مأموریت در بیت المقدس

 

نگاهی به فعالیت و دغدغه های سید ضیاءالدین طباطبایی درباره فلسطین و اتحاد مسلمانان

توجه به مسئله فلسطین و اتحاد مسلمانان در دوران معاصر از جمله عرصه های مورد اتفاق همه نیروهای اجتماعی و سیاسی در ایران بوده است. اگرچه در این زمینه بیشتر اقدامات جریان های اسلامی مورد توجه قرار گرفته اما با بررسی دقیقتر مشخص خواهد شد که این مهم از سوی دیگر جریان ها اعم از جریان های«چپ»، «ملی گرا» و دیگر «نخبگان سیاسی» نیز مورد اقبال بوده است. در این مقاله تلاش های سیدضیاءالدین طباطبایی در این زمینه را مورد بررسی قرار می دهیم. طباطبایی، «روزنامه نگار مشکوک و ماجراجو»، همراه رضاخان در کوتای اسفند 1299، نماینده مجلس و یکی از رجال مرموز تاریخ معاصر ایران معروف به انگلوفیلاست. اقامت وی بین سال های 1310 تا 1322 در فلسطین جزو دوره ای از زندگی اوست که تحلیل های متناقضی را له یا علیه وی ایجاد کرده است. در این مقاله ضمن توجه به این دوره، به دیدگاه ها و عملکرد وی در زمینه بحران فلسطین و اتحاد کشورهای اسلامی نگاه می کنیم. 

دوره جدید زندگی سیدضیاء الدین طباطبایی

سیدضیاء الدین فردای روزی که از منصب رئیس الوزرایی در چهارم خرداد 1300 عزل شد به اروپا رفت. 10 سالی را در آنجا بود تا آنکه به دعوت امین الحسینی مفتی اعظم قدس به کنفرانس اسلامی در این شهر دعوت شد. این دعوت مطلع سکونت طباطبایی تا سال 1322 در فلسطین بود. در این سال های وی چندین بار فلسطین را ترک و در اروپا مستقر شد و دوباره به فلسطین بازگشت.بعد از آن سیدضیاء راهی ایران شد تا در مجلس شورای ملی دوران جدید حیات سیاسی خود را آغاز کند. روایتی از چرایی و  چگونگی حضور وی در فلسطین وجود دارد که سیدضیاء را عاملی از طرف انگلیس برای نفوذ در این کنفرانس و در ادامه زندگی در قدس معرفی می کند. همچنین در این روایت سیدضیاءالدین طباطبایی نقش مهمی در خرید زمین های مسلمانان فلسطین و فروش آن ها به صهیونیست ها ایفا می کند؛ روایتی کلیشه ای، تکراری و تا حدودی غیر مستند از حضور سیدضیاء طباطبایی در فلسطین که توسط نشریات و نیروهای حزب توده و برخی از چپ های ایران در دهه 1320 ایجاد شد. این روایت در همان سال های و همچنین در سال های بعد از سوی دیگر جریان ها حتی جریان های ملی گرا نیز مورد استفاده قرار گرفت. در این مقاله نگارنده دیدگاه مورد اشاره را رد یا قبول نمی کند بلکه از زاویه دیگری به حضور سیدضیاء در فلسطین می پردازد. 

کنفرانس اسلامی در قدس و دعوت از طباطبایی

کنفرانس اسلامی قدس را امین الحسینی مفتی بیت المقدس در حمایت از فلسطین و برای اتحاد جهان اسلام علیه صهیونیسم ایجاد کرد.طباطبایی در سال هایی که در کنفرانس عضویت داشت نماینده دولت ایران نبود.امین الحسین از سیدضیاء الدین به عنوان یکی از رجال سیاسی منطقه دعوت کرد تا در کنفرانس مورد نظر شرکت کند.سیدضیاء الدین در فلسطین عضو کمیته اجرایی کنفرانس اسلامی ورئیس دبیرخانه این کنفرانس شد. کنفرانس در نظر داشت در مقابل قدرت گیری نیروهای صهیونیستی و یهودیان مهاجر در فلسطین، حمایت مسلمانان و کشورهای اسلامی را از مردم مسلمان فلسطین به رخ بکشد و از این طریق جهان را نسبت به بحران ایجاد شده در فلسطین آگاه کند. در این میان نقش سیدضیاء به عنوان دبیر کنگره بسیار حائز اهمیت و مورد توجه است.

 فعالیت های طباطبایی در فلسطین

کنفرانس سراسری اسلامی از هفتم تا هفدهم دسامبر 1931 (15 تا 25 آذر 1310) در قدس برگزار شد و اندیشمندان، سران و رجال کشورهای اسلامی در آن شرکت کردند. در این کنفرانس بحث های زیادی بر سر شیوه های همکاری اسلامی، نشر فرهنگ اسلامی، دفاع از بقاع متبرکه اسلامی، تاسیس دانشگاه اسلامی در بیت المقدس و نظردهی درباره خط آهن حجاز و چاره برای مهاجرت های یهودیان به فلسطین و مقابله با تهاجمات صهیونیست ها به مسلمانان، انجام گرفت. سخنران سوم افتتاحیه کنفرانس سیدضیاء بود که به ایراد سخن درباره ضرورت اتحاد اسلامی در کنار حفظ قومیت هر ملتی نیز تاکید داشت. در این کنگره امین الحسینی به عنوان رئیس و سیدضیاء طباطبایی به عنوان نائب رئیس و رئیس دبیرخانه کنگره منصوب شدند.طباطبایی به عنوان یک سازمان دهنده قابل، به شدت از سوی عده زیادی از نمایندگان تشویق به گردانندگی اداره دائم کنگره شد. وی نیز قبول کرد و سنگینی اداره دائم کنگره به دوش او افتاد.طباطبایی یکی از درخشان ترین و باهوش ترین و پرنشاط ترین شخصیت های کنفرانس بود.

سیدضیاء که قصد ماندن در فلسطین را داشت در راستای اهداف کنفرانس یک دانشگاه اسلامی در قدس راه اندازی کرد. همچنین با تاسیس کمیته های محلی در فلسطین و شعبه های آن در کشورهای اسلامی و دیگر قاره ها و کشورهایی که عرب مهاجر داشتند سعی در انسجام بیشتر ملل مسلمان داشت.در ادامه سیدضیاء که با اصرار امین الحسینی در فلسطین ماند در بیت حانون غزه قطعه زمین بایری خرید و به آباد کردن آن پرداخت. باغات این زمین در قحطی جنگ جهانی دوم غذا و آذوقه کنسول ایران در فلسطین را تامین می کرد. زمینی که بعدا توسط «جمیل زند» و صهیونیست ها به یغما رفت. حسین علا در گزارشی که در اسفند 1310 درباره ملاقاتش با سیدضیاءالدین در ژنو برای وزارت خارجه ایران ارسال کرد اظهار می دارد: سیدضیاء درباره کنگره اسلامی به او گفته بود که در این کنگره به هیچ وجه درباره خلافت صحبت نشد و قصد عمده از تشکیل این کنگره تظاهری بود در مقابل عملیات ملت یهود در بیت المقدس که خود را ذیحق در آن سرزمین می دانند.همچنین عالم بزرگ شیعه در دوره معاصر علامه محمدحسین کاشف الغطاء که در کنفرانس اسلامی نقش جدی داشت اظهار می دارد. تلاش های سیدضیاء در جهت اهداف کنفرانس چنان بود که توجه او را برانگیخت و همنشینی این دو را افزایش دادتا جایی که کاشف الغطاء، او را رفیق خطاب می کند.همچنین کاشف الغطاء در توصیف خود از وی تاکید دارد که: «سیدضیاءالدین طباطبایی نابغه توانمند، به نایب رئیسی کنفرانس انتخاب شد. سیدضیاء در آن کنفرانس و میان آن همه آدم ها برجسته، مانند ستاره صبح می درخشید. گمانم قادر بود هفت زبان سخنرانی کند، ولی غالبا به انگلیسی یا ترکی سخن می گفت. شگفت آور آنکه زبان عربی را خوب نمی دانست، شاید بعد از آن یاد گرفته باشد، زیرا در هوشمندی، زیرکی، گستردگی معلومات و معارف آیتی بود.»

 وحدت در رویکرد طباطبایی پس از ترک فلسطین

سیدضیاء در سال 1322 به ایران بازگشت وتا هنگام مرگ دغدغه ها و فعالیت های خود در حوزه اتحاد اسلامی را حفظ کرد. مسئله فلسطین تنها نمود دیدگاه وحدتی و تقریبی سیدضیاء نیست. وی در این دوره با جریان های نیز دیدارهای گسترده داشت. در تابستان 1332 وی جلسات متعددی را با فدائیان اسلام برگزار کرد. سیدضیاء الدین در اوایل بهمن 1335 در ملاقاتی با وزیر مختار اردن در خانه خود در سعادت آباد تهران درباره مسلمین ازبکستان و تاجیکستان شوروی سخن گفت.طباطبایی همچنین در ادیبهشت 1336 بنا به دعوت ملک سعود پادشاه کشور عربستان سعودی به ریاض مسافرت کرده و مدت دو هفته مهمان آن دولت بود.در دی ماه همین سال نیز از طرف دربار شاهنشاهی ماموریت داشت مذاکرات خصوصی ای را با پادشاه عربستان انجام دهد. در این دوره سفرهای سیدضیاء به عربستان برای وظایفی بود که حکومت به او محول کرده بود. بر همین اساس در تیرگی روابط قدرت با عربستان، روابط سیدضیاء با آن کشور نیز کم رنگ شد. با وجود این ارتباط وی با عربستان صرفا در چارچوب اهداف پهلوی و در جهت مقاصد سیاسی از این نوع نبود. وی در خرداد 1338 برای بحث راجع به کنگره اسلامی به عربستان مسافرت کرد. به عبارت دیگر تلاش در راستای اتحاد کشورهای اسلامی در دستور کار سیدضیاء قرار گرفت. 

طباطبایی در تایید تلاش های شیخ مرتضی رهنما در جهت کمک به مسلمانان الجزایر در دیداری که بین آن ها رخ داد تاکید کرد که  باید روز 27 ماه رمضان را روز الجزایر اعلام کنیم و در این روز در کلیه مجامع و محافل و مساجد برای توفیق مردم الجزایر دعا کنیم و به وسیله مطبوعات هم به دنیا اعلام گردد تا همه متوجه ایران بشوند. با این وضع فرصت گرانبهایی از دست رفته است. در ادامه همین دیدار وقتی که با سخنی از طرفی یکی دیگر از شرکت کنندگان در جلسه مواجه شد که دولت فرانسه از موضع ما رنجیده خاطر خواهد شد. پاسخ داد:به درک که دولت فرانسه از ما برنجد زیرا ما مسلمانیم و بایستی به آن ها کمک کنیم و مدتی در این باره صحبت کرد.سید ضیاءهمچنین وطن پرستی فلسطینیان را می ستود و با مقایسه علقه آن ها به وطنشان در نسبت با مصریان اظهار داشت: انگلیسی ها با هشت هزار نفر مصر را کنترل کرده اند در حالی که با 50 هزار نفر موفق به اداره و کنترل فلسطین نشدند.وی در هر فرصتی جویای وضعیت فلسطین بود.با وجود این سیدضیاء هرگز وجود دولت اسرائیل را انکار نمی کرد و در بحبوحه طرفداری های دائمی که از فلسطینیان و مسئله فلسطین در ایران می شد او موضع مشخصی راجع به اسرائیل داشت.

دلالی سیدضیاء در فلسطین برای صهیونیست ها هنوز یک ادعا است و برای چنین ادعای سند و روایت قابل اعتنایی به دست نیامده است. در مقابل گزارش های متعددی در تلاش وی برای انسجام و اتحاد کشورهای اسلامی در حمایت از فلسطینیان، وجود دارد. در کنار این موضوع، طباطبایی رویکرد خصمانه ای نیز نسبت اسرائیل نداشت. به عبارت دیگر وی به احتمال زیاد قائل به سیاست تشکیل دو دولت در فلسطین بود. از سوی دیگر سیدضیاالدین طباطبایی منافع ایران را در گرو همدلی با کشورهای منطقه می دید و از رهگذر وحدت و تقریب کشورهای اسلامی منافع ایران را می جست.

این مطلب در روزنامه رسالت منتشر شده است. 

فلسطین و یهودیان ایران

«همگرایی» تا «واگرایی» یهودیان ایران نسبت به صهیونیسم

 صهیونیسم و هویت‌بخشی به یهودیان
جریان‌های صهیونیست در نیمه نخست قرن بیستم توانستند خود را نماینده یهودیان معرفی کرده و مهمترین نقش را در سازمان‌دهی گروه‌های یهودی در اروپا، آمریکا و آسیا ایفا کنند. با منسجم کردن یهودیان زمینه‌های مهاجرت آنان به فلسطین ایجاد شد. در این میان تلاش‌های برخی از جریان‌های سنتی یهودی برای آگاهی بخشی نسبت به اهداف صهیونیسم و افشاگری درباره مقاصد و نیات آن‌ها به نتیجه‌ای نرسید. این رقابت یهودیان سنتی و صهیونیست‌ها تا روزگار کنونی نیز ادامه دارد. صهیونیست‌ها به خصوص بعد از تشکیل اسرائیل هواداران خود در میان یهودیان را افزایش دادند. ‌آن‌ها تشکیل اسرائیل را فرصت مناسبی برای جبران سختی‌های قوم یهود در طول تاریخ معرفی کردند. بنابراین صهیونیسم با شعار هویت‌بخشی به یهودیان توانست غالب یهودیان جهان را با دغدغه‌های خود همراه کند و با تأکید بر مسئله هویت‌بخشی یهودیان، گروه‌ها و جریان‌های رقیب را به حاشیه ببرد. بنابراین صهیونیسم با وجود مخالفت‌های جریان‌های سنتی یهودی، انسجام‌بخش یهودیان بود و توانست هویت آن‌ها را در جهان معاصر احیاء کند. 
 مهاجرت به فلسطین و قدرت‌یابی صهیونیسم
فعالیت‌های آژانش یهود و دیگر تشکیلات صهیونیستی در ایران، با روی کار آمدن حکومت پهلوی در ایران همزمان شد. در گام نخست مهاجرت یهودیان در دستور کار قرار گرفت. به شیوه‌های مرموزی یهودیان ایران و عراق جهت مهاجرت به فلسطین اقناع بلکه مرعوب شدند. در چنین شرایطی آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری، مؤسس حوزه علمیه قم نسبت به چنین وضعیتی موضع گرفت و از رضاشاه خواست که مانع از این کار شده و از مسلمانان فلسطین حمایت کند. روند مهاجرت یهودیان به فلسطین حتی پس از تشکیل اسرائیل نیز ادامه داشت. در ادامه جنگ‌های اعراب و اسرائیل نتیجه‌ای جز افزایش قدرت صهیونیسم نداشت. این امر، تداوم و تکرار یک تراژدی را به همراه داشت؛ حمله و تجاوز به حریم مسلمانان فلسطین و آوارگی ایشان. مبارزان فلسطینی نیز مقاومت را در رأس راهبرد خود برای مقابله با رژیم صهیونیستی قرار دادند. البته در این میان جریان‌هایی که به سمت سازش تمایل داشتند همواره وجود داشتند. در این معرکه ستیز و سازش صهیونیست‌ها به تحقق اهداف خود می‌اندیشیدند. 
 رژیم پهلوی، اسرائیل و یهودیان ایران
دو دهه واپسین حکومت پهلوی وضعیت ویژه‌ای را میان یهودیان ایران و اسرائیل ایجاد کرد. روابط ایران و اسرائیل در دوران پهلوی، پر از پنهانکاری‌های سیاسی و ظاهرسازی‌های فریبنده بود. این روابط سطح سیاسی، اقتصادی، نظامی و امنیتی داشت. ارتباط آشکار با اسرائیل، موضع‌گیری شخصیت‌های سیاسی دینی و سیاسی و توده مردم را به دنبال داشت. بنابراین، این ارتباط همواره در لایه‌ای از ابهام و کتمان قرار داشت. نفوذ اسرائیل در ساختارهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور و رابطه عمیق دولتمردان و رجال ایرانی با اسرائیل، «پهلوی» و «اسرائیل» را به دو همراه و همدل در جبهه سیاسی منطقه بدل کرد. یهودیان ایران نیز در این معرکه تأثیرگذار بودند. مهاجرت یهودیان ایران به فلسطین همچنان صورت می‌گرفت. از سال 1347 با کمک چند نفر از کلیمیان ایران تشکیلاتی برای کمک های مالی به اسرائیل به نام «مگبیت»mag bit  در تهران به وجود آمد و برای جمع آوری کمک‌های مالی به افراد سرشناس مراجعه کردند. برای اجرای این هدف حتی در کنیسه‌های تهران و شهرستان‌ها به طور آشکار اقدام به جمع آوری وجوه کردند. حمایت‌های معنوی یهودیان ایران از اسرائیل نیز تبلیغ می‌شد. 
 محور مقاومت
 از سوی دیگر نیروهای مقاومت در ایران(روحانیت و جریان‌های مخالف رژیم پهلوی) در کنار مبارزه با رژیم پهلوی، رویکردهای خصمانه‌ای نیز علیه اسرائیل داشتند. در همین راستا آن‌ها توانستند تعامل سازنده‌ای با مبارزین فلسطینی برقرار کنند و در عمل منطقه به دو جبهه اسرائیل-پهلوی و نیروهای مقاومت علیه آن‌ها بدل شده بود. جبهه پهلوی-اسرائیل تحت تأثیر آمریکا بود و به نوعی نیروی آن محسوب می‌شد و جبهه مقاومت با تنوع جریان‌های اسلامی و مارکسیستی و سوسیالیستی، به مرور به سمت انسجام و تأثیرگذاری عمومی و اجتماعی پیش می‌رفت. 
 وضعیت یهودیان ایران در بحران ملی و منطقه‌ای
یهودیان ایران که رابطه عمیقی با اسرائیل داشتند، به دلیل همدلی با اسرائیل همواره از سوی ایرانیان مسلمان در مظان اتهام بودند. این در حالی بود که در میان یهودیان ایران نیز در همدلی و همسویی با اسرائیل اشتراک عقیده وجود نداشت. گروهی از میان یهودیان ایران که بعدها شکل منسجم تری به خود گرفتند به نام «جامعه روشنفکران یهودی ایران» در رد اتهامات و ابهامات درباره ارتباط جامعه کلیمیان ایران با سفارت اسرائیل در تهران تلاش کرد و بعداً با انتشار نشریه «تموز» مشی خود مبنی بر تفاوت و تضاد مشی یهودیان ایران و اسرائیل را نشان دادند. این جریان در روزهای بعد از انقلاب اسلامی این وجه از هویت خود را برجسته کردند و نشریه تموز در نخستین شماره خود در سوم تیرماه 1358 حمله شدیدی به اسرائیل و روزنامه کیهان  داشت؛ چراکه آن‌ها سعی در جلوه دادن همراهی یهودیان ایران با اسرائیل داشتند.
 امام خمینی(ره)؛ تفکیک میان یهودیان و صهیونیست‌ها 
در کنار این ستیز و منازعه فرهنگی و سیاسی، امام خمینی(ره) با تأکید بر تفاوت یهودیان ایران و صهیونیست‌ها بر این مسئله تاکید داشت که راه و رسم و سرنوشت یهودیان ایران با صهیونیسم یکی نیست و اساساً این دو مقوله متفاوت است. ایشان ضمن حمله شدید نسبت به اسرائیل، یهودیان و دیگر اهل کتاب در ایران را در پناه اسلام دانستند. چنین رویکردی توسط امام خمینی(ره) و علمای شیعه سابقه داشت. امام خمینی(ره) حتی یهودیان ایرانی مهاجر در اسرائیل را تحت ستم دانست و ابراز امیدواری کرد که هرچه روزتر آن‌ها به وطن برگردند.
  تضاد میان سیاست و دیاسپورای فرهنگی
انجمن‌های یهودی ایران به شیوه‌های مختلفی تفاوت بلکه تضاد ایده و عقیده خود و صهیونیسم را نشان دادند. با وجود این یهودیان ایران به دلیل علقه‌های خانوادگی با بستگان خود در فلسطین و همچنین بنا به رویکردهای دیاسپورایی همواره فلسطین را سرزمین موعود می‌دانند. به عبارت دیگر اگرچه یهودیان ایران خاصه جریان روشنفکر آن سعی در بیان تفاوت و تضاد یهود و صهیونیسم دارند و در ایران این امر را هارون یشایایی گسترش داد همچنین علمای شیعه بر این امر صحه گذاشتند اما به واقع کلیمیان و اساساً غالب یهودیان از هویت‌یابی‌ای که اسرائیل برای یهودیان ایجاد کرد خرسند اند. مشکل یهودیان روشنفکر و یهودیان ایران نه با اساس تشکیل اسرائیل که با جنایات آن در فلسطین است. آن‌ها ضمن همدلی با تشکیل اسرائیل نسبت به جنایات آن رژیم مسئله دارند. در واقع آنچه برای یهودیان ایران مسئله بود نه اسرائیل به مثابه یک رژیم بلکه سیاست‌های خصمانه و ضدنژادی آن علیه مسلمانان است. 
 نتیجه
یهودیان ایران اگرچه  با مهاجرت  به فلسطین و در ادامه مراودات مالی، سیاسی و فرهنگی با صهیونیست‌ها و دربار پهلوی در تشکیل اسرائیل و گسترش نفوذ آن نقش داشتند اما در ادامه و با تخاصم شدیدی که اسرائیل در فلسطین و در منطقه ایجاد کرد این ارتباط دچار خدشه شد. با وجود این یهودیان ایران مانند سایر یهودیان جهان در کنار تقابل با سیاست‌های خصمانه اسرائیل علیه مسلمانان نگاه همدلانه‌ای نسبت به اسرائیل به عنوان دولتی یهودی داشته اند. آن‌ها اسرائیل و صهیونیسم را اگرچه نقد و طرد می‌کنند اما از آن روی که برای ایشان هویت‌بخش بوده نفی نمی‌کنند. در چنین وضعیتی علمای شیعه به خصوص امام خمینی(ره) با تاکید بر تفاوت میان یهود و صهیونیسم بر رابطه مسالمت‌آمیز مسلمانان و یهودیان تاکید داشتند و از این طریق سعی در ایجاد شکاف و به رسمیت شناختن تفاوت یهودیان و صهیونیست‌ها داشتند. 

اين يادداشت در روزنامه رسالت منتشر شده است. 

نقد رويكرد امين الحسيني در بحران فلسطين

مسئله فلسطین تاریخ معاصر جهان اسلام را دگرگون کرده است. اگرچه کشورهای اسلامی به اهمیت این موضوع توجه دارند اما در عمل اهتمامی جدی از سوی رهبران جهان عرب و اسلام در حمایت از مقاومت مردم فلسطین صورت نمی‌گیرد.  بخشی از این ملال سیاسی ناشی ارتباطات پشت پرده اعراب با آمریکا و اسرائیل است. آن‌ها به دلیل منافع مشترکی که بین خود و استکبار و اسرائیل تعریف کرده‌اند تشکیل جبهه «غربی عربی عبری» را بر «جبهه مقاومت» ترجیح داده و فلسطین را قربانی منافع خودکرده‌اند. در این میان اما بخش مهمی از این غفلت تاریخی درباره فلسطین ناشی از فراموشی سیره نخبگان جهان عرب و شخصیت‌های تقریبی و وحدت‌بخش جهان اسلام است. در روزگاری که حتی برخی از جنبش‌های فلسطینی بر اختلافات بین خود و دیگر نیروهای مقاومت تأکیددارند توجه به سیره و عملکرد این نخبگان می‌تواند در حل مسائل کنونی رهگشا باشد. حاج‌امین الحسینی ازجمله شخصیت‌هایی است که مطالعه و بررسی عملکرد او در این مسئله مهم است. الحسینی در این مسیر ابزار «مدارا» تا راهبرد «مقاومت» را آزمود و سرانجام تنها راه بحران فلسطین را در عدم اعتماد به انگلستان و تأکید اتحاد مسلمین و مقاومت دید. او در جهت اهداف خود به خطه‌های مختلف جهان اسلام سفر کرد تا جایی که به «مهاجر قرن بیستم» لقب گرفت.  
 امین الحسینی مفتی فلسطینی
محمدامین بن محمدطاهر معروف به امین الحسینی(۱۳۹۴-۱۳۱۱ق/ ۱۹۷۴-۱۸۹۳م) مفتی فلسطینی و از نخستین رهبران جنبش فلسطینیان بر ضد سلطه انگلیس و صهیونیسم است. وی در قدس زاده شد و تحصیلات مقدماتی و زبان فرانسه و علوم دینی را در مدارس قدس و قاهره طی کرد.  او در کنار این دانش، علوم نظامی را نزد ترک‌ها فراگرفت و مدتی نیز در جنگ عثمانی‌ها با اروپا مشارکت داشت. وی توانست بین علوم اسلامی، دانش سیاسی و علوم نظامی تلفیقی ایجاد کند و در راستای اهداف خود از آن بهره بگیرد.  الحسینی در قاهره با اندیشه‌های سیدجمال‌الدین اسدآبادی و شیخ محمد عبده آشنا شد و تحت تأثیر آن‌ها قرار گرفت. سال‌های رشد و شکل‌گیری شخصیت علمی و سیاسی امین‌ الحسینی با جنگ جهانی اول و تسلط انگلیس بر فلسطین مصادف شد. در همین سال‌ها به نیروهای مقاومت مسلحانه پیوست و نخستین بار در میان رهبران فلسطینی سر برآورد. 
 اتحاد راهبرد حاجی‌امین ‌الحسینی
حاجی‌امین نیک دانسته بود اولین گام در مبارزه انسجام و وحدت است. بنابراین با تشکیل کلوب عربی(النادی العربی) نخستین سازمان سیاسی فلسطینی‌ها را رقم زد که دغدغه اتحاد با سوری‌ها را نیز داشت.  در ادامه وی که یکپارچگی مسلمانان فلسطینی را در مقابل صهیونیست‌ها و نیروهای انگلیسی کافی ندانست دایره اتحاد و وحدت نیروهای اجتماعی را وسیع‌تر کرد. بنابراین به سراغ مسیحیان رفت و پس از بیانیه بالفور  که در حکم اعلام جنگ با فلسطینیان بود با تأسیس الجمعیه الاسلامیه المسیحیه درصدد برآمد با مسیحیان علیه صهیونیسم به‌اتفاق مشترکی برسد. امین در قیام سال ۱۳۳۸ق/ ۱۹۲۰م که به انقلاب اول فلسطین شهرت دارد نقش برجسته‌ای در سازماندهی عمومی و ایجاد ارتباط با جهان اسلام ایفا کرد. 
    مدارا و اعتماد به انگلستان 
انگلیس و صهیونیست‌ها در بزنگاه‌های مختلف با ایجاد رقابت و یا توجه سیاسی به شخصیت‌های فلسطینی توازن سیاسی فلسطین را به نفع خود رقم می‌زدند. درواقع بریتانیا با این رقابت‌‌های کاذب مانع از رویکرد خصمانه فلسطینی‌ها علیه اشغالگران می‌شد. بنابراین صهیونیست‌ها از قیمومیت انگلستان بر فلسطین بهره بردند و با حمایت‌های شبکه‌ها و سرویس‌های سلطنتی بریتانیا مهاجرت گسترده یهودیان به فلسطین را ساماندهی کردند. به‌عبارت‌دیگر برای بریتانیا و صهیونیست‌ها مسئله اصلی مهاجرت یهودیان به فلسطین بود و هر چه به این مهم کمک می‌کرد مهم تلقی می‌شد. آن‌ها که تأثیرگذاری الحسینی را در سیاست و جامعه فلسطینی دیدند و نتوانستند علیه اقدامات او در مبارزه تأثیرگذار باشند، سعی کردند او را جذب کنند و با چنین سیاستی حداقل از تهدید منافعشان بکاهند. بنابراین در سال ۱۹۲۲ که مجلس اعلای اسلامی فلسطین تأسیس شد، حاج‌امین الحسینی ریاست آن را بر عهده گرفت. او اداره امور اوقاف فلسطین را نیز بر عهده گرفت. به‌عبارت‌دیگر درزمانی که با ادامه فعالیت نیروهای مقاومت فلسطینی، اشغالگری انگلستان و مهاجرت صهیونیست‌ها می‌توانست در نطفه خفه شود و مانع از رسیدن آن‌ها به مقاصدشان شد، الحسینی درگیر مناسبات بوروکراتیک مجلس اعلای اسلامی و امور اوقاف فلسطین شد. الحسینی با اجازه نیروهای بیگانه به قدرتمندترین مرد فلسطین تبدیل‌شده بود. در عوض او نیز تا حدودی به آن‌ها اعتماد کرده بود که مطالبات عمومی مردم را به‌صورت سیاسی و از طریق انگلستان پیگیری کند اما در عمل بهترین فرصت برای نجات قدس و فلسطین از دست رفت. این روند ادامه داشت تا آنکه حوادث منتهی به سال ۱۹۲۹ رخ داد. 
  مقاومت تنها راه آزادی 
 امین‌الحسینی که حالا متوجه سیاست و راهبرد انگلستان در فلسطین شده بود فرصت را برای عمده کردن مسئله فلسطین برای جهان اسلام مهیا دید. او در سال ۱۹۳۱ کنفرانس جهانی اسلامی را باهدف وحدت ملل اسلامی در قدس برگزار کرد. همچنین در شورش سال ۱۹۳۴ و قیام عزالدین قسام در سال۱۹۳۵ دخالت کرد. به‌عبارت‌دیگر امین ‌الحسینی اگرچه دیر اما درک کرده بود صرف اقدام سیاسی برای رهایی فلسطین کارگر نخواهد بود. بنابراین رویکرد مقاومت را از سرگرفت. تکاپوهای سیاسی، عقیدتی و نظامی او و تلاش برای اتحاد گروه‌های فلسطینی در مقاومت علیه اشغالگران انگلیسی و صهیونیست، منجر شد بریتانیا او را تحت تعقیب قرار دهد. امین الحسینی در آثاری که بعدها منتشر کرد رویکرد انگلیسی‌ها در قبال فلسطین را ریشه‌شناسی کرد و متوجه شد که اساساً مسئله بیش از آنکه سیاسی باشد عقیدتی و مذهبی بوده است اما دیگر فرصت گذشته بود. 
  هجرت به عراق 
با آغاز جنگ جهانی دوم فشار به گروه‌های مقاومت فلسطینی و حاج‌امین‌الحسینی افزایش یافت تاجایی که او مجبور شد مخفیانه به لبنان و در ادامه به عراق بگریزد. رشیدعالی گیلانی که به‌تازگی جنبشی را در عراق راهبری می‌کرد از ورود امین الحسینی استقبال کرد. الحسینی به همراه تعدادی از گروه‌های فلسطینی وارد عراق شدند. بغداد به مرکز فعالیت‌های نیروهای مقاومت فلسطین تبدیل شد. امین‌الحسینی در عراق توانست حزب امت را تشکیل دهد که هدف آن استقلال کشورهای اسلامی از یوغ استعمار و وحدت بین آن‌ها بود.  با اتحاد نیروهای ضد انگلیسی در عراق به رهبری امین‌الحسینی انگلیس فشار بر نیروهای مقاومت را بیش‌ازپیش افزایش داد. این دولت استعماری توانست با جذب نوری سعید به جریان حامی متفقین در صف نیروهای مقاومت رخنه ایجاد کند. در این میان امین‌الحسینی و رشیدعالی که قدرت خود را برای مقابله با انگلیس محدود دیدند  به دول محور خاصه آلمان متمایل شدند. به‌عبارت‌دیگر منازعه جهانی در جهان اسلام نیز بازتولید شد. به این نحو که گروهی به متفقین و گروهی نیز به دول محور متوسل شدند. در ادامه شکست قیام رشیدعالی گیلانی در عراق منجر به کوچ جریان مقاومت از عراق شد. آن‌ها در اواخر بهار ۱۳۲۰ به ایران گریختند. 
  امین الحسینی در ایران
منازعه و رقابت آلمان و انگلستان در خاورمیانه اگرچه به‌شدت رویارویی نظامی این دو کشور در اروپا نبود اما این رقابت برای این آن‌ها اهمیتی کمتر از آن نبرد نداشت. انگلیس که از سال‌های دور در این منطقه نفوذ داشت توانست رقیب را در عراق شکست دهد. آخرین مرحله این تخاصم در ایران بود. ایران به معرکه جاسوس‌های دول محور و متفقین تبدیل‌شده بود. حاج‌امین الحسینی و رشیدعالی گیلانی بعد از شکست در عراق راهی ایران شدند. الحسینی در ایران ازیک‌طرف درصدد ارتباط با آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی بود. وی از قبل مکاتباتی با کاشانی انجام داده و از رویکردهای تقریبی و وحدتی او آشنا بود. الحسینی از سویی نیز دلخوش به یاری نیروهای متمایل به آلمان میان رجال ایرانی بود. محل اقامت حاج‌امین منزل فطن‌السلطنه مجد نماینده رودبار در مجلس شورای ملی بود. وقتی ایران موردحمله متفقین قرار گرفت از سوی فضل‌الله زاهدی مخفی شد تا آنکه از مرز عبور داده شد و به ترکیه رفت.  امین‌الحسینی همچنین دوست فرانتس مایر مأمور سازمان اطلاعات و امنیت آلمان موسوم به «اس.د» در ایران بود. وی در نامه‌های خود به مایر از نفوذ و اهمیت کاشانی در جامعه ایران یادکرده بود. الحسینی نامه را به مایر داده بود. مایر که بازداشت شد این نامه به اتهامی علیه کاشانی تبدیل شد. کاشانی بازداشت شد اما نیروهای متفقین نتوانستند به الحسینی دست یابند. او به سفارت ژاپن و بعد به سفارت ایتالیا رفت و سپس با لطایف‌الحیلی از ایران گریخت.  وی از راه ترکیه راهی اروپا شد و توانست رهبران ایتالیا و آلمان دیدار کند. در این ارتباطات او توانست حمایت‌های دولت‌‌های محور را در حمایت و آموزش نیروهای اسلامی مغربی، بوسنیایی و فلسطینی را جلب کند. در پایان جنگ و با اشغال آلمان امین‌الحسینی نیز اسیر شد. وی در رقابت بین نیروهای فرانسوی و انگلیسی از سوءقصد صهیونیست‌ها گریخت و به مصر رفت. با تشکیل حکومت اسرائیل تلاش‌های امین‌الحسینی نیز برای مقابله با صهیونیست‌ها افزایش یافت. او مجدد به سراغ مسیحیان نیز رفت و با تأسیس جمعیت اسلامی-مسیحی سعی در اتحاد آ‌ن‌ها علیه صهیونیست‌ها داشت. تلاش‌های امین‌الحسینی صرفا از طرف صهیونیست‌ها مورد تخطئه نبود. جریان‌های چپ‌گرای فلسطینی نیز او را مرتجع می‌دانستند و با او همکاری نمی‌کردند.
در این دوره نیز رویکرد الحسینی در نشان دادن تمایلش به آلمان‌ها و قرار داده جبهه اسلامی در طرف دول محور خطایی استراتژیک بوده است. نازی‌ها در حمایت از جبهه اسلامی گامی برنداشتند و صرفا به چند تبلیغ صوری در حمایت از اسلام و کشورهای اسلامی اکتفا کردند.  قرار گرفتن این جبهه اسلام در جبهه نازی‌های در عمل جریان سوم به اتحاد اسلامی را در طرف بازنده جنگ قرارداد و در عمل توجیه متفقین برای اعمال هزینه‌بر کشورهای اسلامی را موجه جلوه داد. درحالی‌که اگر عملکرد حاج‌امین الحسینی در این دوره در فعالیت‌های سیاسی متوقف می‌ماند یا آنکه فعالیت‌های نظامی و مقاومت‌های سخت تحت فرمان‌ او به مرز‌ها و خاک فلسطین محدود می‌شد از آن روی که بریتانیا نمی‌توانست جبهه جدیدی را پوشش دهد احتمالا نتیجه بهتر در آزادی قدس کسب می‌شد. سیاست انگلیس در این دوره در قبال اعراب مشغولیت ‌‌آن‌ها به اتحادیه و انجمن‌های سیاسی بود تا از مسئله فلسطین را مسکوت بگذارد. 
 حاصل سخن 
عملکرد حاج‌امین الحسین از جهت وحدت‌بخشی و تحقق اتحاد مسلمین در برابر استعمار بریتانیا مهم است. با موجود این برخی از خطاهای راهبردی او خاصه در اعتماد به انگلیسی‌ها در سال‌های اول بحران حائز اهمیت است. وی در برخی از مقاطع به میانجیگری انگلستان در معرکه مسلمانان و یهودیان امیدوار بود. به‌بیان‌دیگر امین الحسینی در وضعیتی به بریتانیا امید داشت که با حمایت‌های آشکار و پنهان دولت و نیروهای تحت فرمان دولت انگلستان، صهیونیست‌ها فرصت رخنه و نفوذ و تسلط بر فلسطین را پیدا کردند. 
در نخستین سال‌های مقاومت فلسطینیان در برابر انگلیسی‌ها، الحسینی با اعتماد بی‌جا نسبت به دولتمردان بریتانیایی، بخش عظیمی از توان نیروهای مقاومت را از بین برد. به‌عبارت‌دیگر در نخستین‌ سال‌های اشغال مقابله با این کشور استعماری می‌توانست بهتر و دقیق‌تر صورت گیرد. اما انگلیسی‌ها با مسئولیت دادن به الحسینی و اجازه بازیگری به او در حوزه سیاسی در عمل از توان نظامی و مقاومت نیروهای فلسطینی را کاستند. سال‌هایی که الحسینی در پی مطالبات مردم فلسطین به روش دلخواه انگلیسی‌ها بود صهیونیست‌ها از مناطق مختلف مهاجر وارد فلسطین می‌کردند و زمین‌های زراعی مسلمانان را تصاحب  می‌کردند. 
بر رویکرد تقریبی و وحدتی الحسینی باوجود ضرورت آن در روزگار وقت چند نقد دیگر وارد است. الحسینی چه زمانی که در پی تحقق مطالبات مردم فلسطین امیدوار به مذاکره با انگلستان بود و چه زمانی که با توسل به آلمان هیتلری درصدد مقابله با بریتانیا بود اشتباه کرد. وی به‌جای این فرصت سوزی‌ها اگر مقاومت مسلحانه فلسطینیان در مقابله با بریتانیایی‌ها و صهیونیست‌ها در همان سال‌ها ابتدایی بحران را دنبال کرده بود نتیجه‌ای بهتر می‌یافت. در سال‌های جنگ جهانی دوم نیز مشغولیت انگلستان در جبهه‌های متعدد باعث شده بود تمرکز آن کشور بر فلسطین کاهش یابد اما الحسینی به‌جای تمرکز قوا در مرز‌های فلسطین وارد بازی نازی‌ها شد تا در راهبرد آن‌ها ایفای نقش کند. الحسینی وقتی فرصت کار نظامی داشت به فعالیت سیاسی روی آورد و زمانی که می‌توانست عمل سیاسی گسترده انجام دهد و توان نظامی خود را در فلسطین متمرکز کند به سمت آلمان پیش رفت.

