مرا عهدي است...
فرمود كه بر شفاعت ما نرسد هر كس كه نماز را سبك بشمارد
فرمود كه بر شفاعت ما نرسد هر كس كه نماز را سبك بشمارد
| زوال نعمت ها | ||||||||||||||
| امام علي صلوات الله علیه: : | ||||||||||||||
| وَ اَيْمُ اللَّهِ مَا كانَ قَوْمٌ قَطُّ فى غَضِّ نِعْمَةٍ مِنْ عَيْشٍ فَزالَ عَنْهُمْ اِلاَّ بِذُنُوبٍ اِجْتَرَحوهَا؛ | ||||||||||||||
| به خدا سوگند، هرگز ملتى در زندگىِ مرفّه و پر نعمتى نبوده اند و نعمت از آنان زائل نشده است، مگر به سبب گناهانى كه مرتكب شده اند. | ||||||||||||||
| نهج البلاغه، از خطبه 178؛ دانشنامه امير المؤمنين، ج 11، ص 114 . | ||||||||||||||
| نگاه و عبادت | ||||||||||||||
| پيامبر صلىاللهعليهوآله : : | ||||||||||||||
| نَظَرُ الْوَلَدِ اِلى والِدَيْهِ حُبّا لَهُما عِبادَةٌ ؛ | ||||||||||||||
| نگاه محبّتآميز فرزند به پدر و مادرش، عبادت است. | ||||||||||||||
| تحف العقول ، ص 46؛ حكمتنامه پيامبر، ج 9، ص 240 . | ||||||||||||||
| نیکی به خانواده و طول عمر | ||||||||||||||
| امام صادق سلام الله علیه: : | ||||||||||||||
| مَن حَسُنَ بِرُّهُ بِأَهْلِ بَيْتِهِ مُدَّ لَهُ فى عُمُرِهِ؛ | ||||||||||||||
| هر كس به شايستگى در حق خانوادهاش نيكى كند، عمرش طولانى مىشود. | ||||||||||||||
| كافى، ج 2، ص 105، ح 11؛ دانشنامه قرآن و حديث، ج 11، ص201. | ||||||||||||||
به نام خدا و سلام و خسته نباشید ...
قبل از اینکه شروع کنم ، اینو بگم که اکثریتِ این سه نقطه (...) هایِ آخرِ جمله ها ، اتفاقا کاملا هم معنی داره ...
خیلی وقت بود اصلا تصمیم گرفته بودم دیگه ننویسم اما دیگه نمیشه سکوت کرد، این دیگه عین ترویج برهنگی و سکس است ، زجری کشیدم تا اینها رو نوشتم ، خواهشا الکی و زود رد نشید و این کم کاری ها و فضاحت ها و خطاهای فاحش و ... رو بخونید بلکه شاید ...
از روی ساعت فکر نمیکنم چند دقیقه طول بکشد ...
بخوانید این دردها رو ، این فقط خلاصه ای از همین چند سال پیش ماست که شاید به تعداد انگشتان دست هم نشود ...
بلکه شاید این... ، های پوست کلفت و... ، به تیریژ قباشون بَر بخوره و بلاخره اقدامی، حرکتی،... _ اصلا ما هیچی نمیخواییم، حرفش رو که بزنند، نارضایتی شون رو که اعلام کنند، این سکوت لعنتی رو بشکنند ...
فقط :
میگن در حین اجرای مثلا یک معروف یا حرف یا هرچی سعی کنید گناه نباشد و یا بدتر نشود و یا باعث گناه نشوید لذا من هم عکس مناسب پیدا نکردم و الا عکس بسیار زیاد است ، البته عکس نمیخواهد همه شاهد وضعیت خیابان ها و... هستیم ...به نام خدا و سلام وخسته نباشید ...
ترجیح میدم که توضیحات اضافه ندم و باز هم مثل همیشه بی مقدمه بریم سر اصل مطلب ...
انشاء الله عبرت بگیریم ...
التماس دعا ،،، یازهرا.س.

