سلام بر زینب

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

با نام حضرت عقیله علیها سلام، دفتر این وبلاگ، بسته می شود.

 

 

موج را از دل دریا زده غارت کردید

خودتان را شب آئینه زیارت کردید!

چه کسی مثل تو از عقل، جنون می گیرد

از رگ چشم تحیر زده، خون می گیرد

چه کسی مثل تو شمشیر ز رو می بندد

نفس قافیه با بغض گلو می بندد

یوسف انگار نه انگار به چاه افتاده

زیر شمشیر شما معرکه راه افتاده

آبرویش به همین پیکر بی سر باشد

خواهری مثل تورا هرکه برادر باشد

راهها همسفر هر شب و روزند مرا

بجز از آبله، پاپوش ندوزند مرا

نان توداری من را غمتان آجر کرد

چنته خالی من چوب خطم را پر کرد

دل به دل راه نبرده است مگر در روضه

چشم من آب نخورده است مگر در روضه:

 

*

 

مروه، آئینه ما بود و صفا، آئینه...

زده بر سینه ی خود سنگ خدا، آئینه...

روزی روضه خود، گوشه چشمش دیدم

کی فراموش نموده است مرا آئینه !؟

دست آه تو مگر شانه کند همچو نسیم

گر سر نیزه کند زلف رها آئینه...

لاله ی فاطمه بر نیزه نظر کمتر کن

دو برابر بشود داغ تو با آئینه

هرکجا می نگرم روی خداوندی هست

مگر افتاده ز دستان شما آئینه !؟

«در نظر بازی ما ... » مثل حسن، مثل حسین...

زینب آورده به همراه، "دوتا آئینه"

معجر عمه آئینه سلامت باشد

تکه تکه است اگر روی عبا، آئینه

نیمه شب در دل گودال ندیدی جز حُسن!

... می زدی هرچه صدا : «آینه! یا آئینه!»

... تو خمیدی و شکستی و شنیدی ناگاه

از رگ پاره صدایی که : «بیا، آئینه!»

رنگ اجمال به تفصیل تماشایی شد :

«کربلا، آینه» و «کرب و بلا، آئینه» ...

*

شد ردیف آینه، تصویر ز مولا دارد

با همین قافیه تا چند غزل جا دارد!

 

 

 

(برشی از غزلمثنوی مطول)

گور

 

کمی چندش آور است. ولی فکرش را بکن. اینکه در تاکسی در صندلی عقب نشسته ای و از بغل دستی ات بپرسی: "آقا ساعت خدمتتون هست؟"

نه.. این چندش آور نیست. عجله نکنید.

بغل دستی که کمی "رنگ پریده"  است و خشک و بی احساس نگاهی به چشمهات می کند و ... انگار سکته می کنی از بی حسی چشمهاش... پشیمان می شوی از سوال. لبهای سفیدش را باز می کند.دندان های قفل شده اش را باز می کند و آرام ... ولی پرنفوذ (جوری که همه تاکسی نشسته ها جا می خورند از صدای آرام ولی پر قدرتش...) میگوید: "ساعت به درد ماها نمی خوره..."

شاید بگویی کجای این جواب چندش آور است.باز عجله کردی . هیچ جای این قصه تا حال چندش آور نیست...

ادامه قصه را بشنو: بغل دستی ات حال تورا گرفته است. اساسی...!!  راننده در آینه نگاهی به صورت لاغر و سنگی و موهای کم پشت و چشم های نازک و بی رنگ و لبهای کویری اش می کند و به من می گوید: "هشت و نیمه داداش... ساعات مال ماهاست .. نه اینها! یاد بگیر...!" راننده همزمان با این حرفها ترمز میکند تا زنی را سوار کند. زن با صورت نقره ای و یا سفید و یا شیری و یا هر رنگ دیگر سوار شد. لب هایش تشنه ی سفید ترک خورده بود. چشمش بی حال بود و بی رمق. صدایش درست مثل بغل دستی من بود. آرام و پرقدرت. زنانه نبود. البته نمیشه گفت مردانه ... یه جوری مثل صدای گاو ، وقتی که بغل دستش باشی و آرام بخواد حرفی بزنه و احساس کنی که زمین داره می لرزه از حرفهای گاو... زن وارد ماشین میشه. راننده میگه ساعت ،هشت و نیمه. ترافیکه. دیر میرسم. عادت کردم. یاد حرف بغل دستیم افتادم "ساعت به درد ماها نمی خوره..." راستی این قیافه های فضایی چقدر زیاد شدند. شهر پر شده از این قیافه ها... یکیشون که بغل دست من نشسته و یکیشون ...هم ... زن به پشت نگاهی میکنه و از بغل دستی من آرام می پرسه: "شما از کدوم گوری اومدید؟!" مرد چشمهاش رو تکون میده و آرام و بدون هیچ مکثی میگه: "گور من جابجایی نداشته... قطعه ۵ - تهران - شما چی؟" زن بدون مکث : "قطعه ۳۹ - تهران" من گیج دارم گوش می کنم به حرف های دو آدمیزادی که ... راستی، اینها آدمیزادند...؟!

