این وبلاگ به دلایلی که فقط به خودم مربوطه تعطیل میشه.توو این چند مدت که این وبلاگ بود بهم کمکای زیادی شد.از دوستانی که نظرای مفیدی میدادن ممنونم.دیگه حرفی واسه گفتن ندارم.واسم دعا کنید.
نحوه ی نظر دهی پستا رو دیگه غیر فعال میکنم
با آرزوی بهترین ها برای شما
نمیدونم از کجا شروع کنم.بهتره بگم (به نام خدا)
بعد
سلام
خیلی وقت بود که وقت داشتم (با اینکه تابستان امسال سفرای زیادی رفتم) و این وبلاگ به روز نمی کردم چون حس و حالی نداشتم،الانم که دارم وبلاگ به روز میکنم دلیل بر این نیست که حس و حال دارم چون (ندارم)،ولی دیدم چند ماهی میشه که به روز نشده واسه همین گفتم بیامُ دعوتتون کنم به خوندن این پُست.
دوستای ادبیاتی عزیز لطفاً نقد،نظر فراموش نشه آخه من مطمئنم کارم نقص داره.
توضیحات :
یک : این پُست قسمتی از غزل مثنوی هست که نیمه کاره مونده و امیدوارم تمومش کنم.
دو : پیشنهاد میکنم به وبلاگ دوستای شاعرم سری بزنید.مطمئن هستم خوشتون میاد از مطالب و شعرای زیباشون.از همینجا (یعنی ساری) سلام میکنم به همشون ...
مائده فلاح www.baghe-akhar.blogfa.com
ستاره قربان پور www.nirvana3.blogfa.com
سیّده نسترن میرابوطالبی www.poemsky.blogfa.com
سهیلا مرادی www.mahikocholoyeasemoon.blogfa.com
بهنام شریفی www.moorche1.blogfa.com
و ...
از روزهای رفته ای که پیش رویم بود
از بغض های خسته ای که در گلویم بود
مانند انسان نخستین توی غاری که ...
تنهای تنها مانده ام ... با روزگاری که ...
از سایه ی خود مثل سگ باید بترسم تا ...
باور کنم این (عشق)،افتاد ار عیاری که ...
حتّی جهنم هم شرف دارد به این دنیا
وقتی شده دنیایمان مثل مزاری که ...
... باید بسوزد دور شمعی مُرده و خاموش
... باید بسازد با گُلی افسرده و خاموش
دنیای ما یعنی دروغ و عشق بازیچه
یعنی خدایی هست ؟!
یا که ... !
تُف به تو نیچه
بیزارم از خود ... پاک کردم ردِ پایم را
کوهی نباید باشد اینجا تا صدایم را ...
... من بار دیگر بشنوم
... حالا منم تنها
تو نیستی تا که ببینی اشکهایم را
این (زندگی) بازیست امّا من پس از (مرگم) ...
یک روز در آغوش میگیرم خدایم را ...
محسن فلاح مرداد ماه 1391
سلام خدمت دوستای گلم.بعد از چندین ماه باز به وبلاگم سری زدم تا یه چیزی نوشته باشم.ترم اول دانشگاه زیاد راضی کننده نبود.این چند مدّت خیلی بهم فشار اومد تا جایی که کار به بیمارستانم کشید.باز خدا رو شکر
چند مدّت پیش شنیده بودم که
یکی از دوستای خوبم به نام (حمید افسرده) که یکی از شاعران خوب رامسره و
غزل های بسیار خوبی میگه (توضیح : بعضیا غزل های حمیدُ سیاه میبینن و میگن پر از
انتقاده،یه چیزی توو مایه های فیلم های عبدالرضا کاهانی :) )،رفته به یکی
از شهرهای جنوب کشور،واسه زندگی.راستیتش من خوشحال نشدم از این خبر و
مطمئنم دلم واسش تنگ میشه چون واقعاً با هم خوب بودیم ولی (هر کسی میره پی زندگیش دیگه)،دنیا همینه ! :(
خیلی وقت پیش یه شعر طنزی در مورد حمید گفته بودم (در وزن شعرهایی که برای آقای علیرضا قزوه گفتن) و واسش خوندم،واسه همه دوستای انجمنی ام خودنم.توو این پُست شما رو به یه غزل از حمید افسرده و شعر طنزم دعوت میکنم.امیدوارم لذّت ببرین :)
هر روز با هوای تو آغاز می شود
هر قصه با صدای تو آغاز می شود
بانوی شعرهای من اینک تویی،که عشق
از رنگ چشم های تو آغاز می شود
تو فصل دیگری که بدان حد بهار نیز ...