اين مطلب در روزنامه رسالت منتشر شده است

علیه خشونت همدل با تجاوز

 تأملی در مواجهه یهودیان روشنفکر ایرانی با بحران فلسطین در نخستین سال‌های انقلاب اسلامی

چهارم دی‌ماه ۱۳۵۷ اعلامیه‌ای از سوی روشنفکران یهودی ایران منتشر شد که ضمن همدلی با نیروهای انقلابی ایران، علیه صهیونیسم اعلام موضع کرده بود.  اعلامیه موردنظر نخستین نمود تشکلی بود که در ادامه با عنوان «جامعه روشنفکران کلیمی ایران» سعی در سامان‌دهی رابطه یهودیان ایران و انقلاب اسلامی را داشت. آن جمعیت توانست نخستین نشریه یهودیان ایران در عصر انقلاب اسلامی را با عنوان «تموز»  منتشر کند. انتشار این نشریه ۱۲ سال ادامه یافت. گروه تحریریه تموز عبارت بود از : هارون یشایایی(سردبیر)، هوشنگ کرمیلی(صاحب‌امتیاز)، نیره حبرون و دیگران. یکی از موارد جنجالی این نشریه و جامعه روشنفکران یهودی در همان شماره دوم تموز رخ داد و آن اعلام حمایت نشریه از محمدرضا سعادتی و محکومیت بازداشت او بود. سعادتی به جرم جاسوسی برای شوروی دستگیرشده بود. 
 اعتراض به بازداشت محمدرضا سعادتی
«بازداشت محمدرضا سعادتی عضو سازمان مجاهدین خلق ایران یک‌بار دیگر نشان داد که دشمنان انقلاب ایران به‌آسانی حاضر نخواهند بود از توطئه‌های خود دست‌بردارند، توطئه‌ای که علیه سازمان مجاهدین خلق ایران این پیشتازان دلیر انقلاب ایران سازمان‌یافته است محکوم‌به شکست می‌باشد. 
ما خواستاریم محمدرضا سعادتی هر چه زودتر آزاد شود و نفاق افکنی بین نیروهای انقلاب متوقف گردد و توطئه‌هایی که متوجه سازمان مجاهدین خلق است برملا گردد تا انقلاب ایران بتواند راه خود را بر محو کامل امپریالیسم و استبداد ادامه دهد».
 جامعه روشنفکران یهودی ایران تموز در شماره‌ای دیگر همدلی خود با این سازمان تروریستی را نشان داد. 
 روشنفکران یهودی و مسئله فلسطین
یهودیان ایران از بدو شکل‌گیری اسرائیل و حتی قبل از آن مراوداتی با صهیونیست‌ها داشتند. باوجوداین همواره در تعامل با اسرائیل بین ‌آ‌ن‌ها اختلاف بود. اسرائیل ازیک‌طرف به یهودیان هویت و شخصیت داده بود و از سوی دیگر با جنایات خود در فلسطین باعث نفرت عموم از یهودیان بود. با رخداد انقلاب اسلامی و موضع شفاف و صریح انقلاب اسلامی در قبال مسئله فلسطین، یهودیان ایران خاصه جریان موسوم به جامعه روشنفکران یهودی ایران مواضعی همدل با گفتمان رسمی در قبال بحران فلسطین اخذ کردند. با این تفاوت که به موجودیت اسرائیل و اهمیت این رژیم برای یهودیان تأکید داشتند. مهم‌ترین نقد روشنفکران یهودی ایران در دهه ۱۳۶۰ به رژیم صهیونیستی معطوف به جنگ‌طلبی و خشونت کاربردی نیروهای نظامی آن علیه مسلمانان بود. نویسندگان تموز در شماره سیزدهم این نشریه اظهار می‌دارند: علیرغم تمایل مردم عادی اسرائیل به صلح و آرامش متأسفانه در طی این سی‌ویک سال که از پیدایش این کشور می‌گذرد جنگ با همسایگان و فلسطینی‌ها همیشه کلیه مسائل زندگی مردم را تحت‌الشعاع قرار داده  و دولت‌هایی که بر سرکار آمده‌اند بدون استثناء به این وضع جنگ دامن زده‌اند و با پیروی از یک سیاست تجاوزکارانه نسبت به همسایگان، جوانان را به میدان‌های جنگی برای تأمین منافع خود و پایگاهی برای دیگران کشانده‌اند. آنچه در رویکرد تموز و جمعیت روشنفکران یهودی ایران نمایان است طرد و رد خشونت اسرائیل در قبال مسلمانان است. آن‌ها همواره این خشونت را رد می‌کنند چراکه در گام نخست «مردم اسرائیل» از این خشونت آسیب می‌بینند. هیچ‌گاه چگونگی تشکیل این رژیم موردنقد قرار نمی‌گیرد بلکه شیوه‌های سیاست‌ورزی و اعمال خشونت آن رد می‌شود. 
 توجه به مشکلات و مسائل یهودیان ایرانی ساکن فلسطین
تشکل موردنظر بخش دیگری از علایق و مطالبات در حوزه فلسطین را با مسائل ایرانیان یهودی ساکن در فلسطین اختصساص داده است. نویسنده‌ای به نام محبان در مطلبی با عنوان «مشکل ایرانیان» این مهم را موردتوجه قرار داده است: «فریاد نارضایتی‌های یهودیان ایران از دولت اسرائیل به آسمان می‌رسد. چراکه حقوق حقه یهودیان ایران با تبانی اسرائیل و شاه خائن پایمال گردیده است.»  در همین مطلب، نویسنده ادامه می‌دهد: از بدو تأسیس اسرائیل عده‌ای مهاجر ایرانی بنام(عوله) به اسرائیل رفته‌اند و اسرائیل آن‌ها را به کارگری و استثمار خود درآورده است. طبق قانون اسرائیل مهاجر ایرانی حق بازگشت به ایران و زادگاه خود را ندارد. چنانچه یک مهاجر بخواهد به ایران برگردد، حتی یک هفته یا یک روز خود را در ایران بگذراند، رژیم او را وادار و مجبور می‌کند که اول ترک تابعیت از ایران نموده آن‌وقت برای یک ماه به ایران بیاید و پس‌ازآن مانند اسیر مراجعت به اسرائیل کند. اگر چنین نکند بازگشت به ایران جزو محالات خواهد بود. اجرای این قانون کذایی دولت اسرائیل، زنجیرهای اسارت را به‌پای مهاجرین یهود ایرانی بسته که حق گریز نداشته باشند.  تصویری که رسانه‌های وقت از مراودات عمیق پهلوی، یهودیان و اسرائیل ترسیم می‌کردند. تشکل‌های یهودی را وادار می‌کرد تا ضمن شکستن این کلیشه، برظلم‌های روا شده بر یهودیان توسط اسرائیل و رژیم پهلوی تأکید کنند. در همین ماجرای سلب تابعیت از یهودیان ایران، جامعه روشنفکران یهود به‌شدت بر نقش دولت پهلوی بر همکاری با اسرائیل در این زمینه تأکید می‌کرد و از این طریق سعی در ترسیم تصویری متفاوت از یهودیان ایران در ارتباط با اسرائیل و پهلوی بود. 
 معرفی لایه‌های پنهان صهیونیسم
روشنفکران یهودی ایران به‌شدت بین یهودیان و صهیونیست‌ها تفاوت بلکه تضاد قائل بودند. آن‌ها سعی کردند در سلسله یادداشتی با عنوان «صهیونیسم در تئوری و در عمل» در نشریه تموز این مهم را موردتوجه قرار دهند.  تبرّی از صهیونیسم هرگونه نسبتی بین یهودیان ایران و اسرائیل را از بین می‌برد و از این طریق بخش زیادی از پرسش‌های مطرح در نسبت بین یهودیان ایران و اسرائیل پاسخ داده می‌شد. همچنین نویسندگان تموز در بررسی ریشه‌های تاریخی صهیونیسم، بین این جنبش شبه‌یهودی و نازیسم پیوند ایجاد کردند. نویسندگان تموز ابراز داشتند  تأکید نازی‌ها و صهیونیست‌ها بر الهایت نژادی و رهایی یک نژاد خاص، ناشی از پیوندهای سیاسی و فکری این دو دارد.  آن‌ها حتی گزارشی از همکاری نازی‌ها و صهیونیست‌ها ارائه کردند و تعدادی از افراد صهیونیست که با نازی‌ها همکاری داشتند را برمی‌شمردند.  
نازی‌ها اکنون نیز جزو منفورترین گروه‌های اجتماعی هستند. نفی این گروه پیش از آنکه خدشه‌ای به نازی‌ها یا صهیونیست‌ها وارد کند، تصویری ضدخشونت از گوینده آن و ابراز کننده آن ترسیم می‌کنند. یهودیان روشنفکر سعی کردند با برقراری نسبت جنایات‌ مختلف به صهیونیسم دامن خود را از جنایت‌های صورت گرفته پاک کنند. در این تصویر همه جنایات صورت گرفته توسط اسرائیل بر عهده صهیونیست است و آن‌ها همان نازی‌های روزگار جدیدند و هیچ نسبتی با یهودیان ندارند. 
 راه‌حل پیشنهادی یهودیان روشنفکر برای بحران فلسطین
روشنفکران یهودی ایران اگرچه خود را ضد صهیونیسم معرفی کردند و با همدلی با انقلاب ایران و مسلمانان فلسطین، جنایت‌های اسرائیل علیه آنان را محکوم کردند اما پیشنهاد آن‌ها برای بحران فلسطین چیزی متضاد با رویه و رویکرد اسرائیل نبود. نشریه تموز  با درج مطلبی از یشعیاهو لایبویج با عنوان «یهودیت یک سیستم قدرت نیست» دیدگاه جریان روشنفکری یهود در قبال مسئله فلسطین را ابراز می‌دارد: اینکه در مسئله فوق فقط یک‌راه حل وجود دارد: «یا جنگ دائمی و شدید یا تقسیم سرزمین بین این دودسته و البته با رعایت منطق و عدالت.»  
نکته اصلی و اساسی در تبیین دیدگاه «جامعه روشنفکران کلیمی ایران» به رسمیت شناختن اسرائیل است. روشنفکران یهودی موردنظر باوجودآنکه به جنایت‌های اسرائیل و صهیونیست‌ها در فلسطین و منطقه اذعان دارند و صهیونیسم را به‌عنوان یک فرقه جعلی و ضد یهودی نفی می‌کنند اما حاضر به نفی و رد دست‌آورد آن(دولت یهود) نیستند؛ چراکه بخش مهمی از هویت‌یابی خود را ناشی از ایجاد اسرائیل و مساعی صهیونیست‌ها می‌دانند. 
جامعه روشنفکران یهودی ایران نیز مانند غالب جمعیت‌های یهودی با رویکردها ضد انسانی اسرائیل در فلسطین و منطقه مخالف‌اند. همچنین با تفکیک یهودیان ایران و جریان صهیونیسم و ترسیم فشارهایی که اسرائیل بر روی یهودیان ایرانی برای ماندن در فلسطین داشت، بر این تفکیک تأکید کردند. آن‌ها حتی بین صهیونیسم و نازی‌ها همدلی و ریشه‌های مشترک قائل بودند. در کنار این نگاه‌های سلبی به اسرائیل و صهیونیسم، گردانندگان نشریه تموز یعنی جامعه روشنفکران یهودی ایران، هیچ‌گاه موجودیت اسرائیل را نفی نکردند. راه‌حل آن‌ها برای بحران فلسطین نشان می‌دهد که ‌آن‌ها در کنار نقدهای خود به اسرائیل و رژیم حاکم بر آن، بر موجودیت سیاسی اسرائیل و نقش تعیین کننده آن در هویت‌بخشی به یهودیان تأکیددارند. 

اين يادداشت در روزنامه رسالت منتشر شده است. 

چند روز

محمد بهمن بیگی، در کتاب اگرقره قاج نبود می آورد:

«قصه‌های شیرین در چنته داشت و از جمله درباره مادرش چنین می‌گفت: «مادرم در سن و سال پیری بی‌حواس شده بود. همیشه به استقبال و بدرقة ایام عزا و سوگواری می‌رفت. در یکی از اولین شب‌های رمضان به یاد مصیبت‌های ماه محرم افتاد و از من پرسید چند روز به عاشورا مانده است. حساب کردم و گفتم صد و بیست و پنج روز. فردای همان شب سؤالش را تکرار کرد. گفتم صد و بیست و چهار روز.

مادرم هر روز صبح همین که از خواب برمی‌خاست، پیش از آن که صبحانه بخورد و چای بنوشد می‌پرسید: پسرم، چند روز به عاشورا مانده است؟! این شمارش معکوس و سؤال و جواب مکرر آن قدر ادامه یافت تا به عاشورا رسیدیم و مادرم دلی از عزا در آورد و قول داد که دیگر پرسشی نکند.

راضی و خوشحال بودم و خیال می‌کردم که او به هدف رسیده است و من راحت شده‌ام، لیکن صبح روز بعد فردای عاشورا، همین که چشم از خواب گشود درست در همان ساعت معین پرسید: پسر جان، چند روز از عاشورا گذشته است؟ »

 

قصه جنگ(به مناسبت ساگرد شهادت شهيد كرامت احساني)

اختلافات طایفه جلیل از خیلی وقت پیش شروع شد. کار به زدوخورد شدید هم کشیده بود. سیاه‌مرد یکی از اولین بچه‌های طایفه بود که پایش به جبهه باز شد. بعد از هر اعزام، وقتی به روستا برمی‌گشت، کلی داستان داشت برای تعریف کردن. داستان های جنگی مثل شاهنامه خوانی محفلی برای شب‌نشینی‌ عشایر بود. اما مشکلی وجود داشت. اختلافات نمی‌گذاشت همه دور هم جمع شوند.
بهار ۶۱  سیاه‌مرد از فتح‌المبین برگشت. این بار اختلافات بیشتر شده بود. برخی از فک و فامیل‌ها به سراغ سیاه‌مرد نیامدند. کرامت از این وضع ناراحت و نگران شد. فردای آن روز رفت سراغ تک تک افرادی که با خانواده سیاه‌مرد اختلاف داشتند. گفت: جنگ است. همین روزها دوباره سیاه‌مرد می‌رود جبهه، بیایید برویم سراغش. اگر الآن نرویم فردا باید زیر تابوتش را بگیریم. با هر شیوه و روشی بود فک و فامیل را آورد خانه سیاه‌مرد.
به دو ماه نکشید که قصه خرمشهر پیش آمد. خیلی از بچه‌های جلیل در آن عملیات حاضر بودند ولی تنها یک خبر بود که همه را شوکه کرد. کرامت شهید شد. پیکر کرامت هیچ وقت برنگشت. اختلافات جلیل هم کم شد اما از بین نرفت. بعد از شهادت کرامت باز بچه‌های جلیل برای رفتن به جبهه به مقر سپاه یاسوج در فلکه استانداری هجوم بردند.


#شهید #شهید_کرامت_احسانی #جنگ #دفاع_مقدس #خرمشهر #طایفه_جلیل
 

لش هاي تنگاری


آویزان کردن لش های بز و گوسفند از میخ های قصابی های بین راهی مسیر یاسوج بابامیدان در منطقه تنگاری قابل تأمل است. لش های لخت و آویزان تبلیغ است. تبلیغ جنس اصل، اعلا و تازه. اگر برخی قهوه خانه های بین راهی سعی دارند با شیک و مدرن نشان دادن بنای خود به اضافه تزئین آنها با ابزارهای سنتی نما جذب مشتری کنند، قصاب های بین راهی، با هرچه بدوی نشان دادن کار خود، جذابیت کارشان را به نمایش می گذارند. البته آنها با کشیدن لایه های پلاستیکی به دور لش ها و یا بعضا قرار دادن آنها در یخچال، لحاظ کردن موازین بهداشتی مورد توجه شان را نیز به رخ می کشند.
لش ها نمودهای قشری و طبقاتی را دست کاری می کنند وقتی که کارگر و کشاورز و مهندس با پیکان و پراید و شاسی بلند کنار قصابی پارک می کنند تا لش بار بزنند.
لش ها همچنین تناقضی را به ما یادآور می شوند که در این گاه مشکلات معیشتی، مشتری گوشت با تنوع قشری و طبقاتی گسترده ای وجود دارد.
لش ها اما همیشه آنی نیستند که نشان می دهند، لش ها نه همیشه اما غالبا یا شاید احتمالا در وزن، مرغوبیت و دیگر مؤلفه های گوشت خوب دچار کمبود یا نقصان هستند.

محیط زیست گرایی به مثابه امر سیاسی

ایران معاصر، کشور سیاست و قدرت است و تا مقوله و امری رنگ و بومی سیاسی پیدا نکند مورد توجه قرار نمی گیرد. اگرچه مسئلهٔ مذکور قاعده نیست اما تجربه تقریبا همگانی همین است.
توجه به اکولوژی و محیط زیست گرایی با وجود فراز و نشیب های مختلف، اکنون در آستانه تبدیل شدن به یک مسئله عمومی و اجتماعی درجه اول است. اگرچه دغدغه معیشت منطقاً جایی برای مسائل محیط زیست باقی نمی گذارد اما در ایران معاصر و به طور خاص در زاگرس محیط زیست یکی از مسائل اصلی مردم در حوزه معیشت بوده و با آن گره خورده است. شکار، ساخت جاده دوباندهٔ سی سخت و تهدید اکوسیستم دنا، احداث سد تنگ سرخ، دفن پسماندها در جنگل های زاگرس و ریشه کنی گیاهان مراتع و مصرف و فروش آن ها از جملهٔ این مسائل اند.
پمپاژ رسانه ای این مسائل اگرچه ممکن است توجه مردم به آن ها را جلب کند اما راه حل نهایی از دالان و لابی قدرت، سیاست و قانون می گذرد و البته عزم راسخ برای عمل به آن.
انتخابات آتی فرصت خوبی برای به صدر بردن مطالبات محیط زیستی است. شاید با وجود کثرت و شدت مسائل معیشتی، مسائل محیط زیستی به حاشیه برود اما با یک بازنمایی دقیق می توان این تفهیم را صورت داد که بخشی مهمی از ناسامانی معیشتی فعلی در همین ظلم به محیط زیست است.
انتخابات سال جاری می تواند نقطه عطفی در توجه به محیط زیست باشد.
جایی که همگان منتظر برنامه اقتصادی، معیشتی و سیاست خارجه هستند اما در عمل این رهیافت محیط زیستی است که با عمده شدن دیگر مسائل را تحت تأثیر قرار می دهد.

كِلاشِ تاشو در دست راست معلم تاريخ

تأملي درباره فيلم سینمایی «ديدن اين فيلم جرم است»

فيلم استعاره است. استعاره برآمده از كلمات است. كلمات نيز  گواهِ واقعيت است. بر همين اساس استعاره صرفاً گزاره‌اي مربوط به خيال نيست. نشانه‌اي است كه بر واقعيت و حقيقت دلالت مي‌كند. فيلمِ «ديدن اين فيلم جرم است»، سرشار از استعاره است.

در چند سكانس از فيلم، شخصيت‌هاي منفي، امير، مسئول پايگاه بسیج را توصيه به استفاده از قلم به جای تفنگ می‌کنند. امير در سوگ و شوک دختر از دست‌رفته‌اش پاسخی نمی‌دهد. او به سمت رفيقش مي‌رود تا كلاشينكوف تاشو را بگيرد و با آن خطابه‌اش را سر دهد. امير دانش‌آموخته تاريخ و معلم اين «فن» در مدرسه است. او نه تنها اهل قلم است بلكه آن را آموزش هم مي‌دهد. از این جا استعاره ما شروع می‌شود.

اما كلاشينكوف تاشو از كجا آمد. چرا امير به جاي قلم، از آن برای مقصودش استفاده كرد؟ به گمانم مسئله در بسيجي و حزب اللهي بودن او يا چيزي شبيه آن نيست. در فيلم به اندازه كافي استدلال و ضرورت براي اقناع يك بسيجي وجود داشت كه دست به اسلحه نبرد. بر همين اساس بود كه خيلي از بسيجي‌ها رودرروي امير ايستادند.

 بله امير بسيجي است، حزب‌اللهي است. اما او يك هويت ديگر هم دارد. امير دانش‌آموخته تاريخ است و تاريخ دانش عجيبي است. اين موضوع به مادري تاريخ براي علوم و دیگر دانش‌ها برمي‌گردد. نه تنها درک گذشته كه اساساً فهم جهان جديد نیز بدون شناخت از تاريخ توهمي بيش نيست. شايد براي همين است كه كاپلستون در نخستين عبارات كتاب سترگ تاريخ فلسفه خود تأكيد مي‌كند:

ما كسي را كه شناختي در تاريخ ندارد دانش‌آموخته نمي‌ناميم.

به گمانم دست به تفنگ شدن امير ناشي از تاريخ خواندن او است نه بسيجي بودنش؛ آيا همه دانش‌آموختگان تاريخ تفنگ به دست اند؟ یا امكان دارد بسيجي بود و دست به تفنگ نبرد؟ خيلي بعيد است. پس چرا نسبتي بين بسيجي بودن امير و عملش برقرار نمي‌كنم؟

 امیر نه محصول صرف تاریخ و نه صرفاً یک بسیجی است. هيچ يك از اين دو طيف به تنهایی نمی‌توانند امیر را معنا دهند. امير برآيند پيوند تاريخ و بسيج است. تلاقی تاریخ معاصر ایران و انقلاب اسلامی. اين خشم مقدس ناشي از مطالعه، اطلاع و فهم از تجاوزي است كه در دوره معاصر روح انسان ايراني را مي‌خراشد. اين عصيان يك بسيجي صرف نيست. عصيان مردي است كه در شخصي‌ترين لايه‌هاي زندگي‌اش تا عمومی ترین آن، استبداد و تبعيض و ظلم و كرنش و وادادگي در مقابل خصم را چشيده است. امير به هيچ وجه يك شش‌جيب پوش بر ترك موتور نشسته صرف نيست.

مهمترین نمود تفاوت امیر با رفقایش در همین دانش‌آموخته بودن تاریخ است. استدلال‌های امیر به شدت با دلایل رفقایش متفاوت است. او برای تأیید کارش به کف خیابان ارجاع می‌دهد. وقتی رفقا آقا آقا می‌کند، او لایه‌های پنهان قانون و فساد و قدرت را گوش‌زد می‌کند که در مسیر انقلاب انحراف ایجاد کرده اند. امیر حتی وقتی تصمیم می‌گیرد از حقش گذشت کند به ایران فکر می‌کند. بر همین اساس مجازات سیلی را برای متجاوز تعیین می‌کند.

 امير با آن لباس خاكي و كلاشينكوف تاشو در دست راست و قلمي كه بر جيب چپش دارد بيش از هر چيز ديگر محصول و برآيند تاريخ ايران و عصر انقلاب اسلامي است. استاد اردشير خداداديان خدابيامرز راست مي‌گفت که: تاريخ عنصر ناآرامي است.

 

مقاومت علیه كشف حجاب در ارتش پهلوی: بررسي يك پرونده امنيتي

1- ارتش پهلوی و مقاومت علیه قدرت

سیاست‌های دینی و فرهنگی پهلوی اول به‌شدت خصمانه و علیه فرهنگ عمومی جامعه بود و در این میان نیروها و نهادها انتظامی و نظامی مامور تحمیل آنها به جامعه بودند و به شدیدترین شكل ممكن مردم را مجبور به پذیرش تغییرات جدید كرده و با هویت‌های مقاومت، برخورد می‌كردند. در چنین موقعیتی ارتش پهلوی نیز ابزاری برای تحقق ایده‌ها و برنامه‌های قدرت بود ولی گاهی همین ارتش نیز قربانی سیاست‌ پهلوی‌ها می‌شد. نیروهای ارتش پهلوی از اقشار و طبقات جامعه ایران بودند، جامعه‌ای كه در آن، مذهب جزء جدایی‌ناپذیر زندگی مردم بود. سیاست‌های خصمانه پهلوی اول، علیه دین و مذهب ایرانیان، برای نیروهای ارتش -كه خود علقه‌های دینی داشتند- نیز گران بود. اگر سایر مردم به‌رغم مقاومت‌هایی مجبور به تحمل سیاست‌های پهلوی بودند، نیروهای ارتش در كنار عدم‌همدلی با این سیاست‌ها، مجبور به اجرای آنها بودند. تصور چنین وضعیتی كه نیروهای حافظ امنیت، مجری خصمانه‌ترین سیاست‌هایی باشند كه نه‌تنها مردم بلكه خود هم با آن‌ همدل نباشند سخت است. آنها اگرچه عضو ارتش پهلوی و مجبور به اتخاذ تصمیم و اقداماتی همسو با گفتمان قدرت در این دوره بودند اما بخشی از مقاومت علیه هویت مورد نظر قدرت در آن‌ دوره را نیز نیروهای ارتش رقم زدند. مقاومتی كه قدرت و نهادهای امنیتی آن را مجبور می‌كرد برای تحقق منویاتش نیروهای خود را به‌شدت كنترل و به سانسور نامه‌های شخصی و خانوادگی آنها دست بزند.(1) ماجرایی كه در ادامه می‌آید چه به‌مثابه مشت نمونه خروار و چه به‌عنوان یك مورد خاص، حاوی اطلاعات شایان توجهی درباره وطن‌خواهی و دینداری حتی در قوای نظامی پهلوی است كه مامور به مبارزه با دین و مذهب بودند. همچنین در ادامه به دیگر وجوهی كه می‌توان از این ماجرا و اسناد مربوط به آن برداشت كرد، اشاره خواهد شد.

2- نامه ستوان‌یكم فضلی به مادر

غلامرضا فضلی یكی از نیروهای ارتش رضاشاهی در لرستان مامور به خدمت بود. وی در زمستان 1314 نامه‌ای به خانواده خود در تهران می‌نویسند. شرح نامه از این قرار است:
خانم والده عزیزم را قربان بروم
پس از تقدیم عرض ارادت، سلامتی وجود محترم را مسالت می‌نمایم. چنانچه از راه لطف جویای احوالات فدوی باشید، سلامت و به دعاگویی مشغول می‌باشم. مرقومه شریف كه حاوی سلامتی وجود محترم بود، زیارت{شد} خیلی خورسندی روی {داد} و از اینكه عكس فدوی را خواسته بودید تقدیم [می‌كنم] علت دیر دادن كاغذ بنده برای این بود كه مفتش آمده بود برای رسیدگی به حساب ساختمان. اینكه پیراهنهای بنده را خواسته بودید، نمی‌دانم كدام را می‌فرمایید. البته مرقوم دارید تا پستِ بعد، ان‌شاءالله بلكه با یك مبلغی وجه برای شما بفرستم. مادر جان میل دارم قدری از سرگذشت خواهر بدبخت خودم سرورزمان برایم بنویسید كه از وضع زندگانی آن بیچاره مسبوق باشم. از قول بنده از آقای سیدعبدالله و خانم‌ها و فرخ‌زمان احوال‌پرسی فرمایید. همشیره‌زاده‌ها را دیده‌بوسی نمایید. از احوالات امیرقلی كه سرنوشت این طفل بی‌گناه این طور بود كه نه مادر و نه پدر به خود نبیند و در دامان پدر، مادر بزرگ نشود، مرقوم دارید. دو دست چرخ فلك به امیر و اكبر نشان داد رنج بی‌پدر و مادری را توفیر نمی‌كند، ‌خواه پدر و مادر آنها مرده باشد خواه بی‌غیرت باشد. راجع از وضعیت تهران برای بنده مرقوم فرمایید. راجع‌به بی‌حجابی اگر امر خیلی سخت شد علاقه‌مند می‌باشم قدری تریاك شما و خواهرهای عزیزم میل نمایید كه دیگر این قسمت را نبینم. البته پس از مطالعه این كاغذ را فورا آتش بزنید. تاج دولت حضور همگی سلام تقدیم می‌دارد.
قربان شما فضلی

نامه مورد نظر مانند دیگر نامه‌های آن زمان پس از آنكه تحویل مراكز انتقالی شد، توسط نیروهای حفاظتی-امنیتی ارتش پهلوی مورد بررسی قرار گرفت. در این میان اشاره‌ای كه ستوان‌یكم فضلی به موضوع كشف حجاب كرده بود مورد توجه آنها قرار گرفت و این موضوع پرونده‌ای را برای فضلی باز كرد كه تا اواخر فروردین سال بعد به‌طور مستقیم درگیر آن بود.

3- روند گزارش پرونده فضلی
3-1- گزارش شهربانی

از آنجا كه ارتش مهم‌ترین ابزار قدرت در عصر رضاشاهی برای كنترل جامعه بود، به‌شدت مورد رصد و بررسی دستگاه‌های حفاظتی و امنیتی قرار می‌گرفت. حتی نامه‌های خصوصی سربازها و نیروهای كادر بررسی و بازخوانی می‌شد و درصورتی كه نامه حاوی مطالب مساله‌دار تشخیص داده می‌شد، اقدامات بعدی برای اعمال تنبیه‌ سخت صورت می‌گرفت. نامه ستوان‌یكم فضلی از جمله نامه‌هایی بود كه از سوی نهادهای ذی‌ربط در ارتش مورد توجه قرار گرفت. در تاریخ 8/11/‌1314 سرهنگ مختاری كفیل اداره كل شهربانی نامه‌ای به ریاست ستاد ارتش نوشت و از نامه ستوان‌یكم غلامرضا فضلی به خانواده‌اش یاد می‌كند كه در آن نكاتی راجع‌به حجاب نوشته است. مختاری نامه فضلی را پیوست مكتوب خود قرار داده و آن را ارسال می‌كند.(2)

3-2- گزارش نامه به رضاشاه

یك روز بعد نامه مورد نظر و مساله پیش‌آمده به رضاشاه گزارش می‌شود. پهلوی نیز درباره موضوع چنین نظر می‌دهد: «این نوع افسران خشك و احمق چه فایده دارند و چه نوع می‌شود به آنها اطمینان داشت. باید نصایح و تذكرات لازم به او بدهند تا اگر فایده نبخشید اخراج گردد.» با دستور شاه مراتب بررسی توسط ستاد ارتش، اداره تفتیش مالی و لشكر 6 خوزستان، صورت می‌پذیرد.(3) صرف دخالت شاه در چنین موضوع جزئی نیز قابل تامل است. به این معنا كه ساختار سخت اقتدارگرایی پهلوی در جزئی‌ترین مسائل نیز دخالت می‌كند. تا جایی كه برای اقدام یك افسر در قالب نامه‌ای خصوصی به مادرش نیز اعمال نظر می‌كند و دستگاه عریض و طویل بوروكراسی نظامی مامور تعیین‌تكلیف موضوع می‌شود. البته از زاویه دیگر نیز می‌توان به موضوع نظر كرد. اینكه چنین مسائل و موضوعات به ظاهر جزئی چنان تأثیرگذار بودند كه شخص شاه برای آن تعیین‌تكلیف می‌كرد. از هر زاویه‌ای كه نگاه كنیم مساله پیش‌آمده حاكی از یك بحران ساختاری در عصر پهلوی است.

3-3- انكار و اثبات نامه

در ادامه مشخص می‌شود كه غلامرضا فضلی، افسر تیپ لرستان نیست بلكه عضو اداره تفتیش مالی است كه مامور اداره ساختمان اصطبل برای اصلاح‌نژاد اسب در آن منطقه است. به‌عبارت دیگر در دستگاه امنیتی پهلوی اول حتی نامه‌های مامور اصطبل هم مورد بررسی و تفتیش قرار می‌گرفت. بعد از این كشف ماموران امنیتی، اداره تفتیش مالی و مباشراتی ارتش ظاهرا پس از دیدار با مادر افسر مزبور در نامه‌ای به ستاد ارتش صحت چنین نامه‌ای را مورد تردید قرار داده و آن را دسیسه‌ای از سوی دشمنان فضلی برای خراب كردن وی و خانواده‌اش معرفی می‌كنند. با وجود چنین انكاری، آنچه از اسناد مشخص می‌شود، ستوان‌یكم فضلی مسئولیت نامه را قبول كرده و تصمیم به بازنویسی نامه و صرف‌نظر كردن از قسمت‌های مربوط به كشف حجاب می‌شود.

3-4- سرنوشت نامه

سرانجام در 24 فروردین 1315 كفیل فرماندهی لشكر 6 خوزستان طی‌ نامه‌‌ای به ریاست ستاد ارتش، اظهار می‌دارد: «مراتب به‌وسیله تیپ لرستان به افسر مزبور تذكر داده شد، وی اظهار نمود: كه چون مادرش از مردمان قدیم است و شرحی به پسر خود در این موضوع نوشته بوده كه حاضر نیستم بدون چادر خارج شوم و از طرفی نیز تقاضای وجه نموده بود. علی‌هذا برای استرضای مادر خود از كثرت پریشانی، كاغذ مزبور را نوشته و نادم گردید؛ ضمنا اظهار نموده كه فدوی همیشه تمدن و خوشبختی و سعادت هموطنان خود را تقدیس و از این پیشامد كه خانم‌های ایرانی هم در جامعه مثل سایر ملل متمدنه عالم باشند، فوق‌العاده خوشوقت و شخصا استقبال و اشخاص را تشویق می‌نمودم.» به عبارت دیگر ستوان‌یكم از سوی نهادهای امنیتی وقت احضار شده و احتمالا دستور ویژه‌ رضاشاه در قبال پرونده‌اش به او گوشزد شد. پس از این «نصایح» و «تذكرات»  فضلی نامه را طور دیگر می‌نویسد كه دلخواه مامورین باشد.

فرجام سخن

مساله كشف حجاب و سیاست تغییر لباس ایرانیان چه بوده و به چه شكل اجرا شده است كه افسر ارتش رضاشاهی مادر و خواهرهای خود را برای فرار از چنین سیاستی و مقاومت علیه آن دعوت به خودكشی می‌كند؟ در عصر رضاشاهی كنترل اجتماعی، حفاظتی و امنیتی تا چه حدی بوده است؟ بازخوانی نامه‌های خصوصی افسر مسئول اصطبلی در لرستان توسط شهربانی و ستاد ارتش و اعمال نظر شاه درباره آن به‌خوبی گویای عمق این فاجعه است. ترس از افشای چنین محتوایی نیز شایان توجه است. ستوان‌یكم فضلی در آخر نامه خود، به مادرش تذكر می‌دهد كه بعد از خواندن نامه آن را آتش بزند. خاطرنشان می‌شود وضعیت مورد نظر شرایط افسران ارتش-وفادارترین نیروهای شاهنشاهی پهلوی- بودند. كسانی كه همواره بیشتر حمایت‌های مالی و معنوی را از سوی قدرت داشتند. میدان اجتماعی ایران در عصر پهلوی و وضعیت مردم و اقشار مختلف به‌شدت سخت‌تر و مشكل‌تر از این بوده است. دخالت شاه در جزئی‌ترین مسائل نیز نشان از عدم‌بلوغ سیاسی اداری در روزگار مورد نظر است. نكته آخر اما تغییر محتوای نامه است. نیروهای نظارتی و حفاظتی ارتش فكر می‌كردند با تحمیل اراده خود و اجبار ستوان‌یكم به نوشتن نامه‌ای متفاوت با نامه قبل مساله حل شده است اما تحولات بعدی نشان داد با وجود آنكه ارتش همواره بیشترین تفقد را از سوی قدرت كسب می‌كرد اما در عمل در هنگام خطر و اشغال ایران در كارزار جنگ جهانی از عهده كار و وظیفه خود برنیامد. چراكه برخلاف مشهور ارتش پهلوی بیش از آنكه درگیر آموزش‌ برای مقابله با خصم خارجی باشد، ابزاری برای سركوب داخلی بود.

منبع:
1. جهت مطالعه این اسناد و سندهای مرتبط با كشف حجاب رك: تغییر لباس و كشف حجاب، تهران، مركز بررسی‌های اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1378، صص308-291.
2. تغییر لباس و كشف حجاب، ص291.  
3. همان، صص298-294.

اين مطلب چهارشنبه 17 دي ماه 1399 در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

بحران قفقاز و مساله «آذربايجان» از ديدگاه سيدحسن تقی‌زاده

 وضعیت منطقه و بازیگران

از جمله وجه‌مشخصه‌های دوران معاصر مساله جدال و منازعه بر سر سرزمین‌ها و مناقشه میان دولت‌ها برای تصاحب آنهاست. البته قبل از دوره معاصر میان ملت‌های مختلف منازعاتی از این دست بوده اما جنس تخاصمات جدید اساسا متفاوت است. جدال بر سر قره‌باغ یکی از گسل‌های جغرافیای سیاسی منطقه است. این موضوع با مساله پان‌ترکیسم و جدایی‌طلبی تا حدودی گره خورده و مناقشه‌ای بین کشورهای ارمنستان و آذربایجان به‌وجود آورده است. مناقشه صرفا به مساله‌ای مربوط به این دو کشور محدود نمی‌شود؛ چراکه مانند دیگر مسائل منطقه‌ای در دوره معاصر به عناصر ‌هویتی دیگری نیز مربوط است. «قومیت» و «مذهب» از جمله این عناصر هستند که حساسیت بحران قره‌باغ را افزایش داده‌اند. مقاصد کشورهای پیرامونی نیز مزید بر علت شده است. از یک طرف ترکیه، از سوی دیگر ایران و در وجهی دیگر روسیه با این مساله درگیر هستند. کشورهای دیگری نیز وارد معرکه شده‌اند، اگر نگوییم در ایجاد آن نقش داشته‌اند. در این میان نفوذ رژیم صهیونیستی پررنگ است. تا جایی که در مناقشه مذکور صریحا و حتی مستقیم ورود کرده و یکی از محرک‌های آذربایجان برای از سرگیری تخاصم بوده است.
همان‌طور که اشاره شد قره‌باغ صرفا ناحیه‌ای درون یک بستر جغرافیایی نیست. با برجسته‌سازی رسانه‌ای که صورت گرفته موضوع به مساله قومیت «ترک» بدل شده است. در اینجا نقش کشور ترکیه و اردوغان در پمپاژ این موضوع برجسته است. وجود عناصر دل‌بسته به ایده «پان‌ترکیسم» در منطقه و ایران مساله را پیچیده‌تر کرده است. عناصر تکفیری نیز برای برجسته‌سازی رویارویی اسلام و مسیحیت، به تعبیر دیگر اسلام و کفر و حق و باطل وارد معرکه شده‌اند. در کنار همه این تفاسیر سیاست رسمی و اعلامی دستگاه دیپلماسی ایران -به‌عنوان عنصر تعیین‌کننده در مختصات منطقه- «رصد وضعیت» است. اینکه این موضع ناشی از تسلط ایران بر اوضاع منطقه است یا عدم‌شناخت آن، در آینده مشخص خواهد شد.  

 توجه به میراث تاریخی برای پاسخ به مساله کنونی

مواجهه ایران با مساله قره‌باغ و بحران آن بسيار مهم و حایز اهمیت است. ایران و ایرانیان خاصه شهروندان ترک و به تعبیر دیگر آذری در کجای این معادله قرار دارند؟ از زوایای مختلفی می‌توان به این مساله و موضوع نگریست. در اینجا نگارنده به سراغ یکی از شخصیت‌های پیچیده تاریخ معاصر رفته تا با توضیح ایده وی در این باب بخشی از میراث ایرانی-آذری در این معادله را به اکنون عرضه کند، بلکه رهگشا باشد.

 آذربایجان و مساله ترکی

قدمت جمهوری آذربایجان به‌عنوان پاره‌ای از خاک ایران به اندازه تاریخ ایران است. استیلای روسیه تزاری در این منطقه 90 سال ادامه یافت تا آنکه به‌دنبال انقلاب اکتبر روسیه کشور نوپایی به‌نام آذربایجان قفقاز شکل گرفت که استقلال آن به دو سال نرسید و با حمله بلشویک‌های آذری به رهبری نزیمان نریمانف و سقوط بادکوبه این قلمرو به‌عنوان آذربایجان شوروی در ترکیب اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی قرار گرفت. در این دوره بود که استالین حمله‌های سختی را به فرهنگ و زبان این منطقه صورت داد. در سال 1991 و با فروپاشی شوروی جمهوری آذربایجان سر برآورد.(1) از این به بعد بود که منازعه هویتی در آذربایجان به‌شدت اوج گرفت و ترکیه همه توان خود را برای القای هویت دلخواه خود به آذربایجان به‌کار بست. چنین رویکردی به تحرکات قومی و جدایی‌طلبانه ترک‌ها در ایران نیز دامن زد.

 تبریز زهدان وطن‌خواهان ایرانی

برخلاف تصوری که «رسانه‌های فارسی‌زبان ایران‌ستیز» و «پان‌ترک‌های ایران گریز» در صدد تبلیغ آن هستند، تبریز و خطه آذربایجان همواره مهد وطن‌خواهان ایرانی و احیاگران زبان فارسی بوده است. فقط اشاره به اسامی شخصیت‌های مذکور از حوصله این نوشته خارج است. متکی به همین میراث است که همواره یکی از پایگاه‌های پایداری از هویت ایران، آذربایجان بوده است. نقش این خطه در مبارزه با استعمار و استبداد در عصر قاجار و پهلوی، تحقق انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس بسیار مهم بود.

 اهمیت سیدحسن تقی‌زاده

سیدحسن تقی‌زاده یکی از  شخصیت‌های مورد نظر است. وی در تبریز زاده شد و تحصیلات اولیه را همان‌جا طی کرد. در تبریز بود که نشریه، مدرسه و کتابخانه تأسیس کرد و در جهت تحقق چیزی که «تجدد» می‌دانست تلاش کرد. وی جزء نمایندگان مجلس اول و دوم مشروطه بود. در ادامه با توجه به عملکردش مجبور به جلای وطن شد و در اروپا و آمریکا اقامت گزید. تا آنکه با روی کار آمدن رضاخان به ایران بازگشت. تقی‌زاده از 1916 تا 1922 (قبل از تأسیس سلطنت پهلوی) در آلمان، نشریه کاوه را منتشر کرد. نشریه‌ای که یکی از منابع مکتوب مهم و میراث روشنفکری سکولار ایران است. وی در نشریه مذکور در مساله «تجدد» و «اندیشه سیاسی» بر موضعی ایستاده که به شدت قابل نقد است. «تنها راه علاج مشکلات ایران را غربی شدن روحی و جسمی دانستن» از جمله ایده‌های مناقشه‌برانگیز وی در تاریخ اندیشه معاصر ایران است که در کاوه تبلیغ می‌شد. همچنین تقی‌زاده جزء طیف روشنفکران سکولاری است که با وجود شائبه‌‌های همکاری با انگلستان در دوره‌های مختلف و عضویت وی در لژ‌های فراماسونری اما به شدت در موضوع استقلال وطن در مقابل استعمار و ملی‌گرایی ایده‌های متنوع و دغدغه‌های شایان توجهی داشت. نگارنده با ایده‌ها و تأملات تقی‌زاده همدل نیست اما بی‌شک بخشی از نظرات وی درباره سیاست‌های دولت‌های استعماری و دولت‌های منطقه‌ای درباره ایران و مناقشات پیرامونی را مهم دانسته و بازخوانی آن را نیاز این روزگار می‌داند. همان‌طور که ایده‌های ناکارآمد تقی‌‌زاده باید بررسی و تبارشناسی معکوس شود. تأملات تعیین‌کننده وی نیز باید مورد توجه قرار گیرد.

 تقی‌زاده و مساله «آذربایجان»

اشاره شد که تقی‌زاده در آلمان روزنامه کاوه را منتشر می‌کرد. اگرچه این تنها کار و مسئولیت وی در این دوره نبود اما اکنون این بخش از میراث وی مورد توجه است. تقی‌زاده در این دوره و پس از آنکه راهبرد وی و هم‌قطارانش در همراهی با آلمان در جنگ جهانی اول به شکست منتهی شد، به انتشار نشریه کاوه ادامه داد. در یکی از سرمقاله‌های این نشریه در مه 1920 تقی‌زاده به مساله‌ای پرداخته که کم و بیش با اکنون ما نسبت مستقیمی دارد. بدیهی است که این نسبت به‌معنای این همانی نیست بلکه از زاویه‌ای دیگر به مساله‌ای تاریخی نگریستن که اکنون ما را درگیر کرده، یک ضرورت است.
 تقی‌زاده در مطلبی با عنوان «آذربایجان و قفقاز» تأکید می‌کند: «استقلال خطه موسوم به آذربایجان در کنار گرجستان و ارمنستان به‌خودی خود از لحاظ منافع ایران زیانی ندارد، بلکه اگر واقعا یک امارت یا دولت مستقل به تمام معنی که به ساز هیچ یک از دول خارجه نرقصد در آن سرزمین که یک وقتی از قلمرو سلاطین و جزء مملکت ما بود به عمل آید چون در منافع اقتصادی و تمدن با ایران بیشتر از هر مملکت خارجی مربوط هستند و نیز ما را از مملکت قزاق و قشون سرخ جدا می‌کند اسباب خوشوقتی ما است. لیکن شرط اولش آن است که آن مملکت واقعا مستقل باشد و نه‌تنها در سیاست بلکه در روح نیز و یک عروسک خیمه‌شب‌بازی نباشد که در جسم آن روح دیگری کند و صدای دیگری از گلوی او بیرون بیاید.
اولین آثار این ممکلت جدید یعنی قفقاز که مردم را در باب این نوع از استقلال به شک انداخت و آن‌چنان بود که همه لغات قاموس‌ها را کنار گذاشته و اسم یک ایالت ایران را برای تسمه مملکت جدید خود انتخاب کرده و آن را «آذربایجان» نامیدند. این فقره به لاشک اثر یک سوءنیت و بلکه سوءقصد بود از طرف معلمین عثمانی این مملکت که مشاق و استاد موسیقی سیاست و اداره‌ آن شده بودند. این دسته خام خیال همان بلندپروازی‌ها و مالیخولیاهای موهومی را که اسباب خرابی مملکت خودشان شد در قفقاز و ماورای خزر و قازان وعظ و تبلیغ می‌کنند.»(2)

 استقلال به‌شرط عدم‌نفوذ خارجی

نخستین اشاره تقی‌زاده به مساله استقلال آذربایجان آن است که این امر مشکلی را متوجه ایران نمی‌کند. اما نکته‌ای و شرطی که در تتمه این بحث اشاره می‌کند جالب است. اینکه استقلال مورد نظر وقتی بلااشکال است که این منطقه تبدیل به محل نفوذ دولت‌های خارجی نشود. در واقع تقی‌زاده نسبت به نفود خارجی‌ها و تحریک‌های آ‌نها در کشور آذربایجان احساس خطر می‌کند. اگر قرار باشد آذربایجان محلی برای نفوذ دیگر قدرت‌های خاصه قدرت‌های استعماری باشد منافع ایران دچار خطر می‌شود. اتفاقی که در شرایط کنونی خطر آن حس می‌شود. به‌خصوص وقتی اخبار مبنی‌بر نفوذ و تأثیرگذاری رژیم صهیونیستی در آذربایجان علنی شده است.

 منافع استقلال سرزمین آذربایجان

نکته‌ دیگری که تقی‌زاده مورد توجه قرار داده وجود یک دولت حایل بین ایران و روسیه است. در دوره قارجار همواره نواحی شمالی ایران مورد تعرض روس‌ها قرار می‌گرفت. تقی‌زاده تأکید می‌کند که وجود دولتی بین ایران و روسیه می‌تواند از شدت این مخاصمات جلوگیری کند. از سوی دیگر چنین کشوری از آن روی که در مجاورت و همسایگی ما قرار دارد بیشترین مراودات تجاری و اقتصادی را با ایران خواهد داشت. لذا از حیث اقتصادی نیز برای ایران منفعت حاصل خواهد کرد. البته صحت و سقم این ادعا نیز محل بحث تواند بود.

  دسیسه عثمانی در آذربایجان

وجه دیگر سخن تقی‌زاده توجه به اسمی است که دولت مذکور برای نام کشور خود انتخاب کرده است. در دیدگاه تقی‌زاده درحالی که منطقه و سرزمین مورد نظر در منابع مختلف به اران شهرت دارد، اتخاذ اسم «آذربایجان» ناشی از سوءنیت و سوءقصد دولت عثمانی است. در واقع در دیدگاه تقی‌زاده وقتی عثمانی و عثمانی‌گرایی بر مساله قومی و نژادی تأکید کند، ماجرا یک خطر ملی برای ایران محسوب می‌شود.

نتیجه

منطقه قفقاز به‌طور عام و آذربایجان به‌صورت خاص همواره دست‌خوش ناآرامی‌هایی بوده است. مساله قره‌‌باغ موضوع جدیدی در مناقشات منطقه خاصه میان ارمنستان و آذربایجان نیست. نکته حایز اهمیت آن است که وقتی این مناقشه‌ها به تخاصم و رویارویی نظامی کشیده می‌شود که عناصر خارجی معادله‌ها را به‌هم می‌زنند. در شرایط کنونی ترکیه که سودای نوعثمانی‌گری دارد و از سوی دیگر رژیم‌صهیونیستی به این مناقشه دامن زده‌اند. تصمیم ایران در این معرکه به‌گونه‌ای باید باشد که نقش دولت‌های خارجی در این تخاصم را درنظر بگیرد و صرفا آن را منازعه‌ای بین ارمنستان و آذربایجان نبیند. این آتش را دیگران (خارجی‌ها‌) برافروخته‌اند.

پی‌نوشت‌ها:
1. محرم ذوالفقاری، نگاه نو به تاریخ‌نگاری جمهوری آذربایجان، ترجمه مسعود صدرمحمدی، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1395، ص7.
2. کاوه، س5، ش5-4 (شماره مسلسل 40-39)، غره رمضان 1338/ 21 مه 1920، ص2.

اين مطلب شنبه 19 مهر 1399 در روزنامه فرهيختگان، منتشر شده است. 
 

جدال براي خدشه به هويت و معرفت

چرا رسانه‌هاي فارسي‌زبان خط تحريف تاريخ انقلاب اسلامي را در پيش گرفته‌اند؟

تاريخ براي هويت‌يابي و هويت‌سازي

تاريخ از دير باز محل رجوع بوده است. دولت‌ها، شخصيت‌ها و گروه‌هاي اجتماعي از تاريخ به مثابه منبع هويت استفاده مي‌كنند. در دورة معاصر با برجسته شدن تأملات پست‌مدرنيستي و بحث‌هاي روايت شناسانه وجه ديگري از تأملات پيرامون تاريخ به ظهور رسيد. اين مباحث پيرامون اين موضوع شكل گرفت كه تاريخ به مثابه رويدادي در گذشته ديگر در دست‌رس نيست بنابراين روايت از تاريخ و رويداد است كه مهم است. به عبارت ديگر آنچه مهم است نه رويداد و تاريخ بلكه روايت تاريخ و رويداد است. چنين رويكردي به تاريخ از يك طرف و ضرورت‌هاي هويتي و سياسي مبني بر بازنگري در روايت تاريخ براي دوري از تخاصم‌هاي بين‌المللي، دولت‌هاي اروپايي را واداشت كه بعد از جنگ جهاني دوم روايت تاريخ در كتب درسي و ديگر منابع آموزشي را تغيير دهند. اگر تا پيش از آن تاريخ نزد آن‌ها بر تمايز و تفاوت و تضاد تأكيد داشت از آن مقطع به بعد روايت جايگزين، همدلي و همسويي و اشتراكات دول اروپايي را اشاعه مي‌داد. البته اين به معناي ناديده گرفتن تاريخ نبود. بلكه حاكي از كار ويژة جديدي براي تاريخ و آن تاريخ تعليمي بود. در تاريخ تعلیمی آنچه ملاك تدريس تاريخ قرار گرفت نه واقعيت و حقيقت بلكه هويت و ضرورت بود. با وجود اين تاريخ تحقيقي كماكان پرقدرت و در شاخه‌هاي متعدد به پيشرفت خود ادامه داد. اوج اين اتفاق در آمريكا بود. وقتي كه تصميم گرفته شد تمايزها و تبعيض‌هاي نژادي كم‌رنگ شود بازنگري در تاريخ تعليمي صورت گرفت. ولي تاريخ تحقيقي جنبه‌هاي مختلف و عميقي از تبعيض‌ نژادي در تاريخ آمريكا را كاويد. حتي با وجود آنكه خيلي از اسناد تجارت‌خانه‌هاي خريد و فروش برده امحاء شده بود ولي تاريخ مسير خود را باز مي‌كرد. چنين رويكردي كم‌وبيش در ژاپن و تا حدودي در چين نيز در پيش گرفته شد. به عبارت ديگر در تاريخ تعليمي به هويت‌شناسي، هويت‌سازي براي سنين كودكي و نوجواني و عمومي تأكيد مي‌شد و در تاريخ تحقيقي آنچه مطمح‌نظر بود كاوش هر چه بيشتر و عميق‌تر واقعيت و ابعاد مختلف آن بود. در تاريخ تعليمي گاهي به تاريخ‌سازي هم دست‌زده مي‌شد اما در تاريخ تحقيقي اصل بر رسيدن به واقعيت است.

 

تاريخ براي شناخت و معرفت

در غالب كشورهاي اسلامي و خاصه ايران اما اوضاء هميشه فرق مي‌كند. در اينجا تاريخ بيش و پيش از آنكه انبار و انباني براي هويت‌سازي باشد، عرصه معرفت بخشي و شناخت است. تاريخ نقش مستقيمي در شكل‌گيري اعتقاد و بنيان‌هاي معرفتي افراد و جامعه دارد. به اين معنا كه تاريخ يكي از عناصر شكل‌دهندة اعتقادات است. تاريخ صرفاً درسي در مدرسه يا دانشگاه يا برنامه‌اي در رسانه نيست. اينجا تاريخ زيسته مي‌شود. لذا در ايران و حتي خيلي از كشورهاي اسلامي، تاريخ در كنار ايجاد هويت، به مفهوم ديگر و مهمتري به نام شناخت و معرفت سروكار دارد. چنين مهمي باعث شده نسبت به روايت تاريخ همواره حساسيت وجود داشته باشد. بخش زيادي از مباحث روزانه مردم پيرامون تاريخ است. آن‌ها روايت‌هاي تاريخي را خيلي راحت نمي‌پذيرند يا تصورات تاريخي خود را به راحتي كنار نمي‌گذارند. در كنار چنين مقاومت‌هايي خدشه‌هاي ايجاد شده در تصور تاريخي آ‌ن‌ها غالباً به تغيير پارادايم‌هاي معرفتي اشخاص منجر مي‌شود. چنين وضعيتي تاريخ و روايت از تاريخ را به جايگاه خاصی نزد مردم بدل كرده است كه هر روايتي قابل پذيرش نيست و اگر روايت تاريخ يا بخشي از آن رد و نقض شود بر معرفت و شناخت و اعتقاد آن‌ها نيز تأثيرگذار است.

 

جايگاه تاريخي انقلاب اسلامي و دفاع مقدس

انقلاب اسلامي بر مبناي تفسيري از اسلام و تشيع به جمهوري اسلامي معنا بخشيد. عصر ظهور انقلاب و دوران دفاع مقدس به عنوان مهمترين عرصه‌هاي تبلور مفاهيم انساني و ديني نظير ايثار، ‌ رشادت،‌ مقاومت و تحقق مفهوم ملت در دوران انقلاب اسلامي حائز اهميت است. برخلاف بسيار از عرصه‌هاي تاريخ ايران نظير مشروطه كه در بدو ماجرا اهتمام كمي نسبت به ثبت و ضبط تاريخ و رويدادهاي آن صورت گرفت، از همان نخستين روزهاي جنگ عراق عليه ايران واحدهاي مشخصي شروع به نگارش و ثبت تاريخ جنگ كردند. اين روايت‌هاي مورد نظر قابل قبول است اما تا گردآوري همه ميراث جنگ راه بسيار است. با وجود اين بنيان‌هاي نظري و اصول اساسي دفاع مقدس ثبت و منتشر شده است. بخش زيادي از اين روايت‌هاي هنوز شفاهي است. جنگ به اين دليل كه غالب خانوا‌ده‌هاي ايراني را درگير كرده بود و همه به نوعي با آن مواجهه داشتند از جمله عرصه‌هايي است كه تقريبا همة مردم ايران از آن خاطره يا روايت تاريخي دارند. به عبارت ديگر تاريخ دفاع مقدس روايت‌ شده است.

 

 تكامل شناخت تاريخ

 از جمله خاصيت‌ها و وجوه ماهوي تاريخ، تكامل ابعاد مختلف آن است. به اين معنا كه هر چه از يك رويداد و تاريخ فاصله مي‌گيرم شناخت ما نسبت به آن رو به تكامل است و مدام معرفت افزايي صورت مي‌گيرد. اگرچه برخي موارد اين معرفت‌ها متفاوت و يا در تضاد با معرفت‌هاي پيشين است اما روند كلي شناختي تاريخي نسبت به رويداد رو به تكامل است.

 

خدشته و تخطئه تاريخ

در كنار اين روند يك خط موازي و به بيان دقيق‌تر يك خط معكوس در صدد است نسبت به همة هويت و معرفت و شناخت تاريخي دفاع مقدس و انقلاب اسلامي خدشه ايجاد كند. اين جريان كه بيشتر از سوي رسانه‌هاي فارسي‌زبان ايران‌ستيز در خارج از كشور راهبري مي‌شود در صدد بازخواني تاريخ نيست بلكه آنچه مورد اهتمام آن است‌، «خدشه»، «مچ‌گيري» و عمده‌ كردن مسائل خرد به هدف نتايح كلان و بزرگ دربارة انقلاب اسلامي و دفاع مقدس است. مستند «كودتاي خزنده» و قبل از آن مستند«جام زهر» و حتي گزارش‌هاي مبني بر ارتباط امام خميني(ره) با آمريكايي‌ها قبل از انقلاب، مستندهاي شبكه من‌وتو پيرامون تاريخ انقلاب اسلامي، همگي از يك خط سير تبعيت مي‌كنند و آن برجسته كردن مسائل خرد و استخراج نتايج كلان آن است. در روايت خرد هم انصاف رعايت نمي‌شود و صرفاً با زاويه‌اي خاص مسئله تحليل مي‌شود. مثلا در مستند اخير(كودتاي خزنده) كارگردان يك اختلاف نظر جدي در شيوة فرماندهي جنگ بين برخي از فرماندهان را برجسته كرده و بدون هيچ دليل روشني نتايجي كلان درباره جنگ اخذ مي‌كند. حتي فراتر رفته و دچار يك توهم توطئه هم مي‌شود و شهادت فرماندهان جنگ در معركة نبرد را نوعي تسويه‌حساب شخصي وانمود مي‌كند.

 

نتيجه

روايت تاريخ در رسانه‌هاي فارسي‌زبان ايران‌ستيز از مشكل اساسي رنج مي‌برند و آن تلاش براي حمله به تاريخ به هدف طرد و رد مقولة هويتي آن و در ادامه خدشه به جايگاه معرفتي و شناخت تاريخ است. آن‌ها مي‌خواهند در يك كلام بگويند جمهوري اسلامي دربارة گذشته و تاريخ خاصه تاريخ انقلاب اسلامي و تاريخ دفاع مقدس دروغ گفته و حقيقت آني است كه ما روايت مي‌كنيم. اگرچه به لطف جذابيت‌هاي بصري اين آثار، رسانه‌هاي مذكور در القاي ايدة خود به برخي موفق بوده است اما تاريخ به روايت بي‌بي‌سي فارسي و من وتو تاريخ نمي‌شود؛ چراكه نخست نه براي معرفت‌افزايي يا شناخت و يا هويت بلكه درست عكس آن براي خدشته به معرفت و هويت‌زدايي روايت شده است. در گام دوم مردم بر معرفت‌هاي خود معتقد اند، اگر روايت بخواهد معرفتي پيشين را خدشته دار كند حداقل بايد به قامت و در حد و اندازه معرفت پيشين باشد. روايت‌هاي فارسي‌زبانان ايران ستيز نه تنها معرفت را متزلزل نمي‌كند بلكه در خدشه به هويت نيز ناكام است. با تأكيد بيش از اندازه و غلو در سند و استدلال نمي‌تواند مخاطب را قانع كند.

 

 

تاریخ برای فریاد یا سکوت

استناد به تاریخ برای درستی یک تصمیم از دیرباز بین همگان رواج داشته. البته که بخشی از این امر طبیعی و به گمان من فطری است. ما بارها در مجادلات حتی شخصی‌ خود به گذشته و کمتر به تاریخ استناد کرده‌ایم. فرق است بین گذشته و تاریخ که در فرصتی دیگر عرض خواهم کرد.
این روزها جریان‌های عدالت‌خواه و منتقدان‌شان، از این عرصه به شدت بهره می‌برند. حتی چند شب پیش نصیری و سوزنچی در برنامه زاویه هم، هرچه خواستند کار را حقوقی، اجتماعی و فقهی پیش ببرند، آخرش رسیدند به استدلال و استناد به تاریخ(البته خیلی کم رنگ). در حوزه قدرت و نیروهای مخالف آن نیز هر دو گروه خوشه‌چین عرصۀ تاریخ اند.
چرا تاریخ دست از سر ما بر نمی دارد؟ و اساسا مشکل کار استناد به تاریخ برای توجیه تصمیم کنونی چیست؟

واقعیتی در‌گذشته رخ داده و بخشی از آن توسط عده‌ای موسوم به مورخان به دست ما رسیده و ما متکی به تحلیل آن گزارش‌ها، امروز را با آن گذشته تطبیق می‌دهیم و حکم صادر می کنیم. البته به این هم رضایت داده نمی‌شود و نیت‌خوانی نیز می‌کنیم.

اما گذشته و تاریخ به چه میزان در دورۀ خود مورد استناد بوده‌اند؟ مثلاً در عهد نبوی و دورۀ علوی چقدر از تصمیمات مستند به تاریخ توجیه می‌شدند؟ البته که این هم نیاز به بررسی جدی دارد.

با همه این احوال چرا ما حال خود را به روایتی از گذشته‌ گره می‌زنیم که بخش زیادی از تاریخ آن دوره را در خود ندارد. تصور ما از گذشته متکی به همان روایت‌هایی ست که خیلی از مسائل و زوایا و ابعاد گذشته را به ما نمی‌دهد. اگر معیار تاریخ است‌. ببینیم خود تاریخ چقدر به گذشته استناد کرده. هر گذشته‌ای تاریخ نیست.

همه علیه اسرائیل: اشتراک و افتراق جریان‌های مبارز علیه صهیونیسم در دوره پهلوی

توجه به عرصه‌های اتفاق و همدلیِ جریان‌های اجتماعی و همچنین اشاره به نقطه‌های تمایز آنها می‌تواند فهم ما از تاریخ معاصر را دقیق‌تر و شناخت گروه‌های اجتماعی را عمیق‌تر کند. یکی از عرصه‌های این شناخت بررسی جریان‌ها و گروه‌های مخالف و مقاوم علیه گفتمان قدرت در دوره پهلوی اول است. در این مطلب به رویکرد گروه‌های اجتماعی مقاومت در دوره پهلوی نسبت به صهیونیسم و بهائیت در آن دوره نظر می‌کنیم و از خلال آن در گام نخست گزارشی از همدلی گروه‌های اجتماعی در بحران دیدن اسرائیل ارائه می‌کنیم و در گام بعد تمایز آنها را در این مسئله را نشان می‌دهیم. به عبارت دیگر هم وجه همدلانه و هم وجه تفاوت آنها را تبیین می‌کنیم.

نفوذ عناصر سه‌گانه در قدرت عصر پهلوی

در دوره پهلوی، قدرت رابطه عمیقی با رژیم صهیونیستی برقرار کرد. به طور خاص پس از کودتای 28 مرداد 1332 اسرائیل روند رو به گسترشی را جهت نفوذ در ساختار سیاسی و اقتصادی ایران دنبال کرد. این مهم نیز به کمک آمریکایی‌ها رخ داد. به عبارت دیگر آمریکا و اسرائیل در یک همدلی توانستند زمینه‌های نفوذ خود در ایران را ایجاد کنند. در این میان آمریکا با فروش تسلیحات نظامی به ایران و به‌کارگیری مستشاران نظامی خود در ساختار نظامی ایران به اهداف خود دست یافت و اسرائیل در زمینه‌های کشاورزی، امنیتی و در ادامه فرهنگی1 توانست به اهداف امنیتی، مالی و اقتصادی خود در ایران دست یابد. آموزش نیروهای ساواک به عنوان نیروهای امنیتی حکومت2 در عصر پهلوی همچنین پروژه‌های کشاورزی دشت قزوین و تولید آثار سینمایی از جمله مظاهر نفوذ اسرائیل در ایران بودند. سفارت غیر رسمی اسرائیل در ایران پایگاه این نفوذ بود.3 در کنار این، خرید تسلیحات فراوان ایران از آمریکا و ورود مستشاران نظامی آمریکایی برای آموزش نیروهای ارتش ایران از جمله مظاهر نفوذ آمریکا در ایران به‌شمار می‌آمد.4

در عصر پهلوی دوم، دربار و مهم‌تر از آن دولت نیز با بی‌برنامه‌گی و خلأ سیاست‌گذاری بومی به زمینه‌های رشد نفوذ اسرائیل و آمریکا در ایران افزوده بود. برنامه‌ اصل چهار ترومن فقط بخشی از نمود این وضعیت است. افزایش نفوذ سیاسی و اقتصادی آمریکا و اسرائیل در ایران روی دیگری هم داشت و آن «بهائیت» بود. بهائیان ایران به‌خصوص در نیمه دوم سلطنت پهلوی به‌شدت در دربار پهلوی تأثیرگذار بودند. اشخاصی مثل ثابت پاسال، هژبر یزدانی و منصور روحانی به منافع اقتصادی و سیاسی عظیمی در ایران دست یافتند.5 بهائیان بین خود و جریان صهیونیسم و نیروهای آمریکایی منافع مشترکی طراحی کرده و در عمل مثلث اسرائیل، آمریکا و بهائیت در یک همدلی و همراهی توانسته بودند بر سیاست، اقتصاد و فرهنگ ایران در عصر پهلوی دوم تأثیر چشمگیری بگذارند.

اشتراک مسئله: جریان‌های اجتماعی مخالف نفوذ اسرائیل در ایران

در این شرایط همدلی و همسویی آمریکا، اسرائیل و بهائیت در ایران توجه نیروهای اجتماعی و مقاومت علیه پهلوی را برانگیخت. در نخستین سال‌های گسترش این نفوذ، علما به عنوان رهبران جریان اسلامی در ایران نسبت به وضعیت پیش‌آمده اعتراض کردند. اساسا یکی از مطالبات روحانیت از قدرت در عصر پهلوی جلوگیری از گسترش نفوذ صهیونیسم و بهائیت بود؛ به‌‎خصوص مبارزه با بهائیت یک رسالت همگانی در محافل دینی بود.6 آنها پیوندی ناگسستنی بین بهائیت و صهیونیسم می‌دیدند. آنان همچنین نفوذ ضلع دیگر مثلت مورد نظر، یعنی ‌آمریکا را نیز به واسطه بهائیت و اسرائیل می‌دیدند. در ادامه اما شدت و دامنه نفوذ مثلث مورد اشاره چنان افزایش یافت که دیگر گروه‌های اجتماعی علیه قدرت در عصر پهلوی (چپ و لیبرال) نیز رویکردهای خود علیه صهیونیسم را علنی کردند.

توان غالب روشنفکران بر تخطئه صهیونیسم استوار بود و توجه چندانی به بهائیت و زمینه‌ای که برای صهیونیسم ایجاد کرده بود نداشتند. به عبارت دیگر آنها بر خلاف جریان اسلامی، صهیونیسم و بهائیت را در یک قاموس فهم نمی‌کردند، ولی به‌شدت رویکرد ضد صهیونیستی خود را حفظ کردند. در این میان اسرائیل برای جلب نظر برخی از این روشنفکران آنان را به اسرائیل دعوت کرد و با نشان دادن جنبه‌های مختلفی از رشد اقتصادی سعی در جلب نظر آنها داشت. خلیل ملکی و داریوش آشوری از جمله این افراد بودند. جلال آل احمد نیز جزء همین افراد بود.7 وی با نوشتن رساله «سفر به ولایت عزرائیل» درباره اسرائیل دست به افشا‌گری زد. با وجود این سفرها، موضع علیه صهیونیسم همواره یکی از گرایش‌های روشنفکری در ایران بود. در صدر جریان روشنفکر لیبرال مصدق قرار داشت که چه در دوره نخست‌وزیری و چه قبل و پس از آن‌ همواره یکی از سیاست‌های خود را علیه اسرائیل و در تقابل با آن و در حمایت از فلسطین قرار داده بود.

جریان‌های چپ نیز به واسطه رویکردهای ضد امپریالیستی و هم به خاطر ارتباط گسترده‌ای که با گروه‌های چپ فلسطینی داشتند، رویکردی ضد اسرائیلی و ضد صهیونیستی اخذ کردند. در این میان اما از میان چپ‌ها بودند جریانی که به واسطه مشی شبه‌سوسیالیستی اسرائیل از شدت عمل خود در قبال آن کاستند. برخی از آنها مانند اعضای حزب توده در صدد بودند با نفوذ در میان بهائیان به قدرت راه یابند.8 با توجه به توضیح فوق می‌توان چنین جمع‌بندی کرد که رویکرد حمایت از فلسطین و اعلام موضع در تقابل با اسرائیل و نفوذ آن در ایران در همه نیروهای اجتماعی وجود داشت. البته در این میان جریان روحانیت و مقاومت دینی از شدت عمل بیشتر و رویکرد‌های انتقادی عمیق‌تری برخوردار بودند، اما ایشان از دغدغه‌ای مشترک بین خود و دیگر جریان‌های اجتماعی می‌گفتند.

تفاوت دیدگاه: انگیزه‌های مخالفت با صهیونیسم

هر یک از جریان‌ها و نیروهای مقاومت (اسلامی و روشنفکر) نسبت به مسئله مورد نظر از زوایه خاصی نظر می‌کردند. به عبارت دیگر مخالفت با صهیونیسم، رشد و گسترش نفوذ آن‌ در ساختارهای قدرت در ایران با دلایل و ادله‌های یکسانی از سوی این نیروها صورت نمی‌گرفت. آنها در این دیدگاه هم‌نظر بودند که باید از دامنه نفوذ اسرائیل در ایران کاسته شود. نیروهای اسلامی و جریان‌های دینی وابسته به علما همواره بر این نکته تأکید داشتند که اسرائیل در تخاصم با جهان اسلام، به فلسطین که عضوی از پیکره جهان اسلام است تجاوز کرده است و از این طریق نه تنها حضور آن در ایران بلکه موجودیت اسرائیل را نیز زیر سؤال می‌بردند. این جریان از زاویه دیگر نیز به مسئله اسرائیل و بحران فلسطین می‌نگریست و آن مسئله بهائیت بود.

بهائیان، که یک سده قبل در برخی از اراضی فلسطین اسکان یافته بودند، با قدرت‌یابی صهیونست‌ها از حمایت آنها نیز برخوردار شدند. در ادامه، حمایت‌های شوقی افندی از اسرائیل و تشکیل آن9 و تعریف منافع مشترک بین بهائیان و صهیونیست‌ها سهم مهمی در این همسویی داشت. شکل‌گیری یهودیان بهائی10 پروژه‌ای است که بحث جداگانه‌ای را می‌طلبد. این مسئله حساسیت علما را به‌شدت برانگیخت. بهائیان انشقاق عظیمی در تشیع ایجاد کردند. آنان همواره در نسبت با استعمار فهم می‌شدند. بهائیان پس از تشکیل رژیم صهیونیستی رشد و گسترش چشمگیری در حوزه‌های سیاسی و فرهنگی ایران پیدا کردند.

گسترش روزافزون آنها در دربار پهلوی نیز به‌شدت از سوی علمای شیعه مورد نقد قرار گرفت. حملات علما به رژیم پهلوی و تخطئه آن به جهت رشد بهائیت در آن تا آنجا افزایش یافت که پهلوی برای زدودن تصویر حمایت خود از بهائیان، سیاست‌هایی را در زمینه کنترل و فشار بر بهائیان نظیر تخریب حظیره‌القدس و اخراج برخی از کارمندان بهائی کشوری و لشکری اعمال کرد.11 با وجود این، در یک دهه پایانی عمر پهلوی باز دامنه نفوذ صهیونیست‌ها و بهائیان در دربار و دولت پهلوی به‌شدت افزایش یافت و ازهمین‌رو یکی از راهبردهای امام خمینی در قیام خود علیه پهلوی تأکید بر پیوند پهلوی و بهائیان و صهیونیسم و تخطئه آنها بود.

حاصل سخن

نیروها و گروه‌های اجتماعی در ایران شامل جریان اسلامی و لیبرال و چپ همگی نسبت به نفوذ اسرائیل و صهیونیسم در ساختارهای سیاسی و اقتصادی ایران به‌شدت موضع‌گیری کردند و از این رهگذر مواجهه تندی با دربار پهلوی داشتند. در این میان جریان اسلامی با کشف و ترسیم پیوند بین صهیونیسم و عنصر تأثیرگذار در نفوذ آن در ایران، یعنی بهائیت، نسبت به آن واکنش نشان داد. غالب جریان‌های دیگر علیه صهیونیسم موضع می‌گرفتند و اسرائیل را محکوم می‌کردند، ولی از چگونگی و زمینه‌های قدرت‌یابی آن در ایران سخن نمی‌گفتند، اما جریان اسلامی نه تنها این رابطه را کشف، بلکه علیه آن نیز اقدام کرد و دولت را جهت کاهش نفوذ بهائیان و صهیونیست‌ها تحت فشار قرار داد.

هویت‌های مقاومت همچنین اقدام علیه اسرائیل و حمایت از فلسطین را در راستای مبارزه با دولت پهلوی می‌دیدند؛ چراکه مراودات رژیم پهلوی با اسرائیل بسیار گسترده بود و از سوی دیگر قدرت در این دوره در معادلات منطقه‌ای حامی و متحد آمریکا و اسرائیل در منطقه تلقی می‌شد.

منابع

1. رضا زارع، ارتباط ناشناخته: بررسی روابط رژیم پهلوی و اسرائیل، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، 1384، ص 303.

2. رک: گردآوری و تدوین موزه عبرت ایران، ساواک شاگرد موساد، تهران، موزه عبرت ایران، 1389.

3. محمدتقی تقی‌پور، ایران و اسرائیل در دوران سلطنت پهلوی، ج 1، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، 1390، ص 463.

4. زینب احیائی، مستشاران آمریکایی در ایران به روایت اسناد، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1382، بیشتر صفحات.

5. ثریا شهسواری، اسناد فعالیت بهائیان در دوره محمدرضاشاه، تهران،‌مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1387، صص 113، 123 و 129.

6. همان، صص 73-106.

7. رضا زارع، همان، صص 319-320.

8. مسعود کوهستانی‌نژاد، روحانیت- بهائیان: نیمه اول سال 1344، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1386، ص 124.

9. ثریا شهسواری، همان، صص 139-140.

10. همان، ص 142.

11. همان، ص 1027.

مصدق و مسئله فلسطین

بحران فلسطین و آرایش قدرت و مقاومت در ایران

بحران فلسطین از آغار همواره برای ایرانیان مسئله بوده و بعد از انقلاب اسلامی نیز این مسئله، وارد گردونه نه تنها امنیت ملی، بلکه امنیت هستی‌شناختی ما شده است.1 هم‌زمانی این رخداد با قدرت‌یابی و نضج‌گیری پهلوی در ایران، امری تصادفی نبود.2 صرف نظر از چند موضع سیاسی کم‌اهمیت، عناصر قدرت رژیم پهلوی همواره همسو با منافع اسرائیل عمل کردند. همدلی پهلوی پدر و پسر با اسرائیل کافی بود تا جریان‌های مقاوم و به‌اصطلاح گفتمان مقاومت علیه پهلوی در معرکه فلسطین همواره طرف اعراب مسلمان باشند. به عبارت دیگر بحران فلسطین اگرچه به لحاظ جغرافیایی در فاصله‌ای بعید با ایران قرار داشت، اما با توجه به شرایط ویژه آن در مختصات قدرت و نیروهای مقاومت در ایران کارگر افتاد. در این میان واکنش‌های اصلی و بنیادی در قبال این بحران از سوی علمای شیعه صورت گرفت. علمای شیعه متکی به اصل صیانت از اسلام و مسلمین همواره علیه صهیونیست‌ها و حامی فلسطینیان بودند. با وجود این جریان‌های ملی‌گرا نیز گام‌هایی همسو با علما در مسئله مورد نظر برداشتند. البته استدلال و مبنای آنها با جریان‌های اسلامی متفاوت بود، اما به اقدام مشترک در این باره منتج شد.

جریان‌های اجتماعی ایران علیه اسرائیل

دیگر جریان‌های اجتماعی و سیاسی نیز در زمینه مسئله مورد نظر میراث قابل توجهی از خود بر جای گذاشتند. رویکرد محمد مصدق به عنوان یکی از رجال تاریخ معاصر ایران به مسئله فلسطین و اسرائیل حائز اهمیت است. این موضوع از آن روی مهم است که از سوی یکی از عناصر لیبرال و ملی صورت گرفته است. در تاریخ ایران اغلب حمایت‌ها از فلسطین و مقابله با اسرائیل توسط جریان‌های اسلامی یا جریان چپ صورت گرفته بود، اما مصدق با وجود اختلاف شدید با جریان‌های ذکرشده، در زمینه حمایت از فلسطین و مقابله با اسرائیل رویکردی شبیه دغدغه‌های جریان اسلامی و جریان چپ اتخاذ کرد. البته برخی از طیف‌های جریان چپ بسته به رویکرد شوروی به مسئله فلسطین، سیاست‌های خود در قبال آن را تغییر می‌دادند. با توجه به توضیح فوق علت همسویی جریان‌های اجتماعی در ایران در زمینه بحران فلسطین چه بود؟ در این بررسی درصدد تبیین این رویکرد در ایران هستیم و آن حمایت از فلسطین و تقابل با اسرائیل به عنوان یک رویکرد عمومی در جریان‌های سیاسی و فکری و اجتماعی در ایران است؛ رویکردی که باعث شده است این جریان‌ها صرف نظر از اصول حاکم بر بنیان‌های تئوریکشان در این مسئله، یعنی مسئله فلسطین، به سیاست مشترکی برسند. البته باید توجه کرد که همه طیف‌های جریان‌های مورد اشاره چنین رویکردی را اتخاذ نکردند. آنچه در اینجا مورد توجه است رویکرد جریان ملی با الگوی مصدق است.

رویکرد مصدق در قبال بحران فلسطین

مواجهه محمد مصدق با بحران فلسطین را در دو بخش می‌توان فهم کرد: نخست مراوده شخصی و در ادامه سیاسی وی با محمد امین الحسینی، مفتی فلسطینی، و رویکرد سیاسی و بروکراتیک وی در تعطیلی کنسولگری ایران در اسرائیل و فسخ شناسایی اسرائیل توسط ایران.

جبهه مشترک نفت و فلسطین

گو اینکه در هر یک از موارد مورد نظر مصدق در کنار دیگر عناصر نظیر آیت‌الله کاشانی و مجلس شورای اسلامی توانست چنین سیاستی را در پیش گیرد. با وجود این در ایران و منطقه این سیاست‌ها به دولت مصدق و شخص وی و جریان ملی الصاق شد. به عبارت دیگر در کشوری که تا قبل از روی کار آمدن مصدق سیاست‌های دولت در بحران فلسطین در همسویی و همدلی با اسرائیل بود اینک نوعی تغییر رویه جدی دیده می‌شد. این امر باعث همدلی و حمایت اعراب منطقه خاصه در مصر و عراق از مصدق و نیروهای جبهه ملی شد.

در باب اتخاذ سیاست مورد نظر توسط مصدق می‌توان اضافه کرد که عامل بین‌المللی و داخلی نیز در این رویکرد نقش داشت: توافقی بین مصدق و برخی از کشورهای عربی به‌وجود آمده بود که طی آن محمد مصدق بر آن شد تا در پی فسخ شناسایی کشور اسرائیل، از حمایت‌های کشورهای عربی در قبال موضوع نفت برخوردار شود. این مسئله یکی از دغدغه‌های جهان عرب در آن روزگار نیز بود و افکار عمومی و به‌ویژه روحانیان این کشورها در این مسیر مجاهدت بسیار کردند. از طرف دیگر بافت مذهبی جنبش ملی شدن صنعت نفت در پیش گرفتن سیاستی غیر از قطع روابط با اسرائیل را ناممکن می‌ساخت. در واقع حضور نیروهای مذهبی به رهبری آیت‌الله کاشانی و نقش پررنگ این نیرو در رویارویی با انگلستان و کمک در جهت ملی شدن صنعت نفت قطع روابط با اسرائیل را اجتناب ناپذیر می‌ساخت.3

رابطه با مفتی فلسطینی (امین الحسینی)

گو اینکه این موارد در تصمیم مصدق در حمایت از فلسطین و اقدام علیه اسرائیل نقش داشتند، اما مسئله دیگری نیز در این رویکرد دخیل بود و آن از خلال رابطه مصدق و امین الحسینی مشخص می‌شود. البته این ماجرا به نوعی در ادامه جنبش ملی شدن صنعت نفت نیز فهم می‌شود. محمد امین الحسینی، مفتی فلسطین، در نامه‌ای به مصدق ضمن اعلام تهنیت به مناسبت پیروزی عظیمی که به دست دکتر مصدق به انجام رسیده نوشت: هیئت‌های اسلامی به پا خواسته «رجال الازهر شریف»، «الشبان المسلمین»، «اخوان المسلمین»، «هدایت اسلامیه» و... شما را به مبارزه نیکوی خود تأیید می‌کنند. مصدق نیز در پاسخ جواب داد: ملت ایران در این قدم خطیری که برداشته است، خیلی احتیاج به ادعیه عموم مسلمین و مخصوصا به دعای آن جناب دارد.4 در اینجا هیچ فشار یا اصراری بر مصدق برای ابراز همدلی با فلسطین دیده نمی‌شود بلکه می‌توان در اینجا رویکرد مستقل او را دید؛ رویکردی که ملی و منطقه‌ای می‌اندیشد و از خلال چنین رویکری نیز منافع ملی را در حمایت از فلسطین و اقدام علیه اسرائیل می‌بیند.

حاصل سخن

در ایران هیچ جریان اجتماعی اصیلی نمی‌تواند رویکرد عادی‌سازی روابط با اسرائیل را در پیش گیرد. جریان‌های اسلامی از اساس تقابل با اسرائیل و حمایت از فلسطین را در دستور کار خود قرار داده‌اند. جریان‌های چپ و راست نیز در صورت اتخاذ مولفه‌های ملی و حتی منطقه‌ای به این مهم می‌رسند. گواینکه برخی از طیف‌های چپ این رویکرد را نقض کردند. با بررسی کوتاهی که صورت گرفت مشخص شد مسئله فلسطین از سوی جریان جبهه ملی خاصه دکتر مصدق نیز مورد توجه بوده است و نه تنها اوریال بلکه همه گروه‌ها و جریان‌ها در ایران به این موضوع توجه داشته‌اند.

در این میان و با عمده شدن تأثیر محمد مصدق در سپهر سیاسی ایران مسئله فلسطین نیز در کنار دیگر مسائل ملی و بین‌المللی ایران مورد توجه قرار گرفت. در ایران عصر پهلوی غالب رویکردهای حمایتی نسبت به اسرائیل از سوی قدرت صورت می‌پذیرفت و جریان‌ها و گروه‌های ناسازگار با قدرت غالبا رویکری خصمانه نسبت به اسرائیل داشتند و از هر فرصتی برای ابراز حمایت خود از فلسطین استفاده می‌کردند. همچنین متکی به بررسی صورت‌گرفته می‌توان اذعان کرد که جریان‌های لیبرال و گروه‌هایی که عقبه فکری خود را به جریان‌های ملی‌ای همچون مصدق وصل می‌کنند اما در قبال بحران فلسطین رویکردی همدلانه با اسرائیل و در تقابل با آرمان فلسطین دارند، جریان اصیل به معنای اتصال به سرچشمه فکری‌ای که ادعا می‌کنند نیستند. حمایت از آرمان فلسطین صرفا مولفه‌ای از گفتمان اسلامی معاصر نیست، بلکه در گفتمان ملی نیز منافع ما در حمایت از فلسطین است.

منابع

1. محمدرضا تاجیک، «فلسطین از نگاه ایرانی»، مندرج در: فلسطین؛ نگاه ایرانی، تهران، موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، 1386، ص 13.

2. موضوع ارتباط تأسیس رژیم پهلوی در ایران و بحران فلسطین، مسئله‌ای است که پژوهش مفصلی را می‌طلبد و در اینجا فرصت پرداختن به آن نیست. 

3. محمدرضا چیت‌سازیان، چرا کابینه مصدق شناسایی اسرائیل را پس گرفت؟

4. محمد مصدق، نامه‌های دکتر مصدق، ج 1، تهران، نشر هزاران، 1374، ص 224.

چرایی رابطه کوتاه‌‎مدت مجاهدین خلق با مبارزان فلسطینی

دهه 1320 در تاریخ معاصر ایران از جهات بسیاری حائز اهمیت است. آغاز آن با اشغال ایران و تبعید رضاشاه شروع شد. در میانه آن گروه‌ها و احزاب فکری و سیاسی، ایران را به جولانگاه و کارزار عقیدتی و اجتماعی خود بدل کردند. انتهای آن نیز با زمینه‌سازی جنبش‌های اجتماعی به پایان رسید. در این سال‌ها بحث‌های فکری و عقیدتی در قالب نشر کتاب، ‌مجله و روزنامه به حوزه عمومی راه پیدا کرد.1 به عبارت دیگر سال‌های مورد نظر دروازه ورود مباحثات فکری و عقیدتی به میان مردم بود. در آن وضعیت جریان چپ2 با شدت زیادی درصدد یارگیری اجتماعی برآمد. در چنین شرایطی جریان‌های رقیب خاصه جریان اسلامی به مقابله فرهنگی و اجتماعی با این جریان برخاست.

تقابل با مادیگری و جریان چپ

جریان چپ گروه‌های مختلف ــ جریان اسلامی و جریان روشنفکری ــ را علیه خود دید. دغدغه، مبانی و استدلال هر یک از جریان‌های مورد نظر در تقابل با مادی‌گرایی و جریان چپ متفاوت بود. درحالی‌که جریان اسلامی درصدد دفاع از تعالیم اسلام و ترسیم توانایی و قابلیت دین در دنیای جدید بود. جریان روشنفکری دیدی حداقلی به دین داشت و در این معرکه عقیده‌ها صرفا درصدد تبیینی از دین بود که با علم جدید سازگار باشد. به عبارت دیگر جریان اسلامی فقط از موضوع دفاع سخن نمی‌گفت، بلکه با مطرح کردن اسلام سیاسی، رویکردی تمدنی به دین داشت، اما جریان روشنفکری خاصه روشنفکران مذهبی لیبرال صرفا بر عدم تضاد دین و علم جدید تأکید داشتند و مسئله  مورد نظر را یگانه بحران وقت تشخیص دادند. یکی از مصادق بارز تأملات جریان اسلامی کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» اثر علامه طباطبائی با شرح و توضیح شهید مرتضی مطهری است. این کتاب در پنج جلد و در فواصل زمانی نیمه 1320 تا سال 1350 منتشر شده است. در سوی دیگر مانیفست جریان روشنفکری لیبرال مسلمان در مواجهه با شرایط پیش‌آمده کتاب «راه طی‌شده» مهندس مهدی بازرگان بود که در سال 1326 اولین چاپ آن منتشر شد.

مرزبندی فکری

اگرچه نقدهای تند جریان چپ به آموزه‌های اسلام و یارگیری اجتماعی حزب توده به عنوان جریان اجتماعی این اندیشه برای نیروهای رقیب سخت بود، این وضعیت مانع از آن نشد جریان اسلامی در مقابل جریان روشنفکری مرزبندی و تفکیک رأی خود را نمایان نسازد. به عبارت دیگر جریان اسلامی بیشتر و دقیق‌تر بر تفاوت دیدگاه خود با جریان روشنفکری تأکید داشت. بر همین اساس نیز کوچک‌ترین انحراف و زاویه‌ای از تعالیم اسلام را رصد می‌کرد و در صورت نیاز پاسخ درخور می‌داد.

راه طی‌شده

کتاب «راه طی‌شده» تفصیل و توسعه چهار جلسه سخنرانی مهندس مهدی بازرگان است که به دعوت انجمن اسلامی دانشجویان در آذرماه 1326 در مسجد سپهسالار (مدرسه عالی شهید مطهری) ایراد شده است.3 مهندس بازرگان در این کتاب مسئله را با پاسخ آغاز می‌کند. پاسخ دو گروه دینداران و متجددان به این پرسش که وضع دینداری چگونه است و بشر تا چه حد به راه انبیا اعتقاد پیدا کرده است؟ وی که منبع سخن خود را مشخص نمی‌کند، صریح و قاطع از جانب هر دو گروه پاسخ را منفی دانسته و تصریح کرده است: روند روزگار از نظر هر دو گروه به سمت فاصله از دینداری و تعالیم انبیا پیش می‌رود.4 با وجود این بازرگان اذعان دارد که هر دو گروه اشتباه می‌کنند.

راه علم راه انبیا

در پندار مهدی بازرگان «بشر در روز اول در راهی جز راه انبیا پیش نرفته است. اتفاقا مادیون علمی در جاده‌ای افتاده‌اند که سرمنزل آن خدا و آخرت و دین است».5 به گمان بازرگان شاید آنها (مادیون علمی) نسبت به بسیاری از مقدسان به درک حقیقت مبدأ و معاد نزدیک‌تر باشند.6  او خاطرنشان کرده است: «بشر در سیر تکامل خود راهی جز راه انبیا را نپیموده است و روز به روز به مقصد آنها نزدیک‌تر می‌شود».7 نتیجه‌ای که مهندس بازرگان از خلال بحث‌های خود در این کتاب می‌گیرد آن است که «بشر روی دانش و کوشش و به پای خود راه سعادت در زندگی را یافته است و این راه سعادت تصادفا همان است که انبیا نشان داده بودند».8

قوانین فیزیک برای اثبات توحید

 بازرگان با مطرح کردن قانون لاوازیه یا اصل بقای ماده، اصل اول ترمودینامیک یا اصل بقای انرژی در پی ایجاد نوعی هماهنگی بین آیات قرآن و این اصول علمی بود.9 او ادامه داده است: هر قدر به عقب در گذشته و به جلو در آینده برویم، انسان با انصاف را ناگزیر به قول خالق می‌کشاند.10 به عبارت دیگر بشر همان راه الهی انبیا را رفته است. 11

مطهری در تقابل با بازرگان

بعد از انتشار کتاب بازرگان و با تجدید چاپ گسترده آن توسط جریان‌های التقاطی در سال‌های بعد، شهید مطهری در مقدمه خود بر جلد پنجم کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» در تابستان 1350، اندیشه بازرگان در «راه طی‌شده» را مورد هجمه قرار داد و نقد کرد. این مقدمه گرچه کوتاه اما شفاف و صریح است.

سلطه پوزیتیویسم

از دیدگاه مطهری در عصر ما مخالفت با تفکر در مسائل ماوراءالطبیعی رنگ جدیدی ــ فلسفه حسی ــ به خود گرفته است.12 او معتقد است از وقتی در اروپا روش حسی و تجربی در شناخت طبیعت بر روش قیاسی پیروز شد، این فکر ایجاد شد که روش قیاسی و استدلالی در هیچ جا اعتبار ندارد و تنها فلسفه قابل اعتماد فلسفه حسی است. نتیجه چنین وضعیتی کنار رفتن الهیات بود. به عبارت دیگر پوزیتیویسم معرفتی بر معرفت‌شناسی سلطه پیدا کرد. مطهری نگاه بازرگان به دین و قرآن را متأثر از چنین وضعیتی می‌دید. 

دشواری فهم فلسفی

از دیدگاه شهید مطهری موفقیت‌های پی‌درپی روش حسی در شناخت طبیعت، در کنار سابقه پیشین موج مخالفت با هرگونه تفکر و تعمق از طرف اهل حدیث و دشواری مسائل فلسفی از جانب سوم، گروهی از نویسندگان اسلامی را به هیجان آورد تا نظریه تلفیقی ارائه کنند که الهیات قابل تحقیق است، ولی در الهیات نیز منحصرا لازم است از روش حسی و تجربی که برای شناخت طبیعت مورد استفاده قرار می‌گیرد استفاده کرد.13مطهری معتقد است که ذهن به مفاهیم طبیعی خو گرفته و پرداخت به امور ماورائی با این مفاهیم سخت و رهزن است.14 به عبارت دیگر در این فراز، شهید مطهری از اساس پرداخت بازرگان به قرآن با زبان علم را محکوم کرده است.

توجه نقطه‌ای و سطحی به آیات قرآن

شهید مطهری در مقدمه خود بر جلد پنجم کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» خاطرنشان کرده است که عوامل فوق باعث شد عده‌ای بر این باور شوند که از نظر قرآن تنها را شناخت خداوند مطالعه در طبیعت و مخلوقات با استفاده از روش حسی است و راهی غیر از این بیهوده است؛ زیرا قرآن در سراسر آیات خود در کمال صراحت بشر را به مطالعه در مظاهر طبیعت، که جز با روش حسی میسر نیست، دعوت کرده و کلید رمز مبدأ و معاد را همین نوع مطالعه دانسته است.15 از منظر شهید مطهری قرآن «به مطالعه حسی طبیعت دعوت می‌کند، اما آیا این را کافی می‌داند؟ اما آیات قرآن همه دعوت به تدبر در طبیعت نیست. چگونه از راه طبیعت‌شناسی می‌توان به فهم آنها نایل شد؟»

نوحنبلی‌گری در لباس لیبرالیسم

شهید مطهری در ادامه، اصطلاحی برای توصیف تأملات مهدی بازرگان در «راه طی‌شده» و اساسا جریانی که درصدد تبیین علمی از قرآن برآمده‌اند عنوان می‌کند که بسیار هولناک است. وی معتقد است در دوران معاصر این نوع نگاه به قرآن و دین را امثال فرید وجدی و سیدابوالحسن ندوی در ممالک اسلامی باب کردند. در دیدگاه شهید مطهری، این اندیشه نوعی رجعت حنبلی‌گری است، ولی به صورت مدرن و امروزی و پیوندخورده با فلسفه حسی غربی.16 به عبارت دیگر در منظر مطهری برخلاف مشهور این جریان، نواندیش نیست، بلکه نوعی ارتجاع به‌شمار می‌آید.

نقدی دیگر

شهید مطهری خاطرنشان کرده است که مطالعه طبیعت ما را تا مرز ماوراءالطبیعت رهبری می‌کند، ولی به فراتر از آن راهی ندارد.17 در دیدگاه وی، علم کمک فراوانی به توحید و خداشناسی نموده است. اما علم فقط می‌تواند ثابت کند پدیده‌ای مستقل و ثابت نیست و در سلسله علت و معلولی تا بی‌نهایت ادامه دارد.18 همچنین اینکه طبیعت در همه جا یکسان عمل می‌کند به وجود خداوند دلالتی ندارد.19در ادامه، شهید این سخن بازرگان را که پیامبران آمدند تا مردم را به طبیعت دعوت کنند و اعتقاد به خدایان و ارواح و شیطان را از بین ببرند به سخره گرفته است. وی می‌پرسد: آیا این جز سپر انداختن در مقابل مادیین است؟20 در نظر شهید مطهری علت و معلوم فلسفی به خداوند ختم می‌شود، اما علت و معلوم علمی خیر.21 در ادامه، مطهری روش بازرگان در کتاب «راه طی‌شده» را که واگذار کردن پرسش از خداوند و حواله دادن آن به عرصه فراطبیعی و عدم موضوعیت آن است، همان روش حنابله سابق می‌داند که سؤال و پرسش را بدعت می‌دانستند و آن را بلاموضوع عنوان می‌کردند. وی حتی پا را فراتر گذاشته و خاطرنشان کرده است: اینها روی حنابله را هم سفید کرده‌اند.22

نتیجه

شهید مطهری و مهندس بازرگان اگرچه در دفاع از تعالیم قرآن و مبارزه با جریان موسوم به چپ دغدغه‌های مشترکی داشتند، دیدگاه‌های این دو درباره دین و قرآن بسیار متفاوت بود. بازرگان با ترازوی علم تجربی به سوی قرآن رفت و درصدد بود تفسیر متناسب با علم تجربی از قرآن ارائه کند و برای اثبات حقانیت دین علم را به استخدام درآورد، اما شهید مطهری اساسا به چنین مقوله‌ای قائل نبود.

مطهری علم‌باوران جدید را حنبلیان جدید می‌نامید و معتقد بود که آنها بر خلاف ادعایی که دارند همان شعار «همین است و جز این نیست» را فریاد می‌زنند. در ادامه فرایند‌های اجتماعی و سیاسی نشان داد که شهید مطهری شناخت خوبی نسبت به این جریان داشت. بازرگان علم‌باور اسوه مجاهدین خلق شد تا جزوه «راه انبیا راه بشر» این سازمان از روی کتاب «راه طی‌شده» او نوشته شود و مطهری قربانی جهل نوحنبلبان فرقان شد.

منابع

1. بدیهی است در اینجا حوزه عمومی و اجتماعی به معنای نسبی آن مورد نظر است.

2. «مادی‌گراها»، «مادیون»، اصطلاح مرسوم برای این جریان فکری و «توده‌ای» عنوانی دیگر برای نیروها و جریان سیاسی پیرو این اندیشه بود. آنها دین را عنصری پوسیده و خرافی قلمداد می‌کردند که در دنیای جدید جز در جهت مقاصد استبدادی و استعماری کارکردی ندارد. تسط آنها بر محیط‌های علمی و رسانه‌ای چنان بود که بازرگان اظهار کرده است: از ترس مادیون جرئت نمی‌کنم اسم ذی‌روح را بیاورم: رک: مهدی بازرگان، راه طی‌شده، تهران، شرکت انتشار، 1338، ص 213.

3. انجمن اسلامی سال بعد این مجموعه را در قالب یک کتاب منتشر کرد. سال 1334 کانون معرفت با اضافاتی مجدد کتاب مورد نظر را به طبع رسانید. سرانجام در سال 1338 شرکت انتشار این اثر را در قالب فصل‌بندی و عنوان‌بندی جدیدی منتشر کرد.

4. مهدی بازرگان، مجموعه آثار، ج 1، تهران، بنیاد فرهنگی بازرگان، 1377، ص 17.

5. همان، ص 20.

6. همان‌جا.

7. همان‌جا.

8. مهدی بازرگان، راه طی‌شده، همان، ص 124.

9. همان، ص 196 به بعد.

10. همان، ص 212.

11. چنین نگاهی اگرچه علم را در فهم قرآن و تعالیم اسلام به استخدام می‌گیرد، تعالیم قرآن را به فرمول‌های علوم دقیقه و علوم طبیعی تقلیل می‌دهد. از طرف دیگر هر مسئله فراطبیعی موضوعیت خود را از دست می‌دهد؛ چراکه در حیطه علم قابل سنجش نیست. در ادامه این جریان نیز تعمق و تفکر در ماوراء طبیعت نیز اهمیت خود را از دست می‌دهد و آنچه مهم است طبیعت و فلسفه حسی است.

12. محمدحسین طباطبائی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج 5، مقدمه و پاورقی مرتضی مطهری، تهران، صدرا، 1358، صص 24-25.

13. همان، ص 25.

14. همان، ص 35.

15. همان، ص 26.

16. همان‌جا.

17. همان، ص 27.

18. همان، ص 30.

19. همان، ص 31.

20. همان، ص 32.

21. همان‌جا.

22. همان، ص 34.

بیت‌المقدس فقط یک شهر نیست

مسئله‌ فلسطین در عملکرد آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری

1. مبانی حاکم بر رفتار علمای شیعه

عملکرد و رفتار علمای شیعه در تاریخ معاصر بر اصول مختلفی استوار است. از جمله‌ آن اصول «صیانت از اسلام و مسلمین» و «صیانت از شعائر دینی و مذهبی» است.1 صیانت از مسلمین در قالب حمایت از جنبش‌ها و مقاومت‌های مسلمانان در مقابل نیروهای استعماری صورت می‌گیرد2 و بخش مهمی از تلاش‌های ایشان در جهت صیانت از شعائر دینی با مخالفت و مقاومت علیه سیاست‌های ضد دینی حکومت‌های استبدادی به منصه‌ ظهور می‌رسد.

در ایران پسامشروطه و با تسلط رضاخان بر حیات اجتماعی ایرانیان و چیره شدن خفقان رضاشاهی بر فضای سیاسی ـ اجتماعی کشور تصور می‌رفت این رویکرد در عملکرد علمای شیعه کم‌رنگ شود، اما سیره آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری در این دوره، نشان داد این امور جزء اصول حاکم بر رفتار علمای شیعه است. به عبارت دیگر بازهم توجه به مسلمانان و شعائر اسلامی مورد توجه علمای شیعه قرار گرفت. در این میان عملکرد شیخ‌‌عبدالکریم حائری به عنوان مجدد حوزه‌ علمیه حائز اهمیت است.

2. جایگاه ویژه‌ فلسطین در فرهنگ اسلامی

مسلمانان پیوند خاصی با فلسطین و شهر بیت‌المقدس دارند. بیت‌المقدس در صدر اسلام قبله‌ مسلمانان بود. همچنین بر اساس فرهنگ اسلامی از این مکان بود که پیامبر اسلام به معراج رفت. در ادامه در ادوار مختلف جنگ‌های صلیبی، بیت‌المقدس محل رویارویی دو فرهنگ اسلامی و مسیحی بود. در این کارزار، هر یک از طرفین می‌کوشید با تسلط بر این شهر، تفوق سیاسی و عقیدتی خود را نمایان سازد. این موضوع اکنون و در دوره‌ معاصر نیز در رویارویی مسلمانان با صهیونیست‌ها و یهودیانِ مسیحی نیز مورد توجه است. هر وقت حرمت و تقدس بقاع فلسطین از سوی حاکمیت غیر اسلامی تهدید شود، مسلمانان نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند.3

رهبران اسلامی در سراسر تاریخ اسلام علیه هر قدرت تهدیدکننده‌ حاکمیت اسلامی در بیت‌المقدس جنگیده‌اند.4 در دوران معاصر و در غائله‌ صهیونیسم در فلسطین، حساسیت مسلمانان نسبت به این خطه از جهان اسلام چند برابر شده است. در این میان علمای شیعه نسبت به این موضوع مواجهه داشتند. آیت‌الله محمدحسین کاشف‌الغطا، شیخ عبدالکریم زنجانی، میرزا خلیل کمره‌ای و شیخ عبدالکریم حائری از جمله‌ علمای شیعه بودند که نسبت به مسئله‌ فلسطین واکنش نشان دادند و رخدادهای مهمی را رقم زدند.

3. فلسطین در بند بریتانیا

پس از عصر استعمار، در غرب آسیا (خاورمیانه) نخستین و تا مدتی یگانه نگرانی ملت‌ها، استقلال بود.5 بعد از جنگ جهانی اول با شکست عثمانی، درحالی‌که دولت‌های عربی یکی پس از دیگری در حال شکل‌گیری بودند، فلسطین تحت قیمومیت استعمار بریتانیا درآمد.6 این وضعیت تا تشکیل رژیم صهیونیستی در سال 1948 ادامه داشت. حمایت بریتانیا از صهیونیسم، که بر خلاف مشهور جنبشی غیرمذهبی بود، مانع از ظهور دولتی عربی در این منطقه شد.7 به عبارت دیگر، بریتانیا تا تشکیل رژیم صهیونیستی در فلسطین ماند و نقش اساسی را در تشکیل این رژیم بر عهده گرفت.8 در این میان برخی از دولت‌های اسلامی تحت نفوذ بریتانیا از جمله دولت ایران در عصر پهلوی نیز در این موضوع دخیل بودند. بریتانیا توانسته بود با ایجاد چنددستگی و تضاد در میان رجال دولت‌های اسلامی به مقاصد خود در این زمینه برسد. به عبارت دیگر، استعمار به گونه دیگری به ظهور رسید.

4. مهاجرت یهودیان به فلسطین

رژیم صهیونیستی متکی به جمعیت مهاجر ایجاد شد. در سال‌هایی که فلسطین تحت قیمومیت بریتانیا بود یهودیان از کشورهای مختلف به فلسطین انتقال داده می‌شدند. این مهاجرت‌ها تحت نظر آژانس یهود انجام می‌شد. در ایران نیز کمیته‌هایی مأمور ترغیب و انتقال یهودیان به فلسطین بودند. این مهم با دوران حکمرانی پهلوی اول در ایران مصادف بود. از سال 1312، انگلستان بر اساس تمهیدات از پیش فراهم‌شده، اجازه عبور کلیمیان را از ایران به فلسطین صادر نمود. اگرچه افزایش روزافزون خیل مهاجران به فلسطین باعث اعتراض مسلمانان شد، حکومت پهلوی همکاری بسیاری با آژانس‌های یهودی مأمور انتقال مهاجران داشت.9 درحالی‌که برخی از نخبگان سیاسی جهان عرب این مهاجرت را مثبت ارزیابی می‌کردند،10 علمای اسلامی، خاصه علمای شیعه، علیه آن موضع گرفتند. مهاجرت یهودیان به فلسطین تا سال‌های بعد حتی تا روزگار کنونی نیز ادامه داشته است. صهیونیست‌ها از مهاجرت به مثابه ابزاری برای جبران کمبود جمعیت‌ خود نسبت به مسلمانان استفاده کرده‌اند. این مهم در کنار کوچ اجباری مسلمانان از فلسطین و نواحی مورد نظر توازن جمعیتی را به نفع آنها تغییر داد.

5. پهلوی علیه دین

حکومت پهلوی اول سیاست‌های خصمانه‌ای علیه فرهنگ دینی و شعائر مذهبی شروع کرده بود. اوج این مسئله در زمینه‌سازی برای قانون کشف حجاب نمایان شد. قدرت در این دوره هر گونه صدای مخالف و هر شکل مقاومتی را در نطفه خفه می‌کرد؛ بنابراین همواره امکان بروز مخالفت با سیاست‌های آن وجود نداشت. به عبارت دیگر، اولین مقاومت آخرین مقاومت بود. در چنین شرایطی شیخ عبدالکریم حائری از یک طرف وظیفه‌ محافظت از حوزه علمیه و دین جامعه را برعهده داشت و از طرف دیگر با حکومتی مواجه بود که سخت‌ترین برخورد را با دین و دینداری داشت و هر مقاومتی را سرکوب و نهادهای اجتماعی را مصادره می‌کرد. اتخاذ تصمیم و سیاستی که هم قوام و بقای دین و دینداری و نهادهای دینی را ممکن کند و هم سدی در مقابل سیاست‌های دین‌ستیزانه‌ گفتمان قدرت باشد بسیار پیچیده بود.

6. مقاومت آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری

با وجود این شرایط، آیت‌الله مؤسس ساکت نمی‌نشست و به شیوه‌های مختلف و با نامه‌نگاری‌های متعدد با دولت، مراتب اعتراض خود را به سیاست‌های قدرت، خاصه در حوزه دین، اعلام می‌کرد. این مقاومت به نامه‌نگاری با شخص رضاشاه انجامید. نامه‌نگاری با رضاشاه توسط حاج شیخ در دو مورد انجام شد11 که نشان از اهمیت این دو موضوع دارد.

بر اساس اسناد به‌دست‌آمده، نامه نخست احتمالا به سال‌ 1312 مربوط است. در این سند، ایشان نسبت به مهاجرت یهودیان از خاک ایران به فلسطین تذکر داده و از رضاشاه خواسته است غائله‌ مورد نظر را مرتفع سازد12 (سند 1). نامه دوم در سال 1314 نگاشته شده و به موضوع کشف حجاب مربوط است. در آنجا آیت‌الله حائری سیاست کشف حجاب را برخلاف شرع مقدس اسلام دانسته و از رضاشاه خواسته است در جهت رفع اضطراب پیش‌آمده اقدام کند.13 

نتیجه

با توجه به اسناد مورد نظر توجه به مسئله فلسطین در قالب تلگرافی از طرف حاج شیخ به دربار شاهنشاهی نشان از درجه اهمیت این موضوع نزد ایشان دارد. ازآن‌رو که مکاتبات حاج شیخ با دربار و شخص رضاشاه صرفا در مسئله کشف حجاب و اتفاق پیش‌آمده برای فلسطین بود، این امر درجه اهمیت وضعیت مسلمانان به طور عام نزد وی را نشان می‌دهد. به بیان دیگر، مسئله فلسطین نزد شیخ اهمیت و ضرورتی همپای رخداد کشف حجاب داشت. به عبارت دیگر صیانت از مسلمانان و قلمرو اسلامی همپای صیانت از شعائر دینی و مذهبی قرار می‌گیرد.

در روزگار معاصر مسئله‌ فلسطین یکی از اساسی‌ترین مسائل جهان اسلام و مسلمانان بوده است. حاج شیخ نیز به عنوان مرجع شیعیان نه تنها نسبت به آن بی‌تفاوت نبود، بلکه در روزگاری که کوچک‌ترین صدای مخالفی توسط قدرت سرکوب می‌شد، اعلام موضع داشت و صیانت از اسلام و مسلمانان را در سیره‌ خود نشان داد. همچنین در ادامه توجه به موضوع کشف حجاب توسط آیت‌الله، دیگر وجه دغدغه‌ علمای معاصر را که صیانت از شعائر دینی باشد نشان داد. شیخ عبدالکریم به عنوان یکی از مراجع عظام شیعه در تاریخ معاصر هم به شعائر دینی اهتمام داشت و هم مسئله‌ جهان اسلام و دیگر مسلمانان را مورد توجه قرار داد.

اگرچه در دوره‌ انقلاب اسلامی توجه به مسئله‌ فلسطین به‌شدت مورد اهتمام ایران قرار گرفته است، بررسی فوق نشان می‌دهد حمایت از فلسطین نزد گفتمان دینی و انقلابی شیعیان ریشه در سال‌های نخستین شکل‌گیری این بحران دارد.

منابع

1. فهم این نکته را مدیون مرحوم علی ابوالحسنی(منذر) هستم.

2. اوج این رویکرد در فتاوای جهادی علمای شیعه در مبارزه علیه استعمار نمایان است.

3. دایرهالمعارف جهان نوین اسلام، ذیل «کرانه باختری و غزه»، ص 694. 

4. همان‌جا. 

5. برنارد لوئیس، خاورمیانه،‌ ترجمه حسن کامشاد، تهران، نشر نی، 1381، ص 367.

6. (1296-1327ش/ 1917-1948م)

7. ایرا.م. لاپیدوس، تاریخ جوامع اسلامی، ترجمه علی بختیاری‌زاده، تهران، اطلاعات، ‌1381، ص 919؛ همچنین رک: عذرا خطیبی، یک پیمانه آب یک پیمانه خون، تهران، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1378، ص 38.

8. حمایت‌های بریتانیا از جنبش صهیونیسم بسیار علنی بود. حتی در سال 1917 دولت بریتانیا با صدور بیانه بالفور حمایت خود را از تشکیل «کانون ملی یهود» در فلسطین اعلان کرد.

9. البته همه یهودیان از توطئه‌ای که آژانس یهود و جریان‌های صهیونیست برای آنها در نظر داشتند باخبر نبودند. حتی تا سال‌ها بعد برخی از یهودیان ایرانی که برای سیاحت یا زیارت به فلسطین می‌رفتند، هنگام بازگشت گذرنامه‌ آنها توقیف می‌شد تا نتوانند به سرزمین خود برگردند. رک: «توقیف گذرنامه ایرانیان در اسرائیل برای جلوگیری از بازگشت آنان» مندرج در وبگاه موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی به آدرس:

 http://ir-psri.com/?Page=ViewDocument&DocumentID=537&SP=Farsi

تاریخ دسترسی: 28/1/1398.

10. راینهارد شولتسه، تاریخ جهان اسلام در قرن بیستم، ترجمه ابراهیم توفیق، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، 1389، ص 152.

11. شیخ عبدالکریم در موارد مختلف با اعضای کابینه نیز نامه‌نگاری داشت و مراتب اعتراض خود به سیاست‌های دولت را اعلام می‌کرد؛ رک: عمادالدین فیاضی، حاج شیخ عبدالکریم حائری، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1378، صص 122 به بعد.

12. عمادالدین فیاضی، همان، ص 125. در ضمایم سند شماره یک.

13. همان، ص 144. در ضمایم سند شماره دو.

بررسی تاثیر اجتماعی اندیشه اصلاحی در جهان اسلام و ایران(3)

نیمه پنهان سلفیسم متجدد

 

آنچه پنهان مانده است

عادت بر این است که در کارهای سینمایی و درام، تروریسم، خشونت و افراطی‌گری در میان برخی پیروان ادیان و خصوصا خشونت در جهان اسلام را ناشی از کج‌فهمی از دین و نوعی سنت‌گرایی افراطی بدانند. فیلم «شبی که ماه کامل شد» نیز در این باب سخن دیگری نگفته و بر همین فهم و تحلیل استوار است. به‌علاوه این فیلم، جذب شدن افراد مختلف به گروه‌هایی از آن دست را ناشی از محرومیت شدید اقتصادی مناطق جغرافیایی آنها می‌داند. «شبی که ماه کامل شد» در تحلیل خود از تروریسم و خشونت از جهان اسلام در همین سطح متوقف می‌ماند و چیزی از علت آن «کج‌فهمی مورد نظر» ارائه نمی‌کند. درواقع فیلم در توصیف متوقف می‌ماند؛ توصیفی مثل سایر فیلم‌هایی از این دست سطحی، تکراری و -به‌گمان نگارنده- عقیم. البته تقریبا در رسانه‌ها و حتی محافل دانشگاهی نیز نگاه غالب به تروریسم و خشونت‌طلبی چنین است. به عبارت دیگر، در این نگاه، خشونت زایده سلفیسم است. این تصویر همان تصویر مشهور رسانه‌های غربی است: تصویری را که غرب طی چند دهه گذشته از بنیادگرایی ترسیم کرده و همه مسلمانان -به‌استثنای کسانی که از غرب و از هنجارها و الگوهای آن حمایت می‌کنند- دربرمی‌گیرد.(1) در این نگاه تجددخواهی به‌عنوان جایگزین سلفیسم و خصم آن معرفی می‌شود. بر این اساس هرچه تجددخواهی و روشنفکری اسلامی گسترش پیدا کند، به همان نسبت سلفیسم، بنیادگرایی و خشونت فروکش خواهد کرد. در این میان عده‌ای نیز با تفاوت گذاشتن میان «روشنفکری تجددطلب» و «تجدیدنظرطلبی» و مبرا کردن تجددطلبان، سلفیسم و به تبع آن خشونت و تروریسم را زایده تجدیدنظرطلبی اسلامی دانسته‌اند(2) اما آیا چنین تفکیکی موجه است؟

  سلفیسم و تجددطلبی، تخاصم یا توافق

در یک تقسیم‌بندی کلان، گروه‌های افراطی و خشونت‌طلب در جهان اسلام را ذیل کلان‌مفهوم «جریان‌های سلفی» تقسیم‌بندی می‌کنند. اگرچه درمورد این جریان و اصول و فروع حاکم بر اندیشه و عملکرد آن سخن بسیار است اما یک توافق شایع درمورد اندیشه و عمل آنها وجود دارد: جنبش سلفیه بخشی از جریان جزم‌اندیشی در تاریخ اسلام است که در قامت اهل حدیث، اخباری‌گری و بنیادگرایی ظهور یافته است. چنین نگاهی، خصم سلفیسم را جریان تجددخواه، روشنفکر و نواندیش دینی تعریف کرده و طیف معتزلیان تا نواندیشان دینی را در مقابل آنان می‌بیند. به عبارت دیگر، در چنین تفسیری تجددطلبی رودرروی سلفیسم قرار گرفته است.

 سلفیسم، تجددطلبی و روشنفکری، زایده اندیشه اصلاحی

اندیشه اصلاحی تاریخ معاصر جوامع اسلامی را دگرگون کرده و نمودها و ظهورهای متعدد و متکثری در حوزه اجتماعیِ جهان اسلام داشته و دارد(3) تحقیقات جدید در اندیشه سیاسی اسلام و جریان‌های اجتماعی نشان می‌دهد جنبش‌های سلفی بیش‌ آنکه ریشه در گذشته و قرون متقدم داشته باشند، جریان‌هایی جدیدند و ریشه در اندیشه‌های متاخر دارند.

اگرچه برخی ریشه سلفیسم را در تاملات حنابله قرون میانه جست‌وجو کرده‌اند اما به‌واقع سلفیسم بیش از آنکه حاصل تامل در آثار ابن‌تیمیه باشد، محصول انحراف از اندیشه اصلاحی است. محمدرشید رضا، شاگردی محمدعبده و سیدجمال را در کارنامه خود داشت. پس از آنان ضرورت مبارزه با استعمار و استبداد کم‌کم جای خود را به مبارزه با عقاید(۴) یعنی مبارزه با بددینی، مناسک‌گرایی و دیگر مظاهر دینداری عامه داد و مبارزه با استعمار را به محاق برد. در چنین شرایطی استعمارگران موقعیت را برای گسترش نفوذ خود در ممالک اسلامی فراهم دیدند و سلطه استعمار بیش از پیش عیان و عریان شد. به عبارت دیگر، در زمانی که جریان‌های سلفی درصدد گسترش مبارزات و فعالیت‌های خود در درون مرزهای اسلامی برای مقابله با آنچه «بدعت» می‌خواندند، بودند فرصت مناسب‌ برای گسترش نفوذ و سلطه استعمار مهیا شد.

در روزگار کنونی نیز با تشکیل داعش و اوج‌گرفتن آن، رژیم صهیونیستی فرصت کافی برای بازسازی خود گرفت و در مدتی که عراق، سوریه، لبنان، ایران و حالا یمن درگیر مبارزه با آن بودند، رژیم صهیونیستی چندین جنگ را با فلسطینیان رقم زد.

   نسبت سلفیسم و اندیشه اصلاحی

اشاره شد که تجدیدنظرطلبی یا اصلاح‌طلبی جلوات بسیار متفاوتی داشته و جنبش سلفیه یا سلفیسم یکی از نمودهای آن است. سلفیه دارای ابعاد دینی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی است(5) که هدف آن «تجدید حیات اسلامی» تاثیر مهمی بر بسیاری از جنبش‌ها و متفکران اسلامی در جهان اسلام داشته است. «اصلاح» و «تجدید» که جزء مولفه‌های بنیادین «اندیشه اصلاحی» است از مفاهیم اساسی سلفیه نیز هست.(6) جنبش اصلاحی اگرچه بر بنیان‌های سلفیسم اولیه تکیه داشت اما از آرای سیدجمال و شیخ‌محمد عبده هم تاثیراتی پذیرفته است؛ خاصه از طریق شاگرد عبده، محمدرشید رضا.(7) این نظر وجود دارد که مراد سید از «بازگشت به سلف»، تفکرات ابن‌تیمیه نبود و عبده شاگرد وی نیز راه استاد را پیموده ولی شایع است که  شاگرد عبده، رشیدرضا به راه دیگر رفته است.(8) سلفیه گرچه صورت‌ها و نمودهای متفاوتی دارد اما در تمامی نمودهای متفاوتش، به قول جان.ال.اسپوزیتو در ذات خود، به‌عنوان جنبشی اصلاحی باقی ماند.(9) نقش این جنش در جریان اصلاح‌طلبی مسلمانان چنان است که برخی از جنبش‌های اصلاحی و نوگرا حاصل تلاش‌های سلفیان هستند.(10)

مولفه‌های مشترک تجددطلبان روشنفکر و سلفیسم

بنیان‌‌های جریان سلفیه کمابیش همان اصول اندیشه روشنفکران تجددطلب است. مبانی، اهداف و راهکارهای مشترک زیادی بین سلفیه و جریان روشنفکری دینی و حتی نواندیشی دینی وجود دارد. حتی این روزها آرمانشهر آنها نیز مشترک شده است.(11)

 پیرایش دین

هر دو قائل به دینی ساده و بی‌پیرایه هستند. گو اینکه تجددطلبان دین ساده را برای تطبیق بهتر با مدرنیته می‌خواهند و سلفیه از این سادگی درصدد بازگشت به اسلام اصیل است اما هر دو برای رسیدن به دین ساده، پیرایش دین را توصیه بلکه تجویز می‌کنند. مساله دین برای آنها بیشتر ظاهر دیانت است.

 نفی تقلید و ابراز اجتهاد شخصی

مولفه‌هایی نظیر نفی تقلید، اهمیت علم و اجتهاد شخصی که غالبا به ارائه تفسیرهای جدید از اسلام خاصه در زمینه احکام قضایی منجر می‌شود (هم روشنفکران و هم سلفیه با اجتهادهای شخصی به احکام نادر و بی‌سابقه در دین رسیده‌اند. روشنفکران برای همجنس‌گرایی حقوق تعیین می‌کنند و سلفیه شیوه‌های قصاص جدیدی ابداع و در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک می‌گذارند)، عدم فهم ربط معنوی با شهدا و صلحا، نفی عرضه خویشتن به آزمون‌های دینی ناظر به درگذشتگان، تاکید بر توحید در تقابل با توسل، خالص‌کردن عقاید و اعمال مسلمانان از بدعت‌ها و بازگرداندن «صورت خالص اسلام» ازجمله آن مولفه‌های مشترک است. گرچه سلفیه یعنی آزادکردن اندیشه از قیود تقلید و فهمیدن دین آن‌گونه که بزرگان امت پیش از ظهور اختلاف عقیده می‌فهمیدند(12) اما اصل این خلوص‌گرایی با وضع مدرن مناسبت دارد.

از دیگر مولفه‌های مشترک نخبگان روشنفکر و تجددطلب اسلامی و جریان‌های سلفی، نفی تقلید است. محمد‌بن‌عبدالوهاب، بنیانگذار مکتب وهابی در تعلیماتش رساله‌ای در تحریم تقلید نگاشت. اما کار به اینجا ختم نمی‌شود. مخالفت با تقلید به‌معنای فتح باب اجتهاد شخصی هم بود.(13) اوج این دست اجتهادهای شخصی را می‌توان در رسایل تفسیری دهه‌های 1340 و 1350 در ایران دید. نهضت آزادی و سازمان مجاهدین خلق در این باب ید طولایی داشتند. درواقع جریان سلفیه نیز با کنار گذاشتن تقلید، دست خود را برای تفسیر از دین باز می‌دید.
 
 اعتباربخشی دلیل و برهان

رجوع به منابع اولیه دین در کسب معرفت دینی و سنجیدن آنها در ترازوی عقل بشری از دیگر مولفه‌های مشترک سلفیه و اندیشه اصلاحی است. اصلاح‌گران جدید در این باور که قرآن، کلام غیرمخلوق خداست، با سلفیه هم‌عقیده بودند و هرگونه تعبیر باطنی از قرآن را طرد می‌کردند(14) تجددخواهان درست مانند سلفی‌ها آرای خویش را با دعوت مردم به بازگشت به ظاهر نصوص مقدس اسلامی، یعنی قرآن و سنت اعتبار می‌بخشیدند.(15)

جریان‌های سلفی‌ای که همچون تجددخواهان با دعوی بازگشت به اصول اصیل اسلام و در عین حال ارجاعی دیگر به تاریخ اسلام، بر اندیشه خود صحه می‌گذاشتند عبارت بودند از: وهابیت در عربستان، حلقه شاه‌ولی در هند و فرقه‌های صوفیانه اصلاح‌طلب در سراسر جهان اسلام. در نظر تجددخواهان، همچون سلفی‌ها جانبداری از نصوص مقدس، انتقاد از باورها و مناسک به‌عنوان انحراف از اسلام ناب سلف صالح جایگاه ویژه داشت.(16)

 سلفی ولی مدرن

برخی نیز با تفاوت قائل شدن بین جریان اصلاحی و سلفی‌گری، عقبه جریان سلفی را به ابن‌عبدالوهاب، ابن‌تیمیه و ابن‌حنبل رسانده و شباهت‌های این دو جریان را صرفا صوری می‌دانند(17) اما تعالیم سلفیه ادامه یافت تا الهام‌بخش نسل‌های بعدی عملگرایان باشد. در دهه 1930 میلادی جنبش‌های سلفی رشد کردند، اخوان‌المسلمین حسن‌البنا در مصر و جماعت اسلامی ابوالاعلی مودودی در هند ازجمله آنها بودند. «آنها به‌هیچ‌وجه خواهان بازگشت به شرایط ماقبل مدرن نبودند بلکه هدف آنها استقرار ساختاری بود که بتوانند در بطن فرهنگ مدرن به شیوه‌ای کاملا اسلامی عمل کنند.»(18) آنها به انطباق اسلام با زندگی مدرن باور داشتند و عمل‌گرایی (حَرَکیّت) Activism را با «اصلاح» تلفیق کردند. در حالی که «تجدد» را پذیرفته بودند، به خودکفایی اسلام به‌عنوان مبنایی برای جامعه و دولت اعتقاد داشتند.(19) در نظر تجددخواهان، جانبداری از نصوص مقدس، انتقاد از باورها و اعمال جاری را به‌عنوان انحراف از اسلام ناب سَلَف صالح، مشروعیت می‌بخشید(20) جنبش وهابیت نیز به‌عنوان جنبش اصلاح‌طلب مورد توجه است؛ زیرا به‌شدت مشتاق آن بود تا مذهب را از تاثیرات مضر بدعت‌ها خالص گرداند و دعوت به بازگشت به‌سادگی اصیل اسلام اولیه کند.(21) شوکانی (1834-1250) اندیشه‌ای مشابه ایده‌های محمدبن‌عبدالوهاب داشت. نفی بدعت، تکیه بر شیوه سلف، مبارزه با تقلید، دعوت به مراجعه مستقیم به کتاب و سنت همچنین تاکید بر مفتوح‌بودن باب اجتهاد از ویژگی‌های مشترک اندیشه شوکانی و ابن‌عبدالوهاب است.(22) تکرار این نکته لازم نیست که این مبانی متاثر از اندیشه اصلاحی است.

 حاصل سخن

دقیق‌تر اگر بنگریم، نخبگان جریان‌های خشونت‌طلب و افراطی بیش و پیش از آنکه تحصیلات دینی داشته باشند، دانش‌آموخته دانشگاه‌های جدید بودند. بن‌لادن، ابوبکر بغدادی، حتی تعداد زیادی از نیروهای دخیل در حمله تروریستی 11 سپتامبر نیز فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های آمریکایی بودند. اعضای سازمان منافقین نیز چنین بودند. حتی تعداد زیادی از اعضای نیروهای سلفی در منطقه، دانش‌آموخته دانشگاه‌های اروپایی و آمریکایی در رشته‌های علوم دقیقه هستند. حتی این روزها صحبت از جانشین ابوبکر بغدادی است، کسی که از اساس یک بعثی و یک سکولار تمام‌قد است. شاید پرسش جدید این باشد که جریان‌های سلفی را با سکولارهای بعثی چه‌کار؟ اما همان‌طور که آمد سلفیسم پیش و بیش از آنکه جنبشی سنتی باشد بر پایه‌های روشنفکری و تجددخواهی استوار است. با این سابقه همسویی سکولاریسم و سلفیسم امری جدید نیست. در ایران عصر پهلوی نیز همین همسویی سکولاریسم تجددخواه و توسعه‌طلب با نوعی سلفیسم شیعی همراه شد. بر همین اساس بود که در دوره پهلوی اول با وجود آنکه منبرهای علما و روحانیون و وعاظ تعطیل شده بود، شریعت سنگلجی همواره در دارالتبلیغ خود جلسه سخنرانی داشت. تروریسم و خشونت بیش از آنکه حاصل اسلام‌گرایی یا ‌اسلام سیاسی باشد ناشی از تجددخواهی و روشنفکری عقیم است. برای خاموشی و کمرنگ کردن تروریسم، هجمه به سنت و دین و اسلام و نیروهای سنتی خطاست. از آن بدتر اشاعه فرهنگی سکولار است. سکولاریسم، لیبرالیسم و تجددخواهی پرونده سیاه‌تری دارند.

پی‌نوشت‌ها:
1. حمیدمولانا، اسلام و بحران جهان معاصر، تهران، انتشارات علمی فرهنگی، 1389، ص5.
2. ر.ک: محمد قوچانی، «توحید و تکفیر» مجله مهرنامه، شماره 44، آبان 1394، صص44-34. «تراژدی پروتستانتیسم اسلامی»، شماره36، تیرماه 1393، صص33-22. «روشنفکر مسلح»، تیرماه 1396، 46-22.
3. ر.ک: یادداشت‌های پیشین این سلسله یادداشت با عنوان «بررسی تاثیر اندیشه اصلاحی در جهان اسلام و ایران»، در شماره‌های پیشین  روزنامه فرهیختگان
4. مرتضی مطهری، بررسی اجمالی نهضت‌های اسلامی صدسال اخیر، تهران، انتشارات صدرا، 1372، ص47.
5. ر.ک. محسن مهاجرنیا، جریان‌شناسی تفکر سیاسی در جهان اسلام، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1395، صص370-364.
6. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج3، ذیل«سلفیه»، صص82-81.
7. حسین هوشنگی و احمد پاکتچی، بنیادگرایی و سلفیه‌ها: بازشناسی طیفی از جریان‌های دینی، تهران، دانشگاه امام‌صادق(ع)، 1393ف، ص94.
8. مهدی فرمانیان، سلفیه از گذشته تا حال، قم، دانشگاه ادیان و مذاهب، 1395، ص55.
9. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج3، ذیل«سلفیه»، ص88.
10. محمدحسین رفیعی، وهابیت: مجموعه مقالاتی در تاریخ و اندیشه با آثاری از مایکل کوک، جان ول، بشیر نافع و جمعی از خاورشناسان، تهران، انتشارات بین‌المللی الهدی، 1393، ص270.
11. محمد قوچانی در مصاحبه با برنامه سختانه در گفت‌وگو با میلاد دخانچی آرمانشهر خود را جامعه نبوی صدر اسلام معرفی می‌کند.
12. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج3، ذیل«سلفیه»، ص85.
13. حسین هوشنگی و احمد پاکتچی، بنیادگرایی و سلفیه‌ها: بازشناسی طیفی از جریان‌های دینی، ص93-92.
14. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج3، ذیل«سلفیه»، ص85.
15. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج2، ذیل«تجددخواهی»، ص79.
16. حسین هوشنگی و احمد پاکتچی، بنیادگرایی و سلفیه‌ها: بازشناسی طیفی از جریان‌های دینی، صص98-94و 108. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج2، ذیل«تجددخواهی»، ص77.
17. ر.ک. یوسفی‌اشکوری، «کدام بازگشت به قرآن، کدام بازگشت به خود»، مجله احیاء، دفتر سوم، تهران، نشر یادآوران، 1368، صص 163-137. در توضحات فوق خاطرنشان شد که نسبت سلفیسم و اندیشه اصلاحی صرفا به چند انگاره صوری محدود نمی‌شود. مبانی، اهداف و برنامه و عملکرد مشترک چنان است که می‌توان سلفیسم را زایده اندیشه اصلاح دانست.
18. جان.ال.اسپوزیتو، جنبش‌های اسلامی معاصر (اسلام و دموکراسی)، ترجمه شجاع احمدوند، تهران، نشر نی، 1389، ص21.
19. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج3، ذیل«سلفیه»، ص88.
20. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج2، ذیل«احیاء و تجدید»، ص79.
21. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج1، ذیل«اصلاح»، ص451.
22. دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج9، ذیل «اصلاح‌طلبی»، صص224-225.

 

بررسی تاثیر اجتماعی اندیشه اصلاحی در جهان اسلام و ایران(2)

در قُرب و بُعد با استعمار

 

1- بنیان‌های اندیشه اصلاحی

در یادداشت پیشین(1) ضمن اشاره به مقطع ظهور اندیشه اصلاحی در جهان اسلام مهم‌ترین مولفه‌های این جریان را برشمردیم: تطبیق آموزه‌های قرآن با علم جدید، اکتفای به قرآن، اندیشه بازگشت، اصالت اجتهاد و رد تقلید، تاکید بر «توحید»، مبارزه با مناسک دینی، تعامل با قدرت‌، همکاری با قدرت‌های استبدادی و استعماری و احداث «موسسه» و «نهاد» از جمله اصول جریان موسوم به اندیشه‌گران اصلاحی بود. در این میان بنیادی‌ترین و هسته مرکزی اندیشه اصلاحی، «اتحاد» و «احیا» بود؛ اتحاد اقوام و مذاهب اسلامی در برابر استعمار جهت احیا مجد و عظمت اسلام.

اندیشه اصلاحی و اصول آن در نقاط مختلف جهان اسلام یکسان توزیع نشد. هر خطه‌ای از قلمرو اسلامی با توجه به تنوع قومی، مذهبی و ساختار اجتماعی خود بر مولفه یا اصولی خاص از مبانی اندیشه اصلاحی تاکید داشتند. آنها با توجه به علقه‌های کلامی و مذهبی برخی از بنیان‌های اصلاحی را اخذ و برخی را طرد کردند. به این ترتیب اندیشه اصلاحی در طیف‌های بسیار متفاوتی جلوه‌کرده و قائلان به آن از نظر نقش اجتماعی طیف وسیعی از تجددطلب و تجدیدنظرطلب تا بنیادگرا را تشکیل دادند.

2- هند و مصر سرچشمه‌های اندیشه اصلاحی

اندیشه اصلاحی در هند آغاز شد. از جمله عوامل ظهور این اندیشه در هند، استعمار بریتانیا در این سرزمین بود. هند اولین و تنها سرزمینی نبود که چهره خشن استعمار را دیده بود. اما این خطه از آبادترین و در زمان خود پیشرفته‌ترین جوامع اسلامی بود. بنابراین سطح آگاهی وسیع و عمیقی در آن وجود داشت. در سال‌های ابتدایی قرن هجدهم، شاه عبدالعزیز دهلوی و شاه ولی‌الله دهلوی نخستین گام‌های اصلاح‌گری در هند را برداشتند. این دو روحانی نامدار نخستین کسانی بودند که در راه بیداری مسلمانان هند و بسیج آنها علیه سلطه انگلیس کوشیدند. شاه ولی‌الله علت افول قدرت مسلمانان هند را نتیجه دوری از سرشت واقعی اسلام می‌دید و خواستار تمسک به اسلام راستین و پایان‌دادن به اختلاف میان مسلمانان شد. او برای آشنا ساختن مسلمانان به منابع اصیل اسلامی قرآن را به زبان فارسی ترجمه کرد. همچنین یکی از پسرانش به نام شاه‌عبدالعزیز نیز قرآن را به زبان اردو ترجمه و راه پدر را ادامه داد. سیداحمد برلوی که روحانی برجسته و جزو شاگردان شاه عبدالعزیز بود فتوای جهاد علیه استعمار بریتانیا را صادر کرد.(2) نسل اول نخبگان اصلاحی و جریانی که این حرکت را در جهان اسلام رهبری کردند رویکرد ضد استعماری علنی و شدیدی داشتند تا جایی که می‌توان عامل ایجاد چنین جریانی در جهان اسلام را مبارزه با استعمار دانست. اینکه چند دهه بعد برخی از نخبگان اصلاحی هند نظیر سرسیداحمدخان از چنین رویکرد غافل‌شده و طیف‌های دیگری را ایجاد کردند، اما این جریان (ضد استعماری) همواره به مثابه یک جریان اصیل در اندیشه اصلاحی حائز اهمیت است.

اگر هند سرچشمه و مبدأ اندیشه اصلاحی در جهان اسلام بود، مصر این اندیشه و فرهنگ آن را به بلوغ رساند. وضعیت جغرافیایی و ارتباطی مصر آن را به محل تلاقی جهان اسلام و غرب قرار داده و از این طریق نخستین اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی از دروازه مصر به جهان اسلام وارد می‌شد. مصر تحت سلطه عثمانی بود و این دولت بدون‌واسطه و در سطوح مختلف با تمدن و تجدد غربی در ارتباط بود. از سوی دیگر زمینه‌های علمی بازمانده از عصر فاطمیان و ممالیک در این خطه از جهان اسلام ظرفیت مناسب برای رشد و تکثر جریان‌های اصلاحی را ایجاد کرد. الازهر میراث چنین سابقه تاریخی‌ای است. ظهور و تکثر جریان‌های اصلاحی مصر با شدت‌گرفتن استعمار در این سرزمین رو‌به‌رشد نهاد. به‌عبارت دیگر استعمار در اینجا همچون هند واکنش مسلمانان را برانگیخت و به تأملات اصلاحی و مولفه‌های آن به مثابه ظهور‌انگیزه‌های مقاومت در برابر استعمار خودنمایی کرد. بنابراین مصر که در این دوره بخشی از قلمرو عثمانی محسوب می‌شد محمل روشنفکرترین جریان‌های اصلاحی تا بنیادگراترین و افراطی‌ترین جریان‌های سلفی اصلاحی بود.

با توجه به توضیح فوق، شرق اسلامی تحت تاثیر هند و غرب اسلامی تحت نفوذ قرائت مصری از اندیشه اصلاحی بود. در این میان و با رشد صنعت چاپ برخی از جریان‌های شرق جهان اسلام با تفسیر گروه‌ها و جریان‌های مصری از اندیشه اصلاحی آشنا شده و تحت تاثیر آن قرار گرفتند، اما در یک غفلت تاریخی تعریف و تفسیر هندی از اصلاح‌طلبی که مبنای آن اتحاد و احیا با رویکرد مبارزه با استعمار بود، مورد کم‌توجهی قرار گرفت و قرائت مصری اندیشه اصلاحی که بیشتر بر پیرایش اندیشه دینی و مبارزه با مناسک استوار بود مورد توجه قرار گرفت. تا جایی که هند را نیز مسخر خود کرد.(3) بنابراین آرای سیدجمال‌الدین اسدآبادی و محمد عبده بیشتر مورد توجه قرار گرفت و در گام بعد شاگرد آنها محمد رشیدرضا توجه نخبگان اصلاحی جهان اسلام را به خود جلب کرد.(4)

3- فراز و فرود اندیشه اصلاحی در جهان اسلام جریان اصیل اصلاح‌طلبی

اولین و مهم‌ترین جریان برآمده از اندیشه اصلاحی در جهان اسلام همان اصلاح‌طلبی اصیل است که در آرا و عملکرد ضد استعماری و ضد استبدادی نخبگان آن در هند مشهود است. جریانی که توانست مقاومت‌های شایان توجهی در برابر استعمار از خود نشان دهند و میراث رویکرد ضد استعماری خود را در سیره و عملکرد علمای اسلامی و شیعیان نهادینه کند. همان‌طور که قبلا هم اشاره شد در ادامه جریان اندیشه اصلاحی مولفه‌ها و رویکردهایی به خود گرفت که در عمل بیش از آنکه استعمار و دشمن خارجی را مورد انتقاد و تخاصم قرار دهد، دین و دینداران داخلی را مورد هجمه قرار داد. این روند چنان عمده شد و تدام یافت که اندیشه اصلاحی را از مسیر اصلی‌اش خارج کرد. در ادامه به تعدادی از جریان‌های مورد نظر که به‌نوعی در قلب مفهوم «اصلاح» نقش داشته و محصول این انشعابند اشاره خواهد شد.

فرقه‌های ضاله و نوظهور

هر چه از زمان ظهور اندیشه اصلاحی می‌گذشت و هرچه این اندیشه به خطه‌های دیگر جهان اسلام گسترش می‌یافت دچار نحله‌ها، گرایش‌های متفاوت و متضادی می‌شد. در این میان بازیگری استعمار را باید درنظر گرفت. درواقع اگرچه روند اندیشه اصلاحی به‌سوی تکثر، تنوع و تضاد حرکت می‌کرد اما نیروهای استعماری به برخی از این گرایش‌ها جهت گسترش کمک کردند. «بابیگری» و «وهابیگری» از جمله جریان‌هایی است که ضمن انحراف از اندیشه اصلاحی با یاری نیروهای استعمار ایجاد شده و مورد حمایت آنان قرار گرفتند. با توجه به این نکته از جمله مسیرهای انحراف در اندیشه اصلاحی، ایجاد فرقه‌های آخرالزمانی در مذاهب اسلامی بود. خاصه در میان شیعیان و صوفیان که ظرفیت انگاره‌گرایی نیز داشتند، این مهم بیشتر ظهور یافت. اما فرقه‌گرایی صرفا در این مذاهب و نحله‌ها متوقف نماند و همان‌طور که اشاره شد با تاسیس جنبش «وهابیگری»، اهل سنت نیز از انحرافات در مسیر اندیشه اصلاحی در امان نماند.

جریان‌های سلفیسم

بنیادگرایی و سلفیسم، گرایش دیگری از اندیشه اصلاحی در دوره معاصر است. اگرچه برخی ریشه این تفکر را در تأملات حنابله قرون میانه جست‌وجو می‌کنند، اما به واقع سلفیسم بیش از آنکه حاصل تأمل در آثار ابن‌تیمیه باشد، محصول انحراف از اندیشه اصلاحی است. محمد رشیدرضا سرسلسله این جریان گرچه شاگردی محمد عبده و سیدجمال را در کارنامه خود داشت، اما دیدگاه این جریان از ضرورت مبارزه با استعمار و استبداد به مبارزه با عقاید گردش کرد.(5) به این معنا مبارزه با استعمار به محاق رفت و مبارزه با بددینی، مناسک‌گرایی و دیگر مظاهر دینداری عامه ضرورت پیدا کرد. در چنین شرایطی استعمارگران موقعیت را برای گسترش نفوذ خود در ممالک اسلامی فراهم دیدند و سلطه استعمار بیش از پیش عیان و عریان شد. به‌عبارت‌دیگر در زمانی که جریان‌های سلفی درصدد گسترش مبارزات و فعالیت‌های خود در درون مرزهای اسلامی برای مقابله با «بدعت» بودند، فرصت مناسب‌ برای گسترش نفوذ و سلطه استعمار مهیا شد. این امر در روزگار کنونی نیز مشهود است.

نهضت‌های قومی و عربی

اندیشه اصلاحی بعد از انحراف از بنیان‌های خود بر اسلوب‌های سلفیسم هم پایبند نماند. تشکیل حزب بعث، جریان ناصریسم و نهضت‌های سوسیالیستی و مارکسیستی جهان عرب، جریان جدیدی را در تاریخ اندیشه و عمل اصلاحی جهان اسلام رقم زد. نهضت‌‌های مورد نظر رویکردی متضاد با سلفیسم اخذ کردند. به این معنا که اگر سلفیسم توجه بیشتری را معطوف به نقد درونی، دینی و بنیان‌های معرفت دینی می‌کرد، نهضت‌های قومی و عربی این نقدها را وانهاده و مبارزه با امپریالیسم و قدرت‌های تحت نفوذ آن را در دستور کار خود قرار دادند. آنان نیز مانند دیگر جریان‌های اصلاحی به سنت و منابع اسلامی نگاه داشتند، اما شیوه و اسلوبشان برای مبارزه برگرفته از مبانی اومانیستی بود. «وحدت» مفهومی بود که آنها از اندیشه اصلاحی وام گرفته بودند و با قلب مفهومی آن درصدد ایجاد دولت یکپارچه عرب بودند.‌(6) عدم توجه به مبانی اسلامی و معرفت‌شناسی اسلامی باعث شد حزب بعث و جریان‌های مارکسیستی و سوسیالیستی عرب در مناقشه و معرکه شرق و غرب بین شوروی و آمریکا، در عمل به عمله‌های شوروی بدل شده و در جهت منافع آن عمل کنند.

4- اندیشه اصلاحی در ایران

ایران درکنار دیگر جوامع اسلامی نمی‌توانست از چنین وضعیتی بی‌نصیب بماند. ارتباط با هند و همسایگی با عثمانی و در ادامه ارتباط با نخبگان مصر، ایران را در معرض اندیشه اصلاحی قرار داد. به‌عبارت‌دیگر ایران از هر دو جریان هندی و مصری اندیشه اصلاحی تاثیر پذیرفت. منورالفکرها عصر مشروطه این مراوده را تسهیل کردند. اساسا نقش ایرانیان در اندیشه اصلاحی از مهم‌ترین نخبه اصلاحی جهان اسلام نمایان می‌شود. سیدجمال اسدآبادی مهم‌ترین اندیشمند و نخبه اصلاحی ایرانی بود و بخش مهمی از توان و تلاش خود را برای احیای اسلام در ایران صرف کرد. اما سیدجمال هرچه در جهان اسلام و خارج از مرزهای ایران موفق بود در ایران و جغرافیای شیعه کارنامه موفقی نداشت. در اینجا درصدد آسیب‌شناسی رویکرد نظری و عملی سیدجمال نیستیم، ولی بخشی از اندیشه سید در نقد عقاید شیعه در ادامه دستاویز فرقه‌ها و گروه‌های ضد‌ شیعه برای خارج‌کردن آموزه‌های این مذهب از قاموس اسلام شد. تقریبا همه انشعاب‌های اندیشه اصلاحی در جهان اسلام در ایران تجربه شد. فرقه‌های نوظهور، سلفیسم، رویکردهای مادی، همه و همه در ایران تجربه شدند. در این میان جریان اندیشه اصلاحی در ایران را می‌توان به دو جریان کلی -تجدیدنظرطلبی و اسلام سیاسی- که طیف‌های متنوعی دارد، تقسیم کرد.


تجدیدنظرطلبی شیعی

تجدیدنظرطلبی جریانی در تاریخ معاصر جوامع اسلامی است که از افراط در مولفه‌های عقل‌محورانه اندیشه اصلاحی برآمده است. تجدیدنظرطلبان جریانی بودند که با تاکید افراطی و صرف بر برخی از اصول اصلاحی درصدد پیرایش دین از آنچه آن را خرافات می‌انگاشتند، تلاش کرده و شعائر و مناسک دینی را مورد هجمه قرار دادند. فصول مشترک بسیاری بین آنها و جریان‌های سلفی وجود دارد: عقل‌گرایی افراطی، علم باوری، خرافه‌ستیزی و آرمان‌انگاری عصر نخستین اسلامی از جمله اصول مشترک بین آنهاست. شیخ‌هادی نجم‌‌آبادی، سیداسدالله خرقانی و شریعت سنگلجی نخبگان جریان موسوم به تجددنظرطلب هستند که تداوم این جریان به نحله‌های دیگری نظیر قرآنیان یا جریان قرآن‌بسندگی نیز رسید. میرزایوسف شعار و سیدمصطفی طباطبایی پرچمدار جریان مورد نظر هستند.(7) جریان‌های روشنفکری دینی و نواندیشان دینی به‌نحوی در تداوم این جریان قرار می‌گیرند.

ظهور اسلام سیاسی

با وجود این گرایش‌ها و انحراف‌های تفکر اصلاحی به‌مثابه اندیشه‌ای مقاوم و دارای ریشه‌های عمیق در فرهنگ اسلامی به حیات خود ادامه داد تا در جریان اسلام سیاسی نمود یافت. تفکر اسلام سیاسی در دوران معاصر فرزند مشروع اندیشه اصلاحی است. اسلامی سیاسی تقریبا با همه مولفه‌های اندیشه اصلاحی وفادار ماند و حاضر به عدول از بنیان‌های معرفت اسلامی نشد. ریشه این جریان در اندیشه سیاسی شیعه به ادوار گذشته و اساسا به مقوله امامت برمی‌گردد. ایران دهه 1320 شمسی به بعد زهدان این فرزند خلف اندیشه اصلاحی بود.(8) نخبگان این جریان به‌شدت تحت تاثیر قرائت هندی اندیشه اصلاحی بودند. اساس تفکر این جریان طرح اسلام به‌صورت مسلکی اجتماعی و دارای اصولی منسجم و یک آهنگ و ناظر بر زندگی جمعی انسان‌ها بود.(9) همچنین قائل‌بودن به ظرفیت اسلام برای حکومتداری و ارائه برنامه سیاسی است. در این جریان امام خمینی‌(ره) توانست با رساله ولایت فقیه (حکومت اسلامی) طرح بنیادی و مدون این جریان را به نگارش درآورد. انقلاب اسلامی ایران محصول یک بیداری بود که جریان اسلامی از چند دهه قبل در تکاپوی آن بود. با تداوم انقلاب اسلامی و صدور مولفه‌های آن، بیداری اسلامی، اسلام‌گرایی در منطقه، جهان اسلام و خارج از دارالاسلام نیز نمود یافت.

حاصل سخن

اندیشه اصلاحی در هند ظهور و در مصر تداوم یافت. این اندیشه از زمان ظهور تاکنون فراز و فرود بسیاری را طی کرده است. از انحراف و عصیان علیه خود تا بازسازی و بازخوانی بنیادین، با وجود این اندیشه اصلاحی راه خود را ادامه داد تا در روزگار کنونی بیداری ملل مسلمان را رقم بزند. گو اینکه هند و نخبگان اصلاحی آن مورد توجه اندیشه‌ورزان و نخبگان اصلاحی ایران بوده است، اما واقعیت آن است که در ایران، اندیشه اصلاحی بیش از آنکه وامدار تأملات هندی باشد، شیفته قرائت مصری از اندیشه اصلاحی بوده است. این روند ادامه داشت تا آنکه جریانی در حوزه شیعی شکل گرفت که بین دو رویکرد هندی و مصری، اندیشه اصلاحی تجمیع صورت داده و اندیشه اصلاحی شیعی را ایجاد کردند. جریانی که به اسلام سیاسی مشهور شد.

اسلام‌سیاسی و تجدیدنظرطلبی دو نمود از مظاهر اصلی اندیشه اصلاحی در ایران است. همان‌طور که قائلین به اسلام سیاسی دارای طیف هستند، تجدیدنظرطلبان نیز طیف دارند. تجدیدنظرطلبی و اسلام سیاسی به‌مثابه دو جریان منشعب از اندیشه اصلاحی که یکی از آرمان و بنیان‌های اصلاحی عدول کرد و جریان با حفظ اصول اصلاحی در صدد تمدن‌سازی اسلامی برآمده، اکنون و در روزگاری که اسلام سیاسی به موفقیت‌های بسیاری در راستای اهداف خود رسیده، کماکان رقابت و منازعه بین خود را دارند. مناقشه بر سر آن است که دنیای جدید چه نسبتی با آموزه‌های اسلامی دارد.

در عصر حاضر اسلام‌گرایی به یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین ایدئولوژی‌های سیاسی و همچنین قدرتمندترین جنبش‌های تغییرطلب در جهان بدل شده است.(10) اسلام‌گرایی مورد نظر، محصول انقلاب اسلامی است. به‌عبارت‌دیگر انقلاب اسلامی بازگشت اندیشه اصلاحی به بنیان‌های معرفتی خود است. جریانی که رویکرد مبارزه با استعمار نوین و فرانو را دارد و از سوی دیگر احیای تمدن اسلام را برنامه‌ریزی می‌کند. در این میان جمهوری اسلامی اگرچه به عصر نبوت به‌مثابه جامعه‌ای الگو نظر دارد، اما آرمانشهر انقلاب اسلامی برخلاف طیف‌های مختلف تجدیدنظرطلب و سلفی در گذشته نیست، بلکه در آینده و در جامعه مهدوی است. در عصر انقلاب اسلامی اما اتفاق دیگری نیز افتاد و آن ظهور جریان‌های اصلاح‌طلب روبه‌روی گفتمان رسمی قدرت بود. در این عرصه جریان‌های مختلف معرفتی و اجتماعی به‌ظهور رسیدند که اگرچه بر بنیان‌های اندیشه اصلاحی تاکید داشتند، اما تفسیر و تأویلی متفاوت بلکه متضاد با گفتمان قدرت ارائه دادند. این جریان‌های در قالب روشنفکری دینی، نواندیشی دینی و... تداوم حیات دارند. در مطالب آینده به معرفی و نقد این جریان‌ها خواهم پرداخت.

منابع و پی‌نوشت‌ها:

1. «تأملی در مولفه‌های اندیشه و عمل اصلاحی»، مندرج در روزنامه «فرهیختگان»، دوشنبه 27خرداد 1398، شماره 2970، ص15.
2. عبدالله شهبازی، زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران، ‌ج1، تهران، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1377، ص154. محمدجواد صاحبی، جنبش‌های فکری و دینی در جهان اسلام معاصر، قم نشر ادیان، 1396، 107-102.
3. حمید عنایت، اندیشه سیاسی در اسلام معاصر، ترجمه بهاء‌الدین خرمشاهی، تهران، انتشارات خوارزمی، 1380، ص90.
4. پیش از سید‌جمال و عبده در 1277هـ‌. ق رفاعه رافع طهطاوی (1252-1180ش/ 1290-1216ق/ 1873-1801م) با پیش‌کشیدن بحث‌های جدید در حوزه‌ اجتماعی مسلمانان خود را جزو نخستین اندیشه‌گران اصلاحی جوامع اسلامی مطرح کرد. وی اگر‌چه در الازهر درس خوانده بود، اما با اقامت در پاریس در سال‌های 1241 تا 1246 قمری و یاد گرفتن فن ترجمه در آثار ولتر، روسو و مونتسکیو غور کرد. در بازگشت به مصر، مدرسه‌ای را که غرض اصلی‌اش ترجمه متون اروپایی بود، احداث کرد.
5. مرتضی مطهری، بررسی اجمالی نهضت‌های اسلامی صدسال اخیر، تهران، انتشارات صدرا، 1372، ص47.
6. مرتضی اسدی، ایران اسلام تجدد، تهران، طرح نقد، 1397، ص70.
7. در این میان برخی افراد و جریان‌ها به‌نوعی تحت تاثیر چند انحراف از اندیشه اصلاحی بودند. احمد کسروی با تجدیدنظرطلبی شروع کرد با انکار شریعت و دین ادامه داد و سرانجام به دینی خودساخته رسید. از سوی دیگر نخبگانی همچون علی شریعتی را نمی‌توان به صرف تاکید بر یک یا چند مولفه تجددنظرطلبانه جزو این جریان قلمداد کرد. چراکه برآیند کلی فعالیت‌های شریعتی دلبستگی طیف وسیعی از جوانان انقلابی به آموزه‌های امام خمینی(ره) بود. ر. ک: جان ال اسپوزیتو، دولت و جنبش‌های اسلامی معاصر، ترجمه علیرضا سمیعی اصفهانی و محمد حاجی‌پور، تهران، نشر نگاه معاصر، 1395، صص111-110.
8. نگاه این جریان در رسائل متعد سیاسی که در این دوران نگاشته شده، موجود است. جهت مطالعه ‌آنها ر. ک: رسول جعفریان، رسائل سیاسی-اسلامی دوره پهلوی، ج1و2، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384.
9. سیدعلی حسینی خامنه‌ای، طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن، تهران، موسسه جهادی، 1392، ص37.
10. جان ال اسپوزیتو، دولت و جنبش‌های اسلامی معاصر، «مقدمه مترجم»، ترجمه علیرضا سمیعی اصفهانی و محمد حاجی‌پور، تهران، نشر نگاه معاصر، 1395، ص9.
 

بررسی تاثیر اجتماعی اندیشه اصلاحی در جهان اسلام و ایران(۱)

فراز و فرود مبارزه با استعمار در اندیشه اصلاحی

«اندیشه اصلاحی» تاریخ معاصر جهان اسلام را دگرگون کرده است. وقتی قدرت‌های غربی از شرق تا غرب جهان اسلام را در استعمار و تحت نفوذ خود داشتند، بعضی نخبگان جهان اسلام موسوم به «اندیشه‌گران اصلاحی» جهت مقابله با وضعیت موجود، ضرورت‌های جدیدی را در حوزه دین و جامعه‌ و سیاست مسلمین مطرح کردند. آنها مهم‌ترین ضرورت را «مقابله با استعمار» و «تغییر نگرش مسلمین به قرآن و اسلام» دیدند. ‌آنها برای این مهم «اتحاد مسلمین»، «بازگشت به قرآن و سنت» و «زدودن اسلام از هر گونه بدعت و خرافات» را مطرح کردند. این جریان تا روزگار کنونی نیز تداوم دارد.

به‌عبارت دیگر جریان اندیشه اصلاحی در تقابل و در مواجهه با استعمار به ظهور رسید. در ادامه اما رویکردهای دیگری بر اندیشه اصلاحی چیره شد و آن اندیشه را از اصلاحی به تجدیدنظرطلبی کشاند. اندیشه اصلاحی که ریشه در دوره‌های پیشین داشت از نیمه اول قرن هجدهم، شرق تا غرب جهان اسلام را درنوردید. هند که نخستین مواجهه را با استعمار داشت مطلع این اندیشه بود. از قضا علمای شیعه هند کسانی همچون شاه‌عبدالعزیز دهلوی و شاگردانش در رأس این حرکت بودند. اما اندیشه اصلاحی در آنجا متوقف نماند. به مرور این اندیشه که رویکرد مقاومتی علیه استعمار داشت به دیگر خطه‌های اسلامی نیز وارد شد. در میان این «نخبگان اصلاحی» کسانی چون سیدجمال‌الدین اسدآبادی، محمد عبدُه و سرسیداحمدخان سهم مهمی در توزیع آموزه‌های اصلاحی در جوامع داشتند. داعیه‌داران اندیشه اصلاحی، در نخستین سال‌های ظهور بر «اتحاد اسلامی» و «مبارزه با استعمار» و «تجدید بنای اسلام» تاکید داشتند، اما در ادامه با تفوق جریان تجدیدنظرطلب بر جریان اندیشه اصلاحی، مولفه‌های دیگری به این عرصه وارد شد که در برخی جهات در تضاد با‌انگیزه پیدایش اندیشه اصلاحی بوده است. آنچه از آموزه‌ها و عملکرد نخبگان اصلاحی در این وجیزه مورد بررسی قرار خواهد گرفت، مهم‌ترین مولفه‌های آن است. همچنین باید درنظر داشت مولفه‌های مورد اشاره منحصر به وجوه نظری نیست. از جمله خصوصیات اندیشه‌گران اصلاحی ورود به حوزه‌های عمومی و سیاسی است. به همین اساس برخی از ویژگی‌های این اندیشه معطوف به عملکرد نخبگان آن است.

 جایگاه ویژه علم جدید

دغدغه اصلی اندیشه اصلاحی، توجه و در گام بعد اکتفا به خرد و عقل و اجتهاد، جهت علاج وضعیت و مشکلات جهان اسلام بوده است. اندیشه‌گران اصلاحی از شرق تا غرب اسلامی از سید‌جمال و عبده تا سرسید احمدخان متأثر از عقب‌ماندگی تکنولوژیک و ابزاری مسلمانان نسبت با اروپاییان، مساله خود را «علت‌یابی وضعیت مسلمانان» و «تغییر این وضعیت» قرار دادند. آنان در علت عقب‌ماندگی جوامع اسلامی، اسلام را متهم نمی‌کردند بلکه مساله اصلی را «برداشت غلط و اشتباه مسلمانان از تعالیم اسلام» می‌دانستند و در مقابل، نخبگان تجدیدنظرطلب ریشه عقب‌ماندگی را در عقاید مسمانان دیدند. بنابراین بیشترین تلاش خود را معطوف به تغییر این عقاید کردند. هدف حرکت اصلاحی به‌رسمیت شناختن نقش عقل، خاصه عقل جدید، در زندگی مردم بود. ایشان بر آن شدند تا بین عقاید اسلامی و علم جدید تناسب برقرار کنند و با ترازوی علم جدید به‌سراغ اسلام رفتند. بنابراین هر آنچه با علم جدید تناسب نداشت را از دین ندانسته و زوائد، حواشی و خرافه معرفی کردند. عمده‌شدن علم جدید درنظر نخبگان تجدیدنظرطلب تا جایی پیش رفت که جهت اثبات آموزه‌های قرآن، به تطبیق گزاره‌های قرآنی و حدیثی با علم جدید پرداختند. در این بستر که به تعبیری از سرسیداحمد‌خان در تفسیر «تبیان الاسرار» و محمد عبده در «تفسیر المنار» شروع شده بود، قرآن ‌باید در پرتو عقل بشری و در جهت همگامی اسلام با عرف جدید تفسیر شود.‌(1) این سبک توسط شاگردان رشید رضا ادامه یافت و در ایران توسط شریعت سنگلجی، حاج‌یوسف شعار و محمدتقی شریعتی و مهدی بازرگان ادامه یافت.(2)

همچنین در این بستر از نظریه‌ها و تئوری‌های علمی جهت اثبات تعالیم اسلام و قرآن استفاده می‌شد. این جریان اکنون نیز در ممالک اسلامی بقا دارد و با وجود تکثر نظرات در علم جدید و شکست حجیت و اعتبار مطلق آن و به‌رغم تعارض‌هایی میان علم جدید با برخی از تعالیم قرآن، بحث تفسیر نمادین گزاره‌های قرآن را مطرح می‌کند.

 قرآن‌بسندگی و اندیشه بازگشت

«اندیشه بازگشت» و «تجدید» جزو بنیادی‌ترین مولفه‌های اندیشه اصلاحی است. این بازگشت هم جنبه نظری دارد و هم جنبه عملی و سیاسی. در بعد نظری منبع مورد نظر اندیشه‌گران اصلاحی، قرآن بود. قرآن به‌عنوان یگانه منبع اصلی معرفت معرفی شد و صدر اسلام (سیره نبوی و سیره خلفای راشدین) به مثابه مهم‌ترین و شاید یگانه تجربه معطوف به قرآن باید‌ الگوی مسلمانان قرار گیرد و سیره نبوی و سیره خلفای راشدین، سنت پذیرفته و مشروع بودند. درواقع صدر اسلام به‌مثابه دوره مجد و عظمت مسلمین، باید تجدید و تکرار می‌شد و این امر مستلزم آن بود که میان میراث اسلامی به این وسعت و تنوع صرفا قرآن و سیره نبوی مورد توجه قرار گیرد. اهمیت این موضوع چنان بود که تبدیل به «آرمان‌شهر» اندیشه‌گران اصلاحی شد. این آرمان‌شهر برخلاف آرمانشهرهای مرسوم در آینده و ناکجا‌آباد نبود، بلکه قبلا و در دل تاریخ محقق شده بود. مسلمانان باید بازگشتی نظری و البته در برخی جهات عملی به آن عصر می‌داشتند. در این صورت، هم اختلافات از میان می‌رفت و هم مجد و عظمت پیشین بازیابی می‌شد.

 اصالت اجتهاد و رد تقلید

اجتهاد از منظر اندیشه‌گران اصلاحی نقش مهمی در احیای اسلام و مسلمین دارد. نتایج کاربردی اجتهاد و عقل به‌صورت تحلیل انتقادی میراث گذشته و پیراستن آن از عناصر افسانه‌ای، در تاکید بر اجتهاد و رد تقلید نمود می‌یافت.(3)

شاید این مولفه در تضاد با مولفه قرآن‌بسندگی به‌نظر برسد، اما واقعیت آن است که در قاموس اندیشه اصلاحی هم قرآن‌بسندگی جایگاه ویژه‌ای دارد و هم اجتهاد به‌عنوان یکی از ارکان مهم این اندیشه مطرح است. طیف‌های مختلف اندیشه اصلاحی نگاه یکسانی به قرآن و اجتهاد نداشتند، اما قدر مسلم آن است که همه این جریان‌ها در عین حالی که به قرآن‌بسندی نظر داشتند، اجتهاد را نیز مبنا قرار دادند. البته باید اضافه کرد در این منظر مراد از اجتهاد «اصالت شناخت فرد» است. به این معنا که جهت شناخت و فهم آموزه‌های قرآن، نیازی به‌واسطه و مرجع به‌معنای مرسوم نیست. صرف دانستن زبان عربی، تاریخ قرآن و تاریخ عصر نبوت می‌تواند شناخت را حاصل کند و در تحکیم عقیده اسلامی نیازی به تبعیت از اشخاص نیست. این مولفه به‌شدت مورد توجه و کاربرد جریان سلفیسمِ اندیشه اصلاحی قرار گرفت. تفسیرهای ساختار گریز و اصطلاحا «تفسیر به رأی‌های شاذ» خاصه تفسیرهای مارکسیستی و سوسیالیستی از آیات قرآن و حتی سنت نبوی و ائمه که در ایران دهه 1340 و 1350 مرسوم شد، محصول همین مولفه اصلاحی بود.

 تاکید بر «توحید» و مبارزه با «مناسک» دینی

نخبگان اصلاحی درصدد تطبیق اسلام با تجدد بودند، بر همین اساس آموزه‌ها، مناسک و شعائری که با روح تجدد و علم سازگار نبود را جزو زوائد و حواشی دین معرفی کردند که باید دین را از وجود آنها پیراست. این امر با تاکید بر مفهوم «توحید» [چنانکه ایشان می‌فهمیدند] صورت می‌گرفت. در دیدگاه اندیشه‌گران اصلاحی مسلمان، زوائد، حواشی و لایه‌های ظاهری دین چنان عمده و فربه شده که مجالی برای طرح بحث‌های اساسی نیست. از نظر نخبگان اصلاحی، مناسک، آیین‌ها و شعائر با اساس دین که قرآن و سنت حقه باشد، نسبتی ندارند. اندیشه‌گران اصلاحی ظواهر و مناسک دینی را که در دوران آنها میان جوامع اسلامی رواج داشت، مورد انتقاد تند و تیز قرار می‌دادند. اصلاح‌طلبی اسلامی ازجمله وجوه رسالتش را واپس‌زدن آنچه به‌ اصطلاح «بدعت» خوانده می‌شد، می‌دانست چراکه به تعبیر ایشان این امور با مصالح امت، قرآن و حدیث ناسازگار هستند.(4) مهم‌ترین اصطلاح اندیشه‌گران اصلاحی جهت مبارزه با این مناسک و شعائر، عبارت «شرک» بود. از دیدگاه ایشان هر آنچه واسطه خداوند و بندگان تلقی شود که به‌وسیله این جایگاه دارای اختیار، فیض و شفاعت باشد همچون شرک و بت‌پرستی است و هیچ سنخیتی با تعالیم اسلام ندارد. در این مولفه اصلاحی که به‌شدت مورد توجه جریان تجدیدنظرطلب قرار گرفت، اسلام در طول تاریخ دچار آلودگی‌ها و ناخالصی‌های بسیاری شده و لذا باید آنها را باز شناخت و خرافه‌ها و نادرستی‌ها را زدود و آیین را تصفیه و پالایش کرد. در همین راستا ورود عقاید دیگر ملل در اندیشه اسلام، مورد ذم و نکوهش است، اما در کمال تعجب، فلسفه و سنت فکری یونانی مورد مدح و تایید نخبگان اصلاحی است.

 تعامل اندیشه‌گران اصلاحی با قدرت‌

از دیگر مولفه‌ها و اقدامات نخبگان و اندیشه‌گران اصلاحی، تعامل آنها با «قدرت» است. تقریبا هیچ اندیشه‌ای بدون ارتباط با قدرت قادر به بقا و تداوم در حیات اجتماعی نیست. در غیر این صورت بقای آن عقیم و به‌لحاظ سیاسی و اجتماعی منفعلانه خواهد بود. نخبگان اندیشه اصلاحی اگر چه همواره به‌مثابه نیروهای مقاومت، ‌رویکردی انتقادی به قدرت داشتند، اما از تلاش جهت تاثیرگذاری بر قدرت داخلی و قدرت‌های استعماری فروگذار نبودند. این رابطه و مواجهه همواره در نوسان، گاهی انتقادی و گاهی همدلانه بوده است. نخبگان اصلاحی عموما سعی کردند طی پیوند با قدرت‌های مورد نظر، اهداف خود را دنبال کنند. در ایران حتی موفق به تشکیل حکومت (پهلوی) نیز شدند. جریان تجدیدنظرطلب اندیشه‌گران اصلاحی گاهی نیز با قدرت‌های خارجی همسو شدند. آنها در پی تاثیرگذاری بر قدرت در راستای اهداف خود بودند. ارتباط این نخبگان با قدرت‌های داخلی و خارجی صرفا برای بیان اهداف و آموزه‌های‌شان نبود. آنها به ارتباط با قدرت درجهت عملی‌کردن اهداف و برنامه‌های خود تمسک کردند.

 همکاری نخبگان اصلاحی با قدرت‌های استبدادی و استعماری

در اوایل سده بیستم، تجددخواهان در مصر، هند و اندونزی با این عقیده که به‌دست‌آوردن استقلال تا زمانی که مسلمانان دقیقا اسلام راستین را درک نکرده‌اند ثمری در بر ندارد، خود را با حاکمیت اروپایی سازگار کردند تا جایی که تجددخواهان به سازش با قدرت‌های اروپایی و از رهگذر آن، به طولانی‌ترکردن سلطه بیگانه متهم شدند.(5) محمد عبده، چندان اعتقادی به اینکه مردم بتوانند خود حکومتی از‌آن‌ خود ایجاد کنند، نداشت. از آنجایی که این اصلاحات سامان‌دهنده عدالت، مبتنی‌بر اصلاح و بازسازی طرح دولت در جهان اسلام است، زمینه رواج اندیشه «مستبد عادل» و «دیکتاتوری منور» فراهم گردید و توسط برخی از اصلاح‌طلبان تبلیغ شد. عبده پس از بازگشت به مصر از تبعید در سال 1305/ 1888 از موضع استعمار حمایت کرد.(6) سرسیداحمدخان در هند با شورش ضد انگلیسی‌ها به مخالفت برخاست و عملا به دفاع از حضور آنان در شبه‌قاره پرداخت و مردم را به همکاری با ایشان فراخواند. در جغرافیای دیگر، صوفیان الجزایری که دیدگاه‌ها و اهداف اصلاحی داشتند با فرانسویان همکاری داشتند.(۷) فارس نمر به راه‌حل «لیبرال دموکراتیک» و مدرنیزاسیون همانند با تجربه غربی روی آورد. وی به اشغال سرزمین عربی توسط غربیان معتقد شد و آن را طریقی برای رهایی از استبداد سلطانی و شرط ایجاد نظام دموکراتیک نوین دانست.(۸) در نیمه قرن 13 و قرن 14 هجری دولت‌های قلمرو اسلامی استبدادی بودند و با توجه به اذعان نخبگان اصلاحی، ارتباط ایشان با قدرت در این ادوار جهت تاثیرگذاری و حرکت به سمت منویات اصلاحی بوده است. اندیشه اصلاحی در بستر استبداد و با حمایت استعمار تاثیر بیشتری خواهد داشت. هرجا استعمار نفوذ کرده است، جریان‌های اصلاح‌طلب از یک‌طرف و گروه‌های خشونت‌طلب و بنیادگرا از طرف دیگر به ظهور رسیده‌اند. تجربه نشان داده است که تن‌دادن به وابستگی برای رسیدن به استقلال فرهنگی، بی‌راهه است.

اگرچه نخبگان اصلاحی در گام‌های ابتدایی رویکردهای ضداستعماری تاکید داشته و اساسا با چنین تصویری شناخته می‌شدند، اما غالبا پس از زیست و زندگی اندیشه‌گران اصلاحی در یکی از کشورهای غربی یا ارتباط مضاعف آنها با غربیان، مساله تا حدودی تغییر می‌کرد. به این معنا که بعد از این ارتباط، مقابله با غرب جای خود را به تعامل با استعمار و کشورهای اروپایی می‌داد. در این میان همکاری و مشورت با دولت‌های استبدادی، به این منظور که اصلاح‌طلبی بتواند در مسیر تجدد و غربی‌سازی گام بردارد نیز مورد توجه قرار می‌گرفت. چنین رویه‌ای در سیره سیدجمال‌الدین اسدآبادی، شیخ‌محمد عبده، رفاعه طهطاوی، سرسیداحمد خان و دیگر نخبگان اصلاحی نمایان است. با توجه به توضیح فوق جریان و اندیشه اصلاحی از یک تناقض ذاتی رنج می‌برد به این معنا که دشمن خود را الگو قرار می‌دهد و سودای تحقق چیزی را داشته است که درصدد مبارزه با آن است؛ به‌عبارت دیگر گام گذاشتن در مسیری که استعمار چند قرن پیشتر آن را طی کرده بود با این تفاوت که نخبگان اصلاحی در باب دین و فرهنگ جوامع خود، الگوهایی را تجویز می‌کنند که مورد نظر استعمار است.

 احداث «موسسه» و «نهاد»

نخبگان و جریان‌های اصلاحی عموما بعد از همکاری با قدرت‌های مورد نظر و حین یا پس از موفقیت خود در وجوه سیاسی و موفقیت در تشکیل حکومت‌های دلخواه، بر بیان و تبلیغ نخبگانی، همگانی و عمومی آموزه‌ها و اقدامات فرهنگی و عقیدتی خود تاکید داشتند. آنها جهت تغییرات اجتماعی در راستای اهداف خود، به ایجاد نهادهای آموزشی، فرهنگی و رسانه‌ای روی آوردند. از جمله اقدامات نخبگان اصلاحی در این راستا و در جهت ترویج اجتماعی افکار خود، ایجاد کالج، مدرسه، روزنامه و دارالتبلیغ بود. در این مرحله آنچه بیش از پیش اهمیت می‌یافت، تسری اجتماعی اندیشه اصلاحی است. نهادهای اجتماعی، به بهترین نحو، نخبگان اصلاحی را به بدنه اجتماعی متصل می‌کردند و از این طریق تاثیرگذاری و ماندگاری آموزه‌های آنها در جامعه محقق می‌شد. عبده در مصر، سرسیداحمدخان در هند و عموم نخبگان اصلاحی در جهان اسلام از تشکیل چنین نهادهای آموزشی-فرهنگی‌ای بهره بردند.  این موسسات و نهادها غالبا پذیرای فرزندان اقشار خاصی از مردم بود. این دولتمردان، تجار و بازرگانان و اعضای طبقات مرفه بودند که موفق به حضور در چنین موسساتی می‌شدند. پشتوانه‌های خانوادگی و مالی و سیاسی این اعضا بعدا در ایفای نقش‌های کلان مدیریتی ایشان کارگر می‌افتاد و چنین بود که دولتمردان جوامع اسلامی ذیل فرهنگی آموزش می‌دیدند که بسیار متفاوت از فرهنگی عمومی جامعه بود.

