آدرس کانال تلگرام🌠
with_setareh@
دیشب که ناگهانی دوباره راهم به اینجا افتاد به فکر کرفتم، چیشد که دیگه اینجا ننوشتم؟
پارسال تو عید اعلام کردن که دانشگاه ها حضوری شدن، ترم چهار بودم و انقدر ناگهانی حضوری شدن دانشگاه با خودش کلی دغدغه داشت که من لا به لای بدو بدوها دیگه فرصت نکردم بنویسم، بعد از اینکه تونستم خوابگاه بگیرم دیگه یه تایمی داشتم که بتونم تمرکز کنم و بنویسم ولی واقعا برام عجیبه که چرا اینجارو فراموش کردم؟ از اون روزها کلی دست نوشته دارم، وقتی اتفاقی یکی از جزوه هام رو برمیدارم کلی کاغذ لابه لاشونه، نمیدونم شاید بهتر بوده اصلا اون روزها برای خودم بمونن اون روزها و احساساتش، من همزمان همیشه یه کانال تلگرامی هم داشتم که گاهی درش مینوشتم اما از پارسال شهرریور و اون اتفاقاتی که برای این کشور افتاد دیگه نتونستم بنویسم، همزمان دانشگاه هم باز شده بود و دوباره من کلی دغدغه و کار و بدو بدو داشتم،شاید نهایتا ماهی یک پیام برای همراهانم توی اون کانال فرستادم.
اون ترم و ترم بعدیش یعنی زمستون هم تموم شد. اغراق نکردم درمورد اون روزها وقتی میگم اصلا فرصتی برای نوشتن نداشتم. ترم زمستون که شروع شد دلم خواست حال وهوای این روزهام ثبت بشه، یه پیج اینستاگرامی زدم برای خودم و هر روز هرعکسی که میگرفتم میگداشتم اونجا. واقعا یکی از بهترین تصمیم هایی بود که گرفتم،هنوز هم دارم اون عکس هارو ادامش رو میگذارم اونجا.
چند روز پیش بود که به سرم زد دوباره کانال بزنم اما برای دوستام، اصلا هدفم اینکه ادم های زیادی من رو بخونن نبود چون اصلا هیچ محتوای خاصی درش نیست. دوست داشتم ادم هایی که توزندگیم هستن در جریانم باشن.
حالا که دیدم بعضی ها وقتی من نبودم مرتب اینجارو چک میکردن و منتظرم بودن خیلی برام با ارزشه، لینک اون کانال رو توی پیام قبلیم گذاشتم.
من به نوشتن برگشتم.
من خیلی اتفاقی اومدم اینجا. نمیدونم چیشد این وقت شب. راهم به اینجا کشید
ولی بعد از این همه وقت اومدم و دیدم حتی امسال هم برام کامنت گذاشتین حتی امسال هم هنوز آدما اینجارو میخونن. کی می دونه من چقدر تغییر کردم تو این مدت، آدمی که آخرین بار اینجا نوشت حالا خیلی بزرگ شده.
دلم رو تنگ کردین🥹
یک هفته ای هست یه کانال تلگرامی زدم
کوتاه اونجام
https://t.me/Bluesetareh
این لینکشه
برای طولانی نوشتن برمیگردم به اینجا.
حسی که از خواندن کامنت هاتون گرفتم واقعا بنظیره. واقعا ممنون.
فکرکنم دیگه هیچ کس اینجارو نمی خونه. اما من برای خودم می نویسم.
می خوام از این روزا نگم. که چی شد. چی میخوام و چقدر این روزا فاصله دارن با رویاهام. سیروان تو گوشم داره می گه اینجا جای موندن نیست. راست میگه.
این اولین باره که باسیستم میام تا اینجا بنویسم. چقدر رنگ و بوی وبلاگ اینجوری بیشتره.
آدم گاهی روزهایی رو تجربه می کنه که باورش نمی شه. انگار که اونا فقط واسه فیلمان. نمی دونم باید باید چیکار کنم دقیقا.
دلم سال هایی رو می خواد که برف زمستون همه جارو بپوشونه. آدم هارو بالباس های گرم ببینم. از نونوایی برسی خونه و فوری بری کنار بخاری و دستت رو ها کنی. بعدش به پشتی تکیه بدی و یه چای دارچین بخوری. یه چیزی شبیه فیلم های شبکه 4. سرد اما شیرین.
دلم آدم هایی رو می خواد که کیلومترها از من دورن. ای کاش الان کنار هم بودیم.
فکرکنم تنها چیزی که می تونه از این حال نجاتم بده روپیدا کردم. اما اصلا فکر نمی کنم بشه. ولی اگه بشه. ای کاش بتونم.
جملات بی معنیی ای رو دنبال هم نوشتم و می دونم که چیزی از حرفام فهمیدن سخته. اما یکم ذهنم خالی شد.
بین هیاهوی میان ترم های سخت ، دلم روزای بارونی تهران و میخواد.
بخاطرپیام های زیباتون ممنونم، متاسفانه نمیتونم جوابی ارسال کنم.
و اینکه بزودی اینجا دوباره راه میوفته و دلم قرص میشه که اینجا هست.
باید یه روزایی پیش بیان تا ببینی جقدر تنها و بی پناهی. این مدت که نبودم دقیقا تو همین حالت بودم. نمیدونم اخرین باری که اینجا نوشتم کی و از چی بود. تابستون به سرفت نور برام گذشت و همش درگیر جابه جایی بودیم. تقریبا یک ناه از ترم جدید گذشته و چقدر درسا و کلاسا زیادن.
امیدوارم هرچه زودتر کلاسا حضوری شن. خیلی خیلی نیازدارم تا بیرون از خونه ( تنها) باشم. حالا اگرم بازشد دوست دارم بهم خوابگاه بدن. من باید دور شم.
اگه حامی دارید. شما همه چیزداریدهمه چیز.
سلام. یه سلام با حال خوب
پر از حس دلتنگی برای اینجا و این لونه قشنگ.
نمیدونم چرا با گوشی اومدن تو وبلاگ و نوشتن انقدر سخت شده و البته جواب های کامنت های شما🌠مخصوصا خانم زری که خیلی بهم محبت داره و از همینجا کبوتر خوشبختی براش آرزو میکنم.(به سیستم دسترسی ندارم قول میدم به زودی این مشکل رو حل کنم)
●
نمیدونم چند وقته که نبودم اینجا ولی از حالم بگم؟ درسته ترم دومم تموم شد و تابستون شروع شده. تابستونی که میخوام واقعا درس خوندن توش پررنگ باشه، درس های دوترم قبل رو دوست دارم کامل مسلط بشم و نرم افزارهارو هم شروع کنم به یاد گرفتن. ادامه دادن و ناامید نشدن. به نور رسیدن.
●
باید از این خونه بریم؛ باید با تهران خداحافظی کنم و ببینیم که زندگی چه برنامه ای داره. یه حالت نامعلومیه که تاحالا نداشتم. امیدوارم خیر باشه.
●
اینروزا فقط دنبال محتوای مفیدم؛ راهکارهای خوب. برای پروداکتیو موندن. و قول میدم یه جوری هم با شما شرش کنم.(کانال تلگرامم به آیدیه with_setareh)
●
و اینکه خیلی عزیزید که اینجارو هنوز میخونین. رفاقتتون ماهه.
●حالا شما بیاید بگید چخبر.
سلام غریبه های آشنا.
واقعا نمیدونم از اخرین باری که اومدم و اینجا نوشتم چقدر میگذره. چرا نمیتونم جواب کامنت های قشنگتون رو بدم. هرچی که هست بالاخره موفق شدم بیام.
ترم دومم تموم شد و فقط امتحاناش مونده. آشپزی میکنم برای دل خودم. کتاب صوتی گوش میدم. و اینا کارای کوچکی که از من برمیاد. نقاشی میکشم و بیشترازهمه درس.
نگرانم.خیلی نگران.برای خودم خانوادم این شرایطی که نمیتونم توصیفش کنم.همه چیز
ولی من هنوز امیدوارم.
این مدت نمیتونستم بیام و الان خوشحالم که به خونه ام برگشتم.
•زندگی از جایی شروع نمیشه که تو متولد میشی؛از اونجایی شروع میشه که بین قطع و وصل های زندگی تو آینه به خودت لبخند میزنی.
•باید به خودم بگم؛ بازی دیگه تمومه. لبخند بزن توآینه.
•نمیتونستم بیام. خوشحالم که فراموشم نکردین و حالم رو پرسیدین.من خوبم 💛 و قوی.به زودی کامنت هارو پاسخ میدم✋
•اتفاقات این چندمااه؟ من ۱۹ سالم شد اما خیلی چیزای دیگه هم بایدبشه.