حق
سال ها می گذرد
و من انگار هنوز آن پسرم
که فقط ساکت و سخت
سعی دارد که بفهمد حال این دنیا را
و دلیل اینهمه رویا را
که حقیقت چیست از بودن ما
و بداند که بجز عشق چه چیزی حق است؟
سال ها می گذرد
و من انگار هنوز آن پسرم
که فقط ساکت و سخت
سعی دارد که بفهمد حال این دنیا را
و دلیل اینهمه رویا را
که حقیقت چیست از بودن ما
و بداند که بجز عشق چه چیزی حق است؟
عشق یعنی
شب من با تو خوش است و صبح من با تو بخیر.
سرنوشت این نیست من تسلیم هر دردی شوم
هم طلا زرد است و من هم رنگ بد زردی شوم
سعی باید کرد و عاقل بود و دل را صاف کرد
پستی و بالا کشیدم تا که من مردی شدم
شوق دیدار تو خواب از سر برد
لحظه ها یک به یک انگار تو را می خواهند
آرزوی در دلم هست که تو خبری
کاش می شد که بفهمی تو چه حالی دارم
با تمام دل و فکرت
با همه جان و تنت
شب من با تو خوش است و صبح من با تو بخیر
گره از بخت بدم باز کن ای دولت عشق
من گرفتار دلم با همه ی قدرت عشق
گفتن از معشوق احساساتم آرامم نکرد
آشنایم شد شراب و مستی و صحبت عشق
سبو بشکست و "می" چون خون روان گشت
دل از بخت بد اش همچون خزان گشت
چرا قسمت چنین با من خراب است
کمر از بار عشقم چون کمان گشت
اگر میراث من شد عشق و شعر و صحبت و حرف
نپندار اینهنه شد جنگ بین آفتاب و آتش و برف
غزل تنها نشان از قدرت عشق من و توست
که تا من زنده ام میجوشد این چشمه به هر ظرف
غزل می خواهد احساسم، رباعی می شود قسمت
خمار "می" شوی آری، همین جرعه شود نعمت
کجا بودم کجا هستم، عجب رازی زمان دارد
اگر مرگ اینچنین باشد، ابد هم می شود رحمت
من و مستی اگر چه با وفا ایم
بدون تو فقط گنگ و خفا ایم
بدان باده شده میراث این عشق
به یاد تو به سر تا پا جفا ایم
شعر گفتم که نگویم ،شاید امروز بس است
ای دل غافل که این دل بی کس است
تا شراب و شعر و شاعر حاظر است
هر سخن جز که غزل ، خار و خس است
غزل شد یادگار ما و یک عشق
تو رفتی و غزل ماند و من و عشق
اگر مفهوم یک عشق اینچنین بود
غزل می خواهم و عشق و فقط عشق
غزل با عشق همراه است و بی عشق
ولی کمتر ببینی عاشقی که بی غزل بود
اگر عاشق شدی فکر غزل باش
شراب و عشق و شعر اینگونه زیباست
برقص ای آنکه تو زیبایی و عشق
تو در آغوش من رویایی و عشق
نخواهم لحظه ای بی تو بمانم
که تو هر روز و فرداهایی و عشق
مرام عشق اگر جنگ آفرین باشد چه کاریست
که بار عشق اگر خشم و لعین باشد چه باریست
محبت با فدا و صبر و احساس و فقط عشق
غزل گو که خیال و فکر و ذکر تو چه یاریست
شدم چون برگ خشکی در کف باد
به دور افتاده از هر داد و بی داد
فقط من ماندم و خاک کف یار
هر آنچه بود از این پس او بمن داد
مستم و آینده بی معنی شد است
بودنه پاینده بی معنی شد است
روزگاران شد فقط عشق و وصال
بعد از این بازنده بی معنی شد است
دلم شد خانه عشقت مصفا کردنش پس کو
سراپا غرق در دردم مداوا کردنش پس کو
بدان گم کرده ام ای دل کلید استجابت را
نشستم من به پایت تا که پیدا کردنش پس کو
من و چشمان گریانم ،کجا هستی خریدارش
شدم صحرای بی حاصل که دریا کردنش پس کو
تو بستی هرچه در بر من نگو بازآ بیا پیشم
که من بشکستم این درها ولی وآ کردنش پس کو
ندارم حاجتی جز تو که تو آغاز و پایانی
طلب کردم وصال تو ،مهیا کردنش پس کو
حساب من کتاب تو نکن پنهان حقیقت را
تو که می دانی اسرارم هویدا کردنش پس کو
نکردم من گنه عمری ولی ناامیدم از این ره
نوشتم توبه کردم من ،پس امضا کردنش پس کو
غم امروز و فرداها به تنگ آورده این جان را
سحر می خواهد این شبها و فردا کردنش پس کو
نگو سامی غلط کرده که او مست است و او نادان
غزل گفتم بدانی تو ، فریبا کردنش پس کو
پی نوشت: احساسی در کنار احساسی که ژولیده ی نیشاپوری داشت
دلیلش خوب رویی چون فریباست
به سودای وصالش عمر سر شد
خیال خام من مشهور دنیاست
بر همین فکر و مرامم تا ابد من بنده ام
گرچه حرف بین ما جز شعر و رویاها نبود
این هم از تو چون که دارم من شبیه زنده ام
ما که زنده بوده ایم این زندگانی را چه سود
زنده او باشد که کرد این زندگانی زندگی
خیالم سرکش و فکرم روان نیست
برایم روز و شب تاریک و خالیست
ستاره هست و اما آسمان نیست
خیالم سرکش و فکرم روان نیست
برایم روز و شب تاریک و خالیست
ستاره هست و اما آسمان نیست
شد که ساقی باشی و ما در صف آن چیز هم
ما بر این منوال تو عادت که نه، دل داده ایم
پس چه شد شمشیر تو بر جان ما شد تیز هم
شب طرفدارش زیاد ، اما دریغ از یک پگاه
ما هم از اول نه این بودیم و اینها هم نه آن
گاه گاه ما فقط عشق و ولی درگاه آنها هیچ گاه
اگه جراتشو داشته باشی.
آدمهای بی لیاقت.
شمال خیلی خوبه... آمل.
آذربایجان... تبریز. ماکو. خوی. ارومیه. اردبیل.
جنوب... ۷ ماه سال ۸۰ کیش بودم...
اصفهان...
شیراز یه چیز دیگست...
مشهد... فقط بازار.
بیرجند... خاطره...و خیلی دور
بلوچستان... دوستای باحال
کردستان... بانه... سنندج... مهاباد...
ولی تهران برا من همه چیزه.
اصلا خیلی...