خوشبختی


اگر خوشبختی را برای يک ساعت می خواهيد، چرت بزنيد.
اگر خوشبختی را برای يک روز می خواهيد، به پيك نيك برويد.
اگر خوشبختی را برای يک هفته می خواهيد، به تعطيلات برويد.
اگر خوشبختی را برای يک ماه می خواهيد، ازدواج كنيد.
اگر خوشبختی را برای يک سال می خواهيد، ثروت به ارث ببريد.
اگر خوشبختی را برای يک عمر می خواهيد، ياد بگيريد كاری را كه انجام می دهيد دوست داشته باشيد .........

استیو جابز

ﺷﺎﻫﮑﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﭼﺎﺭﻟﯽ ﭼﺎﭘﻠﯿﻦ

---------------------
ﺧﻄﺎﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻧﺎﺑﺨﺸﻮﺩﻧﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻨﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ
ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ ،
ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﺸﺪﻧﯽ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ ...
ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﻧﻤﯽ ﺭﻓﺖ ﺩﭼﺎﺭ ﯾﺎﺱ
ﺷﺪﻡ ،
ﻭﻟﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﮐﺮﺩﻡ ...
ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﭘﻨﺎﻫﺶ ﺑﺎﺷﻢ .
ﻣﻮﻗﻌﯽ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ، ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ ...
ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﯽ ﺍﺑﺪﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﺳﺎﺧﺘﻢ .
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻡ ...
ﻭﻟﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻫﻢ ﭘﺲ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻡ .
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻠﺪ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ .
ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺷﯽ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﭘﺮﯾﺪﻡ .
ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺯﯾﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﻋﺪﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺑﺪﯼ ﺩﺍﺩﻡ ،
ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻗﻠﺒﻢ ﺷﮑﺴﺖ ...
ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﻋﮑﺲ ﻫﺎ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ ...
ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺗﻠﻔﻦ ﮐﺮﺩﻡ ...
ﻋﺎﺷﻖ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺷﺪﻡ ...
ﻗﺒﻼ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻣﺮﺩ ،
ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﺨﺺ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﻫﻢ ،
ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ )ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻫﻢ ﺩﺍﺩﻡ ( ...
ﻭﻟﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻡ ، ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ !
ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ... ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻤﯿﮕﺬﺭﻡ ...
ﻭ ﺗﻮ ... ﺗﻮ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﮕﺬﺭﯼ ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ !
ﺁﻧﭽﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ،
ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﻘﯿﻦ ﺑﺠﻨﮕﯽ ،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮑﺸﯽ ،
ﻭ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ ...
ﻭ ﺷﺮﺍﻓﺘﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﺑﺒﺎﺯﯼ ﻭ ﺑﺎ ﺟﺮﺍﺕ ﭘﯿﺮﻭﺯ ﺷﻮﯼ .
ﭼﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ،
ﮐﻪ ﺟﺮﺍﺕ ﺑﻪ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ !!

تغییر لازم است !؟!