نگاه می کنم به زن و مرد سفید... لاغر و چروکیده و سفید و یخ... بی حس و بی حال... عین مرده ها ... نکنه این زن و مرد مرده ...  معده ام جوشید. ترش کردم. نفسم بوی جوهرنمک گرفت. "می خوام پیاده شم"

 راننده، برگشت. صورتش نقره ای بود. ترسیدم. حسی نداشت. رمق سخن گفتن نداشت. لبش را با زحمت باز کرد. فرمان برا به حال خود رها کرده بود. ماشین میر فت. خیابان خلوت شد. خیابان تاریک شد. خیابان خاموش.سرد. تاریک .یخ. ماشین می رفت. راننده برگشت. روبرویم نشست. فرد بغل دستی من دستبند را ازدستم باز کرد. زن کنار راننده نشست. روسری اش را برداشت. کچل بود. سرش زخم داشت. خونش نقره ای بود. دستبند. به زمین افتاد. صدایی نیامد. زمین سیاه بود. شاید زمینی نبود. سقف هم نبود. راننده سرد بود. یخ زده بود. انگار تازه او را از سردخانه در اورده اند. زن سرد بود. مسافر بغل دستی ام سرد بود.

من عرق کرده بودم. فکم قفل شده بود. چشمم داشت از هول این سه نفر بسته  می شد. صندلی راننده را نگاه کردم که درست روبرویم بود و نگاهی یخ زده میکرد... صندلی اش پایه نداشت. یک لحظه ترسیدم. نگاهی به صندلی خود کردم...

تا فهمیدم صندلی من هم پایه ندارد... با شدت به زمین خوردم. صدای شکستن استخوان لگن خود را شنیدم. قلبم ایستادم ... چشمم سیاهی رفت!

***

مردم دور وبرم ایستاده اند. یکی با زور به خوردم آب قند می دهد. خیابان بند آمده. صدای بوق ها و بی شماری رنگ ها را که می بینم و بازیگوشی بچه ها را ... خیالم تخت می شود که زنده ام و دیوانه نشدم و ...

 

 

 

ادامه داستان بماند تا بعد

 

السلام علیک یا مظلوم

مادرم فاطمه

هیئت حسن جان

کابوس سقف دار

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

همهمه، خوابیده است. مثل به خواب رفتن پای بیعت!

صداری بیعت، مثل وِزوِز مگس های سقیفه، تمامی ندارد. مثل خطبه خوانی خلیفه ی اوّل، بر آخرین پلّه منبرِ صادر اوّل...!

همهمه، خود را به خواب زده. خوابی که برادر مرگ است. مرگ بیعت.

(نه اینکه من شرّوشرّ، تایپ کنم و تو هم در این وبلاگ سوت و کور بخوانی و ... بگذریم! نه...)

بیعت، مُرده به دنیا آمد.سقیفه، جایی را گویند که سقفی دارد و پاتوقی خنک و بی مزاحم است برای عصرهای مدینه یازده هجری قمری. (چیزی مثل ویلاهای اشرافی لواسانات هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی) سقیفه، جایی است که مُرده های تازه به دوران رسیده، دور هم جمع می شوند تا تکلیف حق را برای همیشه مشخص کنند! عصرهای مدینه، سوت و کور شده است. چند وقت است.

سقیفه، جای سقف دار را گویند. بهمنی از آوار را گویند. (من وسط تایپ کردن، پیش خودم فکر می کنم داشتن سقف، خطر آوار شدن را در ذات خود دارد.) به هرحال، سقیفه، جای مسقفی بود که پاتوق بیعت های مرده بود. جایی که بیعت را بیع می داند و می خواند. در چنین بیغوله و طویله ای، حق را می خرند و باطل را می فروشند. (شاید بپرسی حق، خریدنی است!؟ شاید بپرسی باطل، فروشی است!؟ مگر می شود؟ ...  سوالت خوب است.پس دقت کن:) عصر مدینه، همه مردم شهر خبردار شدند که کودتایی در آستانه ظهور است. وقوع این کودتا به سالها قبل بر میگردد. به جسارت شیطان به امر الهی. برمیگردد به همان لحظه دوراهی سجده برآدم یا کبر...! عصر مدینه، آن کودتای ازلی میخواست بروز کند. ظهور کند. مردم مدینه، هول بودند. قول و بول مردم چُرتی شهر خام ها، یکی است. آن ها تا شنیدند، بازار بیع و بیعت، داغ شده، دویدند به خانه های پستودار. به نیت سود بیشتر، از صندوق های کهنه ی پستوهای خانه های خود، هرچقدر حق داشتند برداشتند و به سقیفه آمدند تا حق بدهند به خلیفه بی سواد و باطل را بگیرند و این وسط جیرینگ جیرینگ سود کنند. (توهم فانتزی مردم مدینه مرا یاد بیست و پنجم خرداد انداخت. یاد خیالبافی های یک مهندس چُرتی ... یاد لاف بافی های یک دکتر قلابی ... یاد کف دهان شیخ بی سواد ...)

