480 سلامی به گرمی خورشید!

سلام

هنوزم نمیدونم چرا دارم مینویسم؟!

شاید الان بنویسم و باز بره شیش ماه دیگه...

اما خب اینجا بهترین حس دنیا رو دارم...

ما خوبیم. منو رضای عزیز تر از جانم :)

امروز 15 همین ماهگرد عروسیمون هست و من تو خونه نشستمو دارم تایپ میکنم

سر زدم به دوستایی که شاید بازم بنویسن اما خیلیا رفتن

باورم نمیشه بلاگفایی که انقدر شلوغ و پرجنب و جوش بود یه هو با اومدن

این گوشیای هوشمند و برنامه هایی مثه توییتر و اینستاگرام و تلگرام و این بحثا

باعث شد ده جورایی اینجا سوت و کور بشه...

نمیدونم الانم هستن کسایی که یه هویی بیان و به اینجا سر ببزنن یا نه

ولی من هنوز نمیدونم

شاید بنویسم

شایدم نه :)

ولی با این حال خونه که تنهامو بیکار

شایدم اومدمو دوباره از نو شرو کردم :)

البته تو اینستاگرام فعالیت میکنم که براتون آدرسش رو میگذارم

_shaghayegh_banoo

پست جدید!!! بعده چند وقتُ اندی!!!

میخوام بیامو دوباره شروع کنم به نوشتن!

دلم برای نوشتن تنگ شده :)

479

رمو عوض کردم

دوستانی که مایلند بگن اگه دوست داشتم بهشون میدم

478

477

476

خیلی دوست داشتم زودتر از اینا بنویسم اما تنبلی نذاشت

*باشد که دوباره بتونم روزمرگی هامو بنویسم

475

تقريبا دارم سازگار ميشم با شرايط

 

* دوستاي گلم رمزاتونو برام بذارين. من تو گوشيم رمزاتون سيو نيست 

بي زحمت...

474

ممنون از دلگرمياي دوستاي گلم...

مامانبزرگ رضا ديشب به رحمت خدا رفت.....

همه ي برنامه هاي ما يكسال به تعويق افتاد.....

473

خیلی وقته ننوشتم!!

هر دفعه اومدم پای نوشتن یه چیزی شد که نتونستم بنویسم!!

روزای دوران عقدمو دوست دارم با اینکه خودش پیچیدگیتی خودشو داره

ولی خب واسه کشفش و واسه خوب موندنش و واسه خوب زندگی

کردن دارم تلاش خودمو میکنم.

472

پریروز دومین ماهگرده عقدمون بود!!!!

چقدر زود گذشت....

471

فقط اومدم بنویسم

اومدم بنویسم از دوسالی که چطور برای من مثله یه خواب بود. یه رویا....

شُد دوسالُ یک ماه از روزی که مدت دار محرم شدیمُ تا به الان که این

حلالیتُ محرمیت ابدی شده....

عشقِ الآنم خیلی با اون موقع تفاوت داره. خیلی زیاد....

بزرگ شدیم تو این دوسال.... یاد گرفتیم چطور بهم عشق بورزیم....

یاد گرفتیم این خدای ما خیلی مهربونتر از چیزیه که فک میکنیم...

خیلی...

خدایا شکرت

 

+ سرم به شدت شلوغه....

کامنتاتونو جواب میدم به زودی :)

470 واما این چند روز

این پست یکم طولانیه....

451

شرمنده ی همه ی دوستان که این چند وقت بهم لطف داشتنو اینجارو تنها نذاشتن

راستش نمیدونم چی باید بیام بنویسم.

این چند وقت اتفاق خیلی خاصی برام نیفتاد جز اینکه رشته ی تحصیلیه منو

که میخواستم واسه ارشد بخونم دانشگاه شهر همسر از پذیرش دانشجو حذف شد!!!

منم خیلی لان ناراحتو دپرسم

با دختر همسایه هم کمو بیش تموم کردم دوستیمو. چون منو گوش دراز فرض کرده بود!

هرموقه تنها بود من همیشه باید میرفتم پیشش از تنهایی درش بیارم. ولی موقه هایی که مهمونی بود

یه هو میشد ۲ هفته که هیچ حالی ازم نمیپرسید!!!

این چند وقت اینجا زیاد برف اومد

الانم داره برف میاد.

الانم که سرمو با درو دیوار گرم کردم :دی

راستی خبر خیلی خوب اینه که عروسی افتاد عید ۹۴ :| البته باز اگه دوباره جا به جا نشه

و من از بابت این موضوع انقدر مسرورم که میخوام سرمو بکوبونم تو دیوار بترکه خلاص شم

دلم برای رضا تنگ شده ولی خب کاریش نمیشه کرد :) باید بگذرونم

اممم دیگه چی بگم؟؟

خخخخ

450


امروز جالب بود!!!!! امروز فقط تو دیروز زندگی کردم.....

449


ادامه نوشته

448

راستش همینجوری خواستم الکی ننوشته باشم. گفتم سکوت کنم 

تا یه چیزی بشه و بیام بنویسم. 

تو این چند وقت اتفاقی که خیلی عظیم و بزرگ باشه نیفتاد

منم مشغول زندگی روزمرم بودم. ولی انقدر که ذهنو فکرم مشغوله

یک هفته طول میکشید تا من بتونم تازه دستو پا شکسته 

یه فصل و تموم کنم!!!!!....

الانم که تو رخت خوابم نشستمو هنوز بلند نشدم. 

و احساس میکنم خیلی یکنواختو خسته کننده شدم

البته اینم بگم، یه سری دلایلم برای خودم دارم

اینکه برای آینده ی خودم هیچ برنامه ای ندارم!

ینی نه از روز عروسی و نه  اتفاقای این چنینی خبر ندارم و اصلن  معلوم نیست 

سال آینده اتفاقی میفته یا من هنوزم اندر خمه یک کوچه ام!!!

دلم میخواد در کنار رضا بشینمو درس بخونم. 

الان تقریبا 60 روزه که رضا رو ندیدمش و این مسخرست!!!

خیلی زندگیم پوچ و بی برنامه شده. تقریبا ازین یکسالی که فارق التحصیل شدم

هیچ استفاده ای نبردم . واس کنکورم که نمیشه خوند.

ینی امیدی نیست که بخونم و آینده ای معلوم نیست.

مثل یه شن توی کویر که معلوم نیست این دفعه که باد بیاد به شرق بره 

یا شمال. به هیچ کدوم از علایقم نرسیدم. حتی ایتالیایی که خیلی 

دوسش دارم. 

چیزی نیست که براش تلاش کنم تا بهش برسم. و این چیزا

یکمی داره آزارم میده.......

البته من سعی کردم برای رضا آرامشو فراهم کنم که به امتحاناش لطمه نخوره...

اما بازم.....

نمیدونم............

گیحم. گیجه گیج

"زن رضاش" نوشت :

کامنتارو حالم خوب شه جواب میدم وگرنه اگ دیدم نشد

همرو تایید میکنم که رو هم تلنبار نشه.

447

سلام علیکم

اومدم خبر بدم زندم  

درسم نمیخونم. ینی باید حقیقتشو بگم فکر کردم دیدم منکه درس نمیخونم به جایی برسم

حداقل درس منو بخونه شاید اون به جایی رسید

خلاصه ی این روزام ، اینکه همش با گوشم بازیای مختلفو امتحان میکنم بلکن تو کنور کمکم کرد

آهنگ میذارم ولی کم. به خاطر ماه صفر. باشد که بعده ماه صفر حسابی

به خودمون برسم  خخخخ

حرف اصی نیست. ینی اتفاق خاصی نیفتاده صب پامیشمو شبم میخوابم. حالا نمیدونم

شمام صب پامشینین یا صبا میخوابین شبا بیدارین

اوضاع مادوتام کمو بیش خوبِ .ینی دیگه نمیخوام انقد خودمو بکشم واسه چند ماهِ دیگه

چند ماه دیگه، بخواد میاد، نخوادم خودمو بکشم نمیاد

خلاصه اینکه دیگه خودمو سرگرم کردم. دیدم چِیدم تو خونه و هیچ جا نمیرم

درسم که نمیخونم. پس حداقل خوش گذرونیامو بکنم دلم نسوزه اگه قبول نشدم

خب دبگه من برم درس داره صدام میکنه میخواد منو بخونه

 

* از بلفی و مهشید کمال تشکر را دارم که این چند روز منو تهنا نذاشتنو

اوضاعِ قمر در عقربِ منو دوباره به حالت عادی برگردوندن

واقعا دوستیشونو ثابت کردن. دوستتون دارم :)

 

