آقای علی سعادت شایسته
گفتم نريز مو به سر شانه بارها
سرريز می شود هوس آبشارها
گيسو پريش پشت سرت را نگاه کن
افتاده اند در پی تو جويبارها
تصوير قاب کرده پيراهن تواند
عريان اگر شدند تمام بهارها
من پنجه های غار نشينم که از قديم
عکس تو را کشيده به ديوار غارها
گيرم که دارم از تو به بيراهه ميروم
من زنده ام فقط به همين گير و دارها
دستان چيدن تو به هر شاخه رو کند
ديوانه می شوند تمام انارها
من برکه نيستم که هم آغوش من شوی
حيف است ماه در بغل شوره زارها
می خواستم که سر بگذارم به سينه ات
سنگی شدم به سينه سرد مزارها
................................................................
خانم سعادت مند
من و هراس سقوطم میان جاذبه ها
که راه می روم ازروی تیزی لبه ها
شنیدنی است کشیشی که اعتراف کند
شنیدنی ترازآن اعتراف راهبه ها
مرابه قطب خودت قطب عشق می بردی
مخالف جهت بادهاوعقربه ها
حساب کردم ازاین عشق سودهاببرم
غلط ازآب درآمدولی محاسبه ها
واعتمادبه عشقت نتیجه اش این شد
زنی رهاشده ام درهجوم شائبه ها
.................................................
آقای عباس احمدی
( دو بیتی )
اگر دنبال عشقی من ندارم
که من جز قلبی از آهن ندارم
برو دست از سرم بردار شیرین
که حال بیستون کندن ندارم
.............................................
خانم مهرانه جندقی
عادت به چشمهای سیاهت نمی کنم
اصلا از این به بعد نگاهت نمی کنم
میپرسم از خودم که چرا زجر می کشم
خود را و تورا برای چه راحت نمی کنم
من می روم گلایه نکن از نبود من
می خواهمت ، که غرق گناهت نمی کنم
صد بار توبه کردم و این بار هم نشد
ای فرصت دوباره تباهت نمی کنم
این آخرین شب است که میبینمت عزیز
هرگز از این به بعد نگاهت نمی کنم
..................................................
آقای انصاری
من و بادکنکم
با هم از کودکی بزرگ شده ایم
من روزی از این بالن خواهم افتاد
و او خواهد رفت
............................................
خانم مرتضی نیا
تقصیر من نیست
اگر لخته های خونت
از درز های چمدانم بیرون می زند
امکان دیگری نیست
جهان پر شده از حیواناتی که به جنگ می روند
زنان که به جنگل ها
و مردانی که در گنجه های تاریک
ناخن می جوند
باور کن مکان دیگری نیست
جهان پر شده است
و من تو را خواهم برد
این آخرین اخطار
برای مسافران
آخرین ایستگاه است .
.......................................................
آقای میثم فروتن
(( نباید ))
( باید )
خوب
بود
وقتی این جلبک ها توی دریاچه نبودند
ماهی ها شورش را
در نمی آوردند
( باید )
خوب
نیست
وقتی پولک هامان را
لجن می گیرد
دریاچه ی نمک
هم
جایی برای شنا کردن نیست !
........................................................
آقای محمد رفیعی
می خواهی از تو دل بکنم این عذاب نیست؟
باور منم چگونه که این لحظه خواب نیست؟
گفتی قبول کن که نبودم که نیستم
اما چطور ؟ حرف تو حرف حساب نیست
آخر چگونه چشم ببندم میان روز
با چشم بسته فکر کنم آفتاب نیست
دیگر بگو چه کار کنم باورت شود
چیزی به غیر از عشق در این انتخاب نیست
بودن کنار تو به خدا اوج زندگی است
عمرش اگر چه بیشتر از یک حباب نیست
هر چند این کویر سراسر توهم است
این دست ها قبول کن عشقم ! سراب نیست
در هر پیاله خون دل است اینکه می خورم
این مستی همیشگی ام از شراب نیست
بگذار تا گناه بدانند عشق را
بانو اگر گناه تویی ! جز ثواب نیست
این سیب چیده می شود اولاد آدمم
این لحظه وقت فکر به روز حساب نیست
..........................................................
خانم بزرگ زاده
اعوذ
اعوذ
اعوذ
به بازوان کسی
که پلک هایش را
آیه
آیه
بهم میزند
خواب های پریشانم را
چقدر نفس هایم تند تر می شود
وقتی که
تو
از رگ گردن هم به من نزدیک تری !
...................................................
آقای شیخی
به تو غبطه می خورم
ای اسب
با یک بوسه
و تنها با بوسه ای بر پیشانی ات
هم مسیح شدی
بی آنکه مصلوبت کنند
و هم فیلسوف
بی آنکه دیوانه شوی
.........................................
خانم امینی
شیشه از پنجره نمی افتد
هیچ وقت
و می افتم هر روز از چشمانت
می بوسم
پشت دست می کشی به لب هایت
در امتناع ات دار می شوم
به تو فکر می کنم
پوکی استخوان
برای شکستن بهانه ی خوبی است
...................................................
خانم موسوی
یک گربه ی سیاه
پشت چراغ قرمز
ایستاده از ترس
یک گربه ی سیاه
در سایه ی درخت
خمیازه می کشد از گرسنگی
یک گربه ی سیاه
وسط ریل ها
مدتهاست دراز کشیده
..........................................
خانم عبدی
تو هیچ کاری برای من نکردی
جز اینکه
چاقویی که در پهلویم فرو رفته بود را
در بیاوری
بشویی
و بگذاری سر جایش
درست در همان جا
پهلوی راستم .
.............................................
خانم هاشمی
آنقدر در نخ تو بودم
که پاره شدی .
و من...
99 بار
زمین
خوردم
99 بار شکستم
99 بار گم شدم.
نگرد...پیدا نمیکنی
دیگر زیر هیچ میز و صندلی
حتی زیر هیچ فرشی
یک دانه ی شکسته را ...هم !
دنبالم نگرد.
بگذار تا ابد پنهان باشم
در دنیای کوچک خود
پنهان...
در سوراخ آخرین دانه
که هنوز هم
در نخ تو مانده است.
دنبالم نگرد.
.......................................
خانم ملایی
این شهر بزرگ تر از آن است
که کف دستم جا بگیرد
تو را از غربت کوچه ها
پس می گیرم
تو را پیدا خواهم کرد
با جای پایت روی غبار های معلق
بگذار هیچ قاصدکی
خبری از تو نداشته باشد
تو را پیدا خواهم کرد
در بیگانگی یک کف دست
............................................................
زنده یاد نجمه زارع
وقتی دلم به سمت تو مایل نمیشود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمیشود
دیوانهام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه ی تو است که عاقل نمیشود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیهای
از آسمان فاصله نازل نمیشود
خط می زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمیشود؟
میخواستم رها شوم از عاشقانهها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود
تا نیستی تمام غزلها معلّق اند
این شعر مدتیست که کامل نمیشود
......................................................
مهدی صادقی
نقیضه ای از غزل خانم مرتضی نیا :
باید اقرار کنم نیست توانی دیگر
تا از این خوان نکشانیم به خوانی دیگر ...
باید اقرار کنم نیست قِـرانی دیگر
جـیب هایم شده خالی ز گرانی دیگر
صبح تا ظهر اراجیف به هم می بافم
می روم عصر سر غاز چرانی دیگر
پاچه خواری طلبکار دو ساعت کردم
تا گرفتم من از او باز امانی دیگر
مرغ باغ ملکوته مگر این مرغ گران ؟!
نیست در سفره ی ما سینه و رانی دیگر
چار سالش که به اتمام رسد می دانم
باز هم می آید چرب زبانی دیگر
یک نصیحت به تو (( کروبی )) پنجاه هزار :
این سری ... آخر سر ، خواب نمانی دیگر !
{ مثلث !! }
رستم آمد به اداره ، پی ِ امضا اما
خسته شد در بدنش نیست توانی دیگر ...
گفت با گریه و زاری که چه مقدار دهم
(( تا از این خوان نکشانیم به خوانی دیگر )) !!
کاش ماشین زمان داشتم و می رفتم
من از این عصر حجر سوی زمانی دیگر
{ مثلث }
این جهان رد صلاحیتمان کرد و گذشت
تا ببینم چه شود توی جهانی دیگر
خبر آمد خبری آمده ، این است خبر :
(( انجمن )) رفت از آنجا به مکانی دیگر !