در متن ناکجای تو آغاز می شود
این سرخوشی ز توست که در من تبی شگفت
از اوّلین هجای تو آغاز می شود
در من پرنده ایست که در بال زخمی اش
پرواز در هوای تو آغاز می شود
هر شب به ناگهان ... و به حسّی نگفتنی
شب گریه ام برای تو آغاز می شود
من مانده ام که بی تو به پایان رسیده ام
تا اینکه ماجرای تو آغاز می شود
این غزل از حمید افسرده بود.اگه دوست داشتین میتونین از سایت شعر نو شعرهای دیگه ای از حمیدُ بخونین
و این عکسی از این دوست عزیز :)

* ورپریده به معنای شیطوون،بلا :)
سلام
نماز و روزه تون قبول.امیدوارم همیشه سربلند باشین.زیاد نمیخوام وقتتونُ بگیرم.چند تا روایت و حدیث هست که باید اینجا مینوشتم.یک ترانه از خودمم هست.اگه واقعاً وقت کمی برای خوندن دارین،من که میگم این چند تا حدیث و روایتُ بخونین فقط،حتّی شده یکیشو بخونین.دوستای عزیز ادبیاتی و شعر دوست هم اگه بعد از خوندن این حدیث ها و روایات،شد ترانمو بخونن ممنون میشم نقدش کنین.
تهمت...
امام رضا (ع) از جد بزرگوارش رسول خدا (ص) چنين روايت مىكند:
كسى كه به مردى يا به زنى تهمت بزند و دربارهاش چيزى بگويد كه در او نباشد،خدايش بر تپهاى از آتش نگاه مىدارد،تا از عهده آن چه گفته برآيد.تهمت زن بايستى بر اين تپه آتش بماند و بسوزد و راه گريز و نجاتى نداشته باشد و راه نجات او از اين تپه آتش وقتى است كه از عهده تهمتى كه زده بر آيد،يعنى بتواند صحت سخنش را اثبات كند و چون دروغ است و حقيقت ندارد و نمىتواند از عهده آن بيرون آيد،بايستى بر سر انبوه آتش بماند و بماند و بماند تا سزاى جنايت خود را ببيند و بچشد.
دروغ...
رسول خدا (ص) فرمود:
از بزرگترین گناهان زبان،دروغگویی است. (بحارالانوار جلد 21 صفحه 211)
مردی خدمت پیامبر (ص) رسید،عرض کرد نماز نمی خوانم و عمل منافی عفت انجام می دهم،دروغ هم می گویم!
کدام را اول ترک گویم ؟!
پیامبر (ص) فرمود:دروغ را
و آن مرد در محضر پیامبر (ص) تعهّد کرد که هرگز دروغ نگوید
هنگامی که خارج شد،وسوسه های شیطانی برای عمل منافی عفّت در دل او پیدا شد امّا بلافاصله فکر کرد که اگر فردا پیامبر (ص) از او در این باره سوال کند و بگوید چنین عملی را مرتکب نشده دروغ است و اگر راست بگوید حد بر او جاری میشود و همین گونه در رابطه با سایر کارهای خلاف این فکر و ترک دروغ،سرچشمه ترک همه گناهان او گردید. (تفسیر نمونه جلد 11 صفحه 413)
بد دهنی و دشنام...
امام صادق (ع) می فرماید:
یكی از نشانه های شریك بودن شیطان كه تردیدی در آن نیست این است كه شخص،دشنام گوی باشد و باكی نداشته باشد كه چه گوید و چه شنود.
و دو حدیث در مورد ریا...
پيامبر خدا (ص) فرمود:
بيشترين نگرانى من براى شما شرك كوچك است.
گفتند:شرک كوچك چيست؟
رسول خدا (ص) عرض كردند:ریا
و ...
امام علی (ع) فرمودند:
هرگز عمل خیری را از ترس ریایی شدن ترک نکنید که این مکر شیطان است.
و در آخر چیزی که مثل روز روشنه
(جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا)
(حق آشكار شدنی و آمدنیست و باطل رفتنيست)
آغوشی از عشق
رنگ پاییزُ گرفتم
همه چشماشونُ بستن
مثلِ آینه ای شدم که
ساده قلبمُ شکستن
سرنوشتم پرِ درده
وقف غم شدم همیشه
کسی جز تو ای خدایا
محرم دلم نمیشه
پُرم از گلایه هایی
که نگفته تو میدونی
من کجای این زمینم؟!
تو کجای آسمونی؟!
من فقط یه مشت،خاکم
واسه چی غرق غرورم!؟
تو همیشه با منی و ...
من همیشه از تو دورم
دوس دارم دوباره از نو حس پروازُ بفهمم
با تب عشق بسوزم سوز این سازُ بفهمم
من با این یه دنیا حرفم
توی این بغض،اسیرم
مثل آینه ای شکسته
یه سکوت ناگزیرم
دیگه لحظه های بی تو
واسه من رنگی نداره
تو که هستی دلِ خستم
غم دلتنگی نداره
توو غزل همیشه غرقِ
هر دلی که باشه با تو
من فقط همینُ میخوام
حس آرامشه با تو
جاده ی رو به طلوع
با تو پیدا کردم آخر
من که با آغوشی از عشق
به تو برمیگردم آخر
محسن فلاح 9/4/1390 (مبعث رسول اکرم (ص))
دوستانی که وبلاگشونُ به روز میکنن حتماً خبر بدن
یا علی
به نام خدا
سلام دوستان
امتحانات دانشگاه تموم شد و حالا من موندمُ کلی کار نکرده.نمایشگاه کتابم رفتم.کتابایی که بهم پیشنهاد شده بودُ گرفتم.امیدوارم ازشون بتونم نهایت استفاده رو ببرم.بعد از نمایشگاه پیش دوستم به اصفهان رفتم.چقدر دلم واسش تنگ شده بود.قراره چند مدّت دیگه بیاد رامسر.