** دوستان اگه لطف کنین یه کمک در حقِ منِ بینوا بکنین منو سر به راه بکنین

حداقل درس این همه زحمت میکشه منو میخونه منم در پاسخ به مهربونیاش

منم یکم اونو بخونم؟؟

پیشنهادات انتقاداتِ شما پذیرفته میود. البته پیشنهاد باشه بهتره چون من یکم

بی جنبم یه هو دیدی رفتم خودمو کشتم

 

*** این پستم خعلی جِلف شد ببخشید دیگه

 

**** کامنتا مونده که باید جواب بدم. ایشالله در اسرع وقت حساب رسی خواهید شد

خخخخخخخخخخ

446

خاک توسرم واقعا :|

مامانم زنگ زد آلمان، مثلا خواستم اعتماد به نفسمو حفظ کنم

دستام یخ کرده بود. ولی خوب حرف زدم :دی

ولی فوق العاده خاکی بودن. کلی باهام شوخی کرد گف باورم نمیشه 

انقد بزرگ شده باشی :دی منم کلی زبون ریختم

میگف خبرای خوب خوب شنیدم . منم گفتم چییییییی؟:دی

عاقا صحبت کردیم. اما پسرش خواستگارم بود :دی

پزشکی میخونه تو کالیفرنیا :دی

داشتیم میرفتیم بلاد کفراا :دی نشد دیگه خخخخخخ

حالا هرکی خواس بگه معرفیش کنم خخخخخخخخ

445

بعده یه وقفه ی یکساله برای ایتالیاییم 

الان نمیدونم بگم چه حسی دارم دوباره شرو کردم

یه حس فوق العاده. 

انگار دوست چندین چندسالمو بعده دوری دیدم :)))

نخندین. خو هرکی یه علایقی داره خوووووو :دی

444

دیشب قرار بود با چندتا از اقوام که تو آلمان زندگی میکنن تلفنی صحبت کنم

میخواستم شخصیتم حفظ بشه نگن آب دهنش راه افتاد و ازین حرفت

نمیدونستم چی بگم. داشتم فکر میکردم که مامانم گفت بگو از هم صحبتیت

خوشحال شدمو اینا. 

یه هو همچین قیافه گرفتم گفتم من؟ من چاپلوسیه احدی رو نمیکنم!

مامانم گف دیوونه میگم احترام بذار گفتم ابدا.

اصلن اون سوال کنه من جواب میدم. وگرنه عمرا من حرفی بزنم 

غرورم جریحه دار بشه. 

مامانم گف خیلی مغروری :|

حالا نمیدونم راس گف یا نه [تشویش]

443

این روزا یه برنامه ی جدید برای خودم ریختم تا

لااقل این 3 ماه ی آخرِ 92 رو برای خودم خوب بسازم

کلی برنامه دارم. کلی سر خودمو شلوغ کردم. دیگه به وبلاگم سر میزنم

بچه هارو میخونم. کم ولی نمیذارم هجوم فکرای مزخرف بیاد سراغم.

میخوام فقط به خوبیای همه چیز فکر کنم. دارم یاد میگیرم از اینورو اونور چطور با خودمو

شرایط الانم کنار بیام...

یادش بخیر... اون گوشه ی وبلاگم نوشتم چون نمیخوام اذیتت کنم میام اینجا مینویسم

اما هیچ تغییری توی رفتارم نبوده!!! هیچ وقت نشد که این پسری که شبو روز تلاشش

واسه زندگی آیندست اذیت نکنمو راحتش بذارم.

امروز دوباره سر یه موضوع همیشگی با مامانم بحثم شد اومدم تو اتاقمو رفتم رو تختم

که گریه کنم اما این اشکا فقط چند ثانیه بود.

با خودم گفتم مگه  قرار نبود خوب شی؟ مگه قرار نبود نحسی نکنی؟

بلند شدمو به خودم خندیدم :دی

الانم که در خدمت شمام :)

دنبال چیزای جدیدم تو زندگیم

نمیخوام کنکور بشه همه چی

یا قبول میشم یا نمیشم! نمیخوام خودمو اذیت کنمو استرس وارد کنم...

نمیخوام عصبی بشم. میخوام یه دخترِ آرومو صبور بشم تا وقتی

یادِ این روزا افتادم نگم چقدر بد بود....

میدونم سخته. ولی باید بشه :)

442


ادامه نوشته

441

نمیدونم چمه ولی خب هی تصمیم میگرمو هی ولش میکنم

مثه کسی که هی میخواد رژیم بگیره هی ولش میکنه

تصمیم دارم یکم سرمو شلوغ کنم. شاید ازین مود مسخره و بی خاصیتی بیام

بیرون. درسو نمیشه زیادش کنم یه هو حالم بد میشه! ازش زده میشم!

از بافتنی شروع کردم.

دوستان اگه ایده ای دارین بگین

استقبال میکنم :)


* بعد از ظهر از بیرون اومد. دید چشمام عین بادکنک باد کرده

گفت گریه کردی؟ با پروویه تمام گفتم نع!

بعد از یه سوال پرسید دید بعله. تو دماغیم حرف میزنم.

گفت واسه چی گریه کردی؟

منم امروزو توضیح دادم!

شروع کرد به دعوا کردنم. طرف رضا رو گرفت. گفت نه به خاطر اینکه مثل پسرم

دوستش دارم. به خاطر اینکه این حرفایی که زدم واقعیت بود.

چشمامو یه خورده باز کرد. اما الان چون همش تو خونمو وقتم خیلی آزاده

دارم انقدر بیخودی بهونه گیر میشم.

شاید درست شدم

به امید روزی که زندگیم درست بشه و این دوران مزخرف نامزدی تموم بشه

تلخیاش بیشتر از شیرینیش بود. فقط به خاطر دوری....

**کلی نظر تایید کردم :)

زرنگ شدم یکمی

*** نتونستم خوشحالیمو نگه دارم وقتی داشتم کامنتارو تایید میکردم

پر از محبت

از همتون ممنونم :)

خیلی زیاد. که کنارمین

440


ادامه نوشته

دلم احساس غم دارد، دراین انبوه ویرانی

کمی تاقسمتی ابری،وشاید بازبارانی...

حالم از همه چی بهم میخوره


همه ازم سو استفاده کردن.....

فعلن خداحافظ



439


ادامه نوشته

438

خب دیروز یکم قاطی بودم! بالطبع باید میومدمو مینوشتم.

بهار یه حرف جالبی زد! گف اگرم عقد کنین کمتر میشه دوریاتون؟؟

جوابش : نع!

خب ما حتی الانم عقد کنیم نمیتونیم هرروز یا حتی هر هفته همدیگرو ببینیم!

فقط چون این دفه یکم طولانی شده و نزدیک به سه هفته شده یکم قاطی شدم!

خب کاریشم نمیشه کرد. زندگی همینه. فعلن باید تحمل کرد تا موقه ی خودش.

ولی خب من صبرم کمه چیکار کنم. وقتی نمیبینمش یا در طول روز کمتر 

حرف میزنیم اینطوری میشه.

البته نزدیک کنکورم هستو من پر از استرس! خب چیکار کنم. همش فک میکنم باید

روزی 12 ساهت درس بخونم!!!! ولی خب نمیشه که :دی

ممنونتونم که نمیذارین زیاد غصه بخورم :)

دوستتون دارم

** دیشب که با رضا حرف زدم حالم بهتر شد. با اینکه حرف خاصی نزدیم

یا دلو قلوه واسه هم ندادیم.

این ینی عشق... کاش همه به مراد دلشون برسن :)

*** کامنتاتونم سر فرصت جواب میدم. خیلی ممنون :*

437

امروز هیج کار مفیدی انجام ندادم. فقط دوساعتو نیم خودمو کشتم درس خوندم !!!

دلم برای چند نفر تنگه!! نمیدونم چیکار کنم!!

یکیش دوست دبیرستانم بود که خیلی بی معرفته! ولی خب 

نتونستم فراموشش کنمو یه اس بهش دادم

که بی جواب موندم.... 

خالم دومیشه. خیلی تنگ شده. کلی گریه کردم. الانم سرن درد میکنه!

بماند.... همه دارن خودشونو واسه کنکور آماده میکنن. اما من؟!

هه. هیچی.... هیچ برنامه ای هیچ انگیزه ای برای درس خوندن ندارم.

همش فقط نشستمو روبرومو نگا میکنم.....

آقای معرفت نمیتونه متوجه بشه احساسمو.... بهم میگه خانوم کوچولو....

مردا میتونن تحمل کنن اما من نمیتونم. سه هفتست که ندیدمش....

زیاده... خیلی زیاد....

لطفن هی نگین چرا عقد نمیکنی. چرا عقد نمیکنی...

اگه میشد که.... به پدرشوهرم نمیشه گف. چون زشته

غرورم له میشه. رضا باید بگه نه من. من فقط میتونم خون دل بخورم....

نمیدونم چم شده....

خدایآ کمی آرامش لطفن....

436

تحریم پتروشیمی،طلا، خوردو برداشته شد....