فروش
دیشب فروختنش ..
دلم براش تنگ میشه آخه اولین ماشینمون توی زندگی مشترک بود
ولی قول داده بهتر بخره
خداجون ما که راضییم هر چی تو بخوای
دیشب فروختنش ..
دلم براش تنگ میشه آخه اولین ماشینمون توی زندگی مشترک بود
ولی قول داده بهتر بخره
خداجون ما که راضییم هر چی تو بخوای
این مدت همون طور که گفتم نتونستم بیام نت و بنویسم الانه هرچی به یادم بیاد رو مینویسم
.
.
بریم ادامه
ماه ربیع الاول همه مبارک و به سلامتی و خوشحالی
من بعد ی غیبت 10-15 روزه اومده
اتفاقای زیادی توی این مدت افتاد ولی چون نت نداشتم نتونستم بنویسم
راستی ی خبر
میخوام دیگه سرکار نرم

خب شروع میکنیم همه چی آماده اس؟
بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
امروز روز تولد یکی از دوستای خوبمه....
دوستی که اگرچه تازه باهم دوست شدیم ولی .............
.
.
.ولی خیلی خوب و مهربونه...
تازه ی آقایی هم داره که خیلی دوسش داره
اسمش رو نپرسین که نمیگم الهامه
اسرار نکنین من اسم الهام رو نمیگم
وبلاگش رو بگم؟اینو که دیگه حرفش رو نزن......!!!!!
چی زندگی جدید من اسم وبلاگشه؟من که نگفتم!!!!!
فقط بدوووین بهش تبریک بگین تولدش رو ، آخه امروز تولدشه
این دختر متولد اولین روز از اولین ماه زمستونه ولی خیلی مهربون و گرمه
خب شروع میکنیم :
کوچولوها شعر تولد