مابقی تصاویر درادامه مطلب
روبروي من نشسته اي و آه مي كشم ...روي لحظه هاي عاشقم نگاه مي كشم... لرزشي گرفته ذوقم از تموج نگاه ...هي مرتب اشتباه اشتباه مي كشم ... خنده ام گرفته از خودم كه چند مرتبه ...چشمهاي ابي تورا سياه مي كشم ... تو به هيچ كس شبيه نيستي به هيچ كس ... يا كه من فقط نشسته ام گناه مي كشم ...بعد ناگهان ستاره اي كه پاك مي شود ...دست مي برم به اسمان و ماه مي كشم ... ماه روبرويت آه ! يك نگاه سر به زير ..يك سپيده آفتاب را گواه مي كشم ... آفتاب هم تبسمش كم است مبهم است ... پاك مي كنم و آه پشت آه مي كشم ........(خليل عمراني )
به نام خدا
من میخواهم در آینده شهید بشوم.
برای این که .... معلم که خندهاش گرفته بود،
پرید وسط حرف مهدی و گفت: ببین مهدی جان!
موضوع انشاء این بود که در آینده میخواهید چه کاره بشین.
باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی.
مثلاً، پدر خودت چه کارست؟
آقا اجازه! شهید...
* به خداوند تبارک و تعالی حسن ظن داشته باشيد زيرا که پرودگار می فرمايد : من نزد ظن بنده مومن خويش هستم و با همان ظن او عمل می کنم اگر حسن ظن داشته باشد به نيکويی برخورد می کنم و اگر بد گمان و نظر شر داشته باشد گرفتار شرش می نمايم .
* در قيامت آن کس به من نزديکتر است که در دنيا خوش اخلاق تر و نسبت به خانواده خود نيکوکار تر باشد
* در هر زمان که مردم گناه جديدی رارايج کنند خداوند تبارک و تعالی بلای جديدی که تا ان زمان سابقه نداشته است بر انها وارد می سازد
ثروت جمع نمی شود مگر به پنج علت : بخل شديد ارزوی طولانی حرص غالب قطع رحم و ندادن حقوق ارحام و انتخاب دنيا بر اخرت .
تا حالا كسي رو اهلي كرديد ؟
مي دونيد چه قيمتي رو براي اين كار بايد بپردازيد ؟
شازده كوچولو رو خونديد ؟
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
هر كه از تن بگذرد جانش دهند
هر كه جان در باخت جانانش دهند
هر كه در سجن رياضت سر كند
يوسف آسا مصر عرفانش دهند
هر كه نفس بت صفت را بشكند
در دل آتش گلستانش دهند
هر که گردد مبتلای درد هجر
از وصال دوست سيرابش کنند
هر كه بي سامان شود در راه عشق
در ديار دوست سامانش دهند
امام صادق (ع):
هر كس نفس خويش را هنگام گناه و موقع ترس و وقتي كه دلش به چيزي اشتها دارد و هنگام خشم
و شادماني در اختيار داشته باشد خداوند كالبدش را بر اتش دوزخ حرام مي گرداند
شعر از كتاب :چهل منزل سلوك
كنار شب مي ايستم شب از تو لبريز است .من در دو قدمي تو در زندان فراق گرفتارم گاهي كه معين نيست مثل يك پيچك خودماني از پنجره مي ايي و جاي شعر هاي من مي نشيني و من هيچ كلمه ندارم .. چشم هايم از بصيرتي اكنده مي شود كه منتهاي تكامل يك چشم است
همخانه ام مي گويد : صفت ثبوتيه كدامند ؟ من مي گويم : باز چه بوي خوشي اينجا را فرا گرفته است
شعر از اقای هراتی
تاريک کوچه های مرا آفتاب کن
با داغ های تازه دلم را مجاب کن
ابری غريب در دل من رخنه کرده است
بر من بتاب چشم مرا غرق آب کن
ای عشق ای تبلور آن آرزوی سبز
بر خيز و چون سکوت دلم را خطاب کن
ای تيغ سرخ زخم کجا می روی چنين
محض رضای عشق مرا انتخاب کن
ای عشق زير تيغ تو ما سر نهاده ايم
لطفی اگر نمی کنی اينک عتاب کن
شعر از سلمان هراتی (مجموعه دری به خانه خورشيد )
چو بيگاهست و باران خانه خانه
صداي جمله ياران خانه خانه
چو جغدان چند اين محروم بودن
به گرداگرد ويران خانه خانه
ايا اصحاب روشن دل شتابيد
به كوري جمله كوران خانه خانه
ايا اي عاشق هشيار هر غم
دل ما را مشوران خانه خانه
گاه بي خبري , زمان غفلت و تكرار مكررات و تجديد پيمان هاي هزار بار شكسته شده
و ناله هايي كه انگار انتها ندارد
وچه دردي از اين بالاتر كه با چشمان خود نظاره گر گذر گرانقدرترين سرمايه ات باشي و مي خندي از سر جهالت و چهره ات مضحك تر مي شود
خدايا پناهم بده از شر خود و از درد بي همتي
كه اگر كار هاي معمول زندگيم را به نحو شايسته انجام ندهم و وظيفه اي كه به دوش دارم را به نيكي به جا نياورم چگونه مي توانم آرزوي نعمتي بالاتر را داشته باشم آن هم از جنس آسماني كه مشام انسان كاهل لياقت عطر نرگس را نخواهد داشت
يكي بود يكي نبود بعد از ظهر يك روز گرم تو شهري به اسم دزفول , نرگس داشت با عروسك هاش بازي مي كرد . آنها رو يكي يكي خوابوند ...خودش هم كنارشون دراز كشيد
پنجره اتاق باز بود ... پرده سبز رنگ با وزش نسيمي براي نرگس و عروسك هاش لالايي مي خوند
كم كم چشم هاي دخترك داشت گرم مي شد كه ناگهان يك صدايي شنيد ... يك صداي بسيار مهيب
از جا پريد
دماغو و خرگوشي رو سفت بقل كرد
صدا دوباره امد
اين دفعه خيلي ترسيد ...به سمت اتاق مامان و بابا دويد
با آمدن صدا آنها هم بيدار شده بودند , نرگس گفت : بابايي اين صداي چيه ؟ هنوز جواب سوالش رو نشنيده بود كه يهو پدر سر زن و بچه اش رو تو بغل گرفت و رو زمين خوابوندشون ... هيچي نفهميدن ...فقط ديدن يك عالمه خورده شيشه دور و برشون رو گرفته .. دزدكي سرشون رو اوردند بالا ... ديدند كه پرده اتاق سوراخ سوراخ شده
كار هواپيما هاي عراقي بود
ديوتره صوتي رو شكسته بودند و بعد هم بمباران...
نرگش داشت گريه مي كرد
دوباره صدا امد
بعد از ساكت شدن ؛ ديگه هيچ كدوم نفهميدن چه كار دارن مي كنند
چند دور تو خونه دور خودشون چرخيدن تا راه خروجي رو پيدا كردند به سمت بيرون خانه دويدند ...نرگس اصلا حواسش پي خرگوشي و دماغو نبود مادر دنبال حجابش نمي گشت .... پدر هم خودش رو فراموش كرده بود و فقط قلبش براي حفظ زن و بچه اش مي زد
وقتي از روي سنگ فرش داغ خيابون رد شدند و به زير سايه درخت هاي اكاليپتوس رسيدند تازه از سوزش كف پا فهميدند كه هيچي پاشون نيست
همينطور هواپيما ها از اين طرف به ان طرف مي رفتند ...درست بالاي سر انها
نرگس با چشم هاي خودش ديد كه ان هواپيما هاي زشت و سياه چند جا بمب انداختند
همه امده بودند تو خيابون ...ولوله اي كه تو دل ها بود به چهره ها هم سرايت كرده بود
چند دقيقه گذشت
خيلي باورش سخت بود كه چند دقيقه قبل اين شهر چه شكلي بوده و حالا چه طوريه!!
ديگه هواپيما ها رفته بودند ... فقط بوي دود بود كه به مشام مي رسيد هر كسي به يك سمت مي دويد ... پدر هم از رفتن هواپيما ها استفاده كرد و خانواده اش رو به خانه برد ... پدر متوجه شد كه تا ان موقع با عرقچين و زير شلواري مي گشته ... يك لباس درست حسابي تنشون كردند ... يك مقدار وسايل ضروري برداشتند و و از خونه زدند بيرون ..هر لحظه احتمال حمله مجدد بود
رفتند تو شهر تا از سلامتي دوستان با خبر بشوند ... همه سالم بودند به جز يك نفر كه به پاش تركش خورده بود
پدر ياد كارخانه قند افتاد ... دود از ان سمت بود ... حتما انجا رو زده بودند
به سرعت به سمت كارخانه رفتند
درسته .. كار خانه رو زده بودند
دود بود و آتش و مردمي كه هر كدام به يك سمتي مي دويدند ... مجروح بود كه بيرون مي آوردند
سرما يه اي كه ويران شده بود
جان هايي كه از دست رفته بود
زن هاي عربي بودند كه صورت هاشون رو خراش داده بودند و هلهله مي كشيدند
حتي درخت هاي اكاليپتوس هم با تكان دادن برگ هاشون نشون مي دادند كه دلشون براي كنده شدن سر نخل ها ي همسايه ريش است
دل پرده هم حوصله لالايي خوندن نداشت
نرگس و مادر اشك مي ريختند ... پدر مضطرب بود و به دنبال اينكه كاري بكند ..براي اهل و عيال خودش ...براي مردم .. .
