اشعار ماه آخر




ابراهيم  اكبري ديزگاه

 

۱



مثلا گوشی ات را بردار

بگو سلام

بگو ممنون

بگو خوبم

بگو خیلی دوستت دارم

فرض کن که من زنگ زده ام





۲

لباس هایت را یکی یکی در بیار

فکرکن اتاق تاریک است

و ماه از گوشه پرده سرک می کشد

و من در گوشه تخت نشسته ام


...........................................


مهرانه جندقي


گفتم که شاید درد از این با هم نشستن هاست

برخاستی٬رفتی و آتش از دلم برخاست

آواره ام!برگرد!در من قصر شیرین است

یک تکه از خاک وجودم خانه لیلاست

چشمان من خاصیّت بخشندگی دارند

یک روز می بینی که چشمان تو هم زیباست

چیزی نگو ٬امشب صدا را باد خواهد برد

حسی که در دل داری از پیراهنت پیداست

من خسته ام...عمریست یک دیوانه در قلبم

سر می زند بر سنگ و میپرسد:کسی اینجاست؟

من عاشقم٬او نیست٬اما هر دو تنهاییم

من بی خودم تنهایم و او با خودش تنهاست



......................................



ميثم حميدي

 

در آغوشت کشیدم مثل خاک مرده باران را

تحمل کن کمی، اندوه آغوش بیابان را

سرناسازگاری دارم اما پافشاری کن

بیابان سخت عادت می‌کند آداب مهمان را

چه تقديري كه پایان بیابان ها بیابان هاست

در آغوشم بخوان این بیت‌های رو به پایان را

سکوت ابرها را گرگ باران دیده می‌فهمد

تو نم‌نم ناامیدی مستی دریای بی‌جان را

وفردا در کنار راز‌هایم خاک خواهی شد

بیابان‌ها

بیابان‌ها

نمی‌فهمند باران را


.....................................



امير حنايي

 

به علی ابن ابی طالب علیه السلام

1

نشان آمدنت،روی کعبه حک شده بود
و صبر کعبه که لبریز از ترک شده بود

2

دوباره کعبه ترک خورد ؟! یا سر تو شکافت ؟!
از این پدیده ، زمان هم دچار شک شده بود

1
و2

شکاف کعبه ، فدای سرت ، چه سری داشت؟!
نشان مرگ و تولد ، که مشترک شده بود !

#

در شکسته ، لـگـد ، گـریـه های در کـوچـه ،
غمی بــــــزرگ،به اندازه ی فـــــدک شده بود !



..........................................


زهرا خفاجي

 

 

مرگ را بی هراس تجربه کن

پانزده بار در دقیقه بمیر

پانزده بار به خودت شک کن

بعد این اتفاق را بپذیر

 

 

پانزده بار با خودت بشمار

تا نفسهای لحظه ی آخر

زجر یک انتظار لذت بخش

لذت انتظار زجر آور...!

 

 

پانزده بار پک بزن به خودت

دود شو در پیاده رو آرام

"وینستون" وار ته بکش، له شو

با قدم های عاشقی ناکام

 

 

تا که یک ربع دیرتر برسی

فحش و نفرین نثار هر چه که هست

بغض و قلب  و غرور و هرچه که بود

پانزده بار در دقیقه شکست

 

...

 

بر سرم سایه های ثانیه ها

مثل پتکی فرود می آید

لحظه ی آمدن کنار تو دیر

وقت رفتن چه زود می آید....

 

................................

مهدي صادقي

 

 

روشن / خاموش

 

روشن / خاموش

 

روشن / خاموش ...

 

.

 

.

 

.

 

روشنایی کائنات را به بازی گرفته است

 

این دختر بازیگوش

 

.

 

.

 

.

 

روشن / خاموش

 

روشن / خاموش

 

روشن ...

 

همینطور خوب است

 

دیگر پلک نزن

 

من از تاریکی می ترسم ...

.......................................



علي صفري

 

کنار پنجره

چه اتّفاق عجيبي ميان ما افتاد
كه لحظه‌لحظة آن را نمي‌برم از ياد

مرور كن كه چگونه، سه نقطه بعد از آن ...
كنارپنجره بودي كه ناگهان افتاد

ـ‌ نگاه من به نگاهت و قصّه ما شد
دو تا كبوتر چاهي دو تا رها در باد

پَرِ هميشة پروازِ من شدي جوري
عبور كرده‌ام از بي‌نهايتِ فرياد

تمام ترس من اين است ما به هم .... اصلاً
خدا هميشه بزرگ است هر چه باداباد

براي روز طلايي دعا بكن شايد
خداي ما زد و سنگي از آسمان افتاد



......................................



سيد محمد موسوي

 

 





روزی که آفرینش انسان شروع شد

این حس عاشقانه ی پنهان شروع شد


غار حرا و دامنه ی کوه طور ... نه !

از چشم و از نگاه تو ایمان شروع شد


همچون بهار ِ حیله گر از باغ عشق من

رفتی و پرسه های خیابان شروع شد


بعد از وداع تلخ درختان و برگ ها

جنگل دلش شکست و زمستان شروع شد


ابری غریب و خسته از این شهر میگذشت

ما را که دید گریه ی باران شروع شد


مردی کنار دفتر عمرش نوشت "عشق"

آتش گرفت دفتر و پایان شروع شد .



*************************



با توجه به افتتاح وبلاگ شاعران قم


و برای بیشتر شدن وحدت وبلاگ معرف شاعران این استان


وبلاگ شاعران جوان قم دیگر به روز نخواهد شد .


با تشکر از تمام کسانی که در این مدت با شعرهایشان از این وبلاگ حمایت کردند



اشعار ماه نوزدهم

 

 

 

خانم جبه داری

 

دلم گرفتــه و دستم عجیب می لرزد

شبیه شاپـــــرکی بـرصلیب می لرزد

شکفته بر لب من نغمه های دلتنگی

از این تـرانــــه نگاهی نجیب می لرزد

چقدر پیچک پاهای خسته ات باشم

که پا به پای تو دست فریب می لرزد

تو از تبار بهشتی، نه مثل من از خاک

دل هوس زده از عطر سیب می لرزد!

ترنج داده به دستم خدا و تیغ نگاه...

به لب تلاوت  امن یجیب می لــرزد

 

 

***********************

 

 

محمد رفیعی

 

نشسته برف تنت بعد سال ها به تنم

یخ تو باز شد آخر از آتشی که منم

 

تو در کنار منی عشق کار خود را کرد

رسیده لحظه ی شیرین با تو ما شدنم

 

نمی شود که بر این لحظه نام بوسه گذاشت

نزول آیه ی لب های توست بر دهنم

 

تمام شهر به دنبال نام عطر منند

گرفته بوی تو را تار و پود پیرهنم

 

من و تو مثل دم و بازدم گره خوردیم

چگونه رابطه ام با تو را به هم بزنم ؟

 

 

*********************** 

 

علی سلیمانی

 


امشب دوباره مثل شب هایی که یادم نیست

می خواهم از تو شعر بنویسم مدادم نیست

دور از تو شاید شاعر مجنون تری باشم

باید به فکر واژه های بهتری باشم

می خواهمت , می خواهمت , می خواهمت سارا

مانند ماهی ها که می خواهند دریا را

سارا خدا خوب است مثل چشم ها تو

ایمان ندارم جز به چشمان خدای تو

گم می شود وقتی جهان در قاب چشمانت

باید ببینم باز هر شب خواب چشمانت

پشت سرم گفتند عاشق پیشه ام سارا

حالا بگو کو بیستون , کو تیشه ام سارا ؟

آتش شوی پروانه ام , گیسو شوی بادم

من عاشقم امشب دوباره راه افتادم

مردم گریزم , سرد و غمگینم نباشی تو

تنهام ! انسان نخستینم نباشی تو !

امشب دوباره فال می گیرم که برگردی

حافظ نوشته زود می میرم که برگردی

تنها تو را از دوستانم دوست می دارم

شیرین تر از ایمان و جانم دوست می دارم

مانند ماهی ها که می خواهند دریا را

می خواهمت , می خواهمت , می خواهمت سارا

 

************************

 

یوسف شیخی

 

تقديم به پير و مرادم ع.خ


روی کاغذی مچاله نوشته بود:

«می اندیشم پس هستم»

یک سطر بعد

«نمی اندیشم پس هستم»

یک سطر بعد

«هستم؟»

کاغذ را مچاله کردم

و از مغازه بغلی پرسیدم:

-چک سفید ندیده اید؟

 

 

***********************

 

محمد علی کعبی

 

بازهم عشق کشیده است دلم راسویی

چشم واکردم ودیدم که تو رودررویی

چند وقتی است به هرجا بروم میدانم

میرسم باز در خانه لیلی خویی

خواب دیدم که پلنگم که به دام افتادم

میکشی سمت خودت پای مرا_آهویی!

میبرد گاه به دنبال خودش سنگی را

از کنار تن مرداب به دریا جویی

دست سردی که رسیده است به موهات ندید

آتشی را که از آنها به دلم زد مویی

کاشتم غیر تو را در دلم اما خشکید

کندم از ریشه تو را بازولی میرویی

قلبم این باغچه غمزده را میفهمم

که در آن هیچ گلی جز تو ندارد بویی

 

 

**************************

 

وحیده گرجی

 

چشم از زمانی که به دنیا باز کردم

موسیقی باران برایش ساز کردم

دردی که باید دوستان من ندانند

با دشمنان خود چرا ابراز کردم؟

من اژدها در آستین می پروراندم

در نوع خود پیغمبرم, اعجاز کردم

این شب به سوی نور خواهد رفت حتما

حالا که درها را برویش باز کردم

اینبار خود را دست جاده می سپارم

او رفته راهی را که من آغاز کردم

 

 

************************

 

محمد موسوی

 


" شهید "



چه ساده لوح اند

آنان که می پندارند ، عکس تو را

به دیوار های خانه ام آویخته ام

و نمیدانند که من

دیوار های خانه ام را

به عکس تو آویخته ام !

 

 

***********************

 

نعیمه وافی

 


دست وپا میکنم امشب غزلی زیبا را

از شب سرد زمین می برم این سرما را

بی تکلف، پر از احساس سخن می گویم

تا که با خود ببرم تک تک آدم ها را

غرق در وادی شعرم، شب و روزم شعر است

بلکه تغییر دهم با غزلم دنیا را

این بهانه ست که دنیا همه چیزش زیباست

وقف امروز مکن آمدن فردا را

آی مردم! حرف هایم ز دلم می جوشد

بگذارید محقق کنم این رویا را

بی خیالیّ شما بر دل من آتش زد

دوست دارم که در آغوش کشم دریا را

 

 

***********************

 

 

 

 نجمه سادات هاشمی

 

مانند يک قبيله ي از هم گسسته ام

تنها گذاشتند مرا دار و دسته ام

جز حسرت زمانه ي از دست رفته نيست

تکرار لحظه هايم، از اين وضع خسته ام

من جام ليلي ام که زمين خورده ام ولي

شادم که عاشقانه به پايش شکسته ام

باراني ام هميشه ولي راه گريه را

دزدانه روي قافله ي اشک بسته ام 

سر رفته است حوصله ي صبر و همچنان

در انتظار مژده ي پيکي خجسته ام

 

 

 

اشعار ماه هجدهم

 

 

 

 

 سیما احمدی

 

برای دیگران خلقم به رسم خلق بدخوهاست

کنار تو ولی خویم شبیه بچه آهوهاست

من اندوه بزرگی دارم از این بی قراری ها

به هر در می زنم روزم پر از آهنگ شب بوهاست

حدیث بی قراری های من را تکیه گاهی نیست

فقط سنگ صبور من همین نیرنگ صدروهاست

در این دنیای ناهموار من هر بار افتادم

والا من زنی بودم که دنبال فراسوهاست

طلسمم کرده دنیایی که کولی وار با من بود

که پیشانی نوشت من پر از اعجاز جادوهاست

شرابی تلخ می نوشم به یاد تلخی دنیا

به یاد لحظه هایی که پر از کوچ پرستوهاست

 

***************************

 

 

زهرا اسماعیل گل

 

یــه کـوه غـصـه رو دوشـم
چـشـــام لبـریـز بــــــارونـه
تـو نـیستی و بهـار امسال
واســم مـثـله زمستـــــونه


هـوای خــونـه دلــگیــــــره
پــر از بغـضـای سرسنگین
چـقـد جـات خـالیـه پیشم
کنار سـفره ی هفت سین


خدایــــــا کاش میشد بازم
بـــرم اردی/ بهشت پـــیش
چــقد مـیخواستم اون و با
همـون پـیـراهن آبـیــش...!


یـه ساله هر چـی میگردم
تو دستات مهربونــی نیس
ایـنـا درده کـه می خـونــم
ایـنـا شیریـن زبونـی نیس!


هـمـه دنـیـا دروغ مـیـگـــن
مـیـگـن کـه حـال تـو خـوبه
اگـه خــوبــی چــرا انـقــد
نـگـاهـت غـرق آشـــــوبه؟


چـرا دلـواپـسـت مـیـشـم؟
چـرا مـثله تـو بی تـــــابم؟
چـرا افــسـرده می بـیـنـم
تو رو هر شب توی خوابم؟


بـبـین مـردم چـه حـرفایی
دارن پشت ســــرم میگن
تو ، تـــــوی قلبمی ، اما
به دنـبـال یکی دیــگه ان!


بـیـا اسـطـوره ی شـعـرام
بــذار پـیـشم یـه راهی رو
دلـم تـنـگه بـیـا بـــــردار _
از ایـنجا تنگ ماهی رو...!


#


دعـای ســــــــــال تحویله
که می پیچه توی گـوشم
بیـــــا ، تـــا بـرنـگردی تو
لـبـــاس نــو نمـی پـوشم!

 

**************************

 

ابراهیم اکبری دیزگاه

 

تعجب می کنم

از ابراهیم بودنم

با این همه بت دل شکسته

 

**********************

 

ارمیا برزین

 

تیتر روزنامه ی امروز

واسه ی یه لقمه ی نون پیرمردی با دوچرخه
تیترا رو داره می خونه توی کوچه ها می چرخه

قصه قصه ی غریبه مرد روزنامه فروشه
اون تموم زندگی شو باخته و خونه به دوشه

تیتر روزنامه ی امروز از دلار و اقتصاده
از گرونی و تورم اختلاس آقازاده

توی روزنامه نوشته باز یکی خودکشی کرده
یکی کلیه فروخته دنبال درمون ِ درده

توی صفحه ی حوادث عکس مردی، روی داره
یه پسر بچه که کارش سرقته سواد نداره

همه از عاشق رسوا از اسید پاشی نوشتن
عکسایی خورده تو صفحه، صحنه هایی که چه زشتن

تیترای زرد روی گیشه همه اخبار دروغه
وعده های سر ِخرمن، همه کشکه همه دوغه

واسه ی یه لقمه ی نون پیرمردی با دوچرخه
تیترا رو داره می خونه توی کوچه ها می چرخه

قصه قصه ی غریبه مرد روزنامه فروشه
اون تموم زندگی شو باخته و خونه به دوشه

 

 

*****************************

 

علی رضا بهرامی

 

 

راه....
به پیشگاه حضرت زهرا (س)

مِه است
ما به شیشه های سرد پنجره "ها" می کنیم

***

تو ایستاده ای
با مشعلی فروزان در دست ِ گونه ات :
فروزان تر
فروزان تر
با هر جرقه ی سیلی!
می بینمت که ایستاده ای
درمیانِ این مه...

"سردار دست بسته دور می شود آه..."

ایستاده ای
ایستاده ای
تا رقص دامنت نهیبی باشد به هیبت این سکون
ایستاده ای که شیهه ی نبضت تاریخ را بشکند در خواب های قیلوله اش

"سردار دست بسته دور می شود آه...."

ایستاده ای
و افتادنت فتط هذیان محتضری مجنون است
مثل این شهر
که بیچاره .../ بیچاره با این تبش ...!
نیافتاده ای
که می بینم هنوز مشعلی را میانِ مه ...

" سردار دست بسته ... آه ... خسته می شود ...
سردار دست بسته
زخم سرباز کرده ی دنیاست
دنیاست
تکیه داده به دیوارهای خشتی این شهر
سردار دست بسته آه !
سردار کوچه های تاریک...

آه...آا...هااه...هاا
ما
به شیشه های سرد پنجره داریم "ها" می کنیم

 

 

*****************************

 

سید احمد تقوی

 

همچون نسیم تاب رسیدن نداشتم

هرگزخیال بی تو وزیدن نداشتم

وقتی که آسمان قفس تنگ می شود

بال وپری برای پریدن نداشتم

حتی نفس کشیدن من معجزه شده

قلبی دگربرای تپیدن نداشتم

خاکسترم به جاست ازآن آتش مهیب

دیگرتوان شعله کشیدن نداشتم

دل تنگی ام برای تواصلا بهانه است

من طاقت دل از تو بریدن نداشتم

 

***************************

 

خانم جبه داری

 

 

من از هجوم واژه پریشان و مضطرب
یک مصرع جدید به ذهنم نمی رسد
خشکیده است ابر غزلبار شعر من
بر این زمین تشنه، نمی هم نمی رسد


از شعرها فرشته ی الهام من پرید
انگار مدتی ست دل از من بریده است
می ترسم از پریدن بی بازگشت او
یا بشنوم که دور مرا خط کشیده است


طبع لطیف کودک تخسی شد و دوید
یا یک ستاره شد به دل آسمان نشست
وقتی که رفت دست برایم تکان نداد
وقتی که رفت دفتر شعر مرا نبست


اینجا من و سکوت غزلهای نا تمام
تشبیه بی کنایه و ایهام مانده ایم
شش ماه می شود که در اثنای یک غزل
در انتظار یک کلمه، ندبه خوانده ایم


حالا که دست خالی من رو شده بیا
رحمی به این کویر دل پر سراب کن
یک آرزو برای دلم بیشتر نماند
من را برای شعر خودت انتخاب کن

 

 

******************************

 

 اعظم حقدوست

تقدیم به امام جواد "ع"

 



گیشو پریشان میرود در باد...رقصان ولی انگار آرام است

حتمن کمین کرده برای صید این حلقه ها دانه که نه دام است

این مزرعه بوی هوس دارد خورشید را در تیر رس دارد

از آسمان هم کینه می بارد یکسر شراب غم در این جام است

در خانه ی خود نیز مظلومی، از همدمی غمخوار محرومی

این زن نمی فهمد که معصومی این زن که خلقا مثل قطّام است

دستان شیطان شوکران میداد... هی آسمان هم الامان میداد...

یعنی به زودی ماه جان میداد... مشتی کبوتر بر سر بام است

رزق زمین و آسمان دستت..چشم زمین و آسمان مستت..

بعد از تو در این شهر بی برکت..آیا کسی در فکر ایتام است؟

###

قم عصر جمعه با هزار امید...شاعر غزل را در ضریح انداخت

پس کی قبولش می کنی؟ امروز چشم انتظار پاسخ نامه ست

آقا نصیبم کن زیارت را روشن بکن راه هدایت را..

بخشنده می بخشی جسارت را..؟؟ این شاعر سر به هوا خام است

 

*****************************

 

 

زهرا خفاجی

 

 

هم شعرهای کهنه را از دفترم بردار

هم واژه های تازه را از باورم بردار

من هرچه دارم از همین یک دفتر شعر است

اکنون برایت هرچه را می آورم بردار

حالا که در کنج قفس زندانی ام کردی

انگیزه ی پرواز را هم از پرم بردار

در سینه ام قلب خودم را حبس خواهم کرد

عشق تو را هم صبح فردا می برم بر  دار

من سایه ام را از سرت کم کرده ام دیروز

دست از سرت برداشتم، دست از سرم بردار

 

***************************

 

سپیده دهقانی

 

 

تو آمده ای

و تمام ایستگاه های جهان

باید

بایستند



باید

می ایستادند!

پیش از آن که

بلیط های شکست را

در اتوبوس بدرقه کنم



به من بگو

کوه های ایسلند را

دست های چه کسی

آتش زد

وقتی که ما می رفتیم

تا پرچم سرخ مان را

بر فراز دنیا

بیاویزیم؟



من هنوز

برای بازگشتن به خانه

مرددم



دست هایم را بگیر و

به ایستگاه بگو

بایستد

تا من اشک هایم را

با گوشه های سرخ پیراهنم

پاک می کنم

 

 

***************************

 

 

مهدی صادقی

 

 

تنها نشستم می نویسم یک غزل با اشک

این شعر خوانا نیست شسته جوهرش را اشک

یک عمر ، راز عاشقی را بغض مخفی کرد

یک شب غرور عاشقی را کرد حاشا اشک

جز چند قطره آب چیزی نیست آه اما

با خود هدر داده چه بسیار آبروها اشک

شبنم همیشه موجب زیبایی گلها ست

در باور من نیز تو زیباتری با اشک

عاشق به وقت صحبت معشوق شیرین لب

جای سراپا گوش خواهد شد سراپا اشک

یک بیت دیگر مانده تا پایان شعر اما

این بیت پیدا نیست شسته جوهرش را اشک

.....................................................

.....................................................

 

 

****************************

 

 

علی صفری

 

 

سارا نوشت،‌ قصة دارا شروع شد

باران گرفت و مستی دریا شروع شد

بادی وزید، کاسه مجنون شکست،‌ بعد

ناز و ادا و عشوة لیلا شروع شد

تا سجده کردمت آن روز، واقعاً

کافر شدم، و دعوی فتوا شروع شد

نرگس‌ترین نگاه تو امشب کنار من!

خوابم گرفت، قصه و رویا شروع شد

بال و پرم شدی که به پرواز آری ام

مریم شدی، قنوت مسیحا شروع شد

دارم هبوط می‌کنم از چشم نرگسی‌ت

از آن دقیقه بازی دنیا شروع شد

حتی هزار بار سیب هوس را بیاوری

من می‌خورم که فتنة حوّا شروع شد

 

 

***************************

 

 

سید محمد موسوی

 

 


من از ایــن بغض نفــس گیــر گلــو بیـزارم

از شما ، از خودم ، از عشق ، از او بیزارم

فال هــم قصه ی اندوه مــرا مسخــره کرد

دیگـــر از حافـــظ و از رنـــد و سبـــو بیـزارم

هــر کسی تکــه ای از قلب مـرا با خود برد

مــن از این سینه ی صــد وصله رفــو بیزارم

در دل آینــه مـردی ست همـیشه ، هــر دم

مــن از آن آینـــــه ، آن مــــرد دو رو بیـــزارم

در نمــازم خــم ابروی تــو و چشــم تــو و ...

دیگـــر از مسجـــد و تکبیــر و وضــو بیــزارم

شـاید این خرقه بدوشان همــه نادرویش اند

که مـن اینگونه از ایـن واژه ی " هـو " بیـزارم

بس کـن افسـانه به گـوش مـن دیوانه مخوان

مـن از این قصه ، از ایـن عشق ، از او بیـزارم

 

 

 

**************************

 

 

امیر حامد ولیان

 

 


انگورها رسیده و عید صیام بود

ایّام روزگار به وفق و به کام بود

ایمان به شاخه های بلوغش رسیده بود

دندان کفر و شیهۀ او در لگام بود

بانوی مرتضی، گل هجده پر رسول

عطر محمّدیّ  تنش بر مشام بود

جانش گره به جان نبی خورده بود و بس

صد شکر سایۀ نبوی مستدام بود

بعد از رواج سکّۀ مهر و گذشت او

بازار فقر در ضرر و بی قوام بود

مانند ابر بی رگ و باران که ابتر است

قرآن بدون سورۀ او ناتمام بود

تشویش ذهن مزرعه های مدینه را

هرم تنور خانۀ او التیام بود

با نان و نور و عشق و نمک درب می گشود

جبریل را که حامل چندین پیام بود


تا در خسوف شد رخ مستأصل رسول

اینجای قصه نقطۀ عطف درام بود

افسار کفر و شرک به ناگاه پاره شد

قوم نفاق در صدد انتقام بود

یک صبحگه حرام شد آن چه حلال گشت

یک شامگه حلال شد آن چه حرام بود

در ازدحام لشکر باطل به سوی حق

این بار جای تیغ به میدان نیام بود

دیگر نماز را به قیام احتیاج نیست

زیرا که او رکوع نمازش قیام بود

 

 

 

 

اشعار ماه هفدهم

 

محمد جواد الهی پور

 

هر شب تو را در دفترم جا می گذارم
درخواب بی تو سر به صحرا میگذارم
تصویر دریا می کشم در ذهن خیسم
درساحلش یک مرد تنها می گذارم
در چشم های مرد ابر سرخ گریه
در دست او یک مشت سرما می گذارم
طبق روال هر شبم اینجای قصه ...
خود را ...
قلم را ...
شعر را وا می گذارم
محو خیالت می شوم آرام آرام
در سرزمین خاطرت پا می گذارم
قافیه را در مصرع پایانی شعر
با شوق دیدار تو..............فردامی گذارم

 

...............................................................

 

علیرضا بهرامی

 

ايست

ايست کامل

قلبتان اگر مي خواهد به مسير رويايي تازه بپيچد

حق تقدم با عبور کاميون هاست

                                    با محموله ي خطرناک زندگي

هشدار:

      محل عبور خستگيها.خميازه ها.مچاله هاي زمان

هشدار   که خط کشها عقربه ها ديوار مشغول کارند

به موهاي آيدا بگو

به سرش نزند پيانو باشد

بوق زدن ممنوع !که از خواب ميپرد دنيا!

به چشم هاي سبز آيدا بگو

به مخالفت بر نخيزد با چراغهاي قرمز

به قلب آيدا بگو

چند کيلومتر ديگر روي تنهايي اش قرار بگيرد تا برسيم

 

لطفآ کمربند ايمني را ببنديد!

 

به خواب آيدا بگو

ان تابلوي سبز دور را که رويش نوشته ازادي ميبيني

 

ايست

ايست !

به تابلوي سرخ(( خون هاي ريخته)) توجه کنيد!

 

اصلآ

لعنت به لکنت جاده

به سمت لبهاي دلبرت راهي شو

اين جا:

   پايان تمام محدوديت ها!

 

...........................................

 

مجید تال

 

دوباره آمده ام تا به من بها بدهی
مرامریض کنی و مرا شفا بدهی
گره به کار من افتاده ای کلید بهشت
خدا کند که به من فرصت دعا بدهی
من از زیارت قبلی خراب تر شده ام
خداکند به من بی پناه جا بدهی
من از زبان رضا با تو درد دل دارم
مگر که پاسخ این (( اشفعی لنا )) بدهی
توآمدی و مقام رضا مشخص شد
تو خواستی که کلیدی به دست ما بدهی
دلم برای محرم چه زود تنگ شده
مگر که باز تو امضای کربلا بدهی
هزار عید فدای دو روز ماتم تو
اگر اشاره کنی٫رخصت عزا بدهی ...
تمام سال برای تو روضه می گیریم
هزار مرتبه هم در عزات می میریم

.............................................

 

فاطمه حسینی

 

خوش بختي ؟!

بايد چيز عجيبي باشد ؟!

شايد مثل اين باشد

كه توي دلت را كسي قلقلك بدهد ؟!

نمي دانم ؟!

شايد هم نوعي ميوه باشد ؟!

شايد توت فرنگي باشد

شايد هلو

يا سيب باشد ؟؟!

چه فرقي مي كند ؟؟!

هر چه هست

نه بوته اش را داريم

نه درختش را

اصلا ما كه باغچه نداريم ...

 

......................................................

 

زهرا خفاجی

 

باز در گوشه گوشه ی دفتر
میکشم عکس چشمهایت را
من به این کار سخت معتادم
دیده ای حال مبتلایت را؟

دست هایم دوباره می لرزند
اضطرابم برای دیدن توست
خیره در چشمهای تو ماندن
آه مشکل تر از کشیدن توست

روزگارت هنوز هم تلخ است
خودمانیم، تو خود دردی
بر لبانت نشان لبخند است
گرچه زانوی غم بغل کردی

مانده ای بین رفتن و ماندن
از دلت بیش و کم خبر دارم
دست از خود کشیده ای اما
من چطور از تو دست بردارم؟

میروی...نه...مگر نه حال مرا
گفته بودی که درک خواهم کرد؟
بعد تو بستری شدم درخود
من تو را ساده ترک خواهم کرد؟

تا ابد بی جواب می ماند
این سوال همیشه مطرح دل :
چه کنم؟ آه، تا فقط یک بار
خنده ات را ببینم از ته دل

حال قلبم چقدر بد شده است
طاقت دوری ات نیاورده
وقت تزریق چشم تو به من است
با سرنگی که خودکشی کرده

.......................................................

 

مجتبی دارابی

 

شاید بشود

          شکلاتی را از کودکی پس گرفت

                                             و گریه اش نینداخت

بشود جوری به زمستان فهماند

                                 که خوشحالی آدم ها از برف ، فارغ شدن از کار است

و هیچ ربطی به این سفیدی مضحک ندارد

بشود به گنجشک ها فهماند

                             که بدون سیمهای برق هم چیزی کم ندارند

درخت ها بفهمند

                  خوش صدایی پرنده ها مربوط به خودشان است

پرنده ها در بیابان همانطور می خوانند

                                           که بر روی یک درخت !

 

اما رابطه ها

              همیشه همینطور نیست

حتی زرنگ ترین دزدها هم

هنگام دزدی

              پایشان به میز می خورد

و سر از زندان در می آورند

و من هم سر از (( تو )) ... !

 

............................................

 

کبری دهقانی سرور

 

می چکم
از لبت
چون نارنجی
از خون زنان مصر

...................................

 

محمد رفیعی

 

براي لحظه ي آخر تو را كنار گذاشت
خدا چقدر زمين را در انتظار گذاشت
هزار سال تو را با عسل به هم آميخت
هزار معجزه در پيكر تو كار گذاشت
از آفريدن تو آن قَدَر به وجد آمد
كه از وجود خودش در تو يادگار گذاشت
كشيد دايره اي حول محور تن تو
مسير شعر مرا روي اين مدار گذاشت
تو آمدي به زمين آسمان گريست ، خدا
براي گريه ي او اسم مستعار گذاشت
همان دقيقه درختان مرده سبز شدند
همان دقيقه كه نام تو را بهار گذاشت

..........................................

 

علی سلیمانی

 

بخند ، زمزمه ها را غزل كني امشب
بخند ، لطف به طعم عسل كني امشب
نگاه خيس من و گونه هاي ماهت را
به آسمان جديدي بدل كني امشب
تمام فاصله ي شمس و مولوي ها را
مفاعلن فعلاتن فعل كني امشب
تمام شهر به ( جام شكسته ) خشنودند
اگر به شيوه ي ليلي عمل كني امشب
دوباره غرق دعايي ، چرا نمي خواهي
كسي به غير خدا را بغل كني امشب ؟

..............................................

 

یوسف شیخی

 

من گلی هستم
روی نقطه پنالتی
خداوندا
سوت بزن !

...............................

 

مهدی صادقی

 

(( زن ، خنجر ، دادگاه ))

با اين سه كلمه

هر جمله اي كه مي خواهي بساز

اما نگو :

(( زني در دادگاه با خنجر به قتل مي رسد ))

نگو ... كه باور نمي كنند .

روزي كه زنان

با گيسوان آشفته از قبر بر مي خيزند

تو را خواهم شناخت

از

   روسري ات ...

 

............................

 

فرشته مرادی

 

وقتی که نگات آرزویم باشد
دیوارو حصار پیش رویم باشد
درمحضرعشق گرچه دستم خالیست
بگذار که اشک آبروی ام باشد

........................................

 

فاطمه نوری

 

می سپارم گیسوانم را به باد دوره گرد
شعله شعله می وزد آتش بر این انبوه سرد
داغ تر از این نمی شد آتشی را حس کنی
هیچ کس اندازه ی من عشق را باور نکرد
در تنم هستی تو را حس میکنم هر روز و شب
تلخ تلخی دوستت دارم دقیقا مثل درد
نی نی چشمان تو آهنگ رفتن کرده اند
شور دارم لطف کن از راه رفته برنگرد
برگ برگ زندگی از چشم من افتاده است
گرچه می رقصند با هم رو به رویم سرخ و زرد


اشعار ماه شانزدهم

 

امیر حسین آکار

 

ماندم چرا فریاد دریا بیصدا مانده ست

رفتی و تصویر تو روی آب جا مانده ست

بال و پر پرواز کردن داشتی انگار

در جاده مشتی پر به جای ردّ پا مانده ست  

بعد از تو هر شب شانه های خانه می لرزد

انگار بیدی در هجوم بادها مانده ست

گاهی صدای خنده ات را می شود حس کرد

رفتی ولی بی شک دلت در خانه جا مانده ست

بی تو حنا بندان دامادیم بی رنگ است

لطفی کن و برگرد دستم در حنا مانده ست  

 

...............................................................

 

عباس احمدی

 

حال اهلِ حال، صاحب مال می داند که چیست          

مرد صاحب مال، عشق و حال می داند که چیست

آنکه یک چندی در ایران کرده باشد زندگی

 حیف و میلِ مال بیت المال می داند که چیست

آنکه بر همسایگان بخشیده باشد نفتِ مفت

رمز دیپلوماسی فعال! می داند که چیست

فکر کردی آن زمین خواری که پشتش محکم است

حرمت اوقاف یا انفال می‌داند که چیست؟

"شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام"

بار عشق و مفلسی حمّال می داند که چیست!

"سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت کوش"

کار آسان را فقط دلال می‌داند که چیست

در پی درس و هنر رفتن تهش بیچارگی است

زندگی بازیکن فوتبال می داند که چیست

آن پزشکی که بگیرد زیرمیزی از کجا

حال آن اورژانسی بد حال می داند که چیست؟

فرد مستضعف بدان از چند نقطه، چند عضو

سوز حقی را که شد پامال می‌داند که چیست

نکته ای را که در این اشعار باشد مستتر

یک جوان انتِلکتوآل می داند که چیست

ور نه اینها را که ما عریان و روشن گفته ایم

هر کسی حتی خر دجّال می‌داند که چیست

قدر زر زرگر شناسد قدر شعر بنده را

شاطر و کلّه پز و بقال می‌داند که چیست

ارتباط بین این ابیات پیچاپیچ را

 غالباً تنها "شکرتیغال"1 می‌داند که چیست          

 

1. شکر تیغال اسم گیاهی دارویی و از آن مهم تر! تخلص شاعر است.

 

...........................................................................................

 

سید محمد بابا میری

 

گل سپيد هميشه بهار! مي‌آيي
براي رونق اين لاله‌زار مي‌آيي
هنوز نبض دلم اين سؤال را دارد
كه با شروع كدامين بهار مي‌آيي؟
به پاس اين همه آلاله هم شده بي‌شك
به شهر مردم چشم‌انتظار مي‌آيي
سپيده سر زده اي آفتاب من پس كي
به چشم‌روشني اين ديار مي‌آيي؟
اگر چه سخت ز تو دور مانده‌ايم اما
دلم خوش است كه با ما كنار مي‌آيي
و در سپيدة يك جمعة سراسر نور
به اذن حضرت پروردگار مي‌آيي
شكوه رزم علي را نديده‌ام اما
شنيده‌ام كه تو با ذوالفقار مي‌آيي

..................................................

 

علیرضا بهرامی

 

به حضرت معصومه (س)


سلام ! پرنسس !
در رو باز کنید !
مائیم :
اگر از بالای این قلعه
نگاهمان کنی،
ما
آدمریزه هایِ
تهِ
قُمرودیم
که روی آهنچی چه کار می کنند ؟
اگر پایین بیایی از پله
ما
ستون های بلند آهنی هستیم
با شکل های عجیب
که نمی دانم چرا
روی پوست بی ردپای این پل
فرو رفته اند
اما
روی قلبت – درهمین میانه – بایستی اگر
و خوب ، خیره شوی
می بینی که ما فقط
اَشکال پیچیده ی یک آدم تنهاییم
تنهاییم
و هیچ شباهتی نیست بین ما و شیهه ی اسب یک شوالیه

آه پرنسس تنها !
پرنسس غمگین ! 
آه
پرنسس پل ها ...
آه ...

ما فقط تنهاییم
اگر اینجاییم
چند ردپای تنها
و سرد : درست مثل رگ های آهنی این پل


مائیم
در رو باز کن
پرنسس !

 

..........................................

 

مهرانه جندقی

 

گفتم که شاید درد از این با هم نشستن هاست

برخاستی٬رفتی و آتش از دلم برخاست

آواره ام!برگرد!در من قصر شیرین است

یک تکه از خاک وجودم خانه لیلاست

چشمان من خاصیّت بخشندگی دارند

یک روز می بینی که چشمان تو هم زیباست

چیزی نگو ٬امشب صدا را باد خواهد برد

حسی که در دل داری از پیراهنت پیداست

من خسته ام...عمریست یک دیوانه در قلبم

سر می زند بر سنگ و میپرسد:کسی اینجاست؟

من عاشقم٬او نیست٬اما هر دو تنهاییم

من بی خودم تنهایم و او با خودش تنهاست

 

...........................................................

 

فاطمه حسینی

 

مثل بادكنكي

از دستت رها شدم

به شاخه اي گير كردم .

تو رفتي

بزرگ شدي

با پله هاي برقي بالا رفتي

پشن ويترين ها ايستادي

به سينما رفتي

مجذوب محيط شدي

سرنوشت من چه شد ؟!

خوب مي داني ؟!

عزيزم ؟!

مواد نايلوني

هيچوقت جذب محيط نمي شوند ...

 

........................................................

 

زهرا خفاجی

 

من :

متهم !

تو:

شاکی و اینبار هم ببین

ثابت نکرد جرم مرا بی گناهی ات

تو،

خسته ای

از آن همه دل، دل سپردگی

من،

خسته ام

از اینهمه خاطر نخواهی ات

 

سنگینی نگاه تو را حس نمیکنم

آخر کدام نقطه تو را خیره کرده است؟

من میروم، تو بمان و چشم روشنت

چشمی که روزگار مرا تیره کرده است

 

گاهی تو را به تازه ترین شعر میبرم

گاهی تو را به واژه ی تکرار میکشم

گاهی از عشق تبرئه ات میکنم...و گاه

تا پای چوبه های پر از دار میکشم

 

من :

متهم !

تو ...

باز شاکی شدی؟ ببخش

این چارپاره کرده تورا دادگاهی ات

من خسته ام از اینهمه بی دل سپردگی

من خسته ام از اینهمه خاطر نخواهی ات

 

..................................................................

 

مجتبی دارابی

 

رفتنت

      همانقدر عجیب است

                           که آمدن برف در تابستان

نمی شود مرا از تو جدا کرد

همانطور که

             پدر بزرگ را از عصای چوبی اش ...

             یا دختران جوان را از کیف های آرایش

نمی شود مرا از تو دور کرد ...

پرنده ها را هر جا ببری

                           باز روی درخت لانه می کنند ...

آنقدر ها هم پیر شده ام

                        تا خاطراتت را با پیرمردهای پارک مرور کنم

آنقدرها خرافاتی

                 که آرزو کنم موجود دیگری باشم

می خواهم قبض جریمه سنگینی باشم

                                         روی شیشه ی ماشینت

آنقدر سنگین

             که نتوانی پرداخت کنی

                                      تا پیشت بمانم ...

 

.....................................................................

 

محمد رفیعی

 

عرق نشسته به پیشانی ات گلاب شده

تنت دوباره پر از رقص و پیچ تاب شده

نسیم رقص تو پیچیده کوچه در کوچه

تمام شهر پر از بوی آفتاب شده  

عجیب نیست که شهرت همیشه بارانی ست

که از خجالت تو آسمانش آب شده

وزید عطر تو ، خواب از سرم پراندی ، من

شبم ولی شب قطبی که سیر خواب شده 

دوباره زنده شدم می تپد وجودت را

میان سینه ی من آهن مذاب شده 

نبود هیچ کجا مثل خانه ات ای عشق

دوباره آمده ای سمت این خراب شده

همیشه از تو نوشتم که حرف مرد یکی ست

مرا چه کار به این حرف ها که باب شده

تو ختم حرف منی شعر من زمینی نیست

خداست اینکه میان تن تو قاب شده

 

...........................................................

 

سید محمد رضا شرافت :

 

نذر امام حسن ( ع )

 

مست از غم توام غم تو فرق می کند

محو توام که عالم تو فرق می کند

با یک نگاه می کشی و زنده می کنی

مثل مسیح ، نه، دم تو فرق می کند

یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی

باید عوض شد آدم تو فرق می کند

تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟

آقای مهربان! کم تو فرق می کند

زخمی است در دلم که علاجی نداشته است

جز مرحمت که مرهم تو فرق می کند

اشک غمت برای من احلی من العسل

گفتم  برای من غم تو فرق می کند

صلح تو روضه است حماسه است غربت است

ماهی تو و محرم تو فرق می کند

باید خیال کرد تجسم نمود؛ نه ؟

نه؛ گنبد تو پرچم تو فرق می کند

لختی بخند قافیه ام را بهم بریز

آقای من! تبسم تو فرق می کند

 

..................................................

 

مهدی صادقی

 

عاشقانه شعر سرودن را

بیش از شعر عاشقانه سرودن

دوست دارم

 

آنقدر که معشوقه ام را

همان سطرهای ابتدایی جا می گذارم

                                          و به خودم که می آیم

 

می بینم

          بر نقطه ی پایانی ایستاده ام .

اما من

حتی به فاصله ی همین چند سطر

طاقت دوری ات را ندارم

و به سوی تو باز می گردم :

(( عاشقانه شعر سرودن را

بیش از شعر عاشقانه سرودن

دوست دارم ... ))

 

...........................................

 

خانم قاسمی

 

شب زنی را دوست دارد
که وقتی به رختخواب می خزد
او را آفتاب پرست صدا می کند
زن اما
روز را با کت و دامن مشکی اش !!

 

................................................

 

وحيده گرجي ( يكتا )

می خواهم از این پس خودم بال و پرت باشم
پرواز یادت می دهم تا در برت باشم
تا حس روئیدن درونم همچنان جاریست
بر من ببار آنقدر تا نیلوفرت باشم
حالا که آب و نان تو عشق است می خواهم
از این به بعدش را خودم نان آورت باشم
من عشق اول نیستم اما مهم اینست
آنقدر می مانم که عشق آخرت باشم

 ..................................................................

محمد مهدی یارجانلی

 

( به اسدالله فقیهی و مرضیه عباسی )

 

آسمان ،

دلش که می گیرد

می زند زیر همه چیز

آنچنان می ترکد بغضش

که

   فراموش می کند

                      گاهی

برای چه داشت می گریست

و می گرید

            می گرید

                       می .. گرید

تا شهری را ببرد

                   با خودش !

من اما بغضم

زیر آسمان راه پله می ترکد

و آنقدر می گریم

که فراموش کنم

آن بیرون شهری هست

که دلم برای آسمان بارانی اش

                                  گرفته است !

 

شعر های ماه پانزدهم

 

امیرحسین آکار

 

انگار نخلستان کوفه گریه میکرد 

وقتی که اشک از گونه های ماه می ریخت

در اشک هایش خاطراتی موج میزد

دریایی از تصویر را در چاه می ریخت 

 

تصویر صحرایی در آب چاه لرزید

یک آسمان دلشوره در آن جا گرفته ست

چشم ستاره محو تصویر شگفتی ست

خورشید دست ماه را بالا گرفته ست

 

پلکی زد از چشمان سرخش شعله ای ریخت

انگار آتش دور چشمش حلقه بسته ست

هیزم نمیخواهد که ! در هر قطره اشکش

پیداست بانویی که در آتش نشسته ست

 

حتی برایش ابرها هم گریه کردند

یک قطره اشک از آسمان روی لبش خورد

تصویر بعدی با عطش توام شد اینبار

این اشک ماه کوفه را تا کربلا برد

 

ناگاه در صحرا لب دریا ترک خورد

آهی کشید و شانه های ماه لرزید

در موج اشکش زخم ها تکثیر می شد

یعقوب شد پیراهنی را غرق خون دید

 

تا بست چشمش را به شهر کوفه برگشت

لبخند زد، آرام شد، شاید دوباره _

در شب نشینی های خود با چاه می دید

تصویر روزی را که می آید دوباره

 

...........................................................

سیما احمدی

 

چون گرد باد آمد که ویران سازد اینجا را
این عشق رسوا میکند روزی دل ما را
شاید برای سرنوشتم زود بود این عشق
از کودکی دلواپسم آشفتگی ها را
چون رود طغیان میکنم وقتی که دلتنگم
عمریست حسرت خورده ام دیدار دریا را
پابند اندوه زنی چون من مباش ای مرد
من خوب می فهمم چرا ها و اگر ها را
من نوعروس شوم فرداهای تاریکم
هی پشت گوشی رد نکن امروز و فردا را

..................................................

عباس احمدی

 

هر شب یتیم توست دل جمکرانی ام

 جانم به لب رسیده بیا یار جانی ام

 از باد ها نشانی تان را گرفته ام

 عمری است عاجزانه پی آن نشانی ام

 طی شد جوانی من و رؤیت نشد رخت

" شرمنده جوانی از این زندگانیم"

  با من بگو که خیمه کجا می کنی به پا

 آخر چرا به خاک سیه می نشانی ام

 در این دهه اگر چه صدایت گرفته است

 یک شب  بخوان به صوت خوش آسمانی ام

 در روضه احتمال حضورت قوی تر است

 شاید به عشق نام عمویت بخوانی ام

  هم پیر قد خمیدگی زینب توا م

  هم داغدار آن دو لب خیزرانی ام

 این روزها که حال مرا درک می کنی

 بگذار دست بر دل آتشفشانی ام

 در به دری برای غلام تو خوب نیست

 تأیید کن که نوکر صاحب زمانی ام

 

....................................................

محبوبه افشاری

 

حتی آرام

حتی مثل پر کاه

روی شاخه ننشستیم

گنجشک هم نبودیم

شاخه ی شکسته زمینمان زد .

 

.......................................

علیرضا بهرامی

 

سیاه / سفید !

تلویزیون !

&&&

1.

در استتار ِ

این همه رنگ سرخ ، رنگ ِ خاک

چگونه رنگ نژادِ خود را باز شناسم   ؛  من !

 

آه !

 آدم ِ سیاه

آدم ِ قرمز

آدم خاکی رنگ ...

 

2.

_ " لعنت به این وودو *

که نمی گذارد موهای دخترم را

شانه کنم

ببافم

که نمی گذارد برادرم  را در آغوش بگیرم

برادری را ! "

بله!

لعنت به این وودو

که دستِ سفید من ممنوع است اشک های روی گونه ی سیاهِ تورا پاک کند
که نمی گذارد قلب من با قلب تو یکی باشد

لعنت !

لعنت به این وودو !

 

3.

این که ما  / دوباره /  خاک می شویم

شاید خدا می خواهد این جای فیلم از " Reverse motion*  استفاده کند

شاید  خدا

دست ودلش دوباره به  خاک  رفته باشد   (کسی چه می داند ؟)

وشاید         می خواهد انسان های سبز بیافریند ؛  شاید آبی ،

شاید انسان بی رنگ،

شاید اصلاً  انسان نیافریند   با این خاک !   (کسی     چه می داند؟)

 

آه !

آدمِ رنگِ خاک ...

آدم ِ قرمز ...

آدم...

 

&&&

 

سفید / سیاه :

یک عکس !

یک عکس ِ یادگاری

از دنیا ...

 

...................................

زهرا خفاجی

 

دلت از دنیا گرفته
راه میفتی تو خیابون
تو دلت هوا گرفته س
تو چشات نم نم بارون

تا غروب شهرو میگردی
تو سکوت سرد بهمن
نا ندارن دیگه پاهات
اینو کفشات نمیفهمن

میشینی روی یه جدول
فکر راه حل بهتر
دیگه چاره ای نداری
میزنی به سیم آخر

یکی این طرف نشسته
_ ترم دردو پاس کن امشب
یکی اون طرف نشسته
_ خودتو خلاص کن امشب

یکی پیدا میشه از دور
یه سفیدی تو سیاهی
_ تو به آخر نرسیدی
تو هنوز اول راهی

میدونم دلت شکسته
با یه قلب سنگ خالی
دردتو دوا کن اما
نه با این سرنگ خالی

یکی دلتنگته امشب
اون یه حرفی با تو داره
یه نگاه به آسمون کن
یه نفر هواتو داره

نیمه ی خالیو ول کن
خیره شو به نیمه ی پر
به خودت بیا از امشب
با همین چندتا تلنگر

پاشو روز دیگه تمومه
دیگه خسته ای حسابی
پاشو دینتو ادا کن
به چشات مدیون خوابی

................................

