تولد پسر عزیزم
تا حدی تا حدی خوبم . سعی می کنم که خوب باشم چراکه نمی تونم به همه خواسته ها جامه عمل بپوشونم . تازه کلی از خواسته ها هست که برآورده شدنشون در اختیار خود شخص نیست این قضیه رو بدتر می کنه برا همین میبینم فقط فکرای سمی برام می مونه
من خودم سم می خورم و انتظار دارم که با این سم دیگران آسیب ببینند. نیاز به زمان دارم .
هر فکر منفی ضربه ای ست به روح و روانم که مانع از لذت زندگی می شوند. من واقعا می خوام زندگی کنم
می خوام دور باشم از خیلی ها که آزارم میدن می شه در عین نزدیک بودن دور بود .
گذاشتم بگم . خوب و بد هر چی بوده گذشته گاهی سخت گاهی آسون . بعد اینکه پسرمون به دنیا اومد حساس تر و
زود رنج تر از همیشه شدم . این وضعیتم خیلی آزارم میده خیلی.بیشتر مشغله ذهنی من از این موضوع سرچشمه
می گیره . من خودمو بهتر از هر کسی می شناسم . خدا خودش کمک حالم باشه . من این روحیه رو نمی خوام
روحیه شاکی و دلگیر.
دلم می خواد بنویسم از روزی که برای پسرم تولد گرفتم از روزایی که شادی کردم از روزایی که غصه خوردم
زندگی دیگه . غصه مال دنیارو خوردن ارزش نداره. هنوز کلی راه دارم خیلی بی تجربه ام خیلی.
برای گواهینامه رانندگی شرکت کردم اونم برای خودش مکافاتیه. علاقه دارم ولی استعداد نه. خوبه
قضیه پنجاه پنجاهه به لطف خدا با تلاش و پشتکار و حفظ خونسردیم موفق می شم .همسرم خیلی کمک حالمه
با همه عصبانیتا و بداخلاقی های من سر اشتباهات رانندگیم خیلی با حوصله بعد کلاسای عملی آموزش
با من کار می کنه . دوستش دارم و هیچ وقت محبتاشو نمی تونم جبران کنم. جز خرابکاری کاری از دستم
بر نمیاد.
این وسط اگه بخوام از اخلاق و رفتار بعضی آدمایی بگم که دارن زنده مانی می کنن باید بگم افتضاحه
جز نقش بازی کردن کار دیگه ای بلد نیستن . من از تظاهر و دروغ بدم میاد.خدایا منو از شر همچین آدمایی دور
کن