دلم تنگه

 
دلتنگم و تنها...
کاش پاره ابري ميشد دلم
و مهرباني مي باريد
و نگاهم را با نگاهش آشتي مي داد
آه که دوستت دارم چه کلام کاملي ست
و من دلم چقدر تنگ دوست داشتن است
 
چقدر جاي تو خالي ست

کجاست لحظه ديدار؟

ميان بغض ، سکوتي زجنس فرياد است

بيا، که ديده تو را، آرزوي ديدار است

تو از قبيله نوري ، من از تبار صبوري

تو از سلاله عشقي،من از ديار نياز

من از نگاه مانده به در خسته ام ، عزيز رويايي

تويي نشسته به آدينه ام ، بگو که مي آيي

اگر نگاه منتظرم را ،گواه مي خواهي

اگر شکسته دلي را بهانه مي داني

اگر سکوت غريبانه ، آيت عشق است

اگر که صبر،صبر،صبر، بهاي ديار است


اميد ديده روشن ، زديده پنهاني

مرا به ميهماني چشمان خود،نمي خواني؟

خواب تلخ

مرغ مهتاب می خواند

ابری در اتاقم می گرید

گلهای چشم پشیمانی می شکفد

در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد

مغرب جان می کند

می میرد.

گیاه نارنجی خورشید

در مرداب اتاقم می روید کم کم

بیدارم

نپنداریدم در خواب

سایه شاخه ای بشکسته

آهسته خوابم کرد

اکنون دارم می شنوم

آهنگ مرغ مهتاب را

گل های چشم پشیمانی را پر پر می کنم.

"سهراب سپهری"                                           

خفته در باران

خفته در باران

 

دستی ميان دشنه و ديوار است

دستی ميان دشنه و دل نيست

از پله ها،

فرود می آيم-

اينک بدون پا

.....

ليلای من هميشه پشت پنجره می خوابد

و خوب می داند،

که من، سپيده دمان-

بدون دست می آيم

و يارای گشودن پنجره با من نيست

...

شن های کنار ساحل عمان

رنگ نمی بازند

اين گونه من ست

که رنگ دشت سوخته دارد

وقتی تو را

ميانه دريا،بی پناه می بينم

دستی ميان دشنه و دل نيست

خوابيده ای؟-نه-بيداری؟

آيا تو آفتاب را،به شهر خواهی برد

تا کوچه های خفته در ميانه باران

و حرف های نمور فاصله ها را

مشتعل کنی

 

تا دو سمت رود بدانند

که آتش،

هميشه نمی خوابد، به زير خاکستر

....

در زير ريزش

رگبار تيغ برهنه

می دانم-تو دامنه می خواهی-می دانم

تا از کناره بيايی

و پنجره ها را

رو به صبح بگشايی

....

من با سياهی دو چشم سياه تو

خواهم نوشت

بر هر کرانه اين باغ

دستی هميشه منتظر دست ديگر است

چشمی هميشه هست که نمی خوابد

آغاز دیوانگی من

این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم :

در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم

و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است .

آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم .

لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:

دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی !

مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند.

چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود  فریاد بر آورد :

ای مردم ! این مرد دیوانه است !

سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و این برای

نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید ، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد

 و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم :

مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند!

این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم :

آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند،

می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از

 دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد ! 

 

دلم را که از دست می دادم. نه، نه، خودم راکه از دست می دادم، خیال میکردم

تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم

که دیر شده است و چقدر دیر شده بود.

دیگر نه خودم را داشتم ، نه تو را و نه تمام دنیا را . همه چیز را از دست داده بودم ،

همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم

نمی آمدچه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر از

کجا دراورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است .

بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ،

 زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من

کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار

 تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.

دستها، گوشها و لبانم را ... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک ریختنم

 تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم بکوب ،

بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا .

نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن . بیا و ... .

 شب سر قبرم که مياي دفتر شعرتم بيار

ورق بزن هق هقمو تو بغض تلخ انتظار,

بشين کناره قبر  من درد دلامو بشنو ,

دلم گرفته نازنين برات يه سينه حرف دارم

,کنار اين خاک صبور غربتمو حوصله کن

تو  خط به خط گريه هات خاطره هامودوره کن

,مي خوام بگم يادت نره خاطره هامون و عزيز

نه نمي گم گريه نکن اشک بريز اشک بريز,

يادت نره يه روزي قلب پر از غصه و سرد ,

غربت چشمان تورو با گريه هاش ترانه کرد.

تنهايي بد جوري داره حوصله مو سر مي بره

حاله تو بدتر از منه حال من از تو بدتره ,

بازم بيا , بازم بيا   ترانتو تو گوش لحظه ها بخون,

بذار تا آروم بگيره يه کم کناره من بمون ,

بذار صداي گريه مون گوش زمين و کر کنه

  بذار که اشک من و تو گونه عشق و تر کنه ,

بذار خدا ببينه که من و تو مال هم بوديم

جواب بي جوابي سوال حال هم بوديم .

گريه کن گريه کن ,

اينجا آخر خط ظريف احساسه...

کسي به ما گير نمي ده کسي ما رو نميشناسه.

گريه کن ,

گريه کن آخه عشق تو اينجا غريب و بي کسه ,

غربت قبر من , از اون اشکاي تو مشخصه,

حالا که سهم من از چشات هيچي به جز خاطره نيست,

يه يادگاري از خودت رو سنگ قبرم بنويس

تو آدمی حساس هستی

می رنجی از هر چیز کوچک

احساس می پیچد همیشه

دور دلت مانند پیچک

یک اخم ساده می تواند

گیجت کند تا چند ساعت

روزی که بی مهری ببینی

آن شب نداری خواب راحت

چشمت پر از اشک است وقتی

می پژمرد یک شاخه ی گل

اما نه این که لوس باشی

یا زود رنج و بی تحمل

هر اتفاق ساده ای زود

حک می شود روی دل تو

آهسته تر باید قدم زد

در ماسه های ساحل تو

یا از نژاد شاپرک ها

یا بوته های یاس هستی

اما به خود باید ببالی

از این که با احساس هستی

از دید مردم گاه شاید

یک آدم دیوانه باشی

این بهتر است از اینکه با آب

گل،آسمان،بیگانه باشی

 

 

معنی عشقو میدونی؟

عشق چيه؟

واسه خودت معني شده

نيومده دلت عاشقم شده

عشق چيه؟

علاقه ي شديد

كسي تو دنيا رنگ عشق و ديد

عشق چيه؟

نهايت درجه ي دوست داشتن

ليلي و مجنون چقدر همديگر و دوست داشتن؟

عشق چيه؟

يه بغض و يه گريه

بغض من نشكست با گريه

عشق چيه؟

مرگ تدريجي رويا ها

چقدر تاريكن اين شبا

عشق چيه؟

برگ پاييزي تو دست باده

اون برگ ، قلب منه بي اراده


عشقي نيست بين ما فقط يه هوسه

من و تو دلامون زندوني قفسه

تقدبم به همه ...

ماییم و در میکده تا یار چه خواهد دلبسته آنیم که دلدار چه خواهد

صد شکر کز آلایش کثرت برهیدیم در عالم وحدت دل بیدار چه خواهد

ما را هوسی نیست که در میکده شادیم در سینه دگر آه شرر بار چه خواهد

دل خون شد و جان رفت ز کف در ره جانان از ما دگر آن دلبر عیار چه خواهد

ما عقل رها کرده و سرگشته و مستیم از می زدگان عاقل هشیار چه خواهد

هر کس بد ما گفت نرنجیم و ندانیم آن بی خبر خام از این کار چه خواهد

گر نور ببخشند و نبخشند غمی نیست ماییم و در میکده تا یار چه خواهد

سلام دوستاي خوبم من اومدم !كسي نيست بهم خوشامد گويي بگه خوب اشكال نداره خودم ميگم خيلي خيلي خوشومدم

شطورين خوفين ؟ خوب خدا رو شكر كه خوبين منم خوبم چون دانشگاه با رتبه 31مهندسي الكترونيك قبول شدم ميخوام خوب نباشم البته با كمك خداوند متعال و دعاي خانواده ام و دوستانه كه قبول شدم  

بچه ها اين چند وقت كه نبودم دلم براتون يه ذره شده بود ازهموتون متشكرم كه در نبودم به وبم سر زديد و نظر داديد

 در ضمن عيد سعيد پسا پس بر همتون  مبارك

دوس--------------------------------------------------------------تون‌‌‌‌ دارم