{ و بعد از دیدن مکان انجمن و جای کوچکش :}
کاش می شد که از این قوطی کبریت حقیر
انجمن زود رود جا و مکانی دیگر !
......................................................................
در پایان چند شعر طنز از آقای سعید سلیمان پور ارومی 36 ساله
متولد و ساکن ارومیه ملقب به : (( بوالفضول الشعرا ))
در حال و هوای پوست مدرن ! :
تـــــو تلپ مــــن تلپ ته کافــه ، عطـــــــــر یک بوسه در جوارح من
تق تق ضربه ای به درب موال، اِهه(1)...تو- بعد لحظه ای – اِهه...من!
-مرگ بر موش! -مرگ موش کجاست؟ منم آن موشکی که می مرگم
گربه بی شورت می دود سویم(۲) ، و یکی قهقهه..هه هه.... هه هه من!
خلط شیرین مبحث سینه ، («سینه» را صاف می کند دختر)
-این تویی اکسپکتورانت(۳) غزل؟
... و چنین می شوی تو واله من!
گاوِ خر چشمِ خوک گوش منم(۴) ، هندوی بی کلاس، آدم باش!
(...که شدم له به زیر سُمهایم ،گند زد بــاز لاشه ی له من!)
باز هم روی برج میلادم ، دست در دست مرگ می رقصم
می زنی داد: پر بزن یابو!، پاسخ من،سه نقطه...] خر خودتی!]
تو تلپ من تلپ به گوش به گوش ، گوشوار تـو از لبم آویخت
آخرین لحظه گوشی ات نالید، جان بدر بردی از سوانح من!
..............................................................................
(1): سرفه ي تحذير!- با صوت طبيعي ادا شود
(۲):در روياهاي مرد مرده هميشه بچه گربه اي به سويش
مي دويد و از او دور مي شد"
جي.اف.هالوسکي
(۳): Expectorant
(۴):اقتباسي آزاد از مصرع:
"جوجه خره، گاو منه..."
&
برنامه ی نود :
شب شده فوتبالياش خواب ندارن
کاري بـــــا آفتاب و مهتاب ندارن
واسه انتظار ديگـــــــه تاب ندارن
ميگن اين برنامه ها صاب ندارن؟
"عادل" امشب واسه چي دير اومده؟
بچه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
بحثـــــاي داوري غوغــا مي کنه
"فنايي" فيلمـــو تماشا مي کنه
بازيکن خطاشـــو حاشا مي کنه
اسلوموشن اونــو رسوا مي کنه
-اين کجاش تکله ، پسر جان ، لگده
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
اين از اون يه حرف زشتي شنيده
"نصرتي" رو سـاق "بنگــــر"پريده
کاظمي" گيساي "شيثو "کشيده
خطــــا رو "مـــرادي" گيرم نديده-
کمکش آخ چــــــــــرا پرچم نزده؟
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
وقتي داور يه کم آسون مي گيره
دفاع از هافبکه نيشگـون مي گيره
جلوي چشمو يهو خون مي گيره
يهو مصدوم پا ميشه جون مي گيره
دوربين اون بالا تـــــــو کــــار رصده
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
دوربينش شکـــــارچـي حواشيه
گاهي هم مشغــول دونه پاشيه
فکر نکن تــــــو اين زمينه ناشيه
وقتي که ميره ســـــراغ حاشيه
ده تا هم روش ميذاره، گاهي صده
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
توي تمرين "خطيبي" قدري شله
"واحـــدي" اين روزا قــدري تپله
کار "شيري" روي "طالب لو" فوله
نه قبول نيس آقــا ،کي گفته گله؟
همــــــــه ديدن گله مردوده، رده
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
ســـــر تيم مـــــا رو پخ پخ بريدن
ســـــه تايي رو گلـــــــر ما پريدن
فحشمـــون دادن و مردم شنيدن
اينکه شش تــــــا گل ما رو نديدن-
همش از روي لجــــــــه يا حسده
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
اين ميگه: من تو رو افشا مي کنم!
