سلام سلام
خوبین؟؟؟ خوشین؟؟؟
من که خیلی خوبم
این چند روز تو مدرسه خیلی بهم خوش گذشت
با اینکه درسامون خیلی سخته
و پشت سر هم امتحان و پرسش داریم
ولی تو مدرسه کلی میگیم و میخندیم
چند روز پیش فیزیک
ازمون یه کوییز تبدیل واحد گرفت
بعد امتحان منو صدا کرد
رفتم سوالارو واسه بچه ها حل کردم
و در حین حل کردن فهمیدم که
چه سوتی دادم تو جواب دادن
۲تا از سوالارو اشتباه نوشتم
با اینکه کلی چک کردم برگمو 
حالا فردا برگه هارو میده
دعا کنین نمرشو تو دفتر نزاره
امروز زنگ آخر که زیست داشتیم من داوطلب رفتم
و ازم درس پرسید و نمره کاملو گرفتم
بعد داشت درس میداد
که توی تخته یه لکه ی نورانی پیدا شد
گفت این چیه؟؟؟
منم گفتم ماله ساعته منه نور خورده بود روش
بعدشم بچه ها خندیدن (از بس الکی شادن)
(ولی شادی که بد نیس)(پس منم خندیدم
)
زنگ قبلش هندسه داشتیم
واییییییییی داشتم میمردم از استرس
آخه هیچکدوم از سوالارو بلد نبودم
(منظورم بیشتر سوالاس)
معلمه ما هم همیشه واسه حل تمرین
که بچه هارو میاره پای تخته
هرکی بلد نبود منو صدا میکنه برم حل کنم
و واسه بچه ها توضیح بدم
منم که خودم بلد نبودم
دیشبش سره اینکه سوالارو نتونسته بودم حل کنم
کلی اعصابم به هم ریخته بود
و با عالم و آدم دعوا میکردم
ولی خدارو شکر وقتی اینو سره کلاس گفتم
(که نتوستم حل کنمو با عالمو ادم دعوا کردم)
اون خندید و خدارو صد هزار مرتبه شکر
صدام نکرد که برم
ولی خدایی وقتی میخواست
اسمه یکیو بگه که بره تمرین حل کنه
همه نفسا تو سینه حبس شده بود
از دیوار صدا میومد از ماها نه
واقعا استرسو میشد تو چشای همه بچه ها دید
خلاصه تو بد وضعیتی بودیم
معلمه هم که حاله مارو دید گفت :
ما وقتی بچه بودیم معلم میخواس اسممونو صدا کنه
هی دستامونو میبردیم زیر میز و فشار میدادیم
انگار مثلا هرچی بیشتر فشار بدیم
معلم اسممونو نمیگه
معلم هندسه مون خیلی باحاله من دوسش دارم
کلاسش اصلا خشک نیس (برعکسه عربی
)
راستی
اسمه یکی از بچه ها تو کلاسمون معلمه (فامیلیش)
اسمشو که خوند یاد یه خاطره افتاد گفت
چند سال پیش یکی از مادرای بچه ها اومده بود مدرسه
من بهش گفتم به دخترتون بگین
درس بخونه درسش خیلی ضعیفه
مادره هم برگشت گفت اره میزنم تو سرش
میگم درس بخون که لاقل یه معلم بشی
یعنی اینو که گفت کلاس منفجر شد از خنده
واقعا بعضیا اصلا بلد نیستن
کی و کجا چطوری حرف بزنن
اتفاقا به نظر من معلمی خیلی سخته کار هرکسی نیس
کسی که بتونه ماهارو کنترل کنه باید بهش مدال داد
بعد معلم(یکی از بچه های کلاس)
رفت پای تخته معلممون(دبیر هندسه)
(اینارو میگم گیج نشین یه وقت)
بهش گفت حالا تو دوس داری معلم شی یا نه؟؟؟؟؟؟
اونم گفت نــــــــــــــــــــــه!!!
ینی غش کرده بودیم از خنده ها
که بعد خودش گفت نمیخوام چون سخته
خلاصه جمع کرد قضیه رو
سر کلاس شیمی هم که معلم داشت درس میداد
به یکی از بچه ها گفت
تو چی داری مینویسی؟؟
اون کتاب چیه گذاشتی زیر شیمیت؟؟
این همیشه از پارسال یه کتاب زیر شیمیش بود
معلوم نیس چیکار میکنه؟؟
و بعد دوباره ما همه خندیدیم
(از بس الکی شادیم ما)
راستی یادم رفت بگم سره زیست
یکی از بچه ها که داشت درس جواب میداد
عقب عقب رفت تو سطل آشغال
(ینی نزدیک بود بره توش)
و دوباره انفجار کلاس مـــــــــــــــــــا (اصن یه وضی..)
خوده معلم زیستمونم گفت
این سطل آشغالا اصلا خوب نیس
منم پارسال تو یکی از کلاسا پام رفت تو سطل
.
.
.
من چون امروز خیلی بهم خوش گذشته بود
خاطراته امروزو براتون تعریف کردم
امیدوارم خوشتون اومده باشه
تا بعد دوستای خوبم...