ما با "قیدار" نسبت داریم

 

این مطلب را برای معرفی کتاب عزیزِ "قیدار" ، برای یکی از رسانه ها نوشته ام.

 

شاید دوباره خوانی کتاب ها، در نظر خیلی ها کار عجیب و حتی عبثی باشد. اما برای من اینچنین نیست. من کتاب های زیادی نخوانده ام اما در میان همان اندک کتابی که مطالعه کرده ام، بعضی هایشان را دوباره و حتی سه باره خوانده ام. مثلا از کتاب های "جلال آل احمد"، "زن زیادی" ، "خسی در میقات" ، "سنگی بر گوری" را دوبار و "مدیر مدرسه" را سه بار خوانده ام. غیر از حضرت "سید جلال الدین آل احمد" ، قلم "رضا امیرخانی" هم مرا به دوباره خوانی کشانده. بعد از مطالعه مجدد "منِ او" و "بی وتنِ" امیرخانی، مدتی قبل دوباره "قیدار" را در دست گرفتم تا بخوانم. کتابی که در همان مواجهه اولم با آن، شیفته اش شده بودم. کتابی که از "جوانمردی" می گوید.

"قیدار" حکایت جوانمردی است از سلسله جوانمردان عالم، که هستند تا راه و رسم مردانگی بماند. گاراژداری که به غایت ثروتمند است و بانفوذ، اما در عالم جوانمردی چیزی از مرام و معرفت کم و کسر ندارد. "قیدار" عاشق و نوکر اربابش امام حسین (ع) است و زیر دِین "جون" ؛ غلام سیاه ارباب. عالمِ "قیدار" عالمِ گریه در هیئت سیدالشهدا (ع) است و زنده بودن و نفس کشیدن به مدد و اذن حضرت حیدر(ع). "قیدار" مرید سیدِ روحانیِ باطن داری است که از حکومت جور –که پهلوی باشد- زخم برداشته. سرنوشت "قیدار" به سرنوشت خمینی(ره) و انقلابش گره خورده.او بر همان عهدی است که خمینی (ره)بود.

رمان "قیدارِ" رضا امیرخانی، کتابی است درفضای "ادبیات جوانمردی". کتابی که داستان مردی را در دهه 50 روایت می کند که از بزرگترین گاراژدارهای تهران است و رفتار و منشی جوانمردانه دارد. او سخاوتمند و سفره دار است. در عالمِ "قیدار" از هر دست بدهی از همان دست پس خواهی گرفت. برای همین است که وقتی به صورتِ "صفدر" –رفیق و راننده گاراژش - سیلی می زند، منتظر است تا خود هم از دیگری سیلی بخورد و البته می خورد. دین و اعتقاد "قیدار" منحصر به زندگی شخصی او نمی شود. به همین خاطر است که "لنگر پاسید" را برپا می کند و زمین خورده ها را زیر بال و پرش می گیرد تا اصلاح شوند. دینِ "قیدار" شخصی نیست که اگر اینچنین بود، با طاغوت زمانش در نمی افتاد.

رمان "قیدار" به لحاظ فرم، با دیگر  رمان های "امیرخانی" فرق دارد. این کتاب نه خیال انگیزی های "من او" را دارد و نه بازی های زبانی "بی وتن" را. "قیدار" نثر و زبانی روان دارد. "امیرخانی" در این اثر، با خیال راحت از علائق و دلبستگی هایش حرف زده. در "قیدار" بارها و بارها اسم هیئت و دسته ی عزا و سینه زنی می آید. دومین شخصیت داستان یک "آخوند" است. اگر سال ها پیش و در "من او"، نویسنده جوانِ متدینِ کتاب نمی توانسته با زبانی صریح از اعتقاداتش بگوید، در قیدار دیگر "درویش مصطفی" جایش را به "سید گلپا" –که یک روحانی است- می دهد. و چه شخصیت پردازی قرص و استخوان داری دارد "سیدگلپا" در داستان. کاش بازنمایی "شخصیت روحانی" در ادبیات و سینمای ما، به درستی و موفقیت شخصیت "سیدگلپا" نزدیک شود. "سید گلپا" روحانی کاردرستی است که پناه یک محله است و محل مراجعه مردم. او زخمیِ مبارزه با رژیم است و جوری رفتار نمی کند تا خدای نکرده مردم عامی! به او نزدیک نشوند. آخوندی که از خانه اش بوی کباب بلند نمی شود و می فهمد زیِّ طلبگی یعنی چه؟ گره های داستان با دم مسیحایی این سید باز می شود. هرجا "قیدار" دچار قبض می شود، این قدم و نفس "سیدگلپا" است که قفل از زبان و دل "قیدار" باز می کند.

خواندن "قیدار" از قلم نویسنده بزرگی چون "رضا امیرخانی" برای هر خواننده ای تجربه متفاوتی است اما به گمان من برای بعضی ها شیرین تر و جذاب تر باشد. برای آنان که از کودکی در هیئت امام حسین(ع) بزرگ شده اند، "قیدارِ" امیرخانی لطف دیگری دارد. حتما این آدم ها با این کتاب نسبت بیشتری برقرار می کنند تا دیگران. کم پیش می آید که یک بچه هیئتی رمانی در فضای هیئت و آدم های هیئت پیدا کند تا بخواند. راستش ما در "قیدار" خودمان را دیدیم و خواندیم. شاید برای همین است که کتاب را با وجود نقاط ضعفش خیلی دوست داریم. شخصیت "قیدار" در  نگاه ما بسیار نزدیک است به "انسان تراز انقلاب اسلامی". جوانمردی که از اهل فتوّت نَسَب می برد و گریه کنِ سیدالشهدا(ع) ست. این همه، کافی نیست برای دوست داشتن "قیدار" ؟

روزی برای عمل به وظیفه

 

این یادداشت را برای سایت "علوم اجتماعی اسلامی ایرانی" نوشته ام.

 

سال های اول دانشگاه، راهپیمایی روز "22 بهمن" را همراه دوستانم می رفتم. شَر و شور دانشجویی و علاقه به یک راهپیمایی طولانی -که گاهی از "میدان فردوسی" تا خودِ "میدان آزادی" راه می رفتیم- باعث می شد با خانواده و پدر و مادرم که خب سِنی ازشان گذشته و مثل من آن همه کنجکاو و جوگیر! نیستند، به راهپیمایی نروم. چند سالی که گذشت و من دیگر تجربه های عجیب و غریب "22بهمن" هایم را از سر گذراندم، تصمیم گرفتم به مدلِ "راهپیمایی خانوادگی" روی بیاورم. برای همین، دو سه سالِ گذشته را همراه پدر و مادر و خواهر و برادرهایم به راهپیمایی رفتم. ما به گرفتن عکسِ یادگاری جلوی "میدان آزادی" خیلی علاقه داریم. با خواهر و برادرهایم جلوی میدان می ایستیم و دستمان را روی سینه می گذاریم و با لبخندهایی که تا چند ثانیه قبل قه قهه بوده اند، عکس می گیریم. عکسی شبیه همان عکس های دست به سینه ای که ملّت مقابل آن پرده های معروف نقاشی حرم امام رضا (ع) در مشهد می اندازند. اصلا اگر خودمان را به "برج آزادی" نرسانیم انگار راهپیمایی مان قبول نیست.

با اینکه شب قبل سه – چهار ساعت بیشتر نخوابیده ام، اما صبح، سریع از خواب بیدار می شوم. تا بابا راه بیفتد و تا برویم خاله را از مقابل خانه شان برداریم، ساعت، 11می شود. بعد هم که ترافیک، کلی وقتمان را می گیرد. اما برای بابا فرقی نمی کند، چون ایشان، شده با پرواز از روی ماشین های دیگر، خودش را به آنجایی که می خواهد می رساند. حوالی ایستگاهِ "متروی توحید" است که در یکی از کوچه ها ماشین را پارک می کنیم و خودمان را به مسیر اصلی راه پیمایی می رسانیم. داستان رانندگی در روزهای "22 بهمن" هم برای خودش جالب است. انگار همه راننده ها در این روز مهربان تر می شوند. با حوصله می شوند. خیلی ها به هم، راه می دهند. برای پارک کردن، آدم را راهنمایی می کنند. جاهایی که راه قفل می شود، با خوشرویی و حوصله از ماشینشان پایین می آیند و به یک "مامور راهنمایی رانندگی" تبدیل می شوند که یکدفعه از آسمان رسیده باشد.

 سخنرانی رییس جمهور تمام شده است و تقریبا همه مردم دارند برمی گردند و ما در جهت مخالفشان به سمت "آزادی" حرکت می کنیم. باران می بارد و خیلی ها با چتر آمده اند. گاهی در جاهایی که تراکم جمعیت بیشتر می شود نوک تیز لبه ی چترها چشم ها و صورت آدم را تهدید می کند. یکی دوباری که نزدیک است نوک چتری درون چشم خودم و مادرم برود به صاحب چتر می گویم که: آخر چتر آوردن در این هوا چه کاری است؟! حیف نیست خودتان را از این قطرات محروم می کنید؟ در مسیر، مثل همیشه به همه جا و همه طرف نگاه می کنم. تابلو ها و بنرها و پرچم ها را با دقت رصد می کنم. بین همه بنرها و تبلیغاتی که از طرف دستگاه ها و نهادهای مختلف نصب شده است، بنرهایی با تصاویر "عبدالملک الحوثی" -رهبر حوثی های یمن- توجهم را جلب می کند. بنرهایی که در آن ها کنار عکس "الحوثی" به عربی و فارسی نوشته اند: "انقلاب ادامه دارد".  از این ابتکار "سازمان بسیج شهرداری تهران" خوشم می آید. به همان اندازه که از این بنرها خوشم می آید، از دیدن بنر عریض و طویل و بزرگی که چندین متر از دیوار خیابان را پوشانده و مثلا سالگرد پیروزی انقلاب را تبریک گفته و البته عکس جنابِ زنگنه؛ وزیر موفق و خیلی خفنِ!! نفت را در ابعادی بسیار بزرگ بر خود دارد، حالم گرفته می شود. تبریک انقلاب است یا پورتره وزیر؟! بنر منقّش به تصویر آقای وزیر را به بابا نشان می دهم و دو نفری سری از روی تاسف تکان می دهیم.

مثل هرسال بساط دست فروش ها پهن است. حتی دست فروشی را می بینم که در آن سرما و باران، بستنی می فروشد. به تیپ ها و پوشش ها نگاه می کنم. اکثر مردم ظاهرهایی مذهبی و عادی دارند. اگرچه، پوشش های متفاوت هم هستند. به عنوان کسی که سال هاست در راهپیمایی های "22بهمن" ، "روز قدس" و نمازجمعه های به امامت رهبر انقلاب شرکت می کنم باید بگویم که ترکیبِ جمعیتی حاضر در روز "22 بهمن" با همه اجتماع های دیگر متفاوت است. در جشن سالگرد پیروزی انقلاب، واقعا همه اقشار و طیف های مردم را می بینی. و این گوناگونی، وضوح دارد. اما مثلا در نماز جمعه های به امامت مقام معظم رهبری شاید چنین طیف و گونه گونی ای را آن هم با این غلظت و وضوح نبینی. این تفاوت جمعیتی "22 بهمن" با باقی میعادگاه های انقلاب است. به دسته های مردم که نگاه می کنی، ترکیب حضورشان را تشخیص می دهی. بعضی ها مثل خودمان با کاسه و کوزه و همگی و خانوادگی آمده اند. بعضی، زوج های جوان هستند و دو نفری آمده اند. هوا هم که بارانی است و اساسا دو نفره... بعضی رفاقتی آمده اند. در مسیر، دو سه بار اکیپ های دوستانم را می بینم که با هم آمده اند و می ایستم و سلام و علیک می کنم. از بین همه جمعیتی که به راهپیمایی می آیند، اکیپ های پسران نوجوانی که با هم گروهند و مدام بی جهت هوار می کشند و بلند بلند و جیغ مانند، شعار می دهند و شلوغ بازی می کنند، بیشتر جلب توجه می کند. گاهی از مسخره بازی هایشان خنده ام می گیرد. چند نفری از مسئولین را هم می بینم. دور بعضی شان شلوغ است و در حال گفتگو با مردمند و برخی هم تنهای تنها و درحالی که سعی کرده اند شناخته نشوند تند تند راه می روند و می گذرند. یاد راهپیمایی چند سال پیش می افتم که با دوست خبرنگارم در مسیر با مسئولین مصاحبه می گرفتیم. یک جای مسیر، به سرلشگر "عزیز جعفری" رسیدیم که همراه خانواده اش بود. خیلی معمولی و رسمی چند سوال از ایشان پرسیدیم و می خواستیم تشکر کنیم و برویم که یکدفعه احساسات انقلابی و حزب اللهی من فَوَران کرد و رو به سردار با لحنی صمیمی و هیجان زده گفتم: "سردار! ما شما را خیلی دوست داریم. کارتان درست است. خدا نگهتان دارد." من این جملات را گفتم و ناگهان سردار و خانم و فرزندش زدند زیر خنده که چطور یکدفعه خانم خبرنگار اینطوری ابراز احساسات کرد؟؟

هرچه گوش می کنم صدای شعار نمی شنوم. به جایش قدم به قدم هر ایستگاه و وانتی از باندهایشان آهنگ های "حامد زمانی" را پخش می کنند و جماعت هم همراه آقای خواننده می خوانند. دوستم تلفن می زند. صدایش را نمی شنوم. می گویم این "حامد زمانی" نمی گذارد بشنوم چه می گویی. مانده ام تا چند سال پیش که "حامد زمانی" هنوز روی کار نیامده بود، راه پیمایی هایمان چطور می گذشت؟... خیلی ها خوششان بیاید یا نیاید، به هرحال کارهای "زمانی" گرفته و بین مردم طرفدار دارد. حالا این استقبال و توفیق به خاطر قحطی موسیقی انقلابی در چند دهه گذشته بوده یا عوامل دیگر، کار ندارم. مهم این است که این جنس موسیقی هوادار دارد.

بعد از مدتی که راه رفته ایم، بابا و مامان شروع می کنند به تکرار ترجیع بندِ "برگردیم". من کمی در مقابلِ "دعوت به بازگشت" مقاومت می کنم اما عاقبت تسلیم می شوم و برمی گردیم. امسال به "میدان آزادی" نمی رسیم. عکس هم نمی گیریم. اما می دانم و می دانیم که مهم، آمدنمان بوده. می دانیم به وظیفه و تکلیفمان عمل کرده ایم و انشاالله ماجوریم. می دانیم که مهم لبیک به دعوت رهبرمان برای حضور در راهپیمایی است. امسال مقابل "برج آزادی" عکس نمی گیریم اما دلخوشیم که خودِ خدا از آن بالا عکسمان را گرفته.

 

 

 

ﻫﯿﭻ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﻮﯾﻢ ﻭ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﺎﺳﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﭘﺲ ﺍﯼ ﻧﻔﺲ! ﺑﺮ ﺧﺪﺍ ﺗﻮﮐﻞ ﮐﻦ ﻭ ﺻﺒﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ. ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺍﻭﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻌﻤﺖ ﺍﺳﺖ.

 

شهید سید مرتضی آوینی

 

 

 

راوی درد افغان ها

 

این یادداشت را برای سایت "علوم اجتماعی اسلامی ایرانی" نوشته ام.

 

اینکه مردمان دو ملّتِ همسایه که البته هم زبان هم هستند، سال ها در کنار هم زندگی کنند اما باز یکدیگر را نشناسند واقعا عجیب است. ما ایرانی ها سال هاست در خاک کشورمان میزبان جمع زیادی از همسایگان افغانمان هستیم اما هنوز که هنوز است با گذشت این همه سال، آن ها را نمی شناسیم. تصویری که ما از افغان ها داریم تصویری است مشوّه و غلط که عوامل زیادی در شکل گیری آن نقش داشته. همسایگان افغان ما خسته و رنجور از دهه ها جنگ و ویرانی به ما پناه آوردند، اما ما در جمهوری اسلامی که تازه ادعای انقلابی گری مان هم می شود و قرار بود هوادار و یار و مأمن مستضعفین عالم باشیم، آن طور که باید از مهمانان افغانمان پذیرایی نکردیم. بگذارید رو راست باشیم؛ ما با افغان ها خوب نبودیم. ما با آن ها مهربان نبودیم و همواره با عینکی از تحقیر و تردید و بی اعتمادی به آن ها نگاه کرده ایم. در تمام این سال ها که افغان ها در کشور ما زندگی کرده اند با آن ها فاصله داشته ایم و همین فاصله ها باعث شده آن ها را نشناسیم. در چنین فضایی، نقش "رسانه" برای کمک به شناخت دو ملّت از یکدیگر پُررنگ می شود. تلویزیون و سینمای ما در دهه های گذشته نه تنها هیچ کمکی به تصحیح چهره افغان ها در نزد مردم ما نکردند بلکه در مواردی حتی به انگاره های غلط در این حوزه دامن زدند. مردم ما هرگاه نام یک افغانی را در اخبار می دیدند بلافاصله و به موازاتش خبری از یک جرم یا جنایت دریافت می کردند. سریالی در تلویزیون نمایش داده شد که از افغان ها، مردمانی مضحکه و بی مصرف ساخته بود. در این بین وضع سینما بهتر از رسانه های دیگر نبود. افغانی ها برای فیلمسازان ایرانی، دست مایه ی ساخت فیلم های جشنواره ای شدند. فیلم هایی ساخته شد که در آن ها افغانی، تنها و تنها بدبخت بود و قابل ترّحم. هیچگاه نگاهِ درستی به وضعیت افغان ها در ایران نشد. نگاه و روایتی که نه آن ها را موجوداتی مفلوک و بیچاره نشان دهد و نه به چشم یک عامل بالقوه جرم و بِزه به آن ها بپردازد.

فیلم "چند متر مکعب عشق" داستان زندگی دختر و پسر جوانی است که به هم دل بسته اند. پسری ایرانی عاشق دختری افغان می شود که به ایران مهاجرت کرده و همراه پدرش در یکی از کپر نشین های حاشیه تهران زندگی می کند. فیلم از رهگذر روایت داستان عشق این دو جوان به هم، شرایط و اوضاع مهاجران افغانی را هم نشان می دهد. تمام زمان فیلم در کپرها و در میان خانواده های افغانی ساکن آن می گذرد. خانواده هایی که در اوج فقر زندگی می کنند اما اصلا شبیه به آن تصویری نیستند که خیلی ها دوست دارند از افغان ها بسازند. آن ها کارگرند اما عزتمندند. دیندارند و مقیّد به نماز و عبادت. حاضرند کمتر از آنچه حق و مزد واقعی تلاششان است حقوق بگیرند اما غیرتشان اجازه نمی دهد توهین را تحمل کنند. رفتار "عبدالسلام" پدر دخترکِ فیلم، نشانی از وحشی گری ها و تهجّر شخصیت های برساخته از مردان افغانی در سینما را ندارد. او اگرچه مردی غمگین و رنج کشیده است اما عزت مند است و متوجه حال و احوال دخترش هست و او را می فهمد. ساکنان افغانی کپرها اگرچه خود عیال وارند و در مضیقه، اما مهمان نوازند و وقتی نیمه شب و ناگهانی یک فوج میهمان از کابل برایشان می رسد، با روی خوش با مهمانان ناخوانده برخورد می کنند و دم برنمی آورند.

