حالا زنده رود را دوباره خاک های سست خورده اند، حالا از 21 اردیبهشت که روز جهانی پرنده های مهاجر بود و این متن را نوشتم و چاپ نشد روزهای زیادی می گذرد..
حالا صبح های کله سحر که می روم سر کار با روباهه دماغمان را میچسبانیم به شیشه و زل می زنیم به بستر خشکیده زنده رود...
105 روز
بی
دست و پاترین عکاس ها هم عکسی از تابلو های شنا ممنوع با پس زمینهای از زاینده
رودِ تفتیده داشتند. دست چندم ترین وب سایتها هم عکسی از ترکهای پلهای تاریخی
انداختند و نوشتند: "ساروج های کهنه بی آب پابرجا نمی مانند." آمدند،
رفتند ، قول دادند و گرفتند و راندند ماهی
گیر ها را ، آواز خوانهای زیر پل خواجو را، مسافرها را
و
عادت کردیم، عادت کردیم به زمین برهوتی که دور تا دورش ناغافل، پر از پارک های سبز
و چنار و یاس امین الّدوله و رز بود، عادت کردیم به زاینده رودی که دیگر زنده رود
نه، زنده بود، بود...
عادت
کردیم و زاینده رود دیگر حتی ماهی نداشت که برایش بمیرد، باد کند و بویش شهر را
بردارد و ما فقط دماغمان را بگیریم... عادت کردیم به لکه های کوچک آبی که از رود
مانده بود و به خندیدن به ماهی خوارهای بیچاره ای که تازه کشف کرده بودند لازم
نیست دیگر شنا کنند، می شود کف رود راه رفت! شیرجه بی معنا بود...زنده رود رفته
بود قانون هایش را هم برده بود، ابهتش را هم گرداب هایش را هم؛ حتی کلاغ ها، هم
سفرههای جدید مرغ های مهاجر، این راز را می دانستند....
گردشگرها
رفتند، عکاس ها رفتند، حتی موتورهای اگزوز سوراخِ بی تربیت هم کف زاینده رود را ول
کردند و رفتند میان خیابانها و پیاده روها، جای دیگری برای ویراژ دادن پیدا
کنند...
و چشم
ها باقی ماندند سرازیر ، آویزان و بیتصمیم؛ وسرگردان و دل تنگ، دعا خواندند، بس
نشستندو خواندند، نوشتند و به یخ های قطبی که آب میشدند فکر کردند، به سرنوشت، به
آمازون، به خشم خداوند، به چشم های کم سوی شیر های سنگی دوطرف پل خواجو و ترسیدند
پایه های پل صراط هم ترک بخورد و بعد شیر های آب را محکم تر بستند حداقل این طور
تصمیم گرفتند، ماتم گرفتند، قول گرفتند...
***
بعد
زنده رود آمد، با وقار و مصصم خانه اش را از زیر پای عابرها بیرون کشید و جاری شد،
قورباغهها زودتر از همه رسیدند قبل از پشه ها و مگس ها و شاپرکها؛ وقوهای
پلاستیکی و فلزی به آب پریدند، همان قایق های رنگ پریده و وارونه دیروز...گردشگرها
آمدند دوربین ها آمدند و نوشتند از 105 روزی که آب باز است. از قوهایی که به آب پریده
اند از بوی جوی مولیان.. بدون یار مهربان....
حتی 21 اردیبهشت هم آمد روز پرنده های مهاجر..اما
ماهی خوارها نیامدند؛ نیامدند تا کناره های نانهایمان را باز هم به خیال غذای
گاوها، به نان خشکیها بدهیم و پفک هایِ نان خشکی مان را تنها بخوریم بی آنکه لذت
پرتاب کردن آن را برای دسته ای ماهی خوار که به دنبالش شیرجه زده اند، بچشیم ...
زنده رود آمد قورباغه ها و جیرجیرک ها، پشه ها و قوهای فلزی هم آمدند اما کسی نبود
که درناهای مهاجر را خبر کند ... کسی حواسش به ماهی خوارها نبود کسی حواسش به
تالاب گاوخونی نبود، البته توی کتابخانههایمان پر بود از کنوانسیون رامسر و حفاظت
از تالاب ها، مرداب ها و آب ها، امروز 21 ام اردیبهشت بود روزی که در دنیا به
پرنده های مهاجر تعلق دارد ولی دیگربه اصفهان و اصفهانها تعلق ندارد. دیگر کسی
روی زمینهای پفکی اطراف گاوخونی راه نمی رود، به درآمدهای ِکلان پرنده نگری فکر
نمی کند، شعار نمی دهد، کسی ساعت ها منتظر باز گشتن آگرتها به خانه شان نمی شود و
مرغابی ها جایی دیگر، همین نزدیکی لانه می کنند و ما مستند حیات در آمازون را
تماشا می کنیم، درجه کولرهای ماشین را زیادمی کنیم، راجع به آب شدن یخ های قطبی
انشا می نویسیم، سوال دلایل گرمایش زمین طرح میکنیم و تست می زنیم، به کنکور
دانشگاه فکر می کنیم، به مهندسی، که بازار خوبی در کارخانه های حاشیه زاینده رود
دارد، به پزشکی، به تخصص مثلا مغز و اعصاب که می گویند بهترین نمونه های ام اس را
بخاطر آلودگی های صنعتی اصفهان دارد، حتی به اوریگامی که می گویند باور نمی کنی که
ساخت درناهای کاغذیاش چه آرامشی دارد... و فراموش می کنیم که درناها و اگرت ها و
ماهی خوارها مدت هاست راهشان را کج کرده اند، زنده رود هم... فراموش می کنیم که
شیرهای سنگی کنار پل خواجو اسباب بازیهای شهربازی نیستند که سوارشان شویم و عکس
بگیریم، سنگ قبر قهرمان های دیروزند... وفراموش میکنیم، حواسمان را پرت می کنیم و
به فراموشی عادت می کنیم... این 105 روز هم تمام می شود و رودخانه بی گرداب در خودش
فرو می رود و تقویم ها و همایشها، پرنده های مهاجر را جا می اندازند؛ باز هم عکاس
ها می آیند ، گردشگر ها میروند، موتورها ویراژ می دهند و شاید باز هم روزی برسد
که پیامکی را به زور برای دوستی حواله کنیم که: عجله کن تلویزیون را خاموش کن
ترافیک است پیاده بیا.. عجله کن بوی جوی
مولیان آید همی.. این بار نمی دانم برای چند روز... شیر های آب را محکم کن و فقط
بیا ...