تو این چند مدّت اتفاقات زیادی واسم افتاد.متأسفانه بیشترشون تلخ بود ولی (زمان) همه چیو حل میکنه.نمیخوام زیادی بنویسم.دوس داشتم تو این پست یه اثر طنز بزارم ولی خدایی حس هیچ کاری رو ندارم.باز دو یا سه تا از رباعی هامو میزارم.امیدوارم به دلتون بشینه و نقد و نظراتتون تو نوشتنم تأثیر خوبی داشته باشه و پنجره های جدیدی رو برای من باز کنه.
این چند روزه خیلی خستگی رو تو خودم احساس کردم.خسته از همه چی...
نمیدونم چرا به سرم زد یه فایل صوتی یک دقیقه ای،با صدای خودم،که حدود چند سال قبل از رو یه شعر ترجمه شده خوندمُ بزارم.جالب اینه به حال و هوای این روزای من خیلی نزدیکه!
این هم آدرس این فایل با صدای خودم
http://s1.picofile.com/file/6877990940/Mohsen_Falah_Khasteam.mp3.html
امیدوارم هیچوقت امیدمُ از دست ندم.فکر کنم باید از (مشکلات)،(م) شو برداریم و به (شکلات)ش برسیم تا زندگیمون شیرین شه!
دیگه حرفی ندارم....
و
چند رباعی از خودم تقدیم به همه ی دوستانم
سرگردانم
بی خانه تر از بادمُ سرگردانم
من یاد تو افتادمُ سرگردانم
این دست خودم نیست،خانم نسیم...
من دل به شما دادمُ سرگردانم
راز ماندن
این حسّ غریب و آشنا،آخر چیست؟!
این خنده ی روی لب،نگاه تر،چیست؟!
او رفت! هنوز مانده ام در برزخ
ای عشق بگو که راز ماندن در چیست!
و آخرین رباعی،یک جرقه برای خودم...
ژان والژان
یک دختر خسته،مو پریشانی که...
انگار،فقط،به فکر یک نانی که...
او مثل کوزت! و من به خود می گویم
باید بشوم ژان والژانی که...
ماهاتما گاندی رو من قبول دارم.آدم بزرگی بود و آزادیخواه.یه حرف زیبایی داره که میگه :
(من از گناه بدم می آید نه از گناهکار)
یا علی
دوستدارتون محسن فلاح
با سلام،اوّل از همه دهه ی فاطمیه رو به همه شما دوستان تسلیت میگم و امیدوارم به اون چیزایی که میخواین برسین و واسه منم دعا کنین.
این چند مدّته واقعا اتّفاقای خاصّی واسم افتاد.نمیدونم فردا چی پیش میاد واسه این بدجوری گیجم.طبق عادتم احتمالاً میرم تا چند ماه دیگه،دوست داشتم واسه تولّدم وبلاگمو به روز کنم ولی دیدم سختم میشه،از یه طرف امتحانای میان ترمم داره کم کم شروع میشه،از یه طرفم باید برم نمایشگاه کتاب و بعدش چند تا شهر دیگه.فکر کنم نمایشگاه کتاب از 14 اردیبهشت تا 24 ام باشه.به دوستان توصیه میکنم از دستش ندن.بدیش اینه تو سال یه باره فقط.از همین جا باید یه تشکر ویژه از آقای بدیع بکنم که راهنماییم کرد چه کتابایی رو وقتی رفتم نمایشگاه کتاب بگیرم.
یه چیزه دیگه
اگه میبینین که دیر به دیر وبلاگمو به روز میکنم ببخشید منو،آخه بعضی از دوستا بهم گفتن تو چقد تنبلی و از این حرفا....ولی اینطور نیس،راستیتش حسّش باید باشه وگرنه به روز کردن یه وبلاگ که 5 دقیقه ام طول نمیکشه.
خیلی حرف زدم،امیدوارم واسم دعا کنین و دعوتتون میکنم که این رباعی ها رو بخونین.قبلش بگم که امیدوارم از این رباعی ها خوشتون بیاد!
