گاهي ...



گاهی نباید بخشید کسی را که بارها او را بخشیدی


تا در حسرت آرزوی بخشش تو باشد ...


گاهی نباید صبرکرد، باید رها کرد و رفت


تا بدانند اگر ماندی رفتن را بلد بودی ...


گاهی باید بد بود برای کسانی که لیاقت خوب بودنت را ندارند ...


به آنهایی که دوستشان دارید بی بهانه بگویید دوستت دارم

بگویید در این دنیای شلوغ سنجاقشان کرده اید به دلتان

بگویید گاهی فرصت با هم بودنمان کوتاه تر از عمر شکوفه هاست

شما بگویید ، حتی اگر نشنوند . . .

...

از انســــان هـــای احســـاساتــی بـیشتـــر بـتـــرسیـــد ...


آن ها قـــادرند ناگهــــــانی ،


دیگــــر گــریـه نکـننــد ؛


دوسـتــــ نــداشتـــه بــاشـنـــد ؛


و قـیـــدِ همـــه چـیــز را بــزننــد ،


حتـــی زنــدگــــی . . .

. . . .

برای خودم مردی شده ام

این روزها در سکوت سرسخت

بی صدا گریه میکنم

ولی .....

مواظبم باش

قلبم هنوز زنانه می تپد !!!

الهه ی زیبای من


مجنون شدم ، بیا که تو لیلای من شوی

تصویرعاشقانه ی صحرای من شوی


دیروز آمدی ... غم امروز من شدی

امروز می روی ... غم فردای من شوی


من با تو عهد بستم و آدم شدم ولی

تنها به شرط آنکه تو حوای من شوی


باید عزیزتر بشوم ... پیش چشم تو

شاید بدین بهانه زلیخای من شوی


حتی بعید نیست به موسی شدن رسم

تنها به شوق آنکه ، تو دریای من شوی


امشب نقاب آینه بر چهره می زنم

تا بی درنگ ، محو تماشای من شوی


یک شعر عاشقانه برایت سروده ام

تا شهریار شهر غزل های من شوی


بت های سرزمین دلم را شکسته ام

تا بعد از این ، الهه ی زیبای من شوی

من خواستم که خواب و خيال خودم شوی . . .

من خواستم که خواب و خيال خودم شوی

رويا شوی اميد محال خودم شوی

لرزيد دستهايم و سرگيجه ام گرفت

آوردمت دليل زوال خودم شوی

يا در دلم شناور يا بر تنم روان

ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی

هر روز بيشتر به تو نزديک می شوم

چيزی نمانده است که مال خودم شوی

حالا تو چشمهای منی ابر شو ببار

تا قطره قطره گريه به حال خودم شوی

عاشق نمی شوی سر اين شرط بسته ام

نه ... حاضرم ببازم و مال خودم شوی

چند دفعه بنویسم کافی است ؟


چند دفعه بنویسم کافی است ؟


زندگی بی تو محال است ، بمان


تو که مدعّی این عشق شدی ،

 

عاشقی زیر سؤال است ، بمان

 

حرفم از گوشه ی چشمم جاری است

 

این زبان قاصر و لال است ، بمان

 

چند روز است دل عاشق من

 

غرق در فکر و خیال است ، بمان

 

تو مرا می کشی آخر ، امّا

 

خون من برتو حلال است ، بمان

 

فصل تردید گذشته ست، نرو

 

بخدا وقت وصال است، نرو

دلم هواي خودم را كرده است . . . !!!


اين روزها بيشتر از هر زماني

دوست دارم خودم باشم !

ديگر نه حرص بدست آوردن را دارم ...

و نه حرص از دست دادن را

هر كس مرا ميخواهد بخاطر خودم بخواهد

دلم هواي خودم را كرده است . . . !!!

ماه رمضان . . . !


و کســی می گــــــوید : ســــر خود بالا کــــــن؛


بـــه بلنــــــــدا بنگـــــــر؛


بـــه بلنـــــــدای عظیــــــم ؛


بـــه افـــــق هــــــای پر از نـــور امیـــــــد


و خـــــودت خـــــــواهـــــــی دیـــــــــد؛


و خـــــــودت خــــــواهــــــی یافـــــت ؛ خانـــه دوست کجاست !


خانـــه دوســت در آن عرش خـــــــــــداســت . . .


خانـــه دوســت در آن قلــــب پـر از نــور خـــــــداست ؛


و فقــــــــط دوســـت خــــــــــــداســت . . .

کاش میدانستي ...!!!

کاش میدانستي ...!!!

کاش میدانستی من سکوتم حرف است ...

حرف هایم حرف است ...

خنده هایم حرف است ...

کاش میدانستی !

میتوانم همه را پیش تو تفسیر کنم ... کاش میدانستی ...!

کاش میفهمیدی ...!

کاش و صدکاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند ...

با نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس .....!!

سایه ها بوی مرا سمت مشام تو نخواهند آورد ...

کاش میدانستی ...!

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست ...

تازه خواهی فهمید ...

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست .....