جوجه دایناسور و روباهی که دوستش بود

 

حس من حس جوجه دایناسوری است در اثنای تولد :

پر از تجربه و  فکر وحرف نگفته از روزهای  طولانی توی تخم بودن، پر از راه نرفته برای فردا

 

پانوشت: برای روباهه قرص زینک خریده ام بس که موهای دمب قرمزش می ریزد.

پانوشت ۲: مانده ام که این یک عالمه حس را چه جوری بنویسم، جمله هامثل دانه های توی خاک که از بهار شدن فرار میکنند، از دستم در می روند، چه کار می شود کرد زنده گی من است دیگر ...

گاهی وقت ها فکر می کنم بیشتر از  بیشتر آدم های دنیا گریه کرده ام و بیشتر از بیشترشان خندیده ام و این یعنی حق با حافظ است که می گوید که می در کف و معشوق به کام است و کاری ندارد که دماغم اندازه یک تربچه قرمز شده و رنگم به ارواح از آن جهان برگشته می گوید سیاه سوخته.....

کمی دورتر

برو، عقب تر، عقب تر، کمی دیگر، باز هم عقب تر...

همان جا ها بایست

می ترسم  بروی لابه لای اتفاق هایی که  مثل دانشجوهای 7 گرفته به آدم می چسبند و ول نمی کنند ،

 آن وقت راه بیافتی توی حرف هایم، توی نوشته هایم و من حرص بخورم از دست خودم، از نوشتنش

می دانم بلد نیستی، گوش بدهی، می دانم دن کیشوت هم که باشی باز هم خر خودت را می رانی

اما حالا بایست آنجا، کنار همان گل و بوته ها، همان دنیای رنگی، همان تپه های کم شیب و کلبه های چوبی، بایست همان جا کنار رویاهایم، بگذار ببینم اندازه می شوی؟

بایست آنجا و بگذار 

من از حرص خوردن بابت کتابی که احساس می کنم انگشت هایم را هم تویش جا گذاشته ام، بنویسم... بگذار بنویسم که اوضاع شادمانی افتضاح است، بگذار از مجانی برای دلخوشی آدم ها کار کردن بنویسم، بگذار از دانشجو هایی که شبیه کفتار می مانند بنویسم... بگذار از خودم بنویسم که شبیه سنجابکی شده است که خانه اش را توی کاجی ساخته که فردا برای کریسمس می بردنش...

پانوشت: روباهه  عاشق تمام صفحه های تاچ است، روباهه تا زمانی که  قورباغه بازی را گیم اور نشده باشد، چار چنگولی روی موبایل ولو می شود...


زنده گی آی زنده گی، من آمده ام

 

برای خودم کلی برنامه دارم

توی سرم پر از نغمه های والس است

پر از لحظه هایی که گذشته اند

پر از شادی های باقی مانده

دلم می خواهد شعری بگویم برای خودم

اینبار فقط برای خودم

می دانم که تا  نتوانی برای خودت شعری بگویی

نمی توانی عاشق کسی شوی

دلم می خواهد برای خودم زندگی کنم

برای آواز های توی سرم

برای ماهی های توی دلم

برای درخت های توی دستهایم

می خواهم بچرخم

و بدوم

به این فکر نکنم که چقدر آدم ها را دوست دارم

کشفی کرده ام

جای عشق توی قلب آدم هاست

اما برای اینکه بتوانی عاشق باشی

باید آنهایی که دوست داری را بگذاری

توی چشم هایت

که هرروز ببینی شان

این طوری خوشحال ترند

.

.

.

برای خودم کلی برنامه دارم

می خواهم ازامروز

نشستن به دل آنهایی که دوستم دارند

را فراموش کنم

و به جایش

جلوی چشم شان

بچرخم، بدوم، برقصم

بی آنکه نگران دیواره های نازک قلب شان  باشم

پ.ن: من و روباهه قلب هایمان را گذاشته ایم لب طاقچه، ایستاده ایم رو به حیاط و برای خودمان زوزه های شادمانه می کشیم و این عالی ترین بخش یک زنده­گی است، که نباید فراموش شود.

گرد چوبی دوست داشتنی من

مثل تکه نخی جدا افتاده از قرقره

می چسبم به لباس های کهنه

به جورابهاب بافتنی

به ژاکتهای دانه دررفته

در آرزوی دکمه های بزرگ پالتو

صفحه تشکر پایان نامه ام

این پرنده می خواند...