"چند متر مکعب عشق" به مشکلات زندگی مهاجران افغانی در ایران می پردازد. کپرنشینان فیلم هر از چند گاهی از ترس شناسایی توسط پلیس و به تبعش بازگردانده شدن به افغانستان از خانه هایشان فرار می کنند و در کانالی سیاه و کثیف با دنیایی از استرس پنهان می شوند. آن ها خود را پنهان می کنند، بودنشان را انکار می کنند تا بتوانند به حیات خود ادامه دهند. فیلم با نشان دادن این مسائل، شرایط و قوانین حضور افغان ها در ایران را نقد می کند. آیا پس از دهه ها نباید فکری به حال تغییر برخی قوانین مهاجرت این همسایگان کرد؟ نمی شود کمی قوانین را به روز کرد تا حضور افغان ها در ایران سامان گیرد و قانونی شود و از این اعوجاج خارج شود؟

فیلم "چند متر مکعب عشق" اگرچه داستان یک عشق است و الحق هم در روایت یک عشق پاک زمینی موفق بوده، اما راوی دردهای افغان هاست. مردمی که در عین مهربانی و قرابت فرهنگی با ما، آن ها را نشناخته ایم. شاید باید ده ها کتاب، چون "جانستان کابلستان" رضا امیرخانی و "در پایتخت فراموشی" محمد حسین جعفریان نوشته و در ایران منتشر و خوانده شود تا قَدر این ملت شناخته شود. ایران و افغانستان همسایه اند اما مردمانشان آنچنان که باید هم را ندیده و فهم نکرده اند."رسانه" و به خصوص سینما می تواند به این شناخت و فهم کمک کند. نگذاریم مصداق این بیت باشیم که : "همسایگی نگر که من و دوست چون دو چشم/ همسایه ایم و خانه ی هم را ندیده ایم..."

 


پ ن 1- فیلمِ "عاشقانه ی بچه مثبتانه" ی خوبی بود. آخر، باقی فیلم های عشقی، "عاشقانه ی غیر بچه مثبتانه" هستند.

پ ن 2- بازیگر نقش "عبدالسلام" -همین عکس دومی منظورم است- بازیگر شخصیت به یاد ماندنی و بی مانندِ "احمد رنجه" در فیلم "بی پولی" جناب حمید نعمت الله بود. همین جا یادی کنیم از قوت نعمت اللهِ بزرگ در شخصیت پردازی و خلق شخصیت هایی که سینما عمرا به عمر خود ندیده است. مثلا همین شخصیت "احمد رنجه" در "بی پولی" برای خودش کلّی شخصیت بود. یا آن پسرِ کر و لال در "بی پولی" با بازی بابک حمیدیان یا مثلا رفیق معلول امیرمحمد گلکار عزیزم در "وضعیت سفید" که چند وقت یک بار می رفت روی اعصاب امیر و تکرار می کرد که: "امیر لجش گرفته، مورچه گازش گرفته..."

پ ن 3- اصلا کلّ وبلاگ نویسی و پست گذاشتن یک طرف، پ ن نوشتن هم یک طرف. اصلا پستی که پی نوشت نداشته باشد به دلم نمی نشیند.

مستند سازی انقلابی؛ گامی در راستای تحقق "عدالت رسانه ای"

 

این یادداشت را برای سایت "علوم اجتماعی اسلامی ایرانی" نوشته ام.

 

مردم بسیاری از مناطق کشور ما دچار محرومیت هستند. آنها از انواع و اقسام محرومیت های اقتصادی و اجتماعی در رنجند. غیر از کمبودهای اقتصادی، مستضعفین سرزمین ما دچار یک محرومیت دیگر نیز هستند. محرومیتی از جنسی دیگر. آنها از "محرومیت رسانه ای" نیز رنج می کشند. این مردمِ محروم، رسانه ای ندارند که مسائل و مشکلاتشان را مطرح کنند و به گوش جامعه و مسئولین برسانند. نه خودِ این مردم رسانه ای دارند و نه حتی "رسانه ملی" که رسانه سراسری و مشترک بین همه طبقات و اقوام این کشور است توجهی به آن ها دارد. صدا و سیمای ما با گذشت 35 سال از پیروزی انقلابی که انقلاب مستضعفین بود، هنوز آنچنان که باید، التفاتی به محرومین و مستضعفین-که صاحبان اصلی این انقلاب و نظام هستند- ندارد. تلویزیون ما ویترین و تریبون پایتخت نشینان است. داستان سریال ها و برنامه های نمایشی تلویزیون، همه در تهران و البته در بالای شهر تهران می گذرد. مخاطبان رسانه ملی مدام در حال تماشای زندگی فانتزی و شیکِ بورژواهای مرفّه شمال شهری هستند. در این میان به ندرت داستانی از زندگی مردم سایر شهرها و روستاهای ایران روایت می شود. اگر روزها و هفته ها گرد و غبار، آسمان چندین استان را فرا بگیرد، اتفاق خاصی در فضای رسانه ای کشور نمی افتد. انگار نه انگار که جمعیت زیادی از ایرانیان در معرض آلودگی و بیماری اند. هیچ مسئولی کاری نمی کند. اما خدا نکند که پای همین معضل به تهران کشیده شود. تلویزیون، رادیو، تمامی روزنامه ها و مطبوعات و سایت ها و خبرگزاری ها به تب و تاب می افتند. فعالیت رسانه ها مسئولین را موظف به پیگیری و پاسخگویی می کند. این، همان تفاوتِ رسانه ای تهران -به مثابه پایتخت- با سایر نقاط کشور است. حقیقت آن است که در کشور ما "عدالت رسانه ای" وجود ندارد و مردم شهرستان ها و روستاهای ما ضریبی –آنچنان که باید و مستحق آنند- در فضای رسانه ای ندارند. عدم وجود "عدالت رسانه ای" یکی از عوامل استمرار محرومیت و فقر در کشور است. وقتی صدایی برای بیان دردها نباشد، زخم ها همچنان باقی می مانند. در چنین فضایی وقتی مستند سازی دوربین به دست می گیرد تا از وضعیت بحرانی استان "سیستان و بلوچستان" فیلمی بسازد و رنج عمیق مردم این منطقه را به تصویر بکشد، حتما گامی در جهت تحقق "عدالت رسانه ای" برداشته شده. گامی در جهت رفع محرومیت این خطّه برداشته شده و این اتفاق بسیار مبارکی است.

ماهی ها در سکوت نمی میرند

مستندِ "ماهی ها در سکوت نمی میرند" ، به بررسی حال و هوای زندگی مردم مسلمان "سیستان" می پردازد. مردمی که سال هاست در خشکسالی و فقر و محرومیت روزگار می گذرانند و حتی شبکه استانی شان در تلویزیون جمهوری اسلامی- شبکه "هامون"- چشم و دهانش را بر وضعیت اسف بار آن ها بسته است.

مردمان "سیستان" مدت هاست به علت خشکسالی و بی آبی "هامون" نمی توانند کشاورزی کنند. سیستانی که زمانی "انبار غله" ایران نام داشت امروز به علت مدیریت نادرست آب در استان، در بخش کشاورزی فلج شده است. دامداری در "سیستان" تعطیل شده. بخش صنعت عملا فعالیتی ندارد و تجارت که تا همین چند سال پیش تنها روزنه تنفّس مردم این دیار بود، مختل شده است. 70درصد جمعیت "سیستان" بیکار و 90 درصد مردم زیر خط فقر هستند. هزاران نفر در این استان که تاریخ قوم ایرانی را با خود دارد، شناسنامه ندارند. آن ها "سیستانی" هستند اما هویت ایرانی ندارند... این ها فقط تیترها و عناوینی از حجم انبوه رنج ها و مصائب این استان است. اگر بخواهیم تعارف را کنار بگذاریم باید گفت که گویی این استان و مردمانش رسما فراموش شده اند. که اگر فراموش نشده بودند وضع شان تا به این حد بحرانی نبود.

 تفاوت و مرزی بین سیاه نمایی و نقد وجود دارد که اگر تشخیص داده نشود می تواند یک اثر انقلابی و متعهد که دغدغه بهبود کیفیت زندگی مردم دارد را به یک روضه ناامیدی و یاس پراکنی تبدیل کند. یکی از محورهای فعالیت جبهه رسانه ای دشمن، پمپاژ ناامیدی و یاس پراکنی است. تولیدات زیادی در راستای سیاه نمایی وضعیت ایران انجام می گیرد تا مردم را نسبت به نظام و آینده کشور ناامید کند. مستند "ماهی ها در سکوت نمی میرند" بخشی از مشکلات "سیستان" را بیان می کند و البته در این مسیر به دام سیاه نمایی نیفتاده است. کارگردان این اثر تلاش کرده تا در عینِ بیان بی پرده و بی محابای فاجعه ای که در این استان در حال وقوع است، چشمش را بر روی روزنه های نور و دریچه های امید نبندد. "یاسر عرب" در کنار گزارش از کمبودها و بی تدبیری ها، از ظرفیت های بالقوه "سیستان" هم می گوید. در مستند "ماهی ها در سکوت نمی میرند" از بسیاری از مزیت های نسبی و بی نظیر اقلیم "سیستان" صحبت می شود که در صورت وجود یک مدیریت خوب می تواند زندگی مردم منطقه را متحول کند و ثروت و شادی را به استان بازگرداند. بنابراین نغلتیدن در دامن سیاه نمایی از محاسن این مستند است.

اگرچه "ماهی ها در سکوت نمی میرند" به لحاظ فرم، قوتِ آنچنانی ندارد و می توانست جذاب تر تهیه، تدوین و کارگردانی شود، اما باز هم به دلیل بزرگی و مخافت حرف و ایده اش بسیار تاثیرگذار است و می تواند هر ایرانی را نگران حال هموطنان سیستانی اش کند و به فکر فرو ببرد. می تواند بسیاری از مسئولان را به حرکت وادار کند. می تواند به خوابِ عافیت کسانی که خود را به خواب زده اند تا از زیر بار مسئولیت، شانه خالی کنند، پایان دهد. می تواند عرصه را بر آنان تنگ کند. و این، همه ی آن چیزی است که یک مستند انقلابی برای آن ساخته می شود.


 پ ن 1- راستش این فیلم را صرفا به خاطر اشاره دکتر اباذری در آن سخنرانی معروفش درباره پاشایی، دیدم. گمان نمی کنم کسی باشد که هنوز صوت آن سخنرانی را نشنیده باشد اما چون با صحبت های اباذری در آن جلسه موافقم، لینک دانلودش را اینجا می گذارم که گوش نکرده ها گوشش کنند!!

پ ن 2- ذیلِ اسم مکّار حضرت حق، بیچارگانیم.... آیه اول سوره عنکبوت خواندنی است...

می ترسم مذاکرات آخر ژنو

درست مثل بازی آرژانتین باشد

با آن همه دوام که آوردیم

درست در دقیقه ی آخر

ناگاه کسی مثل مسی

بیاید و کار را تمام کند

می ترسم بعد بازی

عراقچی دوباره تبلت اش را بیرون بیاورد

تا به یادگار فیلم بگیرد

و کاپیتان ظریف

کراوات جان کری را به یادگار بگیرد

و ما بی خود به خیابان بریزیم

و جشن باخت بگیریم...

 

علیرضا قزوه

تحویل بگیرید آقایان نماینده!

آن روزی که خیلی ها می گفتند: مجلس، بی خیال استیضاح "فرجی دانا" شود و بفهمد که این استیضاح چیزی را در وزارت علوم عوض نمی کند، آقایان نماینده به گوش نمی گرفتند. حالا تحویل بگیرید آقایان نماینده! مثلا الان "آشتیانی" خیلی عرزشی!! و انقلابی است؟ خوشم آمد به هوش "روحانی" و "آشنا" و دولت که خیلی خوشگل توانستند شما را در بازی خود وارد کنند. الحمدلله الان کاملا در پازل دولت قرار دارید. حالا بچرخید تا ببینیم کی در این ماجرا ضرر می کند؟ و کاش این همه هزینه، نفعی هم به حال وزارت مضطر و مضطرب علوم داشت، که ندارد. آقایان نماینده! کلا خوش باشید و خوشحال. ما ولی اعصاب نداریم....

آنکه دوستش داشتم، دیر آمده بود و پیر بود...

این یادداشتِ افخمی را در نشریه "عصر جدید" خواندم و مسحورش شدم.


10 سال و بیشتر از جوانی من، در بیم و امید و در کشاکش عذاب و لذت عشقی غریب و مرموز گذشت. آن که دوستش داشتم، دیر آمده بود و پیر بود و از همان زمان که چشمم به جمالش روشن شد بر ارّابه مرگ نشسته بود. دیر آمده بود و زود می خواست برود.

زمستان سال دوم بود که قلبش درد گرفت و بستری شد. پشت پنجره ای توی ساختمان 13 طبقه تلویزیون به درخت های پیر و قدبلند خیابان ولیعصر نگاه می کردم که آرام آرام زیر برفی که فرو می ریخت، سفید می شدند و گریه می کردم.

توی پیاده رو، در حالی که مراقب بودم رهگذرها نبینند، گریه می کردم و همین طور وقت و بی وقت گریه می کردم. روی صفحه تلویزیون ظاهر شد و با صدایی که گرفته و دو رگه شده بود، حرف زد و گفت چیزی ش نیست و قرار نیست بمیرد.

می دانستم دروغ نمی گوید، فهمیدم گریه ام را شنیده و فهمیدم رضایت داده باز هم پیش ما بماند. باور داشتم مرگ برای اینکه او را ببرد، از خودش اجازه خواهد گرفت... و هنوز هم همین طور فکر می کنم.

نزدیک 10سال بعد از آن، تقریبا هر روز صبح، وقتی چشم باز می کردم، بی اختیار به این خیال می افتادم که مبادا دیشب... بعد، وقتی می دیدم خبری نیست، خوشحال می شدم و آن روز را مثل یک هدیه گران بها تحویل می گرفتم و غنیمت می شمردم.

10 سال و بیشتر از جوانی من و میلیون ها جوان آدم تر از من، این طوری گذشت. عشق ما عشقی نافرجام بود و از اول معلوم بود نافرجام است. اصلا ارزش ماجرا در این بود که می دانستیم به جایی نمی رسد و قرار نیست برسد. می دانستیم مهمان شده ایم به تماشای هنگامه ای که مال عالم بی افسانه و بی خیال امروز نیست و زیاد هم دوام نخواهد آورد. این بود که سعی می کردیم قدر هر روز را بدانیم و بدانیم زود تمام خواهد شد و وقتی تمام شود، کم کم باورناپذیر خواهد شد و زمانی می رسد که خودمان هم فراموشش خواهیم کرد.

آن ها که از من عاشق تر و زیرک تر بودند، پیش دستی کردند و رفتند به جایی که می دانستند او می خواهد برود. آنها توانستند از شکافی عبور کنند که زمانه عسرت را شکافته بود و توانستند لحظه را به ابدیت تبدیل کنند.

آنها جایی منتظر او ماندند که می دانستند می آید، در حالی که همیشه جوان و پهلوان و برومند خواهد بود و از آنجا هیچ وقت به هیچ جا نخواهد رفت. من که کم بودم و کم داشتم، تقریبا هر صبح با این دغدغه چشم باز می کردم که مبادا... و وقتی می دیدم خبری نیست، خوشحال می شدم و آن روز را مثل یک هدیه گران بها تحویل می گرفتم و دم را غنیمت می شمردم تا بالاخره روز مبادا رسید.

دیر آمده بود و زود رفت. از وقتی که رفته، یک دغدغه تازه پیدا کردم که هرسال بیشتر آزارم می دهد. می ترسم کم کم فراموش کنم. می ترسم کم کم عاقل شوم و تسلیم دنیای بی افسانه و بی خیال امروز شوم و همه چیز را از یاد ببرم. می ترسم کرشمه و لبخندش را از یاد ببرم و خشم و اخمش را از یاد ببرم. می ترسم از یاد ببرم که افسانه ای زنده بود و در واقعیت تصرف می کرد و به ما نشان می داد پیامبران دروغ نبوده اند و آن معصوم که منتظرش هستیم، می آید.

حالا بعضی شب ها، پیش از خواب یاد آن روزها می افتم و می ترسم که صبح، وقتی از خواب بیدار شدم، دیگر هیچ چیز را به یاد نیاورم.

 

بهروز افخمی

ما بدبخیتم رفقا

آیت الله شیخ محمدعلی جاودان(حفظه الله):
یکی از وظایف امام در دوران امامتش، هدایت مردم است. اگر فردی از امام در زمان امامتش طلب هدایت کند، بر امام واجب است که وی را هدایت نماید. اکنون ما در زمان امامت حجت بن الحسن العسکری(عج) قرار داریم و اگر از ایشان بخواهیم که راه را به ما نشان دهد و ما را هدایت نماید، حتما این کار را خواهند کرد.


پی نوشت: این فرمایش آقای جاودان بیچاره هایی مثل ما را آرام می کند و حق است و درست، اما آخر ما چرا انقدر بدبختیم؟... چه خاکی سرمان کنیم که امام مان غایب است؟ چه قدر سخت است اینکه امامت باشد و نتوانی هر وقت حرفی داری، سوالی داری، دردی داری، بروی و حرف دلت را به او بزنی. ما خیلی بدبختیم رفقا... خیلی بدبختیم... این روزها رشک می برم به شاگردان امام صادق(ع)، به یاران امیرالمومنین (ع)، به همه شیعیان در عصر ائمه "علیهم السلام" که وقتی دردی داشتند می رفتند خدمت امام عصرشان و حرف دلشان را می زدند و امامشان دستشان را می گرفت.

رفقا! ما خیلی بدبخیتم... خیلی بدبخت... آقا ! امام زمان! تا شما نیایی ما بدبختیم...

هذیان زده ها

این یادداشت را برای "سایت علوم اجتماعی اسلامی" نوشته ام.

 

"خواب زده ها" فیلم بدی است. فیلمی که نه محتوایی برای طرح و بیان دارد و نه در فرم، موفق از کار درآمده. کارگردان دوست داشته یک "کمدی عاشقانه" بسازد اما مخاطب نه کمدی می بیند و نه عشق.

"فیروز" –با بازی فرهاد اصلانی- مردی ثروتمند و هوس باز است. او شبی خوابی عجیب می بیند. مادر "فیروز" به خواب پسر خطاکارش می آید و گوشش را می پیچد و او را توبیخ می کند و به او خبر می دهد که اگر رضایت کسی را که حقش را ضایع کرده، نگیرد، تا 24 ساعت آینده می میرد و به جهنم می رود. فردای آن خواب، "فیروز" متوجه می شود همه کسانی که او را می شناسند، همان خواب را دیده اند و حالا همه، مدعی حقوق پایمال شده شان هستند.

داستان و اتفاقاتش متاثر از یک خواب مشترک است. این یعنی فیلم، فضایی رئال ندارد. مرز خواب و بیداری در هم آمیخته. متناسب با این فضا و داستان، بازی ها باید بازی هایی اغراق شده باشند. اما این اغراق در بازی ها، از حد خارج شده و عصبی کننده است. داستان "خواب زده ها"، داستانی رئال نیست اما با همین تعریف نیز، فیلنامه روالی منطقی ندارد. فیلم، منطق خودش را هم رعایت نمی کند. بالاخره در هر بی نظمی، باید نظمی حاکم باشد، اما داستانِ خواب زده ی فیلم، هیچ نظم و منطقی ندارد. فیلم بیش از آنکه باید، به پرت و پلا و هذیان رسیده. هذیانی که در اواخر کار به اوج می رسد و غیر قابل تحمل می شود.

"خواب زده ها" قرار است کمدی باشد اما جز لهجه آذری "فیروز" –فرهاد اصلانی- و بازی "اکبر عبدی" در نقش پیرزن، چیز دیگری مخاطب را نمی خنداند. و کاش پیرزن نمایی "عبدی"، اولین بار در این فیلم رونمایی می شد تا لااقل "خواب زده ها" یک ویژگی منحصر به فرد داشته باشد اما دست های این فیلم حتی از چنین چیزی نیز خالی است. "عبدی" پیش از این در "خوابم میادِ" رضا عطاران در نقش پیرزن ظاهر شده و این بار صرفا خود را تکرار کرده بود.

در میان آدم های فاسد و هوس باز قصه، تنها شخصیتی که می تواند به مفهوم عشق نزدیک شود، "نازگل مشرقی" –ساره بیات-  است. دختری پایین شهری و فقیر که "فیروز" به دنبال رضایت گرفتن از اوست. اما تا پایان، هیچ نشانی از عاشقی او یا اساسا طرحی از عشق در داستان نمی بینیم. در اواسط فیلم، پسری رَپِر توجه "نازگل" را جلب می کند اما حتی همین اتفاق هم در نسبت شخصیت ها و تعریفشان، بی وجه است و سرآخر هم به عشق نمی انجامد.