همهمه ها در سقیفه، به خواب می رود. حق، آب می رود. از چهره ها نقاب می رود. یکی با طناب می رود. حوصله عذاب می رود. آفتاب می رود. مهتاب می رود. آب می رود... شراب می اید!

پخته می رود، خام می آید. حلال میرود ، حرام می آید. دانه می رود، دام می آید.

عجب شهر شعبده بازی ست، این مدینه!!

سقیفه، جایی است که سقفی از نفاق دارد. نفاق، نوه ای در عراق دارد. قاریان این کنگره مشورتی، به تن قران، اِعراب میگذراند. اَعراب، اهل اِعراب شده اند. اهل اِرعاب..! اهل خواب ...!

(یاد شعبده بازی "دوءل الخلیج العربیه" افتادم! آخرش معلوم نشد این "العربیه" به"الخلیج" بر میگشت، یا به"دوءل" ... !! )

 بله؛ میگفتم: نفاق، پدر بیعت بود. بیعت، مُرده به دنیا آمد. نفاق، پدر همه بیعت های مُرده است. چون اِعراب، صحیح نبود، دیگر تا قیامت، از هیچ صحیحی(!) بخاری در نمی آید. از اَعراب، کاری بر نمی آید. بجز عذاب، حوصله کسی سر نمی آید. مُسَلّم شده است، (با این وضعیت بحرین و عراق و یمن و لبنان و دوبی و قطر و مصر و لیبی و سودان و تونس و مغرب و اردن و "عـربـســتـان" و ...) که دیگر هیچ صحیحی(!) ، مُسلِم نیست. مُسلِم کسی است که در عراق، دنبال بیعت برای حسین می گردد.

پخته می رود، حلال میرود ، دانه می رود...! خام می آید، حرام می آید، دام می آید...!

عجب شعبده ای است این کوفه!!

بیعت، لاشه ی بوداده است. بوی لاشه بیعت، همه مگس های دنیا را خبر کرده است. گوش کسی بدهکار نیست. همه اینجا طلبکارند؛ بجز ستاره ها که شبکارند! بیعت ها نمی آزارند، بلکه خود، آزارند. دارند! می بارند و می بارند تا سیل مکّه را بر دارد. انگار نه انگار حق، تبر دارد.

 مسلم در کنار در مسجد جامع کوفه برای چند نفر حرف می زند: "هرکسی خبر دارد، هرکسی سرِ سحر دارد، هرکسی سر دارد، پس دل بردارد. آی اهل کوفه! تنها کسی که دل بردارد، دلبر دارد..."

پرچم دلبری نمی خوابد. نعره حیدری نمی خوابد. آئین قلندری نمی خوابد. عَلَم برادری نمی خوابد. عباس به فکر آب است و تیرهای در کمین به فکر بیعت با خواب. تا چشم عباس نمی خوابد، ماه می تابد. ماه می تابد چون عباس نعره حیدری می زند. طبل دلاوری می زند دلش. تیرها سجده می کنند در مقابلش. آسمان می مانَد و ماه کاملش. کمر آسمان را شکسته می بینم ... دست علی را بسته می بینم ... تیرها را درکمین نشسته می بینم. خواب می بینم .قحطی آب می بینم.

(دارم با این هلِک هلِک، تایپ کردنِ سوت وکور، عذاب می بینم.)

چهره ها بی نقاب می بینم. خانه غیرت، خراب می بینم. ساز شکسته رباب می بینم. نه!! خواب می بینم. خواب، قلاب به زبان انداخته. زنی دست برکمر اسمان انداخته. وسط کوچه، سفره نذری برای صاحب الزمان انداخته. لرزه به پای امتحان انداخته. زبانه، چه میکند اینجا... یارب! تازیانه چه میکنداینجا... زینب! سقف عذاب، سوراخ شده.قنفذ، گستاخ شده! پای بیعت لنگ شده. کوچه این روزها تنگ شده. سقیفه، با همهمه هماهنگ شده. همه باهم کنار آمده اند. همه با همه. ظاهراً، همهمه خوابیده است. مثل به خواب رفتن پای بیعت.

(مثل اوضاع و احوال خیابان آزادی فردای عاشورای سال هشتاد و هشت...)

یهودی، زبان بازکرد به شهادتین. گردن دین ماند و بار این همه دِین. مسلم ماند و شرمندگی از حسین.

"حسین، میا به کوفه..."

سقیفه، پر از همهمه ی خوابیده در کابوس است. غدیر، اما سوت و کور است.

(ببخشید! صدای وِزوِز مگسهای دوجنسه نمیگذارد بخوابم. مگس های دوزیست. خدا نکند بی خواب شوم. هروقت بی خواب باشم، به کابوس سقیفه گیر میدهم...!)