ﻋﻘﺎﺏ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ 70 ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﺪ «
ﺍﻣﺎ ...
ﺑﻪ 40 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﭼﻨﮕﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ ﭘﺬﯾﺮﺵ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻃﻌﻤﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
ﻧﻮﮎ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺗﯿﺰﺵ ﺧﻤﯿﺪﻩ ﻭ ﮐﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺷﻬﺒﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﮐﻬﻦ ﺳﺎﻟﺶ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﮐﻠﻔﺖ ﺷﺪﻥ ﭘﺮﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﭼﺴﺒﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﻘﺎﺏ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ .
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻋﻘﺎﺏ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭ ﺭﺍﻫﯽ :
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﻭ ﯾﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﻧﺪ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ 150 ﺭﻭﺯ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﻧﺪ ﻣﺴﺘﻠﺰﻡ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻠﻪ ﯾﮏ ﮐﻮﻩ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ
ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﻮﮎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﺨﺮﻩ ﯾﯽ ﻣﯽ ﮐﻮﺑﺪ ﺗﺎ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﮐﻨﺪﻩ ﺷﻮﺩ
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﻧﻮﮎ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﺑﺮﻭﯾﺪ ، ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭼﻨﮕﺎﻟﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺟﺎ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ .ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﭼﻨﮕﺎﻝ ﺟﺪﯾﺪ ﺭﻭﯾﯿﺪ ، ﻋﻘﺎﺏ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮐﻨﺪﻥ ﭘﺮﻫﺎﯼ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ 5 ﻣﺎﻩ ﻋﻘﺎﺏ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺠﺪﺩ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻭ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ... ﺑﺮﺍﯼ 30 ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ .
ﭼﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ؟ ....
ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﯾﺴﺘﻦ ﻧﯿﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﺗﻐﯿﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﺯ ﺷﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻭ ﻋﺎﺩﺍﺕ ﮐﻬﻨﻪ ﻭ ﺳﻨﺘﻬﺎﯼ ﻧﺎﺩﺭﺳﺖ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﻫﺎ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﮔﯿﺮﯼ :
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎﺷﯿﺪ،
ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﯿﺪ ،
ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭﺩ ﺑﮑﺸﯿﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﮕﺬﺭﯾﺪ
ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺮ ﻭ ﺑﺎﻟﺘﺎﻥ ﺭﺍ هرس ﮐﻨﯿﺪ
ﻭﮔﺮﻧﻪ ...... ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻤﯿﺮﯾﺪ

بوی غربت

آسمان ابری نیست

و زمستان هم ،

دل من اما غمگین است

چشم من اما بارانی .


بوی غربت دارد

کوچه ی تنبل پر همهمه مان

بوی هجرت دارد

چمدانِ خسته ی من

و هوای گریه

مادر کور دم مردن من .

قصد هجرت دارم

به کجا باید رفت ؟


بروم

بروم

قایقی از رنج بسازم

و بهاری از عشق

بین ما دریایی ست

که نخواهد خشکید

بین ما صحرایی ست

که نخواهد رویاند


من اگر می دانستم

من اگر می دانستم

به کجا باید رفت

چمدانم را می بستم

و از اینجا می رفتم


قصد هجرت دارم

دل من می گوید :

دل به دریا بزنم

و به آن شبه جزیره بروم

میوه ی تازه ی امید بچینم

دل من می گوید :

سر به صحرا بزنم

بروم شهر سپیداران

و سپیدیها را

ارمغان آورم، آه

چه خیال خامی دارم ! نه ؟


قصد هجرت دارم

به کجا باید رفت

به کجایی که در آن

آسمان ابری باشد

و زمستان هم

دل غمگین اما نه .


با تو ام ای یاور

ای دوست

تو اگر سنگر امنیت من بودی

من هوای رفتن را ...

من هراس ماندن را ...

. . . . . . . . . . .

پیش تو می ماندم

و بیابانها را

بارور می کردیم

چه خیال خامی دارم ! نه ؟


بوی هجرت دارد

چمدان خسته ی من

و هوای گریه

مادر کور دم مردن من

قصد هجرت دارم

به کجا باید رفت ؟



ایرج جنتی عطایی

بیاموز

وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را.
راه رفتن بیاموز زیرا که راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر چقدر زود باشی دیر می شود.
پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند زیرا آنچنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند.
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود رفتن را می شناخت کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود از پرواز بسیار می دانست.
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت

جملات مثبت

من خودم را دوست دارم و می پذیرم.
من قوی و شجاع هستم.
من شایسته عشق، محبت و احترام هستم.
من برای خودم بهترین ها را انتخاب میکنم.
من خودم را به شیوه ای قدرتمند ابراز میکنم.
من به موفقیت های خودم افتخار می کنم.
من به خودم احترام می گذارم .
من روابط سالم را انتخاب میکنم.
من قابل اعتماد هستم.
من زندگی خود را اداره میکنم.
من توانائی های خود را درک می کنم.
من قدرت خود را احساس می کنم.
من برای انتخاب کردن تحت هر شرایطی آزاد هستم .
من به دنبال فرصت هایی برای رشد شخصی و معنوی هستم.
من با خودم در صلح و آرامش هستم.