مجتبی دارابی

 

می شود

هر چیزی را به هم شبیه کرد

و من هم شبیه به تو

می شود برف را

ملافه ی سفیدی فرض کنی

که زمین برای گرم شدن

روی خودش می اندازد !

یا مرگ

خواب بلندی ست

که یادت رفته است

برای بیدار شدن

ساعتت را کوک کنی

حتی ترافیک وحشتناک شبهای عید

بی شباهت به شلوغی خط تلفنت نیست !

اما رابطه ی من و تو

تشبیه ساده ای نیست

من شبیه به اعدامی روی چوبه ی دار

و تو :

صندلی زیر پایم

به هیچ قیمتی نمی خواهم

از صندلی جدا شوم !

 

.....................................

محمد رفیعی

 

عشق یک دنیای دیگر را نشانم داده است

کودکی هستم که دستش ذره بین افتاده است

بی شک از « فرهاد » در عشقم به تو « مجنون » ترم

مادرم روزی مرا بالفطره عاشق، زاده است 

عشق ضرب چشمهای توست در چشمان من

عاشقی تنها  دو دو تا چار تایی ساده است

باز خواهم گشت هر قدر از خودت دورم کنی

موجم و سنگی اگر باشد سرم آماده است 

فکر مقصد نیستم فهمیده ام گاهی سفر

لذتش تنها به بودن در میان جاده است 

پیش پایت روی خاک افتاده ام بانو ولی

سایه ات هستم که بر روی زمین افتاده است

...................................................

مهدی صادقی

 

دل خوشي ندارم از روزهاي زوج

و از فردها بيزارم

جمعه را نمي دانم !

هفته ها مي چرخند و مانده ام چگونه بگويم

                                                 از (( عشق ))

                                                                                 با تو 

وقتي که (( نامبرده )) را

حرامزاده اي مي دانند

که نطفه اش به اشتباه بسته مي شود .

تنهايي به سرم زده

و مدتي است آنقدر عقده اي شده ام

که به راننده هاي تاکسي مي گويم :

(( آقا ! لطفا مرا دو نفر حساب کنيد ...))

تو هم اگر يک روز فرد اعلاي زمستاني

در کنار درخت هاي نيمه عريان دور شهر

بر نيمکتي دو نفره - تنها -

شعر بگويي

از روزهاي زوج بيزار مي شوي ...

 

..............................................

محمد غفاری

 

می رسند از راه تا غم ها زمینگیرت کنند
سنگ هاشان ، طعنه هاشان بیشتر پیرت کنند
مثل چشمت آیه آیه سوره ی مریم گریست
با نخستین واژه اش وقتی که تفسیرت کنند
حلقه حلقه موج گیسویی پریشان می رسید
بادها می خواستند اینگونه زنجیرت کنند
سخت بود اینکه تمام راه در غربت گذشت
سخت تر اینکه تمام شهر تکفیرت کنند
روزیشان آه و نفرین تو شد ، می خواستند
با کمی خرما و نان از زندگی سیرت کنند
(( ما رایت... )) گفتی و جنگ نگاهت شد جمیل
چشم ها باید فرار از برق شمشیرت کنند

............................................

سید محمد موسوی

 

چند سالی ست دل سوخته ارازن شده است
و فراوان تر از انسان ، غم انسان شده است
آدم از لطـــف فزاینـــده ی عـــلـم بشـــری
زیر مجموعه ای از گونه ی حیوان شده است
مار بر دوش چه بسیــار ولی صد افســـوس
کاوه عمریست در این شهر به زندان شده است
سنگ لیــلا به دل واله و شیــدا چه زنـم ؟
غم دلـــدادگی امروز غـــم نـــان شده است
دار در شهر نمانده ست ! کجـــایی منصـــور ؟
به خدا کوس اناالحق زدن آسان شده است
عشق فریــاد برآورده زلیخــا برگــرد ...
یوسف قصه ات ارزان و فراوان شده است
روزگاری من و معشوقه و یک کوچه تنگ
دیرگاهیست که آن کوچه اتوبان شده است !

 

 

اشعار ماه چهاردهم

 

سید محمد بابا میری

 

نذر حضرت رباب(س)

خجالت
ز تيري خشك شد بر لب دعايم
بگوييد از گلوي او برايم
خجالت مي‌كشد از من حسينم
اگر از خيمه‌ها بيرون بيايم!


حفظ جان
ندارد سينة من تاب هرگز
به چشمانم نيايد خواب هرگز
اگر كه حفظ جان واجب نبود آه!
من و نوشيدن اين آب؟ هرگز


شير
كجا خفتي؟ كجا گنجينة من
بيا بيرون ز خاك آيينة من
از آن وقتي كه قدري آب خوردم
كمي شير آمده در سينة من

 

........................................................

 

نجمه بسطام خانی

 

آنقدر عصباني هستم كه

با لشكري از سمت روسيه

تو را زير شيهه ي موج هاي خزر

له كنم

درست است

اين تعبير شاعرانه اي بود

و تو حتي به اندازه ي ليوان آبي

كه به سمتت پرتاب كنم

ذره اي از من نمي هراسي

ولي لااقر آنقدر عصباني هستم

كه با پاي برهنه

در خيابان قدم بزنم

ودستم را زنداني

نرده هاي خيابان كنم

وآرزو كنم اي كاش

تو به دنيا نمي آمدي

زير نور ماه

مورچه ها پاهايم را

لگد ميكنند ...

 

..........................................................

علیرضا بهرامی

 

به امام حسین ( ع )

در خون تو می بینم دنیا را :
در خون تو دست و پا می زند بغداد ، بصره ، فلسطین
کابل ، در خون تو نگاه می کند به موهای ژولیده اش
با خون تو موهای ژولیده اش را شانه می زند ، آفریقا
از خون تو هیروشیما با بادبادک ها به هوا می رود
درست مثل نخ خرمشهرکه دررفته باشد از دست کودکی شیطان

                                                                   دور می شود در باد
وتهران ،
بر جهازِ خونِ تو
عروس می شود
با لباسِ توریِ سبز ...


در خون تو می بینم انسان را
که ایستاده تنها
- چقدر تنها -
نگاه می کند به کودکی اش که نشسته در خون تو با عروسکش

                                                                        بازی می کند
که نشسته ، در خون تو چقدر کیف می دهد آب بازی
که ...
: دارد قدم می زند با تمام نوستالژی هایش کنار ساحلی آرام :

چه قشنگ اند این موج های سرخ

در خون تو
خدا دست های گل آلودش را می شوید
می نشیند فکر می کند که چه جوری درست کند انسان را از نو
ویا دنیا به جای آن که گرد باشد
شش گوشه شود مگر چه اتفاقی می افتد
شاید اصلاً بهتر شود :
 - از دایناسورها که خیر ندیدیم شاید این انسان ...!
وبعد ، خدا
دست به کار می شود تا که از خون تو ...

ببینم ،
اصلاً که گفته انسان را فقط می شود از گِل آفرید ؟

 

...........................................................

 

سید احمد تقوی

 

برای کلاس آمدن پا ندارد
و سرویس دانشکده جاندارد
تقلانکن تا مچم رابگیری
شلوغش نکن بوق و کرنا ندارد
توناراحتی ازکلاسی که رفتی
بیاخب بزن اینکه دعواندارد
همین جابزن درکلاسی که داریم
برای تو این جا و آن جاندارد
وهرکس که ارشد برایش مهم نیست
نیازی به امروز و فرداندارد
به رویم نیاور که کار تو بوده
خجالت کشیدن تماشاندارد

.................................................................

 

اعظم حقدوست

تقدیم به شش ماهه ی امام حسین /ع/

لبخند لب خشک تورا تیر گرفت
فرهنگ شهادت از تو تاثیر گرفت
دستان رباب منتظر مانده ولی..
این تیر تورا چه زود از شیر گرفت..
...
با لشکر آفت زده صحبت میکرد
با شور رجزهاش قیامت می کرد
میبرد به روی دست دلبندش را..
"شاید که بنی امیه غیرت میکرد..

............................................

 

امیر حنائی

 

نامت را
با رژ لبی که می زدی
بر سنگ قبرت حک کردم
بوسه های قرمز
عادت تو بود
راحت بخواب
که من
صورتم را سرخ نگه می دارم

 

..........................................

 

کبری دهقانی

 

خبر طغیان ابرها را از رادیو شنیدم
از خانه می روی
بی کلمه
عنکبوت پیر
کفش هایم را
حاشیه می رود
پاهای تقدیرم
آن قدر بلند نیست که پی ات بدوم
آخرین آواز را در جیب می گذارم
و باران را
از شیشه پاک می کنم

............................................

 

محمد رفیعی

 

شدم شبیهِ کسی که پدر نمی خواهد

منم هر آنچه پدر از پسر نمی خواهد

کسی که زندگی اش را شبیه اجدادش

به سنگ قبر خودش مختصر نمی خواهد

شکست هر چه که بت داشتم به غیر خودش

شکستن بت آخر تبر نمی خواهد 

جواب پرسش بال و پرم کجاست چه بود؟

: " پرنده در قفس بسته پر نمی خواهد" 

دعای خیر پدر پیشکش برای خودش

همین بس است برایم که شر نمی خواهد

کمی برای شروع دوباره دیر شده

سفر که خاطره شد همسفر نمی خواهد

.....

ببخش اگر پسرت بی اجازه عاشق شد

که عشق از کس دیگر نظر نمی خواهد

 

..............................................................

 

سید رضا شرافت

 

شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند

لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است

با تو هرثانیه رویاست اگر بگذارند

مثل قدش قدمش لحن پیمبروارش

روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟

عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

ساقیت رفته و ای کاش که او برگردد

مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

آب مال خودشان چشم همه دلواپس

خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند

قامتش اوج قیام است قیامت کرده است

قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها

لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد

آب مهریه زهراست اگر بگذارند

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو

یک نگاه تو تسلاست اگر بگذارند

آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله

مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند

رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن

کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند

 

................................................................

 

مهدی صادقی

 

نیم قدم بود و نیم بها حسابم می کردند

بزرگ شدنم را باور نداشتم

و فکر می کردم

لباس هایم برایم کوچک می شوند .

دوست داشتم

بزرگ که شدم

(( خدا )) بشوم !

یک روز

در تلویزیونی سیاه و سفید

پروردگار را با صورتی شطرنجی

نشانم دادند تا عبرت بگیرم .

سرم کلاه می گذاشتند

تا سرگرم بشوم .

پدرم شب ها

دور رختخوابم سیم خاردار می کشید

تا در رویاهایم جای دوری نروم

طفلی نمی دانست

بال دارم !

مدتی است

هر چه بزرگ می شوم

لباس هایم برایم کوچک نمی شوند .

......................................................

زهرا سادات هاشمی

 

سی سال گریه کرده ام آن ظهر داغ را
چشمم سرود وسعت آن اتفاق را
تنهایی ام صحیفه صحیفه ورق زده است
یعقوب وار قصه ی اشک و فراق را
هر شب عبور قافله ای باز می کند
در من مسیر تازه ی شام و عراق را
من خیمه خیمه در تب خود شعله می کشم
خاموش کن به شام غریبان چراغ را
بگذار تا زخاک سجودم بر آورم
هفتاد و دو صنوبر آن کوچه باغ را
بگذار لب به لب شوم از جام تشنگی
در من بریز باده ی لبریز داغ را
در آب و خاک ، آتش من گر گرفته است
طوفان به حال خود بگذار این اجاق را
حج مرا ببین و فرزدق شو و بخوان
شاعر بخوان و گریه کن آن اتفاق را ...

 ......................................................

 

محمد مهدي يارجانلي

 

من

فرشته ي شيطاني هستم

كه محتاج نگاهي خندان

                             گريان

اسباب بازي هاي کوچکش را

ويران مي كند ،

و تو آن

خداي مهرباني

كه براي بازي با من

دست هاي بزرگت را

بر چشم هاي كودكم

                        گذاشته اي !

حالا همه جا دست هاي توست

چقدر تاريك

چقدر يك ... دست !

 

شعرهای ماه سیزدهم

 

 

عباس احمدی

 

در کنار حریم یک اتوبان

توی تهران دو کاج روئیدند

مردم البته از گرفتاری

کاج‌ها را به کُل نمی‌دیدند

 

روزی از روزهای پاییزی

حکم تعریض آمد از بالا

راه افتاد شخص پیمانکار

شب که بودند خلق در لالا!

 

یکی از کاج‌ها به ایشان گفت:

لطف خود را به بنده شامل کن

چند تا سَرو آنطرف تر هست

ما دو را جون مادرت ول کن!

 

گفت با طعنه مجری پرو‍ژه

کاج بی ریشه از تو بیزارم

از منابعْ طبیعی استان

بنده شخصا" مجوزم دارم

 

سرو چون این شنید گفت: این کاج

 به سبیل باباش خندیده‌ست

بنده فامیل حاجی‌ام، ضمنا"

ریشه هایم پر از مونوکسید است!

 

مجری طرح دید اینطوری

کار تعریض جاده ممکن نیست

گشت عازم مهندس ناظر

تا ببیند که عیب کار از چیست

 

شهریاران شبانه با سرعت

راه تکرار بر خطر بستند

سرو و کاج و چنار را یکجا

با لودِر تکه تکه بشکستند          

 

........................................................

 

زهرا اسماعیل گل

 

زیر قول خود زدی نامرد بودن ساده است
فصل پاییز ، اتفاقا ، زرد بودن ساده است
رفته ای اما دلت پیش دلم جا مانده است
بی قراری مثل من ، برگرد ، بودن ساده است
کوچه کوچه شهر را هرشب به دنبال تو ام
فکر کردی کولی شبگرد بودن ساده است؟
بی تفاوت رد شدی هرگز نمی شد باورم
مرد تابستان برایش سرد بودن ساده است !
میرسی یک شب که مایوسم از این دنیا ، فقط
لطف کن درمان بیاور ، درد بودن ، ساده است !

 

............................................................

 

سید محمد بابا میری

 

او هم ز نسل دختركان فرار بود
در پيش چشم جامعه بي‌اعتبار بود
در آسمان عشق زميني نفس نفس
بر اسب بالدار هوس‌ها سوار بود
در جرّ و بحث با پدر و مادر خودش
تهديد؟ نه! شعار لبش انتحار بود
مي‌خواست از حصار تحجّر رها شود
گويا دلش به درد تجدّد دچار بود
با هيچ منطقي سر سازش نداشت و
بد جور در عقيدة خود پايدار بود

كاغذ نوشته‌اي سرِ آيينه زد وَ رفت
غم در نگاه ملتهبش آشكار بود
پا در مسير مبهم آوارگي گذاشت
زخمي‌ترين مسافر اين روزگار بود
غافل از اينكه لحظه به لحظه ميان شهر
در چشم گرگ‌هاي گرسنه شكار بود
در فكر ماجراي فرارش مچاله شد
آن شب به حسّ سرد و غريبي دچار بود
تشنه شد و كنار حسينيه ايستاد
آمد بنوشد آب ولي بي‌قرار بود
پرچم به پرچم از نظرش عشق مي‌چكيد
نم‌نم دلش مسافر فصل بهار بود
سوز صداي مرثيه‌خوان مي‌زد آتشش
صحبت ز تير و حنجره و شيرخوار بود!
حسي عجيب در دل او شور مي‌گرفت
با پاي اشك، رهگذر كوي يار بود
يك لحظه خاطرات بدش را مرور كرد
از كارهاي بي‌ثمرش شرمسار بود
آهي كشيد و عكس خودش را در آب ديد:
او دختري نجيب، ز نسل وقار بود

 

......................................................

 

آرمیا برزین

مثل یه لحظه ی دوری! مثل یه حس ِ غریبه
مثل اون لحظه که آدم تشنه ی چیدن سیبه
مثل باور ِ عمیقی تو ترانه های شاعر
مثل یه حرف ِ نگفته تو گلوی ِ یه مسافر
مثل یه جاده ی بی مرز! مثل یه عابر ِ خسته
مثل اون کودک ِ تنها که سر ِ جاده نشسته
معنی ِ نگاه ِ تو مثل معما می مونه
خنده هات شرطیه و شبیه اما می مونه
مثل حس ِ نقطه چینی تو همون نگاه اول
مثل واژه های ِ شاعر! مثل یه شعر ِ مطول
مثل اون شعر ِ تری که مونده تو بغض، ترکیده
مثل هق هق ِ یه عاشق، هیچکی اونو نشینده
مثل ابری پُر ِ گریه که یه روز می خواد بباره
مثل اون عاشق ِ خسته پا رو خواسته هاش می ذاره
معنی ِ نگاه ِ تو مثل معما می مونه
خنده هات شرطیه و شبیه اما می مونه

 

............................................................

 

محمد رضا بزرگ زاده

 

بند بندش مرا به اسارت کشیده است 

دارم به مرگ نزدیک می شوم

نزدیک و نزدیک تر

آنقدر نزدیک می شوم

که زندگی را با گلوله تفنگی

که سالهاست 

 هر فشنگش

جسمی را به خاک سپرده 

می کـُشم

و مرگ را در آغوش می کِشم

 

................................................

 

زهرا بشری موحد

 

از دور باشکوه تری ، با وقار تر
ای صید در گریز! شدی خوش شکارتر
هرقدر درد و دربه دری هست مال من
تا می شود بکِش تو خودت را کنارتر
چشمان هرزه ام شایعه ها را تمام کرد
از این نمی شود که خبر آشکارتر
آشفته کرده است مرا رفت و آمدت
می خواهی ام نفس به نفس بی قرارتر
هرشب به حال زار خودم گریه می کنم
اصلا چه بهتر است جهانی که تار تر

 

..............................................................

 

علیرضا بهرامی

 

(( به احمد شاملو ))

 

ایست

ایست کامل

قلبتان اگر می خواهد به مسیر رویایی تازه بپیچد

حق تقدم با عبور کامیون هاست

                                    با محموله های خطرناک زندگی

هشدار :

محل عبور خستگیها – خمیازه ها – مچاله های زمان

هشدار که خط کشها - عقربه ها - دیوار مشغول کارند

به موهای آیدا بگو

به سرش نزند پیانو باشد

بوق زدن ممنوع ! که از خواب می پرد دنیا !

به چشم های سبز آیدا بگو

به مخالفت بر نخیزد با چراغ های قرمز

به قلب آیدا بگو

چند کیلومتر دیگر روی تنهایی اش قرار بگیرد تا برسیم

لطفا کمربند ایمنی را ببندید !

به خواب آیدا بگو

آن تابلوی سبز دور را که رویش نوشته آزادی می بینی

 

ایست

ایست !

به تابلوی سرخ (( خونهای ریخته )) توجه کنید !

اصلا

لعنت به لکنت جاده

به سمت لبهای دلبرت راهی شو

این جا :

پایان تمام محدودیت ها !

 

..........................................................

 

امیر حنائی

 

دل را پـیـاپـی مـیـکـشـی دنـبـال چــشـمـانــت
پـــرواز یــادم مــیـدهـی بـا بـال چــشـمـانـــت
زیـبـا تـریـن زن هـای آهـــو چـشـم مـی آیــنـد
هـرسـالـه بـا حـسـرت بـه اسـتـقـبـال چشمـانـت
چشمان سبزت،موجب آشوب و خون ریزیست
سـنـگـیـن شـده پـرونــده ی اعـمـال چـشـمـانت
ایران زمـیـن دریــــای نور و کـــوه نـورش را
دیــدسـت یـکـجـا در زبـان حــال چــشــمـانـت
نـــوروزهـا...این کهـنـه گی در شعـرهــایـم را
بانو...مــحــول میـکـنـد احــوال چــشـمــانــت
وقـتـی کـه مـژگـانت به تقدیرم گره خوردسـت
آیــنـــده ام را دیـده ام در فــــال چـشـــمـانـــت

 

.............................................................

 

زهرا خفاجی

 

سکوت کرده ای امشب ، صدا نمیشنوی
صدای گریه ی تلخ مرا نمیشنوی
چنان به صورت من خیره مانده ای انگار
همیشه گنگی و از ابتدا نمیشنوی
تو خواستی که شبی با تو درد دل بکنم
چرا نمیشنوی پس؟ چرانمیشنوی؟
برای کهنه شبت باز شعر میخوانم
طنین تازه ی هر واژه را نمیشنوی؟
تو را بهانه ی دل کردم و غزل گفتم
چه بی بهانه نشستی ترانه میشنوی

 

...................................................

 

الهه خلیلی

حلقه ی خالی این دار تماشا دارد
بهت سرد  در و دیوار تماشا دارد
من به دور حجرالاسود غم می گردم
عشق با شیوه ی پرگار تماشا دارد
از زمانی که تو را دیده ام آرام شدم
دیدی آرامش رگبار تماشا دارد؟
زیر باران محبت که گل از خار شکفت
لمس خوشبختی آوار تماشا دارد
آه! یاد تو مرا باز به سرگیجه کشاند
عمق این حادثه هر بار تماشا دارد

..................................................................

 

محمد رفیعی

 

... غزل شبیه اتاقی که غرق خاموشی است

دوباره منتظر لحظه ی هم آغوشی است

تو در کنار منی لب به لب ،نفس به نفس

اتاق خواب نه ! این جا اتاق بی هوشی است

خطوط روی مانیتور شبیه دست انداز

یواش فشارتُ کم کن ، فشار نیار به ... -

                                                 - ... گاز

خطوط منحنی دستگاه ، ممتد ... نه !

 !-نرو نرو بـ ِ بمون پیش من محمد ، نه

صدای جیغ میان تکان تکان قطار

مسافرین همه درجای خود سوار ـ

ـ شدند ـ

ـ منتظر لحظه ی پیاده شدن

« نریز توی خودت دردهاتُ داد بزن »:

میان صحنه من و تو ، دو خط ممتد ، سوت ...

اتاق مشترک ، آغوش ، گریه ، درد ، سکوت

غزل شبیه اتاقی که غرق خاموشی است

دوباره منتظر لحظه ی ...

 

.....................................................

 

مهدی صادقی

 

خیس کرد خودش را از ترس

آدم برفی بیچاره

 

...............................................

 

میثم فروتن

 

اول باید
آب این برکه را عوض کنم
به سلیقه ی خودم
چند درخت دور و برش بکارم
بعد کمی خاک رنگ و رفته ی این کویر را
آب و جارو کنم
جهاز شترها را برق بیندازم
و دوربین را در زاویه ی مناسبی بگذارم
چند دقیقه بعد
دو خورشید
از دو سوی کوهی
که دست هایشان است
سر در می آورند
این اتفاق
در هر عکسی نمی افتد

شعرهای ماه دوازدهم

 

امیرحسین آکار

 

دلم میخواست دست از شانه دیوار بردارم
قرق را بشکنم ، پا روی دوش کوچه بگذارم
خودت می دانی از این معبر تاریک میترسم
اگر پا بند این دیوار ماندم ، سخت ناچارم
به تنهایی که عادت کرده باشی ، خوب میفهمی
چرا از این شلوغی های در بازار بیزارم
تماشا کن که در طوفان چشمت غرق خواهم شد
اگر چه قطره ام اما دل دریا شدن دارم
من از این پیچ و خم هایی که در راه ست فهمیدم
گره پشت گره پشت گره افتاده در کارم

 

...............................................................

 

ابراهیم اکبری دیزگاه

 

وارد حرم شد
کفش هایش را
تحویل کسی نداد
ابر گریان

 

.................................................................

 

زهرا بزرگ زاده

 

اینجا کسی مرده است
اینجا کسی آنقدر مرده است

                            که تکه تکه هایش
لابه لای سنگفرش خیابان جا مانده
خم می شوم
تکه ای از لبهایت را
برمی دارم
و کف دستم می کارم
با آب دهانم جوانه می زنی
زنده می شوی
آنقدر زنده می شوی
که دیگر نمی توانم کنارت
راه بروم
و لبهایم
برای همیشه
بوی نم به خود گرفته است
حالا عجیب نیست
اگر دستهایم را
از مچ ریشه کن کنم

 

.............................................................

 

زهرا بشری موحد

 

جلگه ها را برده ای در دامن ات جا داده ای
وسعت دریاست در پیراهن ات جا داده ای
چشم و ابرو و لب و گیسو و آغوش و دهان
هرکسی را گوشه ای از میهن ات جا داده ای
عطر لیموهای لبنان ، طعم خرمای عراق
مرزها را ماهرانه در تن ات جا داده ای
پیکرت را رگ به رگ گشتم ولی گم تر شدم
رگ به رگ سردرگمی تا معدن ات جا داده ای
خون جگرکردن مرام ات بوده نه خون ریختن
دوست ات رادر کنار دشمن ات جا داده ای
می روی بالای بالا سربلندت می کند
ریسمانی راکه دورگردن ات جا داده ای

 

............................................................

 

علیرضا بهرامی

 

( به امام زمان )

 

تاریکی !

که چشم چشم را نمی بیند

دنبال دنیا می گردیم

که افتاده از دست بازیگوش خوابمان بر زمین

ما

کورکورانه به هر سو :

                           _ این چکمه های خاکی شب بود که لمس کردم

                           _ این خرناسه ی چروکین ماه بود

                                                              سمت حس انگشتانم

                          _ این زبری سکوت لبان یک کودک بود

                                                             که دنبال نی لبکش می گشت

                         _ این درخت نیست دار است ... بلند شو نیوتون

                         _ این دانه های خون ، سیب نیست که می چشد

                                                                          سبدهامان

                        جاذبه نیست

                        چنگال خشمگین زمین است این

                                                           که گیر کرده به پروازمان

                        _ هی !

                        رقص موهامو حس کردم 

                        این باد بود انگار

                        _ نه !

                        نه همسفر

                     من بودم که آه کشیدم

آه

                     _ این

                           و اما

                                 این

 

تاریکی

که چشم چشم را نادیده میگیرد

 

آقا !

آقا !

فانوستان را کمی جلوتر می آورید

داریم دنبال خدا می گردیم

       

.........................................................

 

مجید تال

هر کس به احترام مقام تو خم نشد
آقا نشد بزرگ نشد محترم نشد
دل خسته بود و راهی این آستانه شد
دل خسته بود و راهی باغ ارم نشد
گفتند مرقدت حرم آل فا طمه س است
با این حساب هیچ کسی بی حرم نشد
این حاجت من است الهی قلم شود
دستم اگر برای تو بانو قلم نشد
باز این چه لطفی است که در حق ماشده
ما شاعرت شدیم ولی محتشم نشد
می خواستم برای تو بهتر از این غزل
من را ببخش آنچه که می خواستم نشد

......................................................

 

امیر حنائی

 


با اینکه در غرور و متانت زبانزدی
اما چه عاشقانه به دنبالم آمدی
هرچند دل به لایحه ام داده ای،ولی
بر طرح های دلبری خود مقیدی
هم ماه آسمانی و هم ماه برکه ها
حق داری ای پلنگ پریشان،مرددی؟
باور نمی کنی که بدون مکاپ هم
در قلهک و فرشته هنوزم سرآمدی
#
آیینه ای و ترسم از آن بود بشکنی
سنگ مرا مدام که بر سینه میزدی

 

............................................

 

زهرا خفاجی

 

سکوت کرده ای امشب ، صدا نمیشنوی
صدای گریه ی تلخ مرا نمیشنوی
چنان به صورت من خیره مانده ای انگار
همیشه گنگی و از ابتدا نمیشنوی
تو خواستی که شبی با تو درد دل بکنم
چرا نمیشنوی پس؟ چرانمیشنوی؟
برای کهنه شبت باز شعر میخوانم
طنین تازه هر واژه را نمیشنوی؟
تو را بهانه ی دل کردم و غزل گفتم
چه بی بهانه نشستی ترانه میشنوی

 

...............................................

 

کبری دهقانی سرور

 

خبر طغیان ابرها را از رادیو شنیدم
از خانه می روی
بی کلمه
عنکبوت پیر
کفش هایم را
حاشیه می رود
پاهای تقدیرم
آن قدر بلند نیست که پی ات بدوم
آخرین آواز را در جیب می گذارم
و باران را
از شیشه پاک می کنم

 

....................................................

 

سید رضا شرافت

 

شدم مانند رود از بارشی جریان که می گیرد
که من بد جور دلتنگ توام باران که می گیرد
دلم تنگ است می دانی پناهم شانه های توست
کمی اشک است درمانش دل انسان که می گیرد
من آن احساس دلتنگی ناگاه پس از شوقم
شبیه حس دیدارم ولی پایان که می گیرد
غروبی تلخ و دلگیرم غروب دشت تنهایی
دل دشتم من از نی ناله چوپان که می گیرد
چه بی راهم چه از غم ناگزیرم من چه ناچارم
شبیه حس یک قایق شدم طوفان که می گیرد
چقدر از خاطراتت ناگزیرم نه گریزی نیست
منم و باز باران بین قم تهران که می گیرد
تو را عشق تو را آسان گرفت اول دلم اما
چه مشکل می شود کارم دلم آسان که می گیرد
سپردم به فراموشی به سختی خاطراتت را
ولی باران که می گیرد ولی باران که می گیرد

 

................................................................

 

یوسف شیخی

 

(( من خدا هستم
پروردگار شما ))
تابلويي در بساط فروشنده دوره گرد

 

..................................................

 

مهدی صادقی

 

دست در مرتع آن ریش شما نتوان کرد

تکیه بر وعده و قول روسا نتوان کرد

آنچنان عاشق خدمت به خلایق شده ای

که تو را هیچ از این میز جدا نتوان کرد

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف

تا به حدی است که جز حمد و ثنا نتوان کرد

خواست تا در پس میزش بنشیند اما

شکم آنقدر بزرگ است که جا نتوان کرد

گردن آنقدر سترگ است تبر نتوان زد

کمر آنقدر کلفت است دولا نتوان کرد

کارمندان همه گویند به ارباب رجوع

بی تراول گذر از پیش گدا نتوان کرد

دادم امضا بکند گفت که امضایش را

توی پرونده ی هر بی سر و پا نتوان کرد

حرف ها توی ادارات دو حالت دارند

جمله های : (( شدنی نیست )) و یا (( نتوان کرد ))

آه از آن روز که گوید به شما نتوان کرد

وای از آن لحظه که پرسید چرا نتوان کرد !؟

 

.......................................................

 

محمد غفاری

 

بگذار که از آینه ات وام بگیرم
با دیدن دنیای تو آرام بگیرم
تردستی لب های تو را دیدم و باید
از شیوه ی خندیدنت الهام بگیرم
در هر قدمم شوق رسیدن به تو جاریست
شاید که از این راه سرانجام بگیرم
من شاعردرباریم و چشم تو کافیست
تا خیره در آن باشم و انعام بگیرم
عمریست که پیچیده تر از زندگی ام کاش
یک لحظه در آغوش تو آرام بگیرم

 

..............................................

 

وحیده گرجی

 

نیست حتی فکر آنی کوه کندن در توانم
در کتاب عشق اما قهرمان داستانم
با اناری سرخ پیوندم زدند از روز اول
ترش و شیرین شهد می ریزد ز یاقوت دهانم
گوش تا گوش -از صدف لبریز- گردنبند دارم
تا سرود عشق را از حفظ با دریا بخوانم
باد میرقصد جنون آمیز از وقتیکه دیده
لانه ی گنجشکها را لابلای گیسوانم
تا پلنگی ماه را در برکه ام حتی نبیند
چادرم را زیر طاق آسمانها میکشانم
چشم می بندم خیال دلبری در سر ندارم
غمزه می ریزد ولی از گوشه ی تیر و کمانم
آسمان هر بار حس میگیرد از باران مهرم
وقت باریدن سخاوتمند تر از آسمانم
کودکان شهر آرامند تا جاریست هرشب
لهجه ی شیرین مادر بودن من بر زبانم

 

اشعار ماه یازدهم

 

عباس احمدی

 

آنکس که به دست وام دارد

در بورس دو صد سهام دارد

اوقات فراغتش زیاد است

ده دیش به پشت بام دارد

همواره سری درون سایتِ

سه نقطه و دات کام دارد!

بر  دیدن فیلم‌های سیما

البته هم التزام دارد

گه محو جوانی زلیخاست

گه کف به لب از قطام دارد!

ویلای فراخ! در لواسان

که مرغ و خروس و دام دارد

کابینت MDF ندارد

اما سند بنام دارد

آنجا همه روزه با نگارَش

دیم دارم دارادام دارام دارد

ده مدرک دکترا و ارشد

از کالج داش غلام! دارد

از بس‌که لیاقتش زیاد است

چندین پُست و مقام دارد

حاجت به بیان نباشد البت

کاین پست علَی‌الدوام دارد

خسته شده بسکه رفته عُمره

 عزم سفر سیام دارد

خود از اثرات اسکناس است

گر حرمت و احترام دارد

نه لنگی عواید حلال است

نه وحشتی از حرام دارد

این شخص شخیص اگرچه طشتی

افتاده ز روی بام دارد

با این همه باز اعتباری

در قاطبه نظام دارد

از خیل خواص بودنش را

از صدقه سر عوام دارد

از لطف خدا به اهل فقر است

این ملک اگر قوام دارد

خوانندۀ خوب حال کردی

شعرم چقدَر پیام دارد؟!

 .........................................................

امیر حسین آکار

 

باد با دامن صحرا سر بازی دارد
ابر با چشم ثریا سر بازی دارد
زورق نقره ای ماه در آب افتاده ست
موج میرقصد و دریا سر بازی دارد
شبنمی روی گل سرخ لبت می لرزد
اشک هم با لبت آیا سر بازی دارد ؟
پشت پا یکسره بر بخت من و تو زده است
دست ما نیست که ، دنیا سر بازی دارد
فصل بی دردسر حضرت یوسف مرگ ست
تا در این قصه زلیخا سر بازی دارد
مژه هایت گرهی کور به جانم زده است
با دلم چشم تو تنها سر بازی دارد
حرف هایت همه پنهانی و سر بسته شدند
زخم های دلت امّا سر باز ی دارد

 ..............................................................

ابراهیم اکبری دیزگاه

 

تفنگ را به سوی خود گرفت
صیاد
آهویی فریاد کشید
" یا ضامن انسان"

 ...............................................

محمد رضا بزرگ زاده

 

از کفنم بیرون می ایم به اسمان می پرم
ابر ها دستشان را مشت می کنند
انگار می دانستند که جای من این جا نیست
به جنگل می روم علف ها مانند نیزه می شوند
درختان به علامت ورود ممنوع تبدیل می شوند
انگار می دانستند که جای من این جا نیست
به کنار رود کوچکی می روم
رودها طغیان می کنند
انگار می دانستند که جای من این جا نیست
مرگ مرا صدا می زند
باید به خانه ام برگردم .

 .....................................................................

نجمه بسطام خانی

 

همین که میخندی
همین که گاهی
دلتنگی ات را از تن ساحل در می آوری
و تنت را به دریا میزنی
همین که یاد گرفتی
صدایت را از کدامین دودکش زنگی
جریان دهی
همین که وقتی به خدا می اندیشی
زمین را از تنت میتکانی
بلند میشوی
و به راه های بی راه ات
قدم میگذاری
همه ی اینها ................
نه از من نخواه
که وقتی این شعر را
در کافه ای زمزمزمه می کنم
همه برایم دست بزنند
و من همینطور که قهوه ای مینوشم
از زندگی ام لذت ببرم.

 ...........................................................

 زهرا بشری موحد

 

نذر غم های رقیه (س)

صورت کوچک من اندازه کتک نیست
سیلی نزن حرامی ! فرات که فدک نیست
اگرعمو نمی رفت ، این خیمه ها نمی سوخت
نامحرم وحرم ماند ، محارم وکمک نیست
سر بریده از تن کافی است تا بمیرم
نخند ! زخم من را نیاز به نمک نیست
آنقدر چوب خورده لب های خشک بابا
گفتم به عمه دیگر آنها ترک ترک نیست
از روی نیزه بابا قرآن بخوان برایم
"لاریب فیه " آری ! جایی برای شک نیست

 ..................................................................

امیر حسین حنائی

 

 ..وقتی که از لبان "غزل" دور شد لبم
لب تشنه در کویر گم و گور شد لبم
از بوسه های سرخ تو با لهجه ی شراب
خوشه به خوشه شاخه ی انگور شد لبم
تا بوسه زد به دامن گلدار آبی ات
فیروزه های اصل نشابور شد لبم
من حکم جلب بوسه یتان را گرفته ام
هر شب بر این محاکمه مامور شد لبم
هرچند زود گفته ام عاشق شدم،ولی...
تقصیر من نبوده که...مجبور شد لبم
این روزها به خاطر شیرین زبانیت
گوشه به گوشه نغمه ای از شور شد لبم
#
تا آمدم که شعر بخوانم برای تو
دیدم که رفتی و گره ای کورشدلبم

 

....................................................................

زهرا خفاجی

 

خشکیده و مغروری
بی دلهره می ریزی
همفصل شب و بادی
همخانه ی پاییزی


زاییده شدی یک روز
در عمق خیالاتم
تکرار شدی،ماندی
در یک یک ابیاتم


ای کاش که شعرم را
سوگند نمی دادم
هر قافیه را با تو
پیوند نمی دادم


تکرار شدی در خواب
بیداری تکراری
تکرار پر از تکرار
تکراری تکراری


با تو غزلم گم شد
ای حس پریشانی
ای کاش که می رفتی
با مصرع پایانی


این شعر شروعت بود
شاعر تو تمامش کن
دیروز حلالت بود
امروز حرامش کن

 ...............................................

یوسف شیخی

 

تیغ سجده کرد
جهان شکافته شد
و چشمه ای از شیر
جوشید!

 ...........................................

مهدی صادقی

 

ایران

     زن پا به ماه

از پایه های لرزان این تخت نلرز

هیچ (( میلاد )) ی در کار نیست

وقتی (( آزادی ))

هنوز

نتواسنته مثل یک مرد

روی پای

           خودش بایستد .

ایران

مام گیسو پریش من

بر مزارهای بی پلاک خوناشاک

اینچنین چنگ به سینه مزن .

سنگ قبر نقره فام ، یا مشتی خاک

چه فرقی می کند ،

برای جزیره ای که می داند

پس از مرگ مفقود الاثر خواهد شد .

ایران

زن

    ماه

        پاره

به فرزند خوانده های نیم قدت بگو

برای باریدن ما

رگبار لازم نیست

                   دیر زمانیست

آنقدر نحیف شده ایم

که در سینه هایمان بیش از یک گلوله جا نمی شود .

 ........................................................................................

زهرا سادات ضرابی

 

تا خنده های سرخ تو لبریز تر شود

وقتش رسیده بود دل انگیز تر شود

با شال زرد و مانتوی نارنجی اش رسید

باران گرفته بود که پاییز تر شود

چتری به دست داشت که بازش نکرده بود

می خواست پا به پای تو خود نیز تر شود

مهرت نشسته است به قلبش همین بس است

تا اینکه چشم هاش غزل خیز تر شود

این دخترک شبیه به برگی شکسته است

نگذار زیر پای دلت ریز تر شود

....................................................................

فاطمه سادات ضرابی

 

دو رباعی
1
بعد تو فقط خیره به در ماند دلم
بی تاب رسیدن خبر ماند دلم
هر روز در انتظار دیدار تو بود
در حسرت گفتن پدر ماند دلم
2
بعد تو دو پوتین و پلاک آوردند
یک چفیه و سجاده و ساک آوردند
وقتی که تورا بهانه کردم تنها
یک مشت برایم از تو خاک آوردند

 .................................................................

وحیده گرجی

 

نه استعاره نه تشبیه نیست در کارم
صریح و ساده بگویم که دوستت دارم
بایست عاشق شبگرد کوچه های محن
بایست مرد غزلواره های دفتر من
بایست تا که خدایی کنند چشمانت
مرا دوباره هوایی کنند چشمانت
درون خانه ی چشمت ظهور کرده خدا
همیشه از ریه هایت عبور کرده خدا
نزول وحی برای تو دیدنی شده است
صدای پای ملائک شنیدنی شده است
بگو که در شب معراج مصطفی آیا
خدا بجای تو آمد و یا تو جای خدا؟؟؟!
دوباره لب بگشا تا که سروری بکنی
بخند تا ز خداوند دلبری بکنی
قیام کن که خدا عاشق تلاوت توست
رکوع کن که جهان تشنه ی سخاوت توست
نجیب زاده ای از نسل نور و عشق و صفا
به پای عاشقیت آفرید کوثر را

 .......................................................................

مستان

 

مهم نیست همسایه ها دسته جمعی آواز می خوانند
یا شیر حمام نیمه شبها بی بهانه گریه می کند،
اما اگر دستم به این خورشید می رسید
که هر روز زورکی از لای پرده خودش را به چشمانم می رساند،
.
.
هیچ کاری نمی کردم،
از خواب بیدار می شدم
دستهایم را زیر سرم می گذاشتم
و قبل از هر چیز
به چرندیات مقدسی فکر می کردم
که تو می سرایی و من می پرستمش.

 ...............................................................

زهرا سادات هاشمی

 

آنسو تر از دیوار غم هایم ، دری دارم
یک من ، من زیبای از من بهتری دارم
در نیمه ای ابلیس وار و مست می خندم
از من نپرهیزید ! نیم دیگری دارم
با درد خود در آسمان شعر می رقصم
مدیون این دردم اگر بال و پری دارم
من دختری از شرق از آیین خورشیدم
من زیر چادر ، سرزمین مادری دارم
پیراهنی آبی تر از اروند پوشیدم
گلهای قمصر را میان روسری دارم
آرامش شیراز در من شعر می گوید
هرچند یک دریا خروش بندری دارم
نشکست فرهادی غرور بیستونم را
با این شکوهم کوهی از ویرانگری دارم
من دختر چوپان و با این سادگی هایم
در شعر خود صحرا به صحرا مشتری دارم
...
دیگر غزل بانو شدم پشت سرم حالا
یک شهر می گویند قصد دلبری دارم !

 

 

اشعار ماه دهم

 

اشعار ماه دهم

 

 

ابراهیم اکبری دیزگاه

 

از چاله در آمد
یوسف
خود را به چاه انداخت

گرگی بیچاره شد .

 

..............................................................

 

زهرا بزرگ زاده

 

من کبوتری هستم

که بال هایش را

با باله های ماهی همسایه عوض کرده است

آسمان آبی

حوض همسایه

یا دست های تو

فرقی نمیکند

باید بنشینی با قفس دست هایت

حوضچه ای بنا کنی

من کبوتری هستم

که بال هایش را

با باله های ماهی همسایه عوض کرده است

 

.............................................................

 

محمد رضا بزرگ زاده

 

من فرتوتی بیش نیستم
که غرور جوانیم مرا پخته است
دیگر واهمه ای از مردن ندارم
چون من در قلب خودم هنوز یک کودکم
ومدام به خودم میگویم
زندگی مرا تناور میکند.

 

.........................................................

 

زهرا بشری موحد

 

کنار می کشم از سرنوشت غمگین ام
که اشتباه بزرگ ام که زشت غمگین ام
بهار دست مرا رو که کرد می بینید
"کویرسوخته" ی زیرکشت غمگین ام
همیشه لحظه ی آخر فرونمی ریزم
چگونه چیده خدا خشت خشت غمگین ام؟
به جز غزل به جز این شعرها نمی خواهم
همین بس است برای سرشت غمگین ام

***
نه ! این جهنم شیرین جهان آدم نیست
یکی مرا ببرد به بهشت غمگین ام

 

......................................................

 

سید احمد تقوی

 

فرارمی کنم ازدست تو بلاهایت
دوباره می شنوم شرح ماجراهایت
نگاه می کنی ودم نمی زنی اصلا
برای من که مهم نیست این اداهایت
پس ازتو هیچ کسی رابه جا نمی آرم
غریبه اند تمامی آشناهایت
خدا نخواست که کاری برای من بکند
خدا کلافه شد ازکثرت دعاهایت
توسال هاست که رفتی ولی به جا مانده
هنوزدر وسط جاده ردپاهایت...

 

.......................................................

 

زهرا خفاجی

 

گریه هایت حکایتی تلخ است
چشمهایت همیشه غم دارد
آسمان هم دوباره بی تاب است
پشت شیشه تگرگ می بارد

یاد آن روزها همیشه بخیر
یاد آن لحظه های پاییزی
من دلم تنگ لحظه های خوش است
تو برای چه اشک می ریزی؟

ای تمام حواس و حافظه ام!
حس نابت به من اضافه شده ست
بسکه هر لحظه فال می گیرم
حافظ از دست من کلافه شده ست

ظهر یک روز گرم مردادم
صبح یک روز سرد اسفندی
میشود من به تو بپیوندم؟
میشود تو به من بپیوندی؟

زیر دین تو تا ابد مانده ست
بال پرواز گاه و بیگاهم
تو به من شوق پر زدن دادی
من تو را در قفس نمیخواهم


بالهایت شکسته هم باشد
آرزو میکنم پرنده شوی
با همین شعرهای بی جانم
جان بگیری دوباره زنده شوی

من به عشق تو فال می گیرم
دلخوشی های من همین فال است
قدر یک لحظه عاشقانه بخند
((خنده هایت محول الحال است))

 

...............................................

 

محمد رفیعی

 

دیگر تو را درون غزل هایم در قالب خیال نمی خواهم

رویای من بدل به حقیقت شو غیر از همین محال نمی خواهم

یا با تو می رسم به بلندایم یا بی تو محو می شوم از دنیا

دریایی و جنون تو را دارم موجم که اعتدال نمی خواهم 

افسانه نه ! ولی  غزلی هستم در اوج عاشقانه گی اش کوتاه

در عاشقی شبیه خودم هستم از قصه ها مثال نمی خواهم

آینده ام تو هستی و بختم را در عمق چشمهای تو می بینم

تا چشم های قهوه ایت باشد از شعر و قهوه فال نمی خواهم

پایان این رقابت بی پایان وقتی رقیب ها همه جا ماندند

جز دست حلقه کرده ی تو دیگر بر گردنم مدال نمی خواهم 

با تو خوشم اگر چه حرامم شد جز غم  هر آنچه روزی من بوده است

می خواهمت به قیمت ایمانم ، نه! روزی حلال نمی خواهم

 

.............................................................................

 

یوسف شیخی

 

( برای شاملوی کبیر )


بامداد!
لولویی که همیشه از آن می ترساندی
شاممان را خورد
و ما گرسنگان را
پس داد
بامداد!
نیا!

 

................................................

 

مهدی صادقی

 

زود به زود دلمان می گیرد

آن قدر که یادمان می رود

آخرین بار که دلگیر نبودیم

کی بود

در کدام فصل :

بهار لوس

تابستان خشن

پاییز افسرده

زمستان کسل ...

چقدر صبوریم

آنگاه که در و دیوار

بر پدر و مادرمان لعنت می فرستند و ما در مقابل

شخصیتمان را با ارائه ی یک بلیت اتوبوس نشان می دهیم

من دلم گرفته است

دلم گرفته است

و این اصلا جای نگرانی ندارد

وقتی که رندترین شماره تلفن های این شهر

در اختیار (( چاه باز کن )) هاست .

 

........................................................

 

محمد غفاری

 

درون شعر من جز عشق مضمونی نمی بینی
نگرد از من غنی تر هیچ قارونی نمی بینی
بیا با نفس هایت حیاتی تازه جاری کن
فقط شوق است در رگ های من خونی نمی بینی
منم آن امپراطوری که حکم مردمش عشق است
ورای ملک من اینگونه قانونی نمی بینی
تو را حبس ابد کردم به جرم این که در دنیا
به جز آغوش من زندان هارونی نمی بینی
نمی خواهم غرورم را شکست دیگری باشد
اگر بر گونه هایم رد کارونی نمی بینی
*
تمام سرزمینم را سکوتی سرد می گیرد
که در قانون من شور همایونی نمی بینی

 

........................................................

 

انسیه سادات هاشمی

 

چند سال است دو ديوانه به هم خيره شدند
دست‏ها را زده بر چانه به هم خيره شدند
از پس پنجره‏اي رو به هم اما بسته
چون دو همسايه‏ي بيگانه به هم خيره شدند
تا مبادا که به هم خورده ترک بردارند
از همان دور دو پيمانه به هم خيره شدند
طاقت شيشه‏اي پنجره از هم پاشيد
بس که يک عمر جسورانه به هم خيره شدند
عشق در نقطه‏ي پايان خود آرام گرفت
روي قافي که دو افسانه به هم خيره شدند

 

 

اشعار ماه نهم

 

زهرا اسماعیل گل

 

دست از دنیای من بردار ، خواهش می کنم

چند روزی راحتم بگذار ، خواهش می کنم

تازه از ذهنم صدای خنده هایت رفته است

ماجرایت را نکن تکرار خواهش میکنم


خسته ام از چشم های ساکتت لطفا ببر

قاب عکست را از این دیوار خواهش میکنم

روز اول صادقانه خواستی عاشق شوم

عاشقم حالا و من اینبار خواهش می کنم _

_ یا غرورت را جسورانه زمین بگذار ، یا

سایه ات را از سرم بردار خواهش می کنم

 

..............................................

 

زهرا بزرگ زاده

 

پاهایت را
در حوض انداخته ای .
ماهی کوچک
از غم نبود قلابی
                   به نوک ناخن هایت
هر روز
آب تر می شود.

 

..............................................

 

زهرا بشری موحد

 

نفس رسیده به جایی که مرگ می خواهد
خدا کند که بیایی که مرگ می خواهد ...

بدون درک حضور شما مرا ببرد
مخواه قبل ظهور شما مرا ببرد

که در تمام وجودم رسوب کرده غم ات
که جمعه های جهان را غروب کرده غم ات

نیامدی که ببینی چه قدر غم داریم
نیامدی که ببینیم مرد کم داریم

در احتمال ضعیف جهان نمی گنجی
خداست ضامنت ای واقعی ترین منجی !

خیال زخمی ما را بیا و راحت کن
نماز مغرب این جمعه را امامت کن

تمام عمر غریبانه پیش تان بودم
نگو برای زیارت هنوز هم زودم

که در تمام وجودم رسوب کرده غم ات
که جمعه های جهان را غروب کرده غم ات ...

 

..............................................................

 

سید احمد تقوی

 

ازکوچه های شهرقدیمی عبورکرد
باخودتمام خاطره ها رامرورکرد
شب های بی ستاره ی این شهر مرده را
با چشم های روشن خودغرق نور کرد
خیلی دلش زمردم این جا گرفته بود
امادوباره چاه دلش راصبورکرد
سی سال می شودکه مدینه گذشته است
آن ماجرادوباره به ذهنش خطورکرد
نان پختنش برای یتیمان فقط نبود
شاید بهانه داشت که سردرتنورکرد

 

............................................

 

زهرا خفاجی

 

من آخر هم نفهمیدم از این دنیا چیه سهمم
غریبی تو وطن سخته من این احساسو میفهمم
من امشب با خودم قهرم از این (( من )) دیگه بیزارم
حسابی خستم اما نه ، چشامو هم نمیذارم
من از رویا نمیترسم خودم شکل یه کابوسم
تو این شب زنده داریها دارم تنهایی میپوسم
من امشب از خودم سیرم از این افکار بیهوده
شبام از من طلب دارن هزارتا خواب آسوده
چقد سردرگمی سخته تو این دنیای بی ارزش
میخوام از (( من )) جدا شم تا برم دنبال آرامش
دلم ایندفعه از سنگه،نمیخواد شیشه ای باشه_
_که سرتا پا ترک خورده ولی از هم نمیپاشه
رهاتر از رها میشم که تا فردا دگرگون شم
میخوام ابری بشم امشب که فردا غرق بارون شم

 

.....................................................................

 

محمد رفیعی

 

دل من بود كه حس مي كنم از بام افتاد
قطره اشكي كه به پيراهنت آرام افتاد
فكر چشمان تو بودم كه به دامان غزل
از درختي دو عدد ميوه ي بادام افتاد
شعر اگر كهنه شرابي است كه در سر دارم
انعكاس لب سرخ تو در اين جام افتاد
سر من مست به آغوش تو افتاد شبي
صيد از شوق به سر آمد و در دام افتاد
قصد پوشاندن عشقم به تو بي فايده بود
چون حريري كه به عرياني اندام افتاد

 

....................................................

 

سید محمد رضا شرافت

 

طرح لبهای تو دل آویز است
چشمهایت غزل بر انگیز است
با تو سه ریشتر غزل دارم
چقدر چشم تو غزل خیز است
بوسه نه نه نگو نمی خواهم
حرف هایت هوس برانگیز است
گاه تاثیر چشم تو در من
مثل آغاز فصل پاییز است
دل من از نگاه تو چه پر است
چشم من از نگاه لبریز است

در دلم مانده رد پایی که...
وای از دست چشم هایی که...

دست دل را ز پشت می بندی
وای از لحظه ای که می خندی
سرخی سیب و مستی انگور
مثل این میوه های پیوندی
هیچ جا را ببین نمی بینم
تا که یک لحظه چشم می بندی
گفتم عشقی حلال می خواهم
به من و حرف هام میخندی

در دلم مانده رد پایی که...
وای از دست چشم هایی که...

باید این عقل را دگر غلاف کنم
نه نشد با دلم مصاف کنم
آمدم باز تا سه روز و سه شب
در نگاه تو اعتکاف کنم
باز دل را دخیل میبندم
باز دور سرت طواف کنم
شده قانون ندیدنت اما
گاه خوب است اگر خلاف کنم
آمدم باز پیش چشمانت...
آمدم تا که اعتراف کنم:

در دلم مانده رد پایی که...
وای از دست چشم هایی که...

ابریم اشک گاه و بی گاهم
به غزل هم کشیده شد آهم
تویی و خنده های شیرینت
منم و اشک ناخود آگاهم
دیگر از حرف دیگران خسته ام
به کسی چه که من چه می خواهم؟
می روم تا نهایت این راه
تو بمانی اگر که همراهم

در دلم مانده رد پایی که ...
وای از دست چشم هایی که:

برده دل را و مبتلا کرده است
مبتلا کرده و رها کرده است
چشم هایی که زابراهم کرد
در دلم آتشی بپا کرده است
چشم هایی که گوش شیطان کر
حق شعر مرا ادا کرده است
خم ابروی او که انصافا
خوب با شعرهام تا کرده است

در دلم مانده رد پایی که...
وای از دست چشم هایی که...

چشم هایی که... چشم هایی که...
بر دل من گذاشت پایی که
مانده جایش هنوز و می ماند
مانده جایش هنوز ...جایی که
به همان جای پا دلم راضی است
به همان جا که چشم هایی که
دوست دارم گذاشت بر دل من
و مرا می کند هوایی که
بسرایم چنین غزل هایی
و بخوانم ز بیت هایی که:

در دلم مانده رد پایی که...
وای از دست چشم هایی که...

 

................................................

 

یوسف شیخی

 

ناودان ها
ناودان ها
چقدر می دانند این ناودان ها
که هفت ناوشکن کوچک
هفت ناو غول پیکر را
پیکر را
- پی های کر را –
بله/ پی های کر شهیدان گمنام را
بدون دانستن حتی یک
بله/ حتی یک نام
گم می کنند این نادان هایی که یکبار هم صدای باران را
صدای با
صدای ران را ران ها
وقتی با/ران دیگر
با/ران های دیگر
مخلوط می شوند و
قیمت گوشت
از جان آدمیزاد هم
که نه از شیرمرغ هم/حتی از مرغ هم/از هم هم
بله/ هم هم/روی هم/با هم
بالا و بالا و بالا
بالاتر می رود و
این تورم کمرشکن
از کمر کوه
بالا و بالا و بالا
بالاتر/بله/ باز هم همراه پرندگان دیگر
حتی شترمرغ هم
ازشیرمرغ تا جان آدمیزاد هم
زاد هم
بالا و بالاتر
بالاتر می رود
و پدر سگ آن روی سگ مردم را
دم را
در می آورد
تا در مملکتی که جارو قیمت خون است
آب جمع شده روی چاله چوله های زمین را
مین را/ بله/ مین را
جمع کند
که زمین پیش از این
از خون شتر و شترمرغ و آدمیزاد و باز و سگ و پدرسگ
نجس نشود که منفجر می شود
که صدای شرشرخون از ناودان های خسته امروز
از روز تا شب/از شب تا روز
مثل موسیقی ناهنجار سرپا شاشیدن تو
و خیس شدن سرتاپای مستمعین و منتقدان محترم
هنگام سخنرانی ات روی سنی که
ناودان ها
ناودان ها
از زیرش رد می شوند و
تمام ناودان های روی زمین را
مثل موش آب کشیده
سوراخ سوراخ
بله/ سوراخ می کنند این ناوشکن های کوچکی که پی ناوهای غول پیکر جنگی اند
اصلن گی اند این پیکرهای تلنبار شده روی هم
این پی ها
این کرها
این گی ها
مثل جن و پری از سرناودان ها سرمی خورند پایین
پایین
پایین
پایین تر
تا آن سرناودان ها
و نادان ها نمی دانند که این ناودان ها چقدر تنها یند
که می دانند باران خون
ناودان های پیر ما را
همراه تمام ناودان های جهان
و ران های خونین جهان
و جهان
هان!
آهان!
با/دان پنجمش ناک اوت کرده/اوت کرده
اوت یعنی خسته/بله/خسته خسته خسته/دو بخش است
مثل کرده/مثل بله
مثل ناودان
که کسی به فکرش نیست
که صبح تا شب
که شب تا صبح
مثل زالو دارد جان می کند
نه برای خوردن
که برای دانستن
نادان با توام!
باران با توام!
زمین با توام!
آسمان با توام!
با هیچکدامتان
نه نیستم نه نه نه نیستم
با هیچکدامتان
من تنها نیستم/نیستم
یک تنم با ناودان
ناودان ها
ناودان ها

 

...............................................

 

مهدی صادقی

 

(( امشب

به وسعت بالشتی که طعم کابوس می داد گریستم

و گلوی خاطراتمان را

آنقدر فشردم

که پلنگ های پتو

نعره کشیدند و گریختند ))

نه ...

نشد ...

مناسب نیست ...

(( امید آزادی پرنده ی اسیر

هراس اسارت پرنده ی آزاد

هیچ یک در من نیست

تنها میراثم

گیتاری است

که روی آن نوشته ام

خطر برق گرفتگی

آن هم پیشکش به قناری هایی که بغضشان

_ حتی با هجوم گازهای اشک آور _

سر به مهر ماند ))

نه ...

باز هم مناسب نیست ...

(( فردا

دقایقی پس از زوزه ی آمبولانس

خبر ساز می شوم

و تیراژ روزنامه ها می شکند

 شاعران

تنها پس از مرگ

تیتر می شوند ))

این سطرها

مناسب است

حالا می توانید

سفارش سنگ قبر من را بدهید .

به خبری که همینک به دستمان رسید توجه کنید :

یک گوره خر افسرده

که نمی دانست ،

حیوانی است سیاه با خط های سفید

یا سفید با خط های سیاه

توسط پلنگ های یک پتو دریده شد

هنوز هیچ شاعری مسئولیت این واقعه را

به عهده نگرفته است

 

.........................................................

 

 

وحیده گرجی

 

دنبال منی هر روز، هر شب، هر کجا باشم
مرا آنقدر می خواهی که شک کردم خدا باشم
تو از من هم به من نزدیکتر، حتی خودم هستی
تو هستی و همین کافیست. من دیگر چرا باشم؟؟!
تو را با اینهمه عاشق که داری باز می خواهم
اگرچه دوست می دارم که از آنها سوا باشم
تمام سرزمینم بازوان توست، می خواهم
میان سرزمین آرزوهایم رها باشم
پریشان دوستم داری... گره خوردم به گیسویت
پریشان تر از این دیگر که ممکن نیست تا باشم
خودم را جای اسماعیل آوردم به قربانگاه
به من رخصت بده قربانی این ماجرا باشم
خودم را می رسانم تا تمام آرزو هایم
اگر یک لحظه را حتی به جای تو خدا باشم !!!

 

.........................................................

 

سیده فاطمه نوری

 

هر چند مثل چشم تو تبدارم
از واژه های یخ زده بیزارم
بغضت همیشه مژده باران بود
بغضی نمی کنی و نمی بارم
این روزها که شعر نمی گویم
مصداق تلخ واژه تکرارم
یا این عطش به دست تو می خشکـد
یا می رسد به مرز جنون کارم
*
امشب به یمن بغض تو می خواهم
این شعر را به نام تو بگذارم
حالا در آستانه باریدن
بگذار یک دو سه بشمارم
تا پرده معطر پلکت را
از روی چشم خیس تو بردارم
آن وقت زیر نم نم بارانت
یک جمعه از حضور تو می کارم
از آسمان ابری چشمانت
همواره التماس دعا دارم

 

..............................................

 

انسیه سادات هاشمی

 

اصلا چرا باید خودم را در خودم زندان کنم ؟
ای خویشتن ! باید تو را در راه تو ویران کنم
گریه ! لباس سنگی‌ام را در بیاور از دلم
باید کلوخ وصله‌ دار خویش را عریان کنم
از دیدگانم واژه‌ها بی‌استعاره می‌چکند
وقتی تو می‌خوانی نگاهم را ، چرا پنهان کنم ؟
حالا که قلبم مانده زیر گریه های بی امان
باید برای رخنه‌اش فکری در این باران کنم
من انتظاری که ندارم از دلم ـ از این غریب ‌ـ
جز اینکه روزی عشق را در خانه‌اش مهمان کنم
یا می پذیرد یا که من مجبور خواهم شد شبی
با خاک، این غمخانه ی متروکه را یکسان کنم
ای آنکه گفتی باید اول مثل من عاشق شوی
از من نخواهی تا تو هستی رو به این و آن کنم
یادم نرفته است آن زمان گفتی که «با دردم بساز
وقتی تو هم عاشق شدی من حاضرم جبران کنم»
تنها نگاهم کن ببین فردا چه با خود می کنم
آنقدر عاشق می شوم تا عشق را حیران کنم !

 

 

نیمه شعبان ولادت آخرین منجی کائنات مبارک

                 اللهم عجل لولیک الفرج

 

اشعار ماه هشتم

 

امیر حسین آکار

 

آمد ، شبیه قاصدکی رهگذر گذشت
از کوچه کوچه دل من بی خبر گذشت
سر درد هر شبم کمی آرامتر شده ست
باخاطرات، یک شب بی دردسر گذشت
گفتم به او" اگر نروی..." رفت، دور شد
دیدم که آب از سر قید " اگر" گذشت
آن روز نا امیــد کنــنده بـرای من
از هر غروب جمعه غم انگیزتر گذشت
یعنی درست می شنوم؟ اینکه رفت و کار
ازخواهش " بیا و مرا هم ببر" گذشت
باور نمی کنم که به فکرم نبوده است
حتماً خیال کرده که پایان سر گذشت -
ختم به خیر شد! نه... به اعلامیه زدند
عکس مرا، نوشته جوانی که در گذشت...

 

&

 

زهرا اسماعیل گل

 

در هوای تو دلم شوق پریدن دارد
شوق از پا ننشستن نرسیدن دارد
شعر هم لحظه ای آرام نمی گیرد آه...
روی دفتر قلم ام شوق دویدن دارد
واژه ی عشق که آمد نفس بیت گرفت
رد تو بر تن این قافیه دیدن دارد
ساده از غربت چشمان عزیزت نگذر
یوسفم باش که این جامه دریدن دارد
لحظه لحظه دلم از دوری تو می سوزد
شعر گویاست که این درد کشیدن دارد
درد هجرانت اگر قصه شب های من است
آخر قصه - به معشوق رسیدن - دارد
جان فرهاد که شیرین تر از این حادثه نیست
به خدا قصه ی عشق تو شنیدن دارد...

 

&

 

 

نجمه بسطام خانی

 

نقاش

 لبانم راخندان کشید

پرتقال ها را نرسیده بر دامنم انداخت

زمین را طوری کشید

که انگار شب به سختی از پشت کوه

                                       سرش رابه زمین می کوبد

و روز

شاهزاده ای منتظر

در ایستگاه نشسته و

                             پولهایش را می شمرد

نقاش خیلی چیز های دیگر را نیز کشید

که خودم هم خجالت می کشم

وقتی نگاهشان میکنم ...

 

&

 

زهرا بشری موحد

 

دلشوره و تردید مرگ است این نفس نیست

یک آن درون سینه ام هست و سپس نیست

می خواهد آزادم کند از دست این عشق

اما نمی داند رهایی جز قفس نیست

فرهاد را از طعم شیرین دور کردند

چون عشق چیزی جز جدایی های گس نیست

من هم پلنگم دوست دارم گاه گاهی

نعره برآرم ماه من در دسترس نیست

چشم انتظار عشق ناگاهم که یک روز

تا پشت در می آید اما هیچ کس نیست

 

&

 

علی بیاگوی

 

سیل امد و ملخ ها را با خود به خواب برد

گیریم مرا هم می برد

به چه کار می اید این چند استخوان و گوشت فاسدی که

                                          هیچ اداره ایی روی آن مهر بهداشت نمی زند

ول می شوم توی خیابان

و با همه روسپی های ارزان قیمت  می رقصم

ول می شوم توی خیابان و برای اخرین بازمانده های اهنچی شعر می خوانم

شاید خوابش ببرد

گیریم سیل می امد من را هم با خود می برد

چه فرقی می کند

توی تخت خواب ببینیم یا میان شوری مسیله

2

زندگی شاید با اندازه صورت زنی زیبا نباشد

و شاید به اندازه کشوری بزرگ

که ارزشش را داشته باشد برای ان کشته شوی

3

از خواب که بیدار شوم ساعت تازه  11  است و افتاب ریخته روی

پلنگ خوابیده بر سینه ام

{مانند هر شکارچی که دوست دارد با شکارش عکس یادگاری بگیرد بگذارد توی اتاق خوابش

معلوم نیست اینجا اتاق خواب من است یا اقای پلنگ}

سیگارم را که می کشم

اتاق بزرگتر از ان چیزی است که بوده

و من شاید بزرگتر شده ام

- که دیگر پاکت سیگارم را مخفی نمی کنم -

جملات در سرم رژه می روند

و انقدر محکم می کوبند توی سرم

تا شاید بفهمانند به من که مرخصی تشویقی این

کهنه سربازان بی جیره و مواجب فراموش نشود

4

بلند شدم

از خواب بلند شدم

و یا شاد می خواهم امیدوار باشم لاقل این یکی خواب نیست

توی اینه که همین را می گوید پسر رکابی پوش

5

سوار بر هر چیزی که اسمش را می گذاری

در شهر غرق می شوم

و شهر همان که دیشب بود مرا می بوسد

با تمام روسپی های ارزان قیمت

با همه مغازه های تعطیل

 

&

 

مهرانه جندقی

 

دوری ولی شاید دلت همراه من باشد
یا در سرت سودای اینجا آمدن باشد
من بی تو شاعر میشوم،اما بیا شاید
پیش تو بودن بهتر از شاعر شدن باشد
دور از وطن افتاده ای اما نمیدانی
حال غریبی را که در خاک وطن باشد
اینگونه که می سوزم از من هیچ می ماند
تا باز گردی چاره شاید ساختن باشد
روزی می آیی کاش این در را که کوبیدی
در من توان از زمین برخواستن باشد
-
وقتی نگاهم می کنی گم می کنم خود را
وقت غزل خواندن فقط گوشت به من باشد

 

&

 

اعظم حقدوست

 

کوچه ها هم به پایم افتادند ..
باید از تو دوباره رد بشوم...
چقدر مثل اتش سیگار..
زیر پاهای تو لگد بشوم...
×××
بغض را قورت میدهم هر روز..
عقده هایم بزرگتر شده اند
زیر باران بدون چتر امد...
چشم ها با دروغ تر شده اند
×××
بغض در بغض اشک میزایند..
چشمهایی که پا به ماهت بود..
یوسفی را چقدر نابلدی..
این زلیخای بی پناهت بود..
×××
اشک هایی که پای چشمت ریخت
سند عشق ناتمام زن است..
هق هقم گوش شهر را کر کرد..
این صدا معنی شکست من است
×××
بیت در بیت گم شدم در خود..
وسط شعر های سرگردان
آآی مرد پیاده در قصه..
زندگی را به من {تو} برگردان...

 

&

 

شیرین خسروی

 

زندگی چیست ،جز همین تکرار

که به انکار میکشد ما را

اینکه امروز مثل دیروز است

آرزویی که نیست فردا را

 

آه با این همه ترانه و شعر

به کلاغان خسته می مانیم

پر شده از غم من و تو زمین

قصه در گوش باد می خوانیم

 

 

طاقت طاق آسمانش نیست

آنکه در بند خود اسیر شده

لحظه ی پر زدن نیامده است

یا برای من و تو دیر شده

 

 

به خدا من دلم پرنده تر است

از تمام پرندگان جهان

باز کن برمن آن دو پنجره را

پشت دیوار های بسته نمان

 

 

آنقدر شاخه ی دلم ترد است

که به پای نسیم میشکند

وای ازمن که باد میخواهد

سرنوشت مرا رقم بزند

 

 

ابر هستم ولی نمی بارم

هر چه طوفان کشد به هر سویم

پرم از لحظه های دلتنگی

حرف دارم ولی نمی گویم

 

 

زندگی، از من انتقام نگیر

مرگ غمگین قوی تنها را

من به  طوفان و مرگ نسپردم

ناخدا های پیردریا را

 

 

زندگی، چهره ی بهارت را

به من و باغ من نشان ندهی

نکند مهربان شوی با من

به گل یاس من امان ندهی

 

 

زندگی، چیستی به جز تکرار

که به انکار میکشی مارا

اینکه امروز مثل دیروز است

آرزویی که نیست فردا را

 

&

 

زهرا خفاجی

 

این دل سنگو میشکنی با حرفای بلوریت 

اینجوری عادت میکنم به رفتنت به دوریت 

دنیا ببین که این روزا با من و تو چه کرده 

حتی دیگه تابستونا هوای خونه سرده 

روزای خاکستریمون شب نشده سیاهه 

بساط این فاصله ها همیشه رو به راه 

حرفی نمونده بین ما چاره فقط سکوته 

بخت ستاره وار  ما به فکر یک سقوطه 

قطار خسته طفلکی چقد باید بناله 

مقصد جاده نا کجاس، رسیدن هم محاله 

صندلیای این قطار از سرمون زیاده 

همسفر ثانیه هام،پیاده شو ،پیاده 

پاییز غصه های من خودش هزارتا فصله

وقتی همیشه بغض من به خنده ی تو وصله 

بیا که حرف آخرم فقط همین ترانه س 

جدایی بین من و تو یه حکم عادلانه س 

فرقی برام نمیکنه قافیه رو ببازم 

میخوام یه بارم که شده به گریه هام بنازم 

بهم نگو که آینه هم به فکر آبروشه 

بذار عروس قصه هام رخت عزا بپوشه...

 

محمد رفیعی

 

زیبا زیاد اگر چه خداوند آفرید
اما مرا برای تو در بند آفرید
من مثل چای تلخ و تو شیرین شبیه قند
مارا خدا به نیت پیوند آفرید
بی شک به این دلیل که تنها خدا یکی است
در آینه برای تو مانند آفرید
آری تو را برای کسانی که در زمین
تصویری از بهشت بخواهند آفرید
تا دور باشد از تو تمام گزندها
روزی تو را اواسط اسفند آفرید

 

&

 

اعظم سعادت مند

 

نمی خواهم بگویم دیگر از روی پری روها

به پایان آمده دوران شعر چشم و ابروها
هوای شاملو پیچیده در ذهن غزلهایم
هوایی تازه در اندیشه های کنج پستوها
بنای واژه هایم بر سرم آوارشد اما
بنا دارم بسازم بر همین ویرانه باروها
پرستوها اگر رفتندگنجشکان که می مانند
چرا دلتنگ باید باشم از کوچ پرستوها
پرم از مادری ازمهر از آهنگ زن بودن
بکش ای باد رقص چادرم را تا فراسوها
هواخوب است من خوبم و حال شعر من خوب است
چه غم پشت سرم دیگر چه می گویند بد گوها
و خواهم دید روزی جوجه اردکهای شعرم را
میان آسمان در دستهءزیبا ترین قوها

 

&

 

یوسف شیخی

 

"سبز چيست؟"


بهار پرسيد:
دودي از لوله اگزوز بلند شد
درختي سرفه كرد
و اتوبوس ايستاد
بهار بوسه اي فرستاد
گفتم:
"سبزي بر گيست نشسته/ها؟"
گفت:
"سبزي برگي است نشسته/هي"
اتوبوس را تمام بوسيدم و رفتم
بهار هم رفت
اتوبوس هم رفت
هم هم رفت
و روي هم رفته
همه چيز سبز شد
حتي روي هم رفته
هم همه شد

 

&

 

مهدی صادقی

 

سینه ای مجروح

و دلی که دیگر نیست

بیچاره

فکر می کرد بوسیده خواهد شد

تخمه ی سیاه بخت

 

&

 

زهرا سادات ضرابی

 

ببر برای غنیمت از این نبرد سرم را
که نشنوم پس از این سوز ضجه ی پدرم را
بزن به قلب من از پیش روم خنجر خود را
که اعتماد به تو برده از برم سپرم را
بخند یکسره بلکه خنک شود دل داغت
دهان دهان که شنیدی به گوش خود خبرم را
فقط خدا نکند آه مادرم پی ات آید
فقط خدا نکند دیده باشد او جگرم را
به خواهرم که غزل در غزل کنار من آمد
بگو رها نکند شعر های در به درم را

 

&

 

محمد غفاری

 

رو به زیبایی او چشم تماشاست بلند
سمت بخشندگیش دست تمناست بلند
قطره در قطره- که تا ساحل لطفش برسد-
موج دستیست که از شانه دریاست بلند
شعر وقتی که به معراج نگاهش دل بست
بیت بیتش همه در عالم بالاست بلند
واژه در واژه ی آن هیچ کم از قرآن نیست
خطبه هایی که در اندیشه و معناست بلند
و در آیینه ی هر آیه خداوند نوشت:
شان آن نام که در سوره ی اعلاست بلند
«لافتی....»را که نوشتند به پیشانی عشق
«لا» و«الا»ست که در زلف چلیپاست بلند
ذوالفقارست به رقص آمده در معرکه یا
گردبادیست که از دامن صحراست بلند؟
مگذارید که این قصه به پایان برسد
ماجرائیست که همچون شب یلداست بلند
چند قرنیست که تاریخ سوالش این است:
ناله ی کیست که در نیمه ی شبهاست بلند؟
***
پهلوان باخت ولی زیر لبش با خود گفت:
«بخت ما از کرم حضرت مولاست بلند»

 

&

 

وحیده گرجی

 

از این ضمیر خسته مفرد که بگذرم
"من" را به "ما" به صیغه ی جمعش درآورم
پر کن مرا از عشق که در روبروی تو
دیگر برای حرف زدن کم نیاورم
تقدیر من چه خوب رقم خورد با غزل
حال و هوای شعر گرفته است دفترم
نه، گوشه چشمهای تو حتی خطا نداشت
پس شک نکن که منتظر تیر آخرم
اما بگیر لحظه ای از من نگاه را
شاید که جان سالم از اینجا بدر برم!
من شک نمیکنم به تو و دوست دارمت
حالا بماند اینکه کمی زود باورم!

 

&

 

سمانه محقق

 

طرح 1

 

مشتش که باز شد

پوچ یا پر

خود را باختی

 

طرح 2

 

دستت را

که گذاشت در حنا

موهایت

سپید شد

 

&

 

روح الله نور موسوی

 

قرار شد

تو را به دستم بسپارند

اما تا جایی که ذهنم کار میکند

دستم کار نمی کند

 

&

 

زهرا سادات هاشمی

 

من از نجابت گل های لاله ، ساده ترم
شبیه پاکی لبخند مادرم ، پدرم
پدر که آمده از کربلا و سوغاتیش
حریر چادری ساده ایست روی سرم_
هبوط کرد شبی که فرشته باران بود
و من که خیس عروجم که غرق بال و پرم
چقدر خاطره تعریف می کند مادر
چه نرم دست مرا می گرفت توی حرم
پدرکه شانه به شانه...قدم...قدم.. آرام
و السلام علیکم ...و چشم های ترم
که میخکوب به درگاه چوبی خورشید
بدون بوسه از این بیت ها نمی گذرم
ولی چه ساده گذشتم چه ساده تن دادم
به ابرهای سیاه و حسود دور و برم
چقدر دور شدم از نجابت مادر
چقدر دور شدم از اصالت پدرم
کسی نمانده که دستی بگیرد از دستم
پلی نمانده که نشکسته است پشت سرم
ولی نخواه من این قطره های آخر را
به هر محل بکشم...مثل آبرو ببرم.

 

اشعار ماه هفتم




سیما احمدی

 

 

امشب حنابندان مهتاب است با دریا

پروانه ها کل میکشند از دشت تا دریا

باران به گوش ابرها یکریز میخواند

سر در گریبان برده اما بی صدا دریا

دریا بیا با آن گریبان شنی تا من

پیراهن تنهاییت باشم بیا دریا

هر وقت دلتنگت شدم طوفان به پا کردم

گیسو رها کردم میان بادها دریا

پشت سر ما حرفهای تلخ آدم هاست

اما چرا دست از تو بردارم چرا دریا؟

بر سینه ی صاف و ستبرت میکشم امشب

موهای خیسم را شبیه موج ها دریا

دریا منم آن ماهک آزاد آغوشت

این جشن ما..این جشن مهتاب است با دریا


........................................



امیرحسین آکار

 

شکستنی تر از آیینه ام پناهی نیست

به آه میشکنم ! خوب شد که آهی نیست

نرو...نه ! پشت و پناهم ! دلم خوش است به تو

نگو نگو که دلت خوب تکیه گاهی نیست

شروع هر سال از گردش نگاه تو بود

تو رفتی و دگر امسال سال و ماهی نیست

پی نشان توام بین آسمان هر شب

ستاره تو چرا گاه هست وگاهی نیست؟

خودم مقصر اصلی ماجرا هستم

یقیناً از طرف تو که اشتباهی نیست

بخاطرت ، شده تا کوه قاف ،می آیم

برای عاشق ، این راه ها که راهی نیست

برای چه ؟ به چه جرمی؟ به گریه محکومم

به جرم عشق به تو ؟ آخر این گناهی نیست

تفالی زدم و خواجه هم به من فرمود :

"جز آستان توام در جهان پناهی نیست"


........................................


ابراهیم اکبری دیزگاه

 

 

در مجلس شاعران غزل سرا



"ابراهیم اکبری دیزگاه"



باریش هایش ور می رود



"جناب آقای ابراهیم اکبری دیزگاه



برای شعر خوانی تشریف بیاورند بالا"



نشسته



زل زده



به لامپ بالای سرخود که پشه ای دورش می چرخد


........................................


نجمه بسطام خانی

 

ساده


یا


افکاری برهنه


فرقی نمی کند


من گریبان خویش را به نشانه ی خوشبختی تو


آماده ی اولین گلوله کرده ام


نباید می گفتم ولی


من گلوله را خوردم


وتو خوشبخت شدی ...


......................................

زهرابشری موحد

 

 

گم شد مسیرم پشت پیچ گیسوانت

دیگرنخواهم رفت بیرون ازجهانت

آئینه هم از انعکاست می گریزد

تصویرخود را می کُشی با ابروانت

هم نیشخند تلخ داری هم شکرخند

سخت است هضم طعم های هم زمانت

هرگز نخواهی یافت حد عشق من را

حالا خودت می دانی و تیر وکمانت

با یک نفس هم زنده می مانیم هر دو

وقتی که بگذارم دهان را بر دهانت

آهسته تر بگذر از این راه غزل خیز

همراه داری شاعری در کاروانت


......................................




مجید تال

 

 

دلگیر،دلخسته،پریشان،راه رفتم

نوری نمی دیدم به سمت ماه رفتم

همدرد تنهایی ما بی او که می شد؟

قم بی حضورش شهرکی متروکه میشد

برآب عصاراگرنمی زد دخت موسی

یکباره سیل بی امان میبرد مارا

عکس حرم را روی سینه قاب کردم

قلب خودم را دورآن بیتاب کردم

آیین این آیینه ها مهمان پذیریست

دیریست آهم میهمان اوست دیریست

بر جذبه های گنبدش دلداده خورشید

هرکس نخستین زائرش...همزاد خورشید

هر شاعری با لطف او مأجور باشد

دروصف او هر بیت، بیت النور باشد

بانو برایت شعر آوردم بخوانم

بگذار امشب تا سحر اینجا بمانم

روز نخستین مهر تو دیوانه ام کرد

یادت می آید من همانم من همانم

می افتد از چشمانم اشک قطره قطره

اما نمی افتد تمنا از زبانم

وقت ورود تو همان روز دل انگیز

ای کاش بودم تا تو بودی میهمانم

آن روز عشق و احترام و مهربانی

گل ریختن از پشت بام و مهربانی

چندین محافظ در میان کاروان بود

شکر خدا آن ساربان هم مهربان بود

جمعیت آن روز مرهم بود،مرهم

دوروبرآن ناقه محرم بود،محرم

تاریخ رنج عشق را تمدید کردی

با رفتنت صد خاطره تجدید کردی

شرح کتاب فاطمی را طرح کردی

طرح کتاب زینبی را شرح کردی

کم می شود اشک من اما لطف تو نه

من مستحق آتشم با لطف تو نه

بانو شما از ریشه ی عشقی اصیلی

محض رضای مهربانی «اشفعی لی»


......................................


مهری حسینی

 

 

گم شده

پیغمبر احساس دلم گم شده در شهر
انگشت نمای دل مردم شده در شهر

چندی ست به احساس شما معتقدم من
کفری ست که لبریز ترنّم شده در شهر

احساس شما سهم دل من که نشد، هیچ
دل کوچه ی پامال تفاهم شده در شهر

تندیس جنون سهم مناجات نگاهی ست
دل معبد آلوده ترین خُم شده در شهر

ای کاش مرا تا ده بالا بکشاند
آن خاطره ی غرق تنبسّم شده در شهر

با دست سپیدش ده ما را که نشان داد
می رفت که تا گم شود آن گم شده در شهر



.......................................



محمد رفیعی

 

 

ديدم تو را و چشم مرا آفتاب زد
خورشيد رفته رفته خودش را به خواب زد

يك مشت خاك تيره و تاريك بود ماه
نور تو را گرفت و از آن پس نقاب زد

ديگر گلاب قمصر كاشان گلاب نيست
وقتي گلي چنان كه تويي تن به آب زد

با قيد و بند هاي زميني نمي شود
از حسن بي حساب توحرف حساب زد

بايد قبول كرد كه تصويري از تو را
با چارچوب واژه نبايد به قاب زد


......................................


سلیمانی علی

 

 

چند شب پیش خواب می دیدم

عکس شمعی به روی آب افتاد

بعد پروانه ای پریشان شد

پر و بالش به التهاب افتاد


شمع خندید و باز پروانه

در نوای خوش اذان ها رفت

بعد گم شد میان شعله و دود

سوخت اما به آسمان ها رفت


بعد دیدم که کوچه ها همگی

در عزایش سیاه پوشیدند

شانه ی ابر ها کمی لرزید

اشک ها روی گونه رقصیدند


مادرم گفت روضه بنویسم

از تو ، از بی قراری کوچه

روضه ی دست های در زنجیر

قصه ی یادگاری کوچه


خط اول : سه ضربه ی سیلی

به دل غنچه ها خزان دادند

پیش آموزگار شان شیطان

ایستادند و امتحان دادند


خط دوم : سه غنچه ات گریان

زینبت داد می زند مادر

پسرانت به جوش آمده اند

حیف دستت نمی رسد تا در


خط سوم : سه شعله آتش

می رسند و در مقابلشان

محسنت را بگیر در آغوش

غنچه هایت شکسته شد دلشان


خط آخر شب است و تنهایی

وقت تشییع پیکر تو شده

تو ببین این زبان نا قابل

روضه خوان معطر تو شده


سالها بعد عصر تنهایی

می رسی بر دهانه ی گودال

مادرم داد می زند آن وقت

آه ... یکباره می رود از حال


باز برگشتم اول روضه

لرزه افتاده باز بر دستم

بی قرارم که از تو بنویسم

از خودم بی قرار تر دستم


مست تصویر آخرت حافظ

غرق دریای خنده ات سعدی

مولوی سر به صخره می کوبد

محتشم داد می زند بعدی


.......................................


مهدی صادقی

 

 

چشم هات

           موج

                که بر می داشت 

میشد دید

از خزر تا فارس

پیاده ، راهی نیست ...

لـُنـگ تمام لات های زیر بازارچه

لـِنـگ در هوا

لـَنـگ اشاره ی تو مانده بود

اما

جواز نفس کشیدنت که سوخت

سوار بر اولین کرکس

نفس

     نفس

          زنان

               گریختی

 

دست تکاندی برای مناری که سر و گوشش می...جن...بید

و از حافظیه ای دچار

                        به آلزایمری واگیر دار

                                                 گذشتی

تا در خاوری دوان

از سمبل نژاد در حال انقراض

                                  آهوان چشم آبی پارسی

پرده برداری کنند .

 

از خزر تا فارس

جایی برای پیاده ها نیست

......................................



محمد غفاری

 

 

روز خاموش که شد وقت درخشیدن توست

بهترین لحظه ی شب لحظه ی تابیدن توست

ابرها پشت به ماهند به تو خیره شدند

ماه پنهان شده هم محو درخشیدن توست

از همان لحظه که شد باز لب غنچه ایت

فکر آشفته ی من درهوس چیدن توست

سالها فاصله باقیست میان من وشعر

اینکه شاعر شدم از معجزه ی دیدن توست

فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات

شعر دف میزند و نوبت رقصیدن توست

پلک بر هم نزنم وقت تماشا به خدا

اوج عاشق شدنم دیدن خندیدن توست


.......................................


مهسا کیان

 

 

حریص ِ با تو بودنم پرُ از عطش مثل ِ کویر

چه صادقانه میشکنم باور ِ دستامو بگیر

چه خالی از نبض ِ هوس ،عاری ام از رنگ ِ فریب

از تو ترانه میشکفه تو خاک ِ ذهن ِ این غریب

مدیون ِ خاطراتته کویر ِ خشک ِ گونه هام

آخه به بارون میرسن وقتی که میباره چشام

میرسم از آخر ِ شب به اول ِ صبح ِ نگات

ستاره بازی میکنم تو گرگ و میش ِ خندهات

تشنه به دریا میرسه منم به چشمات میرسم

خیالتو سر میکِشم وقتی که خیلی بی کسم

به این خوشم که هر نفس ، تویی تمام ِ باورم

یه روز به دستت میرسه ، از خودِ من خاکسترم


......................................


رضایزدانی

 

 

شست با عطر بهشتی بدنت را بانو!

زخم در زخم گل یاسمنت را بانو!

لرزه بر دست یداللهی حیدر افتاد

بست تا بند حریر کفنت را بانو!

داغ این حادثه بر قلب علی ماند،که شب

خاک می ریخت و پوشاند تنت را بانو!

شمعهاشام غریبان تو را پی نبرند -

یا که پروانه پر پرزدنت را بانو!

ماه در مانده شد از نور تو ای خیر کثیر -

یا که خورشید تب سوختنت را بانو!

لاله بر ، داشتن زخم تو حسرت میخورد

سرخ در سرخ شقایق شدنت را بانو!

اوج پرواز تو را هیچ کبوتر نرسید

شوق معراج تو در پر زدنت را بانو!

 

 

دوبیتی

 

چه تعبیری خدا در نقطه دارد

که تفسیری جدا هر نقطه دارد

به تعداد بهار عمر زهرا

همین اندازه کوثر نقطه دارد



(نقطه از انااعطینا ...... تا ابتر18تا است.)


اشعار ماه ششم




محبوبه افشاری


پنجره ای ناشیانه باز گذاشته ام
 
رو به ویرانی چشمهایش

بختک خواهرم لیلی

سراسیمه سرک میکشد

کوپه های قطار را

هی ،هی

لیلی لیلی

قطار رفت قطار رفت...

تا پیدا کند

          تعبیر جیغش را

                           در خواب ترک خورده ی پل


هیاهوی قطار

ایستگاه مه گرفته

لیلی

لیلی هنوز ایستاده است ودست تکان میدهد

برای کوپه های خالی

....................................


امیر حسین آکار


«تقدیم به مادرم»


باران شدی و باز هوا ابری ات شده

این باد سرد باعث بی صبری ات شده

چتر محبت تو شده سر پناه من

باران شدی ببار به دشت نگاه من

موسیقی ترنم باران ، صدای عشق

شاعر شدم که پیش روم پابه پای عشق

مادر ببین به عشق تو تصنیف خوان شدم

تو آن الهه ای که برایت بنان شدم

با اشک خود به زندگی ام شور داده ای

بر مثنوی تو جلوه ماهور داده ای

عشق شما خدای نکرده اگر نبود

اصلاً غزل نبود ، سرودن هنر نبود

هر شب سیاه مشق نوشتم برای تو

مانده میان هر غزلم ردّ پای تو

در عکس های کودکی ام پرسه می زنم

تا بشنوم به گوش دلم ، لای لای تو

" خیر از جوانی ات " غزل هر شب تو بود

یادش به خیر، خیر جوانی ، دعای تو

در آخر غزل به خدا می سپارمت

مثل همیشه از ته دل دوست دارمت


....................................


ابراهیم اکبری دیزگاه



آدم غش می کند


در صف نانوایی


وقتی که باد چادر حوا را باز می کند.


....................................


میثم امانی



اینقدر گپ زدیم ولی ناتمام ماند

صحبت درابتدای شروع کلام ماند

آن دست ها که من به تو دادم جداشدند

آن حرف ها که من به تو گفتم کدام ماند؟

عمرم گذشت در هوس سیب سرخ تو

گفتم حلال می شود اما حرام ماند

تقدیر من کشید به زندان در سکوت

جز مشت خاطرات چه چیزی برام ماند؟

اهرام مصر را دو سه تا برده ساختند

اما به نام حضرت عالی مقام ماند

ما عمر جاودانه نکردیم و پرزدیم

دنیا برای خضر علیه السلام ماند

.....................................


صدرالدین انصاریزاده



خورشید از شاخه بالا نرفته بود

که پرنده

فرو افتاد

دریچه را کمی باز کردی و بستی

پروانه ای بر نهال پائیزی می گریست

شاخه ای بالاتر

با تردید

پائین را می نگریست

دریچه را تا انتها که بگشایی

پروانه

پرنده خواهد شد


.....................................


سید محمد بابامیری


در جنگ بر سر تو هماره سرم به دست

آخر تو را به جان تو می آورم به دست


پیروز میشوم و در اوج غرور خویش

تندیس سرخ عشق تو را می برم به دست


آه مرا در آتش این سینه ضرب کن

می آوری مساحتی از باورم به دست


امشب درون چشم تو بدمستی ام به پاست

پیوسته بی تعادلم و ساغرم به دست


ته مانده ی پیاله ی تو چیز دیگری ست

آن را به پاس چشم تو می آورم به دست


مضمون عشق بی بدلم را می آوری

از هر رباعی و غزل دفترم به دست


در جان من مگرد نمی آوری به جز

ترکیبی از شراره و خاکسترم به دست!

......................................


زهرا بختیاری


تو تقویما بهاری نیست فصلا همه خزون شده

میون آدما دیگه عاطفه بی نشون شده


عقابا آواز میخونن تو گوش مرغ عشقامون

یه عمره که نگاه ما وبال آسمون شده


می کوبه تو سینه ی ما فریاد تلخ بی کسی

نا مهربونی بین ما آخ که چه مهربون شده


پرستوها قفس شدن تو آسمون بی نفس

با بخت شوم تار ما کلاغه همزبون شده


تو اوج غم اسیر شدیم توی جوونی پیر شدیم

آبرومون بازیچه ی خلوت این و اون شده


آینه میگه باید بری انگاری وقت رفتنه

بخت سپید مو هامون دونه دونه جوون شده


.....................................


زهرا بشری موحد


برای حرمت عشق است اگر خونی نمی ریزم

که از سودای تسخیر جهانی تازه لب ریزم


بگیرید از تن انگورهایم جام هایی را

که با خون دلش پرکرده عمری تاک پرهیزم


چه می خواهید ازجانم ؟ نگویید عاشقم هستید

که من فهمیده ام از چشمهاتان نفرت انگیزم


چه ترکیب غم انگیزی چه طبع مضحکی دارم

زمستانی که می سوزم  ، بهاری رو به  پاییزم


مهیا بوده ام  اما  نمی خواهند مرگم را

 نفس هایی که یک عمر است با آنها گلاویزم


گناهم را ببخشایید  شاعر بودم و گاهی

نمی شد با غزل های هوس بازم نیامیزم


.....................................


حمید رضا حامدی

به روان آسمانی آن پیر برنا دل,پدر همه یتیمان شاهد,خمینی کبیر::



دارد اگر چه بعد تو چشم تر آسمان

رنگین کمان گل شده سرتاسر آسمان


حتی غروب هم نکند تیره روز ما

اینجا نکرده مرگ تو را باور آسمان


چشمان تو دریچه نورانی شهود

همواره دیدنی است از این منظر آسمان


دیگر ندید مثل تو وارسته ای زمین

وقتی کشید روح تو را در بر آسمان


جای تو آنچنان که رفیع است بهر فیض

اذن دخول خواسته پشت در آسمان


مصداق نور و رحمت خورشید شد نمود

از آن زمان که درس تو را از بر آسمان


می گیرد از تو یکسره سرمشق بندگی

در محضرت ملائکه حتی در آسمان


آموزگار مدرسه ی ایستادگی !

نام تو باشکوه تر است از هر آسمان


جایت چه خالی است و جماران چه سوگوار

زیرا سرای پاک تو شد دیگر آسمان


چشم شفاعت از تو نداریم چون هنوز

بی شک به پاست دست دعایت بر آسمان


.....................................


اعظم حقدوست


تقدیم به پیشگاه امام عصر {عج}

صبر ما هم تمام شد اما عاقبت کی سوار می آید..؟

از پس جمعه های تکراری کی زمان قرار می آید..؟


باز ایستگاه منتظر مانده..ریل ها چشمشان به در مانده

یوسف آخر چه وقت بیرون از..سالن انتظار می آید..؟


این همه گریه های طولانی این همه ندبه های از ته دل

بگو این ندبه های از ته دل..اصلا آقا به کار می آید..


مادرم در غروب جمعه ی تلخ سرد و سنگین به آسمان می گفت:

پس خدا کی برای آمدنت..بادل خود کنار می آید..


من حواسم به آسمان پرت است..لحظه ای که ترا صدا بزند..

کوچه کوچه پر از هیاهو شد..{یک نفر در غبار می آید..}


.....................................


زهرا خفاجی


به غم، که این غزلم را نوشته می خندم

نه نیم پز نه همه پز، برشته می خندم

به قم رسیدم و او گفت: من به آن قمی یی

که غم ندارد و از قم نوشته می خندم

به حشمت و به رضا چشم غرّه رفته ولی

به مریم و به نگار و فرشته می خندم

به مادرم که نشسته کنار دست پدر

اشاره می کندم (( بسّه ، زشته )) می خندم

چنان به خنده و قِل قِل قِلک گرفتارم

که گشت آمده، من را نگشته می خندم

و کشک قسمت ما شد در انتها اما

هنوز هم به همین آش ِ رشته می خندم


.....................................


محمد رفیعی

مثل زبان مادری ام دوست دارمت

با لهجه ی علیصغری ام دوست دارمت


عطری که می زنی به تنت بویش آشناست

مجنون بوی بربری ام دوست دارمت


دیوانه ی حجاب تو و چادرت شدم

اما بدون روسریم دوست دارمت


قصدم حلال بود ولی خب اگر نشد

یک جورهای دیگریم دوست دارمت


راجع به من عزیز دلم فکر بد نکن

یعنی به چشم خواهری ام دوست دارمت


.....................................


یوسف شیخی



سه تارم را

با باران اشک هایت

می نوازی

سه

تا

ره

و ماه

به نامت غبطه می خورد


....................................