 

آدم های "خواب زده ها" همه، ثروتمندانِ خوش گذرانی هستند که تنها کارشان، رانندگی با ماشین های لوکس و رفت و آمد در رستوران های مجلّل و پارتی گرفتن و عیّاشی است. تمام تایم فیلم به نمایش خوش گذرانی های این موجودات می گذرد. فیلم پُر است از نماهایی که خانه ها و ماشین ها و لباس های این طبقه ی جامعه را نمایش می دهد. واضح است که کارگردان بر نشان دادن این زرق و برق اصرار دارد، تا مگر به این طریق مخاطب را تا پایان فیلم نگه دارد. غیر از این زرق و برق، نحوه آرایش زنان فیلم -که رسما شبیه فاحشه ها آرایش کرده اند- ، رد و بدل کردن شوخی های جنسی بین شخصیت ها و شیرین بازی های "عبدی"، کارگردان دست مایه دیگری برای فروش شاهکارش!! در گیشه ندارد. فیلمساز کل اثرش را به نمایش سبک زندگی تهوّع آور قشری از جامعه اختصاص می دهد و بعد برای خالی نبودن عریضه، دو سه جمله دیالوگ احمقانه در دهان پیرزن کُلفَتی می گذارد که: "دخترم! تو بین اینا چه کار میکنی؟! همه مردم مثل اینا زندگی نمی کنن." آیا این دیالوگ مختصر می تواند تمام حال و احوال مسموم فیلم را خنثی کند؟

در پایان فیلم، که گویا این خواب مشترک تمام شده و "فیروز" در ایستگاه اتوبوس نشسته، باز هم هیچ چیزی عوض نشده. هیچ رشدی برای هیچ کدام از آدم های داستان اتفاق نیفتاده. هیچ گره ای باز نشده. پس این خواب چه سودی داشت و برای چه رقم خورد؟ جز اینکه نزدیک به دو ساعت پرت و پلا و قِر و قَمیش تحویل تماشاچی داده شود، چه حاصلی داشت؟ باید به حال "فریدون جیرانی"- کارگردان فیلم- تاسف خورد که انگار او هم مانند "کیمیایی" و "مهرجویی" دیگر تمام شده است. باید به "جیرانی" گفت: دنیای ما مردم ایران، با دنیای شما و جناب "سیفی آزاد" -نویسنده فیلم- متفاوت است. اگر شما در عالم خواب زدگی و هذیان زدگی زندگی می کنید، مسئله ای نیست، به چنین حیاتی ادامه دهید. اما ما مردم ایران، با عالم شما نسبتی نداریم. پس ما را به حال خود بگذارید.

سیما فکر

در پی نوشت های چند پست قبل گفته بودم که شاید بعدا در مورد سایت "سیما فکر" بنویسم.حالا این پست در مورد "سیما فکر" است.

"سیما فکر" سایتی ویدئویی است که ویدئوهایی را با موضوعاتی در ساحت فکر و اندیشه منتشر می کند.سخنرانی های اساتید در همایش ها، برخی برنامه های گفتگو محور تلویزیونی که در باب مسائل فکری هستند،فیلم بعضی از کلاس های درسِ به درد بخور، انیمیشن ها و ... از جمله ویدئوهایی است که در این سایت منتشر می شود.البته خود موسسه "سیما فکر" هم تولیداتی دارد که تاکنون در این سایت منتشر شده.مستندهایی چون "سکولار نیستیم" و "عصر تلویزیون" و برنامه هایی تولیدی مثل "پاراگراف" و "دریچه" حاصل زحمت خود بزرگواران "سیما فکر" است.

http://www.negarkhaneh.ir/UserGallery/2014/1/samadi_27105823.JPG

ما جماعت حزب الله امروز به لحاظ داشتن سایت های خبری برای جریان خودمان، وضع بدی نداریم.خبرگزاری فارس،رجانیوز،مشرق،نسیم،تسنیم و... تریبون های ما در این بخش هستند.در حوزه سایت های تحلیلی هم هرچند کم رمق، اما بالاخره معدود نمایندگانی داریم.اما در فضای فکر و فرهنگ، سایتی ویدئویی نداشتیم که حرف ما را بزند.الحمدلله امروز "سیمافکر" هست و خدا وکیلی خوب هم کار می کند.من که مشتری دائمشان هستم.تا الان کلی از ویدئوهایشان را دانلود کرده ام و دیده ام و استفاده کرده ام.حالا که به اینجا رسید بگذارید چند مورد از ویدئوهای خوبشان را خودم خدمتتان پیشنهاد کنم که دیگر از این به بعد شما هم دست از سر "سیما فکر" برندارید. این ، این ، این ، را ببینید.انشاالله دیدن این کارها بابی باشد برای پیگیری بیشتر مباحث فکری-اندیشه ای.

انقلاب امروز به فرزندانی نیاز دارد که بیش از هر چیز در تمنّای دانستن و اندیشیدن باشند."سیما فکر" می تواند امدادی در این مسیر باشد.مسیرِ فکر و اندیشه.


 

پی نوشت 1- فیلم های جشنواره فجر را دیدم.حرف دارم راجع شان اما می گذارم موقع اکران عمومی فیلم ها.علی الحساب : درود بر ابراهیم حاتمی کیا و نرگس آبیار.

پی نوشت 2-لعنت به "دانشگاه" در ایران...

اصل نوشت:یقینا "زندگی" اینی نیست که ما در حال انجام آنیم. از خدا "جنون" می طلبم تا به مقام زندگی کردن، نزدیک شوم.

گاه گاهی کمی جنون دارم/من جنونی مدام می خواهم...

جشنواره "عمار" ؛ جایی که در آن احساس غربت نمی کنی...

سه شنبه ظهر است که از خانه حرکت می کنم به سمتِ سینما فلسطین.این اولین حضورم در جشنواره "عمار" امسال است.وقتی به لابی سینما می رسم،جمعیت زیادی را نمی بینم اما در بین همین تعداد آدم ها هم،باز چهره های آشنایی از جماعت حزب الله هستند.از قبل، آمار فیلم های خوب و ساعات اکرانشان را گرفته ام.سرگرم صحبت با یکی از دوستان هستم که پروین از راه می رسد.

"داوطلبین عزیز" اولین فیلمی است که می بینیم. مستندی درباره معضل "مدرک گرایی" در ایران.یکی از درد ها و دغدغه های شخصی ام.فیلم،تایم زیادی ندارد و شاید به همین خاطر است که علی رغم تمام محاسنش نمی تواند به خوبی "طرح مسئله" کند و تمام ابعاد ماجرای "مدرک گرایی" را بررسی کند.تیتراژ پایانی فیلم که می رود،می دویم سمت سالن 1 تا به نمایش "میراث آلبرتا 2" برسیم.یکّه می خوریم از اینکه چرا شمقدری در "آلبرتای 2" این همه از موضع فیلم اولش کوتاه آمده؟ نه به "آلبرتای 1" که اغلب بچه های مهاجر ، نسبت به وطن بی تعهد بودند و شنگول می زدند!و نه به "آلبرتای 2" که همه ی خواهران و برادران سفرکرده به غرب،عاشق ایران بودند و دلتنگ شهدا !! فیلم از زبان دانشجوهای آنجا،تبلیغ زندگی در اروپا و تحصیل در دانشگاه هایش را می کرد و فقط چند دقیقه یک بار تاکید می شد که : " اینجا خیلی خوشگل است اما مالِ ما نیست." خلاصه اینکه اگر همان چند سکانسِ "آژانس شیشه ای" که در فیلم گنجانده شده بود را ندیده بودیم، دِپرس از سالن بیرون می آمدیم.

از در سینما که بیرون می زنیم،پروین با تردید می گوید:"کافه اوج،تجلیل از محمد کاظم کاظمی است.برویم؟" که من هم سرخوشانه و سریع و محکم می گویم: برویم!

وارد کافه که می شویم چشم هایمان از تعجب گرد می شود.البته بلافاصله بعد از حیرت، این ذوق و خوشحالی است که به سراغمان می آید.دکتر سعید جلیلی در حال سخنرانی است. با دیدن جلیلی یاد خرداد می افتیم.یاد روزهای ستاد.یاد حال و هوای بی نظیر و ایمانیِ بچه هایی که بدون هیچ توقعی دور هم جمع شده بودند تا دکتر رییس جمهور شود.

اما غیر از سعید جلیلی، علیرضا قزوه-که این روزها بدجوری به تیپ جماعت شاعر نمایِ بی هنرِ روشنفکر، زده-امید مهدی نژاد،میلاد عرفان پور،علی محمد مودب،وحید جلیلی و تعدادی از برادران و خواهران افغانمان هم در جمع هستند.من همزبان های افغانی ام را خیلی دوست دارم.شاید بخش عمده ای از این محبت و حس تعلق بعد از خواندن "جانستان کابلستان" امیرخانی در من ایجاد شده.و حالا در مراسم تجلیل از شاعری افغانی هستم که چند تا از شعر هایش را حفظم و او دارد با لهجه شیرینش شعر می خواند.

اذان می گوید که همراه دکتر جلیلی از کافه بیرون می آییم.دکتر سوار همان پراید معروف می شود و می رود و ما هم پیاده راه می افتیم سمت طالقانی.چنان که آن شاعر افغانی گفت: غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت/پیاده آمده بودم،پیاده خواهم رفت...

***

پنجشنبه است.مستند "جای خالی" ساعت ده و نیم صبح اکران می شود.موضوع فیلم، "فرهنگ عمومی" در ایران است. "جای خالی" کارگردانیِ جذابی ندارد اما پژوهش قوی،باعث شده که فیلم بتواند لبّ ماجرای فرهنگ عمومی در ایران را بشکافد.از وقتی که برای دیدن این مستند گذاشته ام راضی ام.

ظهر در نماز خانه، زکیه فاطمی را می بینم.پسر بچه ای دبستانی با چشم هایی درشت و مشکی،همراه اوست.زکیه می گوید: "خواهر زاده ام است.آوردمش انیمیشن ببیند.کلی خوشش آمده و فیلم ها را تحلیل هم می کند." حسابی از این حرکت فوقِ فرهنگی دوستم کِیف می کنم و به شوخی می گویم: " آبجی! این کار امروز شما در آینده از این آقازاده یک "وحید جلیلی" می سازد.خواهر زاده ات که بزرگ شد از نقش موثر خاله ی مرحومه اش!!به نیکی یاد می کند."

پروین و خواهر دوم دبیرستانی اش؛ریحانه،نزدیک ساعت 1 خودشان را به سینما می رسانند.می نشینیم پای مستند "بحران خاموش" که راجع وضعیت فاجعه بار مهد کودک هاست و بعد به سرعت به سمت مدرسه ی رفاه حرکت می کنیم تا فیلم "تنهای تنهای تنها" را در آمفی تئاترش ببینیم.به هرحال اکرانِ مجانی است و نباید فرصت را از دست داد...فیلم، جالب است اما تازگی و جذابیتش باعث نمی شود تا من که طبق معمول هیچ لباس گرمی نپوشیده ام، بتوانم سرمای سالن را تحمل کنم.عادت ندارم کاپشن ها و پالتو هایم را در زمستان به تن کنم و اگر بخواهم خیلی ملاحظه سرمای هوا را کرده باشم، تنها یک شالگردن؛ هم رنگ روسری ام می اندازم که آن هم به قول رفقا صرفا محض رعایت پرستیژ روشنفکری ام است نه در امان بودن از سرما."تنهای تنهای تنها" که تمام می شود نمی مانیم تا حرف های عبدی پور؛ کارگردانش که در سالن است را بشنویم.

بر می گردیم "عمار".ساعت 6 استاد حسن رحیم پور سخنرانی دارد.رحیم پور حرف خیلی خاصی در باب سینما نمی زند اما حسابی به افاضه جدید آقای رییس جمهور در نفی تقسیم بندی هنر به ارزشی و غیر ارزشی،می تازد.می گوید "عمار" را جدی بگیرید که انشاالله با همین سرعتی که پیش می رویم  10 سال بعد، این جشنواره یکی از مهمترین و جریان ساز ترین جشنواره های بین المللی خواهد شد.بالاخره بعد از بالای دوساعت سخنرانی، استاد به مستمعین رحم می کنند و "والسلام " می گویند.

برگزار کنندگان جشنواره از فرصت شبِ جمعه استفاده و دو تا از فیلم های مهم "عمار" را اکران می کنند. "لکه" و "لیورپول" . سالن 1 کاملا پُر شده. "لکه" فیلم داستانی کوتاهی است با موضوع فتنه. فیلم؛ ایده و داستانی به روز و جسورانه دارد و الحق و الانصاف نسبت به باقی کارهای "عمار" یک سر و گردن بالاتر است. حرف های "لکه" آن قدر شفاف و علنی است که گمان نمی کنم در جمعی غیر از امت حزب الله امکان نمایش داشته باشد.بعد از "لکه" ، مستند "لیورپولِ" دکتر شهاب اسفندیاری را نشان می دهند.دکتر اسفندیاری این فیلم را با هزینه شخصی ساخته اند."لیورپول" روایتی است از تاریخ برده داری در انگلستان.روایتی دردناک از ظلم غیر قابل تصور اروپایی ها در حق سیاه پوستان.البته به گمانم مخاطب اصلی اطلاعات این فیلم باید جوانان و نوجوانان اروپایی باشند تا ملتفت شوند که در چه نظام و ساختاری زندگی می کنند.کاش امکان اکران بین المللی این اثر به وجود آید.

***

در هیچ شرایطی نمی توانم از منبر آیت الله میر باقری بگذرم. اگر خبر دار شوم جایی سخنرانی دارند،حتما می روم.شنبه ها هم همراه مادرم،می نشینم پای تلویزیون و "سمت خدا" تا حرف های حاج آقا را گوش کنم.

ساعت 6 جمعه شب، آقای میرباقری در "عمار" سخنرانی دارند. راس ساعت خودم را می رسانم.ایشان در ابتدا "هنر" را تعریف و بعد این پرسش را مطرح می کنند که آیا "هنر دینی" و "هنر غیر دینی" وجود دارد؟ حاج آقا می گویند هنر از مسیر اختیار فردی و اجتماعی عبور می کند.فرآیند ولایت و تبری مبدا پیدایش هنر است.می گویند هر فردی بر طبق آلهه ای که دارد،به درک از زیبایی می رسد.اگر انسان به امری وابستگی پیدا نکند،احساس زیبایی و عظمت آن امر در دل او نمی نشیند.درک زیبایی همواره همراه با تالّه و پرستش است.معبود های انسان ها متفاوت می شود که هنرشان متفاوت می شود.بنابراین هنر به الهی و غیر الهی تقسیم می شود.هنر به توحیدی و غیر توحیدی تقسیم می شود.پس هنرِ معطوف به ذکر  و هنرِ معطوف به لهو و لعب، هردو متصور هستند.آخر سر هم ایشان موضوع هنر و هنرمند را به بحث "تکامل تاریخ" گره می زنند و می گویند هنرمند دینی باید با در نظر داشتن افقِ ظهور امام زمان(ع) فعالیت کند.

سخنرانی که تمام می شود احساس می کنم چقدر حالم خوب است. غیر از حرف ها و مباحث حاج آقا، همیشه محضرشان هم برایم غنیمت بوده.احساس میکنم از حضورشان نور می گیرم.

در سینما هستم که متوجه می شوم قرار است آقای پناهیان امشب به "عمار" بیایند.جالب است! تا امروز خبری از آمدنشان نبود.این هم مثالی بر بی نظمی های متعدد جشنواره.اصلا چرا راه دور برویم؟ از قبل اعلام کرده بودند مراسم اختتامیه، جمعه است اما رسما و خیلی شیک! زیر حرفشان زدند. هنوز فیلم ها دارد اکران می شود و اختتامیه یک روز به تاخیر افتاده. نمی دانم ما حزب اللهی ها کِی قرار است نظم و برنامه ریزی را یاد بگیریم؟

همزمان با سخنرانی حاج آقا پناهیان، مستند "ژست" در سالنی دیگر اکران می شود.یک ربعی از فیلم را می بینم. متن نریشنِ "ژست" به طرز عجیبی، ابتدایی به نظر می رسد.لحن خواندن نریشن هم آن قدر یک جوری!! است که یک لحظه فکر می کنم نکند به عمد اینچنین نوشته اند و اینچنین می خوانند تا طنز شود؟... تو ذوقم خورده.می روم تا آخر سخنرانی حاج آقا را باشم.بعد البته با خود می گویم شاید در مورد "ژست" زود قضاوت کرده ام و دیدن یک ربع از یک فیلم 50 دقیقه ای نمی تواند مبنای خوبی برای داوری باشد.این فکر و تردید البته در شب اختتامیه و جایزه گرفتن "ژست" بیشتر در من قوت می گیرد.انگار باید یک بار فیلم را کامل ببینم.

***

با سمانه منصوری و مریم عاقلی قرار می گذاریم که اختتامیه را با هم باشیم.بچه ها ساعت 6 رسیده اند و برای من جا گرفته اند وگرنه من هم مثل خیلی ها که فقط دقایقی دیر کرده اند، باید سرپا می ایستادم. سالن لبریز از جمعیت است.

وحید جلیلی صحبت کوتاهی می کند.بعد نوبت به تجلیل از فرج الله سلحشور می رسد.آیت الله جنتی هم در غیاب پسرِ وزیرشان،به اختتامیه آمده اند.آقای وزیر کلا به "عمار" التفاتی نداشتند و روز بعد از اختتامیه در جواب خبرنگاری که پرسیده بود چرا به اختتامیه جشنواره "عمار" نیامدید؟ فرموده بودند: "وقت نکردم در این برنامه شرکت کنم!"

حامد زمانی به روی سن می آید تا ترانه "گزینه های روی میز" که در افتتاحیه جشنواره رونمایی کرده بود را اجرا کند.من هم که در همین یک هفته رسما پانصد بار!! این ترانه را گوش کرده بودم،همراه او تمام شعرش را از حفظ برای خودم می خوانم.عجب شعری دارد این ترانه و چقدر به دل می نشیند این آهنگ.به نظرم موفقیت "زمانی" ثابت کرده که با تدبیر و برنامه خوب می توان کارهای بزرگی در عرصه موسیقی انقلابی کرد.

صندلی کنار دستم که خالی می شود خانمی میان سال می نشیند کنارم.چشمم که به او می افتد، بلافاصله یادم می آید که کیست؟ چند ماه پیش،در برنامه "هفت" دیدم که نادر طالب زاده به پشت صحنه فیلم "متروپل" مسعود کیمیایی رفته. همراه او خانمی بود که همان موقع حدس زدم باید همسر طالب زاده باشد.شاید آن شب کلا چند ثانیه او را در تلویزیون دیدم.حالا بقل دستی ام همان خانم بود.بدون هیچ مقدمه ای از او می پرسم : "شما خانم آقای طالب زاده هستید؟" و او هم می گوید:بله! جمله بعدی ام را که می گویم می بینم به انگلیسی صحبت می کند.تازه متوجه می شوم ایشان ایرانی نیستند.از نوع چادر و چهره شان تشخیص می دهم که باید لبنانی باشند.باز هم حدسم درست است.لبنانی اند.دیگر تا آخر برنامه حرف هایشان را به خاطر تبحّرم در دو زبان انگلیسی و عربی!! به سختی به من می فهمانند.خودشان البته فارسی را متوجه می شوند.به او می گویم: "من خیلی به آقای طالب زاده ارادت دارم و خیلی از ایشان آموخته ام و بیننده پر و پا قرص برنامه "راز" هستم." خانم طالب زاده بسیار دوست داشتنی هستند و واقعا از دیدنشان خوشحال می شوم.خوشحال می شوم از اینکه همسر کسی را می بینم که سال هاست در راه فرهنگ انقلاب زحمت می کشد و هنوز با 60 سال سن،نسبت به خیلی از جوان ها پشتکار بیشتری دارد و خوش فکر تر است.

اهدای جوایز با ریتم به شدت کُندی همچنان ادامه دارد.البته تعداد بالای جوایز هم در پایین بودن سرعت بی تاثیر نیست.به خیلی ها جایزه می دهند.عده ای لوح افتخار می گیرند و عده ای دیگر "فانوسِ" جشنواره نصیبشان می شود.به گمانم قصد دارند همه را تشویق کنند.

در طول مدت اختتامیه، احساس می کنم که همه چیز این برنامه متعلق به "خودمان" است.خودِ ما جماعت حزب اللهی.در روزهایی که در "عمار" بودم هیچ وقت احساس غربت نکردم.غربتی که خیلی از اوقات در فضاهای فرهنگی و هنری جمهوری اسلامی دچارش می شویم.انگار که آن فضاها به ما ربطی ندارد.به ما تعلق ندارد.اما "عمار" با همه آن فضاها فرق دارد.جشنواره ای که مهم ترین مهمانان افتتاحیه و اختتامیه اش خانواده های شهدا هستند و برگزیدگانش جوانانی شبیه خودمانند که وقتی جایزه به دست، بالای سن می ایستند، پشت میکروفن به نظام طعنه نمی زنند و برایش کُری نمی خوانند.بعد به این فکر می کنم که نباید تنها به این باهم بودن ها دل خوش بود و "عمار" وقتی به هدفش رسیده که ثمره ها و تربیت شدگانش بتوانند با آدم های "فجر" رقابت کنند و با هنرشان عرصه را از دست جریانِ روشنفکرِ مسلط بر سینمای ایران خارج سازند.چرا که خود "سینما" بالذات برای ما اصالت و ارزشی ندارد و اگر هم در تکاپویش هستیم برای بیان حرف های انقلاب اسلامی است.

در راه برگشت به خانه ام که هنوز این فکرها در ذهنم دور می خورد ...


همین مطلب را در سایت تریبون مستضعفین ببینید.

همچنان در اوت...


داشتم حوادث منتهی به روز نُه دی و بعد از آن را باز خوانی می کردم که به اتفاقی تاسف آور برخوردم.

دو روز پس از نُه دی،محسن رضایی نامه ای به آقا می نویسد و در آن با تمجید از بیانیه هفدهم میرحسین و پیشنهادات پایانی آن، ایده "وحدت ملی" را مطرح و آقا را به پذیرش این طرح دعوت می کند.رضایی در آن نامه می گوید:موسوی در بیانیه آخرش پیشنهادات خوبی را بیان کرده و حالا زمان مناسبی است که همه طرف های دعوا دور هم بنشینند تا بازی را تمام کنیم.

نمی دانم بیانیه هفدهم موسوی را یادتان هست یا نه؟ بیانیه هفدهم ، همان اراجیفی بود که مهندسِ متوهم، بعد از افتضاح عاشورا منتشر کرد و در آن وحشی های هتاک به عزای امام حسین(ع) را "مردم خداجو" نامید.او در این بیانیه کمی فیتیله ی شاخ و شانه کشیدن برای نظام را پایین کشیده بود و آخرِ حرف هایش،بندهایی را خطاب به نهادهای مختلف نظام امر!! کرده بود که مثلا زندانیان سیاسی آزاد شوند و مطبوعات توقیفی باز شوند و از این اباطیل.

بعد محسن رضایی با توسل به چنین پررو بازی و دست و پازدن راس فتنه،ولی فقیه را به وحدت توصیه کرد.خاطرم هست همان موقع در واکنش به این دُر و گوهر محسن خان،همه می گفتند:جناب رضایی! شما یک بار در پایان جنگ، به عنوان عضوی از مثلث هاشمی-موسوی- رضایی،جام زهر را به امام (ره) نوشاندی.این بار دیگر بنشین سر جایت که اعصاب نداریم...


بعد از مرور این اتفاق در سال 88 به این فکر کردم که غیر از این ماجرا،جناب رضایی در چند مقطع تاریخی ، بدجوری در اوت زده است:

_ پایان جنگ و قبول قطعنامه که پشت امام را خالی کرد.

_بعد از انتخابات 88 که در معیّت آن دو کاندید شکست خورده، مدعی تقلب شد.جالب است که بعد از کلی هوار کشیدن،در باز شماری ها، آرای رضایی در دو مورد، حتی کمتر !! بود.خدا می داند که همین ادعا و حرف های او مبنی بر تقلب،تا چه حد بر دریده شدن جریان فتنه و قوت گرفتن شائبه تقلب در آن روزهای نخست آشوب ها تاثیر داشت؟

_و سر آخر در همین انتخابات اخیر ریاست جمهوری که جنابشان برای چندمین بار شانسشان را برای ورود به پاستور امتحان می کردند.آن قدر در تبلیغات انتخاباتی ؛ در گفتگوهای تلویزیونی و مستند ها و مناظره ها ، سیاه نمایی کرد که دچار تهوع شدیم.مشی او در مواضع و تبلیغاتش در این انتخابات، دقیقا مغایر با نگاه و مطالبه رهبری بود.سیدناالقائد مدام در پیِ دمیدن روح امید در جامعه هستند،بعد محسن رضایی کلا در انتخابات مشغول سیاه نمایی بود.راستش را بخواهید، یاد احوالاتش در این انتخابات که می افتم حالم بد می شود.

این ها را نگفتم که شخص محسن رضایی را تخریب کنم.چرا که اصلا کسی مثل او آنچنان در سپهر سیاسی کشور اهمیت ندارد که کوبیدنش نفعی به حال یک جریان سیاسی دیگر باشد.این حرف ها را زدم که بگویم:وقتی به عملکرد بعضی از این رجل سیاسی نگاه می کنی،می بینی فقط بلدند هزینه درست کنند.خیلی مواقع کارهای همین آقایان باعث فشار بر "ولایت" شده.صریح بگویم:داشتم فکر می کردم که خداوکیلی این محسن رضایی بعد از جنگ چه سودی به حال انقلاب داشته؟ چقدر به درد ولایت خورده؟

از خدا می خواهم که بودن ما نفعی به حال انقلاب اسلامی داشته باشد.از حضرتش می خواهم روزی نیاید که کارهای ما شرایط را برای ولی فقیه سخت کند.از خدا می خواهم که سال ها بعد در مورد ما از این سوال های بالا نپرسند، از خدا میخواهم در اوت نباشم...



پ ن:مدتی بود می خواستم نقدی درباره فیلم "سر به مهر" بنویسم.اما ایشان خیلی بهتر و پُرمغزتر از من،حرف های مرا زده اند.ضمنا این یادداشت را در سایت خوب علوم اجتماعی اسلامی که لینکش در پیوندهای وبلاگم هم هست، دیدم.

نُه دی؛تجلّی روح ولایت

انتخابات دهم ریاست جمهوری در سال 88،با حضور حداکثری مردم ایران و با شرکت 40 میلیون رای دهنده برگزار شد.محمود احمدی نژاد با کسب بیش از 24 میلیون رای، پیروزِ قاطع این رقابت شد و میرحسین موسوی، دیگر کاندید انتخابات،با کسب 13 میلیون رای،از رسیدن به جایگاه ریاست جمهوری باز ماند.اما موسوی این شکست،آن هم با این اختلافِ رایِ فاحش را نپذیرفت و متوهمانه مدعی تقلب در انتخابات شد.او به همراه شیخ مهدی کروبی، کاندیدی که طرفدارانش از تعداد آرای باطله نیز کمتر بودند،ماه ها با در دست گرفتن عَلَم تقلب، کشور را به التهاب و آشوب کشاندند. 25 خرداد، 30 خرداد، نماز جمعه 26 تیر، روز قدس، 13 آبان،16 آذر و ... ایامی بودند که توسط فتنه گران به آشوب کشیده شدند و اموال عمومی، خسارت دیده و برخی از مردم بی گناه جانشان را به پای لجاجت و خودخواهی ورشکست شدگان سیاسی از دست دادند.

اما سریال آتش افروزی های سران فتنه،نهایتا در عاشورای سال 88 به اوج خود رسید.آنجا که اغتشاشگران در کمال وقاحت،عزاداری شهید مظلوم کربلا را مختل کرده،راه بر عزاداران او بستند و خیمه های عزایش را به آتش کشاندند.جماعت هتاک عاشورای 88 بی محابا در خیابان های تهران شعارِ "مرگ بر اصل ولایت فقیه" دادند تا دیگر هیچ جایی برای تشکیک در ماهیت ضد شیعی این جریان باقی نماند.ملت داغدارِ امام عاشورا، این بی شرمی را تاب نیاوردند و شد آنچه که شد.جمعیتی میلیونی در روز نهم دی ماه، در اعتراض به حرمت شکنی فتنه گران به خیابان ها آمدند تا نفرت خود را از بانیان این فاجعه اعلام کنند.نگاهی به آنچه مردم در نُه دی بر پلاکارهای دست نویسشان نگاشته بودند و شنیدن صوت شعارهایی که از عمق جان سر می دادند، نشان می دهد که ملت تا چه حد از سران و اصحاب فتنه منزجر و خواستار مجازات آنهایند.

حضور جمعیتی چند میلیونی،آن هم در یک روز کاری و غیر تعطیل در میانه هفته، بیش از پیش "مردمی بودن" نُه دی را اثبات می کند.در این بزنگاه از تاریخ انقلاب، باز هم ملت به یاری نظام مظلومشان شتافتند.همان طور که در ماجرای جنایات کوی دانشگاه در دهه هفتاد، این مردم بودند که با راهپیمایی با شکوهشان در 23 تیر 78 ، بساط آشوب را از خیابان های تهران برچیدند. این مصادیق تاریخی گواه آن است که "مردمی بودن" و "مردم سالاری دینی" در این سرزمین یک شعار و ژست سیاسی برای نظام نیست و ملت همواره ثابت کرده اند که پای حکومت خود ایستاده اند.همچنان که رهبری انقلاب در اوج فشارها برای وتوی رای اکثریت مردم در انتخابات سال 88 ، حاضر نشدند "جمهوریت" نظام را به پای "دیکتاتوری اقلیتِ" عده ای تمامیت خواه سر ببُرند.معتقدان به گفتمان انقلاب، "جمهوریت" را یکی از عوامل بقای نظام و صیانت از آن را ضامن سلامت و مصونیت حکومت از لغزیدن به سمت فساد  می دانند. نُه دی به مثابه حرکتی مردمی طومار فتنه گری های خناسّان را در هم پیچید.چنانچه رهبر انقلاب در بیاناتی فرمودند: " فتنه‌ى ۸۸ تنها آن چيزى نبود كه توى خيابان به وسيله‌ى تعدادى آدم ديده شد؛ اين يك چيز ريشه‌دارى بود، يك بيمارى عميقى درست كرده بودند، اهدافى داشتند، زمينه‌ها و مقدمات فراوانى برايش چيده شده بود، كارهاى بزرگى شده بود و هدفهاى بسيار خطرناكى دنبال اين كار بود، كه با اين برخوردهاى گوناگون سياسى و امنيتى و اينها حل نميشد؛ يك حركت عظيم مردمى لازم داشت؛ كه اين حركت، حركت ۹ دى بود؛ آمدند بساط فتنه و فتنه‌گران را در هم پيچيدند. "

اما عزم مردم در شوریدن بر علیه فتنه گران در نُه دی،ذیل چه اصل و چه حقیقتی معنا و تفسیر می شود؟ عنصری که باعث شد انبوه مردم،از هر قشر و طبقه و سلیقه ی سیاسی، دقیقا در موعد و زمانی که باید، اینچنین به صحنه بیایند، چه بود؟چه دستی راهبری این حرکت جمعی و خودجوش را بر عهده داشت؟ با مروری بر سیره ی رهبر انقلاب در ماه های بعد از انتخابات 88 می توان با قاطعیت پاسخ داد که این تدبیر و هدایت حضرت سید علی خامنه ای (دام ظله العالی) بود که موجب پدید آمدن یوم اللهی چون نُه دی شد.توکل،صبر و تدبیر مقام معظم رهبری در یک فرآیند چند ماهه ی سخت و پیچیده،جامعه را آنچنان در مسیر "بصیرت" هدایت کرد که وقتی که این کشتی،به اتفاقی چون حرمت شکنی عاشورا می رسد، خود به خود به میدان بیاید.این نعمت "ولایت" بود که اراده های مردم را در نُه دی در دفاع از اسلام به یکدیگر پیوند زد. خود معظم له در تبیین نقش ولایت در وقوع نُه دی چنین می فرمایند: " مطمئن باشيد كه روز نهم دىِ امسال هم در تاريخ ماند؛ اين هم يك روز متمايزى شد.هرچه انسان در اطراف اين قضايا فكر ميكند، دست خداى متعال را، دست قدرت را، روح ولايت را، روح حسين بن على (عليه السّلام) را مى‌‌‌بيند. اين كارها كارهائى نيست كه با اراده‌‌‌‌ى امثال ما انجام بگيرد؛ اين كار خداست، اين دست قدرت الهى است."

روزهای سخت و پر مخاطره سال 88 گذشت و اکنون که چهارسال از آن ایام می گذرد این عزت رهبری است که بیش از هر زمان دیگری بیشتر شده.رهبری که در کوران حوادث و فشارها تنها دل بر صاحب الزمان (ع) بست و ذره ای در مقابل زیاده خواهی ها و تهدیدات فتنه گران و تکیه گاه هایشان سر خم نکرد. چهار سال از نُه دی 88 می گذرد و کسانی که حاضر به یاری "مقام ولایت" نشدند، حال باید در مقابل دیپلمات های درجه چندم  اروپایی تحقیر شوند.چرا که این سنت الهی است که هرکه در مقابل ولایت تواضع نکند، به ناگزیر در مقابل دشمنان ولایت سر فرود خواهد آورد.

والعاقبه للمتقین


پ ن: همین مطلب را در snn.ir ببینید.البته در آنجا ،دوستان snn تیتر یادداشت را تغییر داده اند.اما چون من تیتر خودم را بیشتر دوست داشتم،در اینجا با همان تیتر منتشرش می کنم.

گریز از اهلی شدن

داستانی در کتاب "زن زیادی" حضرت سید جلال الدین آل احمد هست به نام "دفترچه بیمه" که در آن،جلال،از زبان معلم نقاشی شوریده ای می گوید: "معلم ها در این سیستم آموزشی،بعد از مدتی درس دادن،دیوانه می شوند.و این البته عاقبت آدم های برجسته است.معلم های معمولی،به جای دیوانگی "احمق" می شوند!یعنی هرچه بیشتر درس می دهند، احمق تر می شوند."

حالا شده حکایت ما...

12 سال می رویم مدرسه.مثل "همه". همه بچه ها می روند مدرسه،ما هم باید برویم.همان درس هایی را می خوانیم که "همه" می خوانند.بعد در یک فرآیند سه-چهارساله ی زجرآور،خودمان را برای رویارویی با کنکور آماده می کنیم.باید به دانشگاه برویم چون "همه" می روند.در دوره لیسانس خود را مهیای ارشد خواندن می کنیم چون "همه" ارشد می خوانند.بعد هم دکترا.تمام این کارها را می کنیم و بعد در سن 30 یا 35 سالگی که دیگر همه ی مدرک هایمان را گرفتیم،اگر وقت و بختش را داشتیم ازدواج می کنیم.مثل "همه" یک فرزند می آوریم.بزرگترین هم و غمّ مان در دوران تاهل،پرداخت قسط وام هایمان می شود و نهایتا در سن 70 سالگی،توسط همان تک فرزندمان! به خانه سالمندان حواله داده می شویم.و بعد هم باید بمیریم،مثل "همه"...

این تمام آن چیزی است که نظام های یکسان ساز از ما می خواهند.نظام های یکسان ساز؛ مثلِ دولت (state) ،نظام آموزشی،رسانه و ... همه این ساختارها تلاش می کنند تا در حداکثری ترین سطح ممکن،ما را "اهلی" کنند.آن ها می خواهند ما موجودات سر به زیری باشیم که هر چه بیشتر شبیه بقیه اند.و در این میان هیچ جایی،هیچ امکانی برای تفکر نیست.برای خلاقیت نیست.برای تجربه کردن نیست.

چه کسی گفته همه بچه ها باید 12 سال به مدرسه بروند و دقیقا همان درس هایی را بخوانند که میلیون ها دانش آموز دیگر با میلیون ها جهان و تربیت متفاوت، می خوانند؟

ما در این عالمی که برایمان ساخته اند،چقدر می توانیم تجربه کنیم؟تجربه ی آشنایی با آدم های مختلف.تجربه خواندن کتاب های مختلف.دیدن اساتید مختلف.تجربه فضاهای مختلف.کارهای مختلف.

چرا باید دانشجوی علوم انسانی بعد از گذشت 4 سال از دوران تحصیلش احساس کند هر روز که می گذرد،تنها بر میزان حُمق اش اضافه می شود؟ چرا دوستِ من باید بعد از قبولی در مقطع کارشناسی ارشدِ بهترین دانشگاه این مملکت،بگوید: "فلانی! اگر نبود خیلی از ملاحظات،به والله انصراف می دادم." ؟ این دانشگاه،این آکادمی، این آموزش عالی،این علوم انسانی از چه عنصری تهی است که دانشجویی را به این مرحله می رساند؟ چرا ما باید از گذراندن سال های عمرمان در این سیستم آموزشی،احساس حماقت کنیم؟چرا احساس می کنیم اگر چیزی می دانیم،چیزی آموخته ایم،نه از مدرسه و دانشگاه، که از مطالعات خودمان یا شرکت در گعده ها و فضاها و دوره هایی خارج از دانشگاه است؟

در عالمی که مدرنیته برای ما ساخته،همه ساختارها ما را به تکرار و اهلی شدن مجبور می کنند.حتی خانواده هم راهی برای زندگی فرزندش، غیر از مسیری که تلویزیون به او نشان می دهد،متصور نیست.همه باید مثل هم فکر کنیم،مثل هم لباس بپوشیم،مثل هم عاشق تماشای فوتبال باشیم و حماقت های مشترک و جمعی دیگر.

و اما من گمان می کنم که تنها راه گریز از این اهلی شدن، "جنون مندی" است.جنونی که انسانِ انقلاب اسلامی را بر علیه ساختارهایی که جهان مدرن بر او دیکته می کند می شوراند. راست گفت حضرت سیدنا الشهید که "ما شهروندان مطیعی برای دهکده جهانی نیستیم." راه ما از جنون می گذرد و البته این دیوانگی خط و ربطی به "جنون فوکویی" و کذا و کذا ندارد.جنون ما جرئتش را از طریقِ سرخِ محمد و آل محمد(ص) می گیرد و مصداق معاصرش،جگر آوری چون روح الله الموسوی الخمینی است.خمینی؛ همان مردی که به ما جرئت طوفان داد...


اصل نوشت:باز هم از قافله زائران اربعینِ ارباب جا ماندم.اربعین از راه می رسد و من زمین گیر این شهرم....

امام زاده ی آبادی ام جواب نداد / رعیتم و غمِ خرجِ کربلا رفتن...

حکایت رعبی که دولت یازدهم در صدا و سیما ایجاد کرده‌ است

تلویزیون در ایران، پرمخاطب ترین رسانه در سراسر کشور است. شاید برخی گمان کنند گروه هایی از ساکنان پایتخت و شهرهای بزرگ،کمتر بیننده تلویزیون جمهوری اسلامی باشند اما در یک ارزیابی کلی، همچنان تلویزیون در صدر انتخاب های رسانه ای اکثریت مردم این سرزمین قرار دارد. بنابراین رسالت صدا و سیما به مثابه یکی از تاثیر گذارترین و حساس ترین نهادهای نظام، بی اندازه سنگین است.

مردم ما اخبار سیاسی را از تلویزیون پیگیری می کنند. از این رو عملکرد صدا و سیما در حوزه مسائل سیاسی باید بسیار سنجیده، پخته و اصولی باشد. اما به نظر می رسد صدا و سیما در مقاطع حساس سیاسی،دچار سردرگمی شده و عاجز از اتخاذ یک مشی صحیح و عاقلانه است.بررسی عملکرد صدا و سیما در سه مقطع سیاسی پراهمیتِ سال های اخیر،می تواند گواهی بر این مدعا باشد.

مقطع اول: در روزهای بعد از 22 خرداد سال 88،خیابان های تهران شاهد حضور جماعتی از رای دهنده گانی بود که به القای عده ای وطن فروش،گمان می کردند در انتخابات تقلب و رای آنان دزدیده شده است.اما در همان روزهای نخست ایام فتنه،صدا و سیما به میان مردم نرفت تا از آن ها بپرسد حرفشان چیست؟تلویزیون در آن روزها یا سکوت کرده بود و یا از نشان دادن مردمی که بدون هیچ عنادی با نظام،به نتیجه انتخابات اعتراض داشتند خودداری می کرد.این رفتار صدا و سیما باعث شد گروهی از مردمی که حقیقتا سوال داشتند،اعتمادشان از رسانه ملی سلب شود و به سمت رسانه های فریبکاری چون بی بی سی فارسی و VOA  کوچ داده شوند.هرچند این رویه غلط پس از مدت کوتاهی اصلاح شد و بعد از هوشیار شدن مسئولین صداوسیما در همان ایام،اقدامات سازنده و غیرانفعالی صدا و سیما در بسیاری از بزنگاه ها موجب موج آفرینی های مبارک شد.نشان دادن بسیاری از جرائم و خبائث اصحاب فتنه همچون پخش تصاویر پاره کردن عکس حضرت امام(ره) در جهت شناساندن ماهیت این جریان به مردم، نمایش مستند "شاخص" در بحبوبه ایام فتنه که نقش موثری در تبیین مبانی گفتمان امام (ره) و انقلاب داشت و در نهایت امر اطلاع رسانی به موقع و روشنگری دقیق نسبت به ماجرای عاشورای سال 88 که زمینه ساز خلق حماسه 9 دی توسط مردم شد از جمله اقدامات شایسته صدا و سیما در آن ایام بود.

مقطع دوم: در حالی که مدت ها بود رسانه های مختلف در سراسر جهان به پوشش ناآرامی ها در سوریه می پرداختند، صدا و سیما با سکوت مطلق در مقابل آنچه در سوریه می گذشت،بار دیگر باعث شد تا مردم به این رسانه بدگمان شوند.گویا مدیران تلویزیون نمی دانند اگر به مسئله ای نپردازند،مردم منتظر آنان نمی مانند و خوراک رسانه ای شان را از منابع دیگر تامین می کنند و در این میانه این تنها تلویزیون است که متضرر می شود.سکوت ابتدایی صدا و سیما در بحران سوریه و زبان گشودنش بعد از مدت ها، ثابت کرد که تلویزیون این بار هم در مواجهه با یک اتفاق مهم سیاسی دچار سردرگمی بود و نتوانست به موقع مشی صحیحی را به کار بندد.

مقطع سوم: پس از استقرار دولت یازدهم،حل و فصل پرونده هسته ای ایران و در ذیل آن،مذاکره با آمریکا،به مهم ترین مسئله سیاسی کشور تبدیل شد.اما صدا و سیما در قبال عملکرد دولت در عرصه سیاست خارجی،موضع تعریف و تمجید را برگزید.در خلال حضور دکتر روحانی و هیئت ایرانی در نیویورک،تلویزیون با ادبیاتی کاملا تحسین آمیز به این سفر پرداخت.سفری که تنها چند روز پس از آن،رهبر انقلاب،برخی اقدامات انجام گرفته در آن را نا به جا خواندند.پس از مذاکرات ژنو هم تلویزیون با حال و هوایی سرخوشانه و ذوق زده،توافق ژنو را چونان یک فتح الفتوح بازنمایی کرده و به پرپایی جشن ملی در این رسانه پرداخت.موضعی که نه تنها در اخبار و برنامه های سیاسی جریان داشت بلکه به تمامی برنامه ها و شبکه های تلویزیون کشیده شد.

البته رویکرد حمایتی صدا و سیما نسبت به دولت یازدهم تنها در حوزه سیاست خارجی خلاصه نمی شود.این روزها شاهدیم که تلویزیون حتی در ارائه گزارش صد روزه رییس جمهور و پرداخت به آنچه در عرصه های گوناگون در این سه ماه در کشور رقم خورده نیز، دچار انفعال است.گزارش صد روزه دکتر روحانی تبدیل به یک شب نشینی بی مخاطره با مجریان دست چین شده ی دفتر رییس جمهور می شود و در باقی گفتگوهای تلویزیونی با وزرا هم ، چالشی اتفاق نمی افتد.

به نظر می رسد رفتار کنونی صدا و سیما تا حدودی ناشی از رعبی است که برخوردها و حملات شخص رییس جمهور و وابستگان دولت به صدا و سیما،ایجاد کرده است. آقای روحانی چه قبل از پیروزی در انتخابات و چه پس از آن،انتقادات شدیدی را به تلویزیون وارد کردند.صحبت های ایشان در دوران مبارزات انتخاباتی،در برنامه "گفتگوی ویژه خبری" که تلویزیون را عامل توهین به بزرگان و دلسوزان نظام!! دانستند و همچنین گله از صدا و سیما در شب ارائه گزارش صد روزه و ... از مصادیق این حملات است.اصحاب دولت نیز همواره تیغ تیز کلامشان را خرج صدا و سیما کرده اند.لحن تحیر آمیز و بی سابقه حسام الدین آشنا؛مشاور رییس جمهور،در "گفتگوی ویژه خبری" که تلویزیون را به عذر خواهی از دولت امر کرده بود از یادها نمی رود.

اما قطعا نباید عوامل دیگر را در چرایی عملکرد کنونی تلویزیون نادیده گرفت.ذوق زدگی بخشی از بدنه صدا و سیما از روی کار آمدن تفکری که این دولت آن را نمایندگی می کند،ناگزیر خود را بر آنتن نشان می دهد.

ما صدا و سیما را رسانه ای انقلابی می دانیم.رسانه ای که همواره فارغ از مواضع حزبی و جناحی یار ولایت و همراه مردم بوده و از این روست که معتقدیم استمرار موضع کنونی تلویزیون در مواجهه با دولت یازدهم،تصویر این رسانه را مخدوش و جایگاه این نهاد ارزشی را در پیشگاه ملت متزلزل خواهد کرد.حتی باید گفت که این رفتار منفعلانه در طولانی مدت،به سود خود دولت هم نخواهد بود چرا که هر سیستم و ساختار مدیریتی همواره با طرح و بیان انتقادات و نقاط ضعف است که قادر به اصلاح و ترمیم خویش می شود و در مسیر پویایی قدم بر می دارد.


پ ن1-همین مطلب را در خبرگزاری دانشجو ببینید.

پ ن2- ما سینه زنان آینه یکدگر هستیم

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید...


ما بی ادبیم؛اما...

یکی از شب های دهه اول محرم که به مسجد ارک رفته بودم،حاج آقا قاسمیان بر منبر گفتند:سفارش های مکرری داشته ام که در مورد "احترام به والدین"تذکر دهم.حاج آقا یک ربعی در این باره حرف زدند.ایشان هم مثل بقیه بزرگترها به شدت از رفتار بچه های این نسل شاکی بودند و اعتقاد داشتند که جوانان امروز مراعات والدین خود را نمی کنند.صحبت های حاج آقا بسیار قابل استفاده و تکان دهنده بود.اما بعد از مجلس که بیشتر در چرایی نسبت نسل جوان با بزرگترها و به خصوص پدر و مادرهایشان تامل کردم،به این نتیجه رسیدم که اگر بچه های امروز بی ادبند که قطعا هستند،نمی توان و نباید همه این بی ادبی را به حساب تنها خودِ بچه ها گذاشت.یعنی اگر پدر و مادرهایمان را نیز در شرایط امروز ما می گذاشتند،آن ها هم همین اندازه از ساحت ادب دور می شدند.به نظر می رسد عوامل جدی و متعددی در زیر پا گذاشتن احترام والدین دخیل است.

-فاصله ای که در شئون مختلف میان فرزندان و پدر و مادرها به وجود آمده اصلا قابل قیاس با گذشته نیست.ذهن یک پدر و فرزندش در 50 سال قبلِ ایران،بسیار نزدیک تر به یکدیگر بود تا امروز.وقتی فاصله زیاد شد،مسلما سطح مفاهمه پایین می آید و اینجاست که تنش ها افزایش پیدا می کند.
-همه از بچه ها توقع احترام دارند،اما پدر و مادری که خود حرمت یکدیگر را نگاه نمی دارند،نباید انتظار احترام از فرزندانشان را داشته باشند.بچه ای که مدام شاهد تحقیر پدرش توسط مادر خود است،از کجا باید احترام به پدر را بیاموزد؟پدری که به همسرش توهین می کند،هیچ وقت بچه های خاضعی در خانه نخواهد داشت.در گذشته،زن و شوهر،خود،پاسبان حریمِ حرمت هم بودند که فرزندانشان دست بوسشان می شدند.
-با ادب بودن در زمانه ما دشوار است.حتی اگر خانواده معتدل و مودبی داشته باشی،باز هم آن قدر تاثیر جامعه و رسانه بر رفتار افراد بالاست که ناخود آگاه از استانداردهای ادب ورزی دور خواهی شد.وقتی تلویزیون در همه سریال هایش پرخاش فرزند نسبت به والدین را هزارباره نمایش می دهد.وقتی در فیلم ها بچه ها پدر و مادرشان را با اسم کوچک صدا می زنند و این سنت زشت به عنوان یک پرستیژ نشان داده می شود،نمی توان با سرِ سلامت از پای این جعبه بلند شد. در گذشته ی این مملکت،کجا رسانه این همه در خانه های ما رسوخ کرده بود؟
-نسل پدر و مادرهای ما،همه در ابتدای جوانی ازدواج می کردند و دیگر در خانه نمی ماندند تا بخواهند به مثابه یک جوان بیست و اندی ساله که خیال می کند برای خود یلی است،با پدر و مادرشان درگیر شوند.حالا گویا پدر و مادرها 10 سالی بیشتر از آنچه که باید،بچه ها را در خانه تحمل می کنند.
این چند مورد بالا و مسائل بسیار دیگر،عواملی هستند که ثابت می کنند،با ادب بودن در این روزگار به آسانی گذشته نیست.من آن شب محرم،بعد از جلسه مسجد ارک،به  این ها فکر می کردم و افکارم را با مادر بزرگوارم به عنوان نماینده نسل گذشته در میان گذاشتم . اتفاقا ایشان نیز با من هم داستان بودند.قصد این نوشته تطهیر رفتار زشت جوانان نیست.بچه های امروز بی ادبند و قطعا چوب این وقاحتشان را می خورند اما باید کمی عمیق تر و منصفانه تر به این وضعیت نظر کرد.القصه اینکه " آدم بودن" در زمانه کنونی سخت است.زمانه ای که زمانه ی عسرت است،عصر بیچارگی...


پ ن 1-به حاج آقا قاسمیان ارادت دارم.منبری بسیجی و مشتی و باسوادی چون ایشان،نعمتی است برای جماعت حزب الله.

پ ن 2-لطفا به پیوندهای وبلاگ هم یک عنایتی بفرمایید!مجله "سوره اندیشه" ،سایت جدیدش را راه اندازی کرده است.به "سیما فکر" هم سری بزنید. شاید در آینده راجع این سایت نوشتم.

به بهانه آمدنِ "این رستخیز عظیم،که نامش محرم است..."

داغ غربت


بسم الله الرحمن الرحیم

من الغریب الی الحبیب
از حسین بن على به مرد فقیه، حبيب بن مظاهر
اى حبیب! قرابت ما را با پیامبر صلی الله علیه و آله میدانى و تو بهتر از دیگران ما را میشناسى و شخص آزادمرد و غیرتمندى هستى.
از جان خود بر ما مضایقه مكن، رسول خدا صلی الله علیه و آله در قیامت پاداش آن را به تو خواهد داد.



در میان همه روضه ها و مصائب ارباب چه در روز عاشورا ، چه قبل و چه بعد آن روزِ ازلی و ابدی، همیشه و بیشتر از همه مصائب، مصیبت و غمِ غربت آقا قلبم را آتش زده و برایم جان سوز بوده. یعنی سخت تر از روضه علی اکبر شنیدن. سنگین تر از مصیبت عبدللهِ امام حسن(ع) و...  اصلا همه روضه ها و نَقل های کربلایی یک طرف، غربت ارباب یک طرف.فکر تنهایی و حال غریبانه اش قلب انسان را مذاب می کند.فکر آن شب آخر در خیمه،که نشسته بود و شمشیر تیز می کرد و ناله ی غریبی سر می داد: " یا دهر! اُفٍ لک من خلیل..." فکر آن روزی که عبیدلله بن حر دعوت امام را برای حضور در معرکه رد کرد و به جایش اسبش را پیشکش کرد و آقا در جوابش، چشم از او گرفتند و به خاک خیره شدند و گفتند: "از اینجا دور شو که فریاد غربت ما را نشنوی. که اگر بشنوی و نیایی..." فکر آن ساعتی که در گودال قتله گاه،تنها افتاده بود و هیچ کس، هیچ کس برایش نمانده بود...

هزار و چهارصد سال پیش، امام عصر،غریب و تنها بود،خوب که تامل می کنیم می بینیم امروز هم در زمانه ما،فرزندش،حضرت حجت(ع) غریب است.و امان از غربتِ معصوم...

شاید از مسیر تقرّب و توجه به امام زمان(ع) بتوانیم خودمان را به قافله سال شصت و یکم هجری برسانیم .

 

آخر حسین(ع)،ماتم تو می کُشد مرا

این غصه محرم تو می کُشد مرا

اینجا مصیبت تو تنزل کند به دل

ورنه بلای اعظم تو می کُشد مرا

گاهی میان روضه رود روح از تنم

یعنی تجلی غم تو می کُشد مرا

وقتی میان سینه زدن شور می دهند

آهنگ نوحه و دم تو می کُشد مرا

ای گریه ی غریبی چشمت پیام صبر

این گریه های نم نم تو می کُشد مرا

وقتی به نیزه تکیه دهی وای از دلت

این گیسوان درهم تو می کُشد مرا

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------پ ن 1- در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا...

پ ن2- رفقا خرده نگیرند که چرا در فضایی چون اینترنت روضه ی غربت و قتله گاه خواندم.شاکی نشوید که: "فلانی! مگر نمی دانی "امر قدسی" در ظرف این تکنولوژی نمی گنجد و اگر بخواهیم بگنجانیمش کذا می شود و کذا..." بله! سلمنا! همه این حرف ها درست.اما من دوست داشتم از کانال همین وبلاگ مهجور هم که شده جلوه ای پیش حضرتش کرده باشم،شاید که ما را در شمار روضه خوان هایش آوردند.

پ ن3- "کتاب آه" که بازخوانده ی همان "نفس المهموم"معروف است،می تواند انیس و کمک خوبی برای سلوک دو ماهه مان باشد.کتاب،نثر بی نظیری دارد و به شدت خواندنی است.توفیق روایتش را آقای "یاسین حجازی" داشته اند و انتشارات "حکمت" چاپش کرده است. اگر موفق به خواندن این کتاب شدید،در میان اشک هایی که پای هر صفحه اش می ریزید، این حقیر را نیز دعا کنید.

پ ن4- خدایا! مرگ ما را در محرم قرار بده.

درباره فیلم سینمایی "پل چوبی"

کاش بلد بودید فیلم بسازید!

چند سالی است که مخاطبان سینمای ایران،شاهد تولید و اکران فیلم های خیانت محور هستند.آثاری که با استفاده از ابزار تصویر و جذابیت های سینمایی،سعی در عادی سازی پدیده خیانت در افواه خانواده های ایرانی دارند.

"پل چوبی" ساخته مهدی کرم پور،ضمن داشتن پی رنگی سیاسی ،داستانی عاشقانه را روایت می کند که بیش از هرچیز در ستایش و تطهیر "خیانت" است.

زندگی زوجی که 10 سال از باهم بودنشان می گذرد با بازگشت استاد قدیمی شان و همچنین زنی که عشق قدیمی "امیر" ؛شخصیت اصلی داستان بوده است،دچار تحول می شود. امیر و همسرش یکدیگر را سخت دوست دارند و زندگی خوشی را در کنار هم می گذرانند اما هردویشان با آمدن خاطره و عشق قدیمی شان به ناگاه نسبت به همسر خود دل سرد می شوند و بر تعهد خود پا می گذارند.جالب است که این عهد شکنی هم بسیار سهل و سریع اتفاق می افتد.فیلم از تناقضات و ضعف شدید فیلم نامه رنج می برد.همان مردی که از هم کلام شدن و همراهی همسرش با استاد قدیمی او بی نهایت عصبی و غیرتی می شود، با بازگشت دختری که زمانی عاشقش بوده،دلهره و دغدغه حضور همسرش در خارج از کشور را فراموش می کند و در غیاب او به گشت و گذار با معشوقه اش می پردازد. "امیر" پیِ "نازلی" عشق دوران دانشجویی اش می رود،همسر امیر هم به تبعِ شوهرش خانه را ترک می کند و می رود تا به استاد قدیمی اش بپیوندد.

خواهر جوان  و دانشجوی امیر،با پسری بیگانه ارتباط دارد و بی اعتنا به قیود و مناسبات دینی و اجتماعی،به طور علنی همه جا با دوست پسرش رفت و آمد می کند. "امیر" که برادر بزرگتر اوست نه تنها به این رفتار هنجارشکن دختر اعتراضی ندارد بلکه تا پایان داستان از آن ها حمایت می کند.فیلم در راستای ترویج روابط خارج از قاعده،به سیاق همه فیلم های روشنفکری،پدر مذهبی امیر را به سبب اینکه نسبت به رفتار مخاطره آمیز دخترش و ارتباط او با پسری غریبه واکنش نشان می دهد،محکوم می کند و مورد هجمه قرار می دهد.غیرت پدر نسبت به دخترش باعث می شود تا او از نگاه کارگردان، خشن و متعصب و مایه بدبختی فرزندانش معرفی شود.

"پل چوبی" رنگ و وجهی سیاسی نیز دارد.داستان فیلم در سال 88 می گذرد و به اغتشاشات بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم گره می خورد.دیالوگ ها مملو است از متلک ها و فحش های سیاسی به نظام.نظامی که رای مردمش را می دزدد.جوانان معترض را بدون حساب و کتاب دستگیر و برای مدت ها زندانی می کند.مامورین و کارگزاران این نظامِ خائنِ به رای مردم، افرادی بی اخلاق،خشن،زبان نفهم و عقده ای هستند که هروقت بخواهند می توانند بی دلیل با مردم برخورد کنند.در کشوری که این حکومت آن را ساخته،همه ناراضی اند.شخصیت های اصلی داستان زخم خورده وقایع 18 تیر 78 هستند و در جریان آن اتفاقات به خاطر تلاش برای رسیدن به رویاهایشان!! از دانشگاه اخراج شده اند و حالا دیگر نمی توانند این حکومت را تحمل کنند.همه می خواهند بروند.موضعی که به صراحت در دیالوگ های فیلم بارها تکرار می شود.آن جا که استاد قدیمی می گوید: " زندگی؛اینجا(ایران) نیست.زندگی آن طرف است.اینجا جای رویا نیست."

اما واقعیت آن است که "پل چوبی" فیلم موفقی نیست.چون نتوانسته از پسِ بیان موثر حرف هایش بر بیاید.به دلیل ضعف کارگردانی و فیلم نامه،نه داستان عاشقانه فیلم به دل می نشیند و باورپذیر در آمده و نه حرف های سیاسی "کرم پور" در جای خود نشسته است.فیلم حتی بازی های خوبی هم ندارد.به جرئت می توان گفت سطح و جنس بازی ها، نازل و در جاهایی حتی مضحک است.