حرمت
او رفت،و من،باز نوشتم از او
شد تیره تمام سرنوشتم از او
او عاشق من نبود و بودم پس من
ای عشق ! به حرمتت گذشتم از او
12 اسفند 1389 محسن فلاح
می جهنّمیدم
آه،آتش عشق خویش دیدم در خواب
وقتی که به او من نرسیدم در خواب
چون او پی یک بهشت بود امّا من
انگار که می جهنّمیدم در خواب
12 اسفند 1389 محسن فلاح
و یک اثر طنز
دلمان خوش است
در نقد،نظر،همیشه ماهر هستیم
در کشورمان هم از مفاخر هستیم
با اینکه به نان شب خود محتاجیم
تنها دلمان خوش است شاعر هستیم
10 اسفند 1389 محسن فلاح
در آخر
باید بگم که
1) هرگز متنفر نشو،حتّی از اون کسی که دوستش داشتی ولی حالا نداری
2) بسيار بخند حتی برای کسی که در بغلش گريه کردی
3) هميشه لبخند بزن حتی به کسی که ازش متنفری
4) از ديگران کم انتظار داشته باش
گوستاو فلوبر داستان نویس فرانسوی میگه
( خوشبختی یعنی هماهنگی با حوادث روزگار )
خیلی سخته واقعاً
یکی بهم اس ام اس داده بود که چارلی چاپلین گفته خوشبختی فاصله ی این بدبختی تا بدبختیه بعدیه
حالا نمیدونم واقعاً این حرف واسه چارلی چاپلینه یا نه ولی حرف قشنگی بود!
انقد حرف واسه گفتن هست که ....
عاشق که باشی و دلتنگ
حرفت به دل مینشیند
مقبول طبعش می افتد
موسی و چوپان ندارد
دیگه برم!
مواظب خودتون باشین،دعا یادتون نره،دوستون دارم،یا علی
با سلام خدمت دوستای عزیزم
قبل از همه میلاد رسول اکرم حضرت محمد (ص) و میلاد امام صادق (ع) رو به همتون تبریک میگم.دیره ولی تبریک! ![]()
پیشاپیش هم عید نوروز رو به شما و خانواده های محترمتون تبریک میگم.امیدوارم سال ۹۰ سال پر از شادی و موفقیت برای شما،خانواده و دوستاتون باشه.اگه دیدین زود تبریک گفتم چون میرم تا بعد عید.تازه،من الان شدم اولین کسی که بهتون عید ۹۰ رو تبریک گفته (یادتون باشه) ![]()
چند رباعی از خودم رو تقدیمتون میکنم.باید بگم این رباعی ها رو به زبان محاوره گفتم پس تو خوانششون دقت کنین لطفا.ممنون از همتون.
تک زنگ
دیروز به شیشه ی دلم سنگ زدی
تا اونجا که تونستی،بهم انگ زدی
حالا چی شده؟! شارژ تموم کردی عزیز؟!
یا تنگ شده دلت،که تک زنگ زدی
کوزه
من که میدونستم،عاشقمی خیلی!!
یا اینکه به جزء من،به همه بی میلی
امّا چرا کوزه رو شکستی؟! آخه!
این کوزه جهاز مادرم بود لیلی
الفاتحه
هم چشمای بعضیا،زیادی هیزه
هم،چجور بگم؟! عاشقیامون چیزه!*
انگار باید فاتحه ی عشقُ خوند
وقتی که دو شاخه ام عاشق پیریزه!!! ![]()
(میشد جای (چیز) تو مصرع دوم (جیز) آورد)*
شرمنده دوستان
دوستدار همتون محسن فلاح
یا علی
با سلام خدمت تمامی دوستان
اول از همه شام غریبان امام سجاد (ع) رو بهتون تسلیت میگم.آخرای محرمه.چقد زود داره میره محرم امسال!
خیلی وقته به وبلاگم مطلبی اضاف نکردم.گاهی به سرم میزنه که بیخیالش شم ولی آخر سر به این نتیجه میرسم که ضرر نداره گاهی بیام اینجام چیزی بنویسم.بعد از کنکور امسال راستیتش حسی نبود که بیام.خیلی چیزا رو نمیشه گفت ولی اینو میگم،نتیجه کنکور اونی که خواستم نشد و بهتر بگم چیزی شد که فکرشم نمیکردم.الان دانشجوی اقتصاد همین پیام نور رامسرم.خدا رو شکر.نزدیک امتحانات ترم.چقدر زمان زود میگذره.بعد از حدود 6 ماه خواستم جدیدترین اثرمو بزارم.یه ترانه ای که قابل نداره!خلاصه اینکه واسم دعا کنین.این چند مدت خیلی بهم سخت گذشت!
یه مطلب دیگه!
واسه اطلاع رسانی بگم که هر هفته روزای چهارشنبه و پنجشنبه انجمنای ادبی داریم،به اون کسایی که همشهرین یا راهشون به رامسر نزدیکه و شعر یا هر چیز ادبی دیگه ای کار میکنن پیشنهاد میکنم بیان.امتحانش ضرر نداره!زمان و مکانش پایینه!
چهارشنبه ساعت 4:30 تا 7،انجمن شالیزار کتالم،محل برگزاریشم کتابخانه ی احمری نژاد کتالم!
پنجشنبه ساعت 4:30 تا 7،انجمن رامسر،محل برگزاریشم سالن اجتماعات شهرداری رامسره که قبلاً کتابخونه بوده!
ساعت سه
دوباره راه رفته رو،تو نیمه راه میکشی
دوباره آینه میشمو،به سمتم آه میکشی
دوباره مات میشمو،تو دست میکشی به روم
دوباره میری و منو،هزار حرف ناتموم
دوباره میشکنم تو این،شب سیاه لعنتی
دوباره پا میشم از این،شکنجه گاه لعنتی
گلایه میکنم از این،شبای کابوس زده
شبایی که برای من،دیگه یه خط ممتده
به عقربه نگاه کن
درست ساعت سه ء
ساعتی که برام پر از
خاطره و گلایه ء
گلایه میکنم از اون،کسی که می دید منو
کسی که دل برد ولی،چرا نفهمید منو؟!
چرا شبای من همش،پر از سوال مبهمه!
چرا یه دنیا غم فقط،تو این دل شکستمه!
چقدر عشق سخته و،چقدر بی ملاحظه ست
منو کجا کشید و بعد،همه غرورمو شکست
درسته خاطرش واسم،عذاب آوره ولی
به این عذاب قانعم،تا خاطرش نره ولی
محسن فلاح
بازم آسمون اين دل
پر شد از ابرای تيره
باز يه چشمی كه نه درياست
تو خيال نكن كويره!
من همونم كه تو آينه
چشمامو گاهی می بندم!
ياد حرفات كه می افتم
گريه ميكنم،می خندم!
من اسيره اين دلی كه
بی تو ميگيره بهونه
آخرم چی شد!؟شكستش
بی تو این دلم چه خونه
من بدون تو،قبوله ؟!!
نمی گم كه اين يه خوابه
آره من موندم و بی تو
باورش واسم عذابه
حالا من موندم و اين غم
كه توی صدام نشسته
با ترانه ای كه هستش
مثل من،خسته ی خسته
لحظه ای كه با تو بودم
ساعتی پر از تبسم
ياد هر ثانيه ای كه
تو نگاهت می شدم گم
بی مقدمه،دوباره
باز به ياد تو می افتم
ياد لكنت زبونم
ياد حرفای نگفتم
ياد خنده روی لبهات
وقتی با من بودی تنها
ياد التماس لبهام
كه می گفتن،وايسا دنيا
يه نگام به ساعتی بود
كه مرام گذاشت و وايساد
يه نگام به دنيايی كه
كارشو ادامه می داد
آخرم نفهميدم من
چرا اين دنيای نامرد
گوش به حرف من نمی داد
به من اعتنا نمی كرد
آخرم همين خرابه
دلا رو از هم جدا كرد
دل تو رفت و دلم موند
با هزار خاطره و درد
غم با من عجينه اما
زير بار غم نمی رم
من فقط می خوام دوباره
با ترانه جون بگيرم
میلاد پاره ی تن حضرت رسول (ص) و محرم رازهای امیرالمومنین علی (ع)،حضرت فاطمه (س) و روز زن رو به تمامی شما دوستان،به خصوص به مادران بزرگوار این سرزمین تبریک عرض می کنم.
دوستدار شما محسن فلاح
در مورد اثر اصطکاک باید بگم که دو بیت بیشتر نیست!
اصطکاک
ديدار اول بود،تا هم را گزيدند
در زير سقف کاغذيشان آرميدند
کبريت های مضطرب از دست تقدير
آن شب فقط کابوس اصطکاک ديدند
عقربه در قالب رباعیه
عقربه
يک عالمه درد با خودم آوردم
چون رد تو را کنار خود گم کردم
حالا پر حسرتم،چه بايد بکنم !!؟
من عقربه ام،نمی شود برگردم
در مورد اثر کینه باز نه رباعی هست نه دو بیتی بلکه دو بیت بیشتر نیست!
کينه
اين چشمها می گفت او را من ...!!
باور نمی کردم چرا،با من ...!!؟
حال از نگاهم کينه می بارد
امروز او،يک روز اما من....!!
تولد حضرت زینب (س) رو به تمامی دوستان تبریک میگم.
