+با تشكر از دوستاني كه زحمت ميكشند مي آيند و ميخوانند و نظراتشون رو ميگي...![]()
![]()
هی بابا...
از یـک قــــهوه ی تلـــخ
انتــظار فالِ شیــرین داشتن …
غیبـــــــــت هایــــــش از حـــــــــد مجاز چنـــــــــدیست کــه گذشتـــــــــه
از این دوست داشتن هایی که جواب نداره خسته شدم....
نمی خواستم نبودنت
از شمارش انگشتانم بیشتر شود
اما این روزها
کاری از دستانم بر نمی آید…!
” دوســــــتت دارم “
رازیــــــست …
که در مـــــیان حـــنجره ام
دق مــــی کند
وقــــتی که نیســـــتی …!
کاش کمی برام ارزش قائل بودی...

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست
تنهایی را دوست دارم زیراعشق دروغی درآن نیست...
تنهایی را دوست دارم زیراتجربه کردم....
تنهایی را دوست دارم زیراخداوند هم تنهاست...
تنهایی را دوست دارم زیرا...
گمان میکنم
هر انسانی
روزی،
جای خالی دوست را حس خواهد کرد؛
شاید روزی که
تنها
کفشهای خالی اش مانده باشد ..
مگه قلب من بت بود...
که خدا تو را …
برای شکستنش فرستاد؟؟؟
گـــ ــاهــــﮯ...
ﬤلم بــراﮯ زمـــ ـانــﮯ...
کــﮧ نمیشناפֿــتمت تنـ ــگ مـﮯ شـפּﬤ

باز هم فرياد ميزنم عاشقانه مي پرستمت....
.jpg)
دنیایم باز به هم ریخته...
بی معرفت

مانند نُطفه ای در رَحِم ،
که دلش نمی خواست انسان شود....

نميدانم چرا؟!
عادت کرده ایم که یکی باشد...
یکی نباشد...
انگار اگر هردو باشند ...
تمام معادلات دنیا بهم میریزد..
مــن عاشــق این ســوالم:
من کــجای زندگیــتم؟
بعــد طرف بگه : خــــره تــو خــود زنــــدگیمی !
مــن عــاشق ایــن عاشــقــــانـــه هــای ســفت و محــکمم
چيزي توو قلبم نمونده جز عشقه ياش... (ببخشيد اسمو نمي خوام كامل بزنم)
+واقعا جالبه...
تا دهنشو وا می کرد آب می رفت توو دهنش نمی تونست بگه!!
دست کردم توو آکواریوم درش آوردم و شروع کرد از خوشحالی بالا و پایین پریدن!
دلم نمیومد که دوباره بندازمش اون توو...
اینقده بالا پایین پرید تا خسته شد و خوابید دیدم بهترین موقعه تا خوابه بندازمش توو آب ولی
الان چند ساعت بیدار نشده...!
ینی فکر کنم بیدار شده دیده انداختمش اون توو قهر کرده خودشو زده به خواب!
+++ این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمون هستند
دوستشوون داریم و دوستمون دارند ولی مارو اصلا نمی فهمن و فقط توی دنیای
خودشون دارن بهترین رفتار رو با می کنن....

+واقعا هيچي به ذهنم نميرسه...
.. چقدر دل ِ آدم میگیره وقتی حرفاش فهمیده نمیشه ..
.. چقدر دل ِ آدم میگیره وقتی از خودگذشتگی هاش نادیده گرفته میشه ..
.. چقدر دل ِ آدم میگیره وقتی احساس میکنه تلاش ِ بی نتیجه بوده همه کارهاش ..
..
پ.ن.١. چقدر سخته که نه راه پیش داشته باشی و نه پس..
پ.ن.٢. کاش یه کم با من مهربون بودی (با خودِ خودتم )..
پ.ن.٣. کاش تو هم اندازه من احساس داشتی ..
پ.ن.۴. خدایا چقدر خوبه که همیشه هستی.. چقدر خوبه میدونستی باید قلبمو خیلی خیلی بزرگ بیافرینی .. که با اینهمه دلتنگی .. بازم بزرگ بمونه.. اما با همه بزرگیش این روزها احساس میکنم جایی برایِ احساس های خوب نمونده توی این دلِ من..

+ فقط بچه ها یه کلمه میگم داغون شدم ...
.بچه ها شرمنده همیشه یه متنه قشنگ میذارم توو کامنتاتون این بار حالم خوب نبود نشد....![]()
![]()
.خسته ام
.. از این همه تلاش
.. از این همه جنگیدن برای زندگی کردن .. برای خوب زندگی کردن
.. ساده زندگی کردن
.. برای بودن .. برای خوب بودن
.. احساس آدمی رو دارم که توی آتیشه .. اگه بمونه توی آتیش میسوزه
.. اما دیگه توان فرار کردن از آتیش رو هم نداره
.. انگار این زندگی و این دنیا اصلا قصد نداره روی خوبش رو هم به من نشون بده
.. یا این زندگی داره خیلی به من سخت میگیره
.. یا من خیلی سخت گرفتم این زندگی رو
.. هر چی که هست
.. از وقتی یادم میاد ..دارم تلاش میکنم برای رام کردن زندگی .. دارم میجنگم
.. خسته شدم از این همه جنگ
.. دلم یه آرامش همیشگی میخواد
.. یه خواب ابدی
یکم انصاف داشته باش...
متــــــــاسفم…
نه برای تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست…
نه برای خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز زندگیـــستــــ بـــرایم….
متاسفم که چرا مزه ے عشـــــــق را….
از دستـــــــــ تــــــو چشیــــدم….
تا همیشه در شکـــــــــــ دروغ بودنش بمـــانم….
گاهی وقتا ویسکی کنارته …
سیگارم جلوته …
ولی نه پک میزنی و نه پیک …
فقط یه لبخند به تنهاییت میزنی …!!!
همین و بس.
آخه کی تموم میشه
آنقدر قوی باش تا هر روز با زندگی روبه رو شوی…
زندگی یک مسابقه نیست،
بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را
باید لمس کرد،
چشید،
و لذت برد…
توکل یعنی اجازه دادن به خداوند
که خودش تصمیم بگیرد!
تو فقط بخواه و آرزو کن
اما پیشاپیش شاد باش!
و ایمان داشته باش که رویاهایت
هم چون بارانی در حال فرو ریختنند!
پیشاپیش شاد باش و شکر گذار
چرا که خداوند نه به قدر رویاها
بلکه به اندازه ایمان و اطمینان توست که می بخشد!

تا دیوار سیــاه،اون عکس خاکسـتری
اون حریم خـآر دار
شمع های سر در گم
اون آرشیو آهنگ
بغض های توی معدم
قرص های بی روح
زندگی من شدن
آی لعنـتی اینارُ از من نگیـر…
همه را آتش بزن..
دلم را با همه تعلقاتش..
بسوزان!..
شاید نسیم خاکسترش را به تو برساند،..
شاید بتواند به تو بگوید آن چه را که می خواستم و نشد!!
دردو دلم ...
بی هیچ صدایی اشکام سر میخوره میاد پایین.. ![]()
نه آه و ناله ای نه چیزی میبینی فقط شوک بهم وارد شده...
میدونستی که ز میزنم به تو و همونی که میدونی خیلی سخته که یه دختر گوشیو ج بده...
باز دوستای تو آدمن ولی ....![]()
میدونی داغون میشم... خورد میشم و میشکنم....![]()
واقعا نمیدونم چی کار کنم...
هرچی درس میخونم توو مخم نمیره...
چرا اینطوریم انگار خوابم ولی نیستم... حوصله کوچکترین حرف زدن با اطرافیانمو ندارم انگار فکمو
قفلش کردی ...
خدایا تو که میدونی چقدر دوسش دارم پس این کارا چیه باهام میکنی...![]()
آره عاشقشم ولی نمیتونم برسم بهش.... سخته نه !بدونه عاشقشی ولی فقط دوست صمیمیت باشم...
![]()
![]()
آره الان میگم دیگه تمومه کاری باهاش ندارم ولی میبینی....!!!!! نمیشه....
ساکت باش
فقط میخوام منو توو آغوشت بگیری و بگی بسه دیگه گریه نکن ...
بسه همش خواب بوده!!!!!!
ولی اینطور نمیشه فقط ویلچری میخوام ! ظاهرا روزگار پایی برای راه آمدن با منو نداره....![]()
![]()
کاش یکی معنی کلماتمو حس کنه بفهمه چی میگم....
منو و گيتارمو كلي حرفاي عاشقانه...

در دفتر خاطراتم نوشتم : عشق زیباست
معلم دفتر را دید و گفت : این رویاست !
گفتم : معلم تو از عشق چیزی میدانی ؟
گفت : در عالم عشق ، عاشق همیشه تنهاست

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهائیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد

روزگاری جاده ای بودم غرق تردد
جاده ای که از رفت و آمد لحظه ای خالی نمی شد
من که بسیار غریبان را به آبادی رساندم
عاقبت خود ماندم و ویرانه و تنهایی خود
کاش از اول با کسی نبودم یا به قوله نیکا با یه آدمه درست دوست بودم...:(
همه ی عشقم نفرت شد...
حیف که روی تو غیرت دارم،
وگرنه روسریت را
از همین سطر باز می کردم
که همه ببینند
چه خیالی بافته ام
از موهایت…
.
.
.
بـا ایـن شـراب هـا
مـسـت نـمـی شـوم دیـگـر
بـایـد دوبـاره سـراغ چـشـم هـای تـو بـیـایـم !
.
.
.
گاهی
هوس میکنم
در آغوشت حل شوم !
باهمه سردیت،
هنوز
برایم گرمترین حس دنیایی …!
.
.
.
ایـنـکـــه
میـان دسـتـانَـت
لـحـظـه ای چـشـــم هــــایــــم را بـبـنــــدم…
و دنـیــــا بـــه سکـوت صـــدای
نَـفَـس هــایَـت فــــرو رَوَد
نمیــــدانــــــی …
چه هـیـجـــانــــی ست …
.
.
.
تو در هوای تمام شعرهایم
جا مانده ای!
خودت را که میگیری از بیت هایم،
هوای جملاتم ابری میشود…
با من بمان، تا پاییز شعرهایم
با تو اردیبهشت شود…

ساعت هم نسبت به من بیرحم شده همش ساعت های تنهایی را به رخم میکشد...!
اسیر فصل خزان شود..
عمر آنکس که..
دمی اسیر اشک کند.
چشمان مهربان تورا…
مرا به تو هیچ تملکی جز این نیست..
که همواره دلم..
برای “مهربانیت” تنگ می شود.
مشکلات مارا متوقف نمی کنند…
بلکه به ما آموزش میدهند…
دگر درد دلم درمان ندارد…
مسیر عاشقی پایان ندارد..
مرا در چشم خود آواره کردی..
نگاهت دور برگردان ندارد…
نظر یادتون نره ها....
نه دیگر ایتبار گول حرف هایت را نمی خورم...!!!!
این روزها هر احساس بی سروپایی راعشق می نامند…
می سپارمت به خدا …
کاش خدا هم روزی تو را به من بسـپارد !!!
بسیار نمی خواهم…
تنها کمی برای چشم به هم زدنی دستت را به من بده تا دلت را در آغوش گیرم.
فقط برای یک بار !
مرا در افسون مبهم یک دروغ …
شناور کن !
سر به گوش من بگذار ..!
و آرام بگو :دوستت دارم….!
امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد..
یا باید خانه مان را عوض کنم..
یا پستچی را …
تو که هر روز برایم نامه می نویسی ، مگه نه . . . ؟
دلم لک زده برای یک عاشقانه ی آرام...
که مرا بــنشانی...
و بر روی پاهایـت بگذاری....
گله کنم از همه این کــابوسهایی که چـشم تورا دوردیــده اند!
دلتــنگی را بهانه کنم ...
سـرم را پنــهان کنم درگــودی گـلـویـت...
تـــمام ریــه ام را...
پرکنم از عطــر مردانــــه ات...!!!!

بازم خستگی از زندگی...
گاه آنقدر تنهایم که اسم کوچکم هم از یادم میرود…
بس که صدایم نمیزنند…
بگو چی شد که قلبت خالی شد از حضورم / مگه باهات چه کردم که میشکنی غرورم
بگو چی بود گناهم چی بوده اشتباهم / که اینگونه گذشتی از منو از نگاهم . . .
.