کاش "کرم پور"، به عنوان کارگردانی که خود را روشنفکر می داند ،می توانست حرف ها و ایده هایش را به خوبی بیان کند.کاش فارغ از محتوا و موضع فیلم،اثر او واجد استاندارد های فرمی و سینمایی بود.کاش آقایان روشنفکر،غیر از شعار دادن و بیانیه دادن،لا اقل بلد بودند فیلم بسازند...

می خواهم سخنگوی وزارت خارجه شوم!

گمان می کنم سال سوم دبیرستان بودم.مدرسه ما هم مثل همه مدارس که به تَب عجیب و غریب و احمقانه کنکور دامن می زنند،در تمام ایام سال تحصیلی،بچه ها را برای زمین زدن غول کنکور تهییج می کرد.

یک روز همه ما را در نمازخانه مدرسه جمع کردند تا از راه های موفقیت در کنکور برایمان بگویند.آقای سخنران که دقیقا نماد جماعت برآمده و محصول تهور ملی ما برای کنکور بود،با ادبیات و حرف هایش سعی داشت به هر نحوی که شده عشق به دانشگاه را در دل دخترکان دبیرستانی شعله ور تر کند.از روش های تند خوانی و مطالعه می گفت.از چگونگی برنامه ریزی بهتر.برای تغذیه ی در خدمت کنکور نسخه می پیچید و از امید و اعتماد به نفس حرف می زد.وسط سخنرانی اش که دخترها حسابی به وجد آمده بودند ناگهان خواست تا هرکدام از بچه ها  که می تواند، پشت میکروفون بیاید و بگوید می خواهد در آینده به کجا برسد؟ آقای سخنران درخواستش را چند باری مطرح کرد اما فقط سه نفر حاضر شدند تا میکروفون را در دست بگیرند. یکی از آن سه دانش آموز "من" بودم!دو نفر دیگر،آمدند و از برنامه هایشان گفتند.هردو عشق پزشکی و مهندسی بودند.حرف های من ولی با آن دو نفر فرق داشت.بلند گفتم: " می خواهم علوم سیاسی قبول شوم!! " همه از جمله آقای سخنران تعجب کردند. بین این همه مفتون پزشکی و مهندسی،دخترکی پیِ علوم انسانی و آن هم علوم سیاسی بود.حیرت حضار به همین جا ختم نشد.چرا که من در جواب سوال آقای سخنران که خب!بعدش می خواهی چه کاره شوی؟ گفتم: " می خواهم سخنگوی وزارت خارجه شوم!! " حرف هایم عجیب بود.آن قدر عجیب و متفاوت که تا مدت ها در ذهن همه بماند.آن قدر متفاوت که تا چند سال بعدش هم،بارها شده بود که هرگاه به طور اتفاقی یکی از بچه های مدرسه یا معلمینم را در خیابان یا مترو و ... می دیدم،اولین سوالشان بعد از سلام و علیک این بود که راستی افراخته! آخرش علوم سیاسی قبول شدی؟


مرضیه افخم سخنگوی جدید وزارت امور خارجه در جمع خبرنگاران پس از پایان مراسم معارفه

من علوم سیاسی قبول شدم.از انتخابم هم راضی هستم.هرچند وضعیت این رشته در دانشگاه های کشور مثل باقی رشته های علوم انسانی به هیچ وجه مطلوب نیست.بعدها چند باری به خاطره آن روزِ نمازخانه فکر کردم.راستش حرف آن روزم بیشتر متاثر از پیگیری های جلسات هفتگی سخنگوی وزارت خارجه بود.در آن سن و سال، همیشه اخبار آن جلسات را داشتم.آن زمان حمیدرضا آصفی، سخنگو بود.جلساتش در آن اتاق کوچک با آن میز باریک و درازی که خبرنگاران همیشه از تنگی جا شکایت می کردند،برایم جذاب بود.بالاخره بچه تر از الان بودم و تاثیر پذیر تر و جوگیر تر...

6 سال پیش وقتی دختری دبیرستانی از سخنگویی وزارت خارجه حرف می زد،شاید کسی به مخیله اش هم عبور نمی کرد که روزگاری یک زن در این پست قرار گیرد.حالا در دولت راستگویان  و درستکاران!! زنی سخنگوی وزارت خارجه می شود،به زنی دیگر پیشنهاد نمایندگی ایران در سازمان ملل داده می شود،زنی دیگر هم سفیر می شود.

از وقتی خبر مسئولیت خانم افخم در سِمت سخنگویی را شنیدم،دوباره یاد آن روزِ نمازخانه افتادم.این پست را هم صرفا برای بیان خاطره ای از حال و احوال 17 سالگی ام نوشتم.وگرنه اصلا نمی خواهم وارد این مباحث شوم  که انگیزه چنین انتساباتی در دولت تدبیر و امید!! چیست؟ یا الگوی زنِ تراز انقلاب اسلامی ، سفارت و سخنگویی هست یا خیر؟ یا مثلا در مقام مقایسه، به این سوال نمی پردازم که پست "سخنگویی" مناسبت بیشتری با یک خانم دارد یا "وزارت"؟بنابراین لطفا دوستان حزب اللهی نیایند اینجا به میتینگ رفتن که تو اصلا می فهمی مدرنیته و اقتضائاتش چیست ؟ یا اینکه میدانستیم  تو از اول فمنیست بوده ای!

این پست را گذاشتم تا بگویم دنیا خیلی کوچک است.این پست را گذاشتم که بگویم من آدم خاطره بازی هستم...

ظرفیت ها را آزاد کنید

اکثر ما در کودکی همراه مادرانمان در مجالس زنانه ای که هفتگی و به نوبت در خانه ی خانم های همسایه و هم محله مان برگزار می شد، شرکت می کردیم و تصاویر و تصّوری از آن جلسات در ذهنمان داریم.محافلی که سبقه و قدمتی طولانی در فرهنگ ما دارند.مجالسی کاملا زنانه، که شرکت کننده گانش صرفا خانم ها هستند و برخلاف مثلا هیئات دهه اول محرم،آقایان نقشی در برپایی آن ندارند.

این گعده های هفتگی و همیشگی قطعا منشا برکات زیادی هستند.تقویت "پیوندهای محله محور" ، از بزرگترینِ این آثار است.در زمانه ای که با حذف تدریجی "محله" از بافت شهری،مسئولیت اجتماعی و احساسات متقابل در شهرها رو به افول است و روابط میان افراد،شکننده و کم عمق شده است،ادامه ی حیات چنین محافلی که زنان یک محله به طور مداوم با یکدیگر دیدار و معاشرت داشته باشند، امری بسیار مغتنم و مبارک است.تحکیم "پیوند های محله محور" می تواند انسان را برای بزنگاه هایی که هم محله ای او نیاز به دستگیری مالی یا غیر مالی دارد،تربیت کند.

همچنین این مجالس از بسیاری آفات جمع های مدرن بَری است.یک خانم در محیطی مثلا چون دانشگاه،ناگزیر از هم نشینی با نامحرمان است و بی شک این فضا اقتضائات خود را دارد.اگر چه حقیر نافی حضور در محیط های اینچنینی نیستم،اما منکر آفات احتمالی اش هم نخواهم بود.بنابراین "سلامت محیط" این جلسات خانگی،امتیازی است که نمی شود آن را نادیده گرفت.

برای یک مادر با چند فرزند و انبوه مسئولیت و کار در خانه، "عنصر زمان" بسیار با اهمیت است.حُسن دیگر این محافل، قُرب مکانی برای شرکت کنندگان است.جلسات،همه در حدود و جغرافیای محل برگزار می شود و دیگر کسی برای رسیدن به مقصدش مجبور نیست ساعت ها را در مترو آن هم ایستاده،تلف کند.

اما آیا از همه ظرفیت های این جلسات بهره برده می شود؟

محافل اینچنینی معمولا به ختم قرآن،اقامه نماز امام زمان(ع)،سفره های نذری به نیت ائمه اطهار(ع) و بیان احکام می گذرد.عناوین و موضوعاتی که همه آن ها مایه نورانیت و معنویتند اما واقعیت این است که حتی اگر درست و با مبنای دینی هم برگزار شوند،باز هم کافی نیستند.متاسفانه این جلسات از "فقر محتوایی" رنج می برند.در بسیاری از اوقات،سخنرانانِ (بخوانید خانم جلسه ای ها) بی سوادی که خودشان فهم عمیق و درستی از دین ندارند،ساعت ها وقت مادران و همسران این دیار را می گیرند و چه تلخ است زمانی که بعضی از همین افراد،خرافات و اذکار و اوراد عجیب و بی مبنا را هم برای مستمعینشان نسخه می پیچند.

آیا کسی تا به حال به تحول این جلسات فکر کرده است؟

این محافل معمولا یک مسیر مشخص و هدفمند ندارند.به عنوان مثال می توان زمانی به اندازه 6 ماه را به بررسی یک موضوع واحد و خاص در یک جلسه و کلاس پرداخت.یا برای دخیل شدن خود خانم ها در مباحث،کتاب هایی را در مورد موضوع گعده معرفی کرد تا هم مادران با کتاب خوانی اُنس بیشتری بگیرند و هم در آن موضوع عمیق تر شوند.

این جلسات می تواند محمل خوبی برای پیگیری آرمان های انقلابی باشد.سال گذشته وقتی در همین ایام،جنبش دانشجویی در تکاپوی جمع آوری کمک های مالی برای مردم بی پناه میانمار بود،حقیر به این فکر کردم که همین جلسات زنانه ختم قرآن در ماه مبارک می تواند ظرفیت خوبی باشد.به یاد دارم تنها با توضیح مختصری راجع وضعیت مسلمانان میانمار توسط گردانندگان این جلسات در یک محله،مبلغی جمع شد که دوستان حتی احتمالش را هم نمی دادند.از آن مهم تر برای من،شنیدن این دغدغه ها توسط خانم ها و شریک شدشان در درد مشترک عالم اسلام بود.و این یعنی بسط آرمان انقلابی.

ما باید به داشته های خودمان اطمینان کنیم.این مجالس یک ظرفیت مغفول است که اگر به تمامه آن را دریابیم و برایش برنامه داشته باشیم،می تواند در تحقق "زن تراز انقلاب اسلامی" نقش داشته باشد.


ما غافلیم و داریم به دست خود سرمایه هایمان را سوخت می دهیم.این مجالس هم ظرفیتی شبیه و نظیر "مساجد" هستند.شاید بعدا راجع نسبت ما بچه بسیجی های بعد قطعنامه و مساجد نوشتم.

راستی شما هم مثل من،هنوز به سه گانه "مادر-مدرسه-مسجد" فکر می کنید؟...


پ ن1-خدا را شکر سایه حضرت سید علی بر سر مملکت است.اگر حضرت آقا با تدبیرشان احمدی نژاد و دولتش را به سلامتی در ایستگاه آخر فرود نمی آوردند،آقایان مثلا اصولگرای عقده ای و برخی دلسوزان و بزرگان نظام که از قضا پیش بینی هایشان همیشه درست در می آید!! تا الان احمدی نژاد را صدبار "بنی صدر" کرده و ساقطش کرده بودند.

پ ن2-تیم فاضل و کاربلد مجله "سوره اندیشه" مدتی است موسسه ای به نام  روزگار نو راه انداخته اند و کلاس های بی نظیری را در ساحت اندیشه برگزار می کنند.سرفصل های ترم تابستان موسسه هم که از 26 مرداد تا 20 شهریور ماه برپاست بسیار متنوع و قابل تامل اند.در تبلیغ این ترم همین بس که بنده که نویسنده فرهیخته این وبلاگ هستم!! در سه کلاس آن ثبت نام کرده ام.پس از همه بزرگواران جبهه انقلاب دعوت میکنم روزگار نو را دریابند.

از برادران و خواهران روشنفکرمان یاد بگیریم!

یکی از خُلق های خوبی که همواره برادران و خواهران روشنفکر ما دارند، سنّت "خود تحویل گیری" در میان آن هاست.ایشان طبق یک مشیِ تاریخی عادت دارند که آدم های جریان خودشان را تحویل بگیرند و قَدر بدانند.این خُلق حَسَن البته در مورد مهره هایشان در همه حوزه های سیاسی،فرهنگی،علمی،هنری و ... جاری است.یعنی اگر بعد از انتخابات چندین مراسم تجلیل از عارف برگزار می کنند و او را به پاسِ کنار کشیدنش از عرصه انتخابات ارج می نهند،به همان میزان هوای نفراتشان را در فضای دانشگاهی هم دارند.همین حمایت ها باعث می شود که به عنوان مثال امروز فردی مانند غلامرضا جواد کاشی در چنین جایگاهی ایستاده است.سال ها برای چون اویی هزینه داده اند.داشتم مجله "تجربه" که مطبوعه ای در فضای هنر و ادبیات و متعلق به جریان مقابل مان است را ورق می زدم که از سرتاسر صفحات این نشریه بیش از هرچیز همین سنّت و اخلاق برایم جلوه کرد.به شدت نفرات خودشان را در حوزه هنر و ادبیات تحویل گرفته و برایشان رپورتاژ رفته بودند.معتقدم آدم های موثر در هر حوزه ای با همین حمایت ها و توجه ها و تحویل گرفتن ها ساخته می شوند.جریان روشنفکری پله پله آدم هایش را می سازد و البته حفظ می کند.

اما متاسفانه ما حزب اللهی ها از این اخلاق بی بهره ایم.واقعیت این است که احوالمان سمت و سوی کمتری با تقدیر و تحویل گرفتن،دارد.

وقتی خبر مراسم تجلیل از دکتر حداد عادل را شنیدم اولین موضوعی که به ذهنم آمد این بود که این برنامه می تواند گامی باشد در جهت تمرین کسبِ همین اخلاق نداشته و حفظ سرمایه هایمان در جبهه خودی.

شخصا به دکتر حداد ارادت دارم.زحمات او در سه دهه گذشته و عملکرد شجاعانه و مومنانه اش در فتنه 88،ایشان را برایم قابل احترام ساخته بود.مواضع انقلابی و محکم دکتر در انتخابات اخیر هم بیشتر در نزد همه ما عزیزشان کرد.خاطرم هست که در خلال مناظرات تلویزیونی بارها از حرف های صریح و دندان شکن شان به وجد می آمدم و درود نثارشان می کردم.بله! حداد باید بر صدر بنشیند و قَدر ببیند اما کاش در هیاهوی همه این بَه بَه گفتن ها جایی برای طرح این سوال برای جوانان می بود که آقای دکتر!شما که الحمدلله کارتان به تمامه درست است،چرا با آن دو بزرگوار ائتلاف کردید؟ اصلا مبنای ائتلافتان چه بود؟

کاش می شد از بانیان دلسوز این مراسم پرسید که اگر دغدغه تان تقدیر از "مواضع انقلابی" است،پس چرا از دکتر سعید جلیلی تجلیل نکردید؟مگر ایشان در انتخابات کمتر از آقای حداد عادل انقلابی ظاهر شدند؟ و یا اینکه به نظر شما فردی که بر مبنای قاعده ائتلاف موظف به کنار کشیدن است بیشتر لایق تجلیل است یا کسی که ماند و فحش خورد؟

معتقدم این سوالات باید لا اقل از موضع دانشجویی،حتی شده در یک وبلاگ مهجور مطرح شود تا برخی از حرف ها گُم نشود و الّا نمی خواهم بیش از این در مورد نیّات و بازی های سیاسی دخیل در مراسم تجلیل از دکتر حداد عادل بنویسم چرا که قبل تر از این حرف ها، خودِ نفسِ این حرکت برایم مغتنم است.به هرحال ما باید از برادران و خواهران روشنفکرمان یاد بگیریم...


 

پ ن 1- به دکتر سعید جلیلی ارادت دارم.

پ ن 2-از وقتی که ماه رمضان آغاز شده بیشتر به یاد حاج آقا مجتبی تهرانی هستم.شاید به خاطر اینکه شب های قدر در پیش است.چند سالی بود که شب های قدرمان را در مسجد بازار و پای منبر ایشان می گذراندیم.به نَفَس حق آقا مجتبی ایمان داشتیم.هیچ گاه خاطره شب قدر آخر و نوحه حضرت زهرایشان را از یاد نمی برم."مرجعیت به کنار، اجتهاد به کنار،فقاهت به کنار،عرفان به کنار،اخلاق به کنار..."شادی روح مطهرشان فاتحه بفرستید.

پ ن 3-سال گذشته که رمان "قیدار" را می خواندم و به شدت مفتونش شده بودم،چندباری با رفقای امیرخانی خوان،بحث کردیم که آیا "قیدار" بهترین اثر اوست یا "منِ او" ؟همین پرسش انگیزه ای شد تا برای قضاوت درست، "منِ او" را دوباره بخوانم. اولین بار در ایام دبیرستان وقتی بچه تر از الان بودم این کتاب را خواندم.حالا بعد از خواندن دوباره اش به نظرم "منِ او" ی امیرخانی قطعا یک سر و گردن از باقی کارهایش بالاتر است،هرچند "قیدار" برای من لطف خودش را دارد.این روزها به این فکر می کنم که کاش قدر نوشتن یک رمانِ باطن دار به درد انقلاب می خوردیم...

پ ن 4- این پی نوشت تکرار همان پی نوشت  1 است!

نکاتی درباره انتخابات ریاست جمهوری اخیر


از پا نمی نشینیم...

اول-در همین آغاز کلام به تمام کسانی که به دکتر حسن روحانی رای دادند،تبریک می گویم.ما جماعتِ حزب الله،پیروزی رقیب انتخاباتی مان را تبریک می گوییم،سطل آشغال آتش نمی زنیم! و جشن ملی انتخابات را به کامِ 77 میلیون مردم،زهرمار نمی کنیم.از این به بعد شیخ حسن روحانی به سببِ جایگاه ریاست جمهوری باید موردِ احترام همه ما باشد.

دوم-خدا را شاکریم که این انتخابات به همه جهانیان ثابت کرد ادعای تقلب در سال 88،دروغ و تهمت بزرگی بود که به دامان مطهر جمهوری اسلامیِ مظلوم بستند.نظامی که حتی از "هفت دهم درصد" رای کاندیدی نمی گذرد.

سوم-نتیجه انتخابات 24 خرداد نشان داد "جمهوریت نظام" برای ما اهمیت و موضوعیت دارد."جمهوری" برای ما دلدادگان امام تنها تعبیری برای مصرف در  تعارفات سیاسی نیست.مفهومی است که در دامگه حوادث 88 برای قوامش در کفِ خیابان های پایتخت خون دادیم ولی حاضر نشدیم آن را به پای دیکتاتوری اقلیتِ اشرافی ذبح کنیم."جمهوریت"برای ما محل اعتناست حتی اگر گاهی خروجی اش به مذاق مان خوش نیاید.در همین راستاست که رهبر معظم انقلاب تنها دو روز قبل از انتخابات در حرکتی عجیب و بی نظیر،بدون هیچ واسطه ای با مخالفان نظام دیالوگ برقرار می کند،آنها را مورد خطاب قرار می دهد و از آنها دعوت می کند که حتی اگر با جمهوری اسلامی مخالفند،روز جمعه به سرِ صندوق ها بیایند،چرا که آنها با کشورشان مخالف نیستند و باید برای حفظ میهنشان رای دهند.این دعوت بی سابقه را باید چگونه تحلیل کرد؟ آیا رهبری نمی دانستند این طیف از مردم در صورت جوهری شدن انگشت هایشان به کدام کاندیدا رای می دهند؟ یا قطعا به چه کسانی رای نخواهند داد؟ پس چرا باز به صراحت آنها را به مشارکت دعوت می کنند؟

این دعوت یعنی امام خامنه ای دغدغه "جمهوریت نظام" را دارند.یعنی این سیستم از چنان ظرفیت و گشودگیِ اجتماعی-سیاسی برخوردار است که همه آحاد جامعه می توانند در ذیل ولایت در تحول و تغییر سرنوشتشان دخیل باشند.

