سلام... چند وقتی نبودم...نت نداشتم... توی این مدت...اوممم....واسه کنکور ثبتنام کردم... مامان بزرگم و بابابزرگم رفتن مکه و از شانسم من همون روزی که قرار بود برگردن آنفولانزا گرفتم و نتونستم برم. آجی بزرگه هم پیشم موند و اونم نتونست بره حیف شد خیلی دوست داشتم برم :)) قبلش هم رابی اینا اومدن خونه تلپ شدن ^__^ یه هفته ای موندن و خیلی زود رفتن قراره عید بازم بیان البته اگه نرن جنوب حال بابابزرگم یکم بده امروزا....براش دعا کنید! در مورد امتحانای ترم اول......نگم بهتره :| مدرسه بعد از ترم اول بیشتر خوش میگذره مخصوصا با بوستان :دی شمی هم که با خواستگاراش مشغوله :دی عاطی هم که طبق معمول خوشه با خودش :دی درست ۲۰ روز دیگه تولدمه دارم به سن قانونی میرسم و امسال باید گواهینامه بگیرم ^_^ جیغغغغغغغغغ دسسسسسسس هوووووورررررراااا

سه شنبه شب ساعت حدودای 9 مدی اومد
فرداش رفتیم مدرسه مریم دنبالش
همین که از در رفتیم تو مدیر مدرسشون اومد دم در جی
غ زد:
گم شید برید صف وایستاد بینم کره خرااااااااا :|
حالا منو مدی خودمونو خیس کردیم نزدیک بود بریم صف وایستیم :|
خلاصه رفتم مریمو صدا کردم همین که اومدم تو حیاط زنگشون خورد
حالا مام دم در وایستادیم اینام عین یه گله حمله ور شدن سمتمون
نمیدونستیم کدوم وری در ریم :|
یکیشون جفتک زنان داش میومد سمتم گفتم این خوده مریمه :|
تاریکم بود نمیتونستم صورتشو ببینم
وقتی یکم اومد نزدیکتر دیدم نه یکی دیگس o.O
در عرض 1 ثانیه جا خالی دادم از کنارم رد شد رف تو افق محو شد :|
والا اگه جا خالی نمیدادم منو زیر میگرف :|
بچه نیستن که گودزیلان :|
خلاصه که بلاخره مریمو یافتیم
و بعد از کلی برچسب و خوراکی خریدن واسش اومدیم خونه
روز قبلشم { 2شنبه } خودم تنهایی رفتم دنبالش
چون امروزا هوا زود تاریک میشه شیفت ظهر خطرناک میشه یکم
خلاصه اول رفتم کافی نت برگه زیستو پرینت گرفتمو
بعدشم راه افتادم سمت مدرسه مریم
با مریم داشتیم میومدیم ساعت 6 بود و شب شده بود
حالا هی پسرای علاف کوچه خیابون از کتارمون رد میشن و تیکه میندازن
حالا اگه روزای عادی جیک بزنن :|
مریمم نیشش باز
منم که میدونستم این تیکه هارو حفظ میکنه میره کف دست بقیه میزاره
قیافم اینجوری بود :|
داشتیم از فلکه رد میشدیم مامان مبین ماه عسلو دیدم
سوار موتور شد و رف D:
4شنبم خالم اینا نذری داشتن رفتیم اونجا
من که کلا تو آشپزخونه داشتم ظرف میشستم مردم میومدن میرفتن D:
فرداش { 5شنبه } هم رفتیم خونه مامان بزرگم اینا
اونام نذری داشتن
ولی باز نشد فیلمو ببینم :(
بعد که اومدیم خونه آسی اینا اومدن و آجیارو با خودشون بردن :|
منم که قلم چی داشتم و نرفتم باهاشون :|
در مورد آزمون هم نپرسید که گند زدم :|
رفتیم دانشگاه آرزو اینا آزمون دادیم :دی
دانشگاشون با ساختموناش تو حلقم :دی
سر آزمون هیچکدوم با خودمون خوراکی نبرده بودیم
سنفونی ایجاد شده بود سر آزمون D:
قاررررر قووووور قیییییر قررررر D:
اصن یه وضی
بعد که اومدم خونه غَشا قورمه سبزی بود :)))
بعدش آسی اینا اومدن
انگار امشب رابی قراره حرکت کنه و بیاد خونه D:
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ دس هـــورا

