سواد رسانه ای از ضروریات زندگی کنونی است

 

سواد رسانه ای چیزی نیست که بگویی فقط برای قشر خاصی از جامعه است. به اعتقاد من تمامی اقشار جامعه لازم است که دید کلی نسبت به اهداف رسانه های دیداری، شنیداری و مکتوب و همچنین نحوه ارائه برنامه ها، اخبار، سریال ها و فیلم ها و ... با استفاده از نظریه های رسانه ای من جمله وانمایی، برجسته سازی و ... داشته باشند.

سواد رسانه ای در کنار سواد رایانه ای باید از ضروریات یک جامعه تلقی شود، به این شکل دیگر نمی توان افکار، عقاید و حتی فرهنگ جامعه را به راحتی دستخوش تغییرات کرد.

 

eternal sunshine of the spotless mind


قسمتی از گفتگو با دکتر بهمن شعله ور  :

" به عنوان مثال اگر آدمی خیلی  ایمپالسیو  باشد ، به این معنا که هر کاری را که دلش می خواهد بدون فکر انجام می دهد، هیچ وقت نمی تواند مدرک دانشگاهی اش را بگیرد. اگر خیلی  کومپالسیو  باشد، که حالتی درست نقطه مقابل قبلی است و در آن آدم نوعی اجبار دارد و نسبت به همه چیز وسواس دارد ، هیچ وقت نمی تواند شعر بگوید... 

اگر آدم تا حدی کومپالسیو نباشد ، نه می تواند دکترای طب بگیرد ، نه دکترای فلسفه و نه هیچ دکترای دیگر و نه می تواند یک کار بزرگ انجام دهد.

اما اگر تا حدی ایمپالسیو نباشد نمی تواند هیچ کار به اصطلاح عامیانه  عشقی  انجام بدهد.عاشق هم نمی تواند بشود. چون عشق ، حد اعلای ایمپالسیو بودن است.شعر خوب هم نمی تواند بگوید.

خود من دوبار دانشکده طب را رها کردم و دوبار آنرا در دو دانشگاه مختلف و در دو کشور خواندم و تمام کردم. دوره دکترای ادبیات و فلسفه را هم دوبار ول کردم ولی بالاخره تمام کردم. ... "


پ.ن )  روزنامه اعتماد ، شماره 1582 ،15 دی ماه 1386

پی نوشت


به اعضای ستادِ انقلاب فرهنگی رک و راست گفته بود فرهنگ، انقلاب برنمی‌دارد
.

 

پ.ن1: سیروس علی‌نژاد و سیمین روشن. مجله‌ی بخارا، ۷۲و ۷۳ (مهر ـ دی ۱۳۸۸)

پ.ن2: لانگ شات

بی حرف


این باران، نماز شکر دارد. نقطه سرخط  .


پی نوشت

بعد یه روز، داستانت می شه داستان اون فیل که توی جنگل کنار دوستاش وایساده بود. یکی از حیوونا یه جک تعریف می کنه و همه می خندن ولی فیل نمی خندیده. فرداش می یان می بینن فیل داره قهقهه می زنه، می گن ماجرا چیه ؟ می گه تازه فهمیدم جک دیروز چی بود.

 

پ.ن: نگین چرا بعضی آدما توی موقعیت های گریه، گریه نمی کنن. بعضی آدما رو روزای بعدش برید نگاه کنید

ترک های 33 پل، به ما چه !!

 

فرافکنی به سبک عمه جان

باید 1000 سال پیش می گفتید که 33 پل ترک دارد!!

 

در یک مهمانی خانوادگی و در پی یک اتفاق، مادر بنده از سر دلسوزی و نصیحت به عمه جان فرمودند: دخترتان را زیادی لوس بار آورده اید و باید مواظب تربیتش باشید.

عمه جان هم که ترش کرده بودند، در جا و بدون لحظه ای تأمل، فرمودند: واااا، دختر شما هم که خیلی لوس بار آمده و باید مواظب تربیتش باشید.

مادر بنده سکوت کرد نه از آن جهت که در سکوت به نحوه تربیت دخترش فکر کند، بلکه از آن جهت که وقتی کسی گوش هایش را بر روی پند و نصیحت دلسوزانه دیگران می بندد، باید گذاشت تا به طرف سنگ مذبور حرکت کرده و سرش سفت به آن بخورد.

حکایت، با اندکی چپ و راست، برمی گردد به ماجرای ترک خوردن سی و سه پل و واکنش های سازمان میراث، شهرداری اصفهان و خبرنگاران .

خبر ترک خوردن سی و سه پل که منتشر شد، خیلی ها را برای بار چندم، برای نجات سی و سه پل به فکر فرو برد. شکایت های خوابیده دوباره بیدار شد. انجمن ها و کمپین های زیر خاکستر، روشن شدند و مصاحبه ها و گزارش ها از سر گرفته شد.

خبرنگاران نه در پی اثبات خود بودند و نه در پی گرفتن حق السکوت و نه در پی لی لی و بچه بازی !! . حکم همان حرفای مادر را داشتند. از سر نصیحت و دلسوزی و صد البته با احساس مسئولیتی ده ها برابر مسئولین میراث و شهری.

واکنش ها اما جالب تر از حد تصور آنانی بود که حکایت مادر و عمه جان را نشنیده بودند. مسئولین شهری شروع به انتشار اخباری مبنی بر " هه، خودتان هم که بعله ! " یا " هه، بقیه پل ها رو ندیدین" یا " آدرس گنج نخودهای سیاه پیش ماست" یا ...

گزارش تصویری رفتند، از تمام پل های تاریخی اصفهان، تک تک ترک ها و درزها و جرز دیوارهایش را نشان دادند و داریوش خان حیدری، عضو شورای فنی سازمان میراث فرهنگی استان اصفهان و کارشناس مرمت سی و سه پل را آوردند که بگوید : " خبرنگارانی که ترک ها و جرز های سی و سه پل را در بوق کرده اید، باید 20 سال پیش می آمدید و می گفتید و البته ما حتما در آن موقع به حرف شما گوش می دادیم. نه حالا که همه پل ها داغون شده اند. برید پی لی لی و بچه بازیتان و بگذارید ما پول خوش خدمتی مان را بگیریم!! "

حرف های این کارشناس خبره و البته بی طرف!! به همین جا ختم نشد، بلکه به خبرنگاران توصیه کردند: هی الکی هرچه می شود را نندازید گردن آن تی بی ام صاب مرده که خودش هم نمی داند کجاس، بلکه بروید دنبال نخود های سیاه که در حال گندیدن هستند و آدرس و نقشه اش هم در حیاط خانه تان، 5 قدم به راست، 2 پرش بلند به جلو،  1 قدم مورچه ای به قدم، آها ایناهاش، برگه افزایش حقوق!! ببخشید، اشتباه شد. همانجاهاس ،بگردید، پیدا می کنید "

همچنین توصیه فرمودند: هی نروید با یک مشت ناکارشناس، مصاحبه بکنید و حرف های ما را خنثی نمایید، لامصبا ما اینجا خاک صحنه خوردیم، چارتا پیرهن بیشتر پاره کردیم تا 4 تا حساب بانکی بیشتر باز کنیم. بیایید. خودمان برایتان قصه کرد شبستری بگوییم!!"

