مدام
چیزی درون قلبم،
پر و خالی میشود...
امید، نا امیدی
امید، نا امیدی
میم.شین
مدام
چیزی درون قلبم،
پر و خالی میشود...
امید، نا امیدی
امید، نا امیدی
میم.شین
همچون درخت سرو،
در انتهای کوچه ای بن بست!
که بهار را انتظار می کشید...
در انتظار خویشتنم.
میم.شین ،سالی که دو صفر داشت
پنج سالی میشود که نیستم...
در حجم بزرگی از نشدن ها غوطه ور،
هنوز هم انتظار میکشم،
مثل خمیازه ای که تمامی ندارد،
یا خوابی که نمی آيد که نمی آید...
پنج سالی میشود که نیستم،
چیز زیادی تغییر نکرده!
بیشتر از قبل سکوت میکنم...
بیشتر از قبل نگاه میکنم...
اما هنوز هم انتظار میکشیم،
پنج سالی میشود که من، من سابق نیستم...
میم.شین
دو خط موازی، فقط دو خط موازی نیستند!
گاهی...
دستی می تواند آنها را پیوند دهد.
دو فرد تنها، گاهی موازيند!!
بهانه ای باید...،
پیوند میان آنها باشد،
بهانه ای بزرگ، به نام عشق، به نام خدا.
میم.شین
آب و هوا قانون نداره
دلتنگ که باشی بارون می باره
ابری نباره، برفی نباشه، فرقی نداره
سرد که باشه، یعنی تو نیستی بارون می باره
چشم انتظاری، آروم نداری
تنها که باشی غمگین ميباري
توی وجودت سرما نشسته
رو گونه هات شبنم نشسته
تنهایی سرده
غم خونه کرده
شب بی قراری، خوابم نداری...
میباری از غم، قانون نداری...
آب و هوا قانون نداره ،
دلتنگ که باشی بارون میباره...
میم.شین
برف میبارد ،
برف میبارد و می بارد ...
آسمان سیاه شب ، دانه دانه سپید می شود و شهر پشت این سکوت ،
پر از شکوه می شود .
و آخرین ماه سال به گرمی مرداد ، سرد می شود .
چه نرم و بی صدا ، یکی یکی ، دوتا دوتا ، میان وسعت تمام واژه ها ،
سوال ها ، جواب ها ، به گرمی شباهت تمامی تضادها ،
هنوز هم نمی شود به فهم آرزو رسید .،
به ساعت همیشگی ،
همان سکوت بعد صفر عاشقی ،
هوا هنوز سرد و روشن است .
و برف ،
برف بی صدا ،
پر از نیاز یک نگاه ، به گرمی نگاه های سرد و بی صدا ... ،
وهمچنان بدون ادعا ...
می بارد .
میم.شین
و...
مرگ ،
اتفاق تازه ایست ...
میان اینهمه نهال ،
میان این درخت های نیم سال ،
میان این بهار بی مثال ...
و مرگ. !
مرگ نیم سال ،
میان اینهمه سوال های بی جواب ...
چه تلخ ،
چه شیرین ،
و گاه مات وپر سکوت .!
و انتظار ...
و لحظه های غربتِ، من و تو ...و اینهمه سوار...
ومرگ...
مرگ بی مثال ،
چه زود !،
چه دیر...!
مرگ، تازه نیست...
شروع زندگیست. ،
سلام یک نماز عاشقی ست ...
و مرگ ، لحظه ی وصال و سادگیست ...
رسیدن و شروع تازه ایست ...
و مرگ یک نهال !،
میان اینهمه درخت های سال های سال ،
ساده نیست ...
برای من ، برای تو ...
ولی برای این نهال ،
شروع لحظه های ناب عاشقی ست ...
طلوع آفتاب زندگیست ...
و زندگی ،
پر از خداست ...
و مرگ ...
لحظه ای ، پر از خداست .
میم.شین
فردا پاییز تموم میشه ... آخرین برگ درختا میریزه ... روزای سردتر از راه میرسن ...
و ما دنبال آرزوهای گرمتری میگردیم ... و زمان تند و تند میگذره و روزا از هم پیشی میگیرن ...
دوست دارم تو این فصل سرد اما سفید و صاف ،زود خیلی زود شاهد اتفاقای خوبی تو زندگیه همه باشم ...
برف میباره ...
یه چای گرم با نبات و نقل تو ایون خونه ...
بیاید از کوچکترین لحظات این روزها لذت ببریم ...
پاییز خداحافظ ...
زمستون سلام ...
یلدا مبارک باشی ...
میم.شین
ابرهای سیاه را ببین ...!
ببین !
هنوز هم خیال می کنند هوای ابری ،
مرا از تو خواهد گرفت !
نمی دانند باران که بیاید ...
عطر تو در فضا می پیچد ...
یک باران است و یک عاشق ،
و یک جمع من و توست !.
میم.شین
غروب ،
غروب دل انگیز پاییز است
هوا ،
هوای هوس برانگیز است ،
هوس چای میکنم وقتی
همه جا سرد ، مثل پاییز است
رنگ پاییز ، رنگ زرد رنگ خورشید است
رنگ خورشید وقت تنهایی !! رنگ سرمای پاییز است ،
درد دارد ...
درد دارد !
درد دارد بدانی که اینجا ،
یار ، یار شیرین ، نمک دارد ...
درد دارد ، ندانی این عاشق !!
یک دل سیر ، عشق کم دارد ...
کاش ، اما نمیدانستی ...
دست تنها چقدر غم دارد ،
در غروب سرد پاییزی
درد دارد دلم ، درد دارد ...
حال ، آینده ، شاید هم این لحظه
زندگی ، عشق ، نیمه ای امید ،دراین بهار سرد کم دارد ،
گاه درلحظه ای که تلخ و غمگین است
با ظهورعشق است که بال و پر دارد ...
آری !
این عاشقانه هایش را
در نگاه تو کم دارد ...
اینک این من .!
به عشق تو ،
باور دارد ...
درد دارد ... ندانی این عاشق !!
تنها ، مهر تو در سرش دارد .
میم.شین
و می دانم که در آنگاه زندگی میکنم