 همهمه اگرچه خود را به خواب زده ولی تمامی ندارد. بیعت مرده، احترامی ندارد. سنگ قبری را می شناسم که نامی ندارد. زنی را می شناسم که با دست شکسته پیرهن می دوزد. زن می سوزد. پیرهن می سوزد. دل یک بی کفن می سوزد. خواهر یک پاره پاره بدن می سوزد. جواب دندان شکن می سوزد. آنقدر تنور داغ، داغ است که حتی دل من می سوزد چه رسد به دل مسلم! مسلم به ابن زیاد رو زد: "بگذار به سرورم، حسین پیامی برسانم تا سرورم برگردد به دار یار و نیاید به این دیار بی عار، برگردد سرمزار..."

مسلم به یاد مزار مخفی افتاد. بغض کرد. مسلم می لرزد. مسلم پر زد.

پرپرزد. یکی نیزه را برجگر زد.

دیگری به پیشانی، آن یکی به سر زد...

یکی نیزه را بر جگر زد. مرغی بال و پر زد.

 آن یکی با عصا ، این یکی با تبر زد.

روضه خوان در زد.

به دیوار و در زد.  مژه سوخت.  میخ، راه سحر زد.

"هر طرف می نگرم، نیزه و شمشیر است !      یارب!  حسین من، تک و تنهاست..."  

     زینب: "حسین من ..."

 

 

یازینب

...برمی گردم...برنمی گردم...

به نام خدا


 

می روم و بر میگردم، نیستی. می روم و برنمیگردم.دیگر فرقی نمی کند که باشی یانه. من برنمیگردم.چهاربار رفتم و برگشتم...و نبودی. دیگر آبرویم می رود اگر برگردم و شاگردت بگوید:

"نیست و نمی آید و چه کار دارید؟ و به «من» بگوئید..." و از این حرفها که آخر آخرش به این معناست که "«تو» چرا اینقدر می روی و برمیگردی!؟ یکبار هم برو و برنگرد!" شاگردت آخر آخرش را نمی گوید. ولی می توان از دست کشیدنش از سر مشتری و زل زدنش به چشمهای غمزده ام، فهمید که خسته است و بدش نمی آید آخر آخرش را بگوید. شاید مراعات موی سفیدم را میکند.

شاگردت فقط می گوید:

"نیست. بعید است امروز و فردا هم بیاد."

می پرسم:"چرا؟!"     ادامه می دهم: "من باید ببینمش..."

قیچی را محکم به شانه می زندو قدمی به سمت من می آید:

"آقای محبوبی! باور کنین آقاجعفر، سرش شلوغه، هفته ای یکی دوروز بیشتر مغازه نمیاد.دخترش داره عروسی میکنه ، به سلامتی، هر روز برا خرید جهیزیه به بازار میره... بالاخره یه جورایی برا دخترش، هم پدره و هم مادره ... " راست می گفت. شاگردت ادامه میدهد:

"آقای محبوبی! باور کنید اگه بیاد بهش میگم.شماره تون رو هم گرفتم..." شاگردت نمی دانست که تو نمی خواهی مرا ببینی. شاگردت زیر لب «لا اله الا الله» میگوید و برای چندمین بار به خاطر موی سفید، حرمت میگذارد و آخر آخر حرفش را می خورد.

می روم و بر نمیگردم. مشتری در اینه به من نگاه میکند.خجالت میکشم.سرم را پائین گرفته ام:

"یعنی برم...!؟"

"یعنی تشریف ببرید، آقا جعفر که اومد میگم بهتون زنگ بزنه..."

از در بیرون مغازه ات بیرون می روم و در را آرام می بندم. رویم نمی شود داخل مغازه را نگاه کنم. مغازه کناری، میوه فروش کوچکی است که زودتر از همه کاسبهای محل، چراغ های مغازه اش را روشن کرده و موزهای آویزان ، دارند تکان میخورند.باد می وزد. بادی که حتما به ابرهای سیاه، حامله است.

کاش نشانی خانه ات را داشتم...  اوس جعفر سلمانی! می روم تا برنگردم. یعنی  نمی توانم برگردم به خانه.پسرم اگر بشنود که اوس جعفر، دارد برای دخترش جهیزیه می خرد، دق میکند. حالا که قرار است آبرویم برود بگذار برود و برنگردد. واقعا اگه دختر تو ، خدانکرده، اوس جعفر! ویلچری میشد، پسرم رهایش میکرد!؟ نه، مطمئنم.

برمیگردم.

 


احمدبابایی      ۲۰/۱۲/۹۰

سلام ... تمنا میکنم ...

 

 

دقت کنید.

 

 

همه جا کربلاست... اما...

۱۱۰

هو یاعلی مدد

 

 

 

فرمودند:

نشانه ی دوستان ولایت دو چیز است: سخن دلپذیر و دل سخن پذیر.

ما به همان اندازه که اشدا علی الکفاریم رحماء بینهم هستیم، یعنی کلام دوستانمان را که دوستان مولایمان هستند به روی چشم میگذاریم ... برای ما هیچگاه جنگ حق و باطل پایان ندارد... همه روزها برای ما عاشوراست ... همه زمینها کربلاست... و همه مامورند که انتخاب کنند: حق یا باطل؟ حسین یا یزید؟ ...