زن و بچه اش رو يك جاي امن گذاشت و خودش رفت براي كمك ...
نرگس نمي دانست كه پدر كجا رفته ... چرا ان هواپيما هاي سياه اينقدر بد اخلاق بودند
فقط اين رو مي فهميد كه يك عده خرگوشي هاشون رو از دست دادند و خرگوشي هايي مامان هاشون رو و ناله زن هايي رو ميديد كه بيوه شده بودند
http://shera.persianblog.ir/1382/7/
بهش ميگم : تو مگه جيره خوار فضل و كرم آن نيستي؟
++ همينطور نگاهم مي كنه
بهش مي گم : مگه ازت چي خواسته ؟...خودت هم كه مي دوني ....خودت هم كه حرف هاش رو قبول داري .... پس چرا خودت رو دق مي اري تا به حرف هاش گوش بدي
++ يك ذره گوشه چشم هاش رو جمع مي كنه و به پيشونيش خم مي اندازه
بهش مي گم : خوب عزيز دلم , همچين كه خورشيد خانم داره از خواب پا مي شه تو هم بيدار مي شي .....لا اقل با دو بامبي بزن تو سرت وبپر براي وضو گرفتن ... نه اينكه يه 5 دقيقه تو رختخوابت بشيني و بعد هم يه ربع گلاب به روت, تو دستشويي!
اخه بابا من تا كي مي تونم به كنجشك ها بگم كه صدا شون رو درنيارن كه صبح شده !
++ سرش رو مي اندازه پايين ....مي گه : مي زنم تو سرم ولي تو دلم اين كار و مي كنم .
بهش مي گم : خوب معلومه اگر بخواهي هر دفعه بزني تو سرت ؛ چيزي ديگه ازت باقي نمي مونه
++ همين طور كه سرش پايين است اخم مي كنه
بهش مي گم : فدات بشم , من اگر بدونم كه اصلا نمي خواهي بخوني كه ...
ولي تو كه مي خوني ....سر وقت بخون ....ها ؟ چطوره؟ .... آن وقت از اذان صبح تا آخر وقت خيالت راحت است ....شب هم هر وقت خوابت گرفت سرت رو ميذاري ,
مي ري از اين دنيا ان شالله ( به ديدار هفت پادشاه)
++ همون طور كه سرش پايين است تكيه مي ده و پاهاش رو اين طرف و ان طرف مي كنه
بهش مي گم : حالا من كه نمي گم خيلي خودت رو به زحمت بنداز ... ببين همون تو سه وعده بخون ...جدا خوندن هم طلبت ... بابا قبول كه اذان مغرب رو داد سه سوت سه ركعتت كه تمام شد ...تو تا تاره تو اسمون پيدا شده و نشده ....عشا رو هم بزن تو رگ
پس پاشو نازنينم.... الان نمازت رو بخون كه به ساعت 12 نكشه
++ دستش رو مي ذاره پشت سرش و چشم هاش رو ريز مي كنه ...مي گه:
اخر وقت سر خدا خلوت تر مي شه بهتر به حرف هام گوش مي ده
بهش مي گم : نه ديگه ... ببين مثلا يك خوان نعمت پهن كرده باشن ...اول بري سر سفره بشيني بهتره ...بيشتر نعمت گيرت مي اد يا ان موقع كه ديگه دارند بساط عيش و نوش رو جمع مي كنن ؟ .... تازه اگر مي خواهي به قول خودت سر خدا خلوت تر باشه ...كاري نداره كه يه بار هم نصف شب بيدار شو ...
هيچي نمي گه
فقط ...
چشمهاش رو بسته و دست و پاش هم شل شده
بهش مي گم : ...
