میخواستیم اصالت را بازیابی کنیم، هنر را، زندگی و انسان را با یک چیز انسانی‌تر بازتعریف.
بله آرزویمان بود تک تک آدم‌ها را یک گوشه‌ای گیر بیاوریم و مستقیم بهشان نگاه کنیم. ببینیمشان بلکه به این فکر کنند که تماشاگری هست که واقعا تماشایشان میکند. که متوجه روایتی که میسازند بشوند. که احساس کنند وجود دارند و به خودشان بیایند. با همان لباس های کثیف و پاره‌ای که تنمان بود. همان ریش نامرتب و موی شلخته‌مان. طوری که هیچ‌ نگران قضاوتمان نباشند وقتی که به آنها گوش‌ می‌کنیم . و وقتی هم که خوشبختیمان را با آن ظاهر ببینند حتما در آنها اثر میکرد.
چه دیوانه‌وار بودیم.
حالا اما اینها برایم خوش‌خیالی‌های یک جوانک سرخوش است.
خسته شده‌ام از این تلاش برای ساختن واقعیتی خلاف چیزی که همه زندگیش میکنند. خسته شده‌ام از تلاش برای شکستن بت‌ها و کاشتن درخت به جایش. راستش حالا دلم میخواهد خودم هم یکی از آن بت‌ها باشم.
تصمیمم را گرفته‌ام. میخواهم با شخص آقای افشار تماس بگیرم و بپرسم آن پیشنهاد کاری که یک زمانی گفت و من بی که بهش فکر کنم، صرفا از سر احترام تا پایانش را شنیدم. هنوزم وجود دارد یا نه. که اگر هست همین فردا پسفردا حضورا خودم را تحویلشان دهم. میدانم که ایشان در اجاره و خرید انسان‌ها و آزادیشان جانب انصاف را رعایت میکنند و از جهت حقوق و مزایا جای نگرانی نیست. حتی ذوق کلکسیونریشان را دیده‌ام و میدانم که برای نوع خاصی از انسان‌ها که در مجموعه‌شان جایش خالی‌ است سخاوتمندانه دست به جیب میشوند. امیدوارم که هنوز هم جای عتیقه‌ای مثل من در مجموعه‌شان خالی باشد.
بعد هم با آقای خلیلی تماس میگیرم و خبر خوب را بهشان اعلام میکنند. که دیگر نیازی نیست تا پایان قراردادمان صبر کنند که بتوانند این خانه‌ی قجری که درش ساکن هستم را هتل کنند. میتوانند همین فردا کار را شروع کنند. اثاثیه‌ی کهنه و رنگ‌پریده‌مان هم که احتمالا با سلیقه‌شان جور نیست را بدهند بگذارند سر کوچه. همان جایی که بیشترشان را پیدا کردیم.
تلفن‌ را که قطع کردم بروم و یک سیگار توی ایوان ، یک سیگار توی اتاقم و یک سیگار توی حیاط زیر سایه‌ی درخت نارنج بکشم. لابلای همین سیگار کشیدن‌ها به روز اولی که اینجا آمدم فکر کنم. به گالری‌ای که قرار بود از خروجی کارهایمان اینجا برگذار شود. به جمع آدمهای کتابخوان که اینجا میبایست مأمنشان می‌بود. به زندگی‌ای شبیه اپیکور و رفقایش که رخ نداد. به کرسی وسط حیاط که قرار بود زمستان برپا کنیم. به شراب شیرازی که قرار بود زیرزمینمان را پر کند. و به هزار اتفاق نیفتاده‌ی دیگر که خستگیش حالا با من است.

تلخ است ولی باید پذیرفت که دیگر بزرگ شده‌ام. خیال‌های خام‌ جوانی را باید دور بریزم. میدانم که هرکسی برای خودش رویاهایی دارد. رویاهایی از جنس رفاه و امنیت، عشق و ازدواج، پیشرفت و موفقیت، جایگاه و اعتبار و بسیاری چیزها که یک سرش به تمدن و پول و دانشگاه و بنیان خانواده و از قبیل میرسد. چیزهایی که اینجا را و من را و خیال‌های خامم را نفی میکند. و خیالی که برای من یک وقتی واقعیت بود یک پروژه‌ی شکست‌خورده است.

کسی شریکش نشد، رویش سرمایه‌گذاری نکرد، همراه نشد و از این بازی تنهایی نهایتا خسته‌ شدم.