فقط خواستیم خیال خوبانمان را راحت کنیم که معتقدیم : صراط المستقیم حسینی بودن در دوره ما، امام سیدعلی حسینی خامنه ای است ولاغیر ... امروز رهبر ما نماد حق است و مساوی دین اسلام ... هرکه شک دارد بگو تا روبرو کنیم! تا امروز در تاریخ شیعه، علی و اولادش (تا امروز که سید علی ... ) سکوت کردند و مجبور به وحدت شدند، تبعیت از جگر سوخته آنان بر همه کربلایی ها واجب است...

به نظر ما آنکه معنای سکوت امام و رهبرش را بداند، به توفیق شهادت نائلش میکنند!

حرف آخر:

قبول داریم که همه روزها عاشوراست... و همه جا کربلاست...

اما: روزشهادت فاطمه، تکرار ناپذیر است... هیچ وقتی روز شهادت مادر سادات نخواهد شد! و هیچ جا، کوچه بنی هاشم نمی شود...!

 

 

 

«حسن جان»

ارواحنا لک الفداء

 

 

 

داستانواره 2

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سوراخی در دریایی دیگر   ۲

 

 

قدیمی تر از آن است که تازه به دوران رسیده ها از او سواری بگیرند : این کوه سنگی که رو به نهنگ می نشیند و پشت به خورشید یرقان گرفته ی این روزهای طولانی. گاهی که پای حرفهایش می نشینی حس میکنی پشتت تیر میکشد درست مانند چشمهای زرد و خمار کوره ی دلمرده ای که نامش را "قدیمی ها" خورشید می گویند و "تازه به دوران رسیده های رقصان" ، رقیبِ نهنگ می خوانندش در این دنیای بی آب . آب نیست تا شاهد بخار شدنِ امپراطوریِ طولانیِ این تنگه ی فرتوت باشد. نهنگِ خاکستری که اولین سوالِ زندگی اش را در عمق فلسفیِ مرگ به بادهای تازه به دوران رسیده، گره زده بود، حال، دالانِ اشباحِ بی پدر و دل بریده ی شن ریزه های بی سر و پایی بود که مرکبِ بادهای بددهن در این سفر طولانی شده بودند.

همان روزها که این کوه سنگی، خود را قدیمی تر از خورشید دلمرده ی دوزخی می دانست نهنگ در سکوتی فلسفی، خاکستر و خاک تر می شد و دالانی می شد برای بادهای موذی و زوزه های جگرخراش رعب آور که از سمت کوهی در این سوی نهنگ به دره ای در آن سوی تنگه می کوچیدند. آری! دو دریای تکیه زده بر بی خیالی نهنگ که عمری بخاطر وظیفه شناسی همین تنگه فرتوت می رقصیدند و از سوراخی در دریایی به سوراخی در دریای دیگر می لغزیدند و اقیانوس را زنده نگه داشته بودند، جایشان را به "بخار زرد"  و  "مرگ خشک"  تعارف کرده بودند.

به کوه سنگی حق میدهم که برای حرفهایش شاهد نیاورد . ناسلامتی او قدیمی تر از دریای "آب رفته"  بود. پشت به خورشیدِ "یرقان گرفته" ، زانوهای متورّمش را بغل کرده و به نهنگ روبرو نگاهی می کند و خاطرات آن صبحِ"بی خیر" را به شن ریزه های دور و برش می گوید. بادها شعری ساخته بودند که در داخل دالان همه باهم می خواندند و برای همه، اینهمه بدگویی از کوهِ سنگی، ترسناک بود. شعرشان در این موضوع بودکه: «این حسود پیر، خاطراتش را برای خود، بازگو می کند تا برای بادها همسری زاده شود و اگر شن ریزه ها از این حسادت پیرانه، باخبر بودند پدرشان را رها نمی کردند!» خاطرات آن شب فاجعه بار و آن صبحِ تیره ، دست از کوهِ سنگی برنمی داشت. ناسلامتی، او از همه دور و بری های خود قدیمی تر بود. لااقل خودش اینطور فکر میکرد. درست مثل نهنگ که فکر میکرد "امپراطور آبها ست." ... بگذریم! چرا پشتِ سر مُرده حرف بزنیم... هرکه اشتباهی مرتکب شود چوبش را میخورد ... او هم که، چوبش را خورد ... بگذریم، بگذریم!

شک نمی کنم کوهِ سنگی، راست می گوید. یعنی نمی تواند به خود، دروغ بگوید:

«آن شب ، خوابم نمی برد. تمام شکاف های دامنه ام را شمردم، ولی خوابم نبرد!»

نگاهی به کوهِ سنگی و دامنه های پرشکافش می کنم، قبول کنید: چقدر سخت است که اینهمه شکاف را بشمری و خوابت نبرد. یادم باشد به هیچ کوهی پیشنهاد نکنم که برای خواب، شکافهای دامنه اش را بشمرد. دوست داشتم کوه سنگی برای هزار و چندمین بار قصه مرگ خاکستری نهنگ فرتوت را برایم تکرار کند. اگر لازم باشد برای شنیدن هزار و چند بار دیگر این قصه قدیمی ، "قولِ شرف" دهم که همه شنیده هایم را فراموش کنم. او برای خسته نشدن از این تکرار، به قولم نیازمند است. به قولِ "شرف" ...

«خوابم نبرد. سروصدای نا آشنای پچ پچ ارواح یخزده فلسفی را در حوالی تنگه طولانی می شنیدم. نگاهم را به امواج سپردم تا از نهنگ خبردارم کنند.»

نگاهی از روی ترحم کردم به قدیمی ترین شهروند "دریای اول" یعنی همین کوهِ خوش ذات و...  دارم به روزگاری می اندیشم که تا هزار و چند قدم، بالای سر این کوه، زیرِ آب بود و هیچ روح فلسفه-زده ای از وجود این کوه سنگی زیر رود-رود آب، باخبر نبود. به روزگاری می اندیشم که بالای سر این کوه تا چشم کار میکرد آب بود و آب بود و آب ... روزگاری که خبری از خورشیدِ زردرویِ بیمار و این بادهایِ تازه به دوران رسیده ی رقصنده، در این دنیای آب، نبود... روزگاری که تنها همصحبتی های این سنگِ باعظمت، موجهای لطیف بودند که در تخیّلِ بی اختیارِ دریا جاری بودند. موجهایی که کوه، هنگام صدا زدنشان به آنها «موج های دریایی» می گفت... و آرام، مثل دیوانه ای که صدای خنده اش را گم کرده، تبسمی می زد... با خودش می گفت که موجهای دریایی از موجهای غیر دریایی، هم صحبتیشان بهتر است...!

«گفتم به موجها : آی موجهای دریایی!! ازتنگه برایم خبری بیاورید. حس میکنم یکی را دارند از آن طرفِ ذهنِ دریا دچارِ سطحی ترین سوالاتِ بی پاسخ می کنند. سوالاتی که برای "وظیفه شناس ها" رنج آورتر از وظیفه نشناسی است... و من با قدیمی بودنِ خودم درک کرده ام که سوال، آنجا آغاز می شود که "وظیفه فراموش می گردد. گفتم برایم خبری از سمتِ تنگه ی بینِ "دریای اوّل" و "دریای آخر" بیاورید. حس می کنم حیاتِ دنیایِ آب در خطر است. حس میکنم به شبِ هزار و چندمِ سالِ هزار و چندم رسیده ایم! شبِ تلخی بود! موجهای لطیف، رفتند. برگشتند. لال نشدند، سوال شدند! بال نشدند، وبال شدند! موجها رفتند. در حوالیِ سکوتِ بهت آورِ نهنگ ، "یرقانِ بی آبی" به جان موجها می افتاد و وقتی زخمِ بی مرهم خورده و به آغوشِ من که جایِ پدرشان بودم بر می گشتند، فرصت لال بودن و سوال نبودن را به مرگ، هدیه می دادند. شبی تلخ بود. شبی تلخ... هم صحبتی های من که بال نداشته ام بودند وبال گردنم می شدند. غوغایی بود. در تنگه، در دریای اول، در دنیای آب، در دریای آخر، غوغایی بود... در دلم غوغایی بود... هرکه می رفت ، جان بر لب بر می گشت و تلخی آن شب، مرا بی قرار کرده بود. اگر می شد از جایم بر می خاستم و همه موجها را در داخل سینه ام، "آنجا که یخِ هیچ فلسفه ای نمی گیرد"، پنهان می کردم. اما قدیمی بودنم به من یادآوری میکرد... که ... که مراقب باش هر دوست، با مرگش قطعه ای از تورا به باد میدهد! به باد می دهد، دیر یا زود! بگذریم! آری... میگفتم... نهنگ را آن شب تلخ، شبههء وجود، غافلگیر کرده بود... خطر، دنیای آب را و اقیانوس را  و دریای دو قلو را فرا گرفته بودند. دلهره ی آوار شدنِ خطر، هستیِ"دریای اول" را و بدون شک، هستیِ"دریای آخر" را رگ به رگ کرده بود! صدا به صدا نمی رسید بسکه سکوت فلسفی، دریاها را یرقانی کرده بود... »

شنیده بودم که برای موجها، کوهِ سنگی پدری مهربان و البته کمی سخت گیر است. ولی داشتم باور می کردم وقتی حرف می زد و از موجهای یرقانی و وبال شده یِ سوال زده حرف می زد و از آنچه در آن شب تلخ چشیده بود، حرف می زد داشتم باور میکردم که سختگیر ترین پدر، هم برای موجهای رقصان دریای اول، مهربان خواهد بود. هزار و چند بار این قصه تلخ، این تلخی شبانه، این شبِ صاعقه های تردید، پاره ی جگری شد بر فراز قله سنگی و بر غرور این پیر فرتوت، تکه تکه گشت و پایین ریخت و وقتی به گرد وغباری بدل شد ، در روزهای طولانی یرقان زده پر خورشید، به شن ریزه های بی سروپای بی هدف بدل شده و بادی و طوفانی ناگاه بر گرده اش سوار شده و افسارشان را در مشت خود فشرده و از دالان های خاکستری به سمت دره های آن طرف نهنگ، راهی کرده است.

شنیده بودم که برای شن ریزه های هرزه گردی که پشتِ سواری برای بادهای تازه به دوران رسیده هموار کرده اند ، کوهِ سنگی پدر نبود، چه رسد به اینکه مهربان باشد. شنیده بودم که کوه سنگی برای این تکه تکه های فروغلطیده از خودش، هیچ سخت گیری نداشت. وقتی قصه های قدیمی خودش را می گفت و قصه ها در دالان های خاکستری زوزه کشان به دنده های وحشی نهنگ بی جان می خوردند، در نگاه پیر سنگی شکوه غصه را نمی دیدم و به عقیده من این اصلا عجیب نیست که کوه سنگی برای موجهای لطیفِ "دریای اول" ، پدرِ مهربانِ سخت گیر باشد ولی برای پاره هایِ جگرِ خود، آنگاه که راضی به رفتن و کندن و شکستن و خیانتند ، هیچ مِهری نداشته باشد!

«همه هم صحبتی هایم رقصان و شاد می رفتند و سربه زیر و نکبتی بر می گشتند، شب تلخی بود، من هزار و چندبار از این شب ها دیده ام در طول عمرم که تلخی یرقان، ذهنِ دریا را سوالی می کند و تنگه به "شبهه یِ وجود"  می افتد و جزای سوال نهنگ، عزای موجها و پدرشان که "منم"،  می شود و صبح فردایش "دریای اول" به طاق زرد آسمان می چسبد و بخار شدن امپراطوریِ آب بی حضورِ آب آغاز می شود. دقیقا آنجا که "دریای اول" چنان متورم می شود ، چنان مدّی میکند که آبهایِ بیمار، آرام ... آرام ... سقف های آسمان را می شکافند و به خورشید نزدیک و نزدیک تر می گردد تا جایی که انگشت یرقانی این ملعون آسمانی، جگر آب را کباب می کند و آنگاه مه و جرقه های بخوری و جلبک های شعله ور و موجهای پرپر و خشکِ "دریای اول" را به چشم می بینیم ... من هزار و چند بار در چنین شبی بیدار مانده ام و صبح فردایش را گره در گره با یک تنفس رنگی و در همسایگی تازه به دوران رسیده هایِ هیز-چشم آغاز کرده ام... هزار و چندبار ... هزار و چند بار...»

منی که هزار و چندبار، این قصه راشنیده ام واین قصه، در هزار وچند زاویه ی وجودم جا گرفته است و منی که به این قصه، سوخته ام و گریسته ام و آرزوی برگشتِ امپراطوریِ آب کرده ام و از شنیدن هزار و چند باره ی این قصه حس میکنم در حال پوسیدنم. دلم برای این پیرِ دامن- شکافته ی آشفته ی فرزند- مرده، دلم برای این کوهِ سنگی می سوزد که هزار و چندبار شنیده های مرا دیده است... حس میکنم در حال پوسیدن و کنده شدنم...! حس میکنم دیگر تحمل شنیدنش را ندارم، رعشه ی نکبتیِ یرقان را وقتی که به جانِ موجها  می افتاد، یادم می آید... آه ... آن شب در بلندی این کوه، یعنی پدرم، رو به نهنگ داشتم تماشا می کردم ... رعشه ی نکبتیِ یرقان ... یادم می آید آن موج در آغوش خودم جان داد و فرو ریخت و زردی اش به جلبک های شعله ور و جرقه های آشفته بدل شد و ... آه ... حس میکنم دارم از این کوهِ سنگی جدا می شوم ... من تحملِ شنیدن ندارم ... آه! پدر، شکافی دیگر برای تو ... آه! پدر، خداحافظ!

 

 

اول صفر ۱۳۹۰

 

شعری از عماد خراسانی

 

 

نصیحتی ست که باید همیشه یاد کنید

چو "غم"  زیاد شود  "باده"  را زیاد کنید

چو دور چرخ و فلک،  بر مرادتان گردید

خوش است   یاد حریفان نامراد کنید

...

انا لله و انا الیه راجعون

اقامه عزا


به مدت سه شب به یاد سه شهادت


شهادت جانگداز اباالزهراء،

حضرت محمدبن عبدالله

(صلی الله علیه وآله وسلم)


و شهادت غریبانه تنهاترین سردار، کریم آل الله، سیدالسادات، عصای پیری فاطمه، عزیز جان اهل بیت، حضرت معزالمومنین و ولی الحسنات ، قبله العاشقین، نور الانوار، هدیه من رب العالمین، امام حسن المجتبی

حسن جان

(ارواحنا له الفدا)


و شهادت مظلومانه غوث اللهفان، ضامن آهوان ایرانی، شمس الشموس، ذی الجود، انیس النفوس،ابالجواد، پادشاه ملک ملکوتی طوس،باب المراد، امام هشتم، قبله هفتم، حضرت ثامن ضامن، ولی نعمت شیعیان اثنی عشری، سلطان السلاطین، سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان، سیدنا و مقتدانا و مولانا علی ابن موسی الرضا المرتضی، الامام البر التقی النقی، حجت الله علینا و علی جمیع الخلائق من الجن والانس ، من الاولین والاخرین، شاهنشاه حقیقی بهشت گریه ایران، بانی عزای سیدالشهدا، طبیب بیماران و آشنای دردمندان، همسفره بی نوایان، کریم کریمان، خیرالرازقین، خیرالغافرین، جلیس الذاکرین، سبط الرسول المدنی، بضعه النبی، محی المصائب الزینبی، بانی عزای حسین، قطب الاقطاب، حضرت عالم آل محمد، غریب الغربا ، معین الضعفاء و الفقرا، سیدنا ابالحسن، باب الحاجات، علی الرضا ...