بازم

بیشتر بیشتر

تولدت مبارک الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

تولد تولد تولدت مبارک




اینم کیکی که قولشو داده بودم بهت
عزیزم بازم تولدت مبارک
توی پستای قبل گفته بودم که ی برادر شوهر دارم که 17 سالشه خب؟
تولد همون بود
من از پنج شنبه دچار درد کمر و درد دل شدید شدم به خاطر..
نمیدونم چرا اینقدر درد داشتم جوری که محی گفت ببرمت دکتر ولی من نذاشتم
خلاصه جمعه و شنبه که دیروزباشه رو فقط دراز بودم تازه سرکار هم نرفتم بعدازظهر دیروز دیگه یکم بهتر شدم و بلند شدم گفتم بذار تولد داداش محی ی کیکی چیزی درست کنم داشتم کیک می پخیدم که گفتم بذار ی زنگ به مامی بزنم هرچی میزنگیدم جواب نمیدادن گوشی خونه رو به بابا زنگ زدم گفت مامان بیرونه...
باز بعد 10مین دوباره زندگیدم جواب نداد ..زنگ زدم بابا گفت میگم بیاد
خلاصه از جایی که مامان منم ترسو فکر کرده برای من اتفاقی افتاده سریع بلند شده اومده خونه من..
در رو باز کردم میبینم داره نفس نفس میزنه بنده خدا میگم چی شده براش آب آوردم میگه بابا گفته مینی هی زنگ میزده فکر کردم حالت بد شده؟؟
یکم نشست و حرف زدیم دید حالم خوبه رفت دیگه
منم کیکم آماده شد بردم خونه مادرشوهرم . شام هم اونجا بودیم
داداش محی انقدر تشکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کرد که خدا میدونه..
خواهر کوچیکه محی یکم حسادت خواهرشوهرانشو هی بروز میدادو تیکه میومد اون وسطاااااااااا
ولی مادرشوهر خنثی میکرد دیگه که شام رو خوردیم و اومدیم خونه...
بعد هم یکم با محی سر شب یلدا حرف زدیم (مدیونین اگه فکر کنین بحت و دعوا کردیم)
اینم این چند روزه که نبودم...خیلی بهم سرزدید و حالم رو پرسیدید(الکی)
دیشب به همه خاله هام گفتم امروز بعدازظهر بیان خونه من.همه هم استقبال کردن
یکمم از دستپختم مامانم براشون گفت .گفت که اولین بار خونه خودم نتونستم غذا درست کنم و حسابی نشستم گریه کردم و اونا هم هی میگفتن جان بچه مون جان بچه مون...منم هی این شکلی میشدم
امروز صبح همه شون رفتن خونه یکی از فامیل چون تازه زایمان کرده،منم داشتن اغفال میکردن سرکار نیام و با اونا برم
همچین خاله هایی دارم من....![]()
حالا برا بعدازظهر میخوام براشون کیک درست کنم بعدا عکسشو میذارم
خوشحالم که میخوان بیان خونه من آخه از وقتی اومدم خونه خودم نیومدن ..میگن هنوز تازه عروسی نباید مهمون داری کنی
امروز نوشتم بریم ادامه
روزی ده مرتبه بخونین انشالا تا اخره ماه از هر بلایی در امان میمونین.
یا شَدیدَ الْقُوی وَ یا شَدیدَ الْمِحالِ ، یا عَزیزُ یا عَزیزُ یا عَزیزُ ، ذَلَّتْ بِعَظَمَتِکَ جَمیعُ
خَلْقِکَ ، فَاکْفِنی شَرَّ خَلْقِکَ ، یا مُحْسِنُ یا مُجْمِلُ ، یا مُنْعِمُ یا مُفْضِلُ ، یا لا اِلهَ اِلاّ
اَنْتَ ، سُبْحانَکَ اِنّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ ، فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذلِکَ
نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ ، وَصَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِهِ الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ!
ای سخت نیرو، و ای سختگیر! ای عزیز، ای عزیز، ای عزیز! خوارند از
بزرگیات همه خلقت. پس کفایت کن از من شرّ خلق خودت را، ای احسان بخش! ای
نیکوکار! ای نعمت بخش! ای عطا دِه! ای که معبودی جز تو نیست! منزّهی تو! به
راستی من از ظالمانم. اجابت کردیم برایش و نجاتش دادیم از غمّ و همچنین
نجات دهیم مؤمنان را، و رحمت کند خدا بر محمّد و آل پاک و پاکیزهاش!
.
.
.
(وب منو خونه زندگیم)
خب سلام و سلام و سلام
دیروز کلاس یوگا داشتم این هفته دوستای مسخره ام نیومدن و من تنهایی رفتم
کلاس بد نبود مربیه میگفت گیاه خواره و گیاه خواری خوبه و شیر چیه و همش سم و از این حرفا من که اصلا قبول ندارم مگه میشه ؟؟؟
شایدم بشه؟؟!!!!
خلاصه از کلاس که اومدم محی منو برد خونه مامانم پیاده کرد و خودش رفت دنبال کاراش..
منم خونه مامای یکم چرخیدم و بعد به بابایی گفتم بابا ببر یکم توشهر بچرخونمون
بابایی مهربونم قبول کردو من و مامی و داداکوچلو و بابا رفتیم چرخیدیم(قبلش هم بگم که مامان دید یکم سرما خوردم ی شربت کتوتیفن داد خوردم)
توی خیابون ی دفعه دلم شیرینی خواست مامان هم رفت شیرینی که دوس دارم رو خرید و منم که فعالیت جانانه کرده بودم هی خوردم هی خوردم
بعد گفتیم بریم خونه مادر جونم (مامان مامی) و اس دادم به محی
اونم با دایی اومدن و یکم نشستیم اونجا و من که توی ابرا سیر میکردم اصلا تو فضا بودم
بعد دیگه خدافظی و برگشتیم خونه مامی وسایلم رو برداشتم و رفتیم خونه که دیدم مادر شوهرم دم در وایساده
میگفت از سرشب منتظرمون بوده (با من کار داشت) دیگه رفتیم خونه اونا هم یکم نشستیم و من همچنان توی فضا بودم
محی که دید من تو فضام
،سریع گفت پاشو بریم خونه
تااومدیم خونه ...........
من ...بالشت....لالاااااااااااااااااااااااااااا![]()
این بود داستان دیشب مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا