بعد تو منظره ی کوچه ی مان فرق نکرد
پنجره ، چهره ی من ، سوز اذان فرق نکرد
سر هر پیچ که عمدا" به تو بر می خوردم
سرخی صورت من از هیجان فرق نکرد
بعد تو مادرم از عشق مرا می ترساند !
حس من زیر قدم های زمان فرق نکرد
بی تو درگیر خیالات پر از درد شدم
روی بوم غزلم رنگ خزان فرق نکرد
روز و شب ، خوانده شدی در دل هر تصنیفی
بعد تو سوز قمر ، لحن بنان فرق نکرد
مردی از جنس تو در قصه ی من مانده هنوز...
سال ها رفت ولی مرد جوان فرق نکرد
هر چه می خواستم از شب به حقیقت پیوست
روز شد ، چهره ی بی رحم جهان فرق نکرد



صنم نافع -  از کتاب : ما اگر انتخاب می کردیم

 "ديگر نمی تواند يکی مثل من / تو پيدا کند"
اين جمله بسيار بی معنی و چرند است. کسی که شما را ترک يا اخراج کرده است، دنبال مثل شما نمیگردد. واضح است، اگر مثل شما را می خواست که خودتان بوديد. مگر نه؟
همسر يا مدير قبلی شما دنبال يکی می گردد که مثل شما نباشد. پس کس ديگری را پيدا میکند که مثل شما نيست. به همين سادگی.
اين جمله همان قدر بی معنی است که جمله: "غم آخرتان باشد."
جمله «غم آخرتان باشد»، يعنی: "اميدوارم که شما نفر بعدی باشيد که فوت می کنيد" چون در غير اين صورت، شما حداقل غم يک نفر را خواهيد ديد؛ و او، همان کسی است که قبل از شما مرده است ...!

من بـــــدم...تو خوب باش !

دیگر سراغــــــــم را نـــــــــــــگـــیــــر...

خودم را جایی در این زندگی گم کرده ام...دنبالم نگرد...پیدایم نمیکنی...

نفس بکش...

به جای من هم اگر توانستی مهربانی کن و بعد از من ، شبها به ستاره ام لــــبـــخـــنــد بزن و ماه که کامل شد

از جانب من آرزویـــــــی کن...

خودت هم منت بر سرم بگذار و فراموش کن که زمانی بوده ام

"خـــــــــــودم نـــیــــــز چــــــنــــیــــــن خــــــــواهــــــم کـــــــــرد..."


زن که باشی ترس های کوچکی داری !
از کوچه های بلند ، از غروب های خلوت
و از خیابان های بدون عابر می ترسی !
از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف در کوچه پس کوچه ها می چرخند ، می ترسی !از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان ...
جلوی پاهایت ترمز می کنندو تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند....!
عاقب يك جايي ... يك وقتي ... به قول شازده كوچولو ! دلت اهلي يك نفر مي شود و دلت
براي نوازش هايش تنگ مي شود ... حتي براي نوازش نكردنش
تو مي ماني و دلتنگي ها
تو مي ماني و قلبي كه لحظه هاي ديدار تندتر مي تپد،سراسيمه ميشوي بي دست وپاميشوي دلتنگ مي شوي دلواپس ميشوي

دلبسته مي شوي ميفهمي
نمي شود ... نمي شود زن بود و عاشق نبود دست خودت نيست زن كه باش گاهي دوست داري
تكيه بدهي ...پناه ببري ... ضعيف باشي دست خودت نيست گهگهاه حريصانه بو مي كني دستهايت را شايد عطر تلخ و گس مردانه اش روي انگشتانش مانده باشد...

عشق یعنی بعد یه دعوای مفصل

از روی لجبازی گوشی رو بزاری

رو سایلنت و بری زیر پتو

بعد از هر چند دقیقه یه بار یواشکی

گوشه پتو رو کنار بزنی و زل بزنی به سقف

تا ببنی نور از گوشی افتاده رو سقف یا نه

عشق یعنی بعد یه دعوای مفصل ! ! !

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقانه ♥ ♥ ♥

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگیها کرده پاک


ای تپشهای تن سوزان من

آتشی در سایۀ مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخهها پُر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست


این دلِ تنگِ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟


ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم 

هر کسی را تو نمیانگاشتم


درد تاریکیست دردِ خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سرنهادن بر سیهدل سینهها

سینه آلودن به چرکِ کینهها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کفِ طرارها

گمشدن در پهنۀ بازارها


آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دوردست آسمان

از تو تنهاییم خاموشی گرفت

پیکرم بوی همآغوشی گرفت

جوی خشک سینهام را آب، تو

بستر رگهام را سیلاب، تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم به‌راه


ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونههام از هُرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه‌زارانِ تنم


آه، ای روشن طلوع بیغروب

آفتاب سرزمینهای جنوب

آه، آه ای از سحر شادابتر

از بهاران تازه تر، سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ست

چلچراغی در سکوت و تیرگی‌ست

عشق چون در سینه‌ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با «من» زیستم


  ای لبانم بوسه گاه بوسهات

خیره چشمانم به راه بوسهات

ای تشنجهای لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه میخواهم که بشکافم ز هم

شادی‌ام یک‌دم بیالاید به غم 

آه میخواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم هایهای


  این دلِ تنگِ من و این دود عود؟

در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟


ای نگاهت لایلای سِحر بار

گاهوار کودکان بی‌قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شُسته از من لرزههای اضطراب

خُفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من


 ای مرا با شور شعر آمیخته

  این همه آتش به شعرم ریخته

 چون تب عشقم چنین افروختی

  لاجرم شعرم به آتش سوختی


___________________________________________________

پ.ن : ینی من عـــــــــــــــــــــــــــــــــاشق این شعر فروغم :x


دلتنگی های من به تو رفته اند

آرام می آیند

در دل می نشینند

و  دیگر نمی روند...

♫  چرخشـــ پــــــــــوچـــــــــ  ♫

روزها و شب ها گذشتو من
روز و شب بودم به یاد تو
در وهم شیرین خیال من
تو کنار من
من کنار تو

در چرخش پوچ این روزگار
روزها مدفون در انتظار
شب ها غرق سراب امید
آه از روزگار
آه از انتظار

ای روشنیٍ چشمان من
رویای من
دیدار توست

ای جاری در شعر و ترانه ام
در کلام من
عطر نام تو

روزها و شب ها گذشت و من
روزم شب نشد بی یاد تو
در فریب امید و انتظار
هر روز و شب به یاد تو

من عاشقانه دوستش دارم

و او عاقلانه طردم می کند

منطق او از حماقت من هم احمقانه تر است...

من

عاشق نیستم !

فقط گـــــــــــــــــــــــــــــاهی

حرف تو که می شود

دلم..

مثل اینکه تب کند

گرم و سرد می شود

توی سینه ام چنگ میزند

آب می شود

تنگ می شود

تنگ می شود...

زیاد خوب نباش...زیاد هم دم دست نباش

زیاد که خوب باشی ، دل آدم ها را می زنی

آدم ها این روزها عجیب به خوبــــــی ، به شیرینـــــــی آلرژی پیدا کرده اند

زیاد که باشی ، زیـــــادی می شوی :|

فاصله ی بین ما را

کیلومتر و متر و فرسخ رقم نمی زنند

این دل است که حدود فاصله را

معلوم می کند

تو اگر دلت با من باشد

فاصله ها هیچند...

من هر شب با خیالت به اوج می رسم...!

سرم را روی شانه هایت بگذار


بگذار همه بدانند


همه چیـــــــــــــــــــز زیر سر من است...

چرا یادم نمی آد ؟!

نمی دونم چرا یادم نمی آد

کجا دستای ما با هم گره خورد

چه روزی قلبم از عشق تو لرزید

کدوم ما دل او یکی و برد

چرا درگیر احساست شدم من

چه جوری اولین دیدار رخ داد

تو بهمن بود یا نزدیک مرداد ؟!

نمی دونم چرا یادم نمی آد...!

نمی دونم چرا سرگیجه دارم

چرا دستای تو انقدر سردن

بگو این حس تلخ شک و تردید

چه جوری تو وجودم رخنه کرده...؟!

چی شد بعد یه عمر هم سقف بودن

تو یک آن سقف رویاهام فرو ریخت

کی عکس این کلاغ نحس و شوم و

رو دیوار سپید خونه ها ریخت...

باید یادم بمونه این دقیقه

همین لحظه که تو از خونه میری

اگر چه حسم و از من گرفتی

نباید تو وجود من بمیری...!!!


رضا یزدانی ، چرا یادم نمی آد...!


حســـش نیس که حـــس بگیرم بهت بگم که چقد بی حـــس شدم

از هــــــــــر چــــــــــــــی حســـــــــــــــه

با یک عالمه فاصله از خودم

انتظار دارم به تو برسم !!!!

از اول هم آرزوهایم محال بودند...!

کلمات جلوی چشمانم رژه می روند

انگار همیشه برای از تو نوشتن چیزی کم دارم

یا نه...

انقدر چیزها هست که نمی دانم چه بگویم

خسته شده ام از جمله ی کلیشه ای_ :

دوستت دارم

اما انگار همین جمله است که همه چیز را عوض می کند

انگار همین جمله است که همه چیز را به هم می دوزد

من را به تو

عشق را به ما

و خیلی چیزهای دیگر...

پس ، با عرض شرمندگی :

دوستت دارم...

هر چقدر هم که کلیشه ای باشد معجزه می کند....

به کلاغــــها بگویید:


قصه ی من اینجا تمام شد،


یکی . . .


بود و نبود مرا



با خود برد !!!

دلم برای تو که نه, ولی برای روزهای باهم بودنمان تنگ شده
برای تو که نه,ولی برای "مواظب خودت باش" شنیدن تنگ شده
برای تو که نه
ولی برای نگاهی که تا پیچ سرکوچه تعقیبم میکرد تنگ شده
برای تو که نه
.........ولی برای دلی که نگرانم میشد تنگ شده

راستش

برای اینها که نه!
.
.
.
برای خودت

...دلم خیــلی تنگ شده...

کجای شهر قرار بگذاریم ؟!

پارک یا رستوران ؟!

چه رنگ لباس بپوشم دیوانه تر میشوی ؟!

سادگی خوب هست ؟!

می خواهی برایت شعر بگویم بلند بلند ؟!

یا آرام بگویم دوستت دارم گلم ؟!

کدام بهتر است

بمانم شاعری کنم یا از عاشقی ات بسوزم و تمام شوم ؟!

نه تو نيستي

اما من برايت چاي مي‌ريزم

ديروز هم

نبودي كه برايت بليت سينما گرفتم

دوست داري بخند

دوست داري گريه كن

و يا دوست داري

مثل آينه مبهوت باش

مبهوت من و دنياي كوچكم

ديگر چه فرق مي‌كند

باشي يا نباشي

من با تو زندگي مي‌كنم

باز یقه ام را چسبیده ای

که برایم شعر بگو

معشوقه

شعر تویی

این نوشته ها بهانه اند....

عزیز دلم

چه فرقی می کند آن سوی دنیا باشم

یا فقط

چند کوچه آن طرف تر...؟!

پای عشق که در میان باشد

دلتنگی دمار_ آدم را در می آورد ..!!!


______________________
میــلاد تهــرانی

این تو نیستی که مرا از یاد برده ای

این منم که به یادم اجازه نمی دهم

حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند

صحبت از فراموشی نیست

صحبت از لیاقت است...

تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف

لرزشی روی میز کنار تختم می افتد

از این صدا متنفر بودم...اما...

چشم هایم را می مالم

new message...

تا Load شود آرزو می کنم...کاش تو باشی...

سکوت می کنم...آرزوی بی جایی بود...! :(



حجم خالی "تو" را
حجم پر "هیچکس" پر نمی کند !
حالا هی بگو
دوستان به جای ما ...!



                                          (ناشناس)

من

ایما و اشاره

نمی دانم...!

باید

تمام قد

رو به رویم بایستی 

و بگویی

...

دوســـتــــــــتــــــ دارم



                                               (ناشناس)

کلافه که باشی...

دلتنگ کسی هستی ، که نیست...!

حوصله ی کسی زا نداری ، که هست...!

دلم بهانه ات را می گیرد...

چقدر امشب حس می کنم نبودن تو را

صدایت در گوشم می پیچد و من می گویم :

هان ، مرا صدا زدی ؟!

دلم تنگ است...

صدایم کن....



                                      (ناشناس)

نمی دانم چرا نمی گذرند

لحظه ها را می گویم...

انگار بعد از گذشتن تو

خیال ندارند که از سرم بگذرند...

لااقل  تو بیا و به این لحظه ها بگو که :

من نه زمان را می خواهم نه خاطره را...

شاید زود تر از سرم بگذرند....

تو بیا ، تو فقط بیااا

من قول می دهم که اینبار

دیگر نگاهت نکنم ...

تو بیا ، تو فقط بیااا

من قول می دهم که دیگر

احساس خواستنت را نکنم...

تو بیا ، تو فقط بیااا

بیا و به لحظه ها بگو بگذرند...

درست مثله وقتی که با هم بودیم

درست مثله لحظه هایی که خاطره شد...

درست مثله تو...که خیلی راحت گذشتی...


                                                                  (LiLi)