افسوس
هیچ وفت به گذشته برنگرد
اگه سیندرلا برای برداشتن کفشش بر می گشت پرنسس نمی شد.
دربدترین روزها همیشه امیدوار باش که همیشه زیباترین باران ازسیاه ترین ابر می بارد
هیچ وفت به گذشته برنگرد
اگه سیندرلا برای برداشتن کفشش بر می گشت پرنسس نمی شد.
دربدترین روزها همیشه امیدوار باش که همیشه زیباترین باران ازسیاه ترین ابر می بارد
میخواستم وارد کوچه ای طولانی شوم پیرمردی را دیدم که از ان
کوچه باز میگشتــ روبه من کرد وگفت :
من رفتم بن بست بود تونرو بن بست استـــ.
من گوش نکردم وارد کوچه شدم بن بست بود!
وقتی از کوچه باز گشتم پیر شده بودم و توان ورود به کوچه ای
دیگر را نداشتمـ .جوانی را دیدم که میخواست وارد کوچه شود
رو به آن کردم وگفتمـ :
من رفتم بن بست بود تونرو بم بست استـ
گوش کرد وارد کوچه نشد. باخود گفتمـ
ای کاش من هم نمی رفتم من که میدانستم بن بست استــ
اگه فقط یه آرزو داشتم این بود که تمام ارزو هام براورده شه و اولین
آرزو از اون همه این بود که یک .....و.... شوم.
دوست دارم بشوم وبه امیده انکه روزی به ارزو هام برسم زندگی
میکنم البته زندگی این فرصتو به من میده و زندگی جایی که
باید ارزو کنی و برای ارزو هات زندگی .
هر ارزویی مسیر زندگی تو رو تغییر میده پس سیع کن
ارزو های خوب بکنی که معقول باشه تا بیهوده زندگی نکنی.
(زهرا عباسی)

یک روز افتابی یک اسمان ابی یک لبخند شیرین
یک اسمان تیره یک دل گرفته و اشکی که برگونه ات نشسته
هرکدوم که هستیم و تو هر شرایطی که باشیم باید یه چیزی داشته باشیم
امید
امیدی که یه اسمان تیره رو به اسمانی افتابی و ابی تبدیل میکنه
امیدی که اشکو به لبخند شیرین روی لبامون میاره اما بر عکس
ناامیدی
لبخند شیرین روی لب هاتو به اشک روی گونت و اسمان افتابی رو به یک اسمان تیره و دلگیر تبدیل میکنه
انتخاب با خودته ولی امید وارم درست انتخاب کنی
زهرا عباسی

تو این سفر ما کار های زیادی میتوانیم بکنیم بستگی به خودمون داره که البته بیکاری توی این سفر حساب میشه تو این سفر میتونی بخوابی کار کنی عاشق بشی سر دیگرانو کلاه بزاری و.....
همه چی این سفر دست خودته ولی باید بدونی که هر شروعی یه پایانی داره و هر پایان شروعی دوباره این پایان، پایان امتحانی بزرگه خیلی بزگه امتحانی به نا زندگی که جواب سوالاتو باید باکارات بدی.
امید وارم تو این امتحان قبول بشین
با آرزوی موفقیت
زهرا عباسی

خدایا ! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم ٬
همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد ٬ می آید سراغت . من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید : من این حرف ها سرم نمی شود . باید دعایم را مستجاب کنی .
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند .
همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد. همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند گاهی بد جنس می شود
البته گاهی هم خود خواه ٬ گاهی هم دروغگو و حالا یادت آمد من کی هستم؟
میدانم که خوب میدانی که هستم می دانی نامم چیست خانه ام کجاست چند تایه لباس دارم و...
میدونی امروز نه حوصله ی کسی را دارم امروز فقط خودتی خودم تنهای تنها میخوام با هات
کمیدرو دل کنم . قول میدم زید نباشه که وقتت رو بگیرمو حوصلتو سر ببرم.
من تو این چند روزه اصلا حوصله ی کسیو نداشتم .
یک جا مینشستمو به جایی زل میزدم. اما حالا که دارم اینارو میگم انگار دارم یواش یواش سبک میشم. خدایا حالا که کمی باتو درودل کردم حس میکنم کمی حالم بهتره. ممنون که به حرفام گوش دادی ببخشید اگه کمی طول کشید.
.
فعلا
(برگرفته از کتاب نام های خط خطی
البته تا وسطاش بیشترشوخودم نوشتم(زهرا عباسی))
تاامروز شده ازیکی یه معلم یایه دوست یکی که خیلی به هش وابسته ای جداشی ولی بعدش دو باره به اون برسی!
وقتی ازش جدامیشی همش تو فکرته ووقتی به اون میرسی وقتی دو باره می بینیش از خوش حالی زبونت بند میاد نمیونی باید چی بگیاون سکوت که توی اون چند ثانیه اول هست خیلی شیرین
یه حسی داری خیلی عجیبه خیلی....
البته اون حس میتونه برات یه موجزه باشه یه موجزه که از نگاه تو ,تو چشماش به هت وارد شده واون انرژی خاص رو به هت داده.
این لحظه که این حس داری یکی ازبهترین لحظات عمرته تو اون لحظه هوش از سرت میپره قلبت تند میزنه چون گمشده ی تو یا بهتره بگم از دست رفتت به هت برگشته!!!
زهرا عباسی

دو خط موازي متولد شده اند.
پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد .
آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان لرزيد!
خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .
من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان ...
خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم .
يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !
در همين لحظه معلم فرياد زد :
« دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند !!»
![]()
روزي روزگاري مردي مزرعه اي داشت و در آن زندگي ميکرد
يک روز تمام اسب هايش فرار کردند
همه ي مردم گفتند چه بدشانس
مرد در پاسخ آن ها گفت خوش شانس يا بد شانس چه فرقي مي کند
***
چند وقت بعد تمام اسب هاي آن مرد همراه با يک اسب اسيل برگشتند
مردم گفتند چه خوش شانس
مرد در پاسخ گفت بد شانس یا خوش شانس چه فرقي مکند
***
چند ماهي گذشت پسر مرد سوار بر اسب بود که نا گهان اسب
رم کرد و پسر ان مرد از اسب افتاد پاش شکست همه
همه گفتند چه بدشانس
مرد در پاسخ باز گفت خوش شانس يا بد شانس چه فرقي مي کند
***
چند روزي گذشت جنگي در گرفت تمام جوانان بايد به جنگ مر فتند
ولي پسر ان مرد چون پايش شکسته بود به جنگ نرفت همه
در جنگ کشته شدند
مردم گفتند چه خوش شانس
مرد گفت بد شانس يا خوش شانس چه فرقي ميکند
همه اش تقدير است
همه اش!
زندگی ........
زندگی غمو شادی خنده و گریه زندگی کوچک داره بزرگ داره
هم از نظر سن هم از نظر شخصیت زندگی چیست؟
مجموعه ای از آن هاییست که اون بالا نوشتم زندگی هم غم داره هم شادی هم خنده داره هم غصه هم...
ولی یه چیز داره که اگه نباشه نه کوچیک هست نه بزرگ نه خنده داره نه شادی
نه غصه نه...
اگه جون نباشه که زندگی کنیم خوب حالا جان هست ولی کی جون رو داد به ما..............
خدا اگه خدا نبود اگه یه کی نبود که ما رو به وجود بیاره
زندگی معنی داشت؟؟؟؟؟؟؟؟
نه چون زندگی در کار نبود و این سوال که زندگی چیست هم نبود
!!
زهرا عـباسی
وقتی بارون میاد ادم اگه زیرش باشه یه حسی داره یه حس متفاوت
نمیدونم چه حسیه ولی حس خوبیه
دلت وا میشه یا شاید یه همدرد پیدا کردی {آسمون} باخودت میگی نگاه کن اسمونم دلش گرفته مثل من از چی ناراحته چرا ؟
شاید از دست دنیا!
ولی خوش به حالش اگه الان ابری و بارونیه
فردا آفتابیه وصاف انگار نه انگار گریه کرده
بارون و آسمون چیز های متفاوتی هستند خیلی متفاوت!!!!!!!!
زهرا عباسی

لا لا....بخواب
این شعر آشناست چون با این شعر جون گرفتیم
چون با این شعر به رویا ها سفر کردیم
صدای مادر ....چشمان خسته....رویای زیباو بچگانه نشانه ای از دوست داشتن این شعرو صداست.
***
تا حالا لالایی شنیدیم وباهاش یاد گرفتیم برای عروسک هامون یاهمون بچه های پارچه ای لالایی بگیم
هممون صدای لالایی مادر رو دوست داریم چون به ما همون آرامش میده.
زهرا عباسی
زنـــدگی ضـرب زمین درضربـان دل ماست
رویای چوبی
اما شاید دورت خیلی شلوغ باشه ولی همه به هت بی محلی کنن اون وقت
تنهایی سخت تر از وقتیه که کسی نداشته باشی تا
دورت شلوغ باشه!!!!!!!!!!
پس اگه سختی باشه اسونی معنی میده
یعنی همه چیز توی این دنیا به هم ربط داره
مثل این که وقتی دستت زخم میشه چشمت اشک میریزه و وقتی چشممت گریه میکنه دستت اونو پاک میکنه.
زهرا عباسی
نوروزآغازبهتر شدن آغاز نو شدن حالا یک سال بزرگ تر میشیم پس باید بهتر بشیم.
اگه نشیم چی بشیم؟؟
بدتر یا بچه تر!!!!
سه شنبه هشت و چهل و چهار قیقه و بیست و هفت ثانیه اغاز نو شدنه
مگه نه
پس پیشا پیش عیدتون مبارک.
زهراعباسی
راهی است که روشنی راپیدا کنی راهی است که از تاریکی نجات یابی راهی است که زنوگی نو را آغاز کنی راهی برای پیدایش خود ومسیرت.
مانند آن که پنجره ی سال نو را بازکنی وپنجره ی سال گذشته را بسته و به پنجره ای که تازه باز کرده ای فکر کنی.

زهراعباسی
دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک، چک چک، ... چکار با پنجره داشت

امروز رو به خورشید نگاهت به اسمان خود را به دست باد ها بسپار تامعنی زندگی را بفهمی
تاببینی که ارامش بعد از این همه وقت
تنهایی بعد از این همه شلوغی
تو را سرزنده کندتازندگی به کامت شیرین تر شودتا
راحت تر باشی خیلی راحت تر
زهراعباسی
تاحالا شده به این فکر کنید که ما آدما چگونه به وجود آمده ایم؟حتما می گویید نسل در نسل اما خدا خدا چگونه به وجود امده اصلا گیج میشوم وقتی به این جاها میرسم واقعا خیلی گیج کننده است.خدا وجود داشته درکش سخت است نمی فهمم !! چگونه!!؟؟
زهراعباسی
بعضی روزاخوشحال بعضی روزاناراحت بعضی بی حال بعضی غافل ازجهان دل تومیزنی به دریاتاآرامش بگیری یادل توخالی کنی اماخوش به حال ابرهاهمیشه بی خیال نشستن اون بالامیگنومیخندندبعضی روزااون قدر
میخندندکه گریشون میگیره.
زهرا عباسی
گلهامی شکفند و درخت ها پیر می شوند وادم ها زندگی تازه ای را شروع می کنند. این آغاز است آغاز بهار بهاری دوباره واز نو همه بزرگ می شوند وشاد همه به سوی بازار می روند تا برای مهمانی ها لباسی تازه ونو بخرند.![]()
زهراعباسی
پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
... هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست ،سنگت می کند
کج نهادی پا ی لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه ی خوب خداستهمه برای خودشون یه روز فقولاده دارند برای من روزیه که به دنیا امدم برای اینکه فرصت زندگی کردن گرفتم برای اینکه توانستم بیام .بیام تا ببینم دنیا چه شکلیه برای اینکه بیایم تاخودمو صابت کنم صابت کنم من هم مانند دیگران توانایی هایی دارم .
زهراعباسی