(علیه آلاف التحیه و الثنا)


از روز یکشنبه ۲۸ صفر الی سه شنبه شام غریبان امام رضا (علیه السلام) و شب اول ربیع


از ساعت ۱۹:۳۰ الی ۲۱


نشانی: حسینیه حسن جان - خیابان ابوذر - خیابان شهید ببری - کوچه سورانی


حاجت بیاورید که حاجت به غیر نیست!

"کسی بی حاجت نباشد."


...روضه...

ادامه نوشته

داستانواره  1

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سوراخی در دریای دیگر   ۱

 

 

دنیا، آب بود. یک دنیا، آب بود. یعنی قدیمی های این دنیا ایمان داشتند به اینکه دنیا اقیانوسی بود که از دو دریا سرهم شده بود. اقیا نوسی با دو دریای دو قلو... ظاهر و باطن ! دو دریایی که ممنون تنگه ای طولانی بودند که خنده و گریه هایشان را به هم وصل کرده بود. قدیمی های  این دنیا عقیده داشتند این دو دریا فقط و فقط ، از سمت این تنگه به هم راه داشتند... و قدیمی ترها که دنیادیده تر بودند گاهی که حرف می افتاد از نهنگی صحبت می کردند که بزرگ بود... نهنگی که تنگه بین دو دریا شده بود... آنها که پیران پاک، لقبشان بود،  تحمل شوخی نداشتند و با نفرت از انکار، آهی می کشیدند: " این تنگه در اصل یک نهنگ بود...نهنگی بزرگ... این دو برادر دوقلو – یعنی این دو دریای فرتوت – از ناحیه این تنگه به هم چسبیده بودند... دو قلوهای به هم چسبیده...!"

دنیا، آب بود و هست. یک دنیا، آب بود و هست و این نهنگ فرتوت، مثل قدیم، تنگه بین این دو دریاست... درست مثل قدیم که این نهنگ بزرگ با وظیفه شناسی، آب یک دریا را می بلعید و در دریای دیگر پس می داد؛ او تنها موجود زنده این اقیانوس آرام و کبیر بود... باور عده ای جور دیگری است: می گویند او زنده ترین موجود این اقیانوس است... راست و دروغش به گردن خودشان! البته من شک ندارم که او هم زنده بود و هم تنها ... نهنگ، در این اقیانوس پهناور، کاری جز بلعیدن و پس دادن نداشت. او دائم به این شغل شریف مشغول بود، دائم ... آنقدر مشغول بود که از یادش رفته بود در این اقیانوس برای نهنگ کاری جز بلعیدن و پس دادن وجود ندارد.

نهنگ، آنقدر بزرگ بود که گاهی از یادش می رفت که نهنگ است. از یادش می رفت که بزرگی اش از نهنگ بودنش مهم تر نیست. فراموش کرده بود که نه بزرگ بودنش، بلکه نهنگ بودنش او را امپراطور آبها کرده بود! امپراطور بدون رقیب یک دنیا آب... امپراطوری طولانی و دالان وار ، که به نظر تازه به دوران رسیده ها جز دو سوراخ چیز دیگری نیست... سوراخی در یک دریا و سوراخی در دریای دیگر... دو سوراخی که نشانه اقیانوس بودن این دو دریاست... مثل یک تونل بسیار بزرگ که دو سمت این اقیانوس را به هم وصل می کرد. نهنگ، اگر برای لحظه ای دهانش را می بست نصف دنیا، از تشنگی می مرد و نصف دیگر از فراوانی آب، خفه می شد.... آن شب آنقدر به باز و بستن دهانش اندیشید و به تاثیر باز و بسته بودن دهان خود بر حیات و مرگ دنیای آب، که صبح زود، دچار این مسئله فلسفی عمیقی شد! حق یا تکلیف؟ ... "من" یا  "هرکه و هرچه جز من" ؟ ... جبر یا اختیار؟!

آن روز، صبح زود، نهنگ قصه ما، که اولین وآخرین موجود زنده و تنها شهروند "یک دنیا آب" بود، حس کرد دارد خیس می شود!

 

 

 

احمد بابایی - شنبه سوم دی ۱۳۹۰

 

 

ادامه نوشته

سخنانی از امام خميني رحمت الله علیه  درباره مجالس عزادارای و روضه‌خوانی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

++++++  

 

 

 

رضاخان مجالس روضه را به کلی از بین برد

مي ديدند كه مجالس، مجالسي كه