 طیف‌های اندیشه اصلاحی

هر سرزمین، خطه و کشوری که با اندیشه‌ اصلاحی مواجه می‌شد -بسته به اینکه نخبگان آن به چه گرایش عرفانی، کلامی یا سنتی‌ای علقه داشتند- طیف خاصی از اندیشه اصلاحی در آن رقم می‌خورد. بنابراین گرایش‌های مختلف اندیشه‌ای در جهان اسلام به‌ظهور رسید. از گرایش‌های روشنفکرانه عقل‌محور تا طیف‌های سلفی حنبلی‌مسلک. همان‌طور که خاطرنشان شد حتی جریان‌های استبداد و استعمارپسند نیز میان آنها به ظهور رسیدند. در ایران اندیشه اصلاحی به ورطه دیگری افتاد. انحراف از اندیشه اصلاحی، طیفی از جریان تجدیدنظرطلب در فرهنگ اسلامی را رقم زد. نخبگان تجدیدنظرطلب با نقد‌‌ها و ستیز‌‌های فکری، کلامی، سیاسی و اجتماعی بر مناسک و شعائر شیعه، فصل جدیدی از تاریخ تشیع را در ایران رقم زدند. آنها با افراط در تعالیم اصلاحی، این آموزه‌ها را از حوزه اندیشه‌‌ وارد حوزه‌‌ اجتماعی و عمومی کردند و رخدادهای دین‌ستیزانه مشروطه به بعد را در تاریخ ایران رقم زدند.

 تجدیدنظرطلبی اندیشه اصلاحی ایرانی

عقل‌گرایی، قرآن‌بسندگی (توجه صرف به قرآن و سنت نبوی)، توجه به اجتهاد شخصی و رد تقلید، تاکید بر توحید و رد شعائر و مناسک دینی، بازیگری در تعامل با قدرت‌های خارجی و استبداد داخلی، از جمله رویکردهای نخبگان اصلاحی بوده است. در ایران این جریان با تکاپوهای منورالفکرهای دوره قاجار و مساعی سیدجمال‌الدین اسدآبادی آغاز شد. شیخ‌هادی نجم‌آبادی و سیداسدالله خرقانی در دوره مشروطه و پسامشروطه در تبیین اندیشه اصلاحی نقش جدی داشتند. در دوره پهلوی، شریعت سنگلجی و حکمی‌زاده، این اندیشه را وارد حوزه عمومی و اجتماعی گسترده‌تری کردند. این جریان تنوع و گوناگونی عجیبی به خود گرفت تا سرانجام به جریان روشنفکری دینی و نواندیشان دینی در روزگار کنونی به راهبری عبدالکریم سروش رسید.  مجموعه یادداشت‌های «تاثیر اجتماعی اندیشه اصلاحی» درصدد است با توجه به سیر این اندیشه در جهان اسلام و ایران، روند و سیر تحول و تطور این اندیشه و تاثیر اجتماعی آن را نمایان سازد. بنابراین برخی از یادداشت‌ها این مساله را در جهان اسلام به‌طور عام بررسی می‌کند و برخی دیگر موضوع مورد بحث را در ایران به‌طور خاص خواهد کاوید. در این میان آنچه مورد توجه خواهد بود، توضیح اندیشه اصلاحی، مولفه‌ها و ابعاد مختلف آن و معرفی نخبگان این عرصه و اندیشه‌ها و تاثیر اجتماعی آنهاست.

پی‌نوشت‌ها:

1. «تبیان‌الاسرار الربانیه فی‌النباتات و المعادن و الخواص الحیوانیه» (تفسیر القرآن و هو الهدی و الفرقان) اثر سرسیداحمدخان، بی‌پرواترین و درعین‌حال بی‌روش‌ترین تفسیر کتاب آسمانی در تحمیل تکلف‌آمیز مسائل جدید بر آیات شریف قرآن است. در مصر این جریان توسط اخلاف عبده چنان رونق گرفت که طنطاوی دایره‌المعارف‌گونه‌ای آکنده از اطلاعات عمومی و مقالات علمی جدید مزین به آیات قرآنی به‌نام «الجواهر فی‌التفسیر القرآن الکریم» نوشت. انعکاس این نهضت در ایران با چند دهه تأخیر همراه بود. مانند «کلید فهم قرآن» شریعت سنگلجی، «محکمات و متشابهات در قرآن» و «مقدمات تفسیر» حاج‌یوسف شعار و نوپردازی‌های جدیدتر و اساسی‌تر نوگرایان برجسته‌ای چون سیدمحمود طالقانی، سیدمحمدتقی شریعتی و مهدی بازرگان از این جمله است. نقل از فراستخواه، مقصود، سرآغاز نواندیشی معاصر: تاریخچه پیدایش و برآمدن اندیشه نوین دینی و غیردینی در ایران و دیگر کشورهای مسلمان‌نشین، تهران، شرکت انتشارات سهامی انتشار، 1377، صص191-190.
2. علیرضا ملائی‌توانی، زندگینامه سیاسی آیت‌الله طالقانی، تهران، نشر نی، 1388، ص233. مقصود فراستخواه، همان، صص191-190.
3. دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ج9، ذیل «اصلاح‌طلبی».
4. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج1، ذیل «اصلاح».
5. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج2، ذیل «تجددخواهی».
6. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج3، ذیل «سلفیه».
7. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج1، ذیل «احیا».
8. دایره‌المعارف جهان نوین اسلام، ج9، ذیل «اصلاح‌طلبی».

توطئه یا توهم توطئه: دولت‌های خارجی و سقوط شاه

سقوط رژیم پهلوی، چگونگی تحقق آن، نقش و سهم عوامل (گروه‌ها، جریان‌ها و افراد) مختلف در وقوع آن، همواره مورد توجه پژوهشگران عرصه‌ی تاریخ معاصر ایران بوده است. در این باب، سقوط رژیم پهلوی از منظر تئوری‌های مختلف بررسی شده است. با این وجود، مقاله‌ی حاضر همّ خود را متوجه تئوری توطئه کرده و در صدد است با بررسی این نظریه و ادله‌های مدعیان آن، میزان و نسبت سهم کشورهای خارجی (انگلیس و آمریکا) در سقوط شاه را روشن کند. توضیح و نقد تئوری توطئه، از آن روی که پاسخ به بخشی از پرسش‌ها و شبهات پیرامون انقلاب اسلامی است، حائز اهمیت است و از این رهگذر سهم مهمی در تنویر افکار عمومی خواهد داشت.

۱. شناخت رخداد‌ها و تحولات اجتماعی و تاریخی مستلزم شناخت صحیح عوامل دخیل در آن تحولات است. عوامل گوناگونی در تحولات اجتماعی ایفای نقش می‌کنند. با این وجود، سهم هر یک از عوامل در رخداد اجتماعی، متفاوت است. به بیان دیگر، ضریب دخالت عوامل مختلف در رویداد تاریخی متفاوت است.

۲. انقلاب اسلامی از جمله رخدادهای تاریخ ایران است که سهم عوامل مختلف در وقوع آن حائز اهمیت است. وجه دیگر انقلاب اسلامی، سقوط رژیم پهلوی است. به بیان دیگر، عوامل دخیل در وقوع انقلاب اسلامی، باعث سقوط رژیم پهلوی شدند. با این وجود، از همان زمان وقوع انقلاب اسلامی، یک جریان توجیهی ظهور یافت که همه‌ی عوامل دخیل در انقلاب و سقوط شاه را نادیده می‌گرفت و انقلاب اسلامی و سقوط رژیم پهلوی را حاصل اراده‌ی انگلیس و آمریکا می‌دانست. این جریان ذیل نظریه‌ی تئوری توطئه (conspiracytheory) قرار می‌گیرد. این نظریه درباره‌ی سقوط رژیم پهلوی در قالب دو معنا ظهور می‌یابد. اول، احساس خطر کشورهای استعماری از رشد و توسعه‌ی رژیم پهلوی، باعث اقدام آنان در جهت سقوط شاه شد. دوم، اقدامات کشورهای استعماری در جهت سقوط رژیم پهلوی برای جلوگیری از شکل‌گیری یک نظام کمونیستی یا نظامی خارج از چارچوب انتظارت امپریالیسم صورت گرفت.

مطرح‌کننده‌ی معنای اول عموماً سلطنت‌طلب‌ها و به طور خاص خانواده‌ی پهلوی هستند.[۱] محمدرضا پهلوی در مصاحبه با یک نشریه‌ی آمریکایی و بعدها در کتاب «پاسخ به تاریخ»، به دسیسه‌ی آمریکا برای سقوط رژیمش و نقش انگلستان در این دسیسه اشاره کرد.[۲] پس از آن، طیف‌های مختلف منتسب به این مشی و جریان، این تحلیل را بازتولید کردند. آنان همچنین به گزارش‌های شبکه‌ها و مطبوعات انگلیسی و آمریکایی استناد می‌کنند که در راستای نیات نیروهای انقلابی عمل می‌کردند.[۳]

داعیه‌داران معنای دوم از تئوری توطئه درباره‌ی سقوط شاه، مارکسیست‌ها هستند. آنان متکی به تفکرات چپ، از روند تحولات منتهی به انقلاب ۱۳۵۷، انتظار تشکیل حکومتی سوسیالیستی یا کمونیستی داشتند. چپ‌ها منکر تلاش‌های اجتماعی طیف‌های مختلف مردمی نمی‌شدند، اما سقوط شاه را دسیسه‌ی امپریالیسم در کنفرانس گوادلوپ می‌دانستند تا از تشکیل جامعه‌ی کارگری ممانعت به عمل آورد.[۴] خارج از این دو طیف نیز عده‌ای از پژوهشگران[۵] به اشتباه در تحلیل عوامل دخیل در سقوط شاه، نقش رسانه‌های خارجی در تهییج مردم انقلابی را پررنگ کرده‌اند.

جان کلامِ جریان‌ها و طیف‌های مختلفِ سلطنت‌طلب آن است که در مسئله‌ی سقوط رژیم پهلوی، انقلاب حاصل تلاش و هم‌افزایی جریان اسلامی و دیگر گروه‌های اجتماعی نبود، بلکه این مهم توسط دو دولت انگلیس و آمریکا جهت نیل به منافع خویش محقق شد. با این وجود، جریان چپ داعیه‌دار تئوری توطئه، منکر تلاش‌های جریان‌های مختلف اجتماعی نیست، اما سرانجام امپریالیسم را عامل اصلی سقوط شاه می‌داند. امکانات رسانه‌ای این دو جریان و تبلیغ این تئوری توسط ایشان باعث شده است که افراد مختلفی از مردم نیز این تئوری در باب انقلاب اسلامی و سقوط رژیم پهلوی را باور کنند.

سلطنت‌طلبان با تأکید بر تئوری توطئه، تنها عامل سقوط رژیم پهلوی را اراده‌ی امپریالیسم معرفی می‌کنند. از نگاه ایشان، گویی مردم این سرزمین قادر نیستند سرنوشت خویش را رقم بزنند. آنان نقش مردم را نادیده می‌گیرند.
۳. توضیح داده شد که عوامل مختلفی در یک رویداد اجتماعی‌تاریخی (انقلاب) دخیل‌اند. با این وجود، ضریب عوامل مختلف در این رخداد متفاوت است. توجه به نقش دولت‌های انگلیس و آمریکا در سقوط محمدرضا پهلوی و تأکید همواره بر آن، توسط طیف‌های مختلف سلطنت‌طلب و چپ‌ها، به معنا تقلیل تاریخ است. آنان با تأکید بر تئوری توطئه، تنها عامل سقوط رژیم پهلوی را اراده‌ی امپریالیسم معرفی می‌کنند. از نگاه ایشان، گویی مردم این سرزمین قادر نیستند سرنوشت خویش را رقم بزنند. آنان نقش مردم را نادیده می‌گیرند. حتی چپ‌هایی که همواره بر عنصر توده تأکید می‌کنند در اینجا نقش توده‌ی مردم در تحولات اجتماعی را نادیده می‌گیرند. صاحبان تفکر توطئه، مدام این گزاره را تکرار می‌کنند: «کار، کار انگلیسی‌هاست.» و از این رهگذر، خطای روش‌شناختی دیگری را نیز مرتکب می‌شوند. آنان به جای آنکه به ابعاد مختلف جامعه‌ی وقت توجه کرده و عوامل و ریشه‌های انقلاب را در داخل دنبال کنند و از این باب به شناخت بهتر و دقیق‌تری از مردم و کشور برسند، با عنوان کردن یکه‌تازی بیگانگان در تحولات داخلی، در دام دیگری از تقلیل تاریخ ایران خواهند افتاد.

۴. سیاست کلی دولت آمریکا در قبال ایران همواره مبتنی بر حمایت از رژیم پهلوی بود. آمریکا توانسته بود از رهگذر تجهیز نظامی ایران، هم مشتری مناسبی برای تسلیحات خود پیدا کند و هم امنیت اسرائیل و منافع خویش در منطقه‌ی غرب آسیا را تأمین کند. این دولت اگرچه به تغییر مشی رژیم پهلوی نظر داشت، ولی هیچ‌گاه تغییر این رژیم را در دستور کار نداشت. دولت آمریکا قبلاً اصلاحات ارضی را برای دفع جنبش­های دهقانی و انتخابات ملی آزاد[۶] را برای راضی نگاه داشتن مخالفان ملی، به رژیم پهلوی دیکته کرده بود.[۷] اما آمریکا تا آخرین روزهای رژیم پهلوی، حامی آن رژیم بود. سازمان‌های اطلاعاتی‌امنیتی و جاسوسی آمریکا در تابستان ۱۳۵۷ وضعیت ایران را چنین ارزیابی کرده بودند: ایران در شرایط انقلابی و حتی شرایط ماقبل انقلاب نیز قرار ندارد.[۸]

حتی پس از قتل عام مردم در ۱۷ شهریور، کارتر با ارسال نامه‌ای رسمی، پشتیبانی آمریکا از شاه را یادآور می‌شود.[۹] شعار «شاه سگ زنجیری کارتر»، که بر در و دیوارها نوشته می‌شد، برداشت مردم از رابطه‌ی آمریکا و شاه را نشان می‌داد.[۱۰] سفیران آمریکا و انگلیس متفقاً به دیدار شاه رفتند و به او گفتند کشورهای ما در کنار شما قرار دارند و از رژیم ایران پشتیبانی می‌کنند.[۱۱] اساساً سرنگونی شاه برای کارتر فاجعه‌ای سیاسی به شمار می‌آمد.[۱۲] پیش‌بینی آن‌ها، ماندگاری محمدرضا پهلوی بر سریر قدرت تا یک دهه‌ی بعد بود.[۱۳]
اما تقریباً از اواسط آبان‌ماه ۱۳۵۷ نگاه آمریکایی‌ها و غربی‌ها به رژیم پهلوی عوض می‌شود.

در ادامه، کنفرانس گوادلوپ در ۱۵ دی ۱۳۵۷ (ژانویه ۱۹۷۹) نقطه‌ی عطف تغییر نگرش غربیان نسبت به شاه می‌شود. آنان روی کار آمدن حکومتی نظامی و خشن را برای سرکوب معترضان مطرح می‌کنند. حضور ژنرال هایزر در ایران در این برهه برای تحقق چنین منظوری بود. وی مأموریت داشت تا یک‌پارچگی ارتش را حفظ و قدرت را با آن منتقل کند.[۱۴]

حمایت شبکه‌‌ی بی‌بی‌سی از انقلاب ایران، به طور سامان‌یافته و برنامه‌ریزی‌شده، یک افسانه‌ی بی‌اساس است. خود آن‌ها هم در هفتادسالگی این شبکه، این قضیه را تکذیب کردند. در زمان انقلاب، بخشی از ایرانی‌های شاغل در بی‌‌بی‌سی، دانشجویان مخالف حکومت شاه بودند. از این عده تقریباً هیچ کدامشان تمایلات مذهبی نداشتند، اغلب چپ یا ملی‌گرا بودند و بیشترشان هم کارمند دائمی رسمی نبودند. اما مدیریت بی‌بی‌‌سی فارسی و سرویس جهانی آن شبکه، که تابع وزارت خارجه‌ی بریتانیا بود، رویکرد ضدشاه نداشت. واقعیت امر و چیزی که در اسناد مشخص است این است که بریتانیا به تغییر رژیم پهلوی در ایران راضی نبود و تا جایی که توانست تلاش کرد تا نظام پهلوی را در ایران حفظ کند.[۱۵]

حمایت شبکه‌ی بی‌بی‌سی از انقلاب ایران، به طور سامان‌یافته و برنامه‌ریزی‌شده، یک افسانه‌ی بی‌اساس است. خود آن‌ها هم در هفتادسالگی این شبکه، این قضیه را تکذیب کردند. در زمان انقلاب، بخشی از ایرانی‌های شاغل در بی‌بی‌سی، دانشجویان مخالف حکومت شاه بودند. از این عده تقریباً هیچ کدامشان تمایلات مذهبی نداشتند.
۵. با توجه به مطالب فوق، چرا این دو جریان (سلطنت‌طلب و طیفی از چپ‌ها) همواره تأکید می‌کنند که سقوط رژیم پهلوی حاصل اراده‌ی آمریکا و انگلیس بود؟ عامل اصلی در طرح چنین ادعایی توسط پهلوی‌ها و سلطنت‌طلب‌هایِ مرید ایشان آن است که دولت آمریکا، بر خلاف شعارها و وعده‌های همیشگی خود مبنی بر حمایت همه‌جانبه از رژیم پهلوی، در آخر از حمایت محمدرضا پهلوی شانه خالی کرد و حتی هنگامی که دوره‌ی درمان محمدرضا پهلوی در آمریکا طول کشید، حاضر نشد اقامت او در این کشور را تمدید کند. انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها تا زمانی که شاه می‌خواست در ایران بر سر قدرت باشد، از او حمایت کردند. زمانی هم که او ایران را رها کرد، عقب ایستادند.[۱۶] محمدرضا پهلوی هیچ ‌گاه نتوانست واقع‌بین باشد. وی وقتی که در شدید­ترین شرایط سیاسی قرار داشت، خودستایانه گفته بود تنها «نهیلیست»‌ها با وی مخالف هستند.[۱۷]

استدلال چپ‌ها نیز بی‌ارتباط با غرب نبود. بعد از انقلاب، مهم‌ترین نکته‌ای که برای آمریکا و انگلیس اهمیت داشت ارتش ایران بود. آن‌ها از نفوذ چپ‌ها در ارتش ایران و افتادن سلاح در دست آن‌ها می‌ترسیدند. در واقع در این زمان مهم‌ترین دغدغه‌ی انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها حفظ ایران از نفوذ اتحاد جماهیر شوروی بود. از طرف دیگر، در انقلاب اسلامی، جبهه‌ی ملی قدرت را به دست گرفت و عملاً چپ‌ها به ساختار قدرت راه پیدا نکردند. چنین تلاقی‌ای باعث شده است نیروهایی چپ تصور کنند بین انقلاب اسلامی و غرب پیوندی وجود دارد.

نتیجه

با توجه به مطالب فوق، عوامل مختلفی در سقوط رژیم پهلوی دخیل است و تأکید صرف بر نقش آمریکا و انگلیس در سقوط شاه، از یک طرف، تقلیل تاریخ و افتادن در ورطه‌ی سطحی‌نگری است. از طرف دیگر، بررسی دقیق تاریخ منتهی به سقوط رژیم پهلوی نشان می‌دهد که دولت‌های آمریکا و انگلیس هیچ نقش تعیین‌کننده‌ای در سقوط شاه نداشتند و صرف انتشار دغدغه‌های انقلابیون ایران توسط رسانه‌های انگلیس و آمریکا در روزها و ماه‌هایِ منتهی به انقلاب اسلامی، به هیچ وجه به معنای تأثیرگذاری ایشان بر روند رو به نتیجه‌ی انقلاب نبود. بی‌شک همسویی بخشی از رسانه‌های غربی با انقلابیون در زمینه‌ی انتشار اطلاعیه‌ها و خبرهای مربوط به ایشان در اطلاع‌رسانی و شناخت انقلابیون تأثیر داشت، ولی در روند انقلاب نقش و سهم قابل اعتنایی نداشت.

منابع:

۱] هوشنگ مهدوی، عبدالرضا (۱۳۸۰)، سیاست خارجی ایران در دوره­ی پهلوی، ج ۵، تهران، نشر پیکان، ص ۴۶۲. [۲] پهلوی، محمدرضا (۱۳۵۸)، پاسخ به تاریخ، بی­جا، ص ۲۴۲ تا ۲۷۴.
[۳] همو، ص۲۳۶، همچنین اشرف خواهر محمدرضا پهلوی و فرح دیبا بیوه­ی او در مصاحبه­هایی خود به کرّات بر این نکته تأکید می­کنند.
[۴] مجاهد، ارگان سازمان مجاهدین خلق ایران، سال اول، شماره‌ی ۲۲، ۱۶ بهمن ۱۳۵۸؛ پزشکیان، محمد و دیگران (۱۳۸۳)، انقلاب اسلامی و چرایی و چگونگی رخداد آن (ویراست سوم)، قم، انتشارات معارف، ص ۲۱.
[۵] رفیع­پور، فرامرز (۱۳۷۶)، توسعه و تضاد، تهران، دانشگاه شهید بهشتی، ص ۹۶.
[۶] اسناد و منابع مختلف بر ناکامی تز فضای باز سیاسی کارتر گواهی می­دهند. ر.ک: عمید زنجانی، عباسعلی (۱۳۶۸)، انقلاب اسلامی و ریشه­های آن، تهران، نشر کتاب سیاسی، ص ۵۶۳ تا ۵۶۵.
[۷] نبوی، سید مرتضی (۱۳۸۷)، «آمریکا، سقوط شاه و پیروزی انقلاب اسلامی»، مجموعه مقالات همایش بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی، تهران، مؤسسه‌ی مطالعات و پژوهش­های سیاسی، ص ۱۳۸.
[۸] خرمشاد، محمدباقر (۱۳۸۳)، «رفتارشناسی آمریکا در قبال انقلاب اسلامی»، تهران، فصلنامه راهبرد، مرکز تحقیقات استراتژیک، شماره‌ی ۱۰، ص ۳۱۳ تا ۳۴۲.
[۹] آبراهامیان، یرواند (۱۳۸۴)، ایران بین دو انقلاب، ترجمه‌ی احمد گل­محمدی و محمدابراهیم فتاحی، تهران، نشر نی، ص ۶۴۶.
[۱۰] فوران، جان (۱۳۹۰)، مقاومت شکننده، ترجمه‌ی احمد تدین، تهران، مؤسسه‌ی خدمات فرهنگی رسا، ص ۵۸۲.
[۱۱]_ (۱۳۸۷)، «پشتیبانی مستمر انگلستان از دیکتاتوری پهلوی­ها»، مجموعه مقالات همایش بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی، تهران، مؤسسه‌ی مطالعات و پژوهش­های سیاسی، ص ۶۹۲.
[۱۲] برژینسکی، زبیگنیو (۱۳۷۹)، قدرت و اصول، ترجمه‌ی مرضیه ساقیان، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بین­المللی، ص ۵۲۸.
[۱۳] خرمشاد، محمدباقر، همان، ص ۳۱۳ تا ۳۴۲.
[۱۴] هوشنگ مهدوی، همان، ص ۴۹۴ و ۴۹۵.
[۱۵] روزنامه‌ی شرق (۱۳۹۰)، «گفت­وگوی با مجید تفرشی، پژوهشگر آرشیو ملی بریتانیا»، سال هشتم، شماره‌ی ۱۲۷۵، سه‌شنبه، ۳۱ خرداد، ص ۱۶.
[۱۶] همان­جا.
[۱۷] آبراهامیان، یرواند (۱۳۸۹)، تاریخ ایران مدرن، ترجمه‌ی محمدابراهیم فتاحی، تهران، نشر نی، ص ۲۸۱.

یگانه راه هویت‌های ناسازگار گذر از نزاع خیابانی به تقابل انتخاباتی

دی‌ماه 1398 فصلی دیگر از تاریخ ایران رقم خورد. رخدادهای مقارن، شهادت، وحدت اجتماعی، شک و تردید، افتراق و انشقاق و سرانجام نمازجمعه. این رخدادها مرور و بازتولید کوتاه و سریع تاریخ معاصر ایران، بلکه تاریخ ملل «آسیای غربی» بود. منطقه‌ای که اکنون نام خاورمیانه را بر خود ننگ می‌داند و درصدد است مفهوم جدیدی برای وصف هویت خود بیابد. این مفهوم برخلاف «خاورمیانه» اصطلاحی نیست که غربیان در نسبت خود با بخشی از ملل شرق آن را جعل کرده باشند. وضعیت کنونی ملل غرب آسیا و شمال آفریقا (منطقه) شروع یک دوره تاریخی نیست، بلکه نمود و ظهور آن است. این دوره از همان نخستین رویارویی ملل مسلمان با استعمارگران آغاز شد. در ادامه با انشقاق و پراکندگی‌های مختلف و گوناگون، با انقلاب اسلامی نفسی تازه کرد. انقلاب اسلامی اگرچه عصاره و حاصل مرجعیت شیعه خاصه امام(ره) بود اما به‌نحوی امتداد اندیشه اصلاحی اسلامی دو قرن اخیر نیز محسوب می‌شد که حاصل آن «اسلام سیاسی» و در تقابل با «تجدیدنظرطلبی» این فرزند ناخلف اندیشه اصلاحی بود.در دو سده اخیر حیات اجتماعی جوامع اسلامی، به‌طور خاص سرزمین ایران، بازیگران و نیروهای اجتماعی کم‌و‌بیش یکسانی را به‌خود دیده است. ارتباط، رویارویی و تعامل این نیروها و عناصر، تاریخ معاصر منطقه را شکل داده است. نهاد «قدرت» -چه در قالب شاه و سلطان و چه در قامت دولت جدید- جزء عناصر اصلی این میدان بوده است. «دین» و نهادهای دینی و نیروهای این نهاد -یعنی علما و مجتهدان- نیز از جمله نیروهای این کارزار هستند.

هر چه از نخستین سال‌های این دو سده به اکنون نزدیک می‌شویم تاثیرگذاری «مردم» در حیات اجتماعی منطقه نیز افزایش می‌یابد. هرچند در دوره‌ای مردم سرکوب شدند اما باز برخاستند و به‌شدت بیشتری دوران سرکوب‌شدگی خود را جبران کردند.«روشنفکران» بازیگرانی دیگر در درام حیات اجتماعی جوامع اسلامی بودند و هستند. «استعمار» چه در شکل کلاسیک و چه در نمود جدید و در ظاهر نرم آن، همواره جزء نیروها و عناصر تاثیرگذار منطقه بوده است. اساسا جریان‌های اصلاحی در جوامع اسلامی در مواجهه و رویارویی با استعمار و دولت‌های خارجی شکل گرفت. اما ورود نیروهای استعماری به منطقه، توازن را به‌نفع آنها و نیروهای متأثر از آنها در این جوامع تغییر داد.

استعمارگران درصدد بودند با عناصر و نیروهای نهادهای قدرت، دین و روشنفکران تعامل کرده و از این طریق مقاصد خود را دنبال کنند. آنها در ابتدای امر با مردم مواجهه چندانی نداشتند. چراکه تصورشان بر این بود که مردم تحت تاثیر دیگر نیروها و عناصر (قدرت، علما و روشنفکران) هستند و با تعاملی که با آنها برقرار می‌کنند، مردم را نیز در کنترل دارند. بنابراین دولت‌های خارجی چنان در منطقه تاثیرگذار شدند که دولت بلکه حکومت‌ها را ساقط و دولت و حکومتی جدید و وابسته می‌گماشتند.این روند تا بهمن 1357 ادامه داشت و انقلاب اگرچه در تاریخ 22/11/1357 نمایان شد اما حاصل یک روند و دوره طولانی از مساعی مردم و نیروهای مختلف اجتماعی به رهبری مرجعیت بود که سابقه حداقلی آن را می‌توان در 200 سال قبل از آن جست‌وجود کرد. انقلاب اسلامی در قالب جمهوری‌اسلامی نمایان شد و اکنون چله خود را گذرانده است. انقلاب اگرچه توانسته در نسبت بین قدرت، دین و مردم رابطه بهینه‌ای برقرار کند، اما چالش‌های دامنه‌داری با دولت‌های خارجی و جریان سکولار روشنفکری داشته است. با تلاش و مساعی جریان‌های سکولار در حوزه عمومی، آنها توانسته‌اند در میان مردم نیز نیروهای متمایل به آموزه‌های خود را تربیت کنند. از قضا و در این میان حمایت‌های دولت‌های خارجی، خاصه رسانه‌های آنها از این جریان، بر تاثیرگذاری آنها افزوده است.

ناکارآمدی بخش‌هایی از قدرت نیز مزید بر علت شده است. اگرچه بخشی از جریان روشنفکری سکولار و بدنه اجتماعی آن هرگونه ارتباطی را با دولت‌های خارجی و رسانه‌های آنها انکار می‌کنند، اما آنچه قابل کتمان نیست و تقریبا همگان بر آن توافق دارند، همدلی نیروهای مورد نظر با هویت و فرهنگ مورد توجه ایشان است. اما هویت‌های ناسازگار در عصر انقلاب اسلامی به اینها ختم نمی‌شود. لایه‌های پایین‌دست اجتماعی که دل در گرو شعارها و آرمان‌های انقلاب اسلامی داشته و دارند نیز به بخشی از هویت‌های ناسازگار در برابر هویت قدرت ملحق شده‌اند. آنها نسبتی با دیگر نیروهای ناسازگار ندارند، اما از آن روی که در برابر قدرت قرار دارند با جریان‌های ناسازگار با قدرت همدل می‌شوند. در چنین وضعیتی است که جامعه نحوی چنددستگی مشاهده می‌کند. از سوی دیگر وجود دولتی ناکارآمد به شدیدترین وجه ممکن -تا جایی که می‌توان آن را ناکارآمدترین دولت تاریخ انقلاب اسلامی عنوان کرد- در گسترش این ناسازگاری تاثیرگذار بوده است. دولتی که از قضا محصول بخشی از همین جریان ناسازگار است. جالب‌تر آنکه بخشی از هویت‌های ناسازگار، علیه قدرتی ناسازگاری می‌کنند که ناسازگاری و ناکارآمدی‌اش محصول اراده و تشخیص سیاسی خود آنهاست.حوادث اخیر، بار دیگر مفهوم وحدت ملی را از یک طرف و افتراق و انشقاق اجتماعی و تعارض‌های هویتی را از طرف دیگر بر سر زبان‌ها انداخت و وضعی پیش آمد که جریان‌های اجتماعی مختلف در این باب تأمل کردند. در این میان غالبا نگا‌ه‌ها متوجه قدرت بود و کسانی نیروهای اجتماعی و رسانه‌ای متمایل به آن را نصیحت کردند که از نگرانی و ناراحتی و کنش‌های نیروهای رقیب دلگیر نشوند و نه‌تنها آنها را به‌رسمیت بشناسند بلکه مانع از بروز و ظهور آن هم نشوند. اما آیا ما با یک بحران روبه‌رو هستیم؟ آیا وضعیت کنونی ما چیزی متفاوت از تاریخ و تجربه پیش‌روی ماست؟

رویارویی، مواجهه یا تخاصم قدرت و نیروهای ناسازگار امری معمول در جوامع بشری است. قدرت درصدد هویت‌بخشی به جامعه در عرصه‌های مختلف است و مردم را به‌سمتی دعوت یا هدایت می‌کند که منافع ملی را در چارچوب آن تعریف کرده است. در این میان نیروهای اجتماعی له یا علیه این هویت‌بخشی موضع دارند. بی‌شک اتخاذ هویت و سیاستی که بتواند همه نیروهای اجتماعی را حول هویتی دلخواه تجمیع کند نه‌تنها امکان‌پذیر نیست، بلکه احتمالا مفید هم نخواهد بود. از سوی دیگر اتخاذ و اصرار بر هویت‌ و سیاست‌هایی برای ایجاد تخاصم بین نیروهای اجتماعی، نقض‌‌غرض هویت‌بخشی و انسجام‌بخشی است که جزء وظایف حیاتی قدرت است. حداقل تصمیمی که می‌توان در این معرکه اتخاذ کرد، به‌حساب آوردن هویت‌های رقیب است. جامعه از هویت‌های مختلفی تشکیل شده است و یک‌دستی این هویت‌ها هم لازم نیست. با وجود این اصرار و تاکید‌ بخشی از قدرت یا حتی نیروهای رقیب، بر «وحدت همه نیروها در تمام شئون» نیز چندان موجه نیست. تاریخ ایران -به‌خصوص تاریخ انقلاب اسلامی- به‌خوبی نشان داده است که ایران حاوی هویت‌های یکسان و یک‌دستی نیست و البته همین تجربه نشان می‌دهد که وحدت و اتحاد هویت‌ها برای مقاصدی حول منافع ملی نیز امری دور از ذهن و دور از دسترس نیست. معاصرت ما همین رویارویی هویت‌هاست. اساسا قرار نیست این کثرت بالکل رفع شود. وقتی که بخش مهمی از جامعه‌پذیری ایرانیان در همین معرکه‌ها و رویارویی هویت‌ها صورت می‌گیرد، چه اصراری بر انکار و نادیدن است. حل تعارضات هویتی نیروهای اجتماعی و مطالبات هویت‌های مختلف، اگر در فضای متعادل و با گفت‌وگو حل شود مناسب‌تر، معقول‌تر و احتمالا بنیادی‌تر خواهد بود. اما وقتی در قلب اروپا، با میراث معهودش در گفت‌وگو، منازعه قدرت و هویت‌های ناسازگار در کف خیابان مطرح می‌شود، چه انتظاری از ایران و منطقه داریم؟

نیروهای ناسازگاری که خیابان را محل منازعه قرار می‌دهند، بد نیست به تاریخ انقلاب اسلامی نظر کنند. در این دوره هرگاه خیابان، میدان رویارویی هویت‌ها و معرکه این تضاد شده، برخلاف تصور هویت‌های ناسازگار این نیروهای قدرت بودند که پیروز میدان شدند. به‌عبارت دیگر خیابان می‌تواند همچون همیشه محل عبور باشد نه میدان جنگ. ولی اگر قرار به معرکه خیابانی باشد، به تجربه دوره انقلاب اسلامی، خیابان در تسخیر هویت‌های ناسازگار نیست. همین تجربه نیز نشان داده صندوق‌های رأی مسیر مناسب‌تری برای تحقق آمال هویت‌های ناسازگار است. آنها هروقت به‌سراغ صندوق‌های رأی رفتند، بلندتر سخن گفتند و هرگاه در خیابان ماندند سرافکنده بودند. در ایران عصر انقلاب اسلامی، خیابان جای ناسازگاری نیست.

رویارویی هویت ها در خیابان:نگاهی به اعتراضات و آشوب های اخیر خاورمیانه

تاریخ معاصر ملل اسلامی و به طور خاص کشورهای خاورمیانه، میدان رویارویی هویت ها و گفتمان های هویتی مختلف است. هویت های اسلامی، روشنفکرانه، چپ، ناسیونالیستی، قومی و مذهبی از جمله هویت های موجود در معرکه معاصر در این منطقه از جهان هستند. هویت های فمنیستی، محیط زیستی و دیگر هویت های جدید نیز اکنون برای خود جا باز کرده اند. این هویت ها تحت تاثیر گروه های مرجع هستند. گروه های مرجع هویت ها و گفتمان ها را راهنمایی و جهت دهی می کنند. گروه های مرجع نیز داخلی یا خارجی اند. استعمار در شکل کلاسیک و در نمود جدیدش، استبداد، روشنفکران، علماءو دیگر نیروهای اجتماعی، همه جزو تاثیرگذاران و گروه های مرجع در خاورمیانه هستند.در این میان «مردم» همواره به مثابه نیرویی در کشاکش بین این هویت هابوده اند. هرگاه مردم در قلب جریانی قرار گرفتند آن جریان را بر اریکه قدرت نشانده و هویت های رقیب را به حاشیه رانده اند. 

خیابان در تسخیر مردم

انقلاب اسلامی در پایان قرن چهاردهم هجری نقطه عطفی در تاریخ جهان اسلام و غرب آسیا بود که توانست مردم را با جریان های اسلامی پیوند دهد و از این رهگذر جمهوری اسلامی را ایجاد کرد. عوامل مختلفی در تحقق انقلاب اسلامی دخیل بود. تبلور و ظهور آن عوامل مختلف حضور مردم در «خیابان» بود. «خیابان» و تسخیر آن توسط مردم همه مساعی جریان های اجتماعی مختلف به رهبری امام خمینی(ره) را به ثمر نشاند.حضور مردم در خیابان، پایانی بر استبداد خودکامه در ایران و مطلعی برای عمل انقلابی و تظاهر به اقدام اعتراضی در جوامع خاورمیانه ای بود. قبل از انقلاب اسلامی و پس از آن اعتراضات عمومی مردم به این نحو صورت گرفته بود اما در رخداد انقلاب اسلامی بود که خیابان به تسخیر مردم در آمد و مطلع راه و رسم جدیدی در سیاست ورزی در خاورمیانه شد: پیروزی از آن کسی است که خیابان را به دست آورد.این مهم در «بیداری اسلامی» نیز تجدید شد و حضور مردم در خیابان، تاریخ خاورمیانه را ورق زد.در بیداری اسلامی اما حضور مردم در خیابان متکی به عنصری دیگر یعنی «شبکه های اجتماعی» بود. اگر در انقلاب اسلامی رهبران و در راس آن ها امام خمینی(ره) خیابان را مدیریت می کرد در بیداری اسلامی که بهار عربی شده بود، این شبکه های اجتماعی بودند که حکم رهبری خیابان را بر عهده داشتند. خیابان که گوش به زبان شبکه های اجتماعی داشت قادر بود دولتی را ساقط کند اما در تعیین دولت دلخواه توفیقی نداشت. بر همین اساس پس از آنکه خیابان خلوت شد لباس دیکتاتورها نیز عوض شد و شد آنچه شد. اکنون «پیام رسان ها» وضعیت جدید برای جنش های اجتماعی در منطقه رقم زده اند. وضعیتی که مطالبات مردم را به راحتی تعویض یا تعلیق می کند. 

عراق و لبنان

در روزهای سپری شده اعتراضات و آشوب های عراق و لبنان در صدر اخبار خاورمیانه قرار گرفت. هم در عراق و هم در لبنان خیابان مردم معترض را به خود دید. اتفاقات عجیبی در خیابان رخ داد که تحلیل و «حکم صادر کردن درباره آن» را سخت و پیچیده می کند. فریاد برای مشکلات معیشتی و کمبود خدمات توسط مردم تا عریان و برهنه شدن برخی از زنان در خیابان، شعار های اسقاط نظام تا به آتش کشیدن پرچم اسرائیل، حتی کشیدن فوتبال دستی به خیابان و برگزاری کنسرت خیابانی به نشانه اعتراض و در آن سوی موتور سواری جوانان حزب الله برای تسخیر خیابان، همه نمود تکثر و تنوع و شاید تشویش عجیب این اعتراضات اخیر است. تا جایی که همه گروه های مرجع را واداشت که نسبت به این رخداد مواجهه و مواضع بینابینی اتخاذ کنند.علماء مواجهه مشخصی نسبت به خیابان ها داشتند. به این معنا که تظاهرات خیابانی را به طور یک طرفه و کامل رد نکردند. سیدحسین نصرالله در لبنان و شیخ عبدالمهدی کربلایی نماینده آیت الله سیستانی و امام جمعه کربلا ضمن حمایت از دولت های مرکزی، دولت را موظف به شنیدن مطالبات مردم و تحقیق آن ها دانستند.

اربعین، تسخیر خیابان

اما در این روزها خیابان های عراق خاصه خیابان نجف-کربلا  درگیر یک آشوب و عصیانی و شورش دیگر نیز بود. یک عصیان ۲۴ میلیون نفره متشکل از ملل مختلف. در این تسخیری عجیب، پر آشوب و جهانی. اربعین یکی از نمودهای تسخیر خیابان در خاورمیانه است که توانسته از کشورهای مختلف جهان یارگیری کند و در نقطه ای خاص بین آن ها پیوند ایجاد کند.پیاده روی اربعین اگرچه ریشه در سنت های اسلامی دارد اما احیاء آن در روزگار کنونی بی ارتباط با اهمیت خیابان نیست.فتح خیابان در کنار روایت آن در رسانه ها(شبکه های اجتماعی، پیام رسان ها) همچنین روایت های مکتوب از این خیابان، پویایی این شورش را مضاعف کرده است. مردم رکن اصلی این تسخیر هستند و قدرت های خارجی(استکباری و ارتجاعی) به شدت نسبت به آن موضع خصمانه دارند. نکته اما آن است که مردم متعرض در اعتراضات اخیر و راهیان اربعین بی ارتباط و بی نسبت با هم نیستند. درست است که اربعین تکلیف خیابان را مشخص کرده اما معیشت مردم عرصه ای است که اگر مورد عفلت قدرت قرار گیرد دودمان به باد می دهد. 

نتیجه

باید نسبت به هدایت رسانه ها آگاه بود. رسانه های مجازی صرفا یک پل ارتباطی بین خیابان چی ها نیستند. قدرت های استعماری سهم مهمی در هدایت رسانه ها دارند و بی شک منافع صاحبان آن ها ایجاب می کند که خیابان در تسخیر رقاصه ها باشد. هویت های مختلف از یک سوی با قدرت و از سوی دیگر با خود در رقابت اند. اگرچه گاهی جهت مقابله با قدرت با یکدیگر همسو و همدل می شوند اما تجریه خاورمیانه نشان داده اتکای هویت های مقاومت به عناصر خارجی و شبه استعماری نتیجه ای جز شکست ندارد. چیزی که در شمال سوریه در حال تجربه شدن است. 

روزگار سیاسی ما

۱) در الگوهای اجتماعی «فرهنگ» اصل و اساس جامعه است. برخی نیز چنین جایگاهی را برای «اقتصاد»قایل اند. هنوز هم بر سر ضریب اهمیت این دو نسبت به هم بحث و جدل است. در اینجا نمی خواهم جانب طرفی را گرفته و دیگری را رها کنم. می خواهم به عرصه دیگری نگاه کنم. «سیاست» از هر دو عرصه دیگر کم اهمیت ترجلوه می کند، اما در عمل خاصه در تجربه ایران معاصر به دفعات تجربه شده این«سیاست» و «قدرت» است که پیشران فرهنگ و اقتصاد بوده است. در یک نگاه منطقی باید اهمیت هر یک از عرصه ها را در نظر گرفت. این را هم باید لحاظ کرد که در هر دوره و مرحله ای هر یک از این عرصه ها نسبت به عرصه های دیگر اهمیت مضاعف می یابد. پس باید دید در چه دوره و مرحله ای هستیم تا نسبت فرهنگ، سیاست و اقتصاد را بهتر فهم و درک کنیم و تصور دقیقتری از وضعیت و میدان داشته باشیم. 

۲) دانش سیاسی همواره بر مولفه های یکسانی که نشان دهنده بلوغ سیاسی یک ملت است تاکید دارد. مولفه هایی نظیر تحزب، پاسخگویی، گردش نخبگان و غیره که اگر ملتی آن مولفه ها را دارا نباشد در قاموس علم سیاست رتبه نازلی خواهد یافت. البته در این میان مولفه هایی نیز در نظر گرفته شده که هر ملتی را در مختصات و شرایط خاص خودش بسنجد. باوجود این قدر مسلم و در نهایت دانش سیاسی الگوی یکسانی برای سیاست در چنین جهان ناهمسانی پیشنهاد می کند. در یک نگاه همه جانبه و کلی،الگوهای پیشنهادی بلکه املایی دانش سیاسی برای مردم ملت ها برخلاف مشهور نه تنها متنوع و متکثر نیست بلکه عموما قالبی و اکثرا بدون در نظر گرفتن شرایط سایر ملت ها ست. یکی از مشکل های اساسی سیاست در خاورمیانه به همین مسئله بر می گردد.