حالا باید که لجبازی را کنار بگذارم و به بازی سایرین بپیوندم. دو دست لباس گل و گشادم، موتوری که برای سفر بود، میز کار و ابزارهای جانم، جایی که بالاخره بهش گفتم خانه و ته‌مانده‌ی ایده‌آل‌گرایی‌های قبل را رد کنم برود.

به جایش به فکر چیزهای معقول‌تری باشم. کمد لباس های رسمی در یک آپارتمان وسط شهر، مدارک و گواهی‌های معتبر شغلی، یک ماشین سفید خوش‌فروش ، جناب آقای مهندسی که برازنده‌ی این شرایط باشد و تعطیلات رسمی توی تقویم که برایشان از یک سال قبل برنامه دارم.

یاد بگیرم که به موفقیت فکر کنم به جای چیزهای بی‌فایده‌ای از قبیل هنر و فلسفه و ارزش و اصالت و سایر موضوعاتی که دوره‌شان گذشته و دیگر نسبتی با واقعیت ندارند.

حاصل این سالها‌ی دیوانگی برایم خستگی بود و نه پشیمانی. و البته که برای وقت‌هایی که رئیسمان نباشد خاطراتی که برای همکار‌هایم تعریف کنم. بگذارید لااقل این‌ها را به عنوان دستاوردم در نظر بگیرم.

پ‌ن: سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم ولی ما دلمونو به پاییز سپردیم، طاقت بیار

کمی

میخواستم کمی فقط کمی زندگی کنم، چمیدانستم سخت‌ترین کار دنیاست.

میخواستم نفس بکشم حتی در دولت شانزدهم حتی پشت ترافیک حتی اگر هوا آلوده بود یا حتی وقتی کراشم [ که همان واک واک بود و اینجا برایش نامه می‌نوشتم] هیچ وقت به من پیشنهاد نداد و وبلاگم را پیدا نکرد، نامه‌ها را نخواند و عاشقم نشد. یا آن وقتی که در جمع به‌جای لُژ خانوادگی گفتم لِژ خانوادگی. یا وقتی یک ویروس چس مثقالی کار دنیا را مختل کرد. حتی آن وقتی که آقای چاووشی به قصد کشت " سال بی‌بهار" را خواند. یا یا وقتی به انتخاب رشته‌ی کارشناسی‌ام تر زدم. از همه این‌ها بدتر وقتی فهمیدم لی‌مین‌هو هیچ وقت قرار نیست از کره جنوبی به ایران مهاجرت کند و با من ازدواج کند.

میخواستم لجوجانه امیدوار بمانم با اینکه در کتاب وقتی نیچه گریست از زبان نیچه خواندم (امید دیو آخر است) ولی من هیچوقت نفهمیدم این جمله زاییده ذهن خلاق اروین یالوم است یا ذهن پیچیده نیچه. چون مثلا اگر نیچه شخصا(✅️به طور شخصی) این را گفته باشد، بارِ معنایی جمله بالاتر می‌رود و ارزش بیشتری برایش قائلم‌. ناسلامتی فیلسوف است و فلسفیدن نیست کار خرمن کوفتن گاو نر می‌خواهد و فیلان:/

همینطور که مثلا اگر "من باهات قهرم" و "سایه" را تتلو نمی‌خواند برایش ارزش بیشتری قائل بودم.

بله من هنر را از هنرمند جدا نمی‌دانم اما از خدا چه پنهان اگر ابراهیم گلستان را از نزدیک می‌دیدم ایش کنان از کنارش رد می‌شدم خدا بیامرز اخر آن چه کاری بود؟ اما داستان‌های کوتاهش را خیلی دوست می‌دارم.

در واقع شاید من تتلو را بی‌رحمانه از هنر جدا میکنم و لاغیر. راجع به فیلسوف‌ها، روانشناس‌ها و نویسنده‌ها مانیفستی ندارم به هر حال همه می‌دانیم هر کدامشان به نوعی یک مشکل اخلاقی داشتند اما به ما چه؟

از اینها گذشته بوعلی سینا گویا اینقدر زیدبازی کرده و اهل برنامه و داستان بوده که جان به جان‌آفرین تسلیم کرده. اما به ما چه؟[ ولی میدونی از چی حرصم میگیرهههه؟؟ فک کن از شدت استفاده از اندام جنسی بمیری-_- خودش میدونه خواهر!! باز خودش دکتره بهتر می‌فهمه این چیزارو] شاید برایش حرف درآوردن به ما چه؟

و بله خلاصه که زندگی سخت، دشوار است. و ما که بعد از هر سختی هیچ آسانیی ندیدیم.