دیشب انقدر تو پشت بوم نشستم که قندیل بستم

امروز صبح هم گلوم درد میکرد فک کنم دارم مریض میشم :(

کصافط :|

امروز مـــدی میاد همممم :)))

آخ جـــون با هم میریم بیرون یـــوهــو

البته اگه بام بیاد :|

امروز زیست امتحان داشتیم خوب بود

ادبیات مثل دفعه ی پیش رفتم تو کلاس خوندم و 19 میگیرم D:

دینی هم که اومد درس داد رف :|

دوستای کصافطم گفتن امروز آخرین مهلت دریافت کد رهگیریه

رفتم سایت سازمان سنجشو نگاه کردم هیچی نبود :|

نمیدونم چرا امروزا دوس دارم دوستامو از حلق آویزونشون کنم :)

خیلی زیادی رو اعصابن :)

.

.

.

دیشب تیلکی رو تا آخر دیدم

اصن یه وضی

قسمت 17 هُمِ شه

جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ D:


ادامه نوشته

پریروز دوست آمنه اومد خونمون و دیروز رفت :))

دیشب آسی و شووَرش و ممین اومدن خونمون

بعد داشتیم چای میخوردیم بحث از کنکور من شد D:

مامان ، بابام میگن تو فقط بخون

به همون اندازه ای که درس میخونی ما بهت جایزه میدیم D:

هر چی که بخوای D:

ینی درصدام که بره بالا جایزه میگیرم D:

اصن یه وضی شده ها D:

ولی یه سوال؟

اونایی که واسه کنکور خر میزنن چجوری 7 ساعت یا مثلا 10 ساعت میشینن پای درس؟

من فوقش برای یه درس وقت بزارم فوق فوقش نیم ساعته !

بیشتر از این نمیتونم :|

برا همون ساعات درسی من از 3 ساعت بالاتر نمیره :|

البته شاید با تست زدن به 7 ساعت برسه !

باس دید !

.

.

.

امروز مدرسه بد بود :|

دلدرد اَمونمو برید کصافط :|

الـآنم باس زبان بخونم :|

وگرنه واسم ذرت مکزیکی نمیخرن :|

هدف من واسه درس خوندن ذرت مکزیکیه :|

چرا همه از ذرت مکزیکی بدشون میاد من عاشقشم؟ :|

دیشب ساعت 5 دیقه به 7 و نیم D:
پشت بوم بودیم با گودزیلامون و مریم D:


پـ . نـ :
امروز ساعت 2 و ربع دم پنجره D:
ادامه نوشته

ذرت مکزیکی

ذرت مکزیکی دیوونم کردی :(

دیروز با آدو رفتیم عظیمی :)

برگشتنی از اصلی اومدیم :)

امروزم گفتم بریم بیرون ولی بام نیومد :(( کصافطططِ اُلـاﻏـ :((

الـآنم حوصلم داره سر میره :((

سیمکارتم سوخت :(( گوشیمم دیشب گم کرده بودم که خوشبختانه پیدا شد :))

میخوام یه سیمِ جدید بخرم :((

کاش بریم خونه خالم اینا تا من فیلمو ازشون بگیرم :((

خیلی دوس دارم فیلمو ببینم

ولی فک نکنم بشه

الـآن باس بشینم درس بخونم ولی حسش نیس

میزارمش واسه شب !

دوس داشتم امروز بریم بیرون تا ذرت مکزیکی بخرم هوس کرده بودم عاخه :|

فردام که نمیشه رف بیرون :|

هفته ی بعدم باس برا آزمون بخونم :|

هـــــعــــــــی :|

امروز روز جالبی بود تو مدرسه D:
ساعت 6 طبق معمول با صدای زنگ گوشیم از خواب بلند شدم
نشستم فیزیک خوندم
دیشب هم یه 5 مین ریاضی خونده بودم D:
خلاصه کفشمو ..
آها گفتم کفشم !!! D:
دیشب آجی بزرگه رفته بود مهمونی ساعت 7 زنگولیده گفته
زک آماده باشه بریم کفش بخریم
منم پای سیستم بودم پریدم رفتم تندی آماده شدمو رفتیم
قرار شد بریم طالقانی پاساژ دریا
از اولین مغازه یه کفش خیلی خوکشل خریدیمو برگشتیم D:
حالا تو راه از فلکه که رد شدیم نفسم بالا نمیومد D:
هی به آجی بزرگه میگم یواش تر گوش نمیکنه D:
به جاش کلی مخسرم کرد و خندید کصافططط D:
خلاصه که رسیدیم خونه و بعد از دنیز ، 5 مین ریاضی خوندم و خوابیدم
امروز صبح بیدار شدمو فیزیک خوندم. همش 20 مین یا کمتر D:
حالا آماده شدمو رفتم دم در خونمون وایستادم
دیدم شمی و فاطی دارن میان درو بستم و رفتم سمتشون
هردوشون با نیش باز داشتن نیگام میکردن
گفتم چتونه؟
گفتن کفش نو مبارک اون یکی کفش خوشگلتو چیکار کردی؟
گفتم مجبور شدم یه کفش دیگه بخرم
بیچاره ها دلشون سوخید
خیلی از اون کفشم خوششون میومد
اون یکی کفشمم تازه خریده بودم
ولی آجی کصافططططم ازم گرفت :((
انقده کفش خوکشلی بود :(( کصافططط :P
خلاصه که رفتیم مدرسه و فیزیک امتحان نگرفت :|
زنگ بعدش هیولای بنفش اومدو ریاضی امتحان گرف :|
آسون بود .. خوب دادم .. با 5 مین خوندن D:
زنگ بعدشم زیست نپرسید :|
زنگ آخرم رفتیم طبقه بالا یه آقاهه اومد واسمون حرف زد
ینی واسه خودش حرف زد ما خواب بودیم :|
بعدشم با مامی شمی برگشتیم خونه :)

امروز دیدم شمی و فاطی نیومدن خودم رفتم دنبالشون

رفتم دیدم در خونشون بازه و فاطی تو خونه ست

زش پرسیدم شمی کو گف رف واسم ظرف بیاره

تازه یادم اومد امروز مدرسمون آش میدادن

خلاصه که رفتیم مدرسه و مامورین محترم در کیفامونو گشتن

که احیانا توشون مواد جاسازی نکرده باشیم :|

بعدش داشتیم با فاطی میرفتیم که دیدم زیپش بازه

همین که گفتم :

فاطی زیپ کیفتو ببند ظرفت داره میفته ..

برگشت و کیفشو چرخوند

ظرفه هم از کیفش افتاد و شکست D:

ظرف هم واسه شمی بود

حالت های ما در اون لحظه

شمی :|

فاطی :(

منم که داشتم از خنده دیوار مدرسه رو گاز میزدم D:

خلاصه فاطی با کلی عذاب وجدان از شمی معذرت خواست و رفتیم کلاس

زنگ اول زیست گفتیم نپرسه و امروز روز ماست و از اینجور چرتو پرتا D:

زنگ بعد هم یمودی نپرسید و فقط درس داد

یه چیز باحال D:

امتحان ادبیاتمو شدم 9 و نیم از 10 نمره

ینی من فقط تو کلاس 5 دیقه از رو کتاب نگا کرده بودما D:

دوستام همه در حال تبدیل به پاپ کُرن بودن بس که حرص میخوردن D:

زنگ بعد هم دینی نیومد و ما رفتیم بسکت بازی کردیم D:

بعدشم الهام یکی از بچه های سال دوم اومد و از ماجرای عروسیش تعریف کرد D:

انگار خونه شوهرش فلکه سیناست D:

بعدشم حمیدی بهمون آش داد

ولی من ظرف نداشتم و نخوردم :(

بعدشم برگشتیم خونه ، غذا تاس کباب بود D:

زبان لعنتی از هر سه تامون پرسید کصافط :|

زمین خونده بودم ولی داوطلب نیاورد وگرنه میرفتم :|

.

.

.

امشب Tilki داره :)

شنبه !

دیروز خوب بود خوش گذشت :)

ولی به پای عروسی پسر دایی نمیرسید :)))

ساعت 10 رفتیم اونجا

جولز و جولی نبودن ولی خوب شد پری بود وگرنه حوصلم سر میرفت :)

انقد از لباس آبی َم تعریف کردنو گفتن بهم میاد که کلی ذوقیدم :)

.

.

.

خیلی ناراحتم :|

از اینکه خدا دو تا پـشت دست بهم داده

اما نمیتونم بکوبونمشون تو دهن بعضیا

نعمت خدا داره حروم میشه

پـ . نـ :

شماره شناسنامه :دی

ادامه نوشته