۳) در ایران و اساسا در خاورمیانه جایی که در حالا آن را غرب آسیا و شمال آفریقا می نامیم نیروها و بازیگران سیاست متفاوت اند. اساسا بازی سیاسی در اینجا قوانین خاص خود را دارد. اشتباه نشود این به معنای بیگانگی ما با سیاست و اصول و چارچوب های جهانی آن نیست. مراد من نیروهای تاثیرگذار در قدرت و شیوه های کسب قدرت است. بی شک حالا انتخابات به شیوه ای جهان شمون برای اخذ قدرت بدل شده است و اندیشیدن درباره کسب قدرت بدون توجه به انتخابات نتیجه ای جز خطا و زوال نخواهد داشت. در شرایط کنونی منطقه و جهان به چنین شیوه ای است که می توان به تحقق عدالت امیدوار بود. گو اینکه برآمدن موجودات عجیب و غریبی همچون هیتلر و ترامپ و نتانیاهو نیز محصول همین انتخابات و مردم سالاری است. 

۴)انتخابات یعنی قدرت را مردم مشخص می کنند. رای و نظر مردم به شخص و گروه و دسته ای و جناح و حزبی متمایل می شود و قدرت توسط آن ها نقش جدید می گیرد. رای و نظر مردم چطور به گروه و جریان و دسته ای متمایل می شود؟ عقل و دین و دیده مردم در انتخاب آن ها نقش دارد. این روزها نان و جیب و خیلی چیزهای دیگر نیز اضافه شده است. به عبارت دیگر عوامل دخیل در انتخاب مردم متعدد است. در این بین اما مولفه ای نیز به عنوان حکم تعیین کننده در نظر و انتخاب مردم دخیل است. چیزی که به عامل تعیین کننده مشهور است. از قضا این عامل نیز متکثر است. برای مثال برای عده ای نظر فلان شخصیت سیاسی یا شخصیت علمی و فرهنگی مهم است. برای بخشی از مردم نیز دیدگاه علما و برای برخی نیز نظر آن بازیگر یا آن فوتبالیست مهم است. در هر صورت آنچه در رای افراد تاثیر دارد یک شخصیت یا گروه «مرجع»است. 

۵) بنابراین سیاست مهم است و انتخابات در مرحله ای خاص مهمترین نمود سیاست است. در انتخابات مردم تصمیم می گیرند کدام حزب و گروه و دسته را انتخاب کنند. انتخاب آ ن ها نیز به شدت تحت تاثیر احوال شخصی و درونی و گروه های مرجع و دیگر عوامل است. سرمایه گذاری در انتخابات بر روی قشری خاص، گروهی خاص، به وسیله ابزاری خاص نتیجه ای جز شکست نخواهد داشت. در گاه انتخابات باید همه عوامل تاثیرگذار در سیاست را مشاهده و برای آن برنامه داشت. در دوران کنونی که تحولات به سرعت در حال سپری کردن ما هستند، به مولفه ها و نیروهای تاثیرگذار در قدرت نیز افزوده شده است. باید همه عوامل را دید و برای آن ها برنامه داشت.

۶) در ایران و خاورمیانه «خیابان» مهم است اما گاهی عنصر تاثیر گذار بر قدرت نه در خیابان که پشت «دوربین» و «تریبون» و «صفحه کلید» و یا «کاربردان» فضای مجازی هستند. هر جریانی در عین نگاه به عناصر و ابزارهای عام تاثیرگذار در قدرت باید به ابزار و عناصر خاص جریان خود نیز نظر کند و اساسا بیشترین توان خود را بر روی آن متمرکز کند. در کنار این وضعیت نباید متعصبانه بر یگانه راه خود و مشی خود در این مسیر تاکید کند و اصرار بی جا بورزد. تجربه های پیشین نشان داده اگرچه مولفه ها، عناصر و نیروهای شکل دهنده در قدرت و سیاست ایران تداوم داشته اند اما نیروها و عناصر و عوامل و ابزارهای تعیین کننده 

جدیدی به قدرت و سیاست در ایران وارد شده است. بدون در نظر گرفتن آن ها سیاست معنایی ندارد. سیاست گاهی در خیابان، گاهی در تلویزیون، گاهی در تلفن همراه و گاهی در میدان فوتبال رقم می خورد. با توجه با توضیحات بیان شده قدرت و سیاست جزو عرصه های اساسی حیات اجتماعی کنونی ما است و جریانی که برای بازیگری در سیاست ایران برنامه ای نداشته باشد صرفا یک زنگ تفریح و موج زودگذر خواهد بود. برای ورود به سیاست و جدال انتخابات نیز ضمن حفظ الگوهای جریان نباید بر مسیر و مدار و عناصر و مولفه های تکراری پیشین تاکید داشت. حداقل آنکه برای ورود عناصر و دغدغه ها و ابزارها و شیوه های جدید باید گشوده تر عمل کرد. در این شکی نیست که تکثر جزو مولفه های اساس سیاست و قدرت در روزگار سیاسی است اما تجریه نشان داده پیروزی در سیاست حاصل اتفاق و اتحاد جریان ها ست تا تفرق و تکثر آن ها. بنابراین مهمترن برنامه جریان های مختلف برای رسیدن به نتیجه ای بهینه در سیاست باید حول محور اتحاد باشد و این به هیچ وجه به معنای یک دستگی ظاهری نیست. 

دفاع نولیبرالیسم از نوحنبلیسم

پخش مستند «راه طی شده» به‌همراه مناظره علی ملاقلی‌پور، کارگردان مستند و محمدقوچانی، سردبیر روزنامه سازندگی از شبکه مستند سیما(1) بار دیگر بحث بر سر نسبت «سازمان مجاهدین خلق» و «نهضت آزادی» و «اندیشه‌های مهندس بازرگان» را به رسانه‌ها کشاند. قوچانی هم متن کامل آن را در سازندگی منتشر کرد.(2) گرچه شناخت «تاثیر مرحوم بازرگان و نهضت آزادی» بر «چریکیسیم در ایران» و «سازمان مجاهدین خلق» به‌طور خاص فرصتی دیگر می‌طلبد، اما در این مطلب ابتدا نگاهی دارم به خطای شناختی طرفین مناظره، سپس به دیدگاه شهید مطهری نسبت به اندیشه مرحوم بازرگان در کتاب «راه طی شده» اشاره خواهم داشت چراکه این بحث به‌لحاظ نظری مقدم‌بر «تاثیر بازرگان بر مبارزه مسلحانه و چریکیسم» است.

چرا قوچانی و ملاقلی‌پور در جایی که اتفاق‌نظر دارند، مناقشه می‌کنند آقای محمد قوچانی نیز پیشتر در سازندگی 13 اردیبهشت امسال، در مطلبی به‌نام «کدام شهید؟ دوگانه مطهری-شریعتی دوگانه‌ای سیاسی نیست، فلسفی است» طی آن ضمن یک‌کاسه‌کردن مطهری و بازرگان آورده بود:
«مطهری بود که بازرگان را به‌عنوان رئیس دولت انقلاب اسلامی به امام‌خمینی به‌عنوان رهبر انقلاب اسلامی معرفی کرده بود. مطهری و بازرگان از سران و نظریه‌پردازان انقلاب اسلامی بودند... مطهری و بازرگان هر دو از جدی‌ترین منتقدان و سپس مخالفان سلطنت‌طلبی در ایران بودند. اما به همان اندازه بلکه فراتر از آن با مارکسیسم هم مخالف بودند.»
آیا این بدان معناست که مطهری و بازرگان خاستگاه نظری واحدی داشتند؟ مطلب حاضر به اختلاف خاستگاه مطهری و بازرگان پرداخته است، اما در حاشیه این بحث، به مدعای آقای قوچانی راجع‌به خشونت‌طلبی نیز نگاهی خواهیم داشت. آقای قوچانی در همان مطلب فوق‌الذکر یعنی «کدام شهید؟ دوگانه مطهری-شریعتی دوگانه‌ای سیاسی نیست، فلسفی است» آورده است:
«دوگانه مطهری-شریعتی دوگانه‌ای تاریخی است. در باطن، این «دو طرز تفکر فلسفی» است که با یکدیگر در نبرد است: نبرد فلسفه با ضدفلسفه که خود فلسفه است... انکار فلسفه انکار خرد است. انکار عقل است انکار آزادی است، انکار عدالت است. حتی انکار الهیات است و اثبات جهل است و جهل ما در ظلم و استبداد و انحطاط است. از جهل است که خشونت برمی‌خیزد و ترور برمی‌آید.»
و نهایتا شریعتی که ضدفلسفه است، سبب جهل و ترور است! اما مگر بازرگان در کتاب «راه طی شده»، ضد فلسفه نبود؟ مهندس بازرگان در «راه طی شده» که مورد استناد مستند آقای ملاقلی‌پور هم بود، مدعی تقابل «استدلال عقلى و فلسفه و حکمت اسلامى» و «پیشرفت دین و ترقى جوامع انسانى» شده و حتی بر آن بود که چنین فلسفه و حکمتى از جانب ائمه‌اطهار(ع) مذمت شده و به حدیث «الحکمه ضاله المومن» استناد و استشهاد کرده و پنداشته است که امام معصوم(ع) مى‏خواهد حکمت را نفى و طرد کند و آن را مایه ضلالت و گمراهى مومن بشمارد؛ حالی که تفاوت است میان «ضاله» (به معناى گم شده) و مضل و مضله (به معناى گمراه‌کننده) و بازرگان این تفاوت را درنیافته است. (بازرگان، مهدی، راه طى شده، دومین نشریه انجمن اسلامى دانشجویان، ناشر: کتابخانه سقراط، 1327ش. ص 64. در چاپ جدید این اثر در مجموعه آثار بازرگان، ج1، مباحث بنیادین (راه طى شده، عشق و پرستش و ذره بى‏انتها)، استشهاد به این روایت حذف شده است. *
به‌هرحال استدلال آقای قوچانی که طی آن شریعتی را -به این دلیل که با فلسفه مخالف بوده و فیلسوفان را پفیوزان تاریخ خوانده- مسبب خشونت می‌داند، درمورد بازرگان نیز صادق است و عجیب است که قوچانی در این مساله با ملاقلی‌پور مناقشه می‌کند.

خلط و اشتباه میان «مسئولیت و تاثیر اندیشه‌ای» و «مسئولیت حقوقی» گرچه وقتی صحبت از «تاثیر لیبرالیسم بر چریکیسم» می‌شود به‌معنای آن نیست که لیبرالیسم «مسئول مستقیم چریکیسم» است اما نادیده گرفتن «تاثیر اندیشه بر عمل اجتماعی» نیز خطاست. به عبارت دیگر در مقام تحلیل اجتماعی و تاریخی و شناختی می‌توان از تاثیر اندیشه بازرگان بر اعضای سازمان مجاهدین خلق سخن گفت ولی نه به آن معنا که بازرگان به‌لحاظ حقوقی مسئول جنایات منافقین است؛ در مستند ملاقلی‌پور نیز چنین ادعایی نشده است اما ناقدان مستند و حتی قوچانی دچار این خطا شده‌اند. قرار نبوده و نیست که اعضای سازمان اندیشه بازرگان را نعل‌بالنعل نصب‌العین خود قرار داده باشند، بلکه مساله این است که مبانی معرفتی و اصول اندیشه سازمان مجاهدین خلق متأثر از اندیشه بازرگان، نهضت آزادی و لیبرالیسم نیز بوده ‌است. تقابل با مادی‌گری و جریان چپ دهه 1320 در تاریخ معاصر ایران از جهات بسیاری حائز اهمیت است. آغاز آن با اشغال ایران از سوی متفقین و تبعید رضاشاه شروع شد. در میانه آن گروه‌ها و احزاب فکری و سیاسی، ایران را به جولانگاه و کارزار عقیدتی و اجتماعی خود بدل کردند. انتهای آن نیز با زمینه‌سازی جنبش‌های اجتماعی به پایان رسید. در این سال‌ها بحث‌های فکری و عقیدتی در قالب نشر کتاب، ‌مجله و روزنامه به حوزه عمومی راه پیدا کرد.(3) به‌عبارت دیگر سال‌های مورد نظر دروازه ورود مباحثات فکری و عقیدتی به میان مردم بود. در آن وضعیت جریان چپ(4) با شدت زیادی درصدد یارگیری اجتماعی برآمد. در چنین شرایطی جریان‌های رقیب خاصه جریان اسلامی با نقد مادی‌گرایی در حوزه‌های مختلف، به مقابله با جنبش چپ برخاست.
جریان چپ گروه‌های مختلفی اعم از «جریان اسلامی» و «جریان روشنفکری» را علیه خود دید. دغدغه‌ها، مبانی و استدلال‌های هریک از جریان‌های مورد نظر، در تقابل با مادی‌گرایی و جریان چپ، متفاوت بود. در حالی که «جریان اسلامی در صدد دفاع از تعالیم اسلام و ترسیم توانایی و قابلیت دین در دنیای جدید» بود جریان روشنفکری اما دیدی حداقلی به دین داشت و در این معرکه‌ عقیده‌ها، صرفا درصدد تبیینی از دین بود که با علم جدید سازگار باشد. جریان روشنفکری خاصه روشنفکران مذهبی لیبرال صرفا بر «عدم تضاد دین و علم جدید» تاکید داشتند و مساله مورد نظر را یگانه بحران وقت تشخیص داده ‌بودند. یکی از مصادیق بارز تأملات جریان اسلامی کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» اثر علامه طباطبایی با شرح و توضیح شهید مرتضی مطهری است. این کتاب در پنج جلد و در فواصل زمانی نیمه 1320 تا سال 1350 منتشر شده است. در سوی دیگر مانیفست جریان روشنفکری لیبرال مسلمان در مواجهه با شرایط پیش آمده کتاب «راه طی شده» مهندس بازرگان بود که در سال 1326 اولین چاپ آن منتشر شد.

مرزبندی مطهری با روشنفکری لیبرال نقدهای تند جریان چپ به آموزه‌های اسلام و یارگیری اجتماعی حزب توده به‌عنوان جریان اجتماعی این اندیشه اگر چه برای نیروهای رقیب سخت بود اما این وضعیت مانع از آن نشد تا جریان اسلامی خاصه شهید مطهری به‌عنوان عضو برجسته این جریان با جریان روشنفکری مرزبندی نکند و نقدهای خود را در فضای عمومی آشکار نسازد.

راه طی شده کتاب راه طی شده تفصیل و توسعه چهار جلسه سخنرانی مهندس مهدی بازرگان است که به دعوت «انجمن اسلامی دانشجویان» در آذر ماه 1326 در مسجد سپهسالار(مدرسه عالی شهید مطهری کنونی) ایراد شده است.(5) مهندس بازرگان این کتاب را با دو دسته پاسخ آغاز می‌کند. پاسخ دو گروه دینداران و متجددین به این پرسش که «وضع دینداری چگونه است و بشر تا چه حد به راه انبیا اعتقاد پیدا کرده است؟» وی که منبع سخن خود را مشخص نمی‌کند، صریح و قاطع، از جانب هر دو گروه، تصریح می‌کند: روند روزگار از نظر هر دو گروه به سمت فاصله از دینداری و تعالیم انبیا پیش می‌رود.(6) با وجود این بازرگان بر آن است که هر دو گروه اشتباه می‌کنند و ماجرا برعکس است و بشر هرچه پیشتر آمده، بیشتر به راه انبیا افتاده است! در منظومه فکر بازرگان کتاب «راه طی شده» صرفا یک اثر معمولی و ساده نیست. بازرگان این کتاب را زمانی منتشر کرد که استاد دانشگاه تهران بود و سال‌ها برای دانشجویان کرسی تدریس و تدبیر داشت. گو اینکه قول‌هایی از بازگشت بازرگان از سخنانش در این کتاب رفته است اما در انتشارهای مجدد این کتاب هیچ وقت چنین تغییر و تحولی نمایان نشده است. به عبارت دیگر کتمان جایگاه ویژه این کتاب در منظومه فکری بازرگان و حتی نهضت آزادی و «لیبرالیسم متشرع در ایران» بیهوده است.

اگوست کنت و راه انبیا پندار بازرگان در این کتاب آن است که حقیقت ادیان که در زمان انبیا مهجور بود، با انسان امروزی بسیار مأنوس است. «بشر در روز اول در راهی جز راه انبیا پیش نرفته است. اتفاقا مادیون علمی در جاده‌ای افتاده‌اند که سرمنزل آن خدا و آخرت و دین است».(7) به گمان بازرگان شاید آنها (مادیون علمی) نسبت به بسیاری از مقدسین به درک حقیقت مبدا و معاد نزدیک‌تر باشند.‌(8) او خاطرنشان می‌کند «بشر در سیر تکامل خود راهی جز راه انبیا را نپیموده است و روزبه‌روز به مقصد آنها نزدیک‌تر می‌شود».(9) نتیجه‌ای که مهندس بازرگان از خلال بحث‌های خود در این کتاب می‌گیرد آن است که «بشر روی دانش و کوشش و به پای خود راه سعادت در زندگی را یافته است و این راه سعادت تصادفا همان است که انبیا نشان داده بودند».(10) بازرگان مراحل سه‌گانه‌ای را برمی‌شمرد که در آنها بشر تحول اندیشه پیدا کرده و نهایتا به راه انبیا افتاده است که این مراحل، همان مراحل سه‌گانه اگوست کنت است، با این تفاوت که بازرگان نظر اگوست کنت را مصادره به مطلوب کرده تا نتیجه مورد علاقه خود را بگیرد.

فیزیک برای اثبات توحید بازرگان با مطرح‌کردن «قانون لاوازیه» یا «اصل بقای ماده»، «اصل اول ترمودینامیک» یا «اصل بقای انرژی» در پی ایجاد نوعی هماهنگی بین آیات قرآن و این اصول علمی بود.(11) بازرگان ادامه می‌دهد هر قدر به عقب در گذشته و به جلو در آینده برویم، انسان با انصاف را ناگزیر به قول خالق می‌کشاند.(12) به عبارت دیگر بشر همان راه الهی انبیا را رفته است.(13)

مطهری در تقابل با بازرگان بعد از انتشار کتاب بازرگان و با تجدید چاپ گسترده آن توسط جریان‌های التقاطی در سال‌های بعد، شهید مطهری در مقدمه خود بر جلد پنجم کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم در تابستان 1350، اندیشه بازرگان در راه طی شده را مورد نقد قرار داد. این مقدمه گرچه کوتاه اما شفاف و صریح است.

سلطه پوزیتیویسم از دیدگاه مطهری در عصر ما مخالفت با تفکر در مسائل ماوراءالطبیعی رنگ جدیدی-‌فلسفه حسی- به خود گرفته است(14) او معتقد است از وقتی در اروپا روش حسی و تجربی در شناخت طبیعت بر روش قیاسی پیروز شد، این فکر ایجاد شد که روش قیاسی و استدلالی در هیچ‌جا اعتبار ندارد و تنها فلسفه قابل اعتماد، فلسفه حسی است. نتیجه چنین وضعیتی کنار رفتن الهیات بود. به عبارت دیگر «پوزیتیویسم معرفتی» بر معرفت‌شناسی سلطه پیدا کرد. مطهری نگاه بازرگان به دین و قرآن را متأثر از چنین وضعتی می‌بیند. شهید مطهری بر آن است که سه عامل: 1. موفقیت‌های پی‌درپی روش حسی در شناخت طبیعت
2. سابقه مخالفت با هرگونه تفکر و تعمق از طرف اهل حدیث
3. دشواری مسائل فلسفی گروهی از نویسندگان اسلامی را به هیجان آورد تا نظریه‌ای تلفیقی ارائه کنند که الهیات قابل تحقیق و تحقق است ولی در الهیات نیز لازم است منحصرا از روش حسی و تجربی -که برای شناخت طبیعت مورد استفاده قرار می‌گیرد- استفاده کرد.‌(15) مطهری معتقد است که ذهن به مفاهیم طبیعی خو گرفته و پرداخت به امور ماورایی با این مفاهیم، سخت و رهزن است.‌(16) به‌عبارت دیگر شهید مطهری از اساس پرداخت بازرگان به قرآن با زبان علم را محکوم می‌کند.

توجه نقطه‌ای و سطحی با آیات قرآن شهید مطهری در مقدمه خود بر جلد پنجم کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم خاطرنشان می‌کند عوامل فوق باعث شد عده‌ای براین باور شوند که از نظر قرآن تنها راه شناخت خداوند مطالعه در طبیعت و مخلوقات با استفاده از روش حسی است و راهی غیر از این بیهوده است زیرا قرآن در سراسر آیات خود، در کمال صراحت، بشر را به مطالعه در مظاهر طبیعت که جز با روش حسی میسر نیست دعوت کرده است و «کلید رمز مبدأ و معاد» را «همین نوع مطالعه» دانسته است.‌(17) از منظر شهید مطهری: «قرآن به مطالعه حسی طبیعت دعوت می‌کند اما آیا این را کافی می‌داند؟ آیات قرآن همه دعوت به تدبر در «طبیعت» نیست. چگونه از راه طبیعت‌شناسی می‌توان به فهم آنها نائل شد؟» به‌ این ترتیب مطهری به آیات دیگری اشاره می‌کند که دعوت به تدبر و تفکر هستند ولی نه صرفا تفکر و تدبر در طبیعت.

نواندیشی لیبرال یا ارتجاع نوحنبلی؟ شهید مطهری در ادامه اصطلاحی برای توصیف تأملات مهدی بازرگان در کتاب راه طی شده (و اساسا جریانی که در صدد تبیین علمی از قرآن برآمده‌اند) به‌کار می‌برد که بسیار هولناک است. در دیدگاه شهید مطهری این اندیشه نوعی «رجعت حنبلی‌گری» است، ولی به‌صورت «مدرن و امروزی» و پیوند خورده با «فلسفه حسی غربی».‌(18) به‌عبارت دیگر در منظر استاد مطهری، برخلاف قول مشهور، این جریان نواندیش نیست بلکه ارتجاعی محسوب می‌شود.

بازرگانی که سپر انداخت و آنان که روی حنابله را سفید کردند شهید مطهری خاطرنشان کرده است مطالعه طبیعت ما را تا مرز ماورای‌طبیعت رهبری می‌کند ولی به فراتر از آن راهی ندارد‌.(19) در دیدگاه وی علم کمک فراوانی به توحید و خداشناسی کرده است. اما علم فقط می‌تواند ثابت کند پدیده‌ای مستقل و ثابت نیست و در سلسله علت و معلولی تا بی‌نهایت [به علت‌ها و معلول‌هایی دیگر متصل است و این سلسله] ادامه دارد.‌(20) همچنین اینکه طبیعت در همه‌جا یکسان عمل می‌کند، در وجود خداوند دلالتی ندارد‌.‌(21) در ادامه شهید این سخن بازرگان را که «پیامبران آمدند تا مردم را به طبیعت دعوت کنند و اعتقاد به خدایان و ارواح و شیطان را از بین ببرند» به سخره می‌گیرد. وی می‌پرسد آیا این جز سپر انداختن در مقابل مادیین است؟(22) درنظر شهید مطهری علت و معلوم فلسفی به خداوند ختم می‌شود اما علت و معلوم علمی خیر.‌(23) در ادامه استاد شهید روش بازرگان در کتاب راه طی شده را که «واگذار کردن پرسش از خداوند و حواله‌دادن آن به عرصه فراطبیعی» و [قائل شدن به] «عدم موضوعیت آن» را همان «روش حنابله سابق» می‌داند که سوال و پرسش را بدعت می‌دانستند و آن را بلاموضوع عنوان می‌کردند. مطهری حتی پا را فراتر گذاشته و خاطرنشان می‌کند که اینها روی حنابله را هم سفید کرده‌اند.‌(24) کدام مطهری، کدام بازرگان بر خلاف دیدگاه مشهور شهید مطهری و مرحوم بازرگان اگر چه در دفاع از تعالیم قرآن و مبارزه با جریان موسوم به مادی‌گراها دغدغه‌های مشترکی داشتند، اما اساسا دو دیدگاه متفاوت و متضاد درباره قرآن و دین داشتند. بازرگان با «ترازوی علم تجربی» به‌سوی قرآن رفت و درصدد بود تفسیر متناسب با علم تجربی از قرآن ارائه کند. شهید مطهری اما اساسا به چنین مقوله‌ای قائل نبود. از نظر وی فلسفه در نسبت با علم، ارتباط عمیق‌تر و بهتری با قرآن و دین پیدا می‌کند. مطهری «علم‌باوران» را حنبلیان جدید می‌نامد و معتقد است آنها بر خلاف ادعایی که دارند همان شعار «همین است و جز این نیست» را فریاد می‌زنند. در ادامه فرآیند‌های اجتماعی و سیاسی نشان داد که شهید مطهری شناخت خوبی نسبت به این جریان داشت. «بازرگان علم‌باور» اسوه‌ مجاهدین خلق شد تا جزوه «راه انبیا راه بشر» از روی «راه طی شده‌» او نوشته شود و مطهری قربانی جهل نوحنبلیان شد. در آخر تاکید و یادآوری این نکته حائز اهمیت است که در فهم «اندیشه بازرگان»، «نهضت آزادی» و «لیبرالیسم» و نقش و تاثیر آنها بر اعضای سازمان مجاهدین خلق و تشکیل این سازمان، باید به دوره خاص این مساله رجوع کرد. در این دوره مهم‌ترین نقد بر اندیشه بازرگان و خطر ارتجاع در این اندیشه را شهید مطهری گوشزد کرده بود. اینکه شهید مطهری در انقلاب اسلامی با سکان‌داری مرحوم بازرگان بر دولت موقت مخالف نبوده و آن را به حضرت امام(ره) پیشنهاد کرده به هیچ وجه منافی و در تضاد با نقدهای بنیادی او به اندیشه بازرگان نیست. تاثیر و تأثر اجتماعی اندیشه با ضرورت‌های اجتماعی و تاریخی متفاوت است.

پی‌نوشت‌ها
1. برنامه «به اضافه مستند» شبکه مستند، سه‌شنبه 28 خرداد 1398، ساعت 21.
2. روزنامه سازندگی، سال 2، شماره ۳۹۹، روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸، صص 10-7.
3. بدیهی است در اینجا حوزه عمومی و اجتماعی به معنای نسبی آن مورد نظر است.
4. «مادی‌گراها»، «مادیون»، اصطلاح مرسوم برای این جریان فکری و «توده‌ای» عنوانی عام‌تر برای نیروها و جریان سیاسی پیرو این اندیشه بود. آنها دین را عنصری پوسیده و خرافی قلمداد می‌کردند که در دنیای جدید جز در جهت مقاصد استبدادی و استعماری کارکردی ندارد. تسط آنها بر محیط‌های علمی و رسانه‌ای چنان بود که بازرگان اظهار می‌دارد: از ترس مادیون جرأت نمی‌کنم اسم ذی‌روح را بیاورم. ر. ک: مهدی بازرگان، راه طی شده، تهران، شرکت انتشار، 1338، ص213.
5. این انجمن سال بعد این مجموعه را در قالب یک کتاب منتشر کرد. سال 1334 کانون معرفت با اضافاتی مجدد کتاب مورد نظر را به طبع رسانید. سرانجام در سال 1338 شرکت انتشار این اثر را در قالب فصل‌بندی و عنوان‌بندی جدیدی منتشر کرد.
6. مهدی بازرگان، مجموعه آثار، ج1، تهران، بنیاد فرهنگی بازرگان، 1377، ص17.
7. مهدی بازرگان، مجموعه آثار، ج1، تهران، انتشارات قلم، 1377، ص20.
8. همان، ص20.
9. همان، ص20.
10. مهدی بازرگان، راه طی شده، تهران، شرکت انتشار، 1338، ص124.
11. همان، ص196 به بعد.
12. همان، ص212.
13. چنین نگاهی اگر چه علم را در فهم قرآن و تعالیم اسلام به استخدام می‌گیرد اما تعالیم قرآن را به فرمول‌های علوم دقیقه و علوم طبیعی تقلیل می‌دهد. از طرف دیگر هر مساله فراطبیعی موضوعیت خود را از دست می‌دهد. چراکه در حیطه‌ علم قابل سنجش نیست. در ادامه این جریان نیز تعمق و تفکر در ماورای طبیعت نیز اهمیت خود را از دست می‌دهد و آنچه مهم است طبیعت و فلسفه حسی است.
14. محمدحسین طباطبایی، اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج5، مقدمه و پاورقی مرتضی مطهری، تهران، انتشارات صدرا، 1358، صص24-25.
15. همان، ص25
16. همان، ص35.
17. همان، ص26.
18. همان، ص26.
19. همان، ص27.
20. همان، ص30.
21. همان، ص31.
22. همان، ص32.
23. همان، ص32.
24. همان، ص34.

اين مطلب در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

متن مقاله در روزنامه فرهيختگان

کهگیلویه و بحران مهاجرت



کهگیلویه و بویراحمد به‌مثابه یکی از استان‌های کوچک اما پرمسأله ایران می‌بایست مورد توجه جدی برنامه‌های رشد و پیشرفت قرار گیرد. با وجود تغییر ساختارهای شکلی و ظاهری، طایفه‌گرایی و قوم‌گرایی دوام دارد و در بخش‌های مختلف حیات اجتماعی مدام در حال بازتولید است. وضعیت شهرستان کهگیلویه(بزرگ) کمتر از یک وضعیت بحرانی نیست. کاهش شدید جمعیت در دهدشت مرکز آن، حالا تبدیل به یک بحران شده است. بحرانی که نه فقط باعث مشکلات اقتصادی شده بلکه بقای فرهنگی این شهرستان را هم تهدید می‌کند.

 

ادامه نوشته

ورطه‌های توسعه در عصر پهلوی

«توسعه باور بنیادی دنیای مدرن است.»[1] این مهم به‌عنوان یکی از نمودهای مدرنیته، عملاً تبدیل به یک گفتمان جهانی شده است. به این معنا که همّ اصلی برنامه‌های دولت‌ها، معطوف به ایجاد، حفظ و تداوم توسعه است. در این میان، کشورهای جهان در یک تقسیم‌بندی کلان، به دو دستۀ توسعه‌یافته و درحال‌توسعه تقسیم می‌شوند. در قاموس عصر کنونی، حفظ و تداوم توسعه، اهمیتی همپای توسعه دارد. توسعه متکی به الگوی توسعه است. اروپا و به‌طور خاص اروپای غربی و آمریکا، پیشتاز توسعه هستند. هریک از کشورهای نواحی بیان‌شده، از الگوی خاصی برای توسعه استفاده کرده‌اند. کشورهای سرمایه‌داری الگویی داشتند، کشورهای فاشیستی نیز الگوی دیگری داشتند و کشورهای سوسیالیستی نیز روش دیگری را برای نوسازی برگزیدند. در این میان، الگوی هند نیز بسیار خاص بود.[2] این تفاوت‌ها نشان از این دارد که هر کشور براساس ارزش‌های خود و بنا به ساخت فکری، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی خود، بایستی راه توسعه را طی کند و باید سعی کند به الگویی از توسعه دست پیدا کند.[3] توسعه نتیجه‌ای است که در زمان‌ها و مکان‌های مختلف، علل مختلف و متفاوتی دارد. هر کشوری که بتواند به الگویش در توسعه برسد، به همان اندازه نیز به توسعه نزدیک‌تر می‌شود.[4]
 
توسعۀ برون‌زا و پیشرفت درون‌زا

«توسعه به‌معنی بهبودی در مجموعۀ شرایط به‌هم‌پیوستۀ طبیعی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی است.»[5] در یک تقسیم‌بندی کلان دیگر، توسعه به دو صورت رخ می‌دهد: «توسعۀ برون‌زا» و «پیشرفت درون‌زا». در توسعۀ برون‌زا، حکومت جهت رشد کشور به الگوهای غیربومی و خارجی تکیه می‌کند. چنین توسعه‌ای متأثر از تکانه‌های بازار بین‌الملل و به‌شدت تحت‌تأثیر سیاست است، درحالی‌که پیشرفت درون‌زا با تکیه بر یک الگوی بومی و داخلی، هدف خود را رشد و پیشرفت کشور قرار می‌دهد. این پیشرفت بر نقش مردم تأکید دارد، درحالی‌که توسعۀ برون‌زا متکی به ارتباطات خارجی و لابی‌های بین‌المللی است.پیشرفت درون‌زا به فرهنگ بومی، یاری‌گری اجتماعی و حضور و نقش مردم توجه دارد، ولی توسعۀ برون‌زا متوجه فربگی حلقه‌های قدرت و ثروت است.این توضیح بی‌ارتباط با وجود دو رهیافت «جامعه‌محور» و «نخبه‌محور» در زمینۀ تحول، توسعه و پیشرفت نیست. در رهیافت اول، توسعه از پایین به بالا و از یک خاستگاه اجتماعی رقم می‌خورد. در رهیافت دوم، توسعه توسط بخشی از نخبگان جامعه و با تحمیل ایجاد می‌شود.[6]

در ایران مفاهیمی نظیر توسعه، نوسازی، ترقی، رشد و پیشرفت تقریباً برای یک مفهوم به کار می‌رود. کاربرد هریک از این مفاهیم در گفتمان خاصی مطرح شده و الزامات خاص خود را دارد. میل به ترقی، رشد، پیشرفت و توسعه همسو با ایجاد ارتباط با غرب، در ایرانیان شکل گرفت. از عصر قاجار این میل مضاعف شد و در دورۀ پهلوی، ایران به‌سمت توسعه‌ گام‌های جدی برداشت. در واقع از دورۀ پهلوی بود که حکومت برای رسیدن به توسعه، نظم همه‌جانبه و جدی‌ای را ایجاد کرد. عصر پهلوی‌ها، الگوهای متفاوتی برای توسعه را تجربه کرد. با وجود این، وجه غالب الگوهای پدر و پسر، رویکرد غیربومی به توسعه بود. به این معنا که برای رسیدن به توسعه، بیشتر تلاش دولت تکیه بر عناصر توسعۀ برون‌زا بود.
 
توسعه در دورۀ پهلوی اول

رضاشاه از سال 1306 پس از تثبیت پادشاهی‌اش، برنامه‌ای متشکل از سکولارسازی ریشه‌ای و اقدامات تمرکززا را به اجرا درآورد و در سال‌های بعد، سیاست‌های خود را با استفاده از ارتش به‌صورت تهاجمی تحمیل کرد. «دولت مطلقۀ مدرن ایرانی» عنوانی است که برای دولت او می‌توان به کار برد. جامعۀ ایده‌آلی که «گفتمان قدرت» به‌دنبال تحقق آن بود، ایران مترقی، یعنی چیزی شبیه کشورهای خارجی نظیر آلمان، فرانسه، اتریش و بلژیک بود. بر همین اساس، صنایع را از آلمان و ساختار آموزشی و حقوقی را از فرانسه و بلژیک اخذ کرد.[7] به سخن دیگر، رضاشاه الگوی آلمانی اقتصاد هدایت‌شده، شیوۀ آموزش فرانسوی و سازوکار قضایی فرانسوی-بلژیکی را سرمشق خود قرار داده بود.[8] مهم‌ترین وجه مشخصۀ این دوره، نهادسازی مدرن بود. به این معنا که نهادهایی که قادر خواهند بود توسعه و ترقی را رقم بزنند، ایجاد شد.[9] گو اینکه در باب نهاد بودن آن‌ها نیز مناقشه وجود دارد.
 
راه‌آهن به دست مهندسان آلمانی، انگلیسی، آمریکایی، بلژیکی و چند کشور دیگر ساخته شد. صنایعی نظیر کارخانه‌های قند و شکر، نساجی، دخانیات، سیمان، برق و غیره نیز تا پایان این دوره به بهره‌برداری رسید. این کارخانه‌ها عموماً توسط خارجیان تأسیس شدند.[10] در این دوره، ساختار اجتماعی و اقتصادی کشور تغییر چشمگیری را به خود دید. چنین جنبش سریعی، چالش‌ها و واکنش‌های اجتماعی سریعی داشت. پشتوانۀ دولت جهت رسیدن به اهدافش، «نیروی نظامی» بود. «منابع درآمد دولت عبارت بود از عواید نفت، درآمد گمرکات، سایر مالیات‌های غیرمستقیم و مالیات بر درآمد. درآمدهای مستقیم و غیرمستقیم نفتی بزرگ‌ترین رقم درآمد دولت را تشکیل می‌داد.»[11]رضاشاه ارتش را رکن اصلی نظام نوین خود قرار داد. سطح زندگی افسران ارتش را از سایر حقوق‌بگیران بالاتر برد و اراضی دولتی را با قیمت ارزان به آن‌ها فروخت.[12] وزارت جنگ طی بحران شدید اقتصادی بین‌المللی اوایل 1310 (1930)، همیشه بیشترین پول را در اختیار داشت.[13]
 
سیاست تغییر لباس اقوام و شهروندان نیز در این دوره جاری شد. تغییر لباس، دامن و چادر زنان را نیز شامل شد. کشف حجاب که بعداً توسط دولت قانونی شد، اوج افراط‌گری سلطنت پهلوی بود. نهاد دین و متولیان این عرصه نیز از تیغ تیز اصلاحات و تغییرات این دوران در امان نبودند. تظاهرات عمومی در عید قربان و مراسم زنجیرزنی در ماه محرم ممنوع و شبیه‌خوانی و تعزیه‌داری در سوگ امام حسین (ع) محدود شد. این‌ها توسعۀ رضاشاهی بودند.
رضاشاه شاید اهمیت «توسعه» و «تجدد» را درک کرده بود، ولی نه در بُعد نظری و نه در بُعد عملی، هیچ‌یک از الزامات و ضرورت‌های این دوگانه را رعایت نکرد.[14] در تجدد و توسعۀ آمرانۀ رژیم پهلوی اول، فرهنگ بومی لگدمال شد؛ چراکه اولویت حرکت به‌سمت الگوهای غربی بود. حاصل چنین «توسعۀ برون‌زایی»، سرکوب شدید اجتماعی و رشد کاریکاتوری و کم‌دوام در بخشی از حوزه‌های صنعت و بهداشت بود. بر همین اساس بود که وقتی متفقین بر ایران مسلط شدند، قحطی چیره شد و تا سال‌های بعد نیز جامعه رشد پیشین را بازیابی نکرد. اساساً توسعۀ برون‌زا با الگو قرار دادن دولت‌های غربی، فرهنگ بومی و ظرفیت‌های آن را نابود می‌کند.
 
توسعه در دورۀ پهلوی دوم (توسعۀ ناموزون)

تا یک دهه پس از کودتای 1332 شاه درصدد تثبیت قدرت خود بود. در ادامه، حکومت پهلوی متکی به برنامه‌های پیشنهادی خارجی، تأسیس نهادهای جدید در عرصۀ توسعه و برنامه‌ریزی، درآمدهای کلان نفتی و واردات فراوان، برنامه‌های توسعه را طرح‌ریزی کرد. وجه غالب این برنامه‌ها، توجه و تمرکز بر رشد اقتصادی بود. در این برنامه‌ها، عرصۀ فرهنگ بومی و جنبه‌های سیاسی، مورد غفلت قرار گرفته بود. توسعه و رشد اقتصادی رژیم پهلوی عمدتاً در نتیجۀ درآمد فزایندۀ نفتی میسر شد.[15]شاه نیز مانند پدرش، به‌جای اصلاحات نظام سیاسی، بر سه رکن نیروهای مسلح، دربار، و بروکراسی عریض و طویل تأکید داشت. به بیان دیگر، رشد فزایندۀ اقتصادی، متأثر از درآمد نفتی بود، ولی عدم تحرکت سیاسی و فرهنگی در عمل، برنامه‌های سوم و چهارم توسعۀ رژیم را با چالشی جدی روبه‌رو کرد. برنامه‌های توسعه و عمران کشور در دورۀ پهلوی دوم، هریک نسبت به برنامۀ قبل، از نظر تکنیک پیچیده‌تر و از نظر دامنۀ فعالیت وسیع‌تر بودند. اما با احتساب کلیۀ عوامل و شرایط و مهم‌تر از همه نتایج واقعی، موفق تلقی نمی‌شوند. از نتایج عملکرد دولت در طول برنامه‌های چندگانه برای کشور، در سطح خارجی، افزایش میزان وابستگی و در سطح داخلی، افت‌وخیز و بحران‌های اقتصادی و اجتماعی بود.[16] همین توسعۀ نامتوازن که تقلیدی کورکورانه از برنامه‌های توسعۀ خارجی بود، دودمان پهلوی را به باد داد. البته باید توجه داشت که غالب برنامه‌های اقتصادی دولت نیز در دست عدۀ معدودی از جریان دربار بود. به بیان دیگر، بدنۀ اجتماعی دخالتی در برنامه‌های اقتصادی رژیم نداشت.
 
الگوی توسعۀ مورد نظر رژیم پهلوی دوم (تئوری اقتصادی «رشد قطره‌ای») به‌طور اجتناب‌ناپذیری شکاف بین گروه‌های اجتماعی و دارا و فقیر را وسیع‌تر کرد. استراتژی رژیم، سرازیر کردن ثروت نفتی به‌سوی نخبگان وابسته به دربار بود که بعدها کارخانه‌ها، شرکت‌ها و واحدهای کشت و صنعت متعددی را تأسیس کردند. ثروت به‌لحاظ نظری به‌صورت قطره‌ای به پایین جریان می‌یافت، اما در عمل، در ایران مانند بسیاری از دیگر کشورها، همچنان به بالا چسبیده بود و مسیرش به‌سوی رده‌های پایین‌تر نردبان اجتماعی، روزبه‌روز کمتر می‌شد. ثروت مانند یخ در آب گرم، در فرایند دست‌به‌دست شدن، ذوب می‌شود. بنابراین نتیجۀ آن چندان تعجب‌آور نبود. بنا به گزارش سازمان بین‌المللی کار در دهۀ 1350 (1970) ایران به یکی از بدترین کشورهای جهان تبدیل شده بود.[17] قبلاً «انقلاب سفید» با محوریت «اصلاحات ارضی» شکست سختی را متوجه برنامه‌های رژیم کرده بود. اگرچه اصلاحات ارضی تعداد روستاییان صاحب زمین را بسیار افزایش داد، اما زمین کافی در اختیار اکثر آنان قرار نداد که بتوانند کشاورزانی حداقل خوداتکا باشند.[18] رشد فربه‌گونۀ اقتصاد ایران در دهۀ 1350، با در نظر گرفتن اتکای کشور به درآمدهای نفتی و عدم اتکا به صادرات اجناس ساخته‌شدۀ صنعتی، رشدی فریبنده بیش نبود. ایران دستخوش فساد مخرب اداری و کاهش تولید کشاورزی بود.[19] درآمد نفت، نابرابری و فساد را به نقطۀ جوش رسانده بود. انقلاب سفید و در پی آن رونق درآمد نفت، به‌جای پاسخ‌گویی به انتظارات عمومی، موجب افزایش نارضایتی‌های گسترده شد.[20]
 
نتیجه

در عصر پهلوی و در دوران حکومت پدر و پسر، مهم‌ترین رکن پیشرفت که توجه و تمرکز بر توان فزایندۀ  داخلی بود، مورد غفلت قرار گرفت. آنچه در این رژیم مورد توجه قرار می‌گرفت، صرفاً رشد فزاینده بود. پیشرفت به‌معنای رشد متوازن و سریع به این شکل، مطمح نظر نبود. حکومت پهلوی خاصه دورۀ پهلوی پسر، از آن روی که در افکار عمومی تحت‌فشار بود، فرم توسعه را بر پیشرفت واقعی ترجیح می‌داد. بر همین اساس نیز توجه و تکیه‌اش بر الگوهای توسعۀ برون‌زا و خارجی بود. الگویی که اگرچه برای مدتی رشد اقتصادی را ایجاد کرد، ولی سرانجام چنان درگیر فساد و بی‌عدالتی شد که از جمله عوامل بروز انقلاب اسلامی شد.

پی‌نوشت:

[1]. ریچارت پیت، الین هارت ویک (1384)، نظریه‌های توسعه، ترجمۀ مصطفی ازکیا و دیگران، تهران، نشر لویه، ص15.
[2]. مور، برینگتن (1375)، ریشه‌های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی، ترجمۀ حسین بشیریه، تهران نشر دانشگاهی، ص5-1.
[3]. ازکیا، مصطفی (1365)، مقدمه‌ای بر جامعه‌شناسی توسعۀ روستایی، تهران، انتشارات اطلاعات، ص25، 50 و 52. نقل از فیاض (1389)، ص11.
[4]. فیاض، ابراهیم (1389)، مردم‌شناسی دینی توسعه در ایران: دین و فرهنگ و توسعه در ایران، تهران، شرکت چاپ و نشر بین‌الملل، ص12-11.
[5]. ریچارت پیت، الین هارت ویک (1384)، ص15.
[6]. برای اطلاع بیشتر دربارۀ رهیافت‌های توسعه، بنگرید به: سریع‌القلم، محمود (1386)، عقلانیت و آیندۀ توسعه‌یافتگی ایران، تهران، مرکز پژوهش‌های علمی مطالعات استراتژیک خاورمیانه، ص13-10.
[7]. بهنام، جمشید (1383)، ایرانیان و اندیشۀ تجدد، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، ص59-58.
[8]. بروجردی، مهرزاد (1389)، تراشیدم، پرستیدم، شکستم، تهران، نشر نگاه معاصر، ص60.
[9]. رادمرد، محمد (1393)، «چرا قضاوت دربارۀ نوسازی پهلوی اول مناقشه‌آمیز است؟»، مجلۀ فرهنگ امروز، سال اول، شمارۀ اول، ص78.
[10]. مکی، حسین (1374)، تاریخ بیست‌سالۀ ایران. ج5، تهران، انتشارات علمی، ص509.
[11]. کاتوزیان، محمدعلی همایون (1374)، اقتصاد سیاسی ایران از مشروطیت تا پایان سلسلۀ پهلوی، ترجمۀ محمدرضا نفیسی و کامبیز عزیزی، تهران، نشر مرکز، ص157.
[12]. آبراهامیان، یرواند (1386)، ایران بین دو انقلاب، ترجمۀ کاظم فیروزمند و دیگران، تهران، نشر مرکز، ص124.
[13]. کرونین، استفانی (1383)، رضاشاه و شکل‌گیری ایران نوین، ترجمۀ مرتضی ثابت‌فر، تهران، جامی، ص69-68.
[14]. ذکاوت، محمود (1391)، جریان‌های ناسازگار (هویت‌های مقاومت) در دورۀ پهلوی اول، پایان‌نامۀ کارشناسی ارشد، دانشگاه شیراز، ص26.
[15]. آبراهامیان، یرواند (1386)، ص390.
[16]. عنبری، موسی و طالب، مهدی (1385)، «دلایل ناکامی نظام برنامه‌ریزی توسعه در ایران عصر پهلوی دوم»، مجلۀ مطالعات جامعه‌شناختی، ش27، ص191.
[17]. آبراهامیان، یرواند (1389)، تاریخ ایران مدرن، ترجمۀ محمدابراهیم فتاحی، تهران، نشر نی، ص252.
[18]. آبراهامیان، یرواند (1386)، ص392.
[19]. فوران، جان (1390)، مقاومت شکننده، ترجمۀ احمد تدین، تهران، مؤسسۀ خدمات فرهنگی رسا، ص517.
[20]. آبراهامیان، یرواند (1389)، ص254.
 

ابهام در فهم انقلاب اسلامی

1) انتقال مفاهیم غربی «ملت­گرایی» و «استقلال» به خاورمیانه با پیدایش مفهوم امروزی «سیاست خارجی» همراه بوده است ولی رواج این مفاهیم به دشواری می­تواند به معنای یکسان بودن معنی آن در غرب و خاورمیانه باشد.[1] «سیاست خارجه» به یک معنا عرصه­ی تقابل و رویاروییِ هویت­ها ست. بخشی از هویتِ یک ملت یا کشور، در سیاست خارجه­ی آن نمود می­یابد. در این میان توجه به سیر تکویل و تکامل سیاست خارجه­ی یک کشور بسیار حائز اهمیت است. در واقع برای فهم بهتر سیاست خارجه یک کشور باید روند تشکیل آن سیاست را نیز در نظر گرفت.

2) «سیاست خارجه»ی هر کشوری متأثر از مبانی و بنیادهای هستی شناختی آن کشور است. البته در این باره، از آن روی که عرصه­ی سیاسی، بسیار سیال و نسبی است باید با احتیاط بیشتری سخن گفت. ولی رجوعی به تاریخ سیاست خارجه نشان می­دهد که کشورهایی که مبانی اندیشه­ی سیاسی آن­ها متکی به آموزه­های مادی است، غالبا در عرصه­ی خارجی،‌ سیاست استعمار و چپاول را دنبال می­کنند.

3) سیاست خارجه یک کشور در عرصه­های مختلف به گونه­های متفاوت و نه الزاما متضادی ظهور می­کند. برای مثال سیاست خارجه­ی تعدادی از کشورها، مبتنی بر استعمار و غارت دیگر کشورها خاصه کشورهای ضعیف است. این سیاست اگرچه در دوره­های مختلف نمودهای متفاوتی داشته است اما در اصل ماجرا که همانا غارت سرمایه­های کشورهای ضعیف باشد تغییر ایجاد نشده است. برای مثال رابطه­ی آمریکا با عراق و نوع اعمال سیاست آمریکا در منطقه تفاوت ماهوی با سیاست اسلاف آن­ها در قبال آفریقا ندارد. این تفاوت ظاهری صرفا به دلیل تغییر شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است.

4) همچنین شناخت و کسب اطلاعات از کشورهای دیگر نقش اساسی در چگونگی و نوعِ سیاست خارجه­ی هر کشوری دارد. به بیان دیگر سطح بررسی و مطالعه­ی کشورها، سیاست خارجه­ی آنان نسبت به هم را مشخص می­کند. اعمال نظر و اقدام سیاسی در قبال هر کشوری متکی به همین قاعده و اطلاعات است.

5) روند تحولات ایران در نیمه­ی دوم دهه­ی 1350 هجری شمسی به سمت ایجاد عرصه­ی جدیدی در حیات اجتماعی ایرانیان پیش می­رفت. این تحولات سرانجام به انقلاب اسلامی در بهمن 1357 ختم شد. جمهوری اسلامی جایگزین رژیم پهلوی شد. حکومت جدید ایران، در مبانی، سیاست و عمل اجتماعی، مقابل آمریکا قرار گرفت و عملا منافع آمریکا در منقطه، بلکه در جهان را تهدید کرد. سیاست خارجه­ی آمریکا در قبال انقلاب اسلامی، عرصه­ی بسیار مهمی است. اهمیت این موضوع چنان مهم است که تحولات منطقه­ی غرب آسیا، در این چند دهه، به شدت متأثر از این رابطه بوده. در این یادداشت در نظر داریم با بررسی شواهد تاریخی، سطح شناخت آمریکا از انقلاب اسلامی ایران را متکی به سیاست خارجی این کشور در قبال جمهوری اسلامی ایران بررسی کنیم. در این میان سیاست خارجی جمهوری اسلامی خارجه در بدو پیدایش آن نیز مورد توجه خواهد بود.

6) در ابتدا، آمریکا با این استدلال که شاه کنترل اوضاع را دست دارد، موضع­گیری صریحی در قبال حوادث ایران ابراز نمی­کرد تا اینکه روزبه روز تظاهرات و اعتراضات، اوج گرفته و توسعه می­یافت.[2] از طرفی آمریکا برداشت درست و صحیحی از اوضاع جاری ایران نداشت. سولیوان سفیر آمریکا در تهران، درماه­های اوج­گیری بحران ایران(تیر و مرداد 1357)، در کمال خونسردی در مرخصی به سر می­برد.[3]

ترنر، رئیس سازمان سیا در زمان کارتر اظهار می­دارد: در آن زمان حتی محققان دانشگاهی و خبرنگاران وارد به مسائل خاورمیانه نیز دیدگاه واقع­گرایانه­تر از سیا، راجع به قضایای ایران نداشتند و روی هم رفته آنچه در ضمن مقالات روزنامه­ها و مجلات تحقیقاتی به چاپ می­رسید، نکته­ای فراتر از دانسته­های سیا در مورد شاه نداشت.[4] بر اساس این نقل کمبود فاحش اطلاعات، واشنگتن را از برداشتن گام­های ضروری به منظور کنترل سرنگونی حکومت دور نگه می­داشت.[5]

سفارت آمریکا تا پیش از انقلاب اسلامی اطلاع چندانی از نیروهای انقلابی و جریان­های مختلف اسلامی نداشت، همین امر باعث شد تا از بهمن 1358 تا اوایل آبان 1358 دولت آمریکا به سلسله عملیات­های مخفی دست بزند که هدف اصلی آن­ها جمع آوری اطلاعات در مورد نیروها و جریان­های انقلابی بود.[6]

7) از طرف دیگر مسائل مشهودتری توجه دولت آمریکا را به خود جلب کرده بود از جمله: ترکیه و ناتو، عربستان سعودی و ثروت نفتی شگفت انگیزش و مسئله­­ی همیشگی اعراب و اسرائیل، این­ها مسائل مهمی بودند که بحران ایران را برای آمریکا به حاشیه می­برد.[7] در بحبوبه­ی انقلاب ایران، آمریکایی­ها بیشتر در فکر حل مسائل اعراب و اسرائیل و مذاکرات سادات و بگین در کمپ دیوید بودند. همچنین مقامات سیاست خارجی آمریکا سرگرم قرارداد جدید محدود ساختن سلاح­های استراتژیک «سالت2» با شوروی بودند و تنظیم روابط جدید با چین، لذا امور مربوط به ایران در حاشیه قرار داشت.[8] کم اهمیتی و بی­توجهی آمریکا به اوضاع داخلی ایران، موجب اتخاذ سیاست مبهمی از سوی آمریکا در قبال بحران ایران شد.[9]

8) از طرف دیگر دو دستگی در دستگاه اداری آمریکا و کشمکش میان شورای امنیت ملی و وزارت خارجه، موجب عکس العمل­های ناهماهنگ واشنگتن در برابر انقلاب اسلامی ایران شده بود.[10] در آن شرایط، در مجموعه­ی دولت مردان آمریکا در قبال اقدام  در برابر ایران اتحاد نظر وجود نداشت. گزارشات سیا نشان می­داد که ایران نه فقط در شرایط انقلابی نیست، حتی در شرایط پیش از انقلاب هم به سر نمی­برد. در صورتی که برخی از کارشناسان وضعیت ایران را بحرانی می­دیدند.[11] نبود کنترل از بالا، اختلاف در جریانات سیاسی، رشد و ظهور تردیدها، تصمیم­گیری سریع و عمیق را مانع گردید. در بحران ایران در مسئولان آمریکایی اختلاف عقیده بروز پیدا کرد و اجرای تصمیم­ها به تأخیر افتاد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی،  بعضی از کارکنان وزارت خارجه و شورای امنیت ملی متأثر از کج فهمی­های صورت گرفته در قبال انقلاب اسلامی با هم حرف نمی­زدند.[12]

9) از طرف دیگر شدت عمل آمریکا در قبال تحولات ایران، ممکن بود به دخالت نظامی مستقیم این کشور در ایران منجر شود که این امر به دو علت منتفی بود. یکی هشدار برژنف و احتمال مداخله­ی شوروی که بعد خطرناک­تری پیدا می­کرد و ممکن بود به رویارویی مستقیم ابرقدرت­ها بینجامد. دیگر اینکه هنوز خاطره­ی جنگ بی­حاصل ویتنام از اذهان آمریکای­ها زدوده نشده بود و ترس شکستی دیگر، اجازه­ی دخالت نظامی دیگر را به آمریکا نمی­داد. لذا آمریکا در پی طرح­های دیگر بود.[13]

این در حالی بود که امام خمینی(ره) همواره در صحبت­ها و مصاحبه­هایش،‌ خاصه ایامی که در فرانسه و حومه­­ی پاریس اسکان داشت، وقتی که از ایشان راجع به رابطه­ی حکومت بعدی با آمریکا سوال می­شد، پاسخ­هایی روشنی می­دادند: آنچه ما از آمریکا انتظار داریم این است که به مصالح ملت و استقلال مملکت ما احترام بگذارد و از دخالت در امور ما خوداری کند. آمریکا می­کوشد تا شاه را بر تخت شاهی نگه دارد؛ چون در غارت مخازن کشور ما و تأسیس پایگاه­های نظامی در نقاط مختلف مملکت، شاه دست نشانده­ای مطیع و تسلیم است.[14]

9) آمریکا در ادامه تصمیم گرفت در ایران یک دولت ائتلاف ملی متشکل از مخالفین معتدل رژیم روی کار آید، لذا میانه­روها را در مقابل مذهبیون تقویت کرد. دولت بختیار حاصل این طرح امریکا بود. در واکنش به این سیاست امام خمینی گفت: اگر کسی از سیاسیون با بودن شاه خائن در صدد به دست گرفتن حکومت باشد، مطرود و خائن است و بر ملت است که او را طرد کنند. فرصت طلبان به جای خود بنشینند که پایگاهی ندارند.[15]  

10) با توجه به مطالب فوق، می­توان چنین نتیجه گرفت که مشغله­های متعدد آمریکا در عرصه­های خارجی و بین المللی، باعث غفلت دولت مردان این حکومت نسبت به ماهیت انقلاب اسلامی و جنبه­های سلبیِ هویت آن شد. از طرف دیگر در ادامه که اطلاعات دولت ایالات متحده از فعالیت انقلابیون کم نبود و همچنین اسناد لانه­ی جاسوسی این موضوع را تأیید می­کند، آنان توانایی فهم و درک این اطلاعات را نداشتند. احساس خطر آمریکا از اینکه مبادا شوروی از اعمال سیاست آمریکا در همسایگی­اش ناخشنود شود و دست به اقدام مشابه بزند، مزید بر علت شد و باعث احتیاط بیشتر آمریکایی­ها می­شد.

سیاست خارجی آمریکا در قبال ایران متکی به بنیان­های مادی و استعماری این حکومت بود. اگر چه وضعیت انقلابی ایران باعث شده بود دولت آمریکا مواضع خود کمی را کمی تغییر دهد اما این عمل صرفا تفاوت ناشی از تغییر وضعیت سیاسی-فرهنگی ایران بود، ‌بنابراین آنان کماکان در پیِ منافع خود بودند. با وجود این نکته­ی اساسی در مورد ابهام تصویر انقلاب اسلامی نزد دولت مردان آمریکا ناشی از اطلاعات کم آن­ها بود اما در ادامه که آنان توانست اطلاعات مختلفی کسب کنند، در تجزیه و تحلیل آن اطلاعات به خطا رفتند.

سرانجام انقلاب اسلامی ایران، علی­رغم میل ایلات متحده به پیروزی رسید، با پیروزی انقلاب و سقوط رژیم شاه سیاست آمریکا در خلیج فارس به هم خورد. آمریکا یک متحد بزرگ، یک مصرف کننده­ی مهم تسلیحات آمریکا، یک منبع صدور نفت به اسرائیل و یک دشمن سرسخت کمونیزم را از دست داد و بدین وسیله منافع حیاتی وی در خلیج فارس در معرض خطر افتاد.[16]

 


[1] رمضانی، روح­الله،(1381)، چارچوبی تحلیلی برا ی بررسی سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران، علیرضا طیب، تهران،‌نشرنی، ص31

[2] معبادی، حمید(1381)، چالش­های ایران و آمریکا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص43

[3] همان ص43

[4] کدیور، جمیله،(1374)، رویارویی انقلاب اسلامی ایران با آمریکا، تهران، انتشارات اطلاعات، ص72

[5] همان ص73

[6] گازیوروسکی، مارک،(1393)، «جاسوس­بازی در تهران:»، ترجمه بهرنگ رجبی، اندیشه پویا، سال سوم، شماره نوزدهم، شهریورماه، ص87

[7] کدیور، جمیله،(1374)، ص72

[8] همان ص44؛ استمپل، جان،(1378)، درون انقلاب ایران، ترجمه منوچهر شجاعی، تهران، موسسه خدمات فرهنگی رسا، ص400

[9] همان ص44

[10] کدیور، جمیله،(1374)، ص72

[11] معبادی، (1381)، ص44

[12] استمپل، جان،(1378)، ص425

[13] همان ص48

[14] صحیفه­ی امام، ج4، ص422

[15] نقل از، یزدی، ابراهیم(1363)، آخرین تلاش در آخرین روزها، ج6، تهران، نشر قلم، ص73

[16] نقل از، آمبروز، استیفن،(1365)، روند سلطه گری، ترجمه احمد تابنده، تهران، نشر چاپخش، ص399

سهم هجرت در تکوین و تداوم هویت انقلاب اسلامی

متن حاضر تلاش می‌کند تا اهمیت هجرت را در پیروزی انقلاب اسلامی بررسی کند. آنچه در چارچوب نوشته‌ی حاضر مهم و به‌عنوان موضوع اصلی مطرح شده، نحوه‌ی استفاده‌ی امام خمینی از هجرت برای تحت فشار قرار دادن پهلوی‌ها و پیروزی انقلاب است.

1. هجرت به معنای تغییر موطن و مسکن برای رهایی از آلام و رنج­های جسمی و روحی، از دیرباز در تمدن­ها مرسوم و معمول بوده است. هجرت پیامبر اکرم (ص) از مکه به مدینه، مهم­ترین هجرت تاریخ است. این عمل تمدنی را رقم زد که در ادامه، به یکی از مهم­ترین جریان­های فرهنگی-اجتماعی تاریخ بدل شد. «تبعید» به‌عنوان شکل دیگری از هجرت نیز قابل بررسی است. در واقع اگر هجرت از روی میل و اراده صورت می­پذیرد، تبعید از روی اجبار است. گو اینکه هجرت نیز از روی ناچاری صورت می­پذیرد. قرآن کریم نیز در چند آیه، در هنگامه­های سختی، مؤمنین را به هجرت توصیه می­کند.[1] اصل و قانون «هجرت» در همه‌ی اعصار و زمان‌ها و در تمام نهضت‌های رهایی‌بخش اسلامی تسری دارد و تحول و حرکت می‌آفریند؛ همچنان که «جهاد» به‌صورت یک قانون در همه‌ی عصرها و نسل‌ها سریان می‌یابد و تکلیفی است که بر دوش همه‌ی رهبران اسلامی و ملل مسلمان قرار داده شده است.[2]

2. انقلاب اسلامی به‌عنوان پدیداری که ریشه در سنن اسلامی و شیعی دارد نیز از این قاعده تبعیت کرده است. هجرت و به تعبیری تبعید انقلابیون، سهم مهمی در سرنوشت انقلاب اسلامی داشت. بی­تردید مهم‌ترین هجرت انقلاب، تبعید حضرت امام خمینی (ره) از کشور بود. ایشان قریب به پانزده سال به خارج از کشور تبعید شدند. ترکیه، عراق و فرانسه کشورهایی بودند که در آن ایام، پذیرای رهبر کبیر انقلاب اسلامی بودند. اگرچه تبعید از سوی رژیم پهلوی و برای تحدید فعالیت­های انقلابی امام اعمال شد، اما در ادامه، این رخداد به‌مثابه‌ی یک هجرت، همان هجرتی که ره­گشاست، امام خمینی را در پیشبرد اهدافش و عملی ساختن برنامه­های انقلاب، پیش برد.


3. داستان از آنجا ادامه پیدا کرد که در 21 مهرماه 1343، لایحه­ی کاپیتولاسیون توسط مجلس ملی رژیم پهلوی تصویب شد. متأثر از این رخداد، امام خمینی سخنرانی شدیداللحنی علیه این لایحه، در تاریخ 4 آبان، ایراد کردند. این امر به تبعید امام خمینی در 13 آباد به ترکیه منجر شد.

تبعید امام اعتراضات بسیاری را در پی داشت. بازارهای تهران، مشهد و نجف‌آباد اصفهان، در اعتراض به این اقدام رژیم، اعتصاب کردند[3] و دکان­ها تا مدتی بسته بود. در آذرماه 1343، کنگره‌ی بین‌المللی دانشجویان در اعتراض به تبعید امام، نامه­ای به سازمان ملل نوشتند. در ادامه­ی این اقدامات، رسانه­های خارجی نیز به موضوع تبعید امام پرداختند. به بیان دیگر، تبعید امام خمینی (ره) بازتاب گسترده­ای در مطبوعات و رسانه‌های جهانی داشت.[4] امام خمینی (ره)، که عزمش را جمع کرده بود، از هر فرصتی برای تبلیغ در راستای اهداف و برنامه­های فرهنگی-انقلابی­اش غفلت نمی­کرد. بنابراین در هنگام ورود به خاک کشور ترکیه، برای یادگیریِ زبان ترکی اقدام کرد.[5] تحرکات و اعتراضات مردم در بازارها، دانشجویان در مجامع بین‌المللی و فعالیت­های رسانه­ای، رژیم پهلوی را برآن داشت تا امام را به محل دیگری تبعید کند.

4. سه‌شنبه 13 مهرماه 1344، امام خمینی به عراق تبعید و از ترکیه عازم عراق شد. همان‌طور که بیان شد، فشارهای بین‌المللی در این امر دخیل بود. شاه امام را به نجف فرستاد تا در فضای حوزه­ی علمیه‌ی نجف، احزاب و سازمان­های سیاسی و روشن‌فکران جوان عراق، امام را به حاشیه ببرند.[6] به بیان دیگر، رژیم با تبعید امام به عراق، گمان می­کرد با این کار، ایشان را در مقابل علمای آنجا قرار داده و در حوزه­ی علمیه‌ی نجف هضم خواهد کرد و در نهایت، باعث سرکوبی ایشان خواهد شد.[7]

اما هجرت به عراق رابطه­ی امام با دیگر علما و مسلمین و شیعیان را فعال کرد. امام در همان هفته­ی اول حضورشان در عراق، به دیدار علمای شیعه رفتند. در 15 خرداد 1346، در جریان جنگ شش‌روزه، ایشان اعلامیه­ای مبنی بر تحریم اسرائیل صادر کرد. امام خمینی به‌شدت بر مسئله­ی فلسطین تأکید داشتند. در بهمن‌ماه 1348، امام درس­های ولایت‌فقیه را در نجف آغاز کردند. در ادامه، انتشار کتاب «حکومت اسلامی» محصول همین دوره است. این کتاب به‌عنوان اساسنامه­ی سیاسی و اندیشه­ی سیاسی امام خمینی، حائز اهمیت است. امام خمینی در سال­های تبعید در نجف، علیه جشن­های 2500ساله­ی شاهنشاهی سخنرانی کردند. همچنین کنسرسیوم اقتصادی، که چوب حراجی بر منابع اقتصادی ایرانیان بود، مورد انتقاد شدید امام خمینی قرار گرفت. در ادامه، امام در مقابل تشکیل حزب رستاخیز، مواضع محکمی گرفت.

زیارت عتبات، مسلمین و شیعیان بسیاری را به عراق می­کشاند. وجود امام خمینی در آنجا باعث ارتباط ایشان با دیگر انقلابیون می‌شد. در همین سفرهای زیارتی بود که انقلابیون ایران، توفیق دیدار با امام را کسب می­کردند و از راهنمایی­ها و تذکرات ایشان در فعالیت­های انقلابی بهره می­بردند. با درگذشت آیت­الله حکیم در خردادماه 1349، بحث مرجعیت امام خمینی نیز مطرح شد. به بیان دیگر، رژیم در اهداف خود در تبعید امام به عراق و به انزوا کشاندن ایشان، شکست خورد. سرانجام در همین تبعیدگاه بود که امام آشکارا مردم را به براندازی رژیم و ایجاد حکومت اسلامی ترغیب نمود. به بیان دیگر، هجرت به عراق، مبارزه­ی امام خمینی با رژیم پهلوی را از جنبه­ی سلبی به بُعد ایجابی کشاند. سند جنبه­ی ایجابی مبارزات امام خمینی منشوری بود که در درس­های ولایت‌فقیه ایشان در نجف پی­ریزی شد و در قالب کتاب «حکومت اسلامی» منتشر شد.

با عادی شدن روابط ایران و عراق، پس از صدور بیانیه­ی صلح الجزایر و نیز توافق طرفین درباره­ی عدم حمایت از مخالفین سیاسی همدیگر، محدودیت­های خاصی برای فعالیت­های امام خمینی در عراق پدید آمد که ادامه­ی حضور ایشان در این کشور را ناممکن کرد. امام خمینی که با درخواست رژیم عراق مبنی بر عدم فعالیت سیاسی برضد رژیم پهلوی، موافقت نکرد، آمادگی خود را برای خروج از کشور عراق اعلام کرد.[8]

در سال 1357، وقتی که نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی به اوج خود رسیده بود، رژیم شاه پس از آنکه از سکوت امام ناامید شد، دست به فعالیت‌های سیاسی برای محدود کردن ایشان و یا اخراج ایشان از عراق زد. به همین جهت، رژیم عراق منزل ایشان را در نجف محاصره کرد و رفت‌وآمد‌ها کنترل و محدود گردید. انتشار خبر محاصره‌ی منزل امام موجب گردید که موجی از اطلاعیه‌ها از سوی علما و روحانیون و حتی مراجع وقت، نسبت به محکومیت این عمل، صادر گردد.

جامعه‌ی روحانیت مبارز تهران با صدور بیانیه‌ای، ضمن محکوم کردن حصر منزل امام، اعلام کرد که روز یک‌شنبه نهم مهرماه، مطابق با 28 شوال، در ایران تعطیل عمومی خواهد بود. آیت­الله سید عبدالله شیرازی از مشهد و آیت­الله صدوقی از یزد با صدور اطلاعیه­ای از تعطیلی عمومی حمایت کردند و مردم ایران پس از اطلاع از تعطیلی روز یک‌شنبه، خود را برای تظاهرات و راهپیمایی عظیم آماده می­کردند.

با فرارسیدن روز نهم مهرماه، تظاهرات و راهپیمایی گسترده­ای در اکثر شهرهای ایران برپا گردید. روزنامه‌ی «کیهان» در روزهای دوشنبه و سه‌شنبه، بنا به گزارش‌های دریافتی، وقایع روز نهم مهر را این‌گونه شرح داد: «تظاهرات و راهپیمایی، اجتماعات و سخنرانی‌هایی برپا شد. تظاهرات و راهپیمایی در کرمانشاه، همدان، زنجان، رضاییه (ارومیه) بانه، دزفول، مهاباد، شاه‌آباد غرب (اسلام‌آباد غرب) صبح یا عصر ترتیب یافت و در برخی نقاط، به دنبال دخالت نیروهای انتظامی، برخوردهایی روی داد که منجر به مجروح شدن و نیز دستگیری عده‌ای گردید. این تظاهرات در فردای آن روز (10 مهرماه) در شهرهای کاشان، کرمانشاه، سمنان، اقلید، ارسنجان، دزفول، آمل و همدان همچنان ادامه داشت.»

از آنجا که نه رژیم شاه و نه رژیم عراق واکنش‌های مردمی را نسبت به محاصره‌ی منزل امام پیش‌بینی نکرده بودند، پس از اعتراض‌های گسترده‌ی مردمی در سرتاسر ایران در روز 10 مهرماه 1357، رژیم عراق دست از محاصره‌ی منزل امام کشید و عدم حصر نیز در مطبوعات ایران انعکاس یافت.

خبرگزاری آسوشیتدپرس درباره‌ی تظاهرات مردم ایران و شکست حصر منزل امام در همان روز، چنین گزارش کرد: به دنبال حضور نیروهای مسلح در اطراف خانه‌ی آیت­الله خمینی، که با عکس‌العمل مردم روبه‌رو شد، بعد از تظاهرات آمیخته با خشونت و اعتراض، محاصره برطرف شد.[9]

7. امام که به‌هیچ‌وجه حاضر به ترک مبارزه نبودند، تصمیم به مهاجرت از عراق به سمت سوریه گرفتند، اما به علت تیرگی روابط عراق و سوریه، قرار شد که از طریق کویت عازم سوریه شوند. با آنکه جهت ورود به کویت، ویزا صادر شده بود، پس از رسیدن به مرز کویت، مقامات دولت کویت دستور جلوگیری از ورود ایشان به خاک کویت را صادر کردند.[10] لذا در ماه مهر 1357، امام راهیِ فرانسه شدند تا از آنجا مقصد سوریه را در پیش بگیرند؛ ولی با مشورت حاج احمدآقا در فرانسه ماندگار شدند. فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی این کشور برای مبارزه و هدایت نهضت اسلامی بسیار مساعد و مهیا بود. حضور ایرانیان، به‌ویژه اعضای انجمن­های اسلامی دانشجویان ایرانی و آشنایی آن­ها با فضای کشورهای اروپایی و زبان­های خارجی، آزادی بیان و قلم و امکان گفت‌وگو و ارتباط با رسانه­های ارتباط‌جمعی و مطبوعات، که لحظه ‌به‌ لحظه دیدگاه­های امام خمینی را به جهانیان منتقل می­کردند، امکان ارتباط سهل و آسان با ایران، چه از لحاظ مخابراتی و چه از لحاظ سفر مبارزان ایرانی به فرانسه و دیدار و تبادل‌نظر و مشورت­های آنان با امام خمینی، افشای ماهیت حکومت پهلوی و تبیین ابعاد نارسایی­ها و استبداد حاکم بر ایران و مواردی از این قبیل، نمونه­هایی از زمینه­های مساعد برای تداوم و تشدید مبارزه علیه حکومت پهلوی در فرانسه بود.[11] به بیان دیگر، فضای باز سیاسی و رسانه­ای فرانسه، انقلابیون را به امام رساند و مصاحبه‌ها و دیدارهای امام همه‌­گیر شد. حضور در فرانسه، برای افشای جرائم شاه در سطح جهانی مناسب­تر بود.[12]

بنابراین با هجرت امام خمینی به فرانسه، عملاً چشم جهان به ایرانیان و رهبر آنان در نوفل­لوشاتو در فرانسه دوخته شد. سیل هجوم خبرنگاران به این دهکده­ی حومه­ی پاریس، باعث شد انقلابیون برای مدیریت وقت امام خمینی، برنامه­ی زمانی طراحی کنند. سیل تلگراف‌ها و نامه‌های شخصیت‌های سیاسی و مذهبی و جمعیت‌ها و دانشجویان و علمای داخل و خارج کشور برای ژیسکاردستن رئیس‌جمهور و مقامات فرانسوی سرازیر شد که مصرانه خواستار آزادی عمل رهبر انقلاب بودند. محبوبیت امام و فشار افکار عمومی، سبب شد تا مسئولین فرانسوی بدون آنکه رسماً موضع خود را اعلام کنند، در عمل از فشارهای خود کم نمایند.
حضرت امام در نوفل‌لوشاتو در حومه‌ی پاریس، به جز ساعات محدودی، تمام وقت کار می‌کردند.

8. با توجه به مطالب بیان‌شده، هجرت امام خمینی (ره) سهم مهمی در جهانی شدن انقلاب اسلامی و موفقیت آن داشته است. ارتباط انقلابیون با امام خمینی، تبلیغات رسانه­ای-جهانی برای انقلاب اسلامی، طرح‌ریزی مبانی این انقلاب (ولایت‌فقیه)، همه و همه در ایام هجرت امام خمینی (ره) به وقوع پیوست.

پی‌نوشت‌ها:

[1]. نساء، 97 و توبه، 100.
.[2] http://www.khatteemam.ir/
[3]. حمید روحانی، نهضت امام خمینی، جلد دوم، ص 81.
[4]. همان، ص 331.
[5]. همان، ص 60.
[6]. همان، ص 182 تا 194.
[7]. غلامعلی پاشازاده، مبارزات امام خمینی به روایت اسناد (در دوران تبعید در نجف)، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 26.
[8]. غلامعلی پاشازاده، همان، ص 17.
[9]. http://www.bashgah.net/
.[10] http://www.irdc.ir/
[11]. سجاد راعی­گلوجه، مبارزات امام خمینی (از هجرت به فرانسه تا بازگشت به ایران)، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 93.
[12]. همان، ص 21.

کالای خارجی نخرید: شرکت اسلامیه ، تجربه اقتصادی مقاوتی در عصر قاجار

1- اقتصاد از ارکان اصلی حیات انسانی است. پویایی اقتصاد، قوام اجتماعی و در ادامه رشد و پیشرفت را حاصل می‌شود. جمهوری اسلامی ایران، در دهه چهارم خود، اهتمام اصلی‌اش را متوجه این نکته کرد. اگر نظام اسلامی نتواند در بعد اقتصادی خود را احیا کند، با چالش‌های بسیار جدی روبه‌رو خواهد شد. اهمیت این نکته چنان است که مقام معظم رهبری سال‌های دهه اخیر را متأثر از دغدغه‌های اقتصادی نامگذاری کردند. ایشان همچنین در ابتدای این دهه، اصل 44 قانون اساسی مبنی بر چگونگی خصوصی‌سازی و در آستانه امسال، محورهای اقتصاد مقاومتی را بیان کردند. به عبارت دیگر، اکنون کاربست تغییرات بنیادی برای پویایی اقتصاد ایران در سطح خرد و کلان مورد اهتمام کل و جزء نظام است.
2- یکی از وجوه اقتصاد مقاومتی، تولید و مصرف کالای داخلی است. فهم و شناخت دقیق این امر، ما را به دیگر ابعاد اقتصاد مقاومتی رهنمون می‌کند. شناخت تجربه تکیه بر تولید داخلی بخوبی قادر است ما را در موضوع بیان‌شده هدایت کرده، نقاط قوت ما را نشان دهد و مانع ارتکاب خطاهای پیشین شود. اقتصاد مقاومتی بعد سلبی‌ای نیز دارد و آن رویکرد مقاومتی در قبال تولیدات خارجی است. اینکه نباید به تولیدات خارجی وابسته بود. با توجه به مطالب فوق، اقتصاد مقاومتی 2 جنبه‌ ایجابی و سلبی دارد.  در رویکرد ایجابی، توجه به تولید داخلی و خرید و مصرف آنها مورد نظر است و در جنبه سلبی، باید توجه داشت از تولیدات خارجی- که نمونه داخلی دارند- فاصله گرفت و وابستگی‌ای نسبت به آنها وجود نداشته باشد. نوشتار حاضر درصدد است یکی از تجربه‌های تولید و مصرف کالای ایرانی در تاریخ معاصر ایران را به‌مثابه تجربه‌ای برای اقتصاد مقاومتی بکاود و از این رهگذر، رهگشایی معرفتی برای مخاطبان ایجاد کند.
3- «شرکت اسلامیه» نام شرکتی تجاری است که توسط علما و تجار پایه‌گذاری شد تا در جریان نهضت تحریم تنباکو، به خودکفایی ملی و استغنا از خارج بپردازد.(1) در ابتدا، کار اصلی شرکت دادوستد منسوجات اصفهان و داخله ایران و تهیه مقدمات تأسیس کارخانه ریسمان‌ریسی بود.(2) پس از قیام تنباکو، 2 مجتهد اصفهانی، حاج‌آقا نورالله و آقا نجفی به این فکر افتادند که علاوه بر نفی کالاها و منسوجات خارجی، می‌توان امکانات داخلی را جهت تولید کالای داخلی بسیج کرده و با ابتکار ایرانی به تولید منسوجات پرداخت و ملت را برای حمایت از آن تشویق کرد و از این طریق، تحریم کالاهای بیگانه را تحقق بخشید. این عمل زمانی رخ داد که معامله کالای فرنگی، اساس تجارت را شکل می‌داد و متأثر از نفوذ اقتصادی، نفوذ فرهنگی و سیاسی فرنگیان نیز ایجاد شده بود. در واقع تأسیس شرکت اسلامیه در ادامه نهضت علما در تحریم تنباکو قابل درک است که از جنبه سلبی تحریم کالای خارجی، به‌سوی رویکرد ایجابی تولید و مصرف کالای ایرانی حرکت کرد.
4- نکته حائز اهمیت در تأسیس شرکت اسلامیه، پیش‌قدمی علما در این حرکت است. آقا نجفی (شیخ محمدتقی) و حاج‌آقا نورالله در تکوین و تداوم این شرکت نقش اساسی داشتند. دغدغه آغازین کار از نیمه اول سال 1316 هجری قمری و در خطبه‌های مرحوم آقا نجفی در مسجد جامع سلطانی در اصفهان آغاز شد. آنجا که ایشان از مردم خواستند به مصرف کالای داخلی و خودداری از مصرف کالای خارجی رو آورند.(3) در ادامه تأثیر آیت‌الله آقا نجفی در اجرای این اقدام چنان است که روزنامه «ثریا» ایشان را سرآغاز تاریخ ترقی ایران معرفی می‌کند.(4) آیت‌الله العظمی آخوند خراسانی در نامه‌ای به مظفرالدین‌شاه، وی را دعوت به حمایت از شرکت اسلامیه می‌کند.(5) آیات‌ عظام سیدمحمدکاظم یزدی، ملامحمدحسن مامقانی، ملاعبدالله مازندرانی، حاجی‌میرزا محمدحسن نوری، حاج‌آقا صدراصفهانی و برخی دیگر از علما، در نامه‌های جداگانه‌ای، از تأسیس این شرکت حمایت کردند و آن را برای مسلمین، ضروری تشخیص دادند.(6)
5- اگرچه فعالیت شرکت اسلامیه در ابتدا معطوف به صنعت نساجی بود اما نیازهای متنوع مردم و اقبال عمومی ایشان به این شرکت باعث شد فعالیت شرکت وارد بخش‌های دیگر از جمله ایجاد مدرسه، بیمارستان و حتی راه‌آهن شود. حاج‌آقا نورالله با تأسیس بیمارستان، گامی دیگر در راستای خودکفایی ایرانیان در اصفهان برداشتند. به بیان دیگر، اقدامات و فعالیت‌های شرکت اسلامیه صرفاً در صنعت نساجی خلاصه نمی‌شد، بلکه حاج‌آقا نورالله جنبه‌های اقتصادی و در ادامه، جنبه‌های فرهنگی دیگری را نیز به فعالیت‌های شرکت اضافه کردند.
6- فعالیت‌های شرکت اسلامیه چنان وسعت گرفت و چنان تأثیرگذار افتاد که رسانه‌های داخلی و خارجی به بازتاب فعالیت‌های آن پرداختند. روزنامه‌های «حبل‌المتین»، «ثریا» و «حکمت» مدام فعالیت‌های این شرکت را رصد می‌کردند. روزنامه «الهلال» چاپ مصر گزارشی از فعالیت شرکت اسلامیه چاپ و از حاج‌آقا نورالله تجلیل کرد.(7)
کالا‌های شرکت اسلامیه با حجم زیادی به مناطق مختلف صادر می‌شد؛ تا جایی که در هر منطقه، شخصی عهده‌دار امور مربوط به خرید و فروش کالاهای شرکت بود و وکالت آن را برعهده داشت. نمایندگی شرکت در باکو با حاج زین‌العابدین تقی‌اف بود. در بمبئی حاجی‌ سلطانعلی شوشتری و در مصر آمیرزا محمدجواد مشکی و علی‌محمدخان کاشانی نماینده بودند. در مسکو نیز آمیرزا نعمت‌الله کاظم و حاجی سیدحسن افندی تجار اصفهانی بودند.(8) تأثیرگذاری شرکت اسلامیه چنان کارگر افتاد که وزارت خارجه انگلستان در پی خلل در امور آن بود.
7- شرکت اسلامیه اگرچه خوش درخشید و در بعد مقاومتی توان قابل توجهی از نیروی جریان اسلامی را نشان داد اما در ادامه، کینه دولت استعماری انگلیس حرکت آن را متوقف کرد. گفته شد وزارت خارجه انگلستان در پی خلل در امور شرکت بود. نامه‌نگاری‌های وزارت خارجه انگلستان با دولت‌هایی که شرکت اسلامیه در آنجا فعالیت داشت تا حدودی در کنترل و کاهش اقدامات تجاری شرکت دخیل بود.
8- توضیح فوق یکی از تجربه‌های تأثیرگذار اقتصاد مقاومتی ایرانیان را نشان می‌دهد. شرکت اسلامیه فعالیت‌های گسترده و در عین حال تأثیرگذاری را در بعد اقتصادی انجام داد. اگر چنین تجربه‌ای در 120 سال پیش حاصل شده است، قطعاً در شرایط کنونی، ایجاد اقتصادی قوی، تأثیرگذار و متکی به توان بومی، دور از دسترس نیست. اقتصادی که در 2 بعد سلبی و ایجابی هم از مصرف کالاهای خارجی فاصله می‌گیرد و هم به تولید داخلی تکیه دارد.
--------------------------
پی‌نوشت‌:
1- نجفی، موسی (1378)، اندیشه سیاسی و تاریخ نهضت حاج‌آقا نورالله اصفهانی، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر، ص 31
2- محبوبی اردکانی، حسین (1368)، تأسیس مؤسسات تمدنی جدید در ایران، جلد سوم، به کوشش کریم اصفهانیان و جهانگیر قاجاریه، تهران، دانشگاه تهران، ص 94
3- روزنامه حبل‌المتین (1316)، شماره 20، ذی‌القعده 1316 هجری قمری
4- نجفی، موسی (1378)، ص 41
5- روزنامه ثریا (1317)، سال دوم، شماره 13
6- همانجا
7- روزنامه الهلال (1317)، شماره دهم، دهم جمادی‌الآخر، چاپ مصر
8- نجفی، موسی (1378)، ص 35