حالا در نزدیکی ۲۵ سالگی هنوز دغدغه های ۱۸ سالگی را دارم. چه ۷ سال بیهوده‌ای. خیلی غصه‌ام می‌گیرد به این ۷ سالِ پیک جوانی‌‌ام فکر می‌کنم و می‌بینم هنوز درگیر کشف علایق و استعدادهایم، چگونه خوب زیستن، خاموش شدن چراغ یخچال، چرایی وجود، تردیدهای اعتقادی، جر خوردن برای تایید گرفتن از والدین، عذاب وجدان و احساس گناه دائم برای بچه و بنده‌ خوبی نبودن، همچنین درگیر زبان، شوهر، پوست شفاف، کمبود وزن و یادگیری یک مهارت هستم.

اگر آدم از ۴۵ سالگی تا ۵۲ سالگی درجا بزند، به شست چپش. صرفا درجا زده اما اگر از ۱۸ تا ۲۵ سالگی درجا زد ریده است. به عقب برگشته.

یک حال کثافتی دارم. نه برای آن ۷ سال درجا زدن. برای همان دغدغه‌هایی که خدمتتان عرض کردم.

دختر تازگی ها یک چیز جدید اضافه شده و آن اختلاف سنی با بچه‌ی دومم است... آه چه حزن‌آور...

حقیقتا من تا همین پارسال اذعان داشتم دختر ازدواجی نیستم و دختر مهاجرتی و مستقل هستم. درست یادم نیست چقدر راستش را میگفتم ولی همین‌جا کتبا اعلام میدارم از الان به بعد... زر اضافی. در همین حد اشاره می‌کنم.

لپ کلام: خسته و ناامیدم و نمی‌خواهم کمی زندگی کنم یا نفس بکشم

نه نه نمیخواهم"کمی" نفس نکشم زیرا همین الان هم کمی نفس نمیکشم چون آلرژی دارم.

شاید کمی بیشتر از کمی....

مبتلا به رنج عظیمِ شب

اینجا شب میشه...

باباحاجیم رفت

باباحاجی

بابا حاجی امروز به سه چهارسالگی ام، روزی که در انبار مخفی ام بالای پشت بام با سیم مسی انگشتر و النگو میساختم فکر میکردم که تو سر رسیدی و پرسیدی آن بالا چه میکنم؟ باباحاجی من انبارم را به جای دیگر منتقل کردم، جایی روی زمین.

به روزی فکر میکنم که 8 سالم بود و گفتی نماز دو رکعتی را اگر درست بخوانم جایزه ای به من میدهی و با اینکه قنوت یادم رفت 4 هزار تومن جایزه ام را دادی، باباحاجی من بعد از آن یادگرفتم نماز بخوانم و هیچوقت قنوت را جا ننداختم با اینکه گفتند مستحب است.

حتی جایزه ی رقصیدنم در خانه بالایی صحرا هم باعث شد بعد از آن خیلی برقصم. خوب یادم است آن 25 تومنی و آن دویست تومنی را که از ته جیبت پیدا کردی.

باباحاجی من دیگر اصلا روی غذاهایم خیلی سس نمیریزم و چای را در نعلبکی نمیریزم تا روزی که یاد بگیرم یک قطره اش هم نباید روی فرش بریزد. (چون از کرامات باباحاجی ما این است که با سه چهار بار سکته کردن هم هنوز میتواند طوری نگاه کند که جفت کنیم.)

باباحاجی حالا که لاغر شدی و مثل قدیم ها شانه ات همیشه در جیب کت اتو کرده ات نیست چون نه موهایت بلند است نه کتت اتو کرده و نه دستت قوت دارد، دارم فکر میکنم چرا آن روزی که همه در خانه بالایی صحرا آش میخوردیم و تو نمیتوانستی از پله ها بالا بیایی، نیامدم با تو پایین زیر درخت آش بخورم؟ جایی روی زمین

می گویند مغزت هر روز کوچکتر می شود ولی میدانم وقتی من به دیدنت بیایم هنوز من را به یاد می آوری. هر وقت می آمدیم خانه تان خودت میگفتی نرو، تو دختر ما باش نگو که دخترت ییادت نیست . خودت گفتی فقط آرزو داری عروش شدنم را ببینی... باباحاجی خدا نکرده من عروس نشوم و تو عروس را نشناسی.

باباحاجی از بیمارستان نترس این بار هم از پسش برمیآیی من هم زود به دیدنت می آیم.

پ.ن: امیدوارم از این متنفر نشم از ارشد خوندن تو یه شهر دیگه

♡●○♡

به شکل ترحم‌برانگیزی به ته‌مانده‌ها نگاه می‌کنم.

به ته مانده زیتون که از رستوران برداشتیم. به ته مانده لباس‌های تمیزم که استفاده نشد چون خیلی جاها نرفتیم. به ته مانده عطر به‌جا مانده بر پیرهنم. به ته مانده ارقام حسابم. به ته مانده تمر شاتوت که فقط حق داشتم یکبار انگشتم را در ظرفش بزنم چون فکر میکردی فشارم می‌افتد. به ته مانده چای خشکی که دیر دم بود و خسته بود صبر تو. به ته مانده اثری که کلماتت داشت. و ته مانده دلی که تنگ می‌شود، غصه میخورد، صبوری می‌کند، وابسته می‌شود اما راضی نمی‌شود هیچ‌وقت راضی نمی‌شود شاید هم مغز است که راضی نمی‌شود هیچ وقت راضی نمی‌شود.

در هر صورت من از صبح بارها گریه کردم وقتی به ته مانده‌ها نگاه کردم.

شاید ما هر چقدر بدویم، بیشتر به هم نرسیم. هر چقدر دورتر باشیم، نزدیک‌تر.

شاید من خودم این تکه از همان آهنگ اَمان شاهینم که میخواهم برایت بفرستم تا بگویم چقدر بد شد که رفتی. " به او که معنی دوریست، که انتهای صبوریست، به خنده‌هاش که زوریست"

خنده‌های زوری آخرم وقتی پشت شیشه اتوبوس برایم دست تکان میدادی و دلم برای این همه تنهایی این همه غربت این همه دلتنگی می‌گرفت. خنده‌های زوری وقتی جلوی دوستم انتظار داشتم تو تخریب‌کننده‌ام نباشی اگر تائیدکننده نیستی و دلم برای این همه تفاوت، این همه اشتباه، این همه مسیر می‌سوخت. خنده‌های زوری وقتی از تو می‌پرسند و من نمی‌دانم برای دلتنگی بغضی می‌شوم یا برای امتداد این اشتباهِ گرامی یا حتی برای همه این چیزهایی که نصف و تمام نشده، رها شدن و من ماندم این همه ته‌مانده.

این همه عمر این همه زندگی....

مامان

بیا من ازینجا ببر

اخم_لبخند

۱۳_۱۴سالگی دبیر ادبیاتی داشتیم که یک خط اخم عمیق بین دو ابرویش بود و همیشه لبخند می‌زد. تصورم از بزرگسالی‌ام آن‌ سال‌ها، همین بود.
استاد ادبیات با خط اخمی که از همان سال‌ها در آفتاب خود را نشان می‌داد و لبخند پاک نشدنی. مطمئن بودم هر دو در گذر سالها قرار است پررنگ‌تر شود.
همان سالها و بعدتر دوستی داشتم که شعر میگفت، خوب مشاعره میکرد، خیلی من را می‌خنداند، یواشکی آتش می‌سوزاند و می‌خواست روانشناس شود پس من هم تصمیم گرفتم روانشناس شوم.
بعد رفتم رشته ریاضی چون ریاضی‌ام خوب بود و عاشق هندسه بودم ولی ریاضی دوم دبیرستان را شهریور قبول شدم آن هم با تکیه بر این حرف دبیرمان که گفت" تو استعداد و هوش خوبی داری فقط درس نمی‌خوانی...میدانم من می‌دانم من"
میخواستم حرفش زمین نماند. آن هم با تاکید روی جمله(میدانم). خیلی زشت میشد اگر امتداد خرداد از شهریور به دی ماه می‌کشید.

_آن وقت می‌توانستم جمله" آبان ادامه دارد" را خوب درک کنم چون به چشم دیده بودم که بعضی از ماه‌ها تمام نمی‌شود._
بعد بزرگتر شدم مثل همه‌ی شمایی که بزرگتر می‌شوید. حس و حال ریاضی و مهندسی و دوری از دوست شاعرم باعث شد فراموش کنم که می‌خواستم روانشناس بشوم.

بابا پول کتاب کمک‌آموزشی و کلاس کنکورم را میداد پس عزمم را جزم کردم تا مهندس صنایع شوم و جواب همه زحمت‌هایش در شهرک صنعتی را بدهم و بعد انتقام تمام جملات دستوری که خم به ابرویش آورده را بگیرم. پس نگران خط اخمم نبودم( که حالا بدون اینکه آفتاب باشد پیدا بود) و نگران لبخندم‌ هم. چون بودند و لازم بود که باشند.
گذشت روزگار و کنکور، مهندسی مواد قبول شدم و فهمیدم تصمیم را کوزه را آب را.
به همه آن سالها که نگاه میکنم میبینم همیشه یک سررسید با من بود که در آن داستان می‌نوشتم اما هیچ وقت ندانستم داستان‌نویسی هم شغل است. شاید شغل رویایی و انتخاب من.



یک روز که شوقِ تعریف کردن داشتن می‌آیم و چیزهای بهتر و بدیع‌تری می‌نویسم.

حالا دیگر.

روزی اینجا در باب "دیر رسیدن" نوشتم، از اینکه هر اتفاق خوبی که میخواهم، چند سالی دیر به آن میرسم.

به آن آدمی که گفتم متلاشیست. هر چند زیاد هم نبود.

به آن دانشگاهی که ذوقمندی‌ام (مانند خردمند، ارجمند، نیازمند و...) را ندید. هر چند که زیاد هم ذوق نداشت.

به آغوش پدربزرگ قبل از اینکه با نسبتا تصمیم قبلی خود، به آسمان برود‌.

به طور کلی به قول آقای براهنی به آن آفتاب که شتاب کردم بیاید، نیامد.

حالا ساکن و ساکت ایستاده‌ام .

انگار اما گریز نا گزیر من و اتفاق خوب تمامی ندارد.

انگار حالا اتفاق تصمیم گرفته به سمت من بیفتد.

راستش حالا که من پشت به او ایستاده‌ام.

مثلا آن اتفاق خوب وقتی افتاد که بعد از عمری تعلق، نای دوست داشتن نداشتم.

آن دیگری، حالا افتاد. حالا که من خانه‌ در هیچ شهری برایم متمایز نیست. حالا که کلاس تئاتر اگر دیوار به دیوارمان هم باش، من دیگر نمی‌روم. حالا که خانمان دور نیست از انجمن نویسندگان جوان، من دورم، از خانه از نویسنده و از جوانی. حالا که خیلی وقت است به برنامه طبیعتِ زُشکِ آخرِ هفتهِ بچه‌ها نرسیدم. حالا که خواهر بزرگم ازدواج کرده و اتاق و کمدش سالهاست برای من است. حالا که من عاشق خانه حیاط‌دارم.

آن یکی اتفاق را بگو! حالا افتاد. کنسرت خواننده مورد علاقه‌ام همین حوالی بود اما من وقتِ رفتن نداشتم.

به موقع نیوفتادن لطفی که ندارد هیچ انسان را غمگین می‌کند بسیار غمگین.

ارپی‌جی میگفت چند روز پیش‌ کسی تائیدش کرده که سالها دوست داشته مورد تاییدش باشد اما حالا هیچ دردی ازش دوا نمی‌کند چه بسا که شاید اندک دردی هم باشد.

افشین یداللهی راست می‌گفت خدابیامرز.

یک روز می‌آیند، حالا می‌خواهد معشوقتان باشد، اتفاق خوبتان باشد، خانه و ماشینتان باشد یا آفتابِ رضا براهنی باشد.

بدِ ماجرا اینجاست که دیگر ما دچارش نیستیم.

نه عقل داریم نه جنون نه شک به چیزی نه یقین‌‌.

قیاس

RPG در باب قیاس میگه:

میگوید درخت در تنهایی درخت‌تر است. انسان نیز همینطور.

به درخت‌‌ بودن فکر میکنم. به انسان. به تنهایی.

مگر نه این که چیزی‌تر بودن با خود یک قیاس دارد؟ باید در یک قاب دست‌کم دو درخت باشد که بشود گفت یکیشان درخت‌تر است.

در تنهایی درخت‌تر بودن و حتی درخت‌ترین بودن نیز فاقد معنا میشود.

در همان روزهایی که دردهای بزرگم را با خود به هر سو میکشیدم. همان وقتی که در جنگل لابلای درخت‌ها تلاش میکردم یکی از آنها باشم. که جا به جا میرفتم بی هدف و تنهاییم را زره کرده بودم که مبادا دوباره در قیاس انسان‌ها خودم را پیدا کنم. سر یک میز در یک کافه‌ی کوچک نبش میدانی در بافت تاریخی شهر خود را به یاد می‌آورم. به درخت پیر وسط میدان نگاه میکردم. میگفتند صد سالی هست که همانجاست.

گویا همیشه تنها نبوده. دو سال قبل طوفان آن یکی دوست تنومندش را که صد سالی با هم زندگی کرده بودند، در هم شکست. حالا دیگر او مانده و درخت‌تر بودن در تنهایی.

در سمت دیگر میز یک پسر جوان سبزه با چهره مصمم ولی آرام نشسته بود. صاحب همان کافه کوچک. خیلی زمان نمیخواست که حرف‌هایمان از سفر و هنر و فلسفه به دردهای شخصی و آسیب های مشترک برسد. داشت از کودکیش میگفت، از پدرش که سالها فراری بود. از میوه‌فروشی با برادرش وقتی که فقط ۱۰سالش بود. از سودی که با فروش جعبه‌های میوه به جیب میزده. ادامه داد و به شاگرد کبابی بودن رسید. به تشتی که چپه کرده بود و دو ماه کار بی حقوق که صرف پر کردن تشت کوبیده شده بود. نه که فکر کنید داشت درد دل میکرد. داشت درد را به شوخی میگرفت. انگار که زندگی را شبیه یک شوخی دردناک درک کرده بود.

از خانواده و سفر و دربدری گفت. وقتی که از این شهر به آن شهر پشت یک وانت میرفتند و بین اثاثیه زندگیشان که لابد خیلی جاگیر هم نبوده‌اند دراز میکشیده و به آسمان پرستاره‌ی نیمه‌شب جاده‌ها خیره میشده. میگفت اولین بار همان وقت‌ها بود که به سرش زده برود. نه که جایی برای رفتن یا کاری برای کردن داشته باشد. این که از پشت وانت پیاده شود و برود. بی آن که چیز بیشتری باشد. فقط یک پیاده شدن و رفتن.

ادامه داره...

نه!

امشب ساعت ۱۱ ونیم وقتی تو خیابون از سرما و اضطراب و تب میلرزیدم و دنبال داروخونه میگشتم فک میکردم، همینه مستقلی. سعی داشتم به خودم بفهمونم این کوچیکترین چالشه... سرماخوردگی.

یه داروخونه شبانه روزی که با درمانگاه فاصله چند کیلومتری داشت، دارو‌های منو داد، داروهای دوستم فروغو نداشت.

عصبانی بودم ازینکه اطراف درمانگاه شبانه‌روزی، دارخونه نیست. عصبانی ازینکه دارخونه همه دارو‌هارو نداشت...می‌لرزیدم... سرم درد میکرد. تو خیابونی که خیلی احساس امنیت نداشتم راه می‌رفتم، همون موقع شکوفه گیلاس وویس فرستاده بود "خاله دلم تنگ شده کی میای از شیراز؟" گریم گرفت.

اگه فروع تو درمانگاه منتظر منو آمپولاش نبود همون داروخونه اول بیخیال میشدم برمیگشتم خوابگاه.

به هر صورت داروهارو گرفتم بردم درمانگاه... پذیرش با اینکه شماره و کد ملیمو یه بار گرفته بود، اومد به صورت خصوصی ازم شماره خواست... من اینجوری بودم که وا😶😐بهش گفتم شماره‌م چرا؟ گفت برا اینکه حرف بزنیم. گفتم حرفی ندارم باهاتون گفت برا اینکه آشنا شیم و کسشر، اصرار کرد، صریح گفتم نه. گفت باشه پس به کسی نگو.

تزریقات خانم نداشتن

تصمیم گرفتیم آمپولمونو بدیم آقا بزنه تا سریع خوب شیم بریم پی درس و بدبختیمون از فردا.

آقای تزریقات یکم سوال پرسید راجع به رشته و محل تولد و این چیزا

اول آمپول و سرم دوستمو زد بعد نوبت من شد..

احساس کردم داره کار بیخودی میکنه... گفتم تموم شد؟ گفت نه. ولی داشت همینجوری بهم دست میزد میخواستم پا شم، با لحن تند گفتم ممنون. نذاشت. دیگه مطمئن شدم عملا داره بیخودی دست میزنه بهم ... گفتم بسه میخوام پاشم... کریهِ عوضی اومد نزدیک گفت تموم نشده تکون نخور خون میاد. داد زدم گفتم نمیخواد. بلند شدم

همه تنم میلرزید رفتم پیش فروغ .. گفت چی شده؟ گفتم حالم بهم میخوره ازین شهر و زدم زیر گریه.

تو اتاق پیش فروغ بودم تا سرمش تموم شه. انگار هیچکس نبود تو درمانگاه جز منو فروغ و اون دو تا حروم‌زاده. سرم که تموم شد عصبانی بودم می‌خواستم یه کاری بکنم نمیدونستم چیکار... دکتر رفته بود هیچ مسئول دیگه‌ای هم نبود. غمگین، عصبانی، مستاصل اسنپ گرفتیم به خوابگاه.

حالم بهم میخوره ازین شهر مریض کثافت‌گرفته.

پویا گفت اینقدر حالتون بد بود که نصف شب راه افتادین رفتین دکتر؟

حالم بهم میخوره ازین جنسیت که تهش باز تو مقصری هر چقدرم که قربانی باشی.

حالم از همه چی بهم می‌خوره... ناراحتم خیلیییی ناراحتم و عصبانی.

گاهی وقتا فقط کافیه بگی میدونم غمت بزرگه. میتونی تظاهر کنی غیرتی هستی ولی نمیتونی تظاهر کنی همدردی بلدی؟؟

متنفرررررررررم ازین نقشِ ضعیفِ توسری‌خورِ "غریب گیر آوردنت"

دودگیر

فوق لیسانس من را با واژه‌‌ای آشنا کرد به نام دودگیر شدن.

گمانم همان بخوری شدن باشد، به این ترتیب که دیگران می‌کارند و شما *خنده می‌زنید البته اگر خوش شانس نباشید هم بدفاز می‌شوید. خلاصه کاری را می‌کنید که نمی‌خواستید.

و من دود گیر شدم میانه‌های جو( اتمسفر نه). دودگیر شدن مانند دزدگیر یا نمک‌گیر نیست که برای شما وظیفه بیافریند شما هیچ دِینی به شخص دودگیر کننده ندارید و حتی می‌توانید دهانش را سرویس کنید. البت اگر بدانید کجای زندگیتان یکی دودی داده که دامنتان را گرفته.

درگیر همین واژه بودم که در بیوی یکی از فامیل‌هامان خواندم " به رقص مرگ میان تنت ادامه بده"

و من در عنفوان دودگیری اجازه دادم مرگ در اندام‌های تنم برقصد. میان اشک‌های مردی که زورم نمی‌رسد تغییرش دهم، که همانا همه‌ی ما پس از اینکه دودگیر شدنمان به پایان رسید به اصل خود بازمی‌گردیم. میان امتحان میان ترمی که ربطی به ادبیات و نمایش ندارد، برقصد. میان طعم گسِ تکرارِ تصویرِ گناهِ نه چندان خوبِ من برقصد. میانِ خیابانی که فرودگاه را به خوابگاه زند، خوابگاه زند را به ارم، ارم را به حافظیه، حافظیه را به معالی آباد و معالی آباد را به خوابگاه زند وصل می‌کند برقصد. مرگ اینقدر می‌رقصد که مغزم کش می‌آید بین تینیجرهایِ عجیبِ جردن پوشی که اطراف مترو پرسه می‌زنند با تنیجرهایی که در کافه‌ کتاب‌ها، کتابِ زبان اصلی می‌خوانند.

گفتم اشک، اینطور که معلوم شد اشک نقطه ضعف من است مثلا اگر من کاره‌ای بودم و پابلو اسکوار جلویم اشک می‌ریخت میگفتم: بخشش، لازم نیست اعدامش کنید. و این هیچ ربطی به آن نداشت که شخصیت گنگی داشته و اگر سیبیل نداشت می‌توانست بدلِ استاد محبوب کارشناسی‌ام باشد. صرفاً برای اشک.

همیشه از جایی به بعد راه به بی‌راهه می‌رود پس سخن کوتاه باید کرد و بای داد.

فلذا این سه کار را نََََکُُُن ۱_ خودت را پیدا کن قبل از اینکه میان دود بیوفتی و کفش جردن پا کنی.۲_ به پابلو احترام بگذار و از عبدالمالک ریگی متنفر باش، چون هر چیزی که ثمره‌ی خاورمیانه‌ است میخواهد تفکر تو را بدزدد حتی قاچاقچی‌هایش.۳_ کم گوی.