القصه که چه این ترک ها به مترو ربط داشته باشد و چه به 20 سال قبل بازگردد، باز می شود همان حرف خبرنگاری که می گفت: هر اتفاقی که در آینده برای 33 پل بیفتد، هیچکدام از مسئولینی که امروز از طرح مترو در کنار سی و سه پل دفاع می کنند، فردا برای پاسخ گویی پیدایشان نمی شود.

 پ.ن: اصطلاح فرافکنی در روان‌کاوی کاربرد دارد؛ در آن فرافکنی یکی از ساز و کارهای پدافندی(دفاعی) در برابر نگرانی به شمار می‌رود. در این معنی خواسته‌ها و انگیزه‌های ناپذیرفتنی که بازشناخت آنها در «خود»، ممکن است موجب ناراحتی شود، به دیگران نسبت داده می‌شود. «این وسیله پدافندی به طور کامل در جهت عکس درون‌فکنی می‌باشد و اساس آن از این قرار است که فرد می‌کوشد تا تمایلات نامناسب و ناپسند خویش را به دیگران نسبت دهد و در نتیجه خود را عاری از هرگونه عیب و نقص بداند و خود را از احساس گناه، برهاند. با این وسیله پدافندی، فرد در مورد دیگران با مقیاس خویش قضاوت می‌کند. ( ویکی پدیا)

ملا و شراب فروش

 

ایمان کاربردی

 سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.

ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!.

یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.

ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.

اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید، صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !

ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !

قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :

- یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !

وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!

 

پ.ن: پائولو کوئیلو

پ.ن: کمی به خودمان نگاه کنیم

روحش شاد و یادش گرامی


دیشب ماه و آسمون به طرز خیره کننده ای زیبا بودن وتا یک ساعت نمی تونستم چشم از آسمون بگیرم. توده ابری که از جلوی ماه رد می شد زیباییشو چندین برابر کرده بود. یکی از زیباترین آسمونایی بود  که تابحال دیده بودم و از بس که آسمون زیبا بود به خودم گفتم، خوش به حال هرکسی که توی این شب زیبا میمیره .

امشبم اما دست کمی از شب گذشته نداره، ماه و آسمونو ابرها با این زیباییشون انگار تصمیم گرفتن آدم ها رو به جنون بکشند با این تفاوت که گلوی من بغض داره و دلم گرفته ...

محسن گلشنی، پیشکسوت مطبوعات اصفهان، روحش شاد و یادش گرامی



عکس آرشیده شاهنگی

عنوان عکس :  آسمون امشب مال تو ...

جنایت های ماندگار

 

فاجعه ای با ۱۳۳ درصد رشد

 تحليل حادثه خميني شهر اصفهان، در صلاحيت هيچ جايگاه ويژه‌اي نيست زيرا چه كسي به تنهايي مي‌تواند ادعا كند ابعاد جامعه شناختي، روان شناسانه، عوامل اقتصادي، امنيت اجتماعي، فرهنگ تربيتي، مذهب، خاستگاه اجتماعي، گذشته افراد و حتي بافت ويژه منطقه در اين اتفاق تاثيرگذار نبوده است؟ كه البته اكثر اين موارد از سوي بسياري مقامات و در واكاوي اين فاجعه مدنظر قرار نگرفت و تنها عواملي مانند حجاب و پوشش مورد بحث قرار داده شد. در فاجعه غيرقابل باور خميني شهر با مجموعه عواملي در هم تنيده روبه‌رو هستيم كه همين امر نيز پرداختن به موضوع را به مراتب حساس‌تر و پيچيده‌تر مي‌كند.

فاجعه يك شبه اتفاق نمي‌افتد. كمين كرده‌اي هميشگي است. كوته‌بينانه است اگر آن را محدود و مقطعي جلوه دهيم.

فرمانده انتظامي استان اصفهان آن‌طور كه در سايت‌هاي خبري آمده‌ است، اعلام كرد آمار تجاوز به عنف در اصفهان تنها و تنها طي يك ماه گذشته 133 درصد رشد داشته است. در اين خصوص ذكر چند نكته ضروري است. اول اينكه آيا عامل همه اين رشد 133 درصدي، عدم رعايت حجاب يا شركت در ميهماني بوده است يا اينكه فاجعه قوت گرفته‌تر از اين حرف‌هاست.

دوم اينكه چرا اين آمار پس از چنين فاجعه‌هايي اعلام مي‌شود؟ شايد در جواب بگوييم ترس از اختلال در آرامش جامعه و نگران شدن خانواده‌ها اما رشد بالاي 130درصد طي يك ماه را نمي‌توان به خاطر بر هم نزدن آرامش مردم پنهان كرد. مردم در اين موارد بايد هوشيار باشند نه آرام! اين آرامش مهلك است.

موضوع بعدي اعلام روايت‌هاي متفاوت از اين حادثه، در مواردي چون ارايه تعداد نفرات، جزييات حادثه و نظير آن است. همين تناقض در موارد جزيي است كه اذهان عمومي را به سمت اين پرسش ناخواسته و تلخ مي‌كشاند كه چه واقعيت‌هاي گفته نشده و خطرناك ديگري در پشت پرده وجود دارد.

سوال بعدي درباره نقش رسانه‌هاست چرا برخي با انتقاد از رسانه‌ها اعلام مي‌كنند، رسانه‌ها مردم را نترسانند و جامعه را ملتهب نكنند؟ آيا شايعه‌اي كه دهان به دهان پخش مي‌شود، ترسناك‌تر از اطلاع‌رساني معمول رسانه‌اي نيست؟ پس چرا آنچه را در بستر رسانه اتفاق مي‌افتد، به خوبي جهت نمي‌دهيم تا مردم به جاي صدها روايت غيرواقع با يك واقعيت يكسان روبه‌رو شوند؟ در جريان اين واقعه موضوع تا قطع نخاع يكي از زنان و استفاده از پنجه بوكس توسط مردان نيز پيش رفت و از هيچ شايعه‌اي دريغ نشد. در حالي كه رسانه بسيار عقب‌تر از شايعه‌ها بود.

پ.ن: نفیسه قانیان. روزنامه شرق

هوای روی تو


یک روز

این شهر پر مناسبت را می گذارم و می روم

طاقت می خواهد جواب این سوال چندباره

" هدیه روز پدر چه خریده ای ؟ "

...