.
ای چرخ و فلک دوندگی ما را کشت / بر درگاه خالق بندگی ما را کشت
این زحمت روزگار ، این منت خلق ، ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت . . .
.

.
گرچه محتاجیم ، چشم اغنیا بر دست ماست
هر کجا دیدم آب از جو به دریا میرود . . .
.

.
وقتی می گویم دیگر سراغم نیا؛ فکر نکن که فراموشت کردم یا دیگر دوستت ندارم. نــــــــه! من فقط فهمیدم وقتی دلت با من نیست، بودنت مشکلی را حل نمی کند…
.

.مسیج غمگین عاشقانه
تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره،
آروم
آروم
دل تنگم داره بی تو میمیره
.

.
پشت همین چراغ قرمز، اعتراف کردم که دوستت دارم!
تا هرجا مجبور شدی کمی مکث کنی؛ یاد دوستیمان بیفتی
چه میدانستم قرار است بعد از من، تمام چراغ های زندگیت سبز شوند
تنگ غروب...!!!
+ تا تو با مني زمانه با من است
بخت و كام جاودانه با من است
تو بهار دلكشي و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
ياد دلنشينت اي اميد جان
هر كجا روم روانه با من است
ناز نوشخند صبح اگر توراست
شور گريه ي شبانه با من است
برگ عيش و جام چنگ اگرچه نيست
رقص و مستي و ترانه با من است.
چشمهای تــو ، یک مرضِ مسری دارند
هربار نگاه می کنم …
تب می کند ، وجودم …
آنقدر پیش این و آن از خوبی هایت تعریف کرده بودم
که وقتی سراغت را می گیرند …
شرم دارم بگویم تنهایم گذاشت…
کاش می دانستم این سرنوشت را چه کسی برایم بافته…
آن وقت به او می گفتم یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغضهایم را نمیتوانم فرو ببرم…
بگو تمام تـــــــــو مال مــــن است
دلــــــــم میخواهد
حســـادت کنم به خـــــــودم…
میخواهم راحت باشم…
بی جسارت و بی خجالت..
در جواب چه خبرها؟
چشمانم را ببندم و بگویم..
ناخوشی…………..
+ميشه باهم لحظات رو به خوبي طي كنيم...
آرزوی خیلی ها بودم
از آن دست نیافتنی هایشان….
ساده اسیرت شدم که قدر ندانستی…!!!
خودم را به شادیِ تو فروختم
و حواسم نبود که
حواست به بهایِ من نیست
حال
خیالت را می فروشم تا
خودم را پس بگیرم
هیچی…
مثل یک عطر اشنا
عمق فاجعه رو
نمی کوبه تو مغزت…!!!

+من هم مثل خیلی از عاشق ها از تو یادگاری دارم !
ولی یادگاری من با بقیه فرق داره !
یادگاری من از تو یه سینه پر از درده !