چهارم-بی شک تحلیل رای اخیر تنها از ساحت سیاست بیرون نمی آید و متر و مقیاس های سیاسی برای درک این رای کفایت نمی کنند.به تحلیل های جامعه شناختی عمیق و استخوان دار نیاز است تا به فهم جامعی از آنچه در  24 خرداد رخ داد،رسید. چراکه بنده اطمینان دارم حتی شخص دکتر روحانی هم هنوز وقتی صبح ها از خواب بیدار می شوند باورشان نمی آید که رییس جمهور شده اند!

پنجم-معتقدم بدنه اصلی رای به روحانی،رایی معیشتی و از خواستگاه اقتصاد است.نمی توان مردم را در همه شئون زندگی اعم از رسانه،آموزش و... با منطق پول و رفاه و مصرف بار آورد و بعد انتظار داشت همین مردم در عرض یک ماهِ منتهی به انتخابات چشمشان را به روی تمایلات اقتصادی خود ببندند و به حرف و منطق دیگری اقبال نشان دهند.

ششم-من به دکتر سعید جلیلی رای دادم.کسی که به نظر حقیر قطعا اصلح بود.یک ماه برای پیروزی اش به قدر بضاعتم تلاش کردم و امروز به رایم افتخار می کنم.

خام اندیشی است اگر کسانی گمان کنند با کنار کشیدن جلیلی،قالیباف رای می آورد.چرا که حتی اگر آراء باطله هم به نفع آقای خلبان کنار می کشیدند،باز هم او نمی توانست راه به جایی ببرد.مانده ام چرا دوستان حزب اللهیِ خیلی دلسوزمان! نمی پذیرند که به خدا ،کار، خیلی قبل تر از این حرف ها و ائتلافها و کنار کشیدن ها تمام شده بود.قالیباف بازی را زمانی باخت که نفهمید در معرکه ای که قرار است ملت به تغییر وضع موجود رای دهند قطعا به او که "نسخه بَدَلی" برای این تغییر است رو نمی آورند و می روند سراغ گزینه اصلی.قالیباف در تمام این سال ها با همه خوکشی هایی که در تهران کرد و با همه ژستِ منتقد و دوپهلویی که به خود گرفت، باز هم برای این جماعت یک نسخه بدلی بود.

هفتم-سعید جلیلی و طرفدارانش با حضور در میدان رقابت ثابت کردند گفتمان انقلاب اسلامی که از سوم تیر 84 جانی تازه به خود گرفت،هنوز پای کار دارد و حامیانش به غلط کردن نیفتاده اند.جلیلی رییس جمهور نشد اما با آمدنش نگذاشت منطقِ اسلام ناب محمدی در هیاهوی اراجیفی چون حقوق شهروندی،تنش زدایی و...گُم شود.کما اینکه حضرت آقا روزگاری در خصوص به میدان آمدن احمدی نژاد در سال 84 از همین اتفاق مبارک سخن گفتند: " من بايد از آقاى احمدى‌نژاد تشكر كنم كه ايشان كار جديدى كردند؛ عدالت محورى را به عنوان يك شعار گذاشتند وسط؛ اين كار خيلى بزرگى بود. وقتى كه ايشان تبليغات انتخاباتى مى‌كردند، به افراد خانواده‌ى خودم مى‌گفتم اگر آقاى احمدى‌نژاد رأى هم نياورد، اين خدمت بزرگ را به انقلاب كرد كه شعار عدالت محورى را مطرح كرد؛ نگذاشت به فراموشى سپردنِ اين شعار بشود يك سنت. اين شعار مطرح شد و ذهن‌ها را به خودش متوجه كرد." (1)

به هرحال در این انتخابات میسر نشد تا این اقناع در میان مردم ایجاد شود که سعادت دنیوی و اخروی در استقرار گفتمان انقلاب اسلامی است.حالا فرزندان این جبهه باید لوازم تحقق این اقناع را فراهم کنند.باید برای مردم ذائقه سازی کرد و مسلما این ذائقه سازی و گفتمان سازی از مسیر فرهنگ خواهد گذشت.باید کارِ فرهنگی کرد.باید سخت تلاش کرد و از پا ننشست.دوران جدیدی آغاز شده است...


1-بیانات در دیدار رییس جمهور و اعضای هیئت دولت-6/8/1384

این یک پستِ کاملا تبلیغاتی است!

از 22 خرداد سال 88 که احمدی نژاد با پیروزی در انتخابات توانست بار دیگر عَلَم "گفتمان انقلاب اسلامی" را در دست بگیرد در این فکر بودیم که چه کسی می تواند پرچم دار بعدی این گفتمان باشد؟ چه کسی می تواند این مسیر را قدرتمندتر ادامه دهد؟

حالا دکتر سعید جلیلی همان کسی است که ایمانش به قدرت "گفتمان انقلاب" می تواند این کشور را به قله هایی برساند که از فراز آن ها ملت ایران دست مستضعفین عالم را بگیرند و از سیطره طاغوت نجات دهند.اگر بخواهم تنها یک ویژگی را در مورد جلیلی ذکر کنم،ایمان راسخ او به انقلاب است.سعید جلیلی از بُن دندان به حقانیت این نهضت مومن است و "مقاومت" را تنها راه پیشرفت این سرزمین می داند.او معتقد است هرجا پیشرفت و توفیقی حاصل شده به مَدد مقاومت مان بوده است.بنابراین از این به بعد هم تنها راه نُصرت، ایستادگی است.

قصد ندارم در این یادداشت،راجع اتفاقات دو هفته اخیر بنویسم یا به تفصیل از امتیازات کاندیدای مطلوبم سخن بگویم.اگرچه حرفِ گفتنی بسیار است.مثلا اینکه تا به این جای کار بسیار از جا ماندن جناب هاشمی از عرصه رقابت،از ذوق افتاده ایم چرا که لذت هموار کردن یک شکست مفتضحانه دیگر به "تکیه گاه فتنه گران" به دلمان ماند.

یا اینکه نمی توانم چشم بر هتاکی برادر حاتم طایی! ببندم و در جواب تمسخر مقام جانباز از طرف او، نگویم: بدبخت! باید هم امروز برای پنجه کشیدن به صورت شورای نگهبان، پایِ نداشته ی جانبازی را دست آویز قرار دهی،چرا که حتی یک روز هم سابقه جبهه در کارنامه ات نداری.آن ایام که جلیلی ها در کارزار مرگ،برای انقلاب ایستاده بودند،امثال تو در دانشگاه مشغول تحصیل بودند تا خدای نکرده جمهوری اسلامی در آینده با کمبود وکیل و وزیر و مدیر رو به رو نشود.

بگذریم! این یک پست کاملا تبلیغاتی است و من می خواهم بر خلاف روالِ همیشه ی این وبلاگ، عمل کنم.اصلا اینجا از این به بعد شعبه ای از ستاد دکتر جلیلی است و حقیر می خواهد نشان دهد که بسیجی در هیچ چهارچوبی نمی گنجد.... به همین خاطر علی الحساب، باقیِ مطلب را به عکس های جلسه شنبه این هفته دکتر با اعضای ستادش اختصاص می دهم.جلسه ای که جلیلی در آغاز سخنانش چنین گفت: "خدایا تو شاهدی که این رقابت برای کسب قدرت و تلاش برای فزون کردن مال و ثروت نیست، بلکه می‌ خواهیم نشانه‌ های دین تو را بر گردانیم و اصلاح را در سرزمین‌ های تو ظاهر سازیم، تا بندگان مظلوم تو امنیت پیدا کنند و خطوط معطل مانده تو بر پا شود..."


همایش حامیان دانشجویی در حسینیه دوکوهه


همایش حامیان دانشجویی در حسینیه دوکوهه


همایش حامیان دانشجویی در حسینیه دوکوهه


همایش حامیان دانشجویی در حسینیه دوکوهه




پ ن: سوم خرداد اولین همایش انتخاباتی دکتر جلیلی برگزار می شود.همه کسانی که می خواهند خطِ مقاومت بر سازش در این انتخابات پیروز شود،جمعه ساعت 17 به ورزشگاه شهید شیرودی بیایند.

نگاه آقا به مسئله "زن" این است! لطفا تناقضات خود را برطرف کنید

بیانات حضرت آقا در دیدار جمعی از بانوان فرهیخته حوزوی و دانشگاهی در روز شنبه،آن قدر صریح و قاطع بود که راهِ هرگونه تفسیرِ به رأی را بر خواهران و برادران حزب اللهیِ فمنیست! بست.ایشان با اشاره به گفتمان غرب در مورد زن که یکی از ارکان آن، "مردواره کردن زن" است،ذوق زدگی و افتخار به جماعت زنِ وکیل و وزیر را دوْر خوردن و نشانه انفعال در مقابل غرب دانستند.با این وصف ببینیم باز هم امثال احمدی نژادها می توانند پشت سرِ هم، دولت زن!! عَلَم کنند و به این الگو و غایت برای زن، مباهات کنند.

ایشان با طرح گفتمان اسلام در مورد زن،که همان گفتمان "زنِ حقیقی-مؤنث واقعی" است بر اهمیت "کارِ زنانه" و بر حفظ ظرافتِ نه فقط جسمی بلکه ظرافت ساختمان فکری و عصبی و کارکردی زن تاکید کردند.

رهبری در این سخنرانی همچنین به مسئله معاشرت زن و مرد و حدود این معاشرت که در صورت عدم رعایت آن می تواند به تعبیر ایشان مقدمه یک بلای بزرگ باشد،اشاره کردند.موضوعی که متاسفانه در این روزگار خیلی از کسانی که انتظار می رود رفتاری حداکثری در این زمینه داشته باشند،به بهانه های خود ساخته و البته کاملا فرهنگی و برآمده از تکلیف! ، در آن لَنگ می زنند.


اهمیت به خانواده،تکریم دختر،خواهر،همسر و مادر ،جلوگیری از ستم زدگی و مظلومیت زن،مسئله ازدواج و نجات از تجرٌد ، بازنمایی صد در صدی چهره زنِ انقلابی در صدا و سیما و... از موارد دیگری بودندکه معظم له به آن پرداختند.

اما سخنان ایشان در این دیدار، علاوه بر منکوب کردن نگاه های مدرن به زن،دهان کسانی را هم که مدعی اند جبهه انقلاب جای زن و زنبیل نیست و مدام در حال نیت خوانی و اَنگ زدن به دختران و بانوان فعال در این صراط هستند و خطاب به آنها می گویند: "ضعیفه! برو خانه آشت را بپز." را هم بست.آنجا که حضرت ماه فرمودند: "نگذاريد حضور نمايان زنان فعّال در جبهه‌ى انقلاب كمرنگ بشود. جبهه‌ى انقلاب، زنان كارآمد و فعّال و زبان‌آور و نويسنده و عالِم و دانشمند بمراتب بيشتر دارد؛ خانمهايى كه اهل اِقدامند، اهل فكرند، اهل نگارش و نويسندگى‌اند، اهل سخن گفتنند، اهل فكر دادنند، صحنه‌ى انقلاب و دفاع از انقلاب را خالى نگذارند."

 از همه خواهران و برادران حزب اللهی ؛ اعم از فمنیست و متحجر! درخواست میکنم یک بار هم که شده متن بیانات رهبری در این دیدار را مطالعه کنند تا ملتفت تناقضات خود با منظومه فکری آقا در خصوص زن شوند، تا انشالله آنها را رفع کنند.

بنده شخصا به سیاقِ همیشه،یک بار مشروح سخنرانی ایشان را بعد از خبر ساعت 21 استماع کردم و بعد با مراجعه به سایت رهبری،بر مکتوب کلام شان دقیق شدم.حقیقتا سخنرانی مهمی است.تک تک جملات شان کلیدی و تعیین کننده است.حتی ادبیات آقا در این دیدار راجع غرب بسیار عجیب و به طور کم سابقه ای شدیدا تهاجمی است.

ما فرزندان امام خامنه ای باید به بیانات ولی امرمان به چشم یک "متن علمی" بنگریم.باید مطالعه و تدقیق در کلام ایشان همان قدر برایمان جدی باشد.پس علیکم به این سخنرانی.



پ ن 1: "پروانه"در قد و قواره "سریال تراز انقلاب اسلامی" ظاهر شد.اثری که هم محتوایی متعهدانه و تقریبا بکر داشت و هم فرمی بسیار قوی.یک عاشقانه بی نظیر.کاری که هزار سریال سفارشیِ آبروبر چون "بالهای خیس" ، حالا حالاها به گردِ تاثیر گذاری اش نمی رسند.

پ ن 2:به نظرم  حماسه سیاسی با تحقق سه گانه "هاشمی-مشایی-جلیلی"  رقم می خورد، که خورد! حال چه مشایی تائید صلاحیت بشود و در گود رقابت باقی بماند، چه کنار گذاشته شود.

اتفاقا ما بسیجی ها منتظر عالی جناب سرخ پوش بودیم.انگار دلمان می خواست یک بار دیگر هاشمی را زمین بزنیم.حالا سعید جلیلی ؛ دیپلماتِ انقلابی؛ گزینه ما برای این مصاف است.ما با عزم انقلابی مان خردادِ پیش رو را صحنه خواری حامیان گفتمان سازش خواهیم ساخت.

لا حول و لا قوه الا بالله...

در باب دانشگاه،انتخابات و ...

تعطیلی زودهنگام دانشگاه ها در ترم تحصیلی جاری که از قضا با ایام انتخابات ریاست جمهوری یازدهم مصادف شده است،نکاتی را به ذهن می رساند که بیان آن ها می تواند راهگشا باشد.

1-این تصمیم پیش از هرچیز نشان دهنده غلبه نگاه "تهدید محور" بر نگاه "فرصت محور" به رویدادی بی نظیر چون انتخابات ریاست جمهوری است.

همواره این گونه بوده است که گوش های جامعه در روزهای منتهی به انتخابات برای شنیدن حرفها و مباحث سیاسی بازتر و شنواتر از همیشه است.بسته شدن دانشگاه ها قبل از موعد،موجب می شود دانشجویان در این موقعیت زمانی منحصر به فرد اصلا در دانشگاه حضور نداشته باشند تا بتوانند حرفهایی که باید؛ بشنوند.

فضای پیچیده و گاه سختِ نزدیک به انتخابات،بستر مناسبی برای پخته و ورزیده تر شدن دانشجویان انقلابی در تشکل هایشان است.این فضا با تمام شدن نا به هنگام ترم عملا شکل نخواهد گرفت و تشکل های انقلابی از تجربه ای قیمتی محروم خواهند شد.

2-به تبع کوتاه شدن ترم تحصیلی،کلاس های درس هم ابتر و سرفصل های درسی ناگفته می ماند و زمان فرجه های امتحانی کاهش می یابد.با این وصف به یقین نمی توان کسی را یافت که منکر آسیب حاصل از این تصمیم به بازدهی علمی دانشگاه ها باشد.


abdolvahed mirzazadeh-7-34.jpg

اما اگر دغدغه این یادداشت، قطع پیوند یک رویداد سیاسی با "دانشگاه" است، باید مقدم بر طرح این دغدغه به یک سوال مهم پاسخ داد که اصلا در ایران کنونی، دانشگاه "مرجعیت سیاسی" دارد؟ به راستی "دانشگاه" تا چه میزان در سپهر سیاسی کشور،جریان ساز و موثر است؟

شاید ذکر دو مثال،به روشن شدن پاسخ این پرسش کمک کند.

در مقام مقایسه ی دانشگاه با رسانه؛ اعم از تلویزیون، ماهواره ها،اینترنت-با همه شؤونش چون خبرگزاری ها و سایت های خبری،وبلاگها،شبکه های اجتماعی و...- کدام یک در عملِ سیاسی افراد دخیل ترند؟

هیئات مذهبی نقش بیشتری در ذائقه سازی سیاسی جوانان دارند یا دانشگاه؟

نگارنده معتقد است در حال حاضر "دانشگاه" در ایران آنچنان مرجعیتی در معادلات سیاسی ندارد کما اینکه در خیلی شؤون دیگر نیز ندارد و از همین روست که شاید نباید خیلی آن را جدی گرفت.اما باز هم به هرحال نهادی است که نباید از آن غافل شد و پتانسیل موجود برای فعالیت سیاسی در آن را سوخت داد.باید از این محیط برای تحقق هدفِ"مشارکت حداکثری"در انتخابات، که مطالبه رهبری است نهایت استفاده را کرد.البته در این مسیر،دانشجویان انقلابی برای انجام فعالیت های سیاسی-انتخاباتی با سنگ اندازی ها و مقاومت هایی از سوی دانشگاه هایشان مواجه می شوند.به سخنرانی ها و مناظرات سیاسی مجوز داده نمی شود و تریبون آزادها لغو می گردد.حقیر خود در دانشگاهی درس می خوانم که به واسطه همین برخوردهای محافظه کارانه،در تمام این سالهای تحصیل،یکی از اذکار و اوراد هر روزه ام این جمله حضرت آقا بوده است : " خدا لعنت کند آن دست هایی را که تلاش می کنند دانشگاه ما را غیر سیاسی کنند."

اما با وجود تمام این موانع،باز هم می توان در فرصت اندک باقی مانده تا اتمام ترم، کارهایی کرد.فعال نگاه داشتن بردها،بهره بردن از بحث های سر کلاس های درس، گعده ها و ارتباطات چهره به چهره ،حداقلی ترین اقداماتی است که می شود به آنها امید بست.

نگارنده به مبنای امنیتی اتخاذ تصمیم تعطیلی زودهنگام دانشگاه ها و دغدغه های تصمیم گیرندگان آگاه است اما چه کند که نمی تواند آن را با معیارهای انقلابی اش تطبیق دهد و این اتفاق را عامل دیگری برای پمپاژ رخوت زدگی ، بی خاصیتی و رکود جنبش دانشجویی می داند.

آیا در برگزاری اردوهای راهیان نور دچار "فرصت سوزی" هستیم؟

هفته گذشته همراه بچه های دانشگاه،جنوب بودیم.سفر خوبی بود.همین جا از همه خواهران بسیجی و با اخلاصم در کادر اردو،صمیمانه تشکر می کنم.اگر نبود زحمات و حرص خوردن ها و دویدن های در خلوت و جلوت این رفقا،یقینا به انجام رساندن اردویی 6روزه،آن هم با نزدیک 300 نفر زائر،امری غیر ممکن بود.

اما به ذهن من که چند مرتبه ای با "بسیج دانشجویی" و نهادهای دیگر به راهیان نور رفته ام،نکات و سوالاتی می رسد که امیدوارم بیانشان محلی برای تامل بر آنها باشد.

من هم همچون بسیاری،معتقدم که راهیان نور،موفق ترین و بهترین طرح فرهنگیِ بعد از پیروزی انقلاب است.در واقع خودِ این سفرها از چنان ظرفیتی برخوردار است که حتی اگر ضعیف ترین و بی برنامه ترین آدم ها و تیم ها هم متصدی آن باشند،باز هم حقیقت این مسیر و نورانیت شهدا کار خودش را خواهد کرد.در میان تمام نهاد ها و ارگان هایی که هرساله بانی این اردوها می شوند، "بسیج دانشجویی" ، هم به لحاظ کمیت-جمعیت پرشمار زائرین- و هم از نظر طیف مخاطبینش که همه دانشجو هستند،اهمیت و اثرگذاری بالایی در کلیت پروژه راهیان دارد.پس در این نوشتار روی سخنم بیشتر با بچه های بسیج دانشجویی است.