پدر، هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم

 

 

تو نمی دانی غریو یک عظمت، وقتی که در شکنجه ی مرگ، نمی نالد چه کوهیست

 

پدرم به زعم این زمینی ها، نه شهید بود و نه جانباز . پدرم در واقع در دم و دستگاه اینها، هیچی نبود. معلوم است که نبود. به جز سوابقی ناقص در سپاه، نه پرونده ای در بنیاد جانبازان داشت و نه دنبال پول و امتیاز بود. بچه هایش هم که غر می زند که پس ما چی ؟ نگاهی می کرد و می گفت محکم باشید و سعی کنید روی پای خودتان بایستید.

ما هم ایستادن را یاد گرفته بودیم  تا همیشه و یاد گرفته بودیم که پدر جانباز خاموش است و روزی که بیدار شود روز گریه های ما است. روز مظلومیت پدر در خاکسپاری . روزی که نه تکه شهدا میزبان گریه هایمان شد و نه تکه ایثارگران.

بردنش تکیه نام آوران. می دانی، آخر آنجا جای امثال پدرم و خانواده هایشان بود. همان ها که نه پرونده ای در بنیاد جانبازان داشتند و نه دنبال پول و امتیاز دویده بودند.

 روزهای پردردی بود. چشم هایمان به چشم های بسته پدر سفید شده بود و از اذیت ها و کم کاری های بیمارستان سپاه (صدوقی) که ولله ظلم آشکار بود نمی دانستیم که به کجا پناه ببریم. سخت گذشت اما لعنتی کاش نمی گذشت. به ظلم ها خو می کردیم همانطور که به چشم های بسته پدر خو کرده بودیم. اما حالا ... ناباوری تمام خانه را پر کرده است.

همه مان حس می کنیم بابا خانه است. روی مبل همیشگی اش خوابیده و صدای خس خس نفس هایش می آید و صدایی که هر از گاهی می گوید محکم باشید و روی پای خودتان بایستید.
 پدرم چای دوست داشت. چای و سیگار. سیگار نجات دهنده ریه های پر از سم های شیمیایی اش بود. نمی گذاشت که ریه ها از کار بیفتند. همان لعنتی هایی که پر از خون شدند و یک ماه توی بستر بی نفس خواباندنش. همان ها که خس خس هایشان امید خانه ی ساکتمان بود و استرس کار نکردنشان روز و شب همه مان را نگران می کرد.

پدرم ناله نمی کرد. قسم می خورم که درد هایش را به کوه می دادی، از هم می پاشید اما پدر ناله نمی کرد. پدر از شش ماه پیش در سراشیبی افتاده بود و بهار 90 چهره اش آنقدر شکسته شده بود که دیگر نمی شد گمان کنی این همان مرد 6 ماه گذشته است. از درون فرو پاشیده بود و گرچه خودش می دانست و بعد ها گفتند که گفته بود در چه روزی خواهد رفت، اما به خدا قسم تا آخرین لحظه که به هوش بود با صدای محکم حرف می زد و به دلمان امید و استقامت می داد.

به خودم وعده داده بودم وقتی که برگشت خانه، سرم را می گذارم روی سینه اش و قد تمام ثانیه های پر درد این یک ماه گریه می کنم و مطمئن بودم که پدر می گفت: برای چه گریه می کنی. من که چیزیم نیست. حالم خوب می شود اما پدر، هرگز برنگشت.

ظهر آنروز خانه بودم که نفسش بالا نمی آمد و انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد سرفه می کرد. ظهر آنروز خانه بودم که مادر فشارش را گرفت اما بدون نشان دادن وحشتش به برادرم اشاره کرد که راهی بیمارستان شویم. زیر بازوهای پدر را گرفتیم و سوار ماشین شدیم. به اورژانس که رسیدیم دویدم و صندلی چرخدار آوردم. یک راست بردنش اتاق احیای اورژانس.
قلبش بیداد می کرد. 300 ضربه در هر دقیقه. ریه های پر از خون و خونریزی داخلی. برادرم و مادرم در اورژانس بودند و من هنوز نمی دانستم ماجرا چیست. از پشت شیشه به برادرم اشاره کردم که حالش چطور است؟ گفت: حالش خوب است اما دروغ بود. به التماس از مادر یک دقیقه رفتم داخل. پدر می لرزید انگار که در دریای یخ افتاده باشد و تند تند نفس می کشید. طاقت نیاوردم برای اینکه گریه ام را نبیند دویدم بیرون و سر گذاشتم بر دیوار ...

پدر در راه سی سی یو، قلبش از این همه خستگی، ایستاد و باز پدر ماند و اتاق احیاء و دستگاه شوک. همه مان را از اتاق بیرون کرده بودند. من بودم. مادر و برادرم. عمو و مادربزرگ و خواهرم هم آمدند. چشم های گریان و لبهای دعاگو ... پدر به کما رفته بود ...

بعد از آنروز، روزها گذشت. هفته ها. از سی سی یو به آی سی یو رفت. من غصه ام گرفته بود، آی سی یو نمی گذاشتند بایستی اما سی سی یو بهشت بود. هر لحظه که اراده می کردم، دستش را می گرفتم. می بوییدم و می بوسیدم و به اش می گفتم خوب می شوی بابا ... دیگر همه می دانستند که کجا می توانند پیدایم کنند. توی ماشین. جلوی بیمارستان. زل می زدم به پنجره بسته ی اتاق و با پدر حرف می زدم. ساعت ها ساعت ها ساعت ها ...

بابا خوابیده بود. نه بهوش بود و نه نفس داشت. هفته آخر بود که بابا در بیهوشی چشم هایش را باز کرده بود و بی آنکه مردمک سیاه داشته باشد، زل می زد به سقف. کم کم در همان وضع پلک هم میزد. با پدر حرف که می زدی دهانش را تکان می داد و روزهای آخر لبخند عجیبی روی لبهایش بود . من و برادرم لبخندش را دیده بودیم. ذوق زده آمده و به مادر نوید روزهای خوش را داده بودیم. اما پدر انگار قصد رفتن داشت. خاطره لبخندش این روزها فقط دلمان را خون می کند. مادرم می گوید دوست هایش به استقبال امده بودند.

نشد ... نشد که گریه کنم. نشد که مثله همان شبهای پشت پنجره، گریه کنم ... مادرم خاموش شده است و من می ترسم که سکوت دیوانه اش کند. به خودم قول دادم که قوی باشم و گریه بماند برای تنهایی ها ... اما گلویم قد تمام بغض های فرو خورده ام درد می کند گرچه به خودم نهیب می زنم که قوی باش ... که قوی باش ... که قوی باش ... اما گلویم خون است، خون ...