انقباض

RPGدر باب انقباض میگه

بعد از خیلی وقت امروز دوش آب سرد گرفتم. نه که دلم بخواهد ، آب داغ را رویم بسته بودند. تابستان که مزرعه بودم هر روز ظهر که از خواب که بیدار می‌شدم با چشم‌های نیمه باز، زیر آفتاب خود را به استخر می‌رساندم. چشم‌هایم را می‌بستم. نفس عمیق می‌کشیدم، و یک‌لحظه بعد در حالی که در آب معلق بودم، بیدار می‌شدم و روزم آغاز میشد. امروز هم تصور کردن آفتاب داغ تابستان در کنار استخر به دادم رسید. هرچند کمتر از چیزی که فکر می‌کردم طول کشید و وقتی روزم شروع شد که داشتم هر آن‌چیزی که از بدنم درک کرده‌ام را با تمام توان منقبض می‌کردم. هر چه بود بیدارم کرد.

هوای جوانی کرده‌ام و تصمیمِ به چالش کشیدن خود را دارم. مثل همیشه اولین گزینه ورزش کردن است. و خب چه چیزی برای من بهتر از دویدن؟ اگر بعد از ورزش هم مثل امروز دوش آب سرد بگیرم حتما خیلی زود جای خالی رونالدو را پر خواهم کرد. مطمئنم خودش هم بدش نمی‌آید روشی که ساخته را نسل‌های بعد ادامه دهند. خصوصا حالا که دیگر از رده خارج محسوب میشود. وقتی هم که مدال پایان ماراتن را بر گردن آویختم حتما یادش خواهم کرد.

***

قطار ساعت ۲:۱۲ دقیقه به ایستگاه می‌رسید. یعنی آنقدری وقت نداشتیم که قبل از رفتنشان کافه برویم. ولی خب حداقل خیالمان راحت بود که به قطار می‌رسیم. من همراهشان می‌رفتم که بدرقه‌شان کنم. توی تاکسی که نشسته بودیم بهم گفت: «برای جنگل رفتن باید تعداد زیاد باشه.» گفتم: «آره، شاید بیشتر خوش بگذره.» کمی مکث کرد. یک جوری که انگار منظورش را نفهمیده‌ام گفت: «منظورم امنیتشه». نمیدانم خواستم تواضع کرده باشم یا انرژی و انگیزه کافی نداشتم برای هزارمین بار گفتن این که «من تنهایی یک ماه هم جنگل موندم. خبری نیست». به جایش دوباره فکر کردم. به این که چطور بیشتر بودن حس امنیت می‌دهد. یا بهتر بگویم چطور می‌شود بیشتر بودن حس امنیت ندهد. لابد اگر این آدمها هرچه قویتر باشند کمتر احساس خطر خواهند کرد. اما اگر دور باشند از هم چطور؟ وقتی که راهزن خیالی یا پلنگی که هنوز منقرض نشده بهشان حمله می‌کند. آنقدری دور که هیچ متوجه جان کندن و کمک خواستن دیگری نشوند. دیگر بودنشان معنایی ندارد. حتی شاید تنهایی آدم بیشتر مراقب خودش هم باشد.

***

بخشی از فرایند رشد، درد کشیدن است. مثلا به عضلات بدن یک ورزشکار، هربار که تمرین می‌کند؛ آسیب بسیاری وارد می‌شود. پارگی‌های بسیار کوچک ولی بسیار زیاد. همان دردی که بعد از ورزش تجربه می‌کنند. به تعبیری درد رشد. عضلات منقبض می‌شوند. سلول ها به همدیگر نزدیک‌تر می‌شوند تا وقتی که این اجتماع شکاف های به وجود آمده و بخش‌های از دست رفته را پر و جایگزین کند.

مدت زیادی است که فنرم‌ در رفته. هر که می‌بیندم با یک چیز زوار‌ در‌ رفته‌ی معلق و آویزان مواجه می‌شود. لابد فکر می‌کند که دیگر از کار افتاده‌ام. یا دست کم آسیب خیلی جدی‌تری دیده‌ام. اما من فقط فنرم‌ در رفته است. و البته کمی خسته‌ام. شاید دیگر وقتش رسیده باشد که کش بیاورم، خستگی در کنم، از نو درد بکشم و منقبض شوم. آنقدری که فنر جا بیفتد.