و آوازش را

به

بادهایی که نویدش دادند

درختانی که امیدش دادند

طوفان­هایی که فریبش دادند

سوراخ های تنگ و تاریکی که پناهش دادند

عابرانی که نانش دادند

 شکارچیانی که دامش دادند

و

 آشیانه اش در سپیداری بلند

مدیون است.

 

 

انتخاب های زروکی آزادانه

قرار بود

شاهکار هنری شود

می شد

ولی الان...

نمی دانم

نمی دانم

واقعیت، محدودیت، واقعیت، محدودیت 

دلم می خواهد بزنم زیر همه چیز مثل بقیه

ولی دلم نمی آید

لجم می گیرد از خودم  

و روباهه رفته توی آشپزخانه پیش مامان انگار نه انگار

شهر من ، من به تو می اندیشم


حالا زنده رود را دوباره خاک های سست خورده اند، حالا از 21 اردیبهشت که  روز جهانی پرنده های مهاجر بود و این متن را نوشتم و چاپ نشد روزهای زیادی می گذرد..

 حالا صبح های کله سحر که می روم سر کار با روباهه دماغمان را میچسبانیم به شیشه و زل می زنیم به بستر خشکیده زنده رود...

105 روز

بی دست و پاترین عکاس ها هم عکسی از تابلو های شنا ممنوع با پس زمینه­ای از زاینده رودِ تفتیده داشتند. دست چندم ترین وب سایت­ها هم عکسی از ترک­های پل­های تاریخی انداختند و نوشتند: "ساروج های کهنه بی آب پابرجا نمی مانند." آمدند، رفتند ، قول دادند و گرفتند و  راندند ماهی گیر ها را ، آواز خوانهای زیر پل خواجو را، مسافرها را

و عادت کردیم، عادت کردیم به زمین برهوتی که دور تا دورش ناغافل، پر از پارک های سبز و چنار و یاس امین الّدوله و رز بود، عادت کردیم به زاینده رودی که دیگر زنده رود نه، زنده بود، بود...

عادت کردیم و زاینده رود دیگر حتی ماهی نداشت که برایش بمیرد، باد کند و بویش شهر را بردارد و ما فقط دماغمان را بگیریم... عادت کردیم به لکه های کوچک آبی که از رود مانده بود و به خندیدن به ماهی خوارهای بیچاره ای که تازه کشف کرده بودند لازم نیست دیگر شنا کنند، می شود کف رود راه رفت! شیرجه بی معنا بود...زنده رود رفته بود قانون هایش را هم برده بود، ابهتش را هم گرداب هایش را هم؛ حتی کلاغ ها، هم سفره­های جدید مرغ های مهاجر، این راز را می دانستند....

گردشگرها رفتند، عکاس ها رفتند، حتی موتورهای اگزوز سوراخِ بی تربیت هم کف زاینده رود را ول کردند و رفتند میان خیابانها و پیاده روها، جای دیگری برای ویراژ دادن پیدا کنند...

و چشم ها باقی ماندند سرازیر ، آویزان و بی­تصمیم؛ وسرگردان و دل تنگ، دعا خواندند، بس نشستندو خواندند، نوشتند و به یخ های قطبی که آب می­شدند فکر کردند، به سرنوشت، به آمازون، به خشم خداوند، به چشم های کم سوی شیر های سنگی دوطرف پل خواجو و ترسیدند پایه های پل صراط هم ترک بخورد و بعد شیر های آب را محکم تر بستند حداقل این طور تصمیم گرفتند، ماتم گرفتند، قول گرفتند...

***

بعد زنده رود آمد، با وقار و مصصم خانه اش را از زیر پای عابرها بیرون کشید و جاری شد، قورباغه­ها زودتر از همه رسیدند قبل از پشه ها و مگس ها و شاپرک­ها؛ وقوهای پلاستیکی و فلزی به آب پریدند، همان قایق های رنگ پریده و وارونه دیروز...گردشگرها آمدند دوربین ها آمدند و نوشتند از 105 روزی که آب باز است. از قوهایی که به آب پریده اند از بوی جوی مولیان.. بدون یار مهربان....

 حتی 21 اردیبهشت هم آمد روز پرنده های مهاجر..اما ماهی خوارها نیامدند؛ نیامدند تا کناره های نان­هایمان را باز هم به خیال غذای گاوها، به نان خشکی­ها بدهیم و پفک هایِ نان خشکی مان را تنها بخوریم بی آنکه لذت پرتاب کردن آن را برای دسته ای ماهی خوار که به دنبالش شیرجه زده اند، بچشیم ... زنده رود آمد قورباغه ها و جیرجیرک ها، پشه ها و قوهای فلزی هم آمدند اما کسی نبود که درناهای مهاجر را خبر کند ... کسی حواسش به ماهی خوارها نبود کسی حواسش به تالاب گاوخونی نبود، البته توی کتابخانه­هایمان پر بود از کنوانسیون رامسر و حفاظت از تالاب ها، مرداب ها و آب ها، امروز 21 ام اردیبهشت بود روزی که در دنیا به پرنده های مهاجر تعلق دارد ولی دیگربه اصفهان و اصفهان­ها تعلق ندارد. دیگر کسی روی زمین­های پفکی اطراف گاوخونی راه نمی رود، به درآمدهای ِکلان پرنده نگری فکر نمی کند، شعار نمی دهد، کسی ساعت ها منتظر باز گشتن آگرت­ها به خانه شان نمی شود و مرغابی ها جایی دیگر، همین نزدیکی لانه می کنند و ما مستند حیات در آمازون را تماشا می کنیم، درجه کولرهای ماشین را زیادمی کنیم، راجع به آب شدن یخ های قطبی انشا می نویسیم، سوال دلایل گرمایش زمین طرح می­کنیم و تست می زنیم، به کنکور دانشگاه فکر می کنیم، به مهندسی، که بازار خوبی در کارخانه های حاشیه زاینده رود دارد، به پزشکی، به تخصص مثلا مغز و اعصاب که می گویند بهترین نمونه های ام اس را بخاطر آلودگی های صنعتی اصفهان دارد، حتی به اوریگامی که می گویند باور نمی کنی که ساخت درناهای کاغذی­اش چه آرامشی دارد... و فراموش می کنیم که درناها و اگرت ها و ماهی خوارها مدت هاست راهشان را کج کرده اند، زنده رود هم... فراموش می کنیم که شیرهای سنگی کنار پل خواجو اسباب بازی­های شهربازی نیستند که سوارشان شویم و عکس بگیریم، سنگ قبر قهرمان های دیروزند... وفراموش می­کنیم، حواسمان را پرت می کنیم و به فراموشی عادت می کنیم... این 105 روز هم تمام می شود و رودخانه بی گرداب در خودش فرو می رود و تقویم ها و همایش­ها، پرنده های مهاجر را جا می اندازند؛ باز هم عکاس ها می آیند ، گردشگر ها می­روند، موتور­ها ویراژ می دهند و شاید باز هم روزی برسد که پیامکی را به زور برای دوستی حواله کنیم که: عجله کن تلویزیون را خاموش کن ترافیک است پیاده بیا..  عجله کن بوی جوی مولیان آید همی.. این بار نمی دانم برای چند روز... شیر های آب را محکم کن و فقط بیا ...


قبل از تمام شدن بهار

برای دلت پیغام گذاشتم:

این ابرها که بعد از من

به چشمت می آیند

مهاجرند


پ.ن: یکی بود، بعد یکی نبود بس که کار کرده بود 

روباهه دندون هاشو توی آینه نیگا میکنه و می ره می شینه وسط باغچه تا ازش عکس بگیرم بعد اینقد دیر میکنم که همون جا کنار جیرجیرکا خوابش می بره

ولی بخدا من آدم خوبیم

غریبه ای با کوله پشتی سنگین

قد میکشم 

در این تهران دم کرده

درست مثل یک برنج وارداتی اصل


روباهه را با خودم آورده ام که اگر استاد راهنما اجازه دفاع نداد گازش بگیرد

حالا توی پیاده رو ها که راه می روم آدم ها یک گلوله ی دودی  را می بینند که برای خودش گیج و ویج می پرد و می دود و دندانهایش را به کفش های چرک آدمها نشان می دهد

پرسپکتیو من، میرزای ذیروز

 

با آستین های خیس

حالا

از دور تماشایت می کنم

درست مثل نقاشی که

تازه تابلویش را تمام کرده باشد