عشق آمدنی است.......
نه خریدنی ست، و نه با گدائی و خواری بدست آوردنی!!!!
دلت را صاف کن.....
بگذار تا تمام تو، پر از "او" بشود.......
آنگاه خواهی دید ، که "او" خودش را در جامه "وی" خواهد پوشاند و به زندگیت خواهد آمد، تا جبران تمام نداشته هایت بشود.....تا کاملت کند
معجزه چیزی نیست جز یکی شدن تو با او.....یکسره او شدن .... نه یکسره تو شدن!!!!!!
و آنگاه خواهی دید، تمام آنچه را که روزی برایت رویا بود.....
باز هم من و عشقم...
بـــــــــاران …
بهانــــــــــه ای بود …
که زیر چتــــــــــر من ،
تا انتهای کــــــــــــــــــــــــــوچه بیایــــــــــــی
کـــــــــاش …
نه کــــــــــــــوچه انتهایی داشت …
وَ
نه بــــــــــاران بند می آمــــد…
بعضی حرفها گفتنی ست…
بعضی نوشتنی
و بعضی هیچکدام
این روزها به هیچکدام نزدیکترم …
چقدر کم توقع شده ام
نه آغوشت را می خواهم نه یک بوسه نه دیگر بودنت را..
همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست
مرا به آرامش می رساند….
حتی اصطحکاک سایه هایمان…
ببـــیــــــن
این اسمش دلــــــه !
اگر قرار بــــــود بفهمه که فاصله یعنی چــــــــی
اگر قرار بــــــود بفهمــــه که نمیشــــه …
میشد مغــــــــز !
دلـــــه ..
نمی فهمــــــه … !
خواستم اطلاع بدم.. . .
دِلـَـــــمــ ؛
گـ ـاهے میــگیـــ ـرَد !
گـ ـاهے میــ ـسوزَد !
و حَتے گــ ـاهے ،
گــ ـاهے نـَ ـه خیــلے وَقتـــ هـآ
امیـــ ـشِکَند !
امــ ـا هَنـــــ ـوز مے تَپـــَــد به خـُدا
+ خدایا چرا پس تمومش نمیکنی...!!!!!
+باز از خودم مینویسم:
خستم...
خسته از همه چی ... خسته از زندگی و آدماش از همه چیزش...
چرا تموم نمیشی زندگی ...
خب خدا اگه نمیخوای تمومش کنی برای من تموم کن .
باور کن کم اوردم...! نه میشه خودکشی کرد نه خدا تمومش میکنه !
آخه چی بگم از دله آشوبم
یا از استرسام که باعث قلب دردم شدن...
تمومش کن که نمیکشم...
+غمگین و تنها
خسته از فهمیدنها و فهمیده نشدنها
جرعه جرعه جام زندگی را سر می کشم
طعم غم را در کام لحظه هایم حس می کنم.
هنوز هم صدقه هایم به نیت سلامتی توست…
.
هی….؟
معشوقه ی من….
.
سلامتی…؟؟؟!!!!

من را می خواست اما نه آن گونه که هستم...
می خواست آن شوم که می خواهد...
اما من نمی توانستم...
سرکش بود قلب من...
رام نمی شد...
به زور به دام عشق نمی افتاد...
او آزاد بود و دلش می خواست در دشتی مأوا گزیند که خود بر می گزیند...
اما او اصرار داشت دلم را با خودش ببرد...
بارها گفتم...
بارها و بارها ...
گفتم:
- نمی توانی به اجبار دلی را به زندگیت گره بزنی...
- با زور نمی توانی آهوی دلم را به دام بیاندازی و به دیار زندگی ات ببری...
- آهوی من این گونه همواره در فکر آزادی است...
- با زور نمی توان کسی را وادار به دوست داشتن کرد...
- مگر می شود پرنده را به قفس انداخت و از او انتظار آن نوایی را داشت که در آغوش طبیعت سر می دهد؟!
- من را همین گونه بخواه وحشی و صحرایی، نه رام و محبوس...
اما اصرار داشت که آنچه می کند و می خواهد درست است...
نتیجه چه بود؟
دل من از دام این عشق رهید...
و او...
او با تمام سر سختی اش در پیله ی تنهایی خزید...

نیا بـــاران زمینــ جایــ قشنگیــ نیستـــ !
منـــ از اهلـــ زمینم خوبــــ میدانم که گــل در عقــد زنبــــور استـــ ٬
ولی سودایـــ بلبـــل دارد و
پـــروانــه را هم دوستـــ می دارد....

قـــــــدم های آرام مـــــن
زیر بــــــــــــاران . . .
قطــــراتی کـه بر گـــــونه ام می غلــتد
نمی دانم بــــــــــاران شــــور است یا اشــــک مـــــن !
صــــدای تپش های قلــــبم ؛
همچون رعــــــدی است برای احســــــاس مـــــن
آســــــمان می بـــــــارد،
و مــــن هــــــــم . . .

غـمــــی ندارم
غـم ،آرامــش شــبای تاریکـــمه
چیــزیم واســـه گفتن ندارم
فقــط یه جمــله دارم واســــه تــو ، خوشـحالم که از دسـتت دادم
چه تلخ است…
این هوای لعنتی هم میبینه ما یه نفریم هی دو نفره میشه،کیا دوست دارن تو این شب برفی قدم بزنند؟با کی؟من که عاشق قدم زدن تو شبهای برفی ام...














.jpg)








































از 6/7/88






