اون ميگه: مشت تو رو وا مي کنم
اگــــه دعـوا داري دعـــوا مي کنم
يه گزارش واســـــه فيفا مي کنم
مواظب باش تــــوي دستم سنده
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
فيروز" اين ور نداره عصب-مصب
پريده روي هوا ســـه چار وجب
جلالي" افتــاده تـــوي تاب و تب
تو لکــه "بيژن ذوالفقــــــار نسب"
بحث "فرهـاد" و "اميـر" و "صمده"
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
مس کرمان" شده فکّش پياده
"سايپـا" هي باخته ولي وا نداده
صبا باتري" ميگـه شارژم زياده
"راه آهـن" ســــرور برج ميلاده
"اکبر آقــا" کارشو خـــــــــوب بلده
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
روي سکّو يکي معقول مي شينه
بازي رو محترمــــــــانه مي بينه
اون يکي -اونکـــــه اراذل ترينه -
پشت هم ترقه هـــاش تو زمينه
!! اونيکه ســـــــــوراخه انگار خرده
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
اگه تيمش ببـــازه خـون مي کنه
ولوله تـــــــــوي خيابون مي کنه
دل مردم رو پريشـــــون مي کنه
خط واحد ها رو داغـــون مي کنه
اين تماشاگـــــــــــره يا ديو و دده؟
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
چفدَر فوتبــــال مــــا (( هــاي لِوِله ))
تيم ملي تــــــــوي کوچه ها وله
کشتي فدراسيون تــــــــوي گله
چش بــــه راه ملــــــــــوان زبله
توي اين دريـــــــا عجب جزر و مده
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
*
همه ي برنامـــه ها باد هــــــوا
شده فوتبــــال يه مريض بي نوا
رودلش هزارتـــــــــا درد بي دوا
ما ميگيم امّـــــــا کو گوش شنوا
"بوالفضول"! گير نده ، اين کارا بده
بچـه هـــــا! موقــــــع پخش نوده
&
برای انتخابات :
کاندیداتـور مطـرح، از کلّ رقیبـــان سر
از نامزد اصلح، یک خـرده هم اصلـح تر!
هم عارف و هم عـامی گشتند مرا حـامی،
معروف بـه خوشنامی، در باختر و خاور!
مـــا را نبـــود وحشت، از رد صلاحیت
قربان توای "هیات"،مدیون تــــو ای "کشور"!
گرچه موتور مخلص، گه گاه کند فس فس
امّید کــــه تــــا مجلس، چرخم نشود پنچر!
بــــا رای فزاینــده در دوره ی آینـــــــده
مـــاییم نماینده ، گـــــــر بخت شــود یاور
من مردمی و نازم، خوش صحبت و طنّازم
به به که چه می تازم،احسنت بر این استر!
دی گفت ترازومان : «کای دلبر مهرو مان!
از غصه ی محرومان، کلی شده ای لاغر!»
من حامی نسوانم ، جــان بر کف ایشانم
من درد تو می دانم ، پس رای بده خواهر!
من سرسبد گل هـا، معشوقه ی بلبل هــا
محبوب تشکّل هـا، یک دلبر سیمین سر(!)
«گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل»
از عشق رخم بالکل، آن قاطی و این پرپر!
این: علم و سواد من، این :هوش زیاد من
اعضای ستــاد مــن، هستند بر این باور!
خطاط و دو تـا شاعــــر، تبلیغ گـر ماهر
یاردانقلی و باقــــــر ،قربانعلی و اصغر!
از سعی اکیپ من خوشگل شده تیپ من،
بنگر به تریپ من، این عکس شده محشـر!
با این رخ چون ماهم،در عکس چه دلخواهم
هم میهن همراهم ، کن نـــــام مرا از بر!
ناز قلمت ای یار! بر برگه ی رای این بار
تو اسم مرا بنگــــار، پس لطف مــرا بنگر!
گر سوی ستاد آیی شـام است و پذیرایی
هنگام دســـر چایی، بــا بیسکویت مـــادر!
از مکـــر رقیبانم ، هــر چند پریشــــانم
من رستم دستـــانم ، خالـــی نکنم سنگـــــر!
مزدور فرنگ آنها، بـــا بنده به جنگ آنها
بس دنگ و دبنگ آنها، بی شخصیت و عنتر!
گه دنگ و دبنگ آید،گه منگ و ملنگ آید
چون قافیه تنگ آید ، شاعـــر به... الی آخر!
&
شکستـــــــه بادبانم از هجــــــوم بــــاد می ترسم
به کشتی- بی خیال دال- چون سَنباد(!) می ترسم!
نمی ترسی نترس،اینجا دموکــــــــراسی بوِد حاکم
نگو هی: از چه می ترسی؟ دلم می خواد می ترسم!
مرا دیدی زدی فریــــاد:(( او مــــــــــــای لاو! )) می آیی؟
تو را دیدم زدم فریــــــاد : )) او مـــــــای گاد!)) می ترسم!
(چه فریادی چه کشکی؟ من کــــــه فریادم نمی آید
که من در موقع ترس از خــــــــــود فریاد می ترسم!)
در اکشن های دیروزی چنـــــــــــان غرقم که امروزه
ز جمشید آریــــــا حتی سعیــــــــد راد می ترسم!
دوباره در دلــــــم جــــا کرده ترس از ارتفـــــاع اینک
که از معشـــــــوق بالای یک و هشتاد می ترسم!
سیه چشم و کمرباریک هم گر بـــــــــود ، واویلا!
نمی دانم چـــــــــرا از این قبیل افراد می ترسم
نپرس از من: چرا در کیش زی ذی مسلکان باشی؟
مگر من نیستم "کیشی" ، خب از "آرواد" می ترسم!!
مرا دیسک کمـــــر باشد از آن در مجلس شادی
ز شش هشت و عموما ریتم های شاد می ترسم!
تویی پردل که مشتاق گـــــــروه راک "ایگلز" ی
منم بزدل که از گنجشکک فرهـــــــاد می ترسم!
ندارم اعتیاد امـــــــــــا ز شـــــــــوق شربت تریاک
از اینکه ناگهـــــــــان روزی شوم معتاد می ترسم
اگر چه مدتی قــــــــــــــر داد و بعدا باد او خوابید
هنوز از عشوه هـــــــــای دوم خرداد می ترسم!
به وقت کوه رفتن «کولــــــــه پشتی» بر نمی دارم
هم از یاری که باشد نـــــــام او «فرزاد» می ترسم!
اگر چه نیمه ی پنهـان من پاک است و باکم نیست
هنوز از لحظه ی رو کردن اسنــــــــــاد می ترسم
منم عشق تریبون و کف و سوت شمـــــــــا اما
از ایــــــــراد سخنرانــــی پر ایـــــــــراد می ترسم
اگر چه توی شعــــــــر من عدالت می کند بیداد
من از این داد هم - ای داد و ای بیداد- می ترسم!
دلم خواهد شـــــــــود آزاد امــــــــا دیده ام گوید:
من از خنجر که نیشش باشد از فولاد می ترسم!!
نشد شعرم شود جفت سیاست چون به هر بیتی
عروس طبع من زر زد که : از دامــــــاد می ترسم!
&
یاد بـــاد آنکه دلم عاشـق سرکار نبود
طفلکی از تو و عشق تـــو سر ِکار نبود
شیخ از حال دل من خبری هیچ نداشت
سی دی عاشقی ام بر ســــر بازار نبود!
نقل مشروح خبرهــــــای دل رسوایم
باعث خجلت گوینــــده ی اخبار نبود!
عقل گه گاه به کــــــار دل من می آمد
اینچنین از لگد عشق تـــــو ناکار نبود
چت نمی کردم و از خرج نتم آخر ماه
کیس من در گرو اصغـــــر سمسار نبود!
فرت فرت از لب لعل تو شکر می بارید
رطبی بود ولی موقـــــــع افطار نبود!
نرگس مست تو ای دوست تمارض می کرد
چشم بیمار تـــــو مي ديدم و بیمار نبود!
می نهادم کپه ی مرگ خودم را راحت
بنده را شب همه شب دیده ی بیدار نبود
پیش تو دست و دلم هیـــــچ نمی لرزیدند
چون مرا استرس "لحظه ی دیدار" نبود
رخت اسپورت مرا راحت جان بود و به سر
فکر دامادی و قرض کت و شلوار نبود!
در محــــــــل خير سرم بچّه ي مثبت بودم
تــــــوی جیب بغلــــــم پاکت سیگار نبود
فارغ از شعر و غزل سوت زنان مي گشتم
کار من اینهمه با کاغذ و خودکــــار نبود
شاعرم کردی و احسنت که بی عشق رخت
هنری از من بی عرضــــــه پدیدار نبود!