I love and accept myself.
I stand up for myself.
I am strong and courageous.
I am worthy of love, kindness, and respect.
I choose the best for myself.
I express myself in a powerful way.
I am proud of my achievements.
I honor my self.
I choose healthy relationships.
I am authentic.
I direct my own life.
I appreciate my strengths.
I feel my own power.
I am free to choose in any situation.
I seek opportunities for personal and spiritual growth.
I am at peace with myself.

بخشش

من مردم را نمی بخشم به خاطراینکه ضعیف هستم. من آنان رامی بخشم به خاطراینکه به اندازه کافی قوی و مستحکم هستم که بدانم مردم اشتباه می کنند.


I do not forgive people because I am weak. I forgive people because I am strong enough to know people make mistakes.

نکته !

قبل از اینکه قضاوت كنيد، علت را بفهميد و درک كنيد.
قبل از اینکه به کسی صدمه بزنيد، احساس كنيد.
قبل از اینکه حرف بزنيد، فکر كنيد.

Before you judge, understand why
Before you hurt someone, feel
Before you say, think

دل من یه روز به دریا زد و رفت...

دل من یه روز به دریا زد و رفت پشت پا به رسم دنیا زد و رفت پاشنهء کفش فرارو ور کشید آستین همت رو بالا زد و رفت یه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت حیوونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوٌا زد و رفت دفتر گذشته ها رو پاره کرد نامهء فرداها رو تا زد و رفت زنده ها خیلی براش کهنه بودن خودشو تو مرده ها جا زد و رفت هوای تازه دلش میخواست ولی آخرش توی غبارا زد و رفت دنبال کلید خوشبختی می گشت خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

میترسم ...

Image and video hosting by TinyPic" />

می ترسم............


گاهی دلت از زنانگی می گيرد.....

ميخواهی كودك باشی..!

دختر بچه ای كه..

به هر بهانه اي به آغوشی پناه مي برد

و آسوده اشك می ريزد.......

............... زن كه باشی

بايد بغض هاي زيادي را بي صدا دفن كنی..!

جهان

...تاريكي محض است

از این تاریکی

...می ترسم

از این تنهایی

می ترسم.....

دلم مرگ میخواهد....!

این روزها...

این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است ...

حرف هایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم

اما فهمیدم ...

فهمیدم انقدر دلم کودک است... که میتوانم یک شب سیاه را گریه کنم تا صبح..

فهمیدم یک نفر هست که نگاه نادرست و طعنه ی تلخش مرا میشکند...

مرا به راحتی شیشه میشکند ، خرد میکند ..

فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شده ام ..

که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته میمانم...

فهمیدم ادامه زندگی احمقانه ترین کار دنیاست ...

من هم ممکن است از ادامه دادن انصراف دهم...

فهمیدم گاهی تنها یک راه پیش رو داری...

اگر به بن بست برسی هیچ بیراهه ای نمیتواند تو را به مقصد برساند...

فهمیدم گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد

قدرت رفتن را ..

قدرت ادامه دادن را میگیرد..

فهمیدم زود تر از حد انتظارم خسته میشوم... آنقدر خسته..

که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم ..!

آرزو کردم همه چیز تمام شود ، مانده ام با آرزویی کودکانه ..

نا امید نیستم... اما بارها آرزو کرده ام...

مخصوصا این روز ها............

که شب بخوابم و صبح ...... دیگر نباشم ...

دلم مرگ میخواهد....!

شهر...

آسمانش تیره


و هوایش مسموم...

... منطقش, پول سیاه!

و سوادش که چراغی باشد

در جهالت همراهت...هیچ!

نه قاب کوچکی,

که تصویر کند "شوق بی ریای"

دختر بچه ای را

به هنگام تاب خوردن در پارک

... که بپوشاند ترکهای عمیق

خاکستری دیوارش را !

مهربانی اش بوی "نا" میدهد

مردمش در "سبد سینه شان"

شایعه را برای فروش گذاشته اند

واما بازارش...

گرم گرم است کسب و کارش!

رونق این بازار,

تهمت و طعنه و شک

شایدم اندک"ترحمی"

به کنارش باشد!

و دریغا که

"کور رنگی شهر"

عاجز است از دیدن

"آبی صلح و امید"...

دلم مرگ میخواهد.....!

این بار هم نشد ...

مرگ خوشتر از زندگی..........

ولی افسوس که باز هم نشد ...

خفه شدم !

خفه شدم ............


دوست دارم بالا بياورم انسانيتم را......

نمي گذارند حرف بزنم..

خفه شدم..!

پوزخند احمقانه ات را جمع كن

من هم روزي انسان بودم

دستت را از سرم بردار

محبت را بالا بياور

محبت بوي مدفوع مردگان را مي دهد...!

نگاهم نكن

نگاهت مي شكندمرا ......

كنجكاو در چه هستي؟؟؟

انسانيت فراموش شده؟؟

حرفي از احساس ندارم

برگرد

چشمانت را بدوز

لبهايت را گره بزن

فردا را نمي خواهم........

دلم مرگ میخواهد........!

زن زیبـاســت ...

زن زیبـاســت ...
چه آن زمان که از فرط خستگی چهره اش در هم است ...
چه آن زمان که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش ...

چه آن زمان که فریاد می زند بر سرت
و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را مبینی ...

چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده
و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند ...

زن زیباست ...
آن زمانی که خسته از همه تُهمتها و نابرابریها
باز فراموشش نمی شود ؛
مادر است ، همسر است ، راحت جان است

زن بودن کار مشکلی است!

حق حضانت برای تو ، درد زایمان برای من !
نام خانواده برای تو ، زحمت خانواده برای من !
چهار عقد ، برای تو ، حسرت عشق برای من !
هزار صیغه برای تو ، حکم سنگسار برای من !
هوس برای تو ! عفاف برای من !

هــــــــــــــزار ســـــــال گذشت این مرض درمان نشــــــــــــــد !!

همه چیز برای تو ؛ و هیچ برای من ..

براستی زن بودن کار مشکلی است :
مجبوری مانند یک کدبانو رفتار کنی ، همانند یک مرد کار کنی ، شبیه یک دختر جوان به نظر برسی و مثل یک خانم مسن فکر کنی .

مشکل ما انسانها !!

واقعا مشکل خیلی از ما انسانها این است:

همانقدر که مسخره می کنیم احترام نمی گذاریم
همانقدر که اشتباه میکنیم تفکر نمیکنیم
همانقدر که عیب میبینیم برطرف نمی کنیم
همانقدر که از رونق می اندازیم رونق نمی بخشیم
همانقدر که کینه به دل می گیریم محبت نمی کنیم
همانقدر که حرف میزنیم عمل نمی کنیم
همانقدر که می گریانیم شاد نمیکنیم
همانقدر که ویران میکنیم آباد نمیکنیم
همانقدر که کهنه میکنیم تازگی نمی بخشیم
همانقدر که دور میشویم نزدیک نمی کنیم
همانقدر که آلوده میکنیم پاک نمیکنیم
همیشه دیگران مقصرند ما گناه نمیکنیم

زندگی در دنیا بی حساب نیست...

گاهی حتی سالها حرف زدن کافی نیست!

با بعضی ها باید به سکوت رسید، به یک لبخند، به یک نگاه!

رهایشان کرد،
و با اطمینان به دست طبیعت سپردشان.

طبیعتی که در آن هر حضوری سایه ای،
هر صدایی پژواکی،
هر زهری پادزهری،
و هر عملی عکس العملی دارد.

باید گذشت، رها کرد، آرام بود و ایمان داشت،
که زندگی در دنیا بی حساب نیست...

تولدم مبارک نیست

این روزها خیلی خسته ام خیلی !

Image and video hosting by TinyPic" />

نفرين به هرچه پنجره وقتي كه بسته است....

زنی كنار پنجره تنها نشسته است

زنی كه بخش اعظم قلبش شكسته است

زنی كه روح زخمي او درد مي كند

زنی كه تار و پود وي از هم گسسته است

چيزي درون سينه او ترك مي خورد

سنگي ميان تنگ بلورش نشسته است

مردم در انتظار نواي ني اند و زن..

حتي نفس نمي كشد از بس كه خسته است

با احتياط از زندگي عبور مي كند

زنی كه مرگ بر سر او شرط بسته است

پيچيده بوي دوست در آن سوي پنجره

نفرين به هرچه پنجره وقتي كه بسته است....