علی اصغر شیری


مثل زبان مادری ام دوست دارمت

من با غرور آذری ام دوست دارمت


در خواب های کودکی ام دیده ام تو را

صد بار گفته ام پری ام! دوست دارمت


در کهکشان روسری ات گوشواره را

من خوشه خوشه مشتری ام دوست دارمت


زیباترین سروده ی من چشم های توست

ای شاهکار شاعری ام! دوست دارمت


سنن صورا کی یوخدو منیم آیری سوگینیم*

مثل زبان مادری ام دوست دارمت


* غیر از تو که من هیچ معشوقه ی دیگری ندارم


.....................................


مهدی صادقی


این درخت

آه ! این درخت

آه این درخت تناور

آه این درخت تناور که کاشتم

امروز

       از من به خدا نزدیک تر است

و شاخه هایش

آنقدر محکم

که می توانم

خود را از آن

ب

ی

ا

و

ی

ز

م

  اگر این طناب های پوسیده

                               شانه خالی نکنند .


....................................


محمد غفاری


دوست دارم بعد از این گریان تماشایت کنم

اشک می ریزم که در باران تماشایت کنم


چشم هایم را به سمتی بی نهایت دوختم

بلکه در این راه بی پایان تماشایت کنم


سرخی گیلاس ها  را در لبانت ریختند

مست خواهم شد اگر یک آن تماشایت کنم


کاش می شد در نگاهم باشی و آیینه وار

رو به رویت باشم و حیران تماشایت کنم


بودنت را هم به فال نیک می گیرم ولی

تا به کی باید در این فنجان تماشایت کنم؟


از معاصر بودنم دل کنده ام این روزها

می روم در حلقه ی رندان تماشایت کنم


....................................


مهزاد متقی



رحمی نکرد بر مَن ِ تنها خدا که هیچ

تقدیر هم گرفت به بازی مرا که هیچ


بغضی نشست بر در و دیوار تا دلم

افتاد توی لرزه ی عرش خدا که هیچ


انگار عشق پای مرا قطع کرده است!

چشمم که کور بود وَ حالا دو پا که هیچ


قلبم نشسته توی نگاهش، جوارحم

انگار با جوارح او جابه جا که هیچ


دارد تمام طاقت ِ من طاق می شود

بیمار لاعلاج شدم، مبتلا که هیچ

.
من مرده ام! جنازه ی من هم دوا نشد!

یک پیکرِ ضعیف و شکسته به جا که هیچ


از من خدای عشق تو قطع امید کرد!

یک عمر مانده پیکر من در کما که هیچ ...


.....................................


مستان



زندگی که چون آوار بر سرم باریده بود

قطره

قطره

سر ریز می کند طاقتم را

شاید آبشار هم به مرگ می اندیشد

وقتی

لحظه

لحظه

فرو می ریزد،

عاشقانه....

...................................


روح ا..نورموسوی



این روزها

دوست دارم تورا داشته باشم


تا تورا دوست داشته باشم


مرا فقط ساعت دوازده نیمه شب میفهمد


....................................


انسیه سادات هاشمی


به ریاضت می کشانم این دل تن پرورم را

تا به پرواز آورد اشعار بی بال و پرم را


با زبان خوش اگر شعرم به راه آمد که آمد

می کشم در غیر این صورت به رویش خنجرم را


پیش از آن که دستتان به شعر حلاجم رسد، من _

خود به دار آویختم شعر به ظاهر کافرم را


در پس این پرده های تیره ی تقلید دارم _

می نوازم نوترین موسیقی رقص آورم را


نیمه شب ها روی کاغذهای شعر ناتمامم

محو می بینم به چشمم خواب بیت آخرم را


شعر شعر این پله های سخت را در می نوردم

فتح خواهم کرد روزی قله های باورم را

×××
وقتی از زندان شعرم باز گشتم قول دادم

که ندزدم بعد از این قافیه های خواهرم را!


....................................


نجمه سادات هاشمی


چهره در هم کشيد و با اندوه، از ته دل بلند آه کشيد

هر کسي که به حجله خيره شد و عاقبت دست از نگاه کشيد


متن اعلاميه سراسر بغض، دست گلچين روزگار و جوان..

يک روبان دور قاب زندگي آن پسر، يک خط سياه کشيد


لا اله... و صداي گريه به هم متصل بود و پيکرش مي رفت

جذبه ي چشم هاش در تصوير، همه را پشت خود به راه کشيد


مهره هاي پياده مشکي پوش، پيش رفتند و مات مي ماند او

زندگي روي ديگرش را زود به رخ مرد بي گناه کشيد


تن او بين رنگ دلخواهش، بوي نمناک خاک را حس کرد

گورکن ماهرانه روي سرش، سنگ را مثل سرپناه کشيد


با خودش گفت فرق هم که نکرد، من که عادت به بي کسي دارم

شايد آمد کسي سر خاکم، دستي از لطف گاه گاه کشيد

....................................


محمد مهدی یار جانلی

تکه

    تکه

          تکه

آتش


      کشیدی ام ،


تا باد


      باااد


            باااااد

خاکسترم را


            بر سرم


                       می .. ری .. زد ،



سرم را


بر


   دست می گیری


روبرویم


         می نشینی


                    می گریی


                                می خندی !

آن طور که


برای دست های کودک دیوار


آرزوهای آن سیب بنفش


پیچاپیچ گیسوان آینه


می رویند


می خندند


می رقصند !


_ خواهش های خبیث _


_ خواهش های خموش _


_ خواهش های


                   خواب _

آن (( اتفاق مقدس ))


روزهاست


             که


                 افتاده است !



آااه


به طوفان


          که پناه برده باشی


نه موج های سهمگین


                      عریانت می کنند ،



نه پنجه های خورشید


و نه ، انعکاس ماه !


اگر


    آن


       خدای خاکستری


خنده های خیس اش را


به خشکی خاک


                 می کشد

بی طمع نیست !


وقتی آینه


         به دروغ


                    بوسه می دهد ،



بارانی که _ فکر می کردی _


                                    .. باریده است



بیرون از دریچه ای


                     که فکر می کنی


                                       هست ..



چه قدر


دوست داشتن


             مانند مرگ


                          سخت است

دوست داشتن


بی هیچ واهمه


لبهایت را


          بر لبهایم


بگذار.. بگذار


     درین

           گرمای دوان


خیال کنیم :


" آن آخرین


             (( فروغ )) لرزان و جسور نیز



در شب وهم انگیز و سرد حقیقت


به خواب


          خدایش


                  راه


                       نبرده است !

و آن باد


         که


             عاشقانه آمد


                          مستانه فریاد کشید


                          و دزدانه گریخت !



_ هنوز نیز _


آغاز تلخ


         پایانمان


                   نیست ! "

....................................


رضا یزدانی


سمت بغداد آن وروجک میرسد

کاروان بمب و موشک میرسد

عرشه ی کشتی پر از موشک شده

پایگاه تیر ونارنجک شده

نفت خود را تا رسید انبار کرد

فکر نفت خام (( الانبار )) کرد

نفت مفت و رایگان را می برد

ثروت همسایگان را می برد

تیپ آس وپاس آفریقا چه شد؟

معدن الماس آفریقا چه شد؟

هرکجا تا فتنه برپا میشود

مشت او در هر بلا وا میشود

اتفاقی که شود ختم به شر

میچکد از دست او خون بشر

 اقتصاد رو به رشد این جهان

میکند افت شدیدی نا گهان

اقتصاد نقد این کشور شکست

در میان این کشاکش ور شکست

جیب خالی پوز عالی میدهد

وعده های خشک و خالی میدهد

فوق هر کشور که بر قدرت شده

با چه حقی او ابر قدرت شده

باز هم یک دسته گل برآب داد

جنگ او گهواره ها را تاب داد

آهوان بر چنگ و دندان دیده است

فکر کرده گرگ باران دیده است



اشعار ماه پنجم




سیما احمدی



من مادر فرزندیم از نسل شب بوها

هم بستر ابری پریشان چون پرستوها

من یک زنم...شرقی ترین خورشید در قلبم

دلواپس بود و نبود بچه آهوها

بیهوده من عاشق نگشتم بر دو چشمانت

تذهیب کاری کرده اند این چشم و ابروها

در لابلای گیسوانم خانه دارد باد

شرمنده ام از این پریشانی گیسوها

دف میزنم ... فیروزه می بارد از انگشتم

من عاشقت هستم ببین با این النگوها


................................................


عباس احمدی


ساقه ی یاسی و از سلسله ی ساداتی

شافع منتظران پشت در جناتی

سوره ی کوثر اگر شان نزولش زهراست

شک ندارم که تو تفسیر همان آیاتی

ایستادی دم در بانوی زائر پرور

منتظر تا که برآورده کنی حاجاتی

لب دریای مصیبت زدگان فانوسی

در شب تیره ی حیرت زدگان مشکاتی

ملک جم از برکات تو به کف جام گرفت

شوره زار قم از الطاف تو شد میقاتی

دیرگاهیست جسارت نشود،مهر شما

زده بر ضد دلم دست به اقداماتی  

دل من مثل همان کفتر چاهی شده که

آرزو داشته در صحن حرم ساعاتی

بپرد پر بزند دانه بچیند با عشق

یا طواف تو کند با حرکاتی ذاتی

بنده ات آمده و اذن دخولش غزلیست

بی ادب نیست،نیاموخته تشریفاتی

پیش ازین گرنسروده ز شما بانو جان

تو ببخشای بر او داشته معذوراتی

اشک نگذاشت که تا وصف جمال تو کنم

تو بگو از چه بگویم من احساساتی


..............................................


صدر الدین انصاریزاده


قافیه باختی

قافیه نباختم

غزل شدیم



.............................................


زهرا بشری موحد


دلم تنگ سحر های دوکوهه است

دوباره در تمنای دوکوهه است

دوکوهه ! کاش دنیایم تو باشی

دو قصر بی تجمل ، بی حواشی

دوکوهه ! کاش من مال تو بودم

شهیدت می شدم خون می سرودم

به جز اینجا کجا آرام جانم؟

دوکوهه ! می شود اینجا بمانم؟

دو کوهه! پادشاهانت کجایند؟

به روی میهمان در می گشایند؟

کجا رفتند پوتین های خاکی؟

کجا رفته است عصر بی پلاکی؟

***

دوکوهه غرق عطر خاک و خون است

دو کوهه اولین گام جنون است...


............................................



مجید تال

هوای دیدن خورشید درسرم افتاد

که ناگهان به دلم جذبه ی حرم افتاد

کسی میان دلم ((اشفعی لنا))میخواند

کسی که خاک ترین بود و از طلا میخواند

تویی سرودن شعرم تویی ترانه ی من

بهانه ای به غزل های عاشقانه ی من

درخت بی ثمری را به بار آوردی

دراین زمین کویری بهار آوردی

نداشت فاطمه در شهر خود مزار اما

برای فاطمه در قم مزار آوردی

نگه ندار زما سایه ی پناهت را

وقدر یک مژه بر هم زدن نگاهت را

دوباره بال گشودم شبیه پروانه

و با اجازه سرودم شبیه پروانه

کسی که پای ضریحت دخیل می بندد

دخیل را به پر جبرئیل می بندد

طلا زخاک در کوی تو محک خورده است

کنار سفره ی تو آب هم نمک خورده است

برای وصف قم از رود نیل باید گفت

غزل،قصیده،نه بحر طویل باید گفت

به چشم می خورد اینجا زیارت مریم

سمیه، آسیه ،هاجر،خدیجه،حوا هم

زمین همیشه تو را با برادرت می دید

تو ماه بودی و نام برادرت خورشید

چقدر در حرمت بوی عشق می آید

خیال می کنم عطر دمشق می آید

شبی که فال بجز عشق را نمی آورد

دلم برای زیارت بهانه می آورد

کسی میان دلم ((اشفعی لنا))می خواند

صدا صدای خودم بود از شما می خواند


............................................


حمید رضا حامدی

ای به رنگ چشمهایت روزگارانم سیاه

از نگاه تلخ و تاریکت دل و جانم سیاه

فال با این شیوه هم دیگر علاج درد نیست

بس که از ته مانده قهوه است فنجانم سیاه

از غم این برف دمادم بخت موهایم سپید

از کبود آه پی در پی زمستانم سیاه

از قلم فرسایی بیهوده پیرامون عشق

صفحه هایم جوهری شد دست و دامانم سیاه

در غزل روزی تو را بت خواندم از آن شعر شوم

شد یقین من سیاه از کفر و ایمانم سیاه

فکر می کردم که چون خورشید تابانم ولی

گفت با من آینه چون ابر بارانم سیاه

گفتم ای دل روی برگشتن نداری؟ گفت نه

چون شبیه نامه اعمال شیطانم سیاه

پشت سر آغاز راهی رنگ مه خاکستری

پیش رو راه غبار آلود پایانم سیاه ...

.............................................



اعظم حقدوست


 و خدا هم تو را نمی بخشد آن خدا که رحیم و رحمان است...

دیدی آخر به گریه افتاد و اشک ها پشت ابر پنهان است....

این همه زشتی و دروغ و ریا در تو که آفریده اش بودی ...

آدم انگشت در دهان می برد و خدا که عجیب حیران است_

_ ازتو حیله های رنگارنگ از تو دلبری به صد نیرنگ...

شک و تردید ریخت در جانش آخر ابلیس ! یا که انسان است؟؟

{ یک دقیقه سکوت} فریاد دخترک دادگاه را لرزاند..

بی نوا لکنت غریبی داشت{ ت ت ت ت} نه او پریشان است..

تو فقط آفریدیش اما سوختم سالها در آتش او...

مطمئنم بلند میگویم او که انسان نبود..شیطان است...

صحنه ی بعد گریه های خدا شرمساری و سر به زیری او...

ماجرا بر همه مسلم شد...او هم از خلقتش پشیمان است..

××××
کات اما پلان پایانی دست من نیست خوب میدانی

این پلان توی فیلمنامه نبود..این پلان فکر کارگردان است...

.............................................


شهاب خالقی


گم شدم این واژه ها از من خبر می آورند

یوسف گمگشته را نزد پدر می آورند

منکه شاعر نیستم آخر چرا این بغضها

در گلوی من ادای شعر در می آورند

شعرهای عاشقانه آبرو ریز منند

خیر میخواهم ولی دارند شر می آورند

آرزوها در سرم بالا و پایین می پرند

مانده ام آخر مگر دارند سر می آورند

منکه اینها را به فال نیک می گیرم ولی

شعرهای خواجه اما و اگر می آورند


.............................................


شیرین خسروی



دستی که با قدرت بنا کرد این جهان را

پلکی بزن شاید نگه دارد زمان را

آری همان دستی که هرشب می گشاید

بر روی ماهت چشمهای آسمان را

در انتهای چشمهایت میتوان دید

دریاچه های نقره فام بیکران را

از شب عبورم می دهی وقتی که داری

طی میکنی دروازه های کهکشان را؟

هرگز مباد اینکه در این شبها به جز تو

از من نگیری این نگاه مهربان را

از من به جز اندوه چیزی در دلم نیست

این گریه ها این گریه های بی امان را

حتما تو می آیی دلم از کودکی ها

توی کتابی خوانده بود این داستان را

حتما تو می آیی که امیدی جز این نیست

پروانه های خسته ی امیدمان را

دارد به پایان می رسد عمر درختان

پلکی بزن شاید نگه دارد زمان را


............................................


زهرا خفاجی


این پسر همسایه مون دنبال کار ثابته

بیچاره هیچی نداره نه پارتی و نه واسطه


شبیه این مهندساس چاق ودراز وعینکی

اما قبولش ندارن چونکه نداره مدرکی


یه روز میره تو راه کج یه روز میره تو راه صاف

یه روز توی کاردرست یه روز توی کار خلاف


 یه لحظه نون خشکی و یه لحظه بعد نونوا میشه

یه روز شاگرد مکانیک و یه روز دیگه اوسا میشه


یه روز رئیس شهرداری یه روز دیگه سپور میشه

یه روز مطب وا میکنه فرداش یه مرده شور میشه


یه روز دکون وا میکنه بعدش دکون تخته میشه

میره تصادف میکنه خون تو سرش لخته میشه

*
یه مدته که زیر پاش ماشین بی ارزشیه

بعد تصادف بیچاره کارش مسافر کشیه


.............................................


کبری دهقانی


چادر عربی!

دست بالا بردنت

خلعِ سلاحِ تاکسی هاست

هر چه دعا می کنم

چراغ ها

پیش چشمت

عصبانی نمی شوند

و زمین

زیر پایم

کش نمی آید

...........................................


علی سلیمانی      


شیرین تر از ترانه و خرمای بندری

خورشید من که از همه ی آسمان سری

من را به چشم کشته ی عشقت نظاره کن

مثل همه نگاه نکن تند و سرسری

حجت نخواستم که حساب و کتاب نیست

چشمان مست توست نشان پیمبری

از هفت شهر عشق گذشتی و روشن است

با یک نگاه پرده ی اسرار می دری

خطی به روی خط نگاهت نیامده

از حافظ و سنایی و سعدی غزل تری

حالا پلنگ ها به کجا خیره بنگرند

داری به ماه و برکه و شب حق مادری

( ای آبشار نوحه گر از بهر چیستی ؟ )

حیف است آفتاب بپوشی تو روسری

یک آسمان پرنده گرفتار چشم توست

حتی فرشته های مقرب تر از پری

اسطوره ای تو ، ( گلشن رازی ) که مانده ست

در وصف سرخ پوش دهانت ( شبستری )

از تو هر آن چه شعر نوشتم کم است و باز ...

شیرین تر از ترانه و خرمای بندری


............................................


یوسف شیخی


تب

"تب تب تب ریز ریز ریز لی لی لی ام"گل می گلد کی منیم گولوم گل گل گل منیم گونوم چخ چخ چخ
مل می ملد کی منیم گونوم چخ چخ چخ
که چخوف هم نمی تواند او چوخ اف بگوید اف بگو بگو بگو
ید اف اف اف اف بگوید او به او
به تو
به من
و گل می گلد کی منیم گولوم گول گول گول
کی منیم گونوم چخ چخ چخ که شبی که گل مل می شو
د و مل گل و دوگل گل او می ملد گل از مل و
چوخ چوخ چوخ اف بگو به هر چه گل به هر چه سل
لاسی سل و باغ آلبالو سل می سلد و بال می بالد و عسل عسل آلبالو
سرخ می کند لپ های لوپ لوپ لوپ لوپاخین را
لپ لپ لپ می لپد لوپاخین مثل یک لومپنی که تب تب تب تبر می زند و
نمی داند که گل می گلد اگر تب تب تب تبر بزند و
مل جاری می شود از گلی که تب تب تب می کند و
گل می گلد:"تب تب تب ریز ریز ریز لی لی لی سن؟"
گول می زند تو را وقتی که صدای تبر و او تب تب تب پیچیده به گوش من و چخوف و او
چخ اف می گوید او به هر چه آلبالو سل می سلد
کی منیم گولوم گد گد گد گده گد گده گد
کی منیم گونوم بات بات بات گده بات گده بات
بابابات بابابات گده گد گده گد گد گد گد
که حالم به هم می خورد از همهمه تان و همه تان
از خورشید و گل که دوگل دوگل می دوگلد از فرانسه
از خورشید و مل که دومل دومل می دوملد از فر آن سه

دمل دمل می زند به هر که لمپن است و می لمپند مولوی

"تب تب تب ریز ریز ریز لی لی لی دی دی دی"

  

.............................................


علی اصغر شیری



نفس بکش ریه هایت هوای تازه ندارد

قدم بزن غزلت واژه های تازه ندارد

پیاده راه بیفت ازکویر یکشبه بگذر

که جاده های زمین رد پای تازه ندارد

دلت حریم حجاز است شورعشق به پا کن

مناره های عطش ربنای تازه ندارد

طنین اشهد وان لا اله... باز بروید

طنین اشهد و ان لا... خدای تازه ندارد

قدم بزن غزلی با ردیف عشق نداری

نفس بکش ریه هایت هوای تازه  ندارد


............................................


مهدی صادقی




به اینجایم رسیده !


                        درست همین جا

                                               که آرام گاه لبانت بود

 

آتشفشانم

آتش فشانی

             آرام و صبور

 

لب که باز کنم

ابتدا پیکر خود را می سوزانم

بعد دیگران ...

آه !

بغضی عقیم

اجاق حنجره ام را کور کرده است

آخرین بار که گریستم ........

از درد بود

           درد مشت

 

مشت های زنانه ی یک

                         مامای پیر .


.............................................


علی صفری


فال نحس! ....


اندازه تمام غزل‌ها، نه! بی‌خیال!

یک آروزی لختِ هوس‌آفرین! محال!

در من چنان به فکر فرو رفته است مرگ!

غافل نشسته‌ام نه هیاهو، نه قیل و قال!

امروز سمت چشم مرا موج می‌زنند

آن اشک‌های زخمی حسرت، بدون حال!

رفتی که من مسافر باران شوم عزیز!

بال و پری نمانده برایم! کجاست بال!؟

فنجان قهوه‌ای! من و تو! بعد از ظهر داغ

لعنت به سرنوشت! چه شد! نحس بود فال!

بی‌پلک کهکشانیت امشب کدام خواب!

در من خطور می‌کند! آخر! ... نه! بی‌خیال!


..............................................


زهرا سادات ضرابی



خنده هایت محول الحال است.چشم هایت منور الابصار

خشم تو ناگهانی و کوتاه.مثل رگبارهای فصل بهار

باز باران بهانه ی خوبیست که بگیری مرا در آغوشت

زیر سقف خمیده ی این چتر در کنار درخت های کُنار

می پرد از سرم پرنده ی خواب فکر من لانه کرده در چشمت

پلک بر هم نزن که این لانه می شود بر سر دلم آوار

سرزمین سرم چه غم دارد سایه ات تا که هست بر رویش؟

آسمان دلم چه کم دارد تو که پرواز می کنی هر بار؟

آه سجاده ام خبر دارد چه به روز شب من آمده است

حال،همدمم خدای من است.ای غزل دست از سرم بردار


................................................


فاطمه سادات ضرابی


خدا غروب می کشد دوباره روی آسمان

و رنگ عشق می زند به چشم و روی آسمان

 کمی به رنگ غصه ها، کمی به رنگ خستگی

 و می کشد مرا رها به سمت و سوی آسمان

 به چشم های زل زده به آسمان نگاه کن_

 _خدا پرنده ای شدم در آرزوی آسمان

 تمام حرف های من به گوش آسمان رسید

وبغض گیر کرده ای که در گلوی آسمان...

 دوباره آسمان پر است از هجوم نعره ها

 تو می بری ای ابر باز آبروی آسمان

 خدا به بوم شعر من چقدر رنگ می زند

 تمام بیت های من گرفته بوی آسمان


................................................


محمد غفاری



در نگاهت عشق را دنبال میکردم ولی

چشمهایت از همان اول به من مشکوک بود

خاطرات مانده بر جا از دلت در ذهن من

مثل دیواری سیاه ازخانه ای متروک بود


واژه واژه شعرهایم با پر و بال خیال

عاشقانه در هوای چشم تو پرواز داشت

چون پریدن در حریم چشمهایت جرم بود

ذهن من را از دوباره شعر گفتن باز داشت


پلک های بسته ات مفهوم سر سنگینی اند

پیش تو هستم ولی در پشت دیوار سکوت

بی تحرک مانده ام آنقدر در این انزوا

خانه میسازد به دور دستهایم عنکبوت


اخم های تو برایم تازگی هرگز نداشت

بین ابروهای تو از ابتدا پیوند بود

در دل رویا هم از اول به کم قانع شدم

انتهای آرزوهایم کمی لبخند بود


................................................


وحیده گرجی


صبوری چه حکم غریبانه ایست برای تپشهای قلبی دچار
 
زمانیکه بی تاب دیدن شده ست برای تو حتی محل قرار

سراغ تو را باز ازمن گرفت همان گل فروش سر چارراه

بهار من! اینجا همه مثل من براهت نشستند چشم انتظار

صدایی ست ممتد تو را میکشد به سمتی که یعنی مسافر شدی
 
 اجابت نشد آخرش نذرهام که برگردد اینبار رای قطار

از آنروز رفتی و پیراهنم هنوز عطر و بوی تو را میدهد

تو هر جا که باشی عزیز منی! بگومصرمیخواهی اصلا چه کار؟!

گلاویز با روزگارم هنوز سر بغضهایی که دارم هنوز

مگر بشکنم تا که راحت شوم ازاین خانه ی سست وبی اعتبار

بدون تو دیگر دلم سنگ شد که از دوریت نشکند بیشتر

ولی باز با شاخه ای گل بیا به دیدار من بر سر این مزار


.................................................


روح ا... نور موسوی


تو

خودت هم نیستی

با تو هستم

تو

خود تو

آنقدر تو می گویم

تا فکر ما شدن از سرت بیفتد


رفتی و نیامدی

سگ ها چه مسافتی را پشت سرت

چهار نعل دویدند

اسب ها چقدر پارس کردند

اما هیچ اتفاق مهمی نیفتاد

من همچنان نمی روم

تو همچنان نمی آیی


................................................


انسیه سادات هاشمی


این عشق نمی نشیند اینجا محکم

یک روز زیاد میشود روزی کم

باید که به این هم اعتنایی نکنم

زیرا که در این عشق کثیر الشکم


................................................


زهرا سادات هاشمی


با عشق نامه ی عملت را سیاه کن

یک شب بیا به خاطر من اشتباه کن

یک شب مرا به معبد تنهایی ات ببر

پیش نگاه تشنه ی بت ها گناه کن

از شرع و عرف و خوب و بدت دل بکن...بیا

در من بهشت ساده تری رو به راه کن !

در برکه ام خیال پلنگ تو خام نیست

دستی به دامنم برسان رو به ماه کن

با تیر های کودک شیطان چشم خود

گنجشک های قلب مرا هم نگاه کن

یا مرد باش و شعر دلت را بخوان... و یا

بانوی شعر های مرا سر به راه کن.


................................................


رضا یزدانی


دوکفشش را به پایت کن دوبیتی

سفر در واژه هایت کن دوبیتی

فقط در دفتر سر سبز شعرم

نظافت را رعایت کن دوبیتی


*


فیل هندش در عراق افتاده بود

مثل خر در باتلاق افتاده بود

از دماغ فیل چاق افتاد، نه

فیل اینبار از دماغ افتاده بود

عینکش دنبال چشمک میدوید

سمعکش در استراق افتاده بود

زن ذلیل و تن به ذلت می دهد

گیر یک طناز چاق افتاده بود

تا بگیرد یک زن نرمالیته

درسرش فکر طلاق افتاده بود

دور هم در خانه ی مادر زنش

شام را با باجناق افتاده بود

حادثه در حادثه تکثیر شد

اتفاقی اتفاق افتاده بود

چاه نفت بصره هم آتش گرفت

ماه چندم در محاق افتاده بود؟



اشعار ماه چهارم




سیما احمدی


خواهم تراشید از دل این صخره جانت را

موجی پریشانم که میسازم جهانت را

ای مرمرین باستانی ... ای اهورا مرد

تاریخ از حفظ است نام باستانت را

افتاده ای در دام موهای پریشانم

خواهم گرفت از رد گیسویم نشانت را

از غمزه ها کم میکنم... باید به پا خیزم

هنگام جنگیدن مگر بوسم دهانت را

ای قایق آشفته در آغوش دریاییم

با تار موهایم سرشتم بادبانت را

با اسب یال افشان خود یک روز می آیی

از کودکی میگفت مادر داستانت را


**********************



گیتی اصفهانیان



مفهوم شیعه این چنین تعبیر شد آری

باید درون خود بباری تا غمی داری

ترجیع بند نینوا ازنی شدست آغاز

آتش گرفت از این مصیبت گریه هایم باز

دیگر سرابی هم نمیخواهم کمک کن آب

تا دست های تشنه را با تو کنم سیراب

وقتی که مشت آب را وا میکند دریا

یک قطره اشک مشک برپا میکند دریا

طفل صغیر کربلا بی آب ماهی شد

از شوق دیدار خدا با عشق راهی شد

از شرم روی سرختان باران نمی بارد

اما برایت کودک دردانه می بارد

میخواستم همرا هتان در کربلا باشم

نشناسم از پا تا سرم را،سر جدا باشم

از این مصیبت در جوانی پیر خواهم شد

مولا همیشه از دوشنبه سیر خواهم شد


***********************


ابراهیم اکبری دیزگاه



خانه تکانی می کند

مادرم

بی خانمان می شود

شب عید

عنکبوت پیر


******************


حسین آل صادق




کلاغه پر زد و رسید

به پشت بوم خونه مون

گفت چه کنم چکار کنم

گم شده راه لونه مون

کدوم وری باید برم؟

خسته شده بال و پرم

-آهای کلاغ پر سیا

 اونجانمون پایین بیا

تابهت آب ودون بدیم

راهو بهت نشون بدیم

بیا بشین توی حیاط

تادر بره خستگیات

کلاغه گفت:نمیتونم

که دیگه اینجا بمونم

دیرم شده باید برم

باید دوباره بپرم

کلاغه باز پر زد و رفت

کاشکی به لونه ش برسه

باید که شب زود بخوابه

فردا بره به مدرسه



********************


میثم امانی



هر روز یک عزای جدید است در دلم

دلشوره های ترس و امید است در دلم

هم تند و تیز می زند و شور می زند

سیر است و سرکه است و اسید است در دلم

"بی بی" به خوابم آمده امشب نشسته است

تکرار" قصه های مجید" است در دلم

گاهی عقب می افتم و گاهی جلوی خویش

دعوا سر قدیم و جدید است در دلم

باز این چه شورش است که هرلحظه کربلاست

"طوفان وازه ها"ی "حمید" است در دلم

با خاطرات جنگ به سر می برم هنوز

شهر هزار و چند شهید است در دلم

تا باد شخص عاشق من نا امید باد

عشق وامید خیر ندیده است در دلم

**********************


صدر الدین انصاریزاده



علامت تعجب

ایستاده بود

علامت سؤال

زیر پایش را نگاه می کرد


********************


زهرا بختیاری



پیچیده عطر عاشقی توی هوای شهرمون

وقتی کبوتر دعات پر میکشه به آسمون

گوشه ی امن حرمت پناه دلشکسته هاس

میدونی گنبد طلات پشت وپناه خسته هاس

میدونی توی دل شهر مثل نگین روشنی

دلم میخواد که نیمه شب به قلب ما سر بزنی

همیشه توی صحن تو بال میزنن فرشته ها

با تو به آسمون میره پرنده ی سبز دعا

میخوام بیام پابوس تو با این دل غرق گناه

بگو باید چیکار کنم من فقیر رو سیاه

پشت ضریح نقره ات میخوام که زانو بزنم

حالا دیگه به یاد تو از همه چی دل بکنم



**************************


نجمه بسطام خانی


چرا شعری نمی گویم ؟

تو خودت بهتر می دانی

این خرگوشی که درون دلم جست و خیز می زند

تا شب راهش را پیدا می کند

و منتظرت می نشیند

آنوقت تو

در این تاریکی

این بند رخت را کجا می خواهی ببندی

که تا صبح خواب آلود

پیراهن زندگی را اشتباه به تن نکند

و تو را

از رویای سحرخیزت بیدار

بیا

بیا مردانه

این شعرها را ترک کن و برو

تا دوباره مترسکی عاشقانه

روی کلماتم نروئیده است ...


**********************


زهرا بشری موحد




شعری ندارم که سزاوار تو باشد

وزن اش به موزونی رفتار تو باشد

ای کاش ابری می شدم در آسمان ات

تا سرنوشت ام دست رگبار تو باشد

ترکیب کن با چیزی از خود این سرم را

فرقی ندارد شانه یا دار تو باشد

لعنت به دنیایی که می خندد به کفرم

لعنت به ایمانی که انکار تو باشد

بعد از نگاه نافذت شکی ندارم

باید تمام فتنه ها کار تو باشد


*********************


مجید تال



امشب هوای باغ نگاهم بهاری است

کار لغات در قلمم بیقراری است

باران و رود و چشمه و دریا قلم شدند

برگ درخت و بال ملک دفترم شدند

بیتابم امشب و تب شعری گرفته ام

با جمع شاعران شب شعری گرفته ام

سعدی !نگاه کن به رخش باز جان بگیر

ازباغ های نخل علی(( بوستان)) بگیر

حافظ !بیا و شاعر این بارگاه باش

یعنی((غلام شاه جهان باش و شاه باش))

پژواک بی نهایت خورشید نور او

ای مولوی! زشمس جمالش بگو بگو...

((شیرخدا و رستم دستانم آرزوست))

درشعررستم آمد وانگار وقت اوست

فردوسی! از شکوه نبردش چه دیده ای؟

اصلا شجاعت دل اورا شنیده ای؟...

از ضربه های دستش ((لا یمکن الفرار))

قطبین عالم است سر تیغ ذولفقار

نیما !برای پیرهنش شعر نو بگو

از سادگیش،از نمک و نان جو بگو

او از هجوم زخم زبان خون به دل شده

سهراب! در مسیر علی آب گل شده

قیصر! میان کوچه علی سر به زیر شد

عمر گلش بگو ((چقدر زود دیر)) شد...!


**********************



 شیرین خسروی



تا از مسیر یک غم جانکاه بگذرم

بگذار از ادامه ی این راه بگذرم

بگذار چون نسیم بیایم کنار تو

مثل گلی ببویمت آنگاه بگذرم

قلبم اسیر شوق پلنگانه ی تو بود

میخواستم بخاطرت از ماه بگذرم

ای کاش چون ستاره ای از آسمان تو

در انزوای یک شب دلخواه بگذرم

لبریز از ستاره و آواز میشوم

از کوچه ی نگاه تو هرگاه بگذرم

تو مثل بیژنی که  برای نجات تو

باید من از عمیق ترین چاه بگذرم

فانوس ها شکسته، هوا مه گرفته است

بی تو چگونه آه ازاین راه بگذرم


************************


زهرا خفاجی



نمیدونم چرا چشمام پی چشمات نمیگرده

نمیدونم هوا امروز چرا ابری چرا سرده

نمیدونم چرا روحم اسیر دست مردابه

نمیدونم چرا قلبم پراز نفرت پر از درده

چرا این ابر دلتنگی نشسته تو هوای من

قناری تو قفس امروز چرا یک گوشه کز کرده

نمیدونم چرا خورشید نمی تابه تو این روزا

گل تنهای تو گلدون چرا اینجوری پژمرده

چرا همرنگ پاییزه تموم لحظه های من

نمیدونم  نمیدونم بهار من چرا زرده

چرا یاد تو توذهنم دیگه شادی نمیاره

نمیدونم چرا امروز خوشی ها تو دلم مرده

من بیچاره میمیرم تواین حسرت تو این مرداب

چرا دست بد تقدیر تورو از پیش من برده...



*********************


فاطمه سلیمان پور



توان نداشتم ازعشق پای پس بکشم

گذاشتم بروی تا کمی نفس بکشم

قلم به دست خودم را کشیدم از سر عجز

نشد که گوشهء چشم تو را سپس بکشم

چه کرده ای که من اینگونه ناگزیر شدم

به جستجوی تو دامن به خار و خس بکشم

ببین جدایی از تو چه  بر سرم آورد

چگونه دست از این مرگ زود رس بکشم

چنان دچار فراموشی ام که می ترسم

به دور بال خودم هم شبی قفس بکشم

هوای رفتن تو راه سینه را بسته ست

دلم خوش است که نگذاشتی نفس بکشم 


***************************


علی سلیمانی


( پرواز )


پرواز عاشقانه ترین مرگ است

وقتی که چشم های تو یارم نیست

این جا پر از گل است ولی انگار

بی خنده هات فصل بهارم نیست



یک آن نگاه کردم و فهمیدم

آرامشی ، طراوت بارانی

خوشبین منم که غرق خیالاتم

بدبین تویی تویی که نمی مانی



زاینده رود چشم تو طوفانی ست

من ، برکه ای که چشم به راهی بود

تنها شنیده بود صدایش را

در انتظار دیدن ماهی بود



وقتی تو کعبه ی دل من هستی

مردان شهر مرتد و بد دین اند

وای از دمی که عشق بزرگم را

این مردمان هوی و هوس بینند



مثل غروب جمعه نفس گیرم

ای آخرین بهانه ی خوشبختی

هر صوت می رسد پر اندوه است

تنها تویی ترانه ی خوشبختی



یک بار اگر نگاه کنی ای ماه

صحرا نشین قصه نخواهد مرد

دیری ست مانده ام و نمی دانم

بی تو جهان به درد چه خواهد خورد



دل بستم و نگاه تو با من گفت

که دل به چشم هام نمی بندی

تو با خودت بهار و غزل داری

تو اهل بی قراری اسفندی



پرواز عاشقانه ترین کوچ است

وقتی که نیست عکس تو در دریا

تو ماهی و چقدر زمین تنهاست

چندی ست بی قرارتوام ...


***********************


سید رضا شرافت


تلفیق شادی و غمی اشک و تبسمی

پاییز یا بهار بگو فصل چندمی؟

زیبا و پرفریبی و در تو مرددم

ترکیب عاشقانه ای از سیب و گندمی

من عاقبت به دست تو دیوانه می شوم

چشم تو مهربان و نگاهت تهاجمی

گویا دوباره قصه ماه است و جزر و مد

چشم تو بی خیال و دل من تلاطمی

من منتظر که تو... و تو هم منتظر که من...

من در خیال خام تو هم در توهمی

ترکیب جالبی ست من و تو کنار هم

تو سنگی و من آینه ام چه تفاهمی

زخم زبان زنند تسلایمان دهند

از راه می رسند کمک های مردمی

آخر چگونه در غزل از حس خویشتن...؟

ای حس بی شبیه که در واژه ها گمی


*************************


یوسف شیخی


"آینه قدی ام!آه!"

زن

آینه ها را

در خاک انداز ریخت

و به تصاویر خود

نگاه کرد

"من

کدامشان هستم؟

این

آن

یا هیچکدام؟"

خاک انداز افتاد

و زن

از اتاق عمل خارج شد

"مبارکه!"

زن

صدای پرستار را شناخت


*********************



مهدی صادقی


.. من هیچ دوستم را ، از دشمنم نشناختم

نمی دانم

ب

ا

د

که با پیراهنت گلاویز شده

می خواهد

          تو را از من بگیرد ،

          یا برگ های پیراهنت را ...

 

هیچ گاه ، نفهمیدم

ب

ا

ر

ا

ن

اشک خداست

                  یا آب دهانش ؛

 

اصلا همین تگرگ ،

انتفاضه ی ابرهاست

یا

نقل هایی که بر سر ما می پاشند .

همه چیز از نگاه تو معنا می گیرد

و من هرگز نمی توانم

در سپیدی و سیاهی چشمانت

دوستم را از دشمنم بشناسم



باد نمی آید

باران نمی بارد

ت

گ

ر

گ

   می خواند ...

 

اما

   تو  رفته ای ...


********************


علی صفری


وقتی که ظلم بر همه تحمیل می‌شود

دنیا دچار عادت قابیل می‌شود

هابیل کشته می‌شود و بعد، سوره‌ها

با خون سرخ حادثه تأویل می‌شود

سیب گناه می‌خورد آدم! بدون شک

او هم دچار کیفر تنزیل می‌شود

فواره‌های مرگ، عََلَم می‌شوند تا ...

خون می‌چکد، محاکمه تعطیل می‌شود

کم‌کم بهشت می‌رود از یاد آدمی

دوزخ بدون دغدغه تشکیل می‌شود

ایمان به خواب می‌رود و کفر همچنان

بیدار! دین به فاجعه تبدیل می‌شود

***************************



زهرا سادات ضرابی



جریان گرفت در ریه ات قحطی نفس

دستت دوباره در پی کپسول می دوید

تاول فقط به راه گلو زخم می زد و

شکر خدا که حنجره ات را نمی برید

 

دنبال قرص های تو از جا پریدم و

دستم گرفت بر لب لیوان و آب ریخت

لبریز بود بغض درون نگاه من

یک دفعه بی مقدمه و بی حساب ریخت

 

بابا نفس بکش..به خدا خوب می شوی

تنها،حماسه ی نفست خواهش من است

قرآن بخوان دوباره برایم،بخوان پدر

باور بکن صدای تو آرامش من است




این تخت قتلگاه شده.. بعد رفتنت

مادر نشسته است و تو را زار می زند

هروقت او بلند شد از جا توان نداشت

دیدم مدام تکیه به دیوار می زند


************************



فاطمه سادات ضرابی



مادر بیا و دل بکن از من که چاره نیست

زیرا برای یاری دین یک سواره نیست

من می روم که کم شود از داغ سینه ات

داغی شبیه تشنگی شیرخواره نیست

بابا به من اجازه رزم و رجز بده

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

من را به روی منبر دستان خود ببر

من را ببر که فرصت جنگی دوباره نیست

دیگر از این تلاطم گهواره خسته ام

جایم به روی جزرو مد گاهواره نیست

حس می کنم که درد یتیمی به یک طرف

من را توان خواهر بی گوشواره نیست

لب تشنه شهادت و خون تشنه خداست

وقتی برای یاری دین یک سواره نیست


***********************


انسیه سادات هاشمی


آمد سر راه نور تا بین کویر

چون خار شود به راه او دامنگیر

خورشید ولی با دل او کاری کرد

تا پشت سر نور بگوید تکبیر

سر در گم و تشنه از سبوی خورشید

یک جرعه گرفت و کرد جان را تطهیر

خونی که مسیحا بدمد در جامش

کی می شود از مستی جوشیدن سیر؟

رازی که تمام عمر در نامش بود

در آن لحظات واپسین شد تفسیر

در حیرتم از کار خدا آخر او

یک عمر زمان داشت چرا این همه دیر؟

شاید که از ابتدا چنین بود و خدا

می خواست که شیطان بشود غافلگیر!


*************************


نجمه سادات هاشمی


رسیدم آخر خط، خالی از شور و شرم دیگر

فراموشم شده عشق تو، از نفرت پرم دیگر

تو مضمون تمام شعرهایم بودی و حالا

برای دفتر شعرم تأسف می خورم دیگر

وقوع هرغزل، بعد از تو شد واسوخت های من

عوض شد سبک من در بیت بیت دفترم دیگر

مدارا کرده ام با هر چه پیش آمد، سر انجامم

شده گلچین غم هایی که با خود می برم دیگر

چه حاصل سوختم عمری به پایت؛ مثل بادی تند،

وزیدی تا نماند چیزی از خاکسترم دیگر

به جز حس پشیمانی نمانده در وجودم پس

خیالت بر نمی دارد چرا دست از سرم دیگر؟


************************


رضا یزدانی



سحر شد چشم تو از خواب  افتاد

به زلف خیمه هایت تاب افتاد

عطش بوسه به لبهای تو می زد

دهان خشک دریا آب افتاد



*  *  *  *  *  *  *   *  *  *


عطش خون از لب قرآنی ات خورد

که آب از لهجه ی با رانی ات خورد

دل زهرا و زینب راشکسته

همان سنگی که بر پیشانی ات خورد


*  *  *  *  *  *  *  *  *

 

دل من شد ذبیح دستهایت

زدم(( دم ))از مسیح دستهایت

بیا تا من دخیل دست خود را

ببندم بر ضریح دستهایت



*  *  *  *  *  *  *   *  *  *


نفس تا در صدایم بند آمد

چو نی در هر نوایم (( بند )) آمد

برایت خواستم شعری بگویم

زبان شعرهایم...




اشعار ماه سوم



گیتی اصفهانیان





چرا مي خواهي از اين خوب تر باشم

تو با من باش حتي بد اگر باشم

هميشه جستجو کردم تو را در خود

و حالا بي تو بايد يک نفر باشم

درون کوچه اي از هر دو سو بن بست

ميان عشق و نفرت در به در باشم

پري در دست بادم مي روم اما

نبايد بي نياز از بال و پر باشم

تمام قاصدک ها را بگير از من

که مي خواهم ز دنيا بي خبر باشم




.............................................



زهرا بشری موحد


ایاک نعبد و ایاک نستعین
یعنی سلام مسجد مولای آخرین

شبهای چارشنبه به انگشت کیستی؟
دنیا رکاب و گنبد فیروزه ای نگین

ای جمکران ! بگو که ایستاده در نماز
یا مثل مادرش نشسته غریبانه بر زمین ؟

ای جمکران ! بگوکجاست آخرین امید
أین الشموس طالعه أین مه جبین؟

دنیای من گوشه مسجد نشستن است
و زل زدن به گردش تسبیح زائرین

                   *    

بگذار در کنار تو باشم تمام عمر
بگذار در کنار تو باشم فقط همین!


...........................................


مهرانه جندقی



تا در سکوتم گفته باشم ماجرایم را

عمری نوشتم روی کاغذها صدایم را

مثل رسولی خسته می مانم که یارانم

هرگز نفهمیدند صدق ادعایم را

یک روز شاعر می شوم با اینکه یک عمر است

نشنیده می گیرید از من شعرهایم را

بعد از من ای آنها که می نوشید سهمم را

خالی نگه دارید در میخانه جایم را

این شعرها گاهی مرا بد جور می خوانند

چونانکه من وقت پریشانی خدایم را

ای شعر دیگر داشتم می رفتم از شهرت

کاش این دم آخر نمی کردی هوایم را


.............................................


اعظم حقدوست



حيف كه نداري اعتقاد به شعرو فال حافظ !
تازه مي خوام سلام كنم چرا ميگي خدافظ !

حيف كه ديگه مهر نگاه تو براي من نيست
حيف واسه ي عاشق شدن جوني توي بدن نيست

داشتم ميگفتم فالم وديدي چه زوديادم رفت؟
ديدي چه زودعقل ودل وبه دست تودادم رفت

حافظ به من گفت كه دلت سريع نشه شكسته
يادت باشه كه اون بالا بالا خدا نشسته!

گفت كه تو هر كاري كني تو سرنوشت مني
هرچي آتيش بسوزوني بازم بهشت مني...!

چقدبگم دوست دارم خسته شدم از اين حرف
چقد حروف اسمت و تو دفترم كنم صرف!

فقط اين و بگم كه بد جور داري تا مي كني!!
خودت روتودلم داري زيادي جا مي كني...!!

دارم سرت رو درد ميارم؟ باشه پس خدافظ!
حيف كه فقط نداري اعتقاد به فال حافظ..


...................................................



زهرا خفاجی




دارم فلافل میخورم،انبه ندارم

شعری برای روز پنجشنبه ندارم

دیگر برای من پیامک نفرستید

تا اطلاع ثانوی جنبه ندارم!



تحول


یه مدتی ریش وسبیل میذاشتی
تریپ بچه مثبتا رو داشتی

میگفتی که خدارو می پرستی
تا دکمه ی آخرتو می بستی

نگا نمیکردی به نا محرما
حتی نمی نشستی با محرما!

تموم سی دیات قدیمی بودن
برای محمود کریمی بودن

تو مسجد محل یه بلبل بودی
خلاصه تو یه بچه حزبل بودی

حالا می بینم که سه تیغه کردی
بابا تو نا سلامتی یه مردی

تی شرت و شلوار لی تنگ می پوشی
تو نخ کامران هومن وگوگوشی

محرم ونامحرمو بی خیالش
کاری نداری به حروم حلالش

چی شد یهواین رو به اون رو شدی؟
داداش یه وخ نگن که جادو شدی

به تیپ اسپرت خودت می نازی
زیر ابرو بر میداری بند میندازی

زنجیر نقره گردنت می بندی
به تیپ بچه مثبتا می خندی

شبیه دخترا شدی حسابی
مش میکنی اونم مش شرابی

آخه تو ناسلامتی یه مردی
دلت میخواد همینجوری بگردی؟

ژل بزنی سیخ بکنی موهاتو؟
پاره کنی هی سر زانو هاتو؟

دست خودت نبود یهو ول شدی
زن که گرفتی متحول شدی


.....................................



کبری دهقانی



تلخي قهوه ام اين بار
در روشني چشم هاي تو
حل شدني نيست
كمي بخند
كلاغ ها فالم را خوانده اند
و مي دانم
تو مي روي
پشت كوه هاي آلپ

و تا هزار سال ديگر
پيشت اين ميز
به تو فكر مي كنم
به مرد بگو
برايم ني شكر بياورد


.................................


محمد رفیعی



تاریخ عاشورا به خون تحریر خواهد شد

فردا قلم ها تیغه ی شمشیر خواهد شد



هر چند فردا با غروبش می رود اما

این داستان یک روز عالم گیر خواهد شد



این ماجرا تا روز محشر تازه می ماند

هر لحظه اش با اشک ها تکثیر خواهد شد



سقای تو فردا بدون دست هم باشد

با یک نگاهش کربلا تسخیر خواهد شد



از دیدن حال علی اصغر در آغوشت

دریا هم از نامی که دارد سیر خواهد شد



آنها تو را کنج قفس در بند می خواهند

اما مگر این شیر در زنجیر خواهد شد



هر بوسه ی جدت محمد روز عاشورا

بر زخم های پیکرت تفسیر خواهد شد



این صحنه ها تکرار یک تاریخ ننگین است

قرآن به روی نیزه ها تکفیر خواهد شد



جایی به نام کربلا هفتاد و دو دریا

در ذهن عاشوراییان تصویر خواهد شد



شاعر برایش گفتن از آن روز آسان نیست

در هر هجا همراه شعرش پیر خواهد شد

                       *

دیشب کنار قبر شش گوشه غزل خواندم

من حتم دارم خواب من تعبیر خواهد شد


.......................................


علی سلیمانی

دریای آبی پوش ، یا صحراست چشمانت ؟
در هر دو صورت باز هم زیباست چشمانت

دیریست گنجشکی غزل خوان و گرفتار
عاشق ترین دلتنگی دنیاست ، چشمانت

ساعت دوباره تا سحر معکوس می چرخد
وقتی که می بیند شب یلداست چشمانت

ماه از خجالت پیرهن از ابر می پوشد
با این حساب از آسمان پیداست چشمانت

باران که می بارد تمام شهر می فهمند
بر گنگی هر گونه ات گویاست چشمانت

امشب شهادت می دهم بی انتهایی تو
در لا اله َ مقطع الاست چشمانت

تقویم ها از خواندنت بی بهره می مانند
دیروز امروزی پر از فرداست چشمانت

تا آخرش دیوانه ات ماندم ، نفهمیدم
چشمان شیدای که را می خواست چشمانت ؟


............................................


سید رضا شرافت


مجموعه ای از شادی و غم آوردم

یعنی که هر آنچه داشتم آوردم

هرکار نکرده ای بگویی کردم

پیش تو ولی دوباره کم آوردم


.......................................


یوسف شیخی


می ایستم
این سوی جاده
می ایستی
آن سوی جاده
میان ما
چاهی ست
و شیری
که از چاه
فریاد می کشد:

"اکنون میان دو هیچ!"


....................................


مهدی صادقی


این روزها عذرائیل

مثل جنوب شهری ها

                حرف می زند

                         لباس می پوشد

                              راه می رود ...
 

و در (( چت روم))

خودش را جبرئیل معرفی می کند

تا دل ببرد از فرشته ها

کلافه می شود وقتی

دیگر نمی تواند

مرگ را به مساوات

                   قسمت کند

 

لعنت می فرستد

 
      به ترمزهای (( ای بی اس ))


                        بیمارستان های خصوصی ....
 

هر روز

سی پاکت سیگار پنجاه و هفت می کشد

و می داند

سرطان هم

         حریفش نمی شود

 

این روز ها عذرائیل

مثل جنوب شهری ها

               حرف می زند ...


..........................................


محمد غفاری


ظاهرا قافله اي وارد ميدان شده بود

که چنين هلهله در شهر فراوان شده بود


زخمِ يک توطئه شوم دهان وا ميکرد

ماجرا بار دگر نيزه و قرآن شده بود


خواست اجرا بکند حکم خروج از دين را

بت پرستي که مبدل به مسلمان شده بود


در ميان شب نفرين شده و شادي شهر

گيسوان سر خورشيد پريشان شده بود


قافله غافل از اين بود که در طول سفر

دختري از نفس افتاده و گريان شده بود


دخترک دست به سر داشت و ميشد فهميد

سنگ هم گوشه اي از نقشه شيطان شده بود...


از مدينه شدن شام همه فهميدند

در خرابه گل ياس است که پنهان شده بود


.........................................


وحیده گرجی



فکری به حال ماهی در التهاب کن

بابا برای تشنگی من شتاب کن



دردی عمیق در رگ من تیر می کشد

من را برای ذبح عظیم انتخاب کن



هل من معین توست که لبیک می دهم

ام من یجیب های مرا مستجاب کن



من روی دستهای تو قد می کشم، پدر

از این به بعد روی نبردم حساب کن



داغ جوان چه زود تو را پیر کرده است!

با خون من محاسن خود را خضاب کن



گهواره هم که تاب ندارد بدون من

فکری به حال خاطره های رباب کن



وقتش رسیده نیزه ی خود را علم کنند

هفتادو دومین غزلت را کتاب کن


............................................

 

سمانه محقق

 

راه طولانی است

کفش هایم نفهمیده اند 

 زمین

      خنجرش را

 

برای دهان های گشاد

از   رو بسته است

 

 

................................


 

زهرا هاشمی



بر نیزه ای ...شبیه عمو قد کشیده ای

سر را بلند کن وبگو قد کشیده ای


ای شیر مرد من ...تو نه با قطره های شیر

با لخته های خون گلو قد کشیده ای


قد قامت نماز تو با خون وضو گرفت

ای قامتی که غرق وضو قد کشیده ای


مادر خیال قد تو را آه می کشید

چون آه قد کشیده ی او قد کشیده ای...


خورشید من ! در آن طرف مرزهای عشق

بر قله های نیزه...فرو...قد کشیده ای


..........................................


نجمه سادات هاشمی


می خواستم بگیرمت از دنیا، با توری از کرشمه و جادوها
نزدیک تو که می شدم از هر سو، گم می شدی ورای فراسوها

قلاب و طعمه را به هزار امید، می افکنم که صید شوی شاید
اما می آورد نخ قلابم، هرباره خنده بر لب جاشوها

دیگر امید صید برایم نیست، پهلو گرفته کشتی من، آخر
از دوری تو تاب و توانی نیست، حتی برای حرکت پاروها

تکیه زدم به عرشه ي تنهایی، دیدم پریدن دو پرستو را
بیچاره من که سهم تلاشم شد، حسرت به حال خوب پرستوها

من ناخدای کنج اتاقم با یک لنگر رها شده در دریا
فانوس این تحمل دریایی، خاموش گشته در پس سوسوها


...............................................


محمد مهدی یار جانلی


طهران


بقصد ، کدام دژخیمان

در کدامین نبرد

نیزه ات را

            این چنین بلند

به آسمان گرفته ای ؟!

آن پرنده ای

که در گرگ و میش ،

پنجه اش

           به زمین افتاد و

                              «آزادی» شد ،

دیری ست

مرده است !

« نه ، اصلاً بگذار این طور بگویم : »

بیا ،

کمی بنشین

چشم هایت را ببند

اخم هایت را باز کن

و سیگارت را

روی دست های ما ...

- بگذار-

گمان کنیم

اینبار ،

برای - بار - آخر

نفس ،

انتظار ،

یا

طرح دست هایی دوباره را

                              می کشیم !!


اشعار ماه دوم

 

 

 

صدرالدین انصاری

 

اینجا می آیی چکار

کشتی دیوانه ؟!

این شهر ساحلی ندارد

چند بار به این پنجره بگویم

از پرده دست بردار


مردی که از درون فنجان متولد می شود

به میز می گوید بهشت

به قاشق می گوید منجنیق

به تو می گوید

                  خدا


خودت را انداخته ای روی سطرها که چه

خیابان بتراشی از نگاه

موازی با سپیده ؟!

دیدی

قطره ای جوهر پرت شد توی صورتت

پرده ها جای خود باقی ماندند

 

 

...........................................................

 

 

نجمه بسطام خانی

 

مثلا مردی گفته اند

زنی گفته اند

چرا همیشه تمام خیابان ها

                       به روی من باز است

 و تو پشت تمام چراغ قرمزها به خواب می روی

چرا همیشه من باید تو را

از پشت تریبون

              از پشت تمام بلندگوها

                                                                       صدا بزنم

 

وتو

با شعر های وصله ای

                                                     پاره                           

دستان مرا

این نخ

این سوزن

را نادیده بگیری

من تو را هر شب به شام

به یک فنجان بیداری تا نیمه شب دعوت می کنم و

تو همیشه در خانه ات نشسته ای و

به قنا ری هایت

آب و دانه می دهی ....

 

......................................................

 

 

زهرا بشری موحد

یک روز می روم به بلندای دارها
به اتهام سر کشی از حکم یارها
ای عطر گیسوان هوس دور من مپیچ
که تن نمی دهم به هوای نگارها
این شانه ها برای سر تو زیادی اند
باید به دوش کشند کوله بار ها
به سکه های من نخند که شهری نشسته است
در انتظار آمدنم ، کنج غارها
بی احتیاط هرچه دلم گفت ، گفته ام
شعر است و این به آب زدن بی گدارها
من را کسی به خاطر اصل خودم نخواست
حالم به هم می خورد از اعتبارها

 

.......................................................

 

 

علی رضا بهرامی

 

رویای دخترک

آسمان ساده ی آبی را

با بادبادک های رنگ وارنگ

گلدوزی می کند

یعنی که شهر

           شهر بد !

              

دوباره حق ندارد غرور خستگی اش را

                                             فیم کند

 

توی دستمال کوچک من .

 

.............................................

 

 

مجید تال

 

به اوج می برد امشب مرا هوای شما

که عشق را بنویسم، فقط برای شما

نگاه می کنم اینجا به رد پای شما

ومی رسم به خدا ، تاخدا ،... خدای شما

که آفرید شما را زمین هوایی شد

وکعبه  کعبه شد و خانه ای خدایی شد

و بال هور وملک فرش این قدم ها شد

زمین برای حضور تو در تمنا شد

زاشک شوق ملائک ستاره پیدا شد

وعشق بر تن هفت آسمان هویدا شد

عصای دست نبی بوده ای و دست خدا

تو دستگیر کلیمی ، تو دستگیر عصا

شکوه عدل شمارا عقیل می داند

نگاه بت شکنت را خلیل می داند

شکاف کعبه شما را دلیل می داند

وشأن وصف تورا جبرئیل میداند

که از زبان خدا بر تو آفرین میگفت

وبا صدای بلند خودش چنین میگفت:

رقم زده است خدا عشق را به نام علی

 فلک نشسته به حسرت برای گام علی

ملک نشسته دوزانو به احترام علی

((علی امام من است و منم غلام علی))

به لحظه لحظه ی عمرت خدا تبسم داشت

وبا صدای شما با نبی تکلم داشت

کرامتی که تو داری الی الابد باشد

همیشه ذکر لبم یا علی مدد باشد

شجاعتی که دلت داشت بی عدد باشد

گواه من سر عمربن عبدود باشد

شمار فضل شمارا ،خدا فقط داند

نشانه های خدا را ،خدا فقط داند

 

........................................................

 

 

مهرانه جندقی

 

هم شادی است در دلم انگار، هم غم است
اینروزها چقدر در این خانه همهمه ست
شادم از اینکه غصه برای تو می خورم
غمگینم از هر آنچه خوشایند عالم است
پژمرده می شوم به زمستان که می رسم
با اینکه بازگشت بهاران مسلم است
روی زمین جدایی یاران در آسمان
دیدارابرهاست که با اشک تؤام است
این کوله بار شعر که برشانه ی من است
گنجشک لانه ساخته بر یک مجسمه ست
تا لحظه ی رها شدن امن است جای من
تا وقت پر در آمدن این پیله محکم است

 

.....................................................

 

 

زهرا خفاجی

 

دلم حسابی لک زده برای قصه های تو

رفتی و من تنها شدم با غم وغصه های تو

 یادش بخیر بچگیا جمع میشدیم دور وبرت

اما همش خاطره شد با رفتنت با سفرت

قصه های قشنگتو  تو با خودت بردی بهشت

داغ دلم تازه میشه وقتی میاد اردی بهشت

گاهی میرم توی اتاق کنار صندوقچه ی تو

 همیشه لبخند میزنه عکس روی طاقچه ی تو

صورت تو نشون می داد سختی روزگارتو

چه بی صدا رفتی عزیز هیشکی نبود کنار تو

 

........................................................

 

کبری دهقانی

 

از خواب هاي خيسِ تو
مي زند بيرون
زن دست خودش را گرفته
دور ميدان آزادي
چرخ / مي زند
چرخ
سرگيجه مي گيري
مي نشيند
روسري مي بافد
براي بچه اي كه يكروز
از كابوس هاي تو
بيرون مي پريد
دست مرا مي گرفت
دور ميدانِ آزادي...

 

......................................

 

محمد رفیعی

آن شب خیال مثل زنی پا به ماه بود
از کودکی که خواستنش اشتباه بود
باران گرفته بود و اینجای داستان
راوی نوشته است که زن بی پناه بود
از دید شهر هر نفسی را که می کشید
نقاشی مجسمی از یک گناه بود
یک شهر در به در شد و یک شهر نا امید
این بیت احتیاج به یک تکیه گاه بود
این بیت مکث کرد کمی روی بیت قبل
زل زد به تکیه گاه که مانند آه بود
هر قدر فکر کرد نیامد به خاطرش

آن روز را که زندگی اش روبراه بود
دردی شدید در خودش احساس کرد و بعد
دنیا که در مقابل چشمش سیاه بود ...

شاعر دوباره ذهن خودش را مرور کرد
در فکر لحظه های نخستین نگاه بود
وقت تولد غزلش بود و فکر کرد
شعری نبود شاعر اگر سر به راه بود

 

.................................................

 

 

علی سلیمانی

به همه ی مادران ...

با اینکه دستهای دعای تو کوچک است
خورشید در حضور خدای تو کوچک است
ای سبز پوش تازگی تو همیشگی ست
شور بهار پیش هوای تو کوچک است
تو عشق را به ثانیه ها یاد داده ای
پروانه ای ! که شمع برای تو کوچک است
وقتی که با وقار به من خیره می شوی
جان را اگر کنم به فدای تو کوچک است
هر چند گفته اند ولی فکر می کنم
حتی بهشت نیز به پای تو کوچک است

 

.....................................................

 

سید رضا شرافت

 

دو رباعی :

 

( یا ابوفاضل )

آن دست که تیری اینچنین سرکش زد
بر قلب زمین و آسمان آتش زد
آنقدر ز تاثیر نگاهش گفتند
تا تیر حسادت آمد و چشمش زد

( یا علی اکبر )

در قامت تو جلوه ی طوبی پیداست
در هر قدمت هیبت مردی برپاست
برخیز و اذان بگو دلم تنگ شده
قد ، قامت تو شبیه جدم زیباست

 

............................................

 

علي اصغر شیری

 

برای میثم فروتن و دلتنگی شب هایی که با هم

قدم زدیم

 

دیشب تمام غربت خود را قدم زدم

انبوه درد و محنت خود را قدم زدم

کنج اتاق بغض گلوگیر خود شدم

دیشب تمام خلوت خود را قدم زدم

من واژه واژه بر مژه هایم نشسته اشک

من خط به خط روایت خود را قدم زدم

(( باید چو شمع از سر درد ایستاده سوخت ))

من قطره قطره قامت خود را قدم زدم

پاییز فصل سرد سکوت درخت هاست

با برگ ها حکایت خود را قدم زدم

دیشب برای گریه ی من شانه ای نبود

دیشب تمام غربت خود را قدم زدم

 

..............................................

 

محمد غفاری

 

هميشه سرد و بي جانم ، زمستان !

تگرگم ، باد و بارانم ، زمستان !

شبيه جاده هاي مه گرفته

اسير برف و بورانم ، زمستان !

رسيده بهمن و يک بار ديگر

به زير برف پنهانم ، زمستان !

و هر شب زير سقف قرمز تو

برايت شعر ميخوانم :

«  زمستانم همان لولي وش مغموم و شيدا ،

همان سر در گريبانم ، زمستان  !  »

هميشه در ميان خواب ديدم

که يک کاج چراغانم ، زمستان !

نوشته روي شيشه آه سردم

زمستانم ، زمستانم ، زمستان ...

 

 

.................................................

 

 

وحیده گرجی

 

سپید بود به آبی ترین بدل شده است
به عشق توست که این حرفها غزل شده است
همین که کعبه در آغوش خود کشیده تو را
هزار نورعلی نور در بغل شده است
چه تلخ بود که تبعیدی زمین باشیم
حقیقتی که به یُمن شما عسل شده است
جهان نه اینکه بدون بهانه می گردد
که مست از می و صهبای لم یزل شده است
به فکر بود خدائیش را به رخ بکشد
و این معادله با خلقت تو حل شده است

 

......................................................

 

مستان

 

می توانی از خواب بیدار شوي

قرص سر درد بخوری

به آینه لبخند بزنی

ماتیک گل اناری بمالی

حتی می توانی به پنجره شکلک در آوری

یا ممکن است روسری گلدارت را اتو کرده باشی

و کفشهای ورنی ات را جلوی در گذاشته باشی،

 با این حساب تو غلط انداز ترین دختر این شهری

این را می شود از نگاه جوانک گلفروش فهمید،

 وقتی چهار راه را بند می آورد پشت سرت...

من اما باید سکوت کنم

و کاش کسی می دانست

              سطرهای مهمتر این شعر سانسور شده اند.... 

 

 

...........................................................

 

 

انسیه سادات هاشمی

 

خورشيد از کنجي رسيد آرام آرام
روي زمين دستي کشيد آرام آرام
دستش به صحرايي رسيد و تيغ آتش
انگشت هايش را بريد آرام آرام
ابري غزل مي خواند و اشک پيرمردان
روي محاسن مي چکيد آرام آرام
خورشيد هم آمد کمي باران بنوشد
اين درد دل ها را شنيد: «آرام آرام _
وقت وداع ِ .. نه، وصال ما رسيده
بايد کفن بر تن کنيد آرام آرام»
از آن طرف شيون به پا شد داشت آتش
خون زمين را مي مکيد آرام آرام
خورشيد گرمش شد و بالا رفت از آن پس
از روز مي شد نااميد آرام آرام
چشمي به هم زد خون ز چشمانش فرو ريخت
گم شد در آن سرخ و سپيد آرام آرام
در چشم خون آلود آب از بين مي رفت
تصوير اندامي رشيد آرام آرام
آن سو غروب هق هق و همگام با آن
قلبي در اين سو مي تپيد آرام آرام
خون گريه ي خورشيد هم خشکيد و تنها
از نيزه ها خون مي چکيد آرام آرام
روي زمين پر بود از چشمان خاموش
خورشيد مي شد ناپديد آرام آرام

 

.............................................

 

زهرا هاشمی

 

دیگر

    به درد باروت های سوخته ی من نمی خورند

                                                     مردان بیروت هم.

 

بی جهت کبریت هایت را به پای آمدنم نریز

بگذار همین جا بمانم و بعد از تو

مقاومتی تازه را بیاغازم

انفجاری دیگر ...

 

 ................................................

 

نجمه سادات هاشمی

 

با حیله گروه پلید کلاغ ها
آتش گرفت تشنه ترین کوچه باغ ها
دریای مشک شوق مهار لهیب داشت
جزر آمد و شکست مد اشتیاق ها
یک غنچه سوخت تا به گریبان و تکیه داد
بر شاخه خمیده ای از تل داغ ها
داغی نشست بر دل لاله از آن زمان
از بس گرفت غنچه ز سروش سراغ ها
خورشید، هرم سوزعطش را چشیده بود
نیزار داشت بر سر خود چلچراغ ها
آزاده سرو سوخته می گفت هیچ وقت
آزادگی نبوده مرام کلاغ ها
از یک نهال خسته ولی باز جان گرفت
باغ و دمید ریشه به نسل بلاغ ها

 

 

 

اشعار ماه اول

 

عباس احمدی

 

- خط دوم شکست فرمانده! احتمال شکست بسیار است

 پس مهمّاتمان چه شد...سیّد؟ هیچ امیّد هست؟      

                                               - بسیار است!

 

روزهای حماسه و ماسه، بوی باروت  ام یک و ژ-3

داغ سیصد هزار لاله سرخ به گمانت کم است؟ بسیار است

دهه بی هویّت هشتاد، بام ها در تصرف بشقاب

داخل آلبومش ولی عطر دهه سرخِ شصت بسیار است

چهره پشت نقاب ها خالی، جیب ها پر، خشاب ها خالی

گرچه دوران جاهلیت نیست، مشرک و بت پرست بسیار است

 ساکنان حضیض بالاشهر ، طعنه اش می زنند گاه، امّا

گاهی اوقات دره در اوج است، ارتفاعات پست بسیار است

... دیشب آمد به خواب او سیّد، دست او را فشرد با لبخند

گفت: من زودتر شهید شدم، دست بالای دست بسیار است!

 

........................................................................

 

 

گیتی اصفهانیان

 

به نام عشق قسم خورده ای که بد بشنوی

برای خواهش هر بار دست رد بشوی

چگونه می شود از راه عاشقی تو فقط

نصیب و قسمت و تقدیر را بلد بشوی

تمام حبس مرا از خودت جدا کردی

که بی دخالت من شعر مستند بشوی

تویی که شعر سپیدی چه می شود که شبی

در آسمان غزل های من رصد بشوی

بگو چگونه برایت دعا کنم که ...؟ خدا-

کند کسی که دلم را نمی برد بشوی

 

......................................................

 

صدرالدین انصاری

بنشین و مثل یک مرد گریه کن
دیوارها آب نمی شوند
سقف خراب
خیابان وا نمی رود
باران پشت پنجره هم یعنی
ای
   ما هم گاهی

.............................................

 

سید محمد بابا میری

 

از شرم ، سرم زیر و دلم در هیجان است

از چهره ی من اشک هر آیینه روان است

باید بتکانم همه ی عقده ی دل را

حالا که چنین شانه ی من گرم تکان است

پایی بده خود را به ضریحت برسانم

این پای به راه آمده خالی ز توان است

دنبال پناهنده ی دلسوخته هستی ؟

این زائر سخت از نفس افتاده همان است

انگار جهان جمله در این دایره غرق اند

این روضه مگر نقطه ی پرگار جهان است

محبوس دل خویشم و تا اوج رهایی

پرواز بده جان مرا ، وقت اذان است

 

.................................................

 

زهرا بزرگ زاده

 

پنجه هایم

پیراهن آسمان را
                 از پشت
                       پاره میکند

طالب
لذتی
     بارانی ام ...

 

.....................................

 

 

نجمه بسطام خانی

 

باید بدانی که دلم می خواست
تو را

  شایسته
بر اندوهی روشن ببینم

اما

   روزگارمان

با چشم های درشتش

 پلکی به روی هم نزد

باید بدانی

این غم

وقتی

    فرو

        ریزد

 

بازهم

پنجه در پنجه ی این دل

خواهد زیست

واین عشق

          که همیشه تویی

 

تورا به اشتباه در بغل گرفته

 

و همیشه

      برایت شعر خواهد گفت

 

.........................................

 

زهرا بشری موحد

 

به هم مي ريزد آغوشت تنم را
به يغما مي برد پيراهنم را
حريم سينه ی تو سرزمينم
نگيري كاش از من ميهنم را

درون من قلندرها نشستند
تو می بینی فقط روی زن ام را
بيا تا قله ام راهي نمانده است
رها كن دره هاي دامنم را

من از دیوانگی لبریز بودم
ببخش این واژه های الکن ام را
 

.......................................

خانم جبه داری

 

شب جمعه پس از دعای کميل
دل من پر شد از هوای کميل
فکرکردم که کاش من بودم
رو بروی امام، جای کميل
کاش مولا برای من می خواند
ابتدا تا به انتهای کمیل
خسته بودم ، ربود خواب مرا
خواب ديدم کنار پای کميل-
پشت مولا نشسته ام برخاک
گفت بسم الله...، ابتدای کميل
جمله ها را يکی يکی می خواند
اشک مولا و های های کميل
گونه شد کهکشان راه خدا
با طلوع ستاره های کمیل
خشک شد شب؛ سپيده سر زده بود
و نشد خشک، اشکهای کميل
مثل آیینه ای درخشان شد
صورت و اشک پر بهای کمیل
درک خورشید کار هر کس نیست
هست آیینه، کیمیای کمیل
تازه فهميده ام چرا مولا
خوانده تنها دعا برای کميل

 

....................................

 

فاطمه حسینی

 

چیزی نمانده است

حتی

تبسم اندوهناک ابری

بر دهان زنگار بسته ی آسمانی مرد

رود در کاسه نفرت ریخت

تاکها از چشم هایت روئیدند

باد پنجه بر نگرانی روز هایم کشید

اشک می ریزد

اشک می ریزد

کلمه ای که با خمیازه های زمان

تکرار می شود

جغدی گلویم را دزدید

راهبه ای ایمانم را

و تو روحم را

اکنون

بگذار

     لحظه ای را که

 

طفل بی آرزوی گذشته ام بود

در آغوش کشم

و از پلک های زمان بپرم

گرگ هایی که

چشم هایشان را در ما می درند

به انتظار وحشتی شیرین

گوشه ی سیاه تاریکی

لمیده اند .

باد لجوج

دامن به پنجه های خشک تاک سپرد

چیزی نمانده است

تنها

آنچه نیست

در دل من است .

 

...................................

 

اعظم حقدوست

 

تقدیم به انجمن شعر قم :

 

يكي بود يا دوتا بود يا سه تا من نميدونم...

چه جوري پام واشده به اينجا من نميدونم ...

من ميخوام بگم براتون كه تو انجمن كيه ...

اصن اين انجمني كه هي ماها ميگيم چيه...؟

... شروشروشروشر چيه؟داره بارون مياد...

اينجا باروناش ميون فصل تابسون مياد...

نه بابا يهواز اين كولرگازي جويباراومد ...

حواسا جم!!يهوديدي روسرت اوار اومد...

ببينم سيم كارت و خطه اينجا اعتباريه...

جريان پيام دادن به بچه ها سر كاريه ...

آخه ولله به خدا ازاين سيم كارت انجمن ...

تاحالا هيچ پيامي نرسيده به خط من ...

ونگ و ونگ وونگ و ونگ ..كلاس بچه داريه..؟

 نه بابا اين بچه ي خانم جبه داريه

جم شدن تو محفل مااستاداي خيلي خوب ..

تا كمك كنن طلوع شعرامون نشه غروب ...

اول از همه ميريم سراغ با جنبه ترا ..

عذر ميخوام پامو يه كم ميذارم از گليم فرا !!!

آق شرافت بزرگ يه مرد با نجابته ...

تيكه هاشو ميندازه خيلي ريلكس و راحته!!!

سد رضام توي متانت مثه داداش ميمونه ..

غزل امام رضاش و اينجا خيلي ميخونه !!!

سد حميد برقعي واي نميگم چيزي براش ..

رد ميشم سريعتر از اون و ميگم سريع بجاش ...

از بابا ميري كه استادو زرنگو باحاله ...

آپاي وبش همش دير به ذيرو سال به ساله ...

 خوب ديگه سيداي انجمنم تموم شدن ...

ديگه بي جنبه هاي انجمنم معلوم شدن ...

باباسيب پرت نكنين اشتبا شد اشتبا شد ..

دو سه تاي ديگه اي اين لاهو لوها پيدا شد!!!!!!!!!!!

اگه ميخوايد بشنويد از يه جوون لايقي ...

بذاريد بگم براتون از شهاب خالقي...

تقريبا تموم آتيشا از اون بلند ميشه ...

تا يه استاد ميبينه براش يه حبه قند ميشه...!!!
از اقاي غفاري هر چي بگم بازم كمه ...

شعر «بوف كور» اون در مورده مرگ و غمه ...

شيري تو يك كلمه يعني كه عشق منزوي ...

ما نفهمديم ولي ميگن كه كاراش هست قوي....

آقاي حميدي كه خودش يه پا اوستا شده ...

استعدادش توي نقد شعرامون پيدا شده....

آقاي صادقي كه مثله يه مرد جلتمن ،

هميشه با كيف چرم  و كت مياد به انجمن !!!!

ميثمه بعدي ما از كرمانه ...شهر «بمه»....

تريپش اين اواخر ناله و بهت و ماتمه ...!

حالا هر كي كه ميخواد بگيره خيرو بركات ...

براي شاديه روح دوست ميثم صلوات...!!!

 

***
نوبتيم باشه ديگه نوبت خانوما شد...

واي خدا جون يه رحمي كن بحث بي جنبه ها شد...

گيتي اصفهاني كه معرف حضور هست...؟

هيچ ناظمي اندازه ي اون باحالو شرور هست...؟

اگر كسي جلو دار گيتيه ما نباشه...

ممكنه توي انجمن دعوا خون به پا شه...

هر كي كه تيكه بندازه ميشنوه از اون جواب ...

هميشه اون كل ميندازه با برقعي با شهاب...!!!

 آي شعراي اييني همگي به هوش باشيد ...

اگه ميخوايد جا نمونيد سريتر از جا پاشيد...

انسيه ي هاشمي داره يه پا اوستا ميشه ...

تو شعرآييني داره شاعر والا ميشه...

بعضي ازاين خانما كه به شعر خواني كش ميدن ...

فك ميكنن با اين كارا به شعر ارزش ميدن..!!

حالا ميخوام بگم به دوست خوشگم،به مرسا ...

امتحانا شروع شده يه كم بجنب تو درسا...

حالا براي اينكه دور شه از دلاي ما غم ...

براي من كه شاعرم بزن يه دست محكم!!!

 

...........................................................

 

میثم حمیدی

 

آخرین مرغ مهاجر پر کشیده از جزیره

این جزیره آروم آروم داره توی دریا میره

فردا دریا گور اونه هیچی از اون نمی مونه

نفس های آ خرینه ، جزیره فردا می میره

اما نه... هنوز یه جوجه روی ساحل جزیره است

بال و پر می زنه اما نمی تونه پر بگیره

اگه امروز بره رفته اگرم بمونه مونده

امروز آخرین امیده یعنی فردا خیلی دیره

یعنی اینجا موندگاره اگه فردا بد بیاره

یعنی تو اوج رهایی بدون قفس اسیره

من اسیره این جزیرم فردا از اینجا نمیرم

می دونم که سرنوشته یکی ام جوون بمیره

رفیقام که پر کشیدن منو این گوشه ندیدن

بیچاره اس پرنده ای که دل کوچیکش بگیره

من و این جزیره با هم دل به دست دریا می دیم

کفن جزیره دریا تابوت منم جزیره

من و این جزیره با هم قلبمون خونۀ عشقه

برای یه قلب عاشق حتی دریا هم حقیره

 

.....................................................

 

شهاب الدین خالقی

 

طبع بخت برگشته باز هم به من رو کن

کلبه  ی خیالم را باز آب و جارو کن

در رفاقتم با تو تهمت هوس ننگ است

پای آبرو پیش است دست عشق را رو کن

ای ستاره ی اقبال دست آسمان خالی است

کار ، کار چشم توست ، پس دوباره سوسو کن

کار عشق برعکس است ، راز دوستی دوری است

هر چه دوستش داری ، با نبودنش خو کن

تا که هست در دستت چاره ی پر سیمرغ

قبل کشتن سهراب فکر نوش دارو کن

میل پیرهن داری در مشام چشمت کور

صبح تا به شب بنشین هر نسیم را بو کن

.....................................................

 

زهرا خفاجی

 

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

با زلیخا روز و شب میگفت مهوش،صبر کن

چونکه باشد شوهرت اینبار دهقان غم مخور

 آی پوتیفار آخرماتم و غصه چرا ؟

درکنارت تاجهان بخش است سلطان غم مخور

سوی زندان می رود یوسف ولی باور نکن

نقش بازی میکند (( بیننده ی جان )) غم مخور

چون مدرس خواب می بیند که می دوشد شراب

جاش خالی میشود در کنج زندان غم مخور

معبد آمون پر ازبت ، بت پرستان شد ولی

نقش بازی می کنند این بت پرستان غم مخور

می دود سویش زلیخا تا به چنگش آورد

می گریزد یوسف از چنگال شیطان غم مخور

قفل درها یک به یک با لطف حق وا میشوند

یک نفس او می دود تا بیخ دالان غم مخور

ای زلیخا عاقبت یوسف شود در چنگ تو

تا سلحشوراست اینجا کارگردان غم مخور

مش فرج گفتند این سریال قدری بیخود است

باز روزی می رسد هنگام جبران غم مخور

غم مخور سریال تو بیننده دارد تو بساز

عشق سریالند علافان ایران غم مخور

 

.................................................

 

کبری دهقانی سرور

 

تا در كمد
پروانه ها را خواب مي كنم
روي پرده
پنجره بكش

اين روسري
پاي هر پيراهني
گلي مي كارد

و صبح
به نقاش ها بگو
از گونه هاي گل انداخته ام
رد لب هايت را بردارند!

 

...................................

 

فاطمه سلیمان پور

 

دیگر بر آشوبم که آرامش نمی خواهم

بعد از تو با دنیای خود سازش نمی خواهم

در پشت این  روزن به دنبال چه می گردی ؟

من دیگر از خورشید هم تابش نمی خواهم

چون شاخه ی خشکی تبر بر سینه ام بگذار

دیگر پس از این لذت رویش نمی خواهم

آنقدر دلتنگم که حتی در غزل دیگر

تصویر های تازه و دلکش نمی خواهم

این ماهی دلـتـنگ از دریا به تـَـنگ آمد

بعد از تو قدر تـُـنگی آسایش نمی خواهم

چون موم در چنگ تو تدبیری نخواهم داشت

جز مرگ خویش از شعله ای سرکش نمی خواهم

یا واقعا دیوانه ام دل بسته ام بر تو

یا اینکه مردم را به خونم تشنه می خواهم

 

......................................................

 

سید محمد جواد شرافت

 

نمی از چشم های توست چشمه ، رود ، دریا هم

کمی از رد پای توست جنگل ، کوه ، صحرا هم

تو از تورات و انجیل و زبور از نور لبریزی

تو قرآنی زمین محو شکوهت ، آسمان ها هم

جهان نیلی است طوفانی ، جهان دلمرده ظلمانی

تویی تو نوح موسی هم ، تویی  تو خضر ، عیسی هم

نوایت نغمه ی داوود ، حسنت سوره ی یوسف

مرا ذوق شنیدن می کـُـشد ، شوق تماشا هم

تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا

من آن دریای سرگردان دور افتاده از ماهم

اسیر روی ماه تو هواخواه نگاه تو

نشسته بین راه تو نه تنها من که دنیا هم

تمام روز ها بی تو شده روز مبادا نه

که می گرید به حال و روز ما روز مبادا هم

همه امروز ها مثل غروب جمعه دلگیرند

که بی تو تیره و تلخ است چون دیروز فردا هم

جهانی را که پژواک صدایت را نمی خواهد

نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم

 

......................................................

 

سید محمد رضا شرافت


روشن شده به لطف عنایات ماه راه
من را کشانده است دوباره به راه ماه
شوق زیارت است که شوقی همیشگی است
شکر خدا که قسمت من بوده گاه گاه
بی تو چقدر اسیر غم بی پناهیم
آن آهوام که بی تو ندارد پناهگاه
با جذبه عنایت چشم تو کاه کوه
بی جذبه عنایت چشم تو کوه کاه
یک لحظه بی تو بودم و عمری است همچنان
افسوس می خورم من از این اشتباه  آه
راهی مرا بغیر نگاه تو نیست ...هست؟
شاهی تو و مسیر نگاه تو شاهراه

 

..............................................

 

یوسف شیخی

 

شمال

    قبر

جنوب

       قبر

شرق

     قبر

غرب

     قبر

 

پوزخند مسافر

و فاتحه ای زیر لب

(( هر کجا هستم باشم ... ))

 

.......................................

 

علی اصغر شیری

 

پاییز من حکایت یک شهر سوخته است

این برگ ها روایت یک شهر سوخته است

آتش گرفته شاخه ی خشک درخت هام

در کوچه باغ صحبت یک شهر سوخته است

از بس که پاره های تنم شعله ور شده

خاکسترم به وسعت یک شهر سوخته است

در سینه ام سفال ترک خورده ای است دل

گنجینه ام به قدمت یک شهر سوخته است

در کوچه باغ زخم  کسی را ندیده ام

چشمم دچار غربت یک شهر سوخته است

ویرانه های باغ به آتش کشیده شد

پاییز سهم غارت یک شهر سوخته است

 

...................................................

 

مهدی صادقی

 

دونده ی آفریقایی

هزار و پانصد متر را

در دو دقیقه و هشت هزارم ثانیه دوید

برای رسیدن به تکه طلایی

که سال ها پیش

            از کشورش دزدیدند

 

قرن هاست در المپیک

آفریقایی ها قهرمان دوی استقامت می شوند

و غربی ها

        قهرمان شطرنج !

 

.............................................

 

زهرا سادات ضرابی

 

اي انعكاس خنده ي خورشيد در بلور
رنگين كمان خم شده از غصه هاي نور
گاهي بيا به خلوت نبضي كه مرده است
گاهي بيا به خلوت بغضي كه سوت و كور-
-يا تار مي تند به خودش با گلايه ها
يا گوش مي دهد به نت اشك هاي شور
دور و برم كه پر شده از خانه خانه برج
دور و برم كه پر شده از قطعه قطعه گور
تكرار مي شود همه ي واژه هاي شعر
وقتي كه لحظه لحظه تو را مي كنم مرور

 

................................................

 

محمد غفاری

 

هر لحظه در افکار من ، داری وجود تازه ای

می بافمت در باورم ، با تار و پود تازه ای

در شعر تکراری من ، هر بار مضمون می شوی

پیداست از هر واژه اش ، کشف و شهود تازه ای

از من یکی هرگز نخواه ، پا پس کشم از عاشقی

وقتی که بالا می رود ، از کنده دود تازه ای

وقتی چکاوک می شوی پر می کشی از اصفهان

با اشک جاری می کنم زاینده رود تازه ای

از گوشه ی چشمان تو هنگام رفتن دیده ام

بدرود گفتن های تو دارد درود تازه ای

 

...............................................

 

میثم فروتن

 

شهر

سایه ی پیر درختی است

که باد

به بازی اش می گیرد و

از سر و کول دیوار های مردم

بالا می رود

دست هایت را

از سر زمان بردار

بگذار

روز سیاه تر شود

خواب شود

تا پدرت

از در بیاید و

یک دل سیر نوازشی را که قرض گرفته

با لالایی مادر

پخش کند

دست از سر خدا

بردار

تا آهت

دل خوشه های گندم را بسوزاند

و دست هایت را

به خاک گام عابران بسپار

تا پدرت در بیاید

از قبر و

فقط در صف نانوایی

به فکر نان باشی

شهر

سایه ی پیر درختی است

که باد

به بازی اش گرفته و

از سر و کول دیوار های مردم

بالا می رو

 

............................................

 

مهسا کیان

 

به این تنها شدن فکر کن ببین از من چه سرشاره
پناه من بدون تو دیگه آغوش دیواره
مثه حرفای تو تلخم مثه چشمای تو خسته
مثه بغضی که یه عمره گلوی گریمو بسته
منو تو بغض شب بشکن نگو تو گریه میمیری
من از احساس تو خیسم تو که دلشوره میگیری
شبیه برگ پائیزی رو دست کوچه ها موندم
خودم از لحن چشم تو تمامه قصه رو خوندم
منو تن پوش تو بردار هوای جاده ها سرده
تو میری اما این رفتن سر اغازه شب درده
خودم بن بست تو بودم نه اون جاده نه اون دیوار
تو این تبعیدی عشق و به عمق گریه ها بسپار

 

......................................................

 

خانم مستان

 

ماجرای او

            با

              ما

 

سر از امریکا درآورد

 

............................................

 

روح ا... نور موسوی

 

تمام فنجان قهوه را سر کشیدم

ر ی ز به ر ی ز

                مو به مو

 

حتی زنی را که روی خط ممتد زندگی اش

                                        لنگان لنگان ره می رفت

 

و به سنگ ریزه های زیر پایش فحش می داد

 

 

.............................................

 

فاطمه نوری

 

تا بپیچانی به دورم ساقه ی نیلوفری را

باز خواهم کرد یک شب از سرم این روسری را

حلقه های بازوانت گردنم را می فشارد

می فشارم روی سینه حلقه ی انگشتری را

من به اوج عصمت تو راه دارم ... نه ندارم

از برم هر چند از بر ، آیه ی افسونگری را

در شمال چشم هایت چایکاران شمالی

در پی ات افتاده دیدم دختران بندری را

می روی و بغض ها را روی من آوار کردی

سیر می خواهم بگریم لحظه های آخری را

......................................................

 

انسیه سادات هاشمی

 

گرد و غبار آمد بيابان منتظر باش
دستي به دستي خورد باران منتظر باش
امروز از افلاک سر در خواهي آورد
اي برکه ي سر در گريبان منتظر باش
با نغمه ي «مَن کُنتُ» مي پيچد درونت
فرياد واويلاي شيطان منتظر باش
امروز مأيوسند «لاتخشوهم» اما
فردا کنار بيت الاحزان منتظر باش
لب هاي تو لبريز لبخند است امروز
فردا ولي يک چاه گريان منتظر باش
فرداست بازو، فرق، تشت خون تو را هم
گريان کند حتي پس از آن منتظر باش...
شد طاقت هفت آسمان هم طاق و آنگاه
دندان فشرد و گفت: طوفان! منتظر باش

يک روز دستي ابرها را مي تکاند
کشتي بساز و زير باران منتظر باش

 

....................................................

 

زهرا سادات هاشمی

 

 

سه ریاعی برای کتاب :

خواندیم ز هر کتاب  تا یک صفحه

ملای محل شدیم با یک صفحه

از اول کوچه تا تهش فهمیدند

وقتی که ورق زدیم  ما یک صفحه !

2

این کیف که بر شانه ی من سنگین است

اندوه من و تبسم  ویترین است

ده جلد  کتاب مختلف در ده رنگ

طرحش که بدک نیست... هدف هم این است !

3

تقدیم به کتاب فروشی (( خانه ی کتاب ))

یار مهربان

 

ای  از درو دیوار قفس  آویزان

ای یار ، نه جای توست در این زندان          

پرسند اگر که : خانه ی دوست کجاست ؟

پاسخ بده :  چار راه  بیمارستان !

 

.............................................

 

نجمه سادات هاشمی

 

آن روز آمدی تو و یک کوله بار سبز
بانویی از سلاله نور و تبار سبز
با هفت پشت خویش به هفت آسمان سری
معصومه! تک ستاره ی دنباله دار سبز
درگاهی از بهشت به شهرم گشوده شد
تا تو شوی شفیعه ی این رهگذار سبز
گلدان سنگی دل من با تو داده گل
مهرت چگونه می شود از سنگ خاره سبز؟
می ریزد از خزان دلم برگ های زرد
تا می رسم به صحن تو ای نوبهار سبز
ای کاش من غبار شوم، دست خادمت
پاکم کند، فنا بشوم بر مزار سبز

..........................................

 

محمد مهدی یارجانلی

 

بیچاره

         این

              آدم برفی

با گونه های خیس

دست های پا به ماه

پاهایی که نیست !

این جا

درست پشتِ دیوارهای منجمد آسمان

 خیره بر سایه ی وحشت هایی که...

تمام حقیقت خورشید

                              ماه نیست

                                    برف نیست !

او

به طوفان زنده است

  پس مرگ را

               خواهد

                       زیست.

تا هوا

        هوا ست

- برو -

دلخواهِ من

جوجه های مرده ی این شهر

آخر هیچ پاییزی

                     مرغ عشق

                                   نخواهند شد !!

 

.........................................................

 

 

صمیمانه از تک تک دوستانی که همکاری خوب و بی

سابقه ای با وبلاگ شاعران جوان قم داشتند سپاسگذارم ...

 

سلام ...

 

 

سلام ...

من برگشتم !!

(( من )) همان اولی هستم ! یعنی مهدی صادقی !!

بدون هیچ مقدمه ی دیگری :

انشاالله _ به شرط حیات _ وبلاگ از پانزدهم همین ماه به روز می شود .

و هر ماه ، و در روز پانزدهم می توانید جدیدترین شعر های شاعران جوان قم را بخوانید .

از تمامی دوستان شاعر  خواهش می کنم که مثل سابق همکاری لازم را با وبلاگ شاعران جوان قم داشته باشند .

در پناه خدا ...

 

 

مصاحبه با استاد سید ابوالقاسم حسینی ژرفا ( قسمت دوم )

 

    _ استاد ، از ابتدای فعالیت وبلاگ شاعران جوان قم ، همیشه لطف و عنایت شما همراه ما بوده است . تا اینجا فعالیت وبلاگ را چطور ارزیابی می کنید ؟

 

 

      همانطور که در یک کامنت و در همان هفته های ابتدایی فعالیت وبلاگ نوشتم ، اساس چنین حرکت هایی خیلی دیر ثمره اش فهمیده می شود . شاید حتی 15 تا 20 سال طول بکشد . و بعدی ها باید بیایند و قضاوت کنند و ببینند کار شما و دوستانتان در راه اندازی چنین وبلاگی چقدر موثر بوده . بنابر این نباید فراموش کنیم که میزان ارجمندی و ارزشمندی این حرکات باید فهمیده شود . و اما اینکه من تاکید دارم که این کار ها خوب است و باید توسعه پیدا کند بیشتر برای این است که جریان ادبیات در کشور ما یک جریان بسته است . از قدیم همینطور بوده و هیچ وقت یک جریان آزاد و رها نبوده ، در حالی که هنر در آزادی و رهایی معنا پیدا می کند . هنر در انتشار و منتشر شدن معنا پیدا می کند . شما باید بتوانید زود منتشر بشوید . شعر شما باید بتواند زود رها بشود . و فوری به عرصه ی دید بیاید . فوری به نقد و نظر کشیده بشود . تا شما در آن نقطه ای که قرار دارید ، سریع به جلو حرکت کنید . دو سال ، سه سال ، پنج سال در یک نقطه در جا نزنید ؛ چیزی که متاسفانه در شعر ما همیشه موجب مهار و ترمز شاعر بوده است .

   ادبیات غرب بخش زیادی از پیشرفت خودش را مرهون این عنصر است . یعنی توسعه ی انتشار آنقدر زیاد است که آدم ها مجال خیلی وسیعی دارند برای حرکت به جلو . (( وب )) یک فرصت و زمینه برای این کار است . و اگر وقت می گیرد و زحمت دارد _ که مسلما دارد _ یک خدمت بسیار بسیار مبارک است که شما برای تعدادی جوان فراهم می کنید که آن جوان ها به خودی خود نمی توانند چنین فرصتی پیدا کنند . بعضی از این دوستان به هر دلیل وارد  کانون شعر و انجمن ها نمی شوند . بعضی ها هم وارد می شوند و حیلی زود دلزده می شوند و از نوع روابط خوششان نمی آید . ولی با وبلاگ اینها فرصتی پیدا می کنند که بیایند و خودشان را در کنار شاعران مطرح نشان بدهند .

    وب خوشبختانه یکی از مزیت هایش این است که مثل مجلس نیست که بالا و پایین داشته باد و یکی بالا بنشیند و یکی پایین و به یکی بگویند 5 دقیقه وقت داری و به دیگری بگویند 15 دقیقه . وب خوشبختانه دنیای با صفایی است . در وب می شود همه را به یک چشم دید . خوشبختانه در کار شما این امر را دیدم . و وبلاگ شاعران جوان قم فضای راحت و روانی بوده . مجلس نبوده که بالا و پایین داشته باشد . و دوستان با سلیقه های مختلف ، آقایان ، خانم ها توانستند در آنجا حضور داشته باشند .