دوستدار شما محسن فلاح
من هميشه،به ياد او هستم
پدرم بوی سيب را می داد
پدرم با نفس كشيدن خود
عطر ( امن يجيب ) را می داد
رفت اما هنوز یادم هست
وقت رفتن چگونه می خندید
یا همان بغض ها زمانی که
مادرم را کنار خود می دید
پدرم بی صدا،تكلم كرد
با نگاهی كه غرق پاكی بود
ياد کارون،شروع اشك پدر
ياد آن چفيه ای كه خاكی بود
ياد چشمان منتظر به در و
ياد آن لاله ای كه پرپر شد
ياد آن سنگری كه تركش خورد
ياد همسنگری،كه بی سر شد
قصه ی كودكی من اين است
پدرم،عاشقانه می جنگيد
زیر باران تیر و ترکش ها
كربلا را به چشم خود می ديد
با همان چكمه های خاكی خود
پدرم روی مين قدم زده است
با دلی سربلند از این تقدیر
او ز ایثار و عشق دم زده است
شاید او تشنه ی شهادت بود
چون دلش را به قلب دريا زد
و اتاق پدر كه شاهد هست
پدرم،پشت پا به دنيا زد
ياد بابا كه رفت و من ماندم
در دل خسته ام تلاطم كرد
حرفهای نگفته ای دارم
بغض من،راه خانه را گم كرد
شب جمعه،پدر،دعای كميل
سوز آهش پل عبادت بود
سحر روز بعد فهميدم
كه دعای پدر شهادت بود
مادرم،خواب ديده بود انگار
توی دست پدر،پلاكی بود
پدرم چفيه ای به مادر داد
چفيه ای كه هنوز خاكی بود
سحر آمد،اتاق خلوت و سرد
من و مادر و كاسه ای از آب
پدرم كوله بار خود را بست
ای پدر،مادر مرا درياب
غربت اين اتاق زيبا بود
پدرم بغض مادرم را ديد
اشك های پدر كه جاری شد
او به چشمان خيس خود خنديد
بغض من هم شکست اما گفت
مرد گریه نمی کند پسرم
نای حرکت نداشت وقتی که
دست خود را کشید روی سرم
هرگز از ياد من نخواهد رفت
مادر من به چهره اش زل زد
كاسه از دست مادرم،افتاد
پدرم رو به آسمان پل زد
ای پدر،مادرم غمی دارد
از شب سرد او خبر داری؟!!
همسرت را ببين،شكسته شده
تو كه از درد او خبر داری
گوشه ی سينه،قلب حس ميكرد
مادرم مثل ابر ها شده است
مژه هايی كه خيس بارانند
بغض او بعد تو،رها شده است
زندگی خرده خرده می ميرد
ای پدر رد پای تو اينجاست
به خداوندی خدا سوگند
كه هنوزم خدای تو،اينجاست
پدرم بود و هست و خواهد بود
چون دلش ترس و لرز را نشناخت
و دليل عروج او اين بود
وسعتش حد و مرز را نشناخت
تقدیم به تمامی شهدای جانباز،علی الخصوص شهیدان جانباز شهر رامسر،داود قدیری،داود حسنی و شهید حکمت پناه
محسن فلاح
سلام حسن،نگم کچل،مو كاشته
از اين مدای فشنم گذاشته
فكرشو كن،با اون ريشای بزی
يه جورايی حسن شده امروزی
گوسفندش و فروخته با الاغش
برای خرج عمل دماغش
مسخره كردن كه تو اين ناحيه
حسن زمينی نيست و مريخيه
مگه به ظاهره؟! دلش سپيده
هيچكسی از حسن بدی نديده
ولی هنوز اونقده بد بياره
حسن پياده و همه سواره
هيچكسی نيست پا صحبتش بشينه
دنيای نامردی ميگن،همينه
امروز،چرا حسن رمق نداره؟!
بی خيالش،به من چه ربطی داره؟!
ولی نشد،بايد بپرسم چشه
احتمالش ميره كه افسرده شه
به این سرم زد که گيرش بيارم
سر به سرش يه جورايی بزارم
گنام چی بود؟! سر به سرش گذاشتم
از خواستگاريش كه خبر نداشتم
اصلا يادم نبود دلش اسيره
چند روز پيش ميخواسته زن بگيره
گفتم حسن،آخر بهش رسيدی؟؟
جمال زيبای عروسو ديدی؟!
گفتش بهم،بابا چه حالی داری!
بزار نگم،سر به سرم ميزاری
يهو ديدم اشك چشاش روونه
آخه ديگه گريه نكن ديوونه!
گفتم چی شد كه اينقدر حزينی
تو زندگيت الهی بد نبينی
گفت نميگم،چون چشاتو ميبندی
يا مثل بقيه،بهم ميخندی
گفتم بگو ديگه،چقدر خرفتی
دو ساعته اين جا منو گرفتی؟!
وقتی كه ديد اصلا كوتاه نميام
خلاصه اون راضی شدش يك كلام
گفت كه دلی به يك ضعيفه بستم
يهو ديدم از تو خودم شكستم
هر روز من پر از سكوت و غم شد
محرم غصه های من ننم شد
آدرسشو وقتی كه گير آوردم
خربزه نه،ولی شكر كه خوردم!
يه روزی گفتم به ننه،به آقام
هر جوری شد،دختر رو من ميخوام
گفتن باشه ما در ميان ميزاريم
گفتم بگين سريع كه وقت نداريم
نمی دونم چی شد يهو خر شدم
به راحتی خام يه دختر شدم
قرار خاستگاری رو گذاشتن
خانوادش خيلی عجله داشتن
بله رو گفتن،ما رو راهی كردن
بابام ننم چه اشتباهی كردن
آره رفيق،با صد هزار آرزو
ولی چه فايده؟!پول واسه خوشی كو؟!