 

پ.ن: ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ لعنتی

پ.ن: از همه دوستان و همکاران خوبم که همدردی خودشونو درمنزل، مراسم ختم و بر سر مزار به وسیله حضور، تاج گل، بنر، تلفن، اس ام اس و کامنت نشان دادن، بی نهایت سپاسگذارم و برای همشون آرزوی سلامتی و شادی دارم.

پ.ن: تمام

 

 

تلخ. تلخ. تلخ



هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که میسپارندم؟



پ.ن: 


15 روزه که هرروز تحلیل رفتن پدرم رو به چشم دیده ام و نمی دونم فردا چی می شه  ...

ایمنایی ها


یک گزارش خوب از آمارهای دروغ


آدم بی انصافی نیستم. همانطور که کار بد را می گویم، کار خوب را هم جار می زنم. حالا نمی دانم این حرکت بنابر سیستم تفکر حرفه ای کار هست که اگر اینجوری باشد باید شدیدا امیدوار شد اگرم سیاست است که دیگر هیچ ...

گزارش جالبی خواندم در خبرگزاری ایمنا. البته ناگفته نماند که انگار نویسنده یا حواسش در یمن بوده یا کلن گزارش نویسی و اصول نگارش را بلد نبوده اما سوژه اش واقعا عالی و بافت محتوی گزارش بسیار خوب است.


بلیط ورود


بی خیال. بیا همین کلاغای بیرونو نگاه کنیم 


خان دایی اصفهان زیاد میآید و از نوع انسان هایی است که تمام مکان های تفریحی را می رود و آمار همه چیز را خوب دارد. امسال عید هم با تمام تکراری بودن پیشنهادم، قبول کرد که برویم باغ پرندگان. من هم آمار دادم که بلیطش 2 هزار تومان است. ( یک ماه پیش رفته بودم).

در راه رفت، خان دایی گفت: شهرداری اصفهان تمام بودجه های دولتی را برای ساخت و ساز در اصفهان مصرف می کند. بیخودی نیست جیب دولت خالیه (البته کل این جمله را در حالت اغراق فرمودند)

گفتم نه بابا. شهرداری اصفهان خوب مالیات میگیره و درآمدهاشم خیلی خوبه. گفت: مثلن چه درآمدی؟ هرچقدرم باشه نمی تونه این همه ساخت و ساز داشته باشه. در حال توضیح درآمد های شهرداری بودم که رسیدیم به دکه بلیط فروشی باغ پرندگان.

یکی درشت نوشته بود: " بلیط هر نفر: 4 هزار تومان " خان دایی نگاهی به من انداخت و گفت: خب، آره حق با توئه. خداییش درآمدش بالاس :D



پ.ن : این یکی مجانی رفته انگار

آمارهای تابلو!!


باشه، شما کار کردی و زحمت کشیدی


از آمارهای دروغ که خیلی هم تابلو هستند به شدت متنفرم. یکی از همین آمارهای تابلو!! این است که رییس تاکسیرانی اصفهان گفته است در نوروز 90، 15هزار تاكسي يك ميليون و 500هزار مسافر نوروزي شهر اصفهان را جابه‌جا كردند.

اول از همه اینکه والا ما هر موقع خواستیم با تاکسی جایی بریم توی این عیدیه یا همه دربستی بودن یا اینکه انقدر وایسادیم که زیر پامون علف سبز شد (قیمت دربستی ها هم که پول خون باباشون بود) و آخرش پیاده رفتیم تا مقصد.

بعدشم یعنی انقدر سیستم های آمارگیری قوی هست که شما حساب تک تک مسافرها رو داشتین و اینقدر هم  تعدادشون رند از آب درومده است؟ چنتا صفر گذاشتین جلوی تعداد تاکسی ها و تعداد مسافرا پیدا شده (چیستان بوده؟) ؟ بعد یعنی هیچکدوم این تاکسی ها نرفته بودن مسافرت که ماشینشون بمونه خونه ؟ همشون صبح تا شب داشتن کار می کردن و تعداد مسافرهارو میشمردن ؟ بعد این مردمی که از نبودن یدونه تاکسی توی خیابونا می نالیدن، آدم زمینی نبودن، مریخی بودن؟


پ.ن: خداوندگارا لطفا به اینا یاد بده یکم حرفه ای تر دروغ بگن.



یک مشت آدم فهمیده !!!


یادگاری از سارا و اصغر - نوروز 1390


یکسری تابلوها سر چهارراه ها و خیابان ها هست که تویشان فرهنگ سازی می کنند، اسمشان را نمی دانم اما روزهایی که می خواستند فرهنگ کمربند بستن و یا در راستگرد خیابان ها توقف نکردن را آموزش بدهد را خوب به یاد داریم. شما هم به یاد دارید.
آنروزها من خیلی خوشحال بودم چون احساس می کردم یک گروه تحلیلگر کنش ها و واکنش های فرهنگی و همینطور متخصص های تبلیغاتی و گرافیکی دور هم جمع شده اند و دارند کارهای زیر بنایی می کنند. بعد به خیال خودم رفتم به کشور آلمان، در شهرهایی که هیچ علامت رانندگی وجود ندارد اما مردم سواره و پیاده تمام قوانین را مو به مو اجرا می کنند.
گفتم، دست شهرداری با این زیر مجموعه اش درد نکند. یک مشت آدم فهمیده را گذاشته اند برای فرهنگ سازی و رفتم به خیال اینکه یکی دو سال آینده اصفهان عجب اَبَر شهری شود از هر لحاظ ...

بعدها از دوستی شنیدم که بسیاری از تصویر های این تابلوهای فرهنگ شهروندی از یک کتاب آلمانی کپی برداری شده و البته اندکی هم بومی سازی درشان وجود دارد. اینجا بود که برای اولین بار به خاطر کپی برداری ناراحت نشدم. به هرحال هنوز پایبند این حرف بودم که شهرداری یک مشت آدم فهمیده را گذاشته برای این کار. چون خوب فهمیده بودند که از چه منابعی کپی برداری کنند.
گذشت تا آنکه تبلیغات و فرهنگ سازی های دم عیدشان را دیدم. "سلام کردن" محور تمام تابلوها بود. فرهنگ سازی برای سلام کردن. البته نمی دانم فلسفه ی این انتخابشان چه بود. مثلن می خواستند به مسافرها بگویند فرهنگ اصفهانی ها در همه موارد درست است و فقط مانده سلام کردن را یاد بگیرند. یا آنکه مثلن شما مسافرها سلام کردن بلد نیستید. یا مثلن ...
دلم می خواهد زنگ بزنم و این را بپرسم که دلیل انتخاب این موضوع چه بوده است. نه آنکه بگویم موضوع بدی است، نه. می خواهم بگویم موضوعات بسیار مهمتر و کارشناسی شده تری می توانستند انتخاب کنند آن هم برای شهری که در آغاز ورود میلیون ها مسافر قرار داشت.
مورد پیشنهادی هم می توانست فرهنگ سازی برای عدم تخریب آثار باستانی به وسیله سندرم کهن "یادگاری" نویسی باشد. اتفاقی که باعث شده تا زمانی که مسافر خارجی آثار باستانی شهرمان را میبیند از بی فرهنگی خودمان خجالت بکشیم. ( امیدوارم استدلال این سازمان زیر مجموعه شهرداری این نباشد که آثار باستانی به ما ربطی ندارد!! و متولی اش میراث است.)

یا آنکه فرهنگ چادر زدن، خراب نکردن فضای سبز اطراف محل اقامت. تشویق به بازدید آثار باستانی و آشنایی با تاریخچه اصفهان و یا ...

به هرحال من فکر می کنم که خانه فرهنگ شهروندی، بی موقع ترین !!! سوژه را برای فرهنگ سازی در نوروز 1390 را  انتخاب کرد.




پ.ن: نذارید اعتماد مردم به تابلوهای ترویج فرهنگ در موضوعات خاص از بین برود. اعتمادی که از دست برود، زمان زیادی را نیاز دارد تا دوباره بازگردد.


وقتی روزنامه نگاران داوطلبانه کارگر شدند


در ستایش شرف


[نظام توتالیتر چکسلواکی در انتهای دهه شصت] ظرف یک سال، تمام دانشکده های هنر دانشگاه ها را عملا نابود کرد، موسسات علمی و دانشگاهی را متفرق کرد، تمام مجلات و نشریاتی که به هنر و فرهنگ می پرداختند را ممنوع ساخت. اکثر روزنامه نگارها، نویسندگان و دانشگاهیان چک نام خود را در فهرست سیاه یافتند. آن ها نمی توانستند آثار خود را منتشر کنند، کتاب های موجودشان را از کتاب فروشی ها و کتابخانه ها جمع کردند و اسامی آن ها را جز برای بردن آبرویشان، نمی شد در ملاعام برد. آن ها «داوطلبانه» کارگر شدند -انباردار، شیشه شور، رفتگر، مامور سوخت، و نگهبان شب شدند. آن هایی که بر مسند قدرت بودند خیال می کردند برای ابد از شر آدم هایی که می توانستند ماهیت واقعی آن ها (دیکتاتورها را) را نشان بدهند، و با صداقت تمام آن ها و کل جامعه را خطاب قرار دهند، خلاص می شوند. حکومت قدرت تبعید کردن آن ها را داشت اما، قدرت در هم شکستن روح و روانشان را نداشت.


پ.ن: ایوان کلیما - روح پراگ


واست بی تابم و بی خوابم و می دونی دلتنگم


همین امروز یکی در زد، خدا رفت و در و وا کرد


اشک ریختن مدل های مختلف دارد. اشک هایی که می توانند مدلشان از یک صبح تا شب عوض شود. اشک های صبح از سر درد و ترس و وحشت و اشک های شب از سر شوق و شادی. روزه بدی بود. امسال برای اولین بار هیشکدوممون سر سفره هفت سین نمی شینیم و عکس یادگاری نمی گیریم. دلشو نداریم جای خالیه بابارو ببینیم.

بابا، سفره هفت سین رو دست نخورده نگه می داریم. از هیشکی عیدی نمی گیریم. دشت اول، لبخند اول، صدای گرم یا مقلب القلوب سر سفره ای که هزار سین سلامت داره ماله توئه. مخصوص تو. زود برگرد تا عید بشه ...



پ.ن: از آی سی یو بوی خبرهای خوب میاد. خدایا شکرت. شکرت خدایا

پ.ن: بابام رو دعا کنید ...



آخرش خنده دار است


گالیله‌ئو گالیله‌ئی!