     من فقط هشداری را که همان روز و در اولین کامنت عرض کردم ، جسارتا تکرار می کنم . اینجور حرکت ها امکان دارد خیلی زود به آفت باند بازی دچار بشود یا دچارش بکنند . یکی بیاید چیزی بگوید و دیگری هم جواب او را بدهد و ... اینها باید از ساحت وبلاگ ها دور بماند . و خوشبختانه شما برای رفع این موارد تا آنجا که دیدم تلاش کردید و امیدوارم و خواهش می کنم که این تلاش همچنان مستمر بماند که واقعا آنجا یک محیط تمیز و پاک باشد برای عرصه ی آثار . از دوستان دیگری هم که با وبلاگ سوکار دارند می خواهم که این حریم را خود آنها حفظ کنند . یعنی اگر مثلا می خواهند بگویند ما از این غزل خوشمان نمی آید یا این رباعی خوب نیست ، آن را متهم به این نکنند که شعر نیست . یا آن خانم و آقای شاعر را متهم نکنند که اصلا شعر بلد نیست و شاعر نیست . این زبان ، زبان زجر آوری است که با ذات هنر منافات دارد . آنها هم اگر می خواهند شعر را نقد کنند با محکم ترین و سفت ترین بیان نقد کنند اما در عین حال با ادب . مثلا به جای آنکه به شاعر شعری بگویند کار تو اصلا شعر نیست ، به نقاط ضعف شعر بپردازند و به گونه ای فنی آن را بیان کنند . ممکن است قضاوت خیلی ها هم همین باشد که آن اثر شعر نیست ، اما آقای الف نباید به خودش اجازه بدهد که خانم ب را از آبروی شعری بندازد . چون اینها تبعاتی دارد  و این تبعات امکان دارد محیط وبلاگ شما را آلوده بسازد . بنابر این شاید لازم باشد شما که با دوستانتان تعامل دارید ، این را به آنها انتقال بدهید و هم اینکه گاهی اینچنین موارد را حذف کنید . و این سانسور نیست . سانسور یعنی شما به جهت حاکم کردن تفکر خود ، دست اندازی و مزاحمت ایجاد کنید . ولی این نوعی نظارت و هدایت است که خیلی هم به نظر من طبیعی است . پس با دوستانتان در این شرایط در میان بگذارید که مثلا این بخش از حرف شما باید تعدیل بشود تا محیط کار شما یک محیط پاک و تمیز بماند . من یکی دو مورد رگه هایی از این حرف ها ی نامناسب را دیدم که بهتر است نباشد . اگر ویژگی های خوب وبلاگ شما بیشتر حفظ شود من مجموعا فضایی که در وبلاگ شاعران جوان قم درست شده را فضای بسیار مبارک و مقدسی می دانم .

 

 

  _  حرکت شعر بانوان را بعد از فروغ چطور ارزیابی می کنید ؟ چرا بعد از فروغ شاعر زن بزرگی نداشتیم ؟ آسمان شعر فارسی همیشه ستاره هایی از آقایان شاعر داشته اما بعد از فروغ ، ستاره های شعر بانوان کم فروغ بودند .

 

 

     علتش این است که به خانم ها مجال شکفتگی و بالندگی نمی دهیم ، همین !! خیلی هم تحلیل ندارد . بعضی از رفقا و اساتید خیلی قصد دارند جریان شعر زنانه را تحلیل کنند ولی این اندازه تحلیل نمی خواهد . فروغ از استثناهایی بود که توانست از سلطه ی زمان خودش رها بشود ولی شاعران زن ما نمی توانند یا نمی خواهند از این سلطه رها شوند چون در ازای آن باید غرامت سنگینی بپردازند که فروغ پرداخت . (( کامیار )) هنوز آیینه ای است که نشان می دهد فروغ چقدر غرامت پرداخت و چقدر از خانم های شاعر ما حاضرند این غرامت را بپردازند ؟ طلاق های زودرس و ... اینها مشکلاتی است که همیشه شاعران ما داشتند . زنان خوب شاعر ما معمولا زندگی های موفق خانوادگی نداشتند . در بقیه ی رشته های هنری هم همینطور است . چرا ؟ این نشان می دهد که میان این دو ، یک تعارضی است . مرد ، معمولا سلطه و اقتداری داشته که بین زندگی شعری و زندگی خانوادگی اش توازن ایجاد کند ولی زن این اقتدار را نداشته است .

     باید فضا را برای خانم ها ایجاد کنیم و تا این فضا ایجاد نشود انتظار حرکت روبه جلویی نمی توان داشت . این یک نکته ، که به نظر من 80 درصد قضیه همین است . بیست درصد ماجرا هم این است که انتقال تجربه ی زنانه در شعر کار ممتاز و سختی است یعنی خانم های ما هم به جهت اینکه طبع شعرشان زنانه است و طبع حاکم بر شعر ما ، شعر مردانه  و مردسالارانه و با عواطف و زمینه های مردانه است برای اینکه بتوانند از این سلطه در بیایند باید زحمت مضاعفی بکشند . مثلا در همین بخش شعر غنایی و عاشقانه ، عشقی که در مجموعه ی شعر فارسی ما هست ، یک عشق مردانه است و یک نگاه مردانه به عالم وجود است . خوب ، حالا اگر یک زن بیاید و بخواهد زنانه شعر بگوید ، مثل کاری که فروغ کرد ، این زن شاعر باید دو کار انجام بدهد . اولا در همان ساحت شعری مطالعه کند و رنج بکشد و ثانیا اینها را با زبانی زنانه بیان کند . یعنی حرفش را در گوهر و وجود زنانه ی خودش هضم کند . این کار ، کار سختی است و یک مقدار استعدادی بیش از حد معمول می طلبد . یعنی علاوه بر استعداد معمول استعدادی مضاعف می خواهد . که اگر من بخواهم قیاس کنم مثل شعر کودک و نوجوان است . یعنی شاعر کودک و نوجوان خوب هم ما کم داریم که باز به خاطر همین است . شاعر باید علاوه بر آن استعداد و توان و پتانسیل شعری چیزی اضافه تر هم داشته باشد که بتواند به زبان کودک و نوجوان شعر بگوید .  شاید به این دلیل است که بخشی از حرکت شعر بانوان کند تر پیش می رود ولی دلیل اصلی همان دلیل اولی است که عرض کردم .

 

 

    _ برای شاعران نوجوان و جوانی که می خواهند شعر را شروع کنند ، ورود به عرصه ی شعر کلاسیک و سپید و انتخاب یکی از آنها ، با توجه به صحبت ها  و بحث هایی که بین شاعران این دو زمینه بوده ، با سردرگمی همراه بوده است . شاعران نوجوان و جوان برای انتخاب درست چه باید بکنند ؟

 

 

     چیزی در مقدمه ی سخنم عرض کردم که حکم یک کلید را دارد . و من هر قفلی را با آن کلید باز کردم ، و آن هم این است که واقعا زبان پویا است . فرهنگ و شعر پویا است و یک جریان رها دارد . یعنی شما نمی توانید به شکل خاصی شعر را اسیر کنید . در قالب خاصی اسیر بکنید . حتی از لحاظ مفهومی به آن قید بزنید . شما می توانید بگویید ما به عنوان آدم هایی با این اعتقادات ، اعم از مذهب و ... در حریم این اعتقادات می خواهیم مفاهیمی را منتقل کنیم . ولی حالا در نوع این مفاهیم ممکن است شما هنجار شکنی کنید ، چه اشکالی دارد ؟ زمانی آقای استاد سید علی موسی گرمارودی ، از امام رضا ( ع ) تعبیر کرده بود به : (( ای هشتمین بهانه برای گریستن )) که نام یکی از کتاب های ایشان هم بود . خوب خیلی ها بدشان آمد که چرا شما به یک امام معصوم اینچنین خطاب می کنید . ولی من می گویم ذات هنر و شعر و ادبیات یک ذات سیال است . ما باید به شعر اجازه بدهیم که حتی در حوزه  های مفهومی چنین تجربه هایی بکند . نباید از او بخواهیم همانطور که 10 ، 11 قرن به اما رضا نگاه می شده ، همچنان نگاه کند . اگر شما به شکل قدیمی نگاه کنید ، زبان و تفکر و همه چیز شاعر قدیمی می شود . شما باید اجازه داشته باشید و به دیگران اجازه بدهید که آن فضاهای نو را  حتی در حوزه ی مفاهیم تجربه کنند .

    به طریق اولی ما باید در ساحت ژانر و قالب و گونه اجازه ی تجربه های نو داشته باشیم . نکته ی دیگری که خیلی آن را مهم می دانم این است که اساسا برای عرضه ی اندیشه های معنوی و دینی زبان سپید خیلی موثر است . نمی خواهم از ارزش قالب های سنتی کم بکنم اما حقیقت این است که فضای اندیشه ی دینی فضایی است که اگر خوب بخواهیم از پس عرضه ی مفاهیمش بر بیاییم ، این پیچ و تاب های وزن و عروض و صنایع ادبی و ... قدری مجال را بر ما تنگ می کند . نمی خواهم بگویم بزرگانی که در زمینه ی شعر دینی در قالب سنتی کار می کردند توفیقی نداشتند ؛ نه ، توفیق داشتند اما در این روزگار ما اگر بخواهیم همان تجربه ها را تکرار کنیم ، معمولا رنگ تقلید و اقتباس می گیرد . مثال خوبش عاشورا است . شما در زمینه ی عاشورا اگر امروز بخواهید متناسب با این عصر یک کار قوی _ قوی یعنی یک سر و گردن از دیگر کار ها بالاتر _ ارائه بدهید ، در غزل و مثنوی و ترکیب بند و ... تقریبا کار های خوب شده و شما اگر یک کار خوب هم در این قالب ها ارائه بدهید ، تاثیر پذیرفته از همان کار های قبلی است . لذا در انتقال مفاهیم دستتان بسته است . اما وقتی که سید حسن حسینی ( خدا رحمتش کند ) گنجشک و جبرئیل را کار می کند در عرصه ی شعر عاشورایی ، دیگر ناچار می شود سپید کار کند . آن وقت می بینید برای حرف زدن خیلی دست و بالش باز تر است . و این فقری است که ما امروز داریم . یعنی شعر سپید ما تجربه های موفق مفهومی کم دارد . و خیلی ها فکر می کنند اگر وارد عرصه ی شعر سپید بشوند ، باید از مفاهیم خلاص بشوند و لزوما شعر غیر معنایی بگویند . شعری که حاوی پیام خوبی نیست . به عکس ، اتفاقا باید شاعران متعهد تر ما ، مذهبی تر ما ، و مفهوم گراتر ما به شعر سپید بیشتر توجه کنند . خیلی کم داریم شعر سپید مذهبی . چون شاعران تجربه های مفهومی خودشان را در قالب های سنتی می کنند و وقتی می خواهند تجربه های غیر مذهبی داشته باشند سراغ شعر سپید می آیند . این هم در جای خودش خوب است ولی باید بیایید تجربه های مفهوم گرای عالی را در قالب های رها تر کنید . چون مسلما مفهومی مثل عاشورا یا انتظار ، با سیالی و رهایی و زلالیت شعر سپید بیشتر سازگاری دارد . یعنی شما راحت تر می توانید این مفاهیم را انتقال بدهید .

 

 

      _ امکانات ادبی و هنری قم را چطور ارزیابی می کنید ؟ کتاب خانه ها و انجمن ها ی ادبی ، کلاس های نقد و ... کافی هستند ؟

 

 

        قم خوشبختانه بر خلاف تصور خیلی ها ، کم امکانات نیست . نمی گویم امکانات کافی است ولی امکانات قم نسبت به شهر های دیگر امکانات بدی نیست . مثلا کتاب خانه ی تخصصی ادبیات که زیر نظر آیت الله سیستانی اداره می شود ( در خیابان سمیه ) ، و خیلی از دوستان جوان هم استفاده نمی کنند ، واقعا کتاب های خوب و به روزی در آن هست . انجمن های شعری و محافل در مجموع نسبت به جاهای دیگر کشور به استثنای تهران و اصفهان و تا حدودی مشهد ، مجموعا خوب است . در کل می توان گفت امکانات در قم چندان قابل گله نیست !

 

 

  _ شعر قم تا همین چند سال اخیر ، نسلی داشت که فضای شعر کشور را تحت تاثیر زیادی قرار داده بود . مثل آقای هدایتی و موسوی و مرزبان و خانم سقلاطونی و زنده یاد نجمه زارع  و ... آن نسل جوان سپری شد و حالا نسل دیگری از شاعران جوان قم در حال شکل گیری است . این نسل جدید را چگونه می بینید ؟

 

 

    من ضمن احترام به هر چند نسلی که شعر قم داشته به خصوص آن نسلی که شما فرمودید ، فکر می کنم که دوستان جوانی که الان از خانم ها و آقایان در شعر استان ظهور کردند از نسل گذشته می توانند موفق تر باشند . هم در زبان و هم در اندیشه و ... احساسم این است اگر خودشان باشند ، و به آن آفت هایی که اشاره کردم دچار نشوند و خودشان را گرفتار حرف و حدیث های پیرامون شعر نکنند و به ذات شعر بپردازند و قدر خودشان را بیشتر بدانند از نسل گذشته بارقه های امید بیشتری در آنها هست و طبیعی هم هست چون شاعران جوان امروز حامل تجربه های شاعران نسل های گذشته هستند .

 

 

     _ شعر قم را در حال حاضر و در کشور  ، بیشتر به شعر آیینی می شناسند . این پیش فرض کمکی به شعر قم می کند و  خوب است یا باید تغییر پیدا کند ؟   

 

 

     صد در صد باید تغییر کند . اساسا من اصلاح (( شعر آیینی )) را قبول ندارم . نمی دانم نخستین عزیزانی که این واژه را به کار بردند چه هدفی داشتند ، ولی الان  باید اشاره ای کوتاه کنم که اصطلاح شعر آیینی ، چیز جالبی نیست چون آیین به معنای دین که نیست . آیین مرادف است با نوع خاصی از مراسم و مناسبت ها و ما نباید شان شعر پیام گرا و مفهومی را تا این حد پایین بیاوریم . آن وقت به این جهت که شان این شعر پایین می آید صرفا می شود شعر مجلسی . شعر آیینی در جامعه ی ما تقریبا مرادف شده با شعر مجلسی و شما در مجلس هم که بروید ( مثل حسینیه و مسجد ) دیگر نمی توانید شعر خیلی زنده و با زبان پویا ارائه بدهید چون ملت خوششان نمی آید و می روند و مجبوری شعری بخوانی که صلوات برایت بفرستند ! یا اگر جمعیت جوان هستند برایت کف بزنند . و این موجب می شود که شعر روز به روز تنزل بکند به جای پیشرفت . شعر باید کیفیت فنی خودش را ارائه بدهد . اصطلاح شعر آیینی با شعر مجلسی و مناسبتی تلفیق شده و این خوب نیست .

     اما اینکه فرمودید اساسا شعر قم به نام آیینی شناخته می شود ، این به نظر من بد است و نباید اینجور شناخته بشود . الان مشهد به عنوان شهری که بارگاه یک امام معصوم در آن قرار دارد اینطور نیست و اگر قرار بود شعر این شهر تماما بشود شعر رضوی خیلی بد بود . الان غنایی که شعر خراسان دارد به عنوان یک حوزه ی بزرگ شعر ایرانی  و ادبی خیلی قابل ستایش است . اتفاقا در قم باید این اتفاق بیافتد . بله ، از این جهت قم مظلوم است .

 

 

     _ سطح شعر قم را در کشور چه سطحی می دانید ؟ قم در کجای شعر کشور قرار دارد ؟

 

 

  درجه ی دو . یعنی اگر مثلا سطح شعر خوب تهران را و یکی دو استان خوب و مطرح مثل اصفهان و مشهد را سطح یک کشور فرض کنیم سطح شعر قم هم سطح دو کشور محسوب می شود .

 

 

   _ راهکار های پیشرفت شعر قم برای رسیدن به سطح یک کشور به نظر شما چیست ؟

 

 

   از لحاظ سخت افزاری همانطور که صحبت کردم در قم کمبود و مشکل آنچنانی نداریم . نگاه نرم افزاری به ادبیات و هنر در قم نگاه ضعیفی است . یعنی به جهت وجود حوزه ی علمیه در قم خیلی ها فکر می کنند شعر خوب شعری است که لزوما یک جور آمیختگی زبانی با مفاهیم دینی داشته باشد . و این خود به خود شعر را ضعیف می کند .  شعر هر جا که بخواهد ملتزم به نوعی واژگان خاص بشود ضعف پیدا می کند . مثل این است که شما از شعر عرفانی امروز بخواهید که لزوما کلماتی مثل ساقی و ساغر استفاده بشود ؛ خوب طبیعتا ضعیف می شود . از شعر مذهبی امروز هم نمی شود لزوما شما بخواهید که کلمات محراب و منبر و امام و انتظار در آن باشد . این ها در قم قدری پیش فرض شده . و باید این پیش فرض ها شکسته بشود . و این هم واقعا با جریان های خود شاعران ممکن است ، از وبلاگ های شعری ، جمع های شاعرانه و  نشریات ادبی و  ... باید این جریان آزاد اندیشانه جریان و توسعه پیدا بکند . ضمن اینکه ما انسان های مسلمان و متشرعی هستیم اما کیفیت فنی شعر را باید بیش از پیش مورد توجه قرار بدهیم . کیفیت شعر را فدای فضای سنتی قم نباید کرد .

     این یک عامل ، عامل دوم هم این که برو بچه های قم همانطور که در بحث زبان گفتم تاثیر پذیرفته ی فضای از هم گسیخته ی قم هستند .  متاسفانه از لحاظ عمرانی و خیلی چیز های دیگر قم یکی از ضعیف ترین شهر های کشور است ، به نسبت جمعیت و امکاناتی که دارد ، همین سبب شده که در جریان فرهنگی قم هم همینجور باشد . شاعران قم خیلی بیش از اینها باید با هم باشند . با هم نزدیک باشند و به هم کمک بکنند . در ادبیات و هنر و شعر هیچ چیز به اندازه ی همدلی انسان را پیش نمی برد . یعنی اگر پنج تا شاعر با هم همدل باشند و یک رنگ باشند و به هم دروغ نگویند ، و رفیق به معنای واقعی باشند ، آنقدر می توانند با همان داشته های خودشان به هم کمک کنند و پیش بروند که آثار عظیمی از آنها به یادگار خواهد ماند . اگر این رفقا ماهی یکی دو بار همدیگر را ببیند ، هفته ای دو تا کامنت برای هم بزارند و سالی یک کنگره هم شرکت کنند  . چون اصلا ذات هنر همدلی است . ولی متاسفانه ما خیلی وقت ها نیروهای همدیگه را خنثی می کنیم . این در کل کشور هست و در قم بیشتر هست . هی پشت سر هم حرف می زنیم ، هی نیرو های همدیگر را کم میکنیم و همین مقدار توانی را هم که داریم تضعیف می کنیم . من مهمترین و بهترین پیشنهادم به دوستان جوان این است که قدر همدیگر را بدانند . مگر ما کلا چند تا شاعر در سطح قم داریم . همین هایی که هستند قدر همدیگر را بیشتر بدانند . این هفت هشت سال دوران جوانی به سرعت طی می شود و بعد ها فقط حسرت می ماند . ای دوره را با یکدلی و یکدلی و یکدلی طی بکنید و بدانید که اگر صفا داشته باشید بیشترین کمک ها را به هم می کنید . و آن وقت جریان شعر و فرهنگ و ادب نه تنها در وجود خودشان و شهرشان که در کشور گسترش پیدا می کند .

در پایان به سهم اندک  خودم از شما و دوستانتان به خاطر همتی که دارید تشکر می کنم .

 

 

...........

 

باز هم تشکر می کنم از استاد حسینی ژرفا ، به خاطر تمام سادگی و یک رنگی و صداقتشان . برای ایشان آرزوی طول عمر همراه با سلامتی دارم ...

 

اشعار هفته ی دوازدهم

 

 

خانم مهرانه جندقی

 

عشق مانند گناهیست که نا خواسته است
در وجودت کسی انگار به پا خواسته است
از همان روز که از بام گذشته ست عقاب
یک کبوتر به هوایش به هوا خاسته است
با خودش برده فقط خاطره ای را از من
آن که در خاطر من اینهمه جا خواسته است
من نمیخواستم اینگونه پریشان بشوم
دلم این عشق پر از دغدغه را خواسته است
آنکه دستان مرا داد به دست تو کجاست؟
پس چرا راه مرا از تو جدا خواسته است؟

 

.......................................................

 

آقای سعادت شایسته

 

ای رد پای رفته از این ساحل ای آخرین مسافر این بندر

یادش به خیر دوش به دوش هم یادش به خیر خیره به همدیگر

شبهای ماه بازی پاروها شبهای موج بازی قایق ها

با بوسه های گرم قرار از دل... با خنده های تازه ی خواب از سر...

دنیای من که وسعت آغوشت  آغوش تو که وسعت دریاها

گیسوی تو که که موج پریشانی دستان من که کشتی بی لنگر

یادش به خیر عطر نفسهایت در خاک های باکره گل میکرد

بعد از تو هرچه کاشته شد در خاک از خاک بر نیامده شد پرپر

تو رد شدی و ساحل بعد از تو دیوانه شد به سینه ی دریا زد

دنبال تو چقدر دویدم حیف تو پر کشیده بودی و ساحل پر

.............................................................................

 

آقای صدرالدین انصاری

 

چشمهایت

دانه های برف بارید

چشمهایت

زندگی آدم برفی را رقم زد

چشمهایت

آدم برفی را در انتظار خورشید گذاشت

چشمهایت

خیس شد

 

.......................................................

 

خانم امینی

 

دستانت که نیست

آویزان از شانه ام

به خودم

بر می گردم

که ته نشین تو ام

 

.............................................

 

آقای محمد مهدی یارجانلی

 

چه فرقی می کند

                   تبر

                     دست کداممان باشد ،

 

حالا

می خواهی تو خدا باشی

                           یا من

                              درخت

 

تو باغبان

        یا من

            زمین !

 

چه فرقی می کند

                  تبر

                    دست

                        کداممان باشد

 

اینجا

   گل ها

       بر شانه های داس می رویند !

 

............................................................

 

آقای میثم فروتن

 

" فرشته ی مرگ "

 


فرار می کنم
از این خطوط
با چهره ای در هم
نگاهی حریص
و میلی فاحشه وار
که هزاران نفر را در آغوش کشیده
دنبالم می کنی
با این همه
از این خطوط که می گذرم
ماشینی
مرا
به آغوش تو
می راند .

 

......................................

 

 

خانم بزرگ زاده

 

تو را

در زنبیل نان

         جستجو می کنم

 

نیستی !

هر شب

      همانجا پنهانت می کنم

 

آخر تو

از نان شب هم

           برای من واجب تری

 

..................................................

 

آقای علی رضا بهرامی

 

(( از نردبان موسیقی ... ))

 

کودکی

بر میلاد

بادبادک کوچکش

فتح کرده

تهران را

 

مرد نجار

بر چوب هایش می نوازد

چهچه ی گهواره و موسیقی ملایم تابوت ،

گره خورده اند با هم

خط کش ها دروغ می گویند

و زندگی

یعنی این

 

دوباره سر به سر باد می گذارد

                             مرد چرخ و فلکی

 

شکسته خط کش ها را

و کودکان رقص ،

در هر بار چرخششان ،

مشت هایشان را از آسمان پر می کنند :

                                   نقل و آجیل راهشان

 

زندگی

این است

 

و زندگی می رقصد

بر دست های تفال شاعری

بر دیوان لیوان آب

که می خواند :

           (( فال نیک است

                               و

                                 بخت روشن ! ))

 

بر دار پنجره اش

از رشته رشته ی دیوار

آسمان می بافد

 

تهران دود بسته

تهران خسته

و جهان ،

جهان ریواس های شکسته دم می گیرند که زندگی

                                                       یعنی چه ؟

 

کودکی بر میلاد

             در نی لبکش می دمد

 

و زندگی را برای سیزیف های عدد بر دوش تهران

                                                       و جهان

                                                          معنا می کند

 

در اهتزاز است بادبادکی

بالای برج میلاد

کودکی

فتح کرده جهان را

 

 

میلاد

نسیمی است

که می وزد

و کودک را

انتشار

      می دهد .

 

..................................

 

آقای علی اصغر شیری

 

دل را مده دوباره به دلدار دیگری

اینجا ندارد عشق خریدار دیگری

اینجا بهای نقد به عشقت نمی دهند

یوسف برو دوباره به بازار دیگری

دیوار های خط خطی و دست خاطرات

حالا رسیده نوبت دیوار دیگری

مضمون قصه های تو باید عوض شود

منصور دیگری به سر دار دیگری

تکراری است هر چه نفس می کشی هنوز

باید به _ عشق _ زاده شوی بار دیگری

...

حتی به شعر تو صله ای هم نمی دهند

شاعر برو دوباره به دربار دیگری ...

 

...........................................................

 

خانم موسوی

 

شعری بلند

پشت چراغ قرمز

سکته می کند

من در مرداب دهکده

گم می شوم

فانوس هایی که به سختی

نفس می کشند

در سایه روشن درخت ها

پیش می آیند

مردان

هیچ نمی یابند

جز بال های سپید فرشته ای

کنار مرداب

افتاده بر خستگی خاک ها .

درون مرداب

پشت نور چراغ ها

توقف کرده ام

میان سرمای لجن ها

شعری که به من گیر کرده

می لرزد .

 

................................................

 

آقای هانی عبدالمجید

 

(( 118 ))

 

 

بیا تا گل برافشانیم ...

ببخشید ... ظاهرا و باطنا

اشتباه گرفته اید

الو ... الو ...

من جوجو نیستم

من دختری با کفش های غیر کتانی هم نیستم

من اصلا و فرعا دختر نیستم

من ترانه نیستم

15 ساله که چه عرض کنم

                    16 سال هم ندارم

 

20 ساله شاید باشم .

راهنمای بک صد و صد و یک پاسخگوی شماست

ببخشید حتما اشتباه گرفته ام

الو ... الو ...

بوق ... بوق ... بوق ...

تق !

 

..............................................

 

خانم فرشته مرادی

 

دیوانه ی رسیدن آن لحظه ام ، که تو...
در چشم های قهوه ای ام خیره می شوی!
یا لحظه ای که با سخنی ، مثل نور ماه،
بر کوچه های تار دلم چیره میشوی ...
تو... کاغذ سفیدی و من...، تکه ای زغال،
هی بوسه می زنم به تنت تیره می شوی!
از تو رها نمی شوم... از من رها نشو...
گل سینه ای تو و به تنم گیره میشوی...!

 

...............................................................

 

زنده یاد نجمه زارع

 

تو نيستي و اين درو ديوار هيچ وقت...‏

غير از تو من به هيچكس انگار هيچ وقت...‏

اينجا دلم براي تو هي شور مي زند

از خود مواظبت كن و نگذار هيچ وقت...‏

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

من باورم نمي شود ، اخبار هيچ وقت...‏

حيفند روزهاي جواني ، نمي شوند

اين روزها دو مرتبه تكرار هيچ وقت

من نيستم بيا و فراموش كن مرا

كي بوده ام برات سزاوار؟!‏هيچ وقت

بگذار من شكسته شوم توصبور باش

جوري بمان هميشه كه انگار هيچ وقت...‏

 

..................................................................

مهدی صادقی

 

نقیضه ای از غزل آقای محمد رفیعی ، که تعدادی از

 بیت های آن را که مربوط به شعر من می باشد

را می نویسم :

از راز تازه ای دل من با خبر شده است

شعرم به شعرهای تو نزدیکتر شده است

دیشب دوباره مثل شب قبل و قبل تر

درگیر شعر بودم و دیدم سحر شده است

یک لحظه آمدم به خودم دیدم عاشقم

طوری که گفته اند خدایم بشر شده است 

 مادر قبول کن و برایم دعا نکن

آب از سرم گذشته دعا بی اثر شده است ...

 

زبان حال مردی زن ذلیل ! :

 

از درد تازه ای دل من با خبر شده است

دردم ز روز اول خود بیشتر شده است

فردای روز عقد پیامک به من زدند :

آن شیر کوچه های (( صفائیه )) خر شده است !

یک لحظه آمدم به خودم دیدم از سرم

تا زیر چانه ام ، چه کلاهی به سر شده است

روزی صدام لرزه به اندام می کشاند

حالا صدای نعره ی من بی اثر شده است

پخت غذا و خانه تکانی و شست و شو

این کار ها به روی سرم مستقر شده است

دیشب دوباره مثل شب قبل و قبل تر

مشغول کار بودم و دیدم سحر شده است

اینطور اگر جلو رود اعلام می کنند

زاییدنم وظیفه ی شخص پدر شده است !!

مردی که توی شرکت خود یک رئیس بود

حالا درون خانه ی خود کارگر شده است

مادر قبول کن و برایم دعا نکن

بر مرد زن ذلیل دعا بی اثر شده است

ماشین ظرف شویی ما هدیه ای است که

تقدیم من به خاطر روز پدر شده است !!!

 

.................................................................

 

و در پایان چند غزل از فاضل نظری متولد سال 1358 

از مجوعه ی گریه های امپراتور :

 

بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟

(( بال )) وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

 

& 

 

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده ست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده ست

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده ست

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست

پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده ست

آیینه ای و آه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده ست

 

&

 

راحت بخواب ای شهر ! آن دیوانه مرده ست

در پیله ی ابریشمش پروانه مرده ست

در تــُـنگ ، دیگر شور دریا غوطه ور نیست

آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده ست

یک عمر زیر پا لگر کردند او را

اکنون که می گیرند روی شانه مرده ست

گنجشک ها ! از شانه هایم بر نخیزید

روزی درختی زیر این ویرانه مرده ست

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش

آن شمع را خاموش کن ! پروانه مرده ست

 

&

 

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت :

از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی

نام تو را می کند روی میز ها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری ست

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

من مایه ی رنج تو هستم راست می گویی

 

&

 

از باغ می برند  چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف ! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند .

 

مصاحبه با استاد سید ابوالقاسم حسینی ژرفا ( بخش اول )

 

قرار بود ابتدای هر ماه با یکی ازشاعران جوان مصاحبه ای داشته باشیم . برای دومین مصاحبه شاعران زیادی مد نظر داشتم که نهایتا تصمیم گرفتم با شخصی مصاحبه کنم که شاید از لحاظ شناسنامه ای جوان نباشد ولی دلی جوان و روحی شاداب دارد . در خیابان صدوق ( زنبیل آباد ) خانه ای ساده با زیرزمینی ساده تر وجود دارد  که همواره میزبان جمع های شاعرانه ای است به سادگی و صفای صاحب خانه ی آن . صاحب خانه ای که هنگام خروج به پیشانی میهمانش بوسه می زند و او را تا درب خانه همراهی می کند . حتی اگر این میهمان شاگردی چون من  باشد که برای استادش زیاد مزاحمت ایجاد می کند !

15 تیر نزدیک به دو ساعت میهمان استاد سید ابوالقاسم حسینی ژرفا بودم . حرف هایشان مثل همیشه روان و پخته و در کمال صداقت بیان شد . خوشحالم که فناوری به یاری ام آمده بود تا نیاز نباشد که قلم در دست حرف هایشان را بنویسم چون محسور حرف ها و بیان شیوای ایشان شده بودم . پیشنهاد می کنم این مصاحبه را به صورت کامل مطالعه کنید . به دلیل مفصل بودن صحبت های ایشان مصاحبه را به دو بخش تقسیم کردم که بخش دوم را ابتدای ماه آینده می توانید در وبلاگ شاعران جوان بخوانید .

 

بخش اول مصاحبه با استاد ژرفا :

 

 _ استاد ممنون از وقتی که در اختیار ما گذاشتید . لطفا ابتدا یک معرفی از خودتون برای خوانندگان این مصاحبه داشته باشید .

 

      سید ابوالقاسم حسینی هستم ولی همه من را به نام (( ژرفا )) می شناسند . ژرفا در حقیقت از سال 57 ، یعن همان اویل انقلاب  تخلص شعری من است . از همان زمان هم به طور جدی شعر سرودم . سال 58 اولین بار شعرم در روزنامه ها و رسانه ها عرضه ی رسمی شد . اولین شعری هم که چاپ شد برای مرحوم علامه طباطبایی بود در روزنامه ی جمهوری اسلامی . در آن زمان صفحه ی شعر روزنامه ی جمهوری اسلامی اعتبار زیادی داشت و بزرگان زیادی تشریف داشتند و وقتی آن زمان و در سن 17 سالگی شعرم در آن صفحه چاپ شد برای من جاذبه ی زیادی داشت .

 هفتم خرداد  سال 1341 در تهران به دنیا آمدم و در همان جا تا دیپلم درس خواندم . سال 63 به قم آمدم برای ادامه ی درس طلبگی و در همان سال در دانشگاه پردیس قم در رشته ی حقوق تحصیل کردم . سال 67 برای فوق لیسانس حقوق در رشته ی حقوق بین الملل وارد دانشگاه شهید بهشتی  تهران شدم . سال 70 فارغ التحصیل شدم و دانشگاه را بوسیدم و کنار گذاشتم !

معمولا علایقم دو شاخه ی اصلی داشته :

1: ادبیات و هنر که از دوران کودکی این دغدغه را حفظ کرده ام که تعدادی از آثارم در این زمینه است .

2 : علوم اسلامی و پیرا اسلامی .

تقریبا 28 اثر تالیف شده اعم از ترجمه و تالیف دارم .

6 ، 7 سالی هم هست که اگر خدا قبول کند زندگی ام را وقف ترجمه ی نسبتا مفصلی از کتاب الغدیر علامه امینی کرده ام و امیدوارم خداوند یاری کند تا این اثر را تقدیم جامعه ی علمی کنم .

 

_  استاد اگر هم اینک در خدمت شما هستم به خاطر درخشانی آثار و سابقه ی شما است و از آن مهمتر رابطه ی خوب و صمیمی و همیشگی شما با جوانان که زبانزد خاص و عام است . اگر صحبت کلی یا مقدمه ای در نظر دارید در مورد شعر به خصوص شعر جوان بیان بفرمایید تا من سوالات را شروع کنم .

 

 

      من در یک مقدمه ی کوتاه عرض کنم که تفکیک هایی که در شعر امروز مصطلح هست را شخصا نمی پسندم . به این جهت که جریان زبان را یک جریان کاملا پویا می دانم و هر گونه نوآوری و حرکت آفرینی را در جریان زبان و ادب از جمله شعر یک کار مقدس و مفید می دانم . حتی اگر در جریان این کار مفید تلفاتی ایجاد شود که می شود و طبیعی هم هست . بنابراین من همیشه گام های نو را ستودم و دوست داشتم . خیلی از این گام ها را خودم بر نداشتم ، و خیلی ها را با سلیقه ی خودم سازگار نیافتم اما همواره در دل ، این حرکات را ستودم . خیلی از دوستان من یا دوستان سنتی تر گاهی گله می کنند که اینطور شعر خراب می شود ، فرهنگ ایران خراب می شود و ... اما من اعتقادم این نیست . یعنی فکر می کنم یک تلفاتی ایجاد می شود اما در کنار این تلفات حرکت نو در زبان و شعر و ادبیات و فرهنگ شکل می گیرد که محسنات آن بیشتر از تلفات است . اصل لطف آن هم در این است که زبان را از راکد شدن و باتلاق شدن نجات می دهد .

بعد از این مقدمه می خواهم عرض کنم که یکی از ویژگی های مهم ادبیات انقلاب به معنای کلی را همین می دانم . یعنی اگر بگویند چند شاخص برای ادبیات انقلاب معرفی کن من یکی از شاخص هایش را همین پویایی و نو به نو شدن می بینم . ما کمتر در دوره ها و مکاتب ادبی در طول این یازده قرن سراغ داشته ایم که در طول سه دهه _ خب سی سال در طول ادبیات ما زمان زیادی نیست _ این جور تحول و تازه شدن و مرتبا جریان های جدید را شاهد باشیم . و این برای بعضی ها مایه ی نگرانی است و برای بعضی موجب مباهات . و من فکر می کنم خیلی خوب است . و شعر جوان امروز را یک جریان در حال رشد و تکامل می بینم که شاید مثلا دو ، سه دهه ی دیگر به ستون های قابل اتکایی برسد . این تجربه ها طبیعی است که در آنها امکان دارد اعوجاج های زبانی یا فکری باشد و ناخرسندی هایی را برای اهل هنر پدید بیاورد . و بعضی تجربه های شخصی به ظاهر لوس و جلف و سبک در آنها دیده بشود ولی من هیچ کدام را به این دید نمی بینم . من همه ی اینها را تجربه های لازم و مفید برای شعر جوان می دانم و برای همین شعر جوان را شعر بالنده و پویا و شعر کاملا رو به جلو حس می کنم و مهمتر از همه ی اینها فکر می کنم شعر جوان امروز به قدر کافی از تجربه های دیروز و پریروز  استفاده می کند و این ویژگی را ویژگی قابل ستایشی می بینم برای شاعران جوان ما که هم با تجربه های شعری دهه های اخیر خوب آشنا هستند و هم با تجربه ها ی شعری قرون گذشته . شاید اگر از من پرسیده بشود که حالا با این همه تعریفی که می کنی نقطه ی ضعف اساسی این جریان شعر کجاست _ که شاید سوال بعدی شما هم همین باشد ! _ نقطه ی ضعف اصلی این است که جوان ما یک قدری محیط زده است . نمی گویم سیاست زده و اجتماع زده چون سیاست به خودی خود بد نیست ولی محیط زده شده و بیشتر از اینکه به سلوک شخصی برسد و به جوهر و ذات شعر توجه کند ، قدری به محیط حاکم و محیط اطراف تن سپرده . مثل کنگره ها و سمینار ها و نمایشگاه ها و مجموعه ی شعر دادن ها و خیلی کار های دیگر و حتی خود جمع ها و انجمن های شعری . اینها می توانند بی نهایت در رشد شاعر کمک کنند اما این محیط زدگی سبب شده که همین موارد ، سد راه بشوند برای شاعر امروز ما . شاعر امروز ما باید قدری بتواند بیش از این توجه اغراق آمیز به وضع روابط موجود ، به اینکه می گویند و می شود و شایعه ها و ... به حال و درون خودش بپردازد . سلوکی که در شاعران بزرگ ما _ حتی در همین اواخر _ که خاتمش قیصر امین پور ( رضوان الله ) هست را دریابد و توجه اش به محیط و اطراف به قدر ضرورت باشد نه اینکه همه چیز برایش اینطور باشد که این اتفاق افتاده ، پس اینطور کنیم تا موضع گیری به وجود بیایید . از عوارض همین محیط زدگی ها است که می شود جریان سازی و باند آفرینی حسد و مسائل اینطور . اگر اینها از جریان شعر جوان امروز ما حذف بشود ، شعر جوان ما سد و مانع اساسی جلوی پایش نیست و مجموعا من خیلی به وضع آینده خوش بینم .

 

_ یکی از مواردی که به آن اشاره کردید (( زبان )) است . زبان شعری شاعر هم اصولا  در دوران جوانی شکل می گیرد . با توجه به این در خصوص اهمیت زبان هم صحبت کنید . 

 

       زبان خودش تاثیر پذیرفته و شکل گرفته و برخواسته از عوامل متعددی است که شاید مهمترین عامل را بتوانیم حال درونی یک اجتماع ذکر بکنیم . یعنی مجموعه ی وضعیتی که درون یک جامعه شکل گرفته و به آن روح جامعه می گوییم . بیش از هر چیز این (( روح )) هست که زبان اهل هنر را خواسته یا نا خواسته  می سازد . اگر هنرمند به معنای واقعی ، درون جامعه ی خودش سلوک بکند و با جامعه ی خودش زندگی کند که معمولا از ویژگی های هنر و هنرمند بعد از انقلاب این است که کمتر هنرمندان عزلت نشین می بینیم بر عکس برخی مکاتب پیشین ادبی . هنرمند امروز در جامعه اش جاری است . شعر دیگر یک شغل نیست . هنر تقریبا _ جز برخی از شاخه ها _ یک حرفه و شغل نیست . چون یک حرفه نیست طبیعتا هنرمند یا کاسب است  یا کارمند و ... و بالاخره بخشی از این اجتماع است و به منزله ی همان بخش اجتماع کاملا در کنش و واکنش و تعامل با این جامعه است و زبانش به شدت تاثیر می پذیرد از روح کلی حاکم بر جامعه .

من اعتقادم این است که برخی از انتقادات که از زبان شعر امروز می شود به خودی خود مربوط به شاعر نیست . مربوط به وضعی است که در جامعه ی ما هست . مثال عرض کنم اگر جامعه ی ما از درون جامعه ای است نفاق گرا _ که هست _ اگر از درون جامعه ای است اهل زد و بند _ که هست _ اگر از درون جامعه ای است تعارف پیشه و کمتر مبتنی بر صدق _ که هست _ اگر جامعه ای است نظم گریز _ که هست _ و خیلی از عیوب که جامعه ی ما از درون دارد و گاهی اقرار نمی کنیم به این حقایق ؛ خوب این خود به خود در هنرمند متجلی می شود .

اگر شما دهه ی شصت را ببینید ، در شعر دهه ی شصت ، چه بخش قوی و چه بخش ضعیف و میانه اش ، شما نوعی صداقت را کاملا حس می کنید . یعنی رنگ آبی شعر دهه ی شصت خیلی بیشتر از شعر دهه ی هشتاد است . خوب این طبیعی است . شاعر دهه ی شصت خواه نا خواه یا در جبهه بوده یا با آدم های جبهه زندگی کرده و کسانی که با جبهه سر و کار دارند نمی توانستند فضای جبهه را نبینند _ آن رنگ آبی را _ تعابیرشان فرق می کرده ولی به هر حال یک نوع صدق و یک رنگی در آن شعر دیده می شد که خود به خود ناشی از وضعیت حاکم بر روح جامعه ی ایران در آن روز است . یعنی بسیاری از مردم _ حتی آنهایی که به ظاهر هم به معنای کلاسیک انقلابی نبودند _ صدق و صفای جبهه را در وجود خودشان جاری می کردند . و خیلی از ویژگی های دیگر که من یکی از آنها را مثال زدم . اگر زبان شعر امروز ما قدری هنجار گریز است ، به خاطر هنجار گریزی اجتماعی خود ماست . اگر گاهی صفا گریز است و از آن یک رنگی های ناب نشانی نمی بینیم یا کم می بینیم ، باز به خاطر همین روح حاکم بر جامعه است . ممکن است که خوانندگان این سخنان بر من خرده بگیرند که خوب اگر اینطور باشد ، هنرمند باید همیشه همپای جامعه ی خودش جلو برود نه جلوتر و فراتر از آن . نه ، اشتباه نشود . نکته ای که من عرض کردم در زبان است . آنجایی که هنوز هنرمند می تواند جلوتر برود ، بخش روح و پیام و گوهر اثر ادبی است . ولی در زبان معتقدم که هنرمند تا حد بسیار زیادی تابع محیط و وضعیت جامعه ی خودش است و اگر از آن خیلی فراتر یا عقب تر برود دیگر هنرمند روزگار خودش نیست . شما در شعر محمد رضا عبدالملکیان دهه ی 60 چیزی می بینید و در دهه ی 70 او چیزی دیگر و در دهه ی هشتاد هم چیزی دیگر ؛ به عنوان شاعری که کاملا متناسب با جریان فکری روزگار خودش حرکت کرده است . از شعر های خیلی ناب جبهه و جنگ گرفته تا شعر های دیگر . این شاعر نمی تواند جدا از این ظرف اجتماعی و این آدم ها و روابط شعر بگوید . این در زبان شاعر به خودی خود تاثیر می گذارد .

       شکفتگی ، یک جور بشاشیت ، نوعی سرزندگی در زبان شعر امروز دیده نمی شود . و این عیب زبان شعر امروز ماست . و این مشکل از شاعر و هنرمند نیست و این ایراد از جامعه ی ماست که سرزنده نیست و فاقد شکفتگی و شادابی است . وقتی این جامعه از درون _ نه در ظاهر و تشریفات و تعارفات _ به این شکفتگی و بالندگی برسد زبان شعر هم به نوعی سرزندگی و شادابی می رسد . بنابراین در یک جمله پاسخ حضرتعالی اینکه زبان شعر امروز ما قدری یک زبان کند و ناشاداب است و این ناشادابی بیش از آنکه ناشی از شاعر باشد به خاطر روح حاکم بر جامعه ی ماست .

 

 

 

_ در صحبت هایی که فرمودید اشاره ای به درآمد زایی از هنر داشتید . جوان های شاعر هم اکثرا در آستانه ی ورود به بازار کار و فعالیت اقتصادی هستند . با این وجود فکر می کنید می شود از هنر درآمد زایی کرد و آیا این درآمد با ذات مقدس هنر در تعارض است و باعث می شود که ساحت شعر خدشه دار شود ؟

 

 

 

      چه سوال خوبی فرمودید ! شعر مثل بقیه ی انواع هنر دو ساحت کاملا متمایز و جدا دارد . این حرف را خیلی ها قبول ندارند ولی من به شدت در این 25 ، 26 سال به این نکته معتقد بودم و هنوز هم بر آن پایندم که شعر کاملا دو ساحت جدا دارد . یک ساحت تعهد و التزام است و یک ساحت کاملا شخصی است . و هیچ کدام اینها  هم مزاحم همدیگر نیستتند . یعنی بر خلاف اندیشه ی حاکم بر حوزه های علمی و دانشگاه ها که مدام می خواهند شعر متعهد را در مقابل (( هنر برای هنر )) قرار بدهند ، من معتقدم شعر یک ساحت شخصی دارد و یک ساحت تعهد اجتماعی . اگر شاعری برای عروسک خودش که از بچگی داشته و به آن علاقه داشته در سی سالگی شعری می گوید ، این برای خیلی ها نا ستودنی و تعجب برانگیز است اما برای من تعجب برانگیز نیست . من می گویم این تجربه ی شاعرانه باید طی بشود .

       مرحوم مهرداد اوستا  که یکی از بزرگترین شاعران این سرزمین است ، یک ماشینی داشت قبل از انقلاب که از این ماشین خیلی خوشش آمده بود . برای این ماشین شعری خوب و قوی دارد . در جوان تری های ما ایراد می گرفتند از ایشان که (( چیه برای ماشینش شعر می گه ؟! )) اینجورنیست . شاعر همانقدر که از شکوفه ای بر درختی به وجد و هیجان می آید ممکن است از یک پدیده ی طبیعی هم در زندگی شخصی اش خوشش بیایید . که یکی از آنها می تواند زلف یار و نگاه همسر و معشوقه اش باشد .  یک ساحت دیگر شعر و هنر هم ساحت اجتماعی و تعهدی و التزامی آن است .

این توضیح را برای این دادم که بگویم :شعر در ساحت اول و شخصی  خودش که البته این تجربه برای دیگران هم می تواند قابل عرضه باشد _ که نمونه ی عامه پسند آن را در شعر مرحوم فریدون مشیری می بینید _ این ساحت ، ساحت حرفه نیست، شغل نیست . یعنی شاعر در این بخش یا کارمند وزارت خانه است یا کاسب یا کارگر و ... اما شاعر خوبی است و با جامعه ی خودش رابطه ی خوبی برقرار می کند . در این بخش تاکید می کنم که شعر را نباید با زندگی روزمره و معیشتی درآمیخت . اما بخش دوم یعنی شعر به معنای یک رسالت و تعهد اجتماعی ، چیزی است که به نظر من باید همه ی حکومت ها به آن توجه کنند . کمونیست ها و سوسیالیست ها به صورت افراطی به این بخش پرداختند و افراطشان بد بود ولی اصل کار ، کار خوبی بود . کار صفویه افراطش بد بود ، اصلش کار خوبی بود . در زمان دیگران مثل تیموریان هم همینطور . آن بخش از شعر که می پردازد به رسالت اجتماعی ، به نظر من باید در آن بخش شعر را یک حرفه بدانیم . من جنگ را مثال می زنم ؛ چرا ما نتوانستیم در شعر و سینما و دیگر هنرها آنطور که باید و شاید حق جنگ و جبهه را ادا کنیم . چون ما می خواستیم شاعر و هنرمندی که زندگی دارد ، اجاره خانه دارد ، مشکلات دارد ، هزار و یک بدبختی دارد ، همزمان بیاید با این همه دل مشغولی شعری هم برای جنگ بگوید . این نمی شود . اما اگر ما می پذیرفتیم که می خواهیم پیام جبهه را به چهار نسل بعد برسانیم ، آن وقت قبول می کردیم . ما بایستی مثلا بیست شاعر خوب را _ البته محترمانه _ کارمند وزارت ارشاد می کردیم تا مستمری داشته باشند ، تا این ثمراتی را که الان می بینیم را نبینیم . که تا مریض و از کار افتاده می شوند دستشان به جایی بند نیست ، چون یک عمر شاعری کردند و نه کار و کاسبی درست و حسابی داشتند و نه زندگی . ما اگر انتظار داریم بعضی ها که به درد این پیام اجتماعی می خورند ، بتوانند حیات مفیدی داشته باشند ، باید کاری کنیم تا فارغ از این دغدغه ها به هنر بپردازند . شعر که همه اش شعر گفتن نیست . شاعر باید بتواند مطالعه کند . یک شاعر باید حداقل روزی سه تا چهار ساعت مطالعه کند . تازه آن هم فقط مطالعه در عالم شعر و بماند مطالعه در مباحث دیگر . شاعری که هزار و یک گرفتاری دارد ، با این شرایط اگر بتواند هفته ای یک شعر جدید بگوید باید خیلی به او مرحبا گفت !