گفتم ننه،ما دسته گل خريديم؟؟
گفت نه پسر،پولی نداريم بديم
شاخه ی گل هزار تومن يه دونه!
يه نيم كيلو شيرنی زيادشونه!!
آخه ننه،بی ادبی اون وقت
گفت نه پسر بيا،خيال تو تخت
خلاصه ما به خونشون رسيديم
رسيديم اما كاش نمی رسيديم
برای اين حرفا دليلی دارم
من حرفای نگفته خيلی دارم
آيفونرو زديم،درش باز شد
تازه حالا ماجرا آغاز شد
كل وجودم شده بود استرس
خدا خودت يه جور به دادم برس
اول خاستگاری خيلی خوب بود
تعارفامون و خنده ها بكوب بود
يهو يكی گفت،مادر عزيزم
برای مهمونا چايی بريزم
منو داری،اين صدا رو شنيدم
نمیدونم چی شد یهو پريدم
ديدم اومد،يه سينی هم تو دستش
چايی رو داد و گرفت نشستش
نشسته بودم ساكت و مؤدب
ديگه رسيد بريم به اصل مطلب!
اول باباش گفت كه جوون امروز
فرق ميكنه با جوونای ديروز
تو اين زمون داغون و شلخته
چرخوندن يه خانواده سخته
از دخترش گفت،چه گلايی كاشته!
چه خواستگارايی كه قال نذاشته
سه چهار تا دكتر و مهندس هستن
ولی حالا يه گوشه دپرس هستن
اينا برای اینکه نه شنیدن
به کلی از زندگیشون بریدن
يكی از اين خاستگارا قاضی بود
دخترمم يه جورايی راضی بود
عمرشو داد به تو،خلاصه رفتش
فردا ميخوايم بريم برای هفتش
وقتی ديدم داره دروغ ميبافه
راستيش ديگه شدم كلافه
خدايی باباش چه زبونی داشتش
رو من علامت سوال گذاشتش!!
باباش بهم گفت كه شروطی دارم
بايد اينا رو در ميان بزارم
بابای من گفت كه شما بفرما
هر چی بگين،اصلاً شما جون بخواه
يهو باباش گفت:ماشينت ماكسيماست؟؟
خونه ديگه جهيزيه رو به راست
تلويزيون و يخچالم،خريدين؟!
حالا شما چند تايی سكه ميدين؟؟
سال تولد خانم،مهريه
برای دختر گلم عاليه!
وقتی ننش رسيد سر شير بها
از ته دل داد كشيدم ای خدا
اين ماجرامون تمومی نداره
اين جوری شه که كار ماها زاره
دنيا تو دست پولدارا اسيره
اينجا بايد فقير بره بميره
گفتم حسن،شرايطو كه ديدی
بلند شدی و ديگه دست كشيدی؟؟!
گفت نه رفيق اينجا واسم درامه
به اين سرم زد كه بدم ادامه
شانس منو!وقتی که دریا میرم
باید یه آفتابه یدک بگیرم
گفتم قبوله هر چیزی که میگین
حداقل یه فرصتی ام بدین!
بابا به دخترش نظاره كرد و
يهو ديدم به من اشاره كرد و
گفت اين پسر،همونه كه ميخواستی؟!!
ميخوام بدونم كه تو راضی هستی؟!!
من اون دقيقه خيلی خسته بودم
یه لحظه بود چشامو بسته بودم
يهو شنيدم يه صدايی اومد
بابا،بيا،مامان بازم سكته كرد
فردايی هم خبر رسيد ننش مرد
به كل ديگه عروسيمون بهم خورد
پیشاپیش عید نوروز رو به شما دوستان تبریک میگم.امیدوارم سال خوب و پر برکتی برای شما و خانوادتون باشه.
محسن فلاح
باز من بودم،قلم بود و خدا ...
باز قلبی پر ز غم بود و خدا ...
در کنارم،باده ای آماده بود
گوییا او کار دستم،داده بود
بی خود از خود،در تلاطم بوده ام
در میان واژه ها،گم بوده ام
خواستم لب وا کنم،اما،چه سود؟!
هیچکس هم درد من،آنجا،نبود
بغض در این نای،مشحون بود و بعد...
دیده ام دریایی از خون بود و بعد...
چشم بستم،غرق یک رویا شدم
تازه آنجا بود من،پیدا شدم
دیدم آنجا یک قلم،آشفته بود
جوهر خود را به خون،آغشته بود
یک نفر را،گوییا می جوید او ...
با نگاهش،این چنین می گوید او ...
با خودم گفتم،که محشر گشته است!؟
چشمهای یک قلم،تر گشته است!
اشک هایش،غرق در دلواپسی ست
مثل من،او هم به دنبال کسی ست!
او پی من بود،تا من،ما شود
تا در این رویای من،غوغا شود
غرق حیرت بودم و دیدم که او ...
با نگاهش گفت،دردت را بگو
سر به روی دستهایم،چون گذاشت
حس نزدیکی به یک همدرد،داشت
لرزه بر این دست ها افتاده بود
این وسط،تنها قلم آماده بود ...
آتش از این دستها،افروخت و ...
ناگهان دیدم که دستم،سوخت و ...
گیج بودم،تا قلم لب باز کرد
حرف ها را یک به یک،آغاز کرد
گفت،وا کن،بغض چندین ساله را
حرفهای صد هزاران لاله را
بغض هایی که خدا می داند و ...
بعد از آن،در نای تو می خواند و...
حنجرت را وقف آنان کن،بگو
باز هم یاد شهیدان کن،بگو
حال باید،یاد سنگرها کنی
یاد خاموشی معبرها کنی
باید اینجا،یک شکایت نامه را
با همه لبخندها،امضاء کنی
باید اینجا صد هزاران درد را
در میان واژه هایت،جا کنی
باید اینجا،در میان واژه ها
آنچه را گم کرده ای،پیدا کنی
دست تقدیر است تا در شعر خود
زخم های کهنه ای را،وا کنی !
بغض هایم،بی نهایت می شود
واژه ها،غرق شکایت می شود
طبع من تا اینکه رخصت می دهد
دیده های من،شهادت می دهد ...
اینکه ما،تنهای تنها مانده ایم
اینکه ما از قافله،جا مانده ایم
اینکه بعد از آن،خدا از یاد رفت
آن وصیت نامه ها،از یاد رفت
ناگهان،معیار ها تغییر کرد
یا که نه،افکار ما تغییر کرد
این وسط اخلاص،تنها مانده بود
زیر تیغ اهرمن ها،مانده بود
عده ای در مال و ثروت گم شدند
عده ای بت های این مردم شدند
روی لب ها،ذکر استغفار،نیست
گوییا اینجا،گناهی عار نیست !
کوچه هامان،بوی غربت می دهد
بوی راهی بی هویت،می دهد
غیرت از این کوچه هامان،رخت بست
حرمت خون شهیدان هم،شکست
لاله ها،در بند خاموشی،شدند
زخمی تیغ فراموشی،شدند
ذهن ها،با لاله ها،بیگانه شد
تیر و ترکش ها،همه افسانه شد
از کجا گویم ؟! زبانم الکن است
آنچه می گویم تب ذهن من است
جنگ ما،حال و هوایی تازه داشت
آسمانی های بی آوازه داشت
نخل های جبهه ها،بی سر شدند
لاله هایی بی صدا،پرپر شدند
لاله هایی،بی قراری کرده اند
تا که از ما،پاسداری کرده اند
تشنه ی جام شهادت،بوده اند
غرق عشقی بی نهایت،بوده اند
یک نفر،آیینه ی احساس بود
اشک ریز روضه ی عباس بود
آنقدر در روضه می گریید او
گوییا آن لحظه را می دید او
عاشق این بود،سقا باشد و ...
مثل سقا،دل به دریا می زد و ...
کربلای یک،که بر مین پا گذاشت *
جسم او دیگر سر و دستی،نداشت
بچه ها گفتند،سقا،پر گرفت
حاجت خود را ببین،آخر گرفت !
یک نفر،بی ادعا می میرد و ...
بیرقش را،دیگری می گیرد و ...
وارث بی دستی او می شود
با کلام عشق،همسو می شود
عشق یعنی،پا نهادن روی مین
کل ارض الکربلا،یعنی همین !
کربلای یک ز خاطر،پاک شد
این حقیقت،قصه ای،غمناک شد
دیده ای یک خاک،تربت می شود ؟!
استخوان،تنها هویت می شود !
این وسط حالا که طبعم وا شده
عقده هایم،یک به یک پیدا شده
ساده می گویم در این انکار نیست
در دل حلاج،ترس از دار،نیست
ما اسیر زندگیمان گشته ایم
بنده ی یک لقمه ی نان،گشته ایم
غرق فرهنگیم،غرب آموخته
چفیه هامان دیگر اینجا،سوخته
فکرمان در جمجمه،زندانی است
عشق هامان،چون هوس شد،آنی است
باید اینجا راه دیگر پیشه کرد
در هجوم فتنه ها اندیشه کرد
شکر باید گفت،راهی باز هست ...
خوب بنگر،تکیه گاهی باز هست ...
شکر می گویم ولایت،زنده است
راه حق،راه شهادت،زنده است
خسته ام،جای نوشتن نیست و ...
در قلم،نای نوشتن نیست و ....
آخر اینجا،دست و تاول بود و من ...
گوییا این،وحی منزل بود و من ...
بیت زیبایی از شاعر مرحوم محمد رضا آقاسی هست که گفته:
با علی در بدر بودن شرط نیست
ای برادر نهروان در پیش روست
* رمز کربلای یک،یا ابوالفضل (ع) بود.
دوستدارتون محسن فلاح