نه ديگه ...هيچي نمي گم ... فقط تو دلم مي گم انگار از قرار معلوم تا حالا ياسين مي خوندم ... و يه پتو مي كشم روش
هر پرهیزکار گذشته ای دارد
و هر گنهکار آینده ای
پس هیچوقت زود قضاوت نکن

امام حسن عسکری (ع) :
کسى که “پارسایى” خوى او، و “بخشندگى” طبیعت او
و “بردبارى” خصلت او باشد دوستانش بسیار شوند. . .
شهادتش تسلیت، التماس دعا
گلستان شهدای اصفهان همزمان با پیروزی انقلاب اسلامیدر میان تکایای شرقی مجموعه تخت فولاد شکل گرفت . این ارض مقدس که از متبرک ترین نقاط تخت فولاد میباشد مزار دلاور مردانی است که در برابر دشمن متجاوز از خاک ایران اسلامیدفاع کردند.
و این جمله ماندگار پیر و مراد شهیدان انقلاب و دفاع مقدس بر تارک همه گلزارها و گلستانهای شهدا نقش بسته است :
« همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان ، عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود »
و اینجا قطعه شهدای عملیات کربلای ۵ مزار سرداران شهید ردانی پور ، حسین خرازی ، احمد کاظمیو رضا حبیب اللهی است .
من گم نشدهام و جهان بیصاحب نیست و «بودن»، آغاز و انجام دارد و «مقصد» یک واقعیت است و «امید» یک واقعیت است و «ایمان» یک واقعیت است؛ هر چند از قلبها گریخته باشد
کاش میشد و می تونستم این کلمهها را همانجا توی خیابان ولیعصر فریاد بزنم.
(( ماه محرم ماه دگرگونیهای مثبت و تغییره نه ماه تزویر و ریا ! ! ! ))
ممکن است گاهی گریه کنم ولی هیچگاه در تنهایی گریه نمیکنم
خداوند اینجاست
اشکهای مرا پاک می کند...چون...
قلب من خانه ی خداست
ممکن است گاهی بیفتم و بلغزم اما هرگز در سقوط تنها نمی مانم
خداوند هست و مرا بلند می کند... چون...
قلب من خانه ی خداست
شاید گاهی رنج بکشم اما هرگز در این رنج کشیدن تنها نمی مانم
پروردگار مرا از رنجها رها می کند...چون...
قلب من خانه ی خداست
خوشحالم برای اینکه میدانم هرگز تنها نیستم
خداوند همواره با من است...چون...
قلب من خانه ی خداست...
به بهانه ۱۱ دی ماه سالروز ولادت مردی که مردانگی را با نثار شیرین ترین نعمتی که خداوند به او عطا فرمود ، کامل کرد
همان که در روز ولادتش جاودانه شد … فردا روز سبز و روز سرخ “سید مجتبی” است …
تولد: ۱۱ دیماه ۱۳۴۵
مجروحیت شیمیایی: یازده دیماه ۱۳۶۴
ازدواج : دیماه ۱۳۷۰
تولد دخترش زهرا: ۸ دیماه ۱۳۷۱
شهادت: ۱۱ دیماه ۱۳۷۵
مروری بر قوانین ده گانه شهید علمدار
اعتراف نامه – چراغ هدایت
قانون اول: بارالها، اعتراف میکنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.(تاریخ اجراء ۴/۵/۶۹)
قانون دوم: پروردگارا! اعتراف میکنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد باید نماز قضای یک ۲۴ ساعت (۱۷ رکعت) بخوانم .(تاریخ اجراء ۱۱/۵/۶۹)
قانون سوم: خدایا! اعتراف میکنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید ۲۰ ریال صدقه و ۸ رکعت نماز قضا بجا بیاورم.(تاریخ اجراء ۲۶/۵/۶۹)
قانون چهارم: خدایا! اعتراف میکنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم.حداقل در هر هفته باید دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا بیاورم باید بجای هر شب ۵۰ ریال صدقه و۱۱ رکعت تمام را بجا بیاورم .(تاریخ اجراء ۱۶/۶/۶۹)
قانون پنجم: خدایا! اعتراف میکنم از اینکه «خدا میبیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه باید سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد ۴ صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه ۲ حزب قرآن بخوانم.(تاریخ اجراء ۱۳/۷/۶۹)