در این بخش متاسفانه نظام ما _ به طور کلی _ خیلی غفلت کرد . من معتقدم که به این بخش از شعر باید به عنوان حرفه نگاه کرد . شبیه این کار را شاه قبل از انقلاب به صورت خفیف انجام داده بود . بعد از انقلاب هم به صورت خفیف انجام شد ولی برای این بخش باید سندیکایی وجود داشته باشد ، در جاهایی مسکن بسازند مخصوص شاعران و هنرمندان و زندگی آبرومندانه و درستی برای آنها ایجاد کنند و همان کاری که صفویه و قاجاریه کردند ما هم به صورت معتدل انجام دهیم . حالا آن موقع صرف مداحی و صله دادن بوده ولی الان برای انجام این تعهد اجتماعی به یک شکل متعارف و زیبا و آبرومندانه ؛ کاملا هم شدنی است . در برخی از کشور ها این تجربه شده . از این بخش غفلت کردیم و باید بپذیریم این بخش شعر و هر هنری باید در حرفه ی هنرمند باشد و البته تاکید می کنم این مختص کسانی است که می خواهند (( حرفه ی شاعری )) داشته باشند . و باید لوازم و زمینه های حرفه ی شاعری در اختیار آنها گذاشته بشود . اما خوب طبیعتا بخش عظیمی از شاعران ، شاعران حرفه ای نیستند و شاعرانی هستند که صرفا در آن ساحت اول و بخش تجربه های شخصی شعر می گویند که البته البته به آنها همیشه به عنوان برادر بزرگتر سفارش کرده ام و هنوز هم می کنم که از آغاز نوجوانی و جوانی راه شعر به منزله ی یک تجربه ی هنری را از زندگی جدا کنند . یعنی نگذارند شعر آنقدر پیشروی بکند که در بخش زندگی معیشتی دچار مشکل بشوند و یک دفعه نگاه کنند و ببینند سی سال دارند و فقط شاعر هستند . نه زندگی نه کسبی و نه کاری و نه تاهلی و اگر هم متاهل باشند پایگاه اجتماعی درستی ندارند ، تحصیلشان را ادامه ندادند ؛ خوب اینها خیلی لطمه می زند . از همین جا به بهانه ی این بحث همچنان این خواهش را از دوستان جوانتر می کنم که واقعا از حدود هجده سالگی به این فکر باشند که شعر به معنای آنچه که در امروز ما هست برای آنها نان و خوراک نمی شود ! به امید این نباشند که وارد کنگره ای بشوند و سکه بگیرند و یکی دو ماه با آن زندگی کنند و جای دیگر سه سکه بگیرند و ... این واقعا برای بعضی ها روش زندگی شده ! با این می شود چند سال زندگی کرد اما اینگونه نمی شود ادامه داد . مخصوصا خانواده ی هنرمند اینطور نمی تواند زندگی کند . زندگی ، شان و منزلت اجتماعی می خواهد ، یک جور تضمین و امنیت می خواهد . پس توصیه می کنم شاعران جوان به دنبال معیشت آینده باشند و در کنار آن به سلوک شاعرانه هم بپردازند . طوری که هیچ کدام برای هم ایجاد مزاحمت نکند .  

 

_ ورود دنیای مجازی و اینترنت به عالم شعر را مفید می دانید ؟ آیا توانسته ایم از این علم استفاده کنیم ؟

 

     اصلا اینکه انسان بخواهد قضاوت کند آیا دنیای سایبر و مجازی وارد عرصه ی هنر بشود یا نه کار درستی نیست . اصلا ما نمی توانیم در این زمینه قضاوت کنیم . گاهی رفقا به من می گویند تو بیش از اندازه خودت را آلوده ی این فناوری کردی چون سال های سال است که با قلم و کاغذ چیزی نمی نویسم . با توجه به اینکه من از جمله کسانی بودم که برخورد قلمم با کاغذ خیلی بالا بوده ( 18 سال ویراستار حرفه ای بودم و صدها هزار کلمه ویرایش کردم ) و حالا سال هاست قلم به دست نگرفتم یا خیلی کم دست گرفته ام چون هر چه بخواهم بنویسم تایپ می کنم . رفقا می گویند این افراط است . همینطور در خصوص رابطه ی زیادم با وبلاگ ها و سایت ها که خیلی زیاد است . دوستان می گویند این کار موجب می شود از کتاب فاصله بگیری . من پاسخم به رفقا این است که اصلا من و شما نیستیم که تعیین کننده ی این باشیم که به کجا برویم و کجا نرویم . یک زمانی من و شما ( مثلا بیست سال پیش ) در ایران اگر می خواستیم وسیله ای برای سوار شدن انتخاب کنیم چه میزان وابسته ی وسایلی مثل اتوبوس و قطار و ... بویدم ؛ الان چه میزان وابسته ایم . اصلا دست من و شما نیست . اگر شما در شهری مترو داشته باشید دیگر ما نیستیم که نحوه ی جابجایی را تعیین می کنیم . خیلی طبیعی است مقاومت در برابر پدیده هایی که حامل انسان هستند . به اینها می گویند پدیده های حامل انسان . آدم آمده توی این دنیا ؛ یک وقتی حامل این آدم پاهایش بوده و لا غیر ، یک زمانی الاغ بوده و ... حالا حامل این آدم وسایل خیلی پیشرفته ی امرزی است . این آدم اگر مقاومت کند و بگوید می خواهم از این جاده پیاده بروم مقاومت بی جایی کرده . در مقابل زندگی نمی شود مقاوت کرد . شعر زندگی است . هنر زندگی است . همانقدر که شما در زندگی با روزگار همراهید در شعر هم باید با روزگار همراه باشید . در بقیه ی هنر هم باید همراه بشید . اینگونه مقاومت تحجر و جمود و دلتنگی می آورد . یعنی شما امروز اگر با دنیای وب آشنا نباشید _ آشنا که هیچ ، همراه نباشید _ و به فراخور وقتتان با آن همراهی نکنید نمی توانید لذتی از شعر و شاعری ببرید . فرق دارد با سی سال پیش و پنجاه سال پیش . چه در زمینه ی آشنایی و برخورد با جریان های امروز در شعر و چه اساسا در زمینه ی سلوک شعری . یعنی شما امروز برای رساندن صدای خودت به گوش پنجاه نفر دیگر لازم نیست ده سال صبر کنی تا مجموعه ی شعرت چاپ بشود و آنها را هم دانه دانه به دست منتقد برسانی تا آیا بپسندند یا نه !

    آقای مشفق کاشانی که خداوند حفظش کند می گفت : سهراب سپهری شعر هایش را در کاشان تکثیر می کرد و بعد می آمد به زور به ما معلم ها و دبیر ها و ... می داد و خیلی ها اصلا از او شعرش را نمی گرفتند تا بخوانند ! شعر هایی که بعد ها و پس از مرگ سهراب برای طهوری و دیگران میلیارد ها سرمایه زایید . یک زمانی این ها را به التماس تکثیر می کرد و می داد و کسی نمی گرفت تا بخواند . این قصه متعلق به دهه ی چهل است . در دهه ی هشتاد یعنی چهل سال بعد از آن تاریخ آنقدر برای شما فضا ایجاد شده که ساعت هشت شب جرقه ای در ذهن شما زده می شود ، 8.30  یک شعر شما می گویید و ثانیه ای بعد تمام دنیا می توانند آن را ببینند و ساعت 9 آنقدر می توانند برای شما کامنت بگذارند که شما به قدر یک سال در مقایسه با چهل سال پیش به جلو می روید . شما 40 سال پیش شعر را از لحظه ی خلق آن تا لحظه ای که به دست مخاطب می رسید و تا بازخورد آن را محاسبه کنید . باید شکر کرد به خاطر این فناوری نه ایستادگی .

مهمتر از بحث زمان و کمیت ما در بحث کیفیت هم می توانیم از این توان بی نهایت استفاده کنیم که البته در ایران استفاده ی کمی می کنیم . شما تا ده سال پیش که وب سایت به این معنا توسعه نداشت ، اگر شعرتان را به من می دادید من در نقد اثر شما و نوع مواجهه با آن هزار و یک ملاحظه می کردم . اما الان مهمترین مزیت دنیای وب سایت این است که جای تمام این تعارف ها و رودربایستی ها را صداقت پر کرده است . منتها ما بد استفاده می کنیم . آن روابط نا سالم اجتماعی خودمان را به دنیایی وب هم بردیم و متاسفانه شیوه ها را بلد نیستیم . استفاده ی درست از وب این است که شما بتوانید آن رودربایستی ها را و آن مایه های تعارف و تشریف را بردارید . یک صفحه ی شعر شخصی داشته باشید که حتی کسی هم نداند مال شماست . آن وقت مخاطب این شعر را بخواند و هر گونه که خواست اظهار نظر کند . مخاطب در اینجا چون شاعر را نمی شناسد پیش داوری ندارد و ثانیا چون نمی داند شاعر کیست ، شاعر هم نمی داند چه کسی برای او نظر گذاشته و خود شاعر هم موضع گیری و جبهه بندی ندارد و از لحاظ کیفی ظرفیت رشدتان بالا می رود . و به این ترتیب زبان و فرهنگ و ادبیات جامعه می تواند ظرف پنج سال به اندازه ی پنجاه سال رشد بکند ولی خوب ما استفاده ی درستی نمی کنیم . یعنی الان وبلاگ ها و دنیای مجازی تبدیل شده به سنگر هایی که مثلا به همدیگر فحش بدهیم و یا همدیگر را ثنا و ستایش کنیم ! یا ابتذال های شعری مثل تعریف بی جا از کتابی که می خواهیم پر فروشش کنیم یا حمایت از یک جریان . اینها استفاده های مبتذل از وب است ( ابتذال به معنای عام ) . استفاده ی درست از وب این است که شما هم کیفیتا و هم کمیتا بتوانید از این جهان دیجیتال استفاده کنید . یک شعر را واقعا به نقد بگذارید و دیگران راستی راستی به این میدان بیایند و چون دیده نمی شوند و حجاب چشم در چشم بودن و چهره به چهره بودن وجود ندارد ، با هم اثرث را نقد کنند .

     و مهمتر از همه ی اینها اتاق های گفتگو است که ما خیلی کم از این ظرفیت استفاده می کنیم . ما هنوز هم که هنوز است تلاش می کنیم بیست نفر را از نقاط مختلف کشور جمع کنیم و مثلا ببریم مشهد و کلی هزینه و بلیط و آنها آنجا بخورند و بریزند و ... تا مثلا بیست مقاله ارائه بدهند و آخر هم معلوم نیست تاثیری دارد یا ندارد . جهان امروز دیگر چنین جهانی نیست . 50 تا آدم تصمیم می گیرند شب چهارشنبه ی 29 ژوئن با هم در در اتاق گفتگو شرکت کنند . 4 نفر از استرالیا و 2 نفر از آمریکا و ژاپن و چند نفر از ایران . از دنیاهای مختلف و تجربه های مختلف با هم دیگر آزادانه حرف می زنند و صدها هزار نفر هم به صورت همزمان این صحبت ها را در اتاق خودشان می شنوند . و در هر لحظه هم که بخواهند با اجازه ی منیجر و مدیر اتاق ، می توانند وارد بشوند یا سوال بپرسند و یا طرح مطلب کنند . ببینید این جریان چقدر عظیم است . این امکان را به ما دادند چرا از این امکان کم استفاده می کنیم ؟ لذا واقعا فکر می کنم که اگر مجموعه ی فرهنگی و هنری ما به ویژه شعر که یک هنر کاملا مبتنی بر کلمه است ، به این ظرفیت ها توجه بکند خیلی موفق خواهد بود . بسیاری از تنگناهای موجود را می شود با دنیای وب حل کرد . شما برای اینکه یک انجمن شعر را تشکیل بدهید چه مشکلاتی دارید ؟ آخر هم آیا بیست نفر جمع بشوند یا نشوند . نمی گویم همه حذف بشود ، این اشتباه نشود . این نفس به نفس شدن و چهره به چهره شدن و خود این حالی که از حضور ایجاد می شود به جای خود مقدس است و نباید نادیده گرفته شود . اما با ورود وب این نشست ها می شود ماهی یکی دو بار یا فصلی یک بار . جریان شعر که نمی تواند متوقف بماند تا این آدم ها دور هم جمع بشوند . جریان شعر اگر می خواهد با حرکتی که در جهان هست ، با همان بالندگی و شتاب پیش برود بایستی از این ویژگی دنیای دیجیتال خیلی خیلی بیش از آن چیزی که الان دارد بهره می برد ، بهره ببرد .

 

پایان بخش اول مصاحبه با استاد ژرفا ...

 

 

در همینجا صمیمانه تشکر می کنم از استاد و سرور ارجمند جناب استاد حسینی ژرفا که با صبوری به سوالات من پاسخ دادند و مثل همیشه میهمان نوازی شایسته بودند . 

انشالله اول شهریور بخش دوم مصاحبه را در وبلاگ می گذارم . در بخش دوم مصاحبه  به مسائل جزئی تر مثل جریان های ادبی و  شعر بانوان و شعر آیینی و ...  پرداخته شده است .

جا داره تشکر کنم از دوست خوبم آقای محمد مهدی یارجانلی که سوالاتی را برای مصاحبه طرح کردند . بیشتر سوالاتی که از استاد پرسیده شد را اقای یارجانلی طرح کردند .

 

 

اما یک توضیح در مورد خبر نامه ی وبلاگ  . بنا شده بود که فصلنامه ی وبلاگ شاعران جوان قم با دویست تیراژ عرضه شود ولی متاسفانه تا زمانی که یک اسپانسر مالی وجود نداشته باشد نمی توان چنین اقدامی کرد . از همین جا از کسانی که مایل هستند محصولات یا خدمات خود را در فصل نامه تبلیغ کنند دعوت می شود تا با ما همکاری کنند . مبلغ مورد نظر هم پانزده هزار تومان است . اگر تنها  یک حامی مالی هم برای فصل نامه پیدا شود خبر نامه به زودی عرضه می شود . چون تمام مقدمات آن به جز مسائل مادی آماده است ! ( حق تقدم با ناشران و کتاب فروشی ها و انجمن ها ی ادبی خصوصی است )     

 

اشعار هفته ی یازدهم

 

آقای علی سعادت شایسته

 

گفتم نريز مو به سر شانه بارها

سرريز می شود هوس آبشارها

گيسو پريش پشت سرت را نگاه کن

افتاده اند در پی تو جويبارها

تصوير قاب کرده پيراهن تواند

عريان اگر شدند تمام بهارها

من پنجه های غار نشينم که از قديم

عکس تو را کشيده به ديوار غارها

گيرم که دارم از تو به بيراهه ميروم

من زنده ام فقط به همين گير و دارها

دستان چيدن تو به هر شاخه رو کند

ديوانه می شوند تمام انارها

من برکه نيستم که هم آغوش من شوی

حيف است ماه در بغل شوره زارها

می خواستم که سر بگذارم به سينه ات

سنگی شدم به سينه سرد مزارها

 

................................................................

 

خانم سعادت مند

 

من و هراس سقوطم میان جاذبه ها
که راه می روم ازروی تیزی لبه ها
شنیدنی است کشیشی که اعتراف کند
شنیدنی ترازآن اعتراف راهبه ها
مرابه قطب خودت قطب عشق می بردی
مخالف جهت بادهاوعقربه ها
حساب کردم ازاین عشق سودهاببرم
غلط ازآب درآمدولی محاسبه ها
واعتمادبه عشقت نتیجه اش این شد
زنی رهاشده ام درهجوم شائبه ها

 

.................................................

 

آقای عباس احمدی

 

( دو بیتی )

اگر دنبال عشقی من ندارم

که من جز قلبی از آهن ندارم

برو دست از سرم بردار شیرین

که حال بیستون کندن ندارم

 

.............................................

 

خانم مهرانه جندقی

 

عادت به چشمهای سیاهت نمی کنم
اصلا از این به بعد نگاهت نمی کنم
میپرسم از خودم که چرا زجر می کشم
خود را و تورا برای چه راحت نمی کنم
من می روم  گلایه نکن از نبود من
می خواهمت
،
که غرق گناهت نمی کنم
صد بار توبه کردم و این بار هم نشد
ای فرصت دوباره تباهت نمی کنم
این آخرین شب است که میبینمت عزیز
هرگز از این به بعد نگاهت نمی کنم

 

..................................................

 

آقای انصاری

 

من و بادکنکم

با هم از کودکی بزرگ شده ایم

من روزی از این بالن خواهم افتاد

و او خواهد رفت

 

............................................

 

خانم مرتضی نیا

 

تقصیر من نیست

اگر لخته های خونت

از درز های چمدانم بیرون می زند

امکان دیگری نیست

جهان پر شده از حیواناتی که به جنگ می روند

زنان که به جنگل ها

و مردانی که در گنجه های تاریک

                                 ناخن می جوند

 

باور کن مکان دیگری نیست

جهان پر شده است

              و من تو را خواهم برد

 

این آخرین اخطار

             برای مسافران

                     آخرین ایستگاه است .

 

.......................................................

 

آقای میثم فروتن

 

(( نباید ))

 

( باید )

خوب

    بود

 

وقتی این جلبک ها توی دریاچه نبودند

ماهی ها شورش را

                 در نمی آوردند

 

( باید )

خوب

نیست

وقتی پولک هامان را

                 لجن می گیرد

 

دریاچه ی نمک

                  هم

 

جایی برای شنا کردن نیست !

 

........................................................

 

آقای محمد رفیعی

 

می خواهی از تو دل بکنم این عذاب نیست؟

باور منم چگونه که این لحظه خواب نیست؟

گفتی قبول کن که نبودم که نیستم

اما چطور ؟ حرف تو حرف حساب نیست

آخر چگونه چشم ببندم میان روز

با چشم بسته فکر کنم آفتاب نیست

دیگر بگو چه کار کنم باورت شود

چیزی به غیر از عشق در این انتخاب نیست

بودن کنار تو به خدا اوج زندگی است

عمرش اگر چه بیشتر از یک حباب نیست

هر چند این کویر سراسر توهم است

این دست ها قبول کن عشقم ! سراب نیست

در هر پیاله خون دل است اینکه می خورم

این مستی همیشگی ام از شراب نیست

بگذار تا گناه بدانند عشق را

بانو اگر گناه تویی ! جز ثواب نیست

این سیب چیده می شود اولاد آدمم

این لحظه وقت فکر به روز حساب نیست

..........................................................

 

خانم بزرگ زاده

 

اعوذ

       اعوذ       

               اعوذ               

 به بازوان کسی

 که پلک هایش را

آیه

آیه

بهم میزند

 خواب های پریشانم را

چقدر نفس هایم تند تر می شود

وقتی که 

تو

از رگ گردن هم به من نزدیک تری !

 

...................................................

 

آقای شیخی

 

به تو غبطه می خورم

ای اسب

با یک بوسه

و تنها با بوسه ای بر پیشانی ات

هم مسیح شدی

بی آنکه مصلوبت کنند

و هم فیلسوف

بی آنکه دیوانه شوی

 

.........................................

 

خانم امینی

 

شیشه از پنجره نمی افتد

هیچ وقت

و می افتم هر روز از چشمانت

می بوسم

پشت دست می کشی به لب هایت

در امتناع ات دار می شوم

به تو فکر می کنم

پوکی استخوان

        برای شکستن بهانه ی خوبی است

 

...................................................

 

خانم موسوی

 

یک گربه ی سیاه

پشت چراغ قرمز

ایستاده از ترس

یک گربه ی سیاه

در سایه ی درخت

خمیازه می کشد از گرسنگی

یک گربه ی سیاه

وسط ریل ها

مدتهاست دراز کشیده

 

..........................................

 

خانم عبدی

 

تو هیچ کاری برای من نکردی

جز اینکه

چاقویی که در پهلویم فرو رفته بود را

در بیاوری

بشویی

و بگذاری سر جایش

درست در همان جا

                پهلوی راستم .

 

.............................................

 

خانم هاشمی

 

آنقدر در نخ تو بودم
که پاره شدی .
و من...
99 بار
زمین
خوردم
99 بار شکستم
99 بار گم شدم.
نگرد...پیدا نمیکنی
دیگر زیر هیچ میز و صندلی
حتی زیر هیچ فرشی
یک دانه ی شکسته را ...هم !

دنبالم نگرد.

بگذار تا ابد پنهان باشم
در دنیای کوچک خود
پنهان...
در سوراخ آخرین دانه
که هنوز هم
در نخ تو مانده است.

دنبالم نگرد.

 

.......................................

 

خانم ملایی

 

این شهر بزرگ تر از آن است

که کف دستم جا بگیرد

تو را از غربت کوچه ها

                       پس می گیرم

 

تو را پیدا خواهم کرد

با جای پایت روی غبار های معلق

بگذار هیچ قاصدکی

             خبری از تو نداشته باشد

 

تو را پیدا خواهم کرد

                در بیگانگی یک کف دست

 

............................................................

 

زنده یاد نجمه زارع

 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه ‌ی تو است که عاقل نمی‌شود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود
خط می ‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود
تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

 

......................................................

 

مهدی صادقی

 

نقیضه ای از غزل خانم مرتضی نیا :

باید اقرار کنم نیست توانی دیگر

تا از این خوان نکشانیم به خوانی دیگر ...

 

 

باید اقرار کنم نیست قِـرانی دیگر

جـیب هایم شده خالی ز گرانی دیگر

صبح تا ظهر اراجیف به هم می بافم

می روم عصر سر غاز چرانی دیگر

پاچه خواری طلبکار دو ساعت کردم

تا گرفتم من از او باز امانی دیگر

مرغ باغ ملکوته مگر این مرغ گران ؟!

نیست در سفره ی ما سینه و رانی دیگر

چار سالش که به اتمام رسد می دانم

باز هم می آید چرب زبانی دیگر

یک نصیحت به تو (( کروبی )) پنجاه هزار :

این سری ... آخر سر ، خواب نمانی دیگر !

 { مثلث !! }

رستم آمد به اداره ، پی ِ امضا اما

خسته شد در بدنش نیست توانی دیگر ...

گفت با گریه و زاری که چه مقدار دهم

(( تا از این خوان نکشانیم به خوانی دیگر )) !!

کاش ماشین زمان داشتم و می رفتم

من از این عصر حجر سوی زمانی دیگر

{ مثلث }

این جهان رد صلاحیتمان کرد و گذشت

تا ببینم چه شود توی جهانی دیگر

خبر آمد خبری آمده ، این است خبر :

(( انجمن )) رفت از آنجا به مکانی دیگر !

 

{ و بعد از دیدن مکان انجمن و جای کوچکش :}

 

کاش می شد که از این قوطی کبریت حقیر

انجمن زود رود جا و مکانی دیگر !

 

......................................................................

 

 

در پایان چند  شعر  طنز از آقای سعید سلیمان پور ارومی 36 ساله

متولد و ساکن ارومیه ملقب به : (( بوالفضول الشعرا ))

 

 در حال و هوای پوست مدرن ! :

تـــــو تلپ  مــــن تلپ ته  کافــه ، عطـــــــــر یک بوسه در جوارح من

تق تق ضربه ای به درب موال، اِهه(1)...تو- بعد لحظه ای – اِهه...من!

 

 -مرگ بر موش! -مرگ موش کجاست؟ منم آن موشکی که می مرگم

گربه بی شورت می دود سویم(۲) ، و یکی قهقهه..هه هه.... هه هه من!

 

 خلط شیرین مبحث سینه ، («سینه» را صاف می کند دختر)

-این تویی اکسپکتورانت(۳) غزل؟

                               ... و چنین می شوی تو واله من!

 

گاوِ خر چشمِ خوک گوش منم(۴) ، هندوی بی کلاس، آدم باش!

(...که شدم له به زیر سُمهایم ،گند زد بــاز  لاشه ی له من!)

 

باز هم روی برج میلادم ، دست در دست مرگ می رقصم

می زنی داد: پر بزن یابو!، پاسخ من،سه نقطه...] خر خودتی!]

 

تو تلپ من تلپ به گوش به گوش  ، گوشوار تـو از لبم آویخت

آخرین لحظه گوشی ات نالید، جان بدر بردی از سوانح من!

..............................................................................                        

(1): سرفه ي تحذير!-  با صوت طبيعي ادا شود

(۲):در روياهاي مرد مرده هميشه بچه گربه اي به سويش

 مي دويد و از او دور مي شد"

                                          جي.اف.هالوسکي

(۳): Expectorant

(۴):اقتباسي آزاد از مصرع:

                                  "جوجه خره، گاو منه..."

 

&

برنامه ی نود :

 

شب شده فوتبالياش خواب ندارن           

کاري بـــــا آفتاب و مهتاب ندارن

واسه انتظار ديگـــــــه تاب ندارن            

ميگن اين برنامه ها صاب ندارن؟

 

                              "عادل" امشب واسه چي دير اومده؟

                               بچه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

                                                      *

بحثـــــاي داوري غوغــا مي کنه            

"فنايي" فيلمـــو تماشا مي کنه

بازيکن خطاشـــو حاشا مي کنه            

 اسلوموشن اونــو رسوا مي کنه

 

                            -اين کجاش تکله ، پسر جان ، لگده

                             بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

                                                     *

اين از اون يه حرف زشتي شنيده         

 "نصرتي" رو سـاق "بنگــــر"پريده

کاظمي" گيساي "شيثو "کشيده          

خطــــا رو "مـــرادي" گيرم نديده-

 

                               کمکش آخ چــــــــــرا پرچم نزده؟

                               بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

                                                     *

وقتي داور يه کم آسون مي گيره       

 دفاع از هافبکه نيشگـون مي گيره

جلوي چشمو يهو خون مي گيره         

 يهو مصدوم پا ميشه جون مي گيره

 

                                 دوربين اون بالا تـــــــو کــــار رصده

                                 بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

                                                      *

دوربينش شکـــــارچـي حواشيه          

 گاهي هم مشغــول دونه پاشيه

فکر نکن تــــــو اين زمينه ناشيه          

  وقتي که ميره ســـــراغ حاشيه

 

                        ده تا هم روش ميذاره، گاهي صده

                         بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

                                                    *

توي تمرين "خطيبي" قدري شله          

"واحـــدي" اين روزا قــدري تپله

کار "شيري" روي "طالب لو" فوله         

 نه قبول نيس آقــا ،کي گفته گله؟

 

                            همــــــــه ديدن گله مردوده، رده

                            بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

                                                     *

ســـــر تيم مـــــا رو پخ پخ بريدن         

 ســـــه تايي رو گلـــــــر ما پريدن

فحشمـــون دادن و مردم شنيدن        

 اينکه شش تــــــا گل ما رو نديدن-

 

                             همش از روي لجــــــــه يا حسده

                             بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

                                                       *

اين ميگه: من تو رو افشا مي کنم!      

 اون ميگه: مشت تو رو وا مي کنم

اگــــه دعـوا داري دعـــوا مي کنم       

  يه گزارش واســـــه فيفا مي کنم

 

                               مواظب باش تــــوي دستم سنده

                               بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

                                                      *

فيروز" اين ور نداره عصب-مصب        

 پريده  روي  هوا ســـه چار وجب

جلالي" افتــاده تـــوي تاب و تب          

تو لکــه "بيژن ذوالفقــــــار نسب"

 

                            بحث "فرهـاد" و "اميـر" و "صمده"

                            بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده                                     

                                                      *

مس کرمان" شده فکّش پياده             

 "سايپـا" هي باخته ولي وا نداده        

صبا باتري" ميگـه شارژم زياده             

 "راه آهـن" ســــرور برج ميلاده

 

                            "اکبر آقــا" کارشو خـــــــــوب بلده

                            بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

 

                                                      *

روي سکّو يکي معقول مي شينه          

بازي رو محترمــــــــانه مي بينه

اون يکي -اونکـــــه اراذل ترينه  -         

 پشت هم ترقه هـــاش تو  زمينه

 

                            !! اونيکه ســـــــــوراخه انگار خرده

                             بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

                                                     *

اگه تيمش ببـــازه خـون مي کنه           

ولوله تـــــــــوي خيابون مي کنه

دل مردم رو پريشـــــون مي کنه          

 خط واحد ها رو داغـــون مي کنه

 

                               اين تماشاگـــــــــــره يا ديو و دده؟

                               بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

                                                     *

چفدَر فوتبــــال مــــا  (( هــاي لِوِله ))         

  تيم ملي تــــــــوي کوچه ها وله

کشتي فدراسيون تــــــــوي گله           

چش بــــه راه ملــــــــــوان زبله

 

                              توي اين دريـــــــا عجب جزر و مده

                              بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

                                                      *

همه ي برنامـــه ها باد  هــــــوا          

  شده فوتبــــال يه مريض بي نوا

رودلش هزارتـــــــــا درد بي دوا           

 ما ميگيم امّـــــــا کو گوش شنوا

 

                              "بوالفضول"! گير نده ، اين کارا بده

                             بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده

 

&

 

برای انتخابات :

 

کاندیداتـور مطـرح، از کلّ رقیبـــان سر

 از نامزد اصلح، یک خـرده هم اصلـح تر!

هم عارف و هم عـامی   گشتند مرا حـامی،

 معروف بـه  خوشنامی، در باختر و خاور!

مـــا را نبـــود وحشت، از رد صلاحیت

  قربان توای "هیات"،مدیون تــــو ای "کشور"!

گرچه موتور مخلص، گه گاه کند فس فس

 امّید کــــه تــــا مجلس، چرخم نشود پنچر!

بــــا رای فزاینــده در دوره ی آینـــــــده

  مـــاییم نماینده ، گـــــــر بخت شــود یاور

من مردمی و نازم، خوش صحبت و طنّازم

  به به که چه می تازم،احسنت بر این استر!

دی گفت ترازومان : «کای دلبر مهرو مان!

 از غصه ی محرومان، کلی شده ای لاغر!»

من حامی نسوانم ، جــان بر کف ایشانم

من درد تو می دانم ، پس رای بده خواهر!

من سرسبد گل هـا، معشوقه ی بلبل هــا

محبوب تشکّل هـا، یک دلبر سیمین سر(!)

«گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل»

  از عشق رخم بالکل، آن قاطی و این پرپر!

این: علم و سواد من، این :هوش زیاد  من

  اعضای ستــاد مــن، هستند بر این باور!

خطاط و دو تـا شاعــــر، تبلیغ گـر ماهر

 یاردانقلی و باقــــــر ،قربانعلی و اصغر!

از سعی اکیپ من  خوشگل شده تیپ من،                                              

  بنگر به تریپ من، این عکس شده محشـر!

با این رخ چون ماهم،در عکس چه دلخواهم

 هم میهن همراهم ، کن نـــــام مرا از بر!

 ناز قلمت ای یار! بر برگه ی رای این بار

 تو اسم مرا بنگــــار، پس لطف مــرا بنگر!

گر سوی ستاد آیی شـام است و  پذیرایی

هنگام دســـر چایی، بــا بیسکویت مـــادر!

از مکـــر  رقیبانم ، هــر چند پریشــــانم

من رستم دستـــانم ، خالـــی نکنم سنگـــــر!

مزدور فرنگ آنها، بـــا بنده به جنگ آنها

 بس دنگ و دبنگ آنها، بی شخصیت و عنتر!

گه دنگ و دبنگ آید،گه منگ و ملنگ آید

چون قافیه تنگ آید ، شاعـــر به... الی آخر!

 

&

 

شکستـــــــه بادبانم از هجــــــوم بــــاد می ترسم

 به کشتی- بی خیال دال-  چون سَنباد(!) می ترسم!

نمی ترسی نترس،اینجا دموکــــــــراسی بوِد حاکم

نگو هی: از چه می ترسی؟ دلم می خواد می ترسم!

مرا دیدی زدی فریــــاد:(( او مــــــــــــای لاو! )) می آیی؟

تو را دیدم زدم فریــــــاد : )) او مـــــــای گاد!)) می ترسم! 

(چه فریادی چه کشکی؟ من کــــــه فریادم نمی آید

که من در موقع ترس از خــــــــــود فریاد می ترسم!)

در اکشن های دیروزی چنـــــــــــان غرقم که امروزه

ز جمشید آریــــــا حتی سعیــــــــد راد می ترسم!

دوباره در دلــــــم جــــا کرده ترس از ارتفـــــاع اینک

که از معشـــــــوق بالای یک و هشتاد می ترسم!

سیه چشم و کمرباریک هم گر بـــــــــود  ، واویلا!

نمی دانم چـــــــــرا از این قبیل افراد می ترسم

نپرس از من: چرا در کیش زی ذی مسلکان باشی؟

مگر من نیستم "کیشی" ، خب از "آرواد" می ترسم!!

مرا دیسک کمـــــر باشد از آن در مجلس شادی

ز شش هشت و عموما ریتم های شاد می ترسم!

تویی پردل که مشتاق گـــــــروه راک "ایگلز" ی

منم بزدل که از گنجشکک فرهـــــــاد می ترسم!

ندارم اعتیاد امـــــــــــا ز شـــــــــوق شربت تریاک

از اینکه ناگهـــــــــان روزی شوم معتاد می ترسم

اگر چه مدتی قــــــــــــــر داد و بعدا باد او خوابید

هنوز از عشوه هـــــــــای دوم خرداد می ترسم!

به وقت کوه رفتن «کولــــــــه پشتی» بر نمی دارم

هم از یاری که باشد نـــــــام او «فرزاد» می ترسم!

اگر چه نیمه ی  پنهـان من پاک است و باکم نیست

هنوز از لحظه ی رو کردن اسنــــــــــاد می ترسم

 منم عشق تریبون و کف و سوت  شمـــــــــا اما

از ایــــــــراد سخنرانــــی پر ایـــــــــراد می ترسم

اگر چه توی شعــــــــر من عدالت می کند بیداد

من از این داد  هم - ای داد و ای بیداد- می ترسم!

 دلم خواهد شـــــــــود آزاد امــــــــا دیده ام گوید:

من از خنجر که نیشش باشد از فولاد می ترسم!!

نشد شعرم شود جفت سیاست چون به هر بیتی

عروس طبع من زر زد که :  از دامــــــاد می ترسم!

 

&

 

یاد بـــاد آنکه دلم عاشـق سرکار نبود

طفلکی از تو و عشق تـــو سر ِکار نبود

شیخ از حال دل من خبری هیچ نداشت

سی دی عاشقی ام بر ســــر بازار نبود!

نقل مشروح خبرهــــــای دل رسوایم

باعث خجلت  گوینــــده ی اخبار نبود!

عقل گه گاه به کــــــار دل من می آمد

اینچنین از لگد عشق تـــــو ناکار نبود

چت نمی کردم و از خرج نتم آخر ماه

 کیس من در گرو اصغـــــر سمسار نبود!

فرت فرت از لب لعل تو شکر می بارید

 رطبی بود ولی موقـــــــع افطار نبود!

نرگس مست تو ای دوست تمارض می کرد

چشم بیمار تـــــو مي ديدم و بیمار نبود!

می نهادم کپه ی مرگ خودم را راحت

 بنده را شب همه شب دیده ی بیدار نبود

پیش تو دست و دلم هیـــــچ نمی لرزیدند

چون  مرا  استرس "لحظه ی دیدار" نبود

رخت اسپورت مرا راحت جان بود و به سر

 فکر دامادی و قرض کت و شلوار نبود!

در محــــــــل خير سرم بچّه ي مثبت بودم

تــــــوی جیب بغلــــــم پاکت سیگار نبود

فارغ از شعر و غزل سوت زنان مي گشتم

کار من اینهمه با کاغذ و خودکــــار نبود

شاعرم کردی و احسنت که بی عشق رخت

هنری از من بی عرضــــــه پدیدار نبود!

 

 

اشعار هفته ی دهم

 

 

آقای سید محمد جواد شرافت

 

ای شکوهت فراتر از باور               ای مقام ات فرا تر از ادراک

وصف تو درک لیله القدر است           فهم ما از تبار «ما ادراک»

 

کوثری،‌‌ بی کرانه دریایی        ما و ظرف حقیر این کلمات

باید از تو نوشت با آیات          باید از تو سرود با صلوات

 

آیه در آیه وصف تو جار یست            «فتلقی...»، «مباهله»، «کوثر»

در دل «انما یرید الله...»                    در «فصل لربک وانحر»

 

از بهشت آمدی به هیئت نور              عطر سیبت وزید در هستی

تو گلِ ... نه، تو نوبهارِ ... نه            تو بهشت دل پدر هستی

 

پدر و مادرم فدای شما                     مادری کرده ای برای پدر

چشم بد دور، چشم شیطان کور            دست تو بود و بوسه های پدر

 

 

از بهشت آمدی و روشن شد               سرنوشت دل علی با تو

بی تو کم بود در تمام جهان                نیمه ی دیگرش ولی با تو...

 

وصف ذات تو و صفات علی             وصف آیینه است و آیینه

غربت و خنده ی تو و دل او              قصه ی گرد و دست و آیینه

 

خانه می شد بهشتی از احساس            با گل افشانیِ بهاریِ تو

عاطفه با تمام دل می زد                   بوسه بر دست خانه داری تو

 

خانه از زرق و برق خالی بود            از صفا عاشقی محبت پر

داشتی ای کلید دار بهشت                  پینه بر دست، وصله بر چادر

 

از بهشت آمدی و آوردی             یازده سوره ی بهشتی را

مصحفِ سر نوشت خود دیدیم       سوره هایی که می نوشتی را

 

نسل تو نوحِ با شکوهِ نجات                نسل تو خضرِ آسمانیِ راه

جلوه ای از دم تو را دیدیم                  در مسیحی به نام روح الله

 

روز مادر شده دلم با شوق                 پر زده در هوای تو مادر

منم و وسعت بهشت خدا                   منم و خاک پای تو مادر

 

آرزو دارم این که بنشینم         لحظه ای در جوار تو اما...

آرزو دارم این که بگذارم         شاخه گل بر مزار تو اما...

 

آه در حسرت زیارت تو                    دل ما آشنای دلتنگی است

حرم دختر کریمه ی تو                   شاهد لحظه های دلتنگی است

 

روز مادر شده به محضر تو               آمدم پا به پای این کلمات

هدیه ی من برای تو اشک است          هدیه ی من برای تو صلوات

 

....................................................................................................

 

آقای سید حمید برقعی

 

شنيده مي شود از آسمان صدايي كه...

كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ...

نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه...

نوشت نام تورا ،نام اشنايي كه ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد

و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد

نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد

نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد

دليل خلق زمين و زمان معين شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل  قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد

ز درك خاك مقام فراتري دارد

خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد

درون خانه بهشت معطري دارد

پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت

براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت

چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست

و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست

و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست

و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تورا

گمان كنم كه تورا، اصلا آفريده تورا

كه گرد چادر تو آسمان طواف كند

و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند

ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند

كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند

كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد

مرور كوثر و تطهيرو نور بايد كرد

در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود

درون خانه ی تو نان فقر آجر بود

شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برايت آماده است

حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است

به حكم عشق بنا شد در آسمان علي

علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي

چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!

 به نان خشك علي ساختي، به نان علي

از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم

اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم-

به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم

كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم

شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم

و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادري كن و اينبار هم اجازه بده

به افتخار بگوييم از تبار توايم

هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم

كنار حضرت معصومه در كنار توايم

فضاي سينه پر از عشق بي كرانه ی توست

( كرم نما و فرود آ كه خانه خانه ی توست )

 

...........................................................................

 

آقای عباس احمدی

 

نه اینکه فکر کنی مایه احتیاج نداشت

که دختر از اول قصد ازدواج نداشت

یکی نبود بگوید عزیز  پاسخ (( نه ))

نیاز به زدن کفش  بر ملاج نداشت

دل صنوبری ام را چو بید می لرزاند

همان که خانه ی شان جز درخت کاج نداشت

نبود خانه مرا ، لیک بود ماشینی

بدک نبود  فقط دنده و کلاج نداشت

تفاوت من و اصحاب فیل در این است

که کره فیل من از ابتداش عاج نداشت

تو خواستی ملوان زبل شوم نشدم

برای اینکه غذا طعم اسفناج نداشت

به جای درس اگر سمت پول می رفتم

عدد نمانده و ارقام اعوجاج نداشت

نشد که رشته ی بهتر بخوان آخه ننم

توان خرج (( قلم چی )) و(( تست گاج))  نداشت

به بنده مرهم فاسد فروختند افسوس

بگو که زخم دل من چرا علاج نداشت

 

...................................................................

 

خانم سعادت مند

 

روزی که نقش خلقت من را قلم زدی

تلفیقی از فرشته و شیطان رقم زدی

در کام من شراب و شرنگت یکی شدند

تا در پیاله زهر و عسل را به هم زدی

بر شانه ام گذاشتی از غم امانتی

در گوشم آن دقیقه که از عشق دم زدی

تا آنکه سر بلند نباشم برابرت

مُهر گناهکار به پیشانیم زدی

ای مرگ ! حاصل من از این زندگی چه بود

وقتی تو لحظه لحظه کنارم قدم زدی

 

............................................................

 

آقای علی سعادت شایسته

 

این ارتفاع

برای کشتن من

             کافی نیست

باید از چشم هایت

                   بیفتم

 

..............................................

 

خانم امینی

 

خدا به شیوه ی دستانش

شک دارد

و این من ِ در دیوار

به بزدلی احتیاط

شرطم را باخته ام

                 به نرده ها

 

...............................................

 

آقای ع . علوی

 

(( یک اتفاق درد ناک ))

 

یک پیرمرد

با نوه اش

کنار ساحلی آرام نشسته است

و چه اتفاق دردناکی

وقتی کنار ساحلی آرام

نشسته باشی با نوه ات .

 

............................................

 

آقای میثم فروتن

 

دیروز

ناودان ها را

          آب برد

و همسایه

سقفش را

با آسمان عوض کرد

 

...........................................

 

خانم بزرگ زاده

 

عسل چشم هایم را

                    در

                      قهوه ی چشمانت

                                        بچکان

 

بگذار ما را

          هورت ، هورت

                       سر بکشند

 

شاید

    کسی کامروا گردد

 

..............................................

 

آقای محمد رفیعی

 

در کار سحر روی تو اعجاز مانده است

مضمون چشمهای تو ممتاز مانده است 

در آسمان آبی چشمت پرنده ای

عمری است بین ماندن و پرواز مانده است 

موسیقی از صدای تو الگو گرفته شد

لبهات بی بدیل ترین ساز مانده است 

تقلید توست شاخه نباتش اگر غزل

در انحصار خواجه ی شیراز مانده است 

باید چه گفت از تو که اندامت از ازل

زیباترین نمونه ی ایجاز مانده است

تنها دو واژه وصف تو شد : " وصف ناپذیر "

از دیدنت دهان غزل باز مانده است

 

.......................................................

 

خانم دهقانی سرور

 

 

چشم در چشم برچسب هايي كه در آينه ايستاده
مي ايستم:
«عدالت علي يعني هيچ انساني گرسنه نماند، مسلمان و كافر»
به خيابان می روم

شهر
بوي ناشتايي گرفته!

 

............................................

 

آقای شیری

 

چادر نماز غرق دعا پر ستاره است

چشمانتان تلاقی اشک و شراره است

سجاده ات به سمت خدا باز می شود

وقتی که ربنای شما راه چاره است

انبوه بغض های شما گریه می کنند

تسبیح اشک های شما پاره پاره است

قرآن ِ لحظه های شما را شنیده ام

با لهجه ای که عشق از آن استعاره است

مادر نگاه کن که شب قدر اینهمه

با دانه های اشک شما پر ستاره است

 

.........................................................

 

آقای صدرالدین انصاری

 

گـُـل

این جمجمه ی متلاشی

تقدیم به آیینه

که دوستم می داشت

 

.........................................

 

آقای محمد مهدی یارجانلی

 

اصلاً

بیا

    فرض کنیم

بر بوم نخست

          سفالگر ( نگارگر)

نکشیده باشد

               ما را

                   در آغوش هم ،
شاید !

     یک جای کار

              در چشمهات      

                         - افتاده است -

یا

  بوم را کج گذاشته

                       یا

                        بخت را !

 

....................................................

 

خانم موسوی

 

پالتو پوست ایستاده کنار در

جمجمه های خالی گوشه ی اتاق

پنس های ریز و درشت روی میز

پارس سگ خاکستری پشت در

و مردی که از آسمان این اتاق 

                              آویزان است

نشان می دهد که با یک شکارچی حرفه ای

                                                 مواجهیم !

 

...........................................

 

آقای شیخی

 

ایستاده ای روی خط ریل

و خط عقربه را

دنبال می کنی تا 11

به پایان خط که نگاه می کنی

عقب می کشی

عقربه ات را تا 8

و من

    نیشت می زنم

 

...................................

 

خانم هاشمی

 

امن یجیب...حال دلم اضطراری است
از دختری که ( بد شده ) دیگر فراری است
آن روزهای دائمی اعتبار سوخت
این روز ها خطوط دلم اعتباری است!
با صفر نهصد و سی و...یک بار هم شده
آنتن بده
،
تماس دلم اضطراری است
این زنگ های نیمه شبی عاشقانه نیست
انگار ساعت تو همیشه اداری است
با هر _الو بگو_ ی تو من قطع میشوم !
وقتی _الو بگو و نگو... اختیاری است
وقتی که _ گوش میکنم _ بعد یک سکوت
مثل سلام های شما چوبکاری است
حالا دلم ..
.
در این شب بی مشترک ترین
مشغول زنگ وسوسه ای انتحاری است
پس لطف کن پیامک آخر اگر رسید
پاسخ بده که قافیه این بیت_ آری _ است
امن یجیب گوشی مضطر اذا دعاه
این بوق های آخر چشم انتظاری است

 

.............................................................

 

زنده یاد نجمه زارع

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد
بعید نیست و بگذار هرچه می‌خواهد
قبیله‌ام به دروغ و دَغَل به باد دهد
زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه...، مرا
دوصد کنایه و ضرب‌المثل به باد دهد
قفس چه دوره‌ی سختی‌ست، می‌روم هرچند
مرا جسارت این راهِ‌حل به باد دهد
چه ‌قدر نقشه کشیدم برای زندگیم
بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

..........................................................

 

 

مهدی صادقی   

 

این روز ها در بند تنهایی اسیرم

آنقدر تنهایم که می ترسم بمیرم

مادر،  غذا آورد و من چیزی نخوردم

چون روز و شب های گذشته باز سیرم

می پرسم از خود  باز هم : آن شاهزاده

سر می کند با سفره ی نان و پنیرم ؟

هر گز فراموشت نخواهم کرد هرگز

حتی اگر روزی فراموشی بگیرم

 

.........................................................