من زنم

من زنم

مصلوب به صليب تحقير هزاران ساله

همچنان به نرمي آواز مي دهد:

مرا ببين

...مرا خوب ببين

اين منم، زن

نيمه ي سركوب شده ي نسل بشري

زخمي ز شلاق تبعيض و اجحاف

زنجير خود خواهي مرد با زيور غيرت آويخته بر گردنم

رويم بپوشان

در چهار ديوار مطبخ حبسم كن

با نغمه ي اوازم چه مي كني؟

كه آوازه اش از مرزها گذشته است

.آري من زنم

..مرا خوب ببين

دلم مرگ میخواهد.......!

Image and video hosting by TinyPic" />

دلم مرگ میخواهد

چه بی محابا این مردمان ....محاكمه ات میكنند و تو

دلت را كه در دست داری به ناگاه رها میكنی و باز هم

میشكند قلبی كه بارها تكه های آنرا به هم چسبانده ای..

چقدر دلگیرم اینروزها....

بازارها...فروشگاه ها...همه جا را برای خـــــــریدنش گشتم

با قیمت خوبی خریدارش هستم...جانم را ارزانی اش میکنم..

اما تنـــــها مشکلم این است،

که نمی دانم "مـــرگ" را کجا می فروشند.....!

دلم مرگ میخواهد....!

آیافکر کردن به گذشته، مانند دويدن به دنبال باد است؟

آیافکر کردن به گذشته، مانند دويدن به دنبال باد است؟
دلم گرفته ، واقعا دلم گرفته، اولین بار این واژه را در دوران کودکی به ذهن سپردم و سالهای، سال به طول انجامید که معنای آن را یافتم.
دلم سخت گرفته/ به تصویر دلم انگار همه روزها مثل شب است و هوا ناملایم و ابری، حالتأ افسردم و چقدر رویای دیدن یک روز آفتابی در درون دلم در اوج پر زدن است...
چه غم انگیز و سخت است "فکر کردن به گذشته"
نه «گذشته مانند دویدن به دنبال باد… نیست. چون کسی به دنبال گذشته نمی دود .
بلکه این خود گذشته است که همچو طناب به گردن انسان آویزان است.گذشته گاه عشق است و زیبا.
گاه زخم کاری و غم انگیز.
زین رو این دو تصویر را با خود برای همیشه خواهیم داشت.

ای کاش همه چیز همچو باد بود و ما هم به دنبال آن می دویم و بعد خسته می شدیم و از یادم می بردیم آن همه تلخی را…

جرأت کن

وقتی روزی جدید شروع می‌شود، جرأت کن و قدرشناسانه تبسمی کن…


وقتی به تاریکی رسیدی، جرأت کن و اولین کسی باش که شمعی روشن می‌کند…

وقتی بی‌عدالتی وجود دارد، جرأت کن و اولین کسی باش که آن را محکوم می‌کند…

وقتی به دشواری برخورده‌ای، جرأت کن و به کارت ادامه بده…

وقتی به نظر می‌رسد زندگی به زمینت می‌زند، جرأت کن و با زندگی بستیز…

وقتی احساس خستگی می‌کنی، جرأت کن و به راهت ادامه بده…

وقتی زمانه سخت می‌شود، جرأت کن و از آن سخت‌تر شو…



وقتی عشق آزارت می‌دهد، جرأت کن و دوباره عاشق شو…

وقتی کسی را در رنج دیدی، جرأت کن و او را التیام بده…

وقتی کسی را دیدی که گم شده است، جرأت کن و راه را به او نشان بده…

وقتی دوستی به زمین افتاد، جرأت کن و اولین کسی باش که دستش را بسویش دراز می‌کند…

وقتی احساس شادمانی می‌کنی، جرأت کن و دل کسی را شاد کن…

وقتی روز به انتها می‌رسد، جرأت کن و به این احساس برس که بیشترین تلاشت را کرده‌ای…

جرأت کن و به بهترین کسی که می‌توانی تبدیل شو…

همیشه جرأت کن!...

بابا آّب داد


بابا آب داد

بابا نان داد

بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد

بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد

خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند

دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند

و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد.