به راستی تا چه حد از پتانسیل و فرصت بی نظیر این اردوها استفاده می شود؟؟


بچه های بسیج،نزدیک به یک هفته -که زمانی فراخ است و به هیچ وجه کم نیست-در فضایی معنوی که دلها برای پذیرش هر حرف و سمتِ حقی پذیراتر است،میزبان دانشجویانی از دانشگاه خودشان هستند.اما واقعا از این فرصت حداکثرِ استفاده را می برند؟

۱-زائرین به مناطق عملیاتی می آیند تا صحنه های جهاد شهدا و رزمندگان را در بیش از دو دهه قبل ببینند.اما به راستی کیفیت برگزاری اردو به نحوی هست تا این روحیه ی "جهادی"عملا در جان دانشجویان بنشیند؟ آیا این اردوها باعث می شوند تا دانشجوی نسل سوم و چهارمی باور کند که هم اکنون در دهه چهارم انقلاب هم،در کارزارِ جهاد برای انقلاب اسلامی است؟


2-معتقدم لاأقل کاروانهای دانشجویی راهیان باید دارای "اتحاد مفهومی" در برنامه هایشان: اعم از بسته فرهنگی،روایت راویان،گعده های داخل اردو  و ... باشند.اما متاسفانه همواره این سفرها از "اعوجاج مفهومی" رنج می برند.به عنوان مثال بسته فرهنگی همیشه محلی است برای اجتماع انبوهی از کتاب ها و کتابچه ها و نرم افزارهایی که به لحاظ محتوایی هیچ ربطی به یکدیگر ندارند و در واقع تَه مانده های کرامات نهادهای مختلف انقلابی!! هستند که البته بالاخره یک جوری باید استفاده شوند و کجا بهتر از پَک فرهنگی اردوی جنوب؟!در حالی که بسته فرهنگی باید در خدمت موضوعِ هدفِ اردو باشد.فرض می کنیم بسیج یک دانشگاه تصمیم می گیرد "الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت" که رهبری امر به ساخت یک گفتمان رایج و نافذ در مردم را برایش کرده اند ،اولویت اول موضوعیِ اردویش کند.بنابراین باید تمام لوازم و جوانب سفر در خدمت این "مفهومِ هدف" قرار گیرد.باید بسته فرهنگی بر همین اساس تدارک شود،بخشی از راویان در همین خصوص برای بچه ها حرف بزنند،گعده ها در قطار و اتوبوس ها و اسکان ذیل همین موضوع باشد تا مگر کمی به مقصود نزدیک شد.

3-فضای پرمحبت و صمیمانه این اردو میتواند بستر خوبی برای ارتباط گیری بچه های بسیج با بدنه دانشجویی باشد.اما دوستان بسیجی چقدر سعی می کنند تا احیانا حلقه بسته جمع های خودشان را بشکنند و اساسی بروند سراغ رفاقت با سایر بچه ها؟

4-دیدن فقر و محرومیت مردم مناطق جنوب کشور که بیشترین استقامت را در جنگ به خرج داده اند،بالاترین آمار شهدا را دارند،پرحجم ترین سطح تخریب شهرها را داشته اند و نصیبشان از این 8 سال مبارزه، آوارگی بوده، آیا نباید موجب به وجود آمدن یک موج مطالبه گری وسیع و قوی برای رفع محرومیت از این صاحبان اصلی انقلاب شود؟ واقعا می توان از نزدیک دید که حال و روز این شهرها به لحاظ عمران و آبادی و وضعیت اشتغال و بهداشت و... در شان مردمان باشَرف این خطه نیست و باز هم بعد یک هفته،خوشحال!! به خانه برگشت و از نظام اسلامی درخواست نکرد تا به این مناطق رسیدگی مضاعف کند؟این حداقل ثمری است که این اردو رفتن ها باید داشته باشد.


حرف درباره راهیان نور بسیار است و مجال این مطلب،اندک.زمانی علمدارِ جانبازِ این انقلاب فرمود: "این جنگ،گنج است." حالا تنها یکی از برکات این "گنج" برای ما همین سفرهای آخر ساله است که هرچه قدر هم که دستمان برای تدارکش خالی باشد،هنوز هم بیش از خیلی از ایده ها و ادعاها و برنامه های فرهنگی مان جواب می دهد.
پ ن:خودم هم به عنوان عضوی از بسیج دانشجویی مخاطب این حرف ها هستم!

"تجاوز"؛بهانه ای برای بیان حرف های بزرگتر

نقدی بر فیلم"هیس!دخترها فریاد نمی زنند"

دانستن اینکه فیلمی جزء محبوب ترین ها از نگاه مخاطبین جشنواره است کافی است تا ترغیب شوی حتما فیلم را ببینی.

"هیس!دخترها فریاد نمی زنند"داستان دختری را روایت می کند که در کودکی مورد تجاوز قرار می گیرد و این حادثه پس از گذشت سالها در جوانی او باعث بروز فجایعی در زندگی اش می شود.

فارغ از بازی های قویِ اثر، به خصوص بازی "طناز طبابایی" ، "بابک حمیدیان" و "شهاب حسینی" و همچنین تعلیق بالای فیلم، زبانِ "هیس! دخترها فریاد نمی زنند" در تعریف و نمایش ماجرای "تجاوز"، به حدی عریان،زجرآور و مشمئز کننده است که به قطعیت می توان گفت: بیننده همه مدت فیلم را در حال تحمل یک شکنجه روحیِ تمام عیار است.در این رابطه باید به این پرسش ها پاسخ داد که آیا این همه صراحت و بی پردگی در بازنمایی اتفاقی چون "تجاوز" ضرورت دارد؟ اثرات این حجم از فشار روانی بر مخاطب چیست؟ آیا اساسا موفقیت فیلمساز در هرچه بیشتر دردناک بودن لحظات فیلم،حسن اثر اوست یا خیر؟

اما نگارنده بر این باور است که حرف اصلی فیلم،طرح دغدغه ها و شعارهای فمنیستی است و در واقع اساسا "تجاوز"،بهانه و بستری است برای بیان حرف های بزرگتر.اینکه زنان و دختران در ایران در حال قربانی شدن هستند آن قدر در فیلم پررنگ است و فریاد زده میشود که نمی توان گفت برچسبی است که نگارنده این سطور به فیلم چسبانده.از نگاه "خانم درخشنده" ، زنان ایرانی به دلیل باورها و عرف های غلط جامعه ایرانی!!محکوم هستند که خاموش باشند، صدایشان درنیاید و از حقوق مسلم و طبیعی خودشان صرف نظر کنند.در این میان،کلیت قوانین و روند قانون گذاری در محاکم جمهوری اسلامی نیز به این حق کشیِ همیشگی رسمیت و مشروعیت می دهد.صراحت نوع نگاه کارگردان به این مسئله را در دیالوگ "شهاب حسینی" ، آنجا که درمانده و عصبانی از سرنوشتی که قوانین جمهوری اسلامی برای دخترک فلک زده رقم زده میگوید:می خواهم به "تدوین قوانین بروم، شاید جوابی برای سوال هایم پیدا کردم" و همین طور دیالوگ های متعدد "مریلا زارعی" وکیل دختر قربانی فیلم و خودِ او در دادگاه، می توان دید.


در کنار ماهیت فمنیستی "هیس!دخترها فریاد نمی زنند" باید این فیلم را نیز در شمار آثار ضد قصاص سینمای ایران به حساب آورد.اینکه قصه فیلم به گونه ای پیش برود که تا پایان، بیننده در این آرزو باشد که قهرمانِ زیبا و مظلوم داستان از قصاص نجات پیدا کند و حکم اعدام را ظلمی آشکار به او بداند چه تاثیری در نوع نگرش او به حکم قرآنی قصاص دارد؟

"هیس! دخترها فریاد نمی زنند" از زنان و دختران ایران می خواهد که اتفاقا فریاد بزنند! و از حقوق پایمال شده شان در حوزه های گوناگون اجتماعی، سیاسی، خانوادگی و....  دفاع کنند.این تمنای به پا خاستن و فریاد زدن در مقابل جامعه و حکومتی که آنها را به این وضع دچار ساخته و ایشان را در نهایت مظلومیت و بی گناهی به پای چوبه دار کشانده در پایان بندی فیلم نیز کاملا آشکار است،آنجا که "شیرین" قهرمان قربانی فیلم در چند قدمی مرگ از عمق جان فریاد میزند و فریادهایش به جیغ و داد دختر بچه های مدرسه ای-که نماد نسل آینده زنان در ایران هستند- گره می خورد.

پایان تقریبا معلق و سیاهِ فیلم میگوید: زنان! دختران! تا فریاد نزنید، سهمتان همین قربانی شدن است، پس فریاد بزنید!


پ ن:یادداشت بالا محصول استقامتی فیلم دیدنم !! در جشنواره امسال است.این نقد را می توانید در سایت "سینما انقلاب" هم ببینید.این سایت و برنامه "ققنوس" که تا 27 بهمن ماه،هر شب ساعت 22 در شبکه 4 به روی آنتن می رود،از فعالیت های موثر بچه حزب اللهی ها به مناسبت جشنواره سی و یکم فجر است.

به بهانه آمدن محرم

از دست می روی پسرم روضه کم برو
دیوانه می شوی پسرم روضه کم برو

بازم که صورتت پرِ  زخم و جراحت است
وقتی معذبی پسرم روضه کم برو

امشب چه روضه ای تو شنیدی که باز هم
اینقدر پر تبی؟! ... پسرم روضه کم برو

می ترسم آخرش همه را مبتلا کنی
عاقل نمی شوی پسرم... روضه کم برو

نمی دانم اگر از کودکی،پدر و مادرمان ما را به "ارک"نمی بردند یا به جای آهنگ ها و موسیقی های خزعبلی که می توانستیم در آن سن و سال مدام در ماشین نشخوار کنیم ،نوای ملکوتی روضه ها و نوحه های حاج منصور، همسفرمان در مسافرت های متعدد آن دوران نبود،الان در چه حال و احوالی بودم؟؟....

نمی دانم اگر این جلسات هر هفته "عشاق" نباشد،باید چه کار کنم؟وقتی حاج قربون میان سینه زنی دم میگیرد که: "بنیّ ! بنیّ! قتلوک،ذبحوک،و من الماءِ منعوک...."

رحمت و نعمت به همه مادر و پدرهایی که بچه هایشان را "هیئتی" بار می آورند.آنهایی که برای رفت و آمد و حضور کودکشان در مجلس روضه اباعبدلله(ع) برنامه دارند و وقت میگذارند.

این شب ها ، میان همه اشک ها و سینه زدن هایتان،این حقیر را نیز دعا کنید.

برای هم دعا کنیم تا توفیق خرج شدن در مسیر ساختن  "تمدن نوین اسلامی" را پیدا کنیم.مسیری که غایت و نقطه اوج شکوفایی اش در زمان ظهور و حضور "منتقم حسین(ع) " است.و آیا به راستی نسبتی است میان کربلا و مصیبت ارباب و ساختن این تمدن نوین؟؟......

 

"لاله"؛ثمره عدم اعتماد به نفس آقایان مدیر است یا انقلاب؟

مدتی است ساخت فیلمی سینمایی به نام "لاله" در محافل فرهنگی و رسانه ای کشور واکنش هایی را بر انگیخته است. این فیلم قرار است داستان زندگی زنی ایرانی به نام "لاله صدیق"را به تصویر بکشد. "صدیق" قهرمان اتومبیلرانی است.

کارگردانی "لاله"را اسدالله نیک نژاد که سالها در هالیوود مشغول فعالیت حرفه ای بوده به عهده دارد.نیک نژاد بعد از پیروزی انقلاب پس از تولید چند اثر سینمایی و تلویزیونی که برخی از آنها محتوایی انقلابی دارند،در سال 64 به آمریکا مهاجرت کرده و پس از مدتی به طور رسمی به خدمت هالیوود در می آید.این کارگردان سالها از کشور دور بود تا اینکه در یکی از سفرهای رییس جمهور به نیویورک به واسطه نادر طالب زاده به احمدی نژاد معرفی و مقدمات بازگشتش به ایران فراهم می شود.او به کشور باز می گردد و پس از چندی از تصمیمش برای ساخت فیلمی در مورد یک زنِ قهرمان رالی خبر می دهد و عنوان می کند که این پروژه را تنها به خاطر عشق به وطن و اعتقاداتش انجام می دهد.

اما این روزها که خبرها از جدی شدن آغاز پروژه "لاله"حکایت می کند،واکنش ها نیز به این تصمیم بیشتر شده است.منتقدینِ "لاله" که طیفی از رسانه ها و روزنامه نگاران انقلابی چون "حسین شریعتمداری"؛مدیر مسئول روزنامه کیهان و تا اعضای کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی را تشکیل می دهند،به موارد متعددی در رابطه با این فیلم معترض اند.بودجه 8 میلیاردی این پروژه که البته به نظر می رسد در صورت استفاده از بازیگران خارجی به چندین برابر این رقم برسد و سابقه همکاری نیک نژاد در تولید چند فیلم ضد اخلاقی در ساختار هالیوود،بخشی از این انتقادها ست.اما مهمترین وجه اعتراض منتقدین،محتوا و سوژه ای است که برای این پروژه بین المللی انتخاب شده است.آنها معتقدند یک قهرمان رالی نمی تواند نماد مناسبی از زنِ ایرانی معاصر در جهان باشد.

اما هر کدام از این انتقادها تا چه حد منصفانه و دارای اولویت اند؟

واقعیت این است که 8 میلیارد تومان یا حتی چند برابر این عدد در عرصه "سینمای استراتژیک" رقم کلانی نیست.به هر حال یا نباید به این نوع سینما ورود پیدا کرد یا باید هزینه ها و اقتضائاتش را پذیرفت.

حامیان پروژه "لاله"همچون شمقدری؛معاونت سینمایی وزارت ارشاد و سینماگرانی چون جمال شورجه،هدفشان را از ساخت این فیلم ترمیم چهره زن ایرانی در جهان و نشان دادن جایگاه و ارزش او در جامعه ایران بیان می کنند.آنها این پروژه را در راستای "دیپلماسی عمومی"جمهوری اسلامی تعریف می نمایند.

اما به راستی قهرمانی در مسابقات رالی تمام غایتی است که زن ایرانی باید به آن دست یابد؟

آیا انتخاب این سوژه برای ارتباط گیری با مخاطب غربی،بازی در زمین آنها نیست؟

چه فرآیندی مدیران سینمایی را به چنین تصمیمی می رساند؟

حقیقت آن است که عملکرد و خروجی دستگاه های متعدد و عریض و طویلی که وظیفه فعالیت و اثر گذاری در جهت اهداف انقلاب اسلامی در فضای بین الملل را داشته اند،نشان می دهد که جمهوری اسلامی در طی 33 سال اخیر در حوزه "دیپلماسی عمومی"به شدت ضعیف عمل کرده است.

نهادهایی چون سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی،سازمان فرهنگ و تبلیغات اسلامی،معاونت فرهنگی وزارت امور خارجه،معاونت برون مرزی سازمان صدا و سیما،برون مرزی حوزه علمیه قم و...تاکنون چه ثمره ای در این عرصه داشته اند؟

آنچه مسلم است جمهوری اسلامی فاقد یک استراتژی مشخص در حوزه "دیپلماسی عمومی" است و دقیقا در چنین بستر و وضعیتی است که به ناگاه برخی مدیران فرهنگی به لزوم پروژه ای همچون "لاله" می رسند.

از سویی دیگر تا زمانی که جمهوری اسلامی نسبت خود را با مدرنیته و ساختارها و اقتضائات مدرن مشخص نکرده،اوضاع به همین منوال است.سوال این است که نسبت جمهوری اسلامی با مقوله "زن"چیست؟و از زن ایرانی در فضای مدرن چه انتظاری دارد؟

روشن است که در این حوزه نیز اعوجاج عمیقی وجود دارد.از یک سو زنانِ راننده اتوبوس،آتش نشان،غواص و...چهره محبوب و جذاب شو های تلویزیونی می شوند و از سویی دیگر در همین رسانه،روزانه بارها در برنامه های گفتگو محور دینی،روحانیون،زنان را به حفظ حریم و حدود،مطابق با شرع و فطرتشان دعوت می کنند.از یک طرف نهادهای گوناگون در کشور،دختران را به تحصیل در رشته هایی ناسازگار با آینده زندگی شان تا مقاطع بالا فرا می خوانند و  بر طبل محاسن و برکاتِ مشاغلی حماسی و موثر ،چون کارمندی!! برای آنان می کوبند و از طرفی بر "خانواده محوری" تاکید می نمایند.

همه این ها حکایت از این دارد که با گذشت سال ها جمهوری اسلامی هنوز نمی داند نسبتش با "زن"چیست؟در ادامه همین سردرگمی است که ساخت "لاله"از نگاه آقایان مدیر می تواند نجات بخش و تطهیر کننده چهره بانوی ایرانی باشد.

مدیران باید بدانند که با تقلیل و سانسور مبانی و حدود اسلام و انقلاب نمی توانند راهی به دل های ملت های جهان باز کنند.این کج اندیشی است که برخی تصور می کنند اگر از حرف های انقلاب کوتاه آمدند می توانند تحولی در نگاه دنیا نسبت به ما ایجاد کنند.کما اینکه رمز عالم گیر شدن کلام امام و سیطره او بر قلوب همگان این بود که آن مرد بزرگ،اسلام را با تمام ابعادش به میدان آورد.آنچه باعث شد مردم ایران تنها به اشاره او فرزندانشان را راهی جبهه ها کنند و به کام مرگ بسپارند،همین بود.مسئولین باید باور کنند که در طی این سالها هرگاه ما محکم بر مواضعمان ایستادیم و حرف حقمان را بلند در جهان مطرح کردیم،همان جا نقطه آغاز پیروزی هایمان شده و هر زمان که قدمی از مبانی مان عقب نشستیم نه تنها نتوانستیم رضایت طرف غربی را به دست آوریم که دشمن با وقاحت مضاعفی پیش روی کرده است.چنانچه رهبر معظم انقلاب فرمودند:" نمي شود به خاطر اينكه زيد و عمرو از امام (بخوانید انقلاب)خوششان بيايد، ما مواضع امام را پنهان كنيم يا پوشيده كنيم يا آن چيزهائى كه به نظرمان تند مى‌آيد، كمرنگ كنيم. عده‌اى در يك دورانى براى اينكه اسلام علاقه‌مندان و طرفدارانى پيدا كند، بعضى از احكام اسلام را كمرنگ ميكردند، نديده ميگرفتند؛ حكم قصاص را، حكم جهاد را، حكم حجاب را انكار و پنهان ميكردند، ميگفتند اينها از اسلام نیست.براى اينكه فلان مستشرق يا فلان دشمن مبانى اسلامى از اسلام خوشش بيايد! اين غلط است. اسلام را با كليتش بايستى بيان كرد."(1)

بنابراین امروز که ملت ایران همچنان بر صدق و حقانیت معتقدات خویش استوار است،اگر برخی کماکان با بَزَک کردن مبانی انقلاب در سودای تعامل با غرب هستند،یا دچار خوش خیالی اند و تجربه و سابقه چنین اقدامات منفعلانه ای را در سال های اخیر فراموش کرده اند، یا این ارزش ها و اصول در درون خودشان کمرنگ شده که گمان می کنند دیگر پذیرشی نسبت به این منطق و حقائق در میان ملت ها وجود ندارد.

بی تردید هیچ کس در جبهه انقلاب،بر لزوم ورود به "سینمای استراتژیک"و تولید آثاری فاخر در این عرصه برای مصرف جهانی شک ندارد.از این رو اگر به عنوان مثال ما امکان تولید چندین فیلم با داستان های مختلف در جهت بازنمایی حضور اجتماعی زنان را داشتیم،آن وقت می توانستیم در درون این بسته کلی به سوژه ای چون "لاله"نیز فکر کنیم.ولی در شرایط کنونی به تصویر کشیدن"لاله"در اولین تجربه سینمایی اینچنین،آن هم با این نوع پرداخت و حجم تبلیغات و حساسیتها،نه تنها هیچ کمکی به اعتمادبه نفس نظام نخواهد کرد بلکه حجت و دست مایه دیگری برای تکرار منطق غرب در مواجهه با پدیده "زن"خواهد شد.

1-بیانات رهبر معظم انقلاب در بیست و یکمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی(ره)

همین مطلب در رجانیوز