 

   و در پایان چند غزل از آقای مهدی فرجی از مجموعه ی

روسری باد را تکان می داد :

 

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از (( وامق )) و (( مجنون )) شده است

می توانی (( عذرا )) باشی ، (( لیلا )) بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این ، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

 

&

سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟

مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم

چطور این همه جریان گرفته ای در من

و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟

بگو به من که همان آدم همیشگی ام ؟

نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم

چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم

درست از آب درآیند احتمالاتم

تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام

تو اتفاق می افتی ، من از محالاتم

چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم

دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم

دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی

مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم

 

&

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان

انتخابی است که کردیم برای خودمان

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند

غم نداریم ، بزرگ است خدای خودمان

بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند

خودمان آیینه هستیم برای خودمان

ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم

دو مسافر یله در آب و هوای خودمان

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر

رو به هم باز شود پنجره های خودمان

من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم

دیگران را نگذاریم به جای خودمان

دیگران هر چه که گفتند بگویند ، بیا

خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

 

&

کفشهایم کجاست ؟ می خواهم سر شب راهی سفر بشوم

مدتی بی بهار طی بکنم دو سه پاییز در بدر بشوم

خسته ام از تو ، از خودم ، از ما ؛ (( ما )) ضمیر بعید زندگی ام

دو نفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبار سرگردان ، یک نفر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم ، کم برای تو دردسر بشوم

حرف های قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم

آه خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت : (( دوستت دارم ، پس دعا می کنم پدر نشوی ))

مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک غروب جمعه دلگیر است

نیستم در حدود حوصله ها ، پس چه بهتر که مختصر بشوم

دور ها قبر کوچکی دارم  بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم

 

&

همیشه در دل همدیگریم و دور از هم

چقدر خاطره داریم با مرور از هم

دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم

نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم

تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم

اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم

نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی

بخوان که پاره شود بند های تور از هم

نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم

شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم

مصاحبه با آقای سید مهدی موسوی

 

 از این به بعد وبلاگ شاعران جوان قم در ابتدای هر ماه با

یک مصاحبه به روز می شود .

وبلاگ شاعران جوان قم برای اولین مصاحبه افتخار گفتگو با

آقای سید مهدی موسوی را داشت :

برای مصاحبه به حوزه هنری ( محل کار آقای موسوی ) رفتم

و نیم ساعتی را مهمان ایشان بودم . خیلی صمیمی و با حوصله

به سوالات من پاسخ دادند :

 

آقای موسوی تشکر می کنم از وقتی که در اختیار ما قرار

 دادید لطفا بیوگرافی کوتاهی از خودتون بگید .

 

·        به نام خدا ، سید مهدی موسوی هستم متولد سال 1357 در قم .

 

شعر را از چه سنی و با چه قالبی شروع کردید ؟

 

·        از اوایل دوران دبیرستان با قالب های دوبیتی و رباعی و غزل .

 

در حال حاضر در چه قالب هایی شعر  می سرایید  ؟

 

·        غزل ، ترانه و گاهی هم کار کودک و نوجوان می کنم .

 

وضعیت حال حاضر شعر جوان کشور را چطور ارزیابی

 می کنید ؟

 

·        گاهی استعداد های خوبی بروز پیدا می کنند منتها به حدی از پیشرفت

که می رسند متوقف می شند که البته دلایل زیادی داره . یکی اینکه توقع

مخاطبین از شعر پایین اومده و دلیل  دیگر که مهمترین دلیله  اینکه

 شاعران جوان تلاش بیشتری نمی کنند . این در حالی است که شعر یک

 مقوله ی حرفه ایست و شاعر باید سطح کار خودش را بالا ببره تا

مخاطب را راضی کنه . متاسفانه این سطح در حال حاضر بالا نیست  .

 

مشکلات حال حاضر شعر جوان از نظر شما ؟

 

·        1 : جدا شدن از ادبیات کلاسیک و عدم آشنایی با مفاهیم و اندیشه ها و

اِلِـمان های شعر کلاسیک .

2: کنگره زدگی ، به معنای نوعی خود پسندگی نسبت به سلیقه ی مورد قبول

و حاکم بر کنگره ها که باعث می شه خلاقیت در یک مسیر محدود حرکت کنه

 و در سایر شعبه های خودش تبلور پیدا نکنه . البته کنگره ها نتایح مثبتی هم

دارند و اگر نقایص آنها برطرف بشه شاعران و شعر های خوبی از دل

کنگره ها بیرون خواهد آمد .

 

شعر جوان قم در حال حاضر در چه جایگاهی در کشور قرار داره ؟

 

·        به نظر من شعر جوان قم از لحاظ پتانسیل در جایگاه اول کشور قرار داره

و کسانی هستند که با کمی پشتکار و اراده می تونند حرف های زیادی برای

گفتن داشته باشند و حرف اول را بزنند ولی تعدادی از آنها به دلایل مختلفی

  دلزده می شند و کمتر تلاش می کنند و فاصله می گیرند . با این حال شعر

 جوان قم در حال حاضر  در رده های نخست کشور قرار داره .

 

یکی از دغدغه های شاعران جوان ، چاپ مجموعه شعر است . شما چه

 زمانی را برای چاپ مجموعه مناسب می دانید ؟

 

·        برای چاپ مجموعه باید با اساتید مشورت بشه . مجموعه باید بدون

 شتاب زدگی  به چاپ برسه . اگر مجموعه شعر حرف تازه ای نداشته

باشه تنها  دستاویزی می شه برای رسیدن شاعر به هدفش در حالی که

مخاطب هم از خواندن مجموعه ی شعر شاعر باید به هدفش برسه .

 

شعر کودک و نوجوان هم یکی از دغدغه های شما بوده و شما در این

وادی هم  فعالیت می کنید . در مورد شعر کودک و نوجوان هم صحبت

 کنید .

 

·        شاید کلمه ی دغدغه مناسب نباشه منتها کار های جست و گریخته ای

 در این زمینه انجام می دم و مجموعه هایی هم در این زمینه داشتم ولی

چون این حیطه کاملا تخصصی  است نخواستم و نمی خوام که به صورت

 جدی تر واردش بشم چون مستلزم زمان و وقت است و باید به خاطرش از

علایق دیگه ام دل ببرم و این در حالیه که علاقه ام به حیطه های دیگه

 بیشتره . به هر صورت حیطه ی کودک و نوجوان را دوست دارم و

کار هایی هم که تا اینجا  انجام دادم نیاز به نقد و بررسی داره .

چیزی که در شعر کودک و نوجوان دوست دارم تعاملی است که بین

 شعر بزرگسال  و ادبیات کودک و نوجوان وجود داره . خیلی ها به

 غلط فکر می کنند که شاعران  شعر بزرگسال نباید وارد حیطه ی

کودک و نوجوان بشند و شاعران کودک و نوجوان  نباید وارد حیطه ی

 شعر بزرگسال بشند ولی به نظر من در هر یک از این شاخه ها

تجربیاتی هست که می تونه برای قسمت دیگه مورد استفاده قرار

 بگیره . به عنوان مثال زوایایی در شعر کودک و نوجوان هست

 که اگر کمی پخته بشه از نظر مخاطب  بزرگسال نه تنها بچه گانه

 نخواهد بود بلکه بسیار خوشایند و مورد علاقه می شه  و همینطور

برعکس ودر شعر بزرگسال هم مضامینی هست که قابل انتقال به

 شعر کودک و نوجوانه . من هم همین تعاملی که بین شعر کودک

و نوجوان و شعر بزرگسال هست  را دوست دارم .  

 

صحبتی هم در مورد ترانه داشته باشید .

 

·        قالب ترانه را دوست دارم چون نوعی روانی را در قالبش

 احساس می کنم که در قالب های دیگه نیست . نوعی یک دستی

 و ارتباط بی واسطه را بین شاعر  و مخاطب در ترانه احساس

 می کنم . همان بحثی را که در مورد تعامل شعر کودک و شعر

 بزرگسال گفتم در ترانه هم هست و به نظر من شاعر ها باید این

 تعاملات را جدی بگیرند چون این تعاملات باعث می شه تا

 زاویه های دید با هم متحد بشند و در یک محور مشترک حرکت

کنند و موجب  تولد کشفیات تازه بشند .

 

مجموعه ی شعرتون انشالله  کی آماده می شه ؟

 

·        هنوز کار داره و عجله ای هم براش ندارم . مجموعه ی اول

 غزل هاست و  مجموعه ی  دیگری هم  شامل  ترانه ها ست .

 هنوز زمان انتشار و ناشرش  دقیقا مشخص نیست .

 

توصیه ای اگر به شاعران جوان دارید بیان کنید .

 

·        اگر از یک پیشکسوت سوال کنید بهتر به شما پاسخ می دند

 و من در موقعیتی نیستم  که نصیحت و توصیه ای کنم .

( آقای موسوی وقتی با اصرار من مواجه شدند گفتند : )

تا جایی که امکان داره از حاشیه سازی جلوگیری بشه و هر

کس در سر جای خودش  باشه و با آرامش به کار خودش

 ادامه بده چون هنر در محیط آرام بهتر متولد می شه .

 

تشکر می کنم از آقای سید مهدی موسوی که وقتشون را در

 اختیار وبلاگ شاعران جوان قم دادند تا گفتگویی کوتاه و

مفید با ایشان داشته باشیم .

و در پایان غزلی از آقای سید مهدی موسوی :

 

ای تیغ پابرهنه بیا روبروی من

حاجت به استخاره ندارد گلوی من

خون مرا بریز و مرا سر بلند کن

دامن مزن به ریختن آبروی من

لب سرخ کن به خون من ای تیغ تا دمی

کامی بگیرد از لب تو آرزوی من

بر پیکرم فرود بیا سرکشی مکن

زانوی احترام بزن پیش روی من

بشکن سفال جسم مرا زود تر که جان

چون می نفس نفس نزند در سبوی من

فرق مرا تو مسح بکش با اشاره ای

مگذار نا تمام بماند وضوی من .

 

اشعار هفته ی نهم

 

آقای علی سعادت شایسته

 

سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد

عشق اینبار به دیوانه شدن می ارزد

گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی

جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد

تیشه بر ریشه ی قصری که در آن شیرین نیست

بیستون بی تو به ویرانه شدن می ارزد

یوسفم سینه ی من پیرهن پاره ی من

ننگ این قصه به افسانه شدن می ارزد

خاک خامم عطش آتش و می در دل من

بزن آتش که به پیمانه شدن می ارزد

شانه ام زیر غم عالم و آدم اما

یک نفس زیر سرت شانه شدن می ارزد

 

............................................................

 

خانم سعادت مند

 

چشمم مقابل تو و می ترسم ار گناه
با اینکه گفته اند حلال است یک نگاه
مبهوت و مات خلقت خویشم چه ساخته است
پروردگار من که نه آیینه ام نه آه
چون سرنوشت خویش به بیراهه می روم
ناچارم از ادامه
ی
این راه اشتباه
ای آفتاب
،
روشنیت را دریغ کن
حتی بگیر سایه
ی
خود را از این گیاه
عمری که می روی و به تدریج می کشی
یکباره راحتم کن و از رنج من بکاه
هرگز گمان مکن که مرا صید کرده ای
با پای خویش آمده ام تا شکارگاه

 

......................................................

 

آقای عباس احمدی

 

نوشته اند که آب اراک، سنگین است

و اتفاقا" موضوع شعر ما این است

به جای هیدروژن آنجا نشسته دوتریومی

که قدرتی است، چگالیش اگرچه پایین است

عزیز من، دل هر ذره را که بشکافی

هزار دانه خورشید پشتِ پرچین است

درون هر یکی از ما هزارها هسته است

( دوتاش البته خیلی درشت و سنگین است! )

خلاصه هر چه انرژی بوَد ز هسته بوَد

اگر زِ هسته نباشد یقین زِ بنزین است!

نیاز ما به انرژی درست مانند ِ

نیاز رستم دستان به عشق تهمینه است!

و رمز  ماندن ما اتحاد می باشد

همیشه مانع ما خائن و خبر چین است

نه آن جناح که اندیشه اش براندازی است

همش به فکر فراقِ سیاست از دین است

نه آن یکی که زده دور مملکت چنبر

نه سومی که به هردو جناح بدبین است

حذر کنید ز آفات کاندولیزا رایس

که این عجوزه عروسِ هزار کابین است!

نداند او که نیابد به خاک ایران راه

که ملک جمشید و خاک پاکِ قزوین است

به دست اوست اگر پاتریوت و اف شونزده

مراست دسته بیلی و هم تبرزین است

از این حقوق مسلم بنگذریم عمرا"

چرا که حامی ما کربلایی پوتین است

چقدر سخته داداش شعر هسته ای گفتن

به جانِ اختر چرخ ادب که پروین است!

 

..............................................................

 

 

خانم مرتضی نیا

 

به جز افسوس در این تلخ که می نوشی نیست

دست بردار لبم جام فراموشی نیست

برو تا عشق به این وسوسه دامن نزده

اگر آلوده شوی فرصت خاموشی نیست

سر  همان لحظه که از سینه ی من برداری

هر چه تصویر کنی هست ، فراموشی نیست

هر که یکبار در آغوش من آرام گرفت

پس از آن خاطره خواهان هم آغوشی نیست

شده عریان بروی در شب این زلف مپیچ

روز خوش در پی این جامه که می پوشی نیست

 

...........................................................

آقای اکبری دیزگاه

 

بهار

فصل حجاب شاخه ها ؛

مامور

به هیچ درختی تذکر نمی دهد

 

.............................................

 

آقای میثم فروتن

 

(( نگاتیو بم ))

 

رئـشه داشت

خاطره ها را خراب کرد

و مردم را قاب گرفت

تا خاک بخورند

 

..............................................

 

خانمي با نام مستعار (( مستان ))

 

همين كه هستي كافي است تا

بهار شكوفه بزند لابلای خنده هایت

ستاره اوج بگیرد از ارتفاع چشمانت

چشمانت

نه !

باز هم نشد

همیشه به اینجا که می رسم

دست هایم سرگردان می دود لابلای موهایم

خاکستر آوار می شود بر کاغذ و

خط خطی می کنم باز

دوباره نقطه سر خط ؛

تو فقط بمان

می خواستم همین را بگویم

همین !

 

....................................

 

آقای انصاری

 

این بید

خیلی مجنون می زند

گــُلـه به گــُلـه

قالی را گشته ام

جذر و مد را

لبه به لبه

این مجنون

خیلی بید می زند

 

.............................

 

خانم امینی

 

به تنور کسی نمی چسبد

که دیوار همسایه

نم چشمان تو را پس می دهد

غم نان شب

به ارزان فروش ها دخلی پیاده نمی کند

 

..........................................

 

آقای مصطفی مهریزی

 

 

وقتی صدای جیر جیر زمین بلند می شود ،

نوبت کف خوابی ماژلان می رسد

و حشره ای روی دکل لنگر می کشد .

کسی پلیس خبر می کند ،

 

 

مادرم از خواب که بلند شد ، دلش شور می زد .

بادبان ها را کشیدند و جیره نصف شد .

گلوله ی اول خورد به تخته سنگ ها و کمانه کرد .

برادرم مجنون شد . داد زد .

طوطی تکرار می کرد .

جزیره می بینم  .

جزیره می بینم .

پدرم ماشین رخت شویی را اختراع می کند و برگ هایش را می شوید .

مادرم آرام می گیرد .

دستت را می گیرم و دیوار برای ما ، زیادی بزرگ می شود .

بدون هیچ کشفی می بوسمت ...

غمگین می شوی .

جیره باز نصف تر می شود و جزیره  دور .

چلاق ها ملوان می شوند .

 

.......................................

 

خانم دهقانی سرور

 

در انديشه ي سقراط
افلاطون
يا مرد ديگري،
امان از حشرات مزاحم!

..............................

 

آقای محمد مهدی یارجانلی

 

تکه

   تکه

     تکه

آتش کشیدی

             ام ،

تا باد

    باااد

        بااااد

خاکسترم را ،

              بر سرم می ریزد ،

سرم را ،

         بر ...

 

دست می گیری ؟

روبرویم

      می نشینی

              گریه می کنی

                         می خندی

چقدر دوست داشتن ، مانند مرگ

                                  سخت است

دوست داشتن

بی هیچ واهمه ( ! )

لبهایت را

         بر لبهایم ،

بگذار

تکه

   تکه

     تکه

باد

  باااد

     بااااد

 

........................

 

خانم بزرگ زاده

 

من

درون مغز تو

چه غلطی می کند ؟!

عمله !

سطلی خالی با قرقره

پایین بفرست

می خواهم خودم را بالا بیاورم !

 

.....................................

 

آقای علی بیاگوی

 

ميداني نو

آسماني آبي

من هيچ وقت روي ديوار شعار ننوشتم

و من روي هيچ ديواري شعار ننوشتم

و در هيچ مسجدي نماز نخواندم

من اين گونه ام

زاده روز هاي برفي

كبك هاي بي سر

من ترس ندارم

و ترس ندارم

و ترسي ندارم

و ترس در من است

من با ترس به دنيا آمده ام

من با گريه خلق شدم

دنيا كه آمدم مادرم را رها كردم

دايه آغوش گرم تري براي من است

 

من ترسيدم !

ميداني نو

استكاني نو

و جهاني كه به همين اندازه تكراري است

به همين اندازه !

چايي را برگردان

تا وقتي من از ديوار پايين بياييم

سرد شده، يخ می زنم 

ميداني نو

استكاني نو

من در آغوش اين خاك به خواب رفته ام

و من آغوش اين خاك را به خواب گرفته ام

و آغوش اين خاك مرا خواب كرده است

من اين گونه زيستن را شايسته نمي دانم

و اين گونه شايتسه بودن را زيستن نمي دانم

بازي كلماتم من

شعار هاي نانوشته بر ديوار

استكان هاي مانده بر لب

دهان هاي خيره به ميدان

ما بازي كلماتيم

اينجا ميدان شهدا است

پياده مي شوم

...........................

 

خانم طبیعت پور

 

من ،

ابتدای یک حادثه را به تصویر می کشم ...

تو انتهای این تصویر

                  هر چه می خواهی

                                 نقاشی کن !

 

.........................................

 

آقای محمد رفیعی

 

صندوق صدقات سر کوچه

صدای پول خرد

خانه ی متروکه ی انتهای کوچه

صدای پول خرد

صندوق بالا می آورد

صدای پول خرد

خانه پایین می ریزد

 

................................

 

خانم موسوی

 

باور نمی کنم

باور کن

این اتفاق بسیار ساده افتاد

تو به سهمت قانع نبودی

یا من قصد فروش نداشتم

و چیزی مثل یک اقیانوس

آرام میان من و تو

به ساحل نشست

 

.........................

 

آقای هاشم شریف زاده

 

من تشنگی را دوست دارم آب را نیز

پیوند بین تـشـنه و سیراب را نیز

من یک بیابان تشنگی را نوش کردم

دریای زهر آگین صبر و تاب را نیز

آزادی امواج را در رود دیدم

چشمان غرق حسرت مرداب را نیز

از جسم من روح رهایی را ربودند

از چشم گلگونم قرار خواب را نیز

از دستهایم سنگ ایمان را گرفتند

از بازوانم قدرت پرتاب را نیز

من مرگ شعر خویش را باور ندارم

پایان تلخ رستم و سهراب را نیز

 

........................................

 

آقای علی سلیمانی

 

دل بی تو دگر به یاد فریادی نیست
در خاطره اش رنگ خوش شادی نیست
ققنوس شود ... اگر بسوزد امشب
از خاک تنش امید میلادی نیست

&

هر گوشه ی خاک ، آیه های احساس
هر قطره ی خون چکیده از مریم و یاس
رمز شب انتظارشان ( یا مهدی )
(یا حیدر ) و ( یا فاطمه ) و ( یا عباس )

&

هر چند زمین شور شما را دیده است
از رفتنتان هنوز در تردید است
انگار جهان به شعر من خیره شده
با نام شما دفتر من خورشید است

&

در حجله ی خاک و خون سجودت زیباست
در باور زندگی ، نبودت زیباست
بر دور سرت ستاره ها غرق طواف
ای ماه جوان ، کلاهخودت زیباست

&


تقدیم به دلاور مردان مرصاد


با این که هجوم و خشم دشمن سخت است
بر دوزخیان نفس کشیدن سخت است
دستان ابابیل در این نزدیکی است
ای ابرهه تا تنگه رسیدن سخت است

 

.....................................................

 

زنده یاد نجمه زارع

 

بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها
تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها
غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها
نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها
هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها
می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...
بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...

..........................................................

 

مهدی صادقی

 

تو هم اینقدر اگر بی کس و تنها باشی

در خودت می شکنی ، سخت فرو می پاشی

تا کمی فکر و خیال از سَر من دور شود

باز سرگرم شدم با غزل و نقاشی

تو ولی چهره ی طراحی من می گردی

باز در شعر تو مضمون غزل می باشی

همه ی روز فقط خوش گذرانی کردم

فکر کردن به تو یعنی خوشی و عیاشی

مثل من شاعر و در بند غزل خواهی شد

تو هم اینقدر اگر بی کس و تنها باشی

 

..................................................

 

و در پایان چند غزل از مهدی فرجی متولد سال 1358

در کاشان ، از مجموعه ی (( زیر چتر تو باران می آید )) .

دو هفته ی دیگر نیز چند غزل از مجموعه ی (( روسری

باد را تکان داد )) در وبلاگ قرار خواهد گرفت :

 

دوستت دارم پریشان ، شانه می خواهی چه کار ؟

دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟

تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان ! عشق کن !

ای که شاعر سوختی ، پروانه می خواهی چه کار ؟

مـُردم از بس شهر را گشتم ، یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟

مثل من آواره شو از چار دیواری درآ !

در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار ؟

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار ؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن ! پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار ؟

 

&

 

هر طرف رو کن و تردید نکن ، سوی منی

باز در (( چشم رس ِ )) دیده ی پر سوی منی

تا ابد گرچه عزیزی ولی از یاد مبر

چشم من باشی و در سایه ی ابروی منی

در غمم رفته ای و در خوشی ام آمده ای

چه کنم ؟ خوی تو این است ؛ پرستوی منی

چشم بادامی و شیرین و خوش و با نمکی

چینی و تازی و ایرانی و هندوی منی

گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس

شیر ها خاطرشان هست که آهوی منی

 

&

 

من در پی رد تو کجا و تو کجایی

دنبال تو دستم نرسیده ست به جایی

ای (( بوده )) که مثل تو نبوده ست ، نگو هست

ای (( رفته )) که در قلب منی گرچه نیایی

این عشق زمینی ست که آغاز صعود است

پابند (( هوس )) نیستم ای عشق (( هوایی ))

قدر تنی از پیرهنی فاصله داریم

وای از تو چه سخت است همین قدر جدایی

ای قطب کشاننده ی پر جاذبه ، دیگر

وقت است دل آهنی ام را بربایی

گفتی و ندیدی و شنیدی و ندیدم

دشنام و جفایی و دعایی و وفایی

یک عالمه راه آمده ام با تو و یک بار

بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی

 

&

 

برای زنده یاد حسین منزوی :

 

اینک منم جوان به شوق تو در سفر

اینک تویی دوباره ار آن هفته پیرتر

تو از غروب خسته ی زنجان _ به قول خود _

من از سکوت ممتد کاشانه ی هنر

عمرت به خیر ! خسته ام از آفتاب پارک

اینجا نبود از تو سپیدار سایه تر

بگذار با تو چند دهان درد دل کنم

هر چند درد ، بی حد و صبر تو مختصر

امروز از همیشه غزل (( منزوی )) تر است

محکم تر از همیشه به در می زند خطر

اکنون تفاله های مدرنیته و سپید

این ریشه را نشانه گرفتند با تبر

امروز هر که با دو غزل رو سپید شد

آمد جلو که (( عمر غزل آمده به سر ))

این حرف های مفت مرا از درون شکست

این درد را به جز تو بگویم به کی پدر ؟

که کارنامه ی غزل عصر حاضری

که سایبان شعر جوان هستی و اگر

روزی خدا نکرده نباشی چه می کنیم ؟

وقتی غزل یتیم شود ، عشق در به در ...

 

......................................................

 

و در پایان دو خبر :

از اول تیر ، و در ابتدای هر ماه ، وبلاگ شاعران جوان

 قم با یک مصاحبه به روز می شود . مصاحبه با یکی

از شاعران جوان قم .

همچنین به زودی (( خبر نامه )) وبلاگ با 50 تیراژ

 چاپ می شود که در صورت استقبال شاعران و

 دوستداران  شعر جوان ، با تعداد بیشتری به چاپ

می رسد .

شماره ی اول خبر نامه شامل گزیده ای از اشعار

ماه های فروردین و اردیبهشت است که به زودی

 در دسترس شاعران و دوستداران شعر قرار می گیرد . 

 

اشعار هفته ی هشتم

آقای عباس احمدی

 

(( از جفای روزگاران داد می باید کشید

نعره می باید زد و فریاد می باید کشید ))

پیشتر ها ناز می کردند دختر ها ولی

این اواخر منت داماد می باید کشید

کرده شیرین شوهر و فرهاد فکر خودکشی است

تیشه را از دست این فرهاد می باید کشید

بر عراق و مُـلک افغان بذل و بخشش حال داد

نقشه بهر زنگبار و چاد می باید کشید

بیدلانه عاشقان در حیرت آباد عدم

چند بستی نشئه ی ایجاد می باید کشید

در سمیناهار بردارید از تهدیگ دست

بعد از اتمام غذا سالاد می باید کشید

وقت تعطیلات در ایران به شدت اندک است

عید را تا اول خرداد می باید کشید

لوح فرهنگ از کف (( صفار )) می باید گرفت

روی آن عکس رخ (( حداد )) می باید کشید

این همه از دست حوزه * می کشیدم بس نبود

حال از بنیاد و از ارشاد می باید کشید

بچه ی فامیل  دیشب فرش ما را خیس کرد

پوشک از پاهای آن نوزاد می باید کشید

پنج ما را داد ده استاد و درسم پاس شد

دستمال اینچنین استاد می باید کشید

حق مردم را نکش بالا بکش پا ... نه ، بد است

بیخیالش هر چه باداباد می باید کشید

 

* منظور حوزه هنری است !

 

……………………………………………………..

 

خانم سعادت مند

(غزلی قدیمی )

باد توفنده ی بنیان کنی و من کاهی
همه
ی
عمر بکش هر طرفم می خواهی
فاش کن راز مرا بر سر بازار جهان
ای که از درد دل بی خبرم آگاهی
پشت هر پنجره باشم نظرم خیره به توست
در نگاهم تو فقط منظره
ی
دلخواهی
ریسمان باز کن از پنجه
ی
دیوانگیم
کی به پایت برسد دست به این کوتاهی
سایه ام مانده کنارم فقط از آن همه باغ
بتکان شاخه
ی
تنهایی من را گاهی
ماه می بوسمت از دور چه می شد که شبی
بشنوی از لب من قصه
ی خاطر خواهی

 

..............................................................

 

آقای شیخی

 

دکمه را می فشارم       تا 10 می شمارم

بالا می رویم

دکمه را می فشارم     تا 10 می شمارم

پایین می رویم

و به این فکر می کنم

که چرا

زاویه ی قائم 90 درجه است ؟

و چرا

     آب در 100 درجه

                        می جوشد ؟

 

............................................................

 

خانم نوری

 

ای سیب سرخ تا حد چیدن رسیده ای
پرهیز نه برای چشیدن رسیده ای
آ
دم بهشت را به بهایت فروخته است
با قیمت بهشت ندیدن رسیده ای
روحم شبیه ظرف سفالی شکسته بود
ای جان پر کشیده که بر تن رسیده ای
دیگر برای کشتن من نقشه ای نریز
با خنجر نگاه به گردن رسیده ای
روی درخت حادثه ماندن مجاز نیست
ای سیب سرخ تا حد چیدن رسیده ای

 

............................................................

 

آقای علی بیاگو

 

چشمانت آفتاب گردان کدام حادثه ی تاریخ است

که این چنین تلخ در من خیره می شوی

و من چقدر شبیه تو می شوم

و من چقدر شبیه تو بودن را دوست دارم

بماند

این را تنها نرده های پل آهنچی می فهمند

این را تنها عابرانی می فهمند

که نام تو را نخواهند شنید

تو را میان سینه ام دفن کرده ام

حالا من تنها مزار شریف دنیا هستم

حالا من تنها

اتاق ساکتی هستم

که تو چراغ هایش را خاموش می کنی .

 

....................................................................

 

خانمی با نام مستعار (( مستان ))

 

قشنگ نیست

که با احساس حماقت

به صندلی چرمی ات تکیه کنی

و به چای با طعم لبی معتاد شوی

بغداد هنوز می جنگد و من

کاش می دانستم چندمین باری است که از فنجان

                                       نشسته ات می نوشم ؟

 

.....................................................................

 

 

آقای محمد مهدی یارجانلی

 

چراغ هاي حيات خاموشند
چراغ هاي حياتـ/ط
چند سال
        است
             كه
اديسون هاي بخش آي سي يو
روزي چند بار
             مي آيند
                 بالاي سرخورشيد
مي گويند:
خورشيد نا اميد،
خورشيد روزمره،
                رفتني ست!
و
 فر
    ياآآآآآآآآآد
            مي كشند:
                  ماآآآآآه را
                        خبر كنيد؛
شايد
    چند شب زودتر
خورشيدتان
      غروب كرد!

...........................................................

 

خانم زهرا سادات هاشمی

 

تاکی تورا و وسوسه ها را اسیر تر؟

یعنی از اینکه هست... دلم نا گزیر تر؟!

ترجیح میدهم که خودم باشم و خودم

حتی از انزوای خودم گوشه گیر تر

ترجیح میدهم که بمیرم کنار خود

از مرده ی کنار خیابان فقیر تر !

در خود به خواب با تو نبودن فرو روم...

در سرد خانه های شبی سرد و دیر تر

بر سنگ سنگ خاطره هایت لگد...شوم

در خلوت پیاده رویی سر به زیر تر

در خلوتی که میرود و دور میشود ـ

از (تو)...منی که از همه (من) ها  ضمیر تر ـ

ترجیح میدهد که خودش باشد و خودش

تنها تر و

         غریبه تر و

                    گوشه گیر تر.

..................................................

محمد رفیعی

 

کاشکی میشد قصه ی عشق همدم غصه ها نبود

آخر عشق هیچ کسی  مثل تو قصه ها نبود

شیرین و فرهادی نبود  لیلی و مجنونی نبود

ترسی نداشتیم از کسی  عاشقی پنهونی نبود

نه حرفی از گلایه بود  نه حتی فرصت واسه قهر

نه من گدا بودم و نه   تو دختر حاکم شهر

کاشکی فقط قصه نبود  دیدن اون اسب سپید

کاشکی شبیه آرزوم  نمی شدی تو نا پدید

اما حالا از آرزوم  مونده فقط سوز یه داغ

تو نیستی و از عشقمون  مونده فقط غم فراق

چیزی نمونده واسه من  جز غم خاطراتمون

ته مونده های عشق تو  یه نامه و سه قطره خون

 

...............................................................

 

خانم امینی

 

زیر نگاه بتون گرفته ی تو باشم

یا خروار ها خفت

فرقی نمی کند

هر روز به ضیافت یک دار

از نردبان سیمانی سقوط می کنم

سراغ قبر مرا به انگشت نمی دهند

فاتحه خشک می افتد

به حوض فراموشی .

 

تو که می دانی

من از تاریکی می ترسم

هیچ وقت مشکی نپوش

 

............................................

 

آقای هاشم شریف زاده

 

قم می رود ز دستم  همشهریان خدا را

بوی زباله دیگر   پر کرده شهر ما را

گلدسته ی حرم را   دیگر نمی توان دید

از بس که کرده ماشین   آلوده این هوا را

دیوار شهر ما شد   دفترچه ی حوادث

بیرون بیا و بنگر   تصویر مرده ها را

از بس که شهرداری   زحمت کشیده در قم

گویند برده از رو   پاریس با صفا را

دیشب عرب زبانی   با روی ترش می گفت :

الگنده فی الخیابان  بالکشته ما سوا را

گر بپری تو با سر  در رودخانه ی ما 

دریابی ای شنا گر  تو لذت شنا را

کز بس فکنده ماشین  در رودخانه لنگر

دیگد نماند از تو  جز نئشه مرده ما را

 

......................................................

 

خانم کبری دهقانی سرور

 

با آینه و قیچی که آمد
حدس زدم
قرار است کسی به دیدنش بیاید
با آینه که آمد
حدس زدم
قرار است به دیدن کسی برود
برای بریدن از تو
نه آینه لازم بود
نه قیچی
دست خالی آمدم
انگار نه انگار
نه!

 

....................................

 

خانم زهرا بشری موحد

 

ما گوش مي كنيم شما يك غزل بخوان
با آن صداي هوشربا يك غزل بخوان
محصور واژه هاي نداشته است شعر من
اي از كمند واژه رها يك غزل بخوان
درمان دردهاي مرا مرگ مي دهد
اين بار پس به جاي دعا يك غزل بخوان
من جز تو و غزل به كسي دل نبسته ام
يا دل به اين دلم بده يا يك غزل بخوان
شايد جهان براي غزل هات كوچك است
باشد! مرا ببر كنار خدا يك غزل بخوان

 

...................................................

 

آقای علی سلیمانی

( چند رباعی )

آن روز که از بام جهانش پر زد
با شوق و سرور آسمان را در زد
در وسعت رفتنش جهان باور کرد
از هیبت او مرگ به خود می لرزد

&

دستان شما پاسخ صد ها مین است
با شوق نگاهتان جهان آذین است
از کرب و بلا بوی شما می آید
تعبیر رباعی جدیدم این است

&

هر چند که عکس او نشد همسفرت
پیوسته رخش نمی رود از نظرت
هر لحظه دوباره آن صدا می آید
پشت تلفن که گفت : مادر ، پسرت ...

&

باران که رسید موج ِ دریا را برد
با چشم ترش غصه ی صحرا را برد
با کوچ پرنده ها زمین رنگین شد
گلچین به نگاهی دل گل ها را برد

&

در حجم سراب ، آب را می خواهم
مجنونم و عشق ناب را می خواهم
امید به آسمان ندارم دیگر
از چشم تو آفتاب را می خواهم

 

..................................................

 

زنده یاد نجمه زارع

 

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است
دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی
که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است
بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»
دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است
بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا
هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است !!
من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند
جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است
...
به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم
که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است

.................................................

 

مهدی صادقی

 

در دوری ات همیشه همینجور می کنی

من را میان دلهره محصور می کنی

با هر کلام ، هر حرکت ، هر بهانه ای

مضمون شعر های مرا جور می کنی

دلشوره ی منی و فقط از سه تار من

در خواست (( درآمد ماهور )) می کنی

اسفند دود کن که به هنگام دیدنت

از اشک چشم های مرا شور می کنی

سخت است اینکه همنفسم هستی و فقط

گاهی به من سلامی از آن دور می کنی

 

.......................................................

 

و چند غزل از آقای علی اکبر لطیفیان از

مجموعه ی شعر آیینی ِ (( سه نقطه )) :

 

زهرا همان کسی است که بیت محقرش

طعنه زده به عرش و تمامی گوهرش

او را خدا برای خودش آفریده است

تا اینکه هر سحر بنشیند برابرش

شرط پیمبری به پسر داشتن که نیست

(( مردی )) پیمبر است که زهراست دخترش

مانند احترام خداوند واجب است

حفظ مقام فاطمه حتی به همسرش

یک نیمه اش نبوت  و نیمش ولایت است

حالا علی صداش کنم یا پیمبرش

دست توسل همه ی انبیاء بود

بر رشته های چادری صبح محقرش

ما بچه های فاطمه ممنون فضه ایم

از اینکه وا نشد پس در پای دخترش

مسمار در اگر چه برایش مزاحم است

اما مجال نیست که بیرون بیاورش

 

&

دست خدا در خلقت زهرا چه ها کرد

سر تا به پا اعجاز را بر او عطا کرد

تا اینکه گنج مخفی اش پنهان نماند

طرح جدید ی از خداوندی به پا کرد

نوری سرشت و مدتی بعد از سرشتن

او را به نام حضرت زهرا صدا کرد

وقتی برای بار اول فاطمه گفت

آنجا حساب فاطمیون را جدا کرد

او جای خود دارد ، کنیز خانه ی او

با یک نگاهی خاک را مثل طلا کرد

حوریه بود و دست هایش پینه می بست

از بسکه در این خانه گندم آسیا کرد

نان شبش در دست مسکین مدینه ...

... می رفت یعنی روزه را با آب وا کرد

امشب دخیل چادری پر وصله هستم

آن چادری که بی خدا را با خدا کرد

این هم یکی از معجزات درب خانه است

در سینه چندین استخوان را جا به جا کرد

 

&

در غیبت کبراست بانو مدفن تو

جانم فدای مخفیانه رفتن تو

ای ماجرای سیب ای باغ بهشتی

بوی خدا می آید از پیراهن تو

جبریل می آید برای دست بوسی

هر روز وقت آسیا چرخاندن تو

رنگت اگر مانند گلهای بنفشه است

اینهم بـُـود یک جلوه ای از گلشن تو

سر تا به پای جا نمازت لاله خیز است

آلاله می ریزد مگر از دامن تو

هر چند بیزارم ولی باید ببینم

دنیا چه رنگی می شود با رفتن تو ؟!

 

&

وقتی سرت را روی بالش می گذاری

آنقدر می ترسم مبادا بر نداری

تو آفتاب روشنی در خانه ی ما

تو آفتاب روشنی هر چند تاری

فردا کنار سفره با هم می نشینیم

امروز را مادر اگر طاقت بیاری

تو آنچنان فرقی نکردی غیر از اینکه

آیینه بودی و شدی آیینه کاری

آلاله می کاری و باران می رسانی

چه بستر پر لاله ای چه کشت و کاری

آنقدر تمرین می کنی با دست هایت

تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری

بگذار گیسویم به حال خویش باشد

اصلا بیا و فرض کن دختر نداری

 

&

دنیا پر از غم می شود وقتی نباشی

دنیای ماتم می شود وقتی نباشی

هر شب کنار سفره ی ما یک ستاره

از جمعمان کم می شود وقتی نباشی

دیگر بساط کوچه گردی و غریبی

دارد فراهم می شود وقتی نباشی

آن شیر مردی که علمدار خدا بود

با چاه همدم می شود وقتی نباشی

آن زانویی که کوه را از پا در آورد

چون قد تو خم می شود وقتی نباشی

دنیای بغض آلوده ی چشمان زینب

جاری زمزم می شود وقتی نباشی

اشعار هفته ی هفتم

خانم سعادت مند

 

عمری مواظبم که مبادا خطا کنم

تیری که بر هدف ننشیند رها کنم

دوری کن از نگاه من این عشق مسری است

شاید تو را به درد خودم مبتلا کنم

آغوش توست ، خانه ی موروثی ام ولی

کو آن جسارتی که چنین ادعا کنم

هر چند  ناشیانه فقط دست و پا زدم

می خواستم که در دل دریا شنا کنم

می گیرمت نهنگ من از دست آبها

تا برتری به کشور صیاد ها کنم

 

.................................................

 

آقای عباس احمدی

 

باید غزل میگفتم اما درد نگذاشت

دل درد و سر درد و سه نقطه درد نگذاشت

در کنگره من حتما اول می شدم حیف

آن داور نالوتی نامرد نگذاشت

می خواستم در کوچه حالش را بگیرم

فوری ننه باباش را آورد، نگذاشت

می گفت تو مو را به موز تشبیه کردی

آن دختر چشم آبی مو زرد نگذاشت

امروز کنسل شد قرارم با نگارم

دلشوره های طرح زوج و فرد نگذاشت

دیگر قراری با من بیچاره حتی

درایستگاه مترو ( ورد آورد ) نگذاشت

باید مدیر حوزه یا ارشاد بودم

نه مثل یک بیکاره ولگرد...نگذاشت

نگذاشت تا من نیز پشت میز باشم

نگذاشت این جسم سپید این گرد نگذاشت

 

.................................................................

 

 

خانم فاطمه سليمان پور

 

از من چه می خواهی سراپا کوهی از دردم

باور نمی کردم چه کاری با خودم کردم

یک عمر دنبال تو افتادم به خاک و خون

روز رسیدن طاقت دیدن نیاوردم

باد از دهانم بوی نامت را به هر جا بـُرد

مبهوت شد دنیا از این عشقی که پروردم

در خان عشقت بی گمان با آنکه زن بودم

رستم نکرد این شیر مردی را که من کردم

با این جوانمردی ، جوانی را نخواهی دید

در من که با موی سفید و چهره ی زردم

آلوده هرگز نیست دامانم اگر امروز

در کوچه های شهر دنبال تو می گردم

 

...............................................................

 

  

آقای محمد مهدی یارجانلی

 

  

شاهکارها را می شود - شد

دید 

کشید... با

تو بخند    

         مونالیزا کردنت با من!!

.........................................

 

خانم فاطمه حسینی

 

آنقدر سر به زیر شده ام که فکر می کنم
باسرم راه می روم
نفسی عمیق بکش
دیگر عطرم مشامت را نخواهد آزرد
در خواب دیدمت
بارها
به من نگاه کردی
نمازم شکست
چلچراغ های سبز روشن شد
آبگینه زیارتگاهی
در حصارش بودم
و تو از پشت شیشه های تاریک
نگاهم کردی
نگاهم کردی
آن شب که هزار طوطی سبز به دستم دادی
و برایم امن یجیب خواندی
نفسی عمیق بکش
دیگر عطرم مشامت رانخواهد آزرد
در میان خیابانها
در میان خطوط
در تمام راه های زندگیت
آنقدر سر به زیر شده ام که فکر می کنم
باسرم راه می روم

 

…………………………………………………………..

محمد رفیعی

 

صدای کف ، صدای سوت ، همه می گن مبارکه

بین تموم خوشکلا  عروس ما تکه ، تکه

هر کسی با یه دسته گل  تو دستش از راه می رسه

اما برای تو فقط  همین یه دسته گل بسه

چند تا گل از رنگ سفید  که داره روبان سیاه

هدیه ی من که زندگیم  شده به دست تو تباه

می گفتی تا آخر خط  تا پای جون کنارتم

بدون جهنمه این زندگی حتی یه دم

به عشقمون قسم نخور نگو که دست من نبود

راهی برای من به جز  از تو جدا شدن نبود

هیچی نبوده بین ما  به غیر نیرنگ و دروغ

تو توی سینت نداری  حتی یه قلب بی فروغ

قصه ی تکراری عشق  بازم به آخرش رسید

شده طلسم و تا ابد  نداره پایان جدید

تکرار تکراریه این جمله که قسمتت نبود

دیگه به فکر اون نباش  که رفته و نداره سود

 

...........................................................................

 

آقای علی بیاگو

 

اينجا دو قهوه داریم

و کاغذی که از زور تلخی شاعر سیاه شده

حالا بهار بها نَه ایی می خواهد

برای برخواستن از پشت این میز

نَه ایی می خواهد تا تعارف

رهگذران راعبور كند

می ایستم روی پلی که نه در داستان من ساخته شده

نه در قهوه تو خراب

بهار قهوه اش را می نوشد

اینجا اسمان ابی است و چند تکه ابر بد جور سیاه شده اند

بهار چشمهایش را خشک می کند

می روی روی اعصابم

می روی روی خطوط عابران پیاده

قهوه ات را که خوردی

میز را من حساب میکنم

تو باز در آغوش

خیابان حل می شوی

و رهگذران به تو مشغول

می شوند

و برای من که دنیا

بدجور قهوه ایی است

 

....................................................

 

علی اصغر شیری

 

می ریخت  رقص روسری ات گل به زیر پات

روئیده بود دشت تغزل  به زیر پات

هر جا قدم زدی فوران کرد چشمه ای

در صخره ها نبود تحمل  به زیر پات

وقتی نسیم رفتن تو می وزید دشت

گسترده بود فرش گلایل  به زیر پات

حالا تو مانده ای و همین خاطرات تو

دیگر نریخت دشت مغان گل  به زیر پات

سارا! تلاطم ارس از اشک های توست

از سیل اشک غرق شده پل  به زیر پات

دارد صلابت  سبلان آب می شود

در دره های غرق تأمل  به زیر پات

یک شب بیا به دشت مغان ای عروس ایل!

تا بشکند سکوت شب کلبه  زیر پات

 

 

 

آقای علی سلیمانی

 

ما چون کویر افسانه ی دریا نداریم
بی خواب اما غصه ی فردا نداریم
ما را برای آسمان ها آفریدند
کاری به کار مردم دنیا نداریم
دستان گرمی دستهامان را گرفته
بیمی از این تاریکی شب ها نداریم
بین هجوم صخره ها آیینه ماندیم
از موج های آتشین پروا نداریم
تا انتهای داستان
،
تلخی شنیدیم
افسوس دیگر فرصت حاشا نداریم
غم های ما اندازه
ی
دریا بزرگند
در ذهن آدم های کوچک جا نداریم

 

..........................................................

 

زنده یاد نجمه زارع

 

دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت
آن ‌قَدَر بی‌اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه‌ی من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو می‌ریزد آیا عشق نیست؟
این‌که در اندام من امروز باریدن گرفت
من که هستم؟ او که نامش را نمی‌دانست و بعد
رفت زیر سایه‌ی یک «مرد» و نام «زن» گرفت
روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده‌ای روشن گرفت
زنده‌ام تا در تنم هُرمِ نفس‌های تو هست
مرگ می‌داند: فقط باید ترا از من گرفت

 

..................................................................

 

و در بخش شاعران جوان ایران غزل هایی از

علی رضا بدیع شاعر جوان نیشابوری :

 

نامت همین که سبز شود بر زبان من
طعم تمشک تازه بگیرد دهان من
من برکه ای زلالم و لب های کوچکت
افتاده اند مثل دو ماهی به جان من
تا بگذرد در آینه سرو روان تو
گل می کند هرآینه طبع روان من
گیسو مگو که جاده ی ابریشم است این
آنک رسد شکن به شکن کاروان من
دامان توست بازدم باغ های چای
پیراهنت تنفس خرماپزان من
در سینه، جای دل، حجرالاسودی توراست
ای چشم هات آینه ی باستان من
هر یک به شکلی از تو مرا دور می کنند
نفرین به دوستان تو و دشمنان من
هر وعده، پشت پنجره.. اندوه ناشتا
چون قرص ماه حل شده در استکان من
***
باید خروسخوان به تماشا سفر کنیم
آماده باش وقت سحر مادیان من...

&

اگر به رسم ادب از سرش کلاه گرفت

نسیم باز مرا با تو اشتباه گرفت

دمی به ناز حجاب از رخت کنار زدی

پرنده پر زد و آهو رمید و ماه گرفت

به روی گردنت افتاد تاری از گیسو

تمام گردنه را یک تن از سپاه گرفت

دلی چنین که تو داری تصاحبش سخت است

اگرچه آینه را می توان به آه گرفت

تو را چنان وطنم از غریبه می گیرم

اگر که دست تو در دست او پناه گرفت ...

&

شبی با بید می رقصم ، شبی با باد می جنگم

که من چون غنچه های صبحدم بسیار دلتنگم 

مرا چون آینه هرکس به کیش خویش پندارد

و الّا من چو مِی با مست و با هشیار یکرنگم

شبی در گوشه ی محراب قدری «ربّنا» خواندم

همان یک بار تارِ موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست

که من گریانده ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمان ! چون «نام من عشق است»

فراموش ام کنید ای دوستان ! من مایه ی ننگم

مرا چشمان دلسنگی به خاک تیره بنشانید

همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم

&

مگر كه خون من است اين كه مي شود نوشت

كه پيك اولش اين گونه برده از هوشت

كليددار تويي اي نگاهبان بهشت

بگير دست مرا و ببر به آغوشت

كشيده اي به ظرافت كمان ابرو را

به قصد جان من و خلق تا بناگوشت

سياه بخت تر از موي سربه زير تو شد

هر آن كسي كه سرش را نهاد بر دوشت

شهيد اول اين بوسه ها منم ... برخيز !

نشان بزن به لب آخرين كفن پوشت ...

 

&

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

بی دوست پریشانم و با دوست پریشان

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

چون ابر که که بر گنبد مینوست پریشان

مجموعه ی نا چیز من آشفته ی او باد

در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان

آرامش دریای مرا ریخته بر هم

این زن که پری خوست ، پری روست  پریشان

با حوصله ی تنگ و دل تنگ چه سازم

 با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

 

...................................................................

 

پی نوشت :

از این به بعد وبلاگ شاعران جوان قم دو هفته یک بار به روز

می شود . پس دیدار بعدی در غروب جمعه دهم خرداد ...