مامان، زوجه

مامان، ضعیفه

مامان، عفیفه

مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید و رفت بیرون ...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.

 بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد
بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.
مامان، کار
مامان، پیکار

مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام. مامان،افسانه،لیلا

بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد

بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد

بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید. مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود

بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد

مامان رفت. صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت ... مامان برگشت
کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان باید با آبرو باشد
آبرو یعنی مامان ساکت باشد. من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد، نان بدهد
بابا "پرسپولیس" را دوست دارد 
بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد
مامان، کار 
مامان، پیکار
مامان، سرشار از پیکار 
مامان، زندان، بیمار، تب دار

بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد

مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد. مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه دارد، حق آزادی دارد. پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی ندارد. 
بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد

مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس چرا مامان تب دارد؟! بابا نمی بیند
نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد
باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند
بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما هر روز، 
 بایدخدا را شکر کنیم...روزی هزار بار


 


من زنم...

من زنم...

من از جنس زنان خاکی این زمینم.
نه تنهایم نه زمین خورده و نه بدبختم نه...
دنیای من متعلق به من است.
فقط با کسی قسمتش میکنم که از جنس من باشد...
در دنیای من عاشق شدن محال نیست اما ...
عشق را خرج هر تازه رسیده ای نمیکنم...
در دنیای من هیچ مردی اجازه شکستن غرورم را ندارد.
مردان دنیای من نه خیانت کارند نه دروغگو نه ...
چرا که غیر از این به دنیای من راه ندارد.
دنیایم را خودم می‌سازم.

 

چند نکته کاربردی

1گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

2 - سعی كنیم بیشتر بخندیم.
3- تلاش كنیم كمتر گله كنیم.
4 - با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.
5 - گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.
6 - بیشتردعا كنیم.
7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم.
8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.
9- لذت عطسه كردن را حس كنیم.
10- قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.
11- زیر دوش آواز بخوانیم.
12- سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
15- برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم!
16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.
17- برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!
18- مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری كنیم.
19- در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
20- گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.
21- گاهی از درخت بالا برویم.
22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
23- گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.
24- بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.
25- وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم
26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.
27- سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.
28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.
30- زیر باران راه برویم.
31- كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..
32- قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
34- اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.
35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.
37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.
38- گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.
40- از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد.

من یک زن میخواهم!

ترجمه‌ي آزادي از
“I want a Wife”
اثر جودي برادي»
۱۳۹۰ بهمن ۲۸
آتوسا صدر
من جزو آن دسته از آدم‌هايي هستم كه به آن‌ها «عيال» مي‌گويند.
البته «مادر» هم هستم.
چند وقت پيش در يك مهماني آقايي از دوستان راديدم ، كه تازگي از
همسرش
طلاق گرفته است . مي‌گفت باز مي‌خواهد تجديد فراش كند.

با خود انديشيدم «چه فكر خوبي، راستي كيست كه زن نخواهد؟»

راستش را بخواهيد «من هم زن مي‌خواهم.» چرا؟

جوابش ساده است:
مي‌خواهم دوباره درس خواندن را شروع كنم و منبع درآمدي براي خودم و (در
صورت لزوم) خانواده‌ام ايجاد كنم.
زني مي‌خواهم كه زحمت‌كش باشد و مرا به دانش‌گاه بفرستد.
و در حالي كه من در آرامش درس مي‌خوانم، از فرزندانمان مراقبت كند.
به درس و مشق و بهداشت آن‌ها برسد. آن‌ها را هميشه تميز و سالم نگه دارد.
به زندگي شخصي و اجتماعي آن‌ها برسد.
آن‌ها
را به اماكن اجتماعي (پارك، موزه، باغ وحش) ببرد.
اگر بيمار شدند، از آن‌ها مراقبت كند.
نگذارد بيماري آن‌ها مانع تمركز من شود.
شاغل باشد و درآمد قابل توجهي را به خانه بياورد.
درآمدش را صرف من و فرزندانمان كند.
براي فرزندانمان از كارش بزند.
البته شايد اين كار از درآمدش بكاهد.
اما مشكلي نيست من تاب مياورم.