قانون ششم:حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجدههای نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم، باید به ازای هر صلوات ۱۰ ریال صدقه بدهم و ۱۰۰ صلوات بفرستم.(تاریخ اجراء ۱۸/۸/۶۹)
قانون هفتم: حداقل باید در هر ۲۴ ساعت ۷۰ بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا آورم، در ۲۴ ساعت بعدی باید ۳۰۰ بار استغفار کنم و باز هم ۳۰۰ به ۶۰۰ تبدیل میشود.(تاریخ اجراء ۳۰/۹/۶۹)
قانون هشتم: هر کجا که نماز را تمام میخوانم باید در هفته ۲ روز را روزه بگیرم، بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم در هفته بعد به ازای دو روز ۳ روز و به ازای هر روز ۱۰۰ ریال صدقه باید بپردازم .(تاریخ اجراء ۱۹/۱۱/۶۹)
قانون نهم: در هر روز باید ۵ مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم روز بعد باید ۱۵ مسئله بخوانم .(تاریخ اجراء ۱۴/۱/۷۰)
قانون دهم: در هر ۲۴ ساعت باید ۵ بار تسبیح حضرت زهرا(س) برای نماز یومیه و ۲ بار هم برای نماز قضا بگویم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار ، ۳ مرتبه این عمل را تکرار کنم.(تاریخ اجراء ۱۵/۳/۷۰)
خانوووووووم....شــماره بدم؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود وبه محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند... دردش گفتنی نبود....!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد... دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!
هر وقت اين جمله را مي شنوم خنده ام مي گيرد ...
اگر خارجي ها ز اين استفاده كنند يك چيزي ...خودشون درست كردنش ...خودشون هم بكار مي برند
ولي ما چي ؟ ...مخصوصا ما كه مسلمانيم
مثلا براي شادي روح يك مسلمان ديگه بايد يك دقيقه بايستيم و بر بر نگاهش كنيم ؟
ببينيد من با سكوت مخالف نيستم كه هيچ , كلي هم موافقم
ولي حرف حسابم اين است كه ما مي توانيم براي اداي احترام به يك بزرگي كه حالا از دست رفته , يك آيه قران را با تفكر و تمركز و درحالت ارامش بخونيم
بعد تا شب كه سهله تا يك هفته سكوت اختيار كنيم و به كار هايي كه آن بزروگوار انجام داده و به دنيا و اخرت فكر كنيم
+++
راستي يك چيزي توجه كرديد چقدر ما سكوت را كم داريم !
ممكن محيط اطرلفمون هم از لحاظ آلودگي صوتي شلوغ نباشه ( كه خود اين بعيد است ) ولي تو دل و مغزمون اينقدر جار و جنجال هست كه گاهي از دست خودمون سر درد مي گيريم .
+++
شايد شما هم بعضي از اين افرادي كه يك چيزي از اين عالم دستگيرشون شده را ديده باشيد . وقتي ازشون سوال مي كنيد ؛ سرشون را مي اندازند پايين... چند لحظه ساكت مي شوند و فكر مي كنند.... بعد اروم جوابت رو مي دهند ...آخ آدم كيف مي كند از اين همه آرامش ....حالا ما ها ...هي پر پر مي زنيم ....داد ....قال ...بابا يك ذره آرووووم باش !
+++
اگر آدميزاد بتواند گوش جانش را از صداهاي بي خود و از فكر هاي مشوشي كه روند منطقي ندارند ؛ خالي كند آن وقت است كه صدا هايي را مي تواند بشنود كـــــــه ....!
من از مردمي هستم كه در راه خدا از سرزنش ملامت گران باز نمي ايستند
نشانه هاي انان ؛نشانه درستكاران
و سخنشان سخن درست كرداران
زنده دارن شبند به عبادت
و نشانه هاي روزند به هدايت
چنگ در ريسمان قران زده اند
و سنت خدا و فرستاده او را زنده كرده اند
نه بزرگي مي فروشند و نه برتري جويي دارند
نه خيانت مي كنند و نه تبهكارند
دلهاشان در بهشت است و
تن هاشان را به كار و عبادت وا مي دارند (خطبه 193)
و از او پرسيدند امير مومنان خود را چگونه مي بيني ؟
فرمود :
چگونه بود آن كه در بقايش ناپايدار است و در تندرستي اش بيمار و از آنجا كه در امان است مرگ به سوي وي روان است
كلمات قصار (115)