 قهقهه‌ی تقریرچی دربار ناصرالدین شاه را بشنوید که شاه جلوش ایستاده از او می‌پرسد: «به چه می‌خندی مردک؟». تقریرچی می‌گوید: «هیچ قربان، به این کتاب». شاه می‌پرسد: «چه می‌خوانی؟» می‌گوید: «تاریخ پادشاهان جهان را. این راکه چه وقت به دنیا آمده‌اند و کجاها را گرفته‌اند و بر چه کسانی حکم رانده‌اند». شاه می‌پرسد: «این کجاش خنده ‌دار است مرتکه؟» تقریرچی می‌گوید: «آخرش قربان». می‌پرسد: «آخرش چه نوشته؟» می‌گوید: «هیچ. نوشته؛ و در فلان روز مرد!». و خب؛ ناصرالدین شاه اگر درس می‌گرفت به آن وضع کشته نمی‌شد که در به در توی حرم عبدالعظیم این طرف آن طرف بدود و این در را بگیرد بسته باشد، دستگیره آن یکی را بچرخاند زنجیر شده باشد و سرآخر هم صورت به صورت میرزای شالفروش که قبضه‌ی طپانچه را تو مشت گرفته، خونش بپاشد به در و دیوار و به ضریح. نماز میت را کاش می‌شد وقت تولد خواند. مثل همین است ماجرای گالیله‌ئو گالیله‌ئی!
گالیله به واتیکان گفت: «من امروز کشف فرخنده‌ای را به شما نشان خواهم داد» و دست توی خورجینش کرد و تلسکوپی را که شاگردش مارسیللی از هلند آورده بود، بیرون کشید و روی میز گذاشت و گفت: «این است آن کشف فرخنده. شما با این وسیله،‌ دور را نزدیک می‌بینید و آنچه در وهم می‌دیده‌اید، اکنون به چشم خواهید دید». از کشیشان، یکی‌شان آن کشف فرخنده را از گالیله گرفت و از توش نقش فرشته روی برج را نشانه رفت و گفت: «حیرت‌انگیز است. فکر می‌کنم اگر دستم را دراز کنم می‌توانم آن فرشته را لمس کنم». آن دیگری ناقوس کلیسای سن میشل یا هر قدیس دیگری را با تلسکوپ نگاه کرد و گفت: «شگفت‌آور است».
در این هنگام مارسیللی – ناباور از اینکه گالیله در روز روشن کشف هلندی‌ها را به نام خودش زده است - سر پیش گوش این اختربین برد و گفت: «اما این همان است که من از هلند آورده‌ام! شما فقط جلد قرمزش را عوض کرده‌اید و جلد سبز برایش گذاشته‌اید». گالیله گفت: «نه! این با آن فرق دارد. من با این سبز حقیقت مکتوم آسمان‌ها را نشانه می‌روم اما آنها با آن قرمز، مشغول تماشای دزدان دریایی هستند و می‌خواهند بدانند که فلان کشتی کی می‌رسد. این سبز کشف من است».
گالیله این را گفت و در جواب به کاردینال بربرینی که می‌گفت: «چه کشف بزرگی» گفت: «کشف بزرگتر در راه است. من با این وسیله، آسمان‌ها را به شما نشان خواهم داد و کرات دیگر را. ما تنها نیستیم. زمین خطاب آخر نیست و نه حتی صاف نیست، بلکه گرد است، و ساکن نیست، بلکه می‌گردد. همه چیز در چرخش است و هیچ چیز ثابت نمی‌ماند». کاردینال‌ها از شنیدن این سخن پس نشستند و هر کدام ان‌قلت و عذری آوردند. گالیله گفت: «با آنچه لحظه‌ای پیش ناقوس کلیسای سن میشل را می‌دیدید، اکنون می‌توانید حقیقت را تماشا کنید». گفتند: «این کشف نیست بلکه سحر و جادو است». گالیله گفت: «چشم شما با حقیقت، تنها به قدر برگرداندن سر فاصله دارد. سر بچرخانید و آسمان را از توی این دریچه‌ي کوچک نگاه کنید». اما واتیکان نگاه نکرد و گالیله را واداشت که توبه کند چرا که در غیر این صورت، سرنوشتی مانند «جوردانو برونو» در انتظارش خواهد بود.
مفتیان و مفتشان شبانه جار زدند: «اگر گالیله تا صبح توبه کرد ناقوس به صدا درخواهد آمد وگر نه، کشته خواهد شد». شاگردان گالیله در دفتر کار استاد جمع بودند. عده‌ای می‌گفتند: «نباید توبه کند» و عده‌ای می‌گفتند: «چرا نباید؟ آیا باید شکنجه را تحمل کند و در آتش سوزانده شود؟ آیا ترس و واهمه و خوف جزو غرایز عادی بشر نیست؟». شاگردان بحث می‌کردند که ناقوس صدا کرد. ناباور و شگفت زده به همدیگر نگاه کردند و در سکوت، با مو و ابرو و پایه‌های صندلی ور رفتند. چندی گذشت تا اینکه «آندره‌آ» بی جربزگی و ترس گالیله را به انتقاد گرفت و گفت: «بدبخت ملتی که قهرمان ندارد». گفت و باز سکوت کرد. گالیله به درون اتاق آمده بود. گفت: «پیاله‌ای آب به من بده آندره‌آ» اما آندره‌آ صورت برگرداند و لعنت کرد. کسی برای هیات‌دان پیر آب برد. گالیله آب را که نوشید گفت: «نه آندره‌آ. بدبخت ملتی که به قهرمان نیاز دارد. ما گفتیم زمین گرد نیست، اما زمین بی اعتنا به حرف ما، گرد است و می‌گردد».
نیز همین گالیله که در مرز ایتالیا روزگار تبعید را می‌گذراند و هر چراغ و هر شعله‌ای را از او دریغ می‌کردند – فقط و فقط برای اینکه ننویسد – و در روز نیز بالای سرش نگهبان می‌گماشتند - که باز هم ننویسد – وقتی آندره‌آ برای رفتن به آلمان به دیدار او آمد، آخرین نوشته‌اش را همچون امانتی که انگار از جد جلیل انسان حضرت آدم(ع) به ارث برده باشد،‌ دست او داد و گفت: «هنگامی که حقیقت را زیر پیراهنت پنهان کرده‌‌ای، سخت مراقب باش». آندره‌آ پرسید: «شما چطور توانستید با وجود این همه نگهبان و بدون نور، کتاب بنویسید؟». گالیله گفت: «وقتی نور خورشید را از تو دریغ کنند، به چراغ و به شمع پناه می‌بری. وقتی شمع را از تو دریغ کنند، هیزم می‌افروزی و وقتی هیزم نیز دریغ شود، زیر نور ماه کارت را خواهی کرد. آنها نمی‌توانند شب مهتابی را از ما بگیرند. چراغ را شاید بگیرند،‌ اما ماه را نه – نمی‌توانند».
آندره‌آ چشم بر عنوان نوشته‌ی استاد انداخت: «مباحثات». و ورق زد و خواند: «طبیعی است که اگر یک اسب از فاصله یک ذرعی بر زمین بیفتد دست و پایش بشکند، اما اگر مورچه‌ای از ماه به زمین بیفتد، سالم می‌ماند. هیچ بزرگی قوی و هیچ کوچکی ضعیف نیست».
و تو اینها را که می‌خوانی یادت باشد هر‌ شندره پوشی را که دیدی گمان نبر دیوانه است. تو نور را از روی سایه تشخیص می‌دهی، پس در این دیوانه، عاقلی چون ابن هیثم نیشابوری را ببین که از ترس تکفیر خود را به دیوانگی زد. امروز تو این را می‌خوانی و می‌دانی اما از یاد نبر، که خیام را به خاطر دانستن و آگاه کردن، در خانه‌اش در بند کردند و حبس نظر نگه داشتند. پس نوشت: «از بحر تفکرم برآورد خرد / دُرّی که ز بیم سُفت می‌نتوانم».
بدان که پشت لباس آن دیوانه‌ که هر حقیقتی را منکر می‌شود، مصلحتی هست و آن مصلحت، میل ابن هیثم به علم است و میل مجنون عامری به عشق و میل خیام به آزادی.


پ.ن:  ع.ر

بادانش اما بی تجربه  


خبرنگاران با دانش بی تجربه


اولین دوره خبرنویسی را در باشگاه خبرنگاران جوان طی کردم. البته نه به این سادگی که می گویم و می نویسم بلکه با سفارشات ویژه قبولم کردند چون 15 ساله بودم و باشگاه ( الان را نمی دانم) اما آن موقع فقط دیپلم به بالا را قبول می کرد.
کلاس ها که تمام شد. گفتند بروید و 20 تا خبر بیاورید تا کارت خبرنگاری بهتان بدهیم و این سرآغاز فارغ التحصیلی تعدادی خبرنگار با دانش بی تجربه بود.
من هم جزوشان بودم. آدمی که بالاترین نمره قبولی دوره اش را داشت. هاج و واج مانده بودم. هیچ تجربه ی عملی وجود نداشت. توانایی ریسک به دست آوردن تجربه های تکی بدون هیچ پشتوانه ای را هم نداشتم برای همین بین آموختن اصول خبرنویسی تا ورود به سیستم خبری، وقفه ای 1 ساله افتاد.

همه اینها را گفتم که بگویم، زرنگ ترین و باهوش ترین افراد، حتی اگر دانش بالایی داشته باشن، با تکیه به دانش نمی توانند دست به کارهای عملی بزنند. استارت کار عملی در خبرنگاری پشتوانه می خواهد، یا بهتر است بگویم یک بزرگتر می خواهد.(نه که از روی دست بزرگتر کپی کنیم، بلکه تجربه کسب کنیم)

داستان باشگاه خبرنگاری و من، داستان کلاس های خبرنگاری ارشاد یا دانشگاه علمی و کاربردی اصفهان است. دو مرکزی که فارغ التحصیلانشان را بی هیچ تجربه عملی وارد حوزه خبرنگاری می کنند. ( البته منهای افراد شاغل این حوزه که برای افزایش دانش به این دو مرکز مراجعه می کنند)

تعداد انگشت شماری از این افراد به وسیله آشنایی با افراد فعال در این رشته وارد عرصه کار می شوند و خودشان را یک شبه، خبرنگاران پرتوان و زحمت کشی می بینند. البته بی انصافی نمی کنم زیرا بعضی هایشان خیلی زود می فهمند که زمان تاختن نیست بلکه زمان تجربه اندوزی است اما بعضی های دیگرشان هم جسارت و گستاخی پیشه می کنند و خیال می کنند تجربه همان دانشی است که سر امتحانات دانشگاه به تقلب کسب کرده اند برای همین به ناز و عشوه و یا با ریش و یقه های بسته!! در هر پنجره ای سر می کشند ... خدا عاقبتشان را به خیر کند.
عده ی باقی مانده هم هاج و واج می مانند و در انتها لعنت به بختشان می فرستند و لعنت به آن همه پول که خرج تحصیل این رشته کرده اند./ ادامه دارد



پ.ن:

یادمان باشد دانش و تجربه دو مقوله مهم که در عین پیوستگی از یکدیگر جدا هستند و غرور اتفاق بدی است که میان این دو فرسنگ ها جدایی می اندازد.


پ.ن

 

 

همکاری حروف سربی بیهوده است
همکاری حروف سربی
اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد
 

تولدم



سال های پیشین را، کوچ کرده ام. سال های بعد را رفته ام





به بهانه سالگرد درگذشت منوچهر احترامی


  نوکر خودش، ‏آقای خودش

 

‏‏یکی بود، یکی نبود. اگر هم بود، کسی نبود. یک نفر بود که چندین و چند سال پیش به دنیا آمده ‏بود و مامان و باباش اسمش را گذاشته بودند میرزا. کوچک که بود توی خانه صدایش می‌کردند رامین. مدرسه که رفت، پدرش دید که این نورچشمی عزیز خیلی تنبل است؟ اسمش را گذاشت شازده‏. درسش که تمام شد، نه سواد یاد گرفته بود، نه کاری بلد بود. ناچار اسمش را گذاشت مهندس. شناسنامه که باب شد، مأمور ثبت احوال از پدرش پرسید: اسم نورچشمی را در سجل چی بنویسم؟ پدرش گفت: شازده ‏رامین میرزای مهندس.

‏الغرض، شازده ‏رامین میرزای مهندس بزرگ شد و زن گرفت و به اتفاق زنش دارای دو تا پسر کاکل زری شدن. اولی در ماه ‏مرداد به دنیا آمد؟ اسمش را گذاشتند بهمن. دومی در ماه ‏شعبان متولد شد، اسمش را گذاشتند رجب؛ بهمن به مادرش رفته بود و رجب به پدرش. ‏بگذریم. شازده ‏رامین میرزا که حالا دیگر برای خودش کر و فری به هم زده ‏بود، یک خانه ویلایی نوساز در شمال شهر برای خودش دست و پا کرد. چار قران پول نقد هم از پدرش به ارث برده ‏بود که خواباند توی حساب پس‌انداز بلند مدت و شد نوکر خودش، ‏آقای خودش.

پ.ن: به رنگ آسمان، کتاب طنز. حوزه هنری، مطلب از کتاب نیوز


ادامه نوشته

بعضی چیزها همه چیز است


اتفاق های نبایدی


بعضی اتفاقات نبایدی است. یعنی نباید اتفاق بیفتد. مثلن جدایی پدر و مادر. بچه ها دردشان می آید. زخم می شود قلبشان جوری که شاید دیگر هیچ وقت این زخم خوب نشود. یا مثلن مردن کسی. فامیل یا دوست . آدمیزاد ناامید می شود از زندگی. یک جوری که انگار تا مدت ها، مرگ را جلوی چشم هایش می بیند. برای بعضی ها هم نبایدی، از دست دادن یک یادگاری است. حس می کنند تمام گذشته شان را از دست داده اند. نبایدی ها، همان هایی است که احساسات آدم ها را یک عمر جریحه دار می کند.

همه اینها را همینجوری گفتم که اتفاق نبایدی زندگیم را بگویم. اتفاق نبایدی زندگی من، خراب نشدن خانه مادربزرگم بود. خانه ای که ریشه هایم درونش سفت شده بود. خانه ای که حیاط داشت و حیاطش پر از دوره هم جمع شدن ها و خندیدن ها و گریستن ها بود. خانه مادربزرگم در یکی از کوچه پس کوچه های قدیمی اصفهان، طعمه شهرسازی های مدرن شد. نه که بگویم شهرسازی مدرن بد است اما یک چیزهایی هست که باید بماند تا آدم ها احساس بی کسی نکنند. احساس غربت. تا آدم ها هر روز از جلوی خانه ای که حالا فقط خاک است و خاک، رد نشوند و بغض نکنند و خاطره ها به ذهنشان حمله نکند.

خواستم بگویم، بعضی وقت ها همه سازمان ها و آدم ها باید دست به دست هم بدهند تا یک چیزهایی خراب نشود و بماند. بعضی چیزها همه چیز است.



مصر

این ورق از تاریخ، به نام مصر است


[...]
اینجا
خاورمیانه است
سرزمین صلح‌های موقت
بین جنگ‌های پیاپی
سرزمین خلیفه‌ها، امپراتوران، شاهزادگان
و مردمی که نمی‌دانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.


پُست خیس


پُستِ خیس 


آدمیزاد است دیگر، گاهی بغض می کند. هرچه بغض بزرگتر باشد، اشک ها بی صدا تر می شوند. باران هم که بیاید دیگر بهتر. فقط کافی است سرش را پایین بیندازد. سرخی چشم هایش از بی خوابی و گریه ناپدید می شوند و پنهان ماندن اشک هایش را هم که می سپارد دست باران و سرخی بینی اش را دست سرما.
شانس که بیاورد، روی صندلی اتوبوس می افتد کنار پنجره. اسباب و اثاثیه اش را می گذارد روی زمین و زُل می زند به شیشه های گِلی اتوبوس و بی واهمه تر گریه می کند.

آدمیزاد است دیگر، گاهی دلش تاب نمی آورد. گاهی دلش بغض می کند. گاهی چشم هایش گریه می کنند.


فانتزی های ذهن من


ساعت 6 عصر، برج جهان نما


باور کن. نگاه که می کنم انگار قلعه ای را می بینم که پشت دیوارهای بزرگش پر از آدم، پر از سرباز  است و یک امپراطور که غمگین روی تختش نشسته است. خارج از تمام هیاهو ها و حرف ها و حدیث های پشت کله اش، این روزها، من انگار دارم به برج جهان نما، عادت می کنم. همیشه یکی از فانتزی های ذهنم، خانه ای، اتاقی و محل کاری با شیشه های بزرگ بوده است. شیشه هایی که بتوانم صبح، پرده اش را کنار بزنم، در سرما و گرما، دو لته اش را باز کنم و نفس عمیق بکشم. پنجره هایی که بتوانم از آن خیابان یا کوچه ای را نگاه کنم و البته در افق دیدم، طبیعتی باشد یا سیمان، هرچه باشد به دیدنش عادت کنم.

گرچه این اتاق کار، برای من موقتی است اما این روزها، همه اش را به شوق تاریکی و دیدن برج جهان نما و آن نورپردازی هایش سر می کنم. خنده دار است اما خب، آدمیزاد است و فانتزی های ذهنی اش. 

لذت دارد، پشت میز کارت نشسته باشی، صدای گم خیابان در بک گراند ذهنت باشد، یک دستت قلم بر روی کاغذ و دست دیگر یک ماگ پر از چای و سمت چپ، پنجره هایی بزرگ رو به خیابان، رو به قلعه جهان نما ...


پ.ن: یک دست جام باده و یک دست زلف یار / رقصی چنین میانه میدانم آرزوست


وبلاگ نویسی


آسمانِ آبی وبلاگ 


وبلاگ نویسی دنیای عجیبی دارد. خیلی ها، اولش که می آیند فکر می کنند باید از خاطرات و روزمرگی هایشان حتما بنویسند. بعضی های دیگر هم، گمان می کنند باید افشاگری کنند. خودشان را و رازهایشان را و دیگران را و رازهایشان را. بعضی ها هم نه، برای مخاطب خاص می نویسند. عده ای دیگر در هر شاخه ای که تحصیل کرده باشند و یا مورد علاقه شان باشد، تازه ترین ها را آپ دِیت می کنند. برخی هم عاشقانه هایشان را، عده ای غصه هایشان را و خلاصه هرکسی با موضوع خاصی وبلاگ نویسی اش را آغاز می کند.
بسیاری از همین آدما، در طول زمان، شوقشان کمتر می شود. راه و رسم نوشتن هایشان تغییر می کند و کیفیت و کمیت مطالبشان تغییر می کند. تغییرات اساسی و پناه می برند به شبکه های اجتماعی دیگر. همان جایی که می توانند فیلم های جالب و عکس های زیبایی را در کنار نوشته هایشان منتشر کنند و یا اینکه  کمتر از یک هفته 5 هزار دوست را مشترک پِیج هایشان کنند و یا سراغ فید خوان ها و کامنت ها و لایک زدن ها و لایک خورها می روند.
برای همین است که می گویم وبلاگ نویسی دنیای عجیبی دارد و آنکه در وانفسای گودر و توییتر و فیس بوک، همچنان وبلاگ می نویسد و به وبلاگش پایدار است، باز هم داستان عجیبی دارد.

خلاصه، این را برای آنهایی می گویم که درگودر اِسکُرول، در توییتر، توییت و در فیس بوک اِستَتوس هایشان را شِر می کنند، هرجای نِت که برویم، آسمان وبلاگ نویسی رنگ دیگری دارد. 


پ.ن: آسمان وبلاگتان، همیشه آبی بماند.


فالس نیوز قهرمان


فارس نیوز قهرمان !!!



شهرزاد: مسئله سقوط هواپيما و استيضاح وزير راه موضوع مهمي نيست

خبرگزاري فارس: نماينده مردم اصفهان در مجلس شوراي اسلامي گفت: در شرايطي كه بانك مركزي و راي اعتماد براي رئيس آن در اولويت مباحث قرار دارد، استيضاح وزير راه موضوع مهمي تلقي نمي‌شود.

محمدكريم شهرزاد امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در اصفهان با اشاره به اينكه استيضاح وزير راه به دليل سوانح هوايي اخير سؤال مهمي نيست كه از طرف رسانه‌ها مورد توجه قرار گرفته است، اظهار داشت: اين مسئله پيامي براي مردم ندارد و مشكلات آنها را حل نمي‌كند، بايد به دنبال بررسي مباحثي بود كه از ايجاد بدعت جلوگيري مي‌كند.


نماینده اصفهان مصاحبه با فارس را تکذیب کرد


دکتر محمدکریم شهرزاد نماینده مردم اصفهان در مجلس شورای اسلامی در ارسال پیامی به رسانه ها خبر به مصاحبه اش با خبرگزاری فارس را تکذیب کرد.

وی در این نامه بیان داشت:

مدیران محترم خبرگزاری ها و اصحاب محترم رسانه

با سلام

با توجه به اخبار منعکس شده به نقل از اینجانب در خصوص واقعه دلخراش اخیر سقوط هواپیما و دیگر اظهارات منتسب به بنده در خبرگزاری فارس به اطلاع می رساند اینجانب مصاحبه ای در رابطه با استیضاح وزیر راه و حادثه جانگداز سقوط هواپیمای بویینگ با این خبرگزاری نداشته ام و هرگونه انتسابی به بنده، کذب بوده و تفسیرها و تعبیرهای کینه توزانه و ناجوانمردانه بعضی سایت ها حاصل اغراض سیاسی خاص ایشان است.

لازم به ذکر است حق قانونی پیگیری های حقوقی در این خصوص برای اینجانب محفوظ است.

دکتر محمدکریم شهرزاد



بارگاس یوسای بی سواد!!


بارگاس یوسای بی سواد!!


و اما درباره جایگاه ادبی تو جناب یوسا ! باید بگویم نویسنده‌ای به شدت معمولی و متوسط هستی و به زحمت می‌شود نام تو را در ردیف نویسندگان درجه دوم آمریکای لاتین جای داد. فقر تخیل و فقدان نگاه عمیق به فرهنگ و باورهای مردمان آن قاره از ویژگی‌های کارهای توست که در آثار دیگر نویسندگان آمریکای لاتین نظیر مارکز، بورخس، آستورباس و... به نحو شگفت‌انگیزی مشاهده می‌شود. رما‌‌ن‌هایت شبیه گزارش است و بسیار متکی به اسناد و مستندات. به شدت بوی سفارش‌نویسی از آن‌ها استشمام می‌شود. گویا با محافل جاسوسی و سرکوب‌گر آمریکا قرارداد بسته‌ای، تا در هر کجای جهان جنبش آزادی‌خواهانه‌ای شکل می‌گیرد، تو علیه آن بنویسی. از یک نویسنده‌ی ضدمردمی و مزدور، انتظاری هم غیر از این نمی‌رود.

امیرحسین فردی
رجانیوز


پ.ن:

آقای ماريو بارگاس يوسا برنده جایزه نوبل ادبیات 2010
آقای امیرحسین فردی سردبير "كيهان بچه‌ها" ...