زني مي‌خواهم كه نيازهاي فردي مرا ارج نهد.
خانه را مرتب و پاكيزه نگه دارد. به بي‌نظمي‌هايم سامان دهد.
لباس‌هايم را بشويد. اتو كند. تا كند. برايم لباس نو بخرد.
وسايل شخصيم را مرتب كند تا راحت پيدايشان كنم.
آشپز
چيره‌اي باشد. خريد كند و غذاهاي لذيذ بپزد.
وقتي به مسافرت مي‌روم هم‌راهم باشد.
محيط را براي تفريح و استراحتم آماده كند.
از كار و زندگيش شكايت نكند.
شنونده‌ي خوبي باشد. به حرفهايم گوش دهد.
در مشكلات درسي به من كمك كند. تكاليف درسيم را انجام دهد.
وقتي درسم تمام شد و شغل مناسب پيدا كردم، شغلش را رها كند.
در خانه بماند و از بچه‌ها مراقبت كند.


زني مي‌خواهم كه به زندگي اجتماعي من برسد.
وقتي به مهماني دعوت مي‌شويم بچه‌ها را نياورد.
هروقت مهمان دعوت مي‌كنم با روي گشاده‌پذيراي آن‌ها باشد.
با سكوت محبّت‌آميزش بحث‌ها
و گفت‌گوهاي ما را تاييد كند.
بچه‌ها را زودتر بخواباند كه مزاحم من و مهمانانم نشوند.
از مهمانانم پذيرايي كند. ظرف‌هاي خالي را از مقابل ما بردارد.
زني مي‌خواهم كه نيازهاي جنسي مرا درك كند.
حداكثر لذت جنسي را به من بدهد.
هميشه مطمئن شود كه ارضا شده‌ام.
به نيازهاي جنسي خود شاخ و برگ ندهد.
بي‌ميلي مرا درك كند.

مسووليت كامل كنترل بارداري را بر عهده بگيرد.
من بچه‌ي اضافي نمي‌خواهم.

به من وفادار بماند. بداند كه زندگي پرمشغله‌ي من جايي براي حسادت ندارد.

درك كند كه ممكن است بيش از يك هم‌خوابه اختيار كنم. چون هميشه به
اجتماع
نياز دارم.
آزادم بگذارد كه اگر ديگري را مناسب‌تر از او ديدم، او را جاي‌گزين كنم.
بعد از طلاق مسووليت بچه‌ها را بپذيرد.
چون مي‌خواهم زندگي جديدي را شروع كنم وقتي براي بچه داري ندارم.
خودتان قضاوت كنيد. شما جاي من بوديد زن نمي‌خواستيد؟


زن سينه‌هاي برجسته نيست
موي مش كرده
ابروي برداشته
لبانِ قرمز نيست
زن لباسِ سفيد
... شب با شكوه عروسي
بوي خوشِ قرمه سبزي
هوسِ شب‌هاي جمعه
قرار‌هايِ تاريكي‌ ، كوچه پشتي‌، تويِ يك ماشين نيست
زن خون ريزي
كمر دردِ ماهانه
پوكي استخوان
يك زنِ پا بماه
حال
تهوع
استفراغ
درد‌هاي زايمان
مادر بچه‌ها نيست
زن عصايِ روز‌هاي پيري
پرستار ، وقتِ مريضي
رفيقِ پاي منقل
مزه بيار عرق دوره‌هاي دوستانه نيست
زن
وجود دارد
روح دارد
قدرت
جسارت
پا به پاي يك مرد ، زور دارد
عشق
اشك
نياز
محبت
يك دنيا آرزو دارد
زن ... هميشه ... همه جا ... حضور دارد
و اگر تمام اينها يادت رفت
تنها يك چيز را به خاطر داشته باش
كه هنوز هيچ مردي پيدا نشده
كه بخواهد در ايران
جايِ يك زن باشد

از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت !

کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی

نمی کنند وزندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند

هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و

متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند

به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند.

درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خودغافل

بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش

بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و

فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که

از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و

وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم

و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش

زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.

دوستدارتو : بابالنگ دراز

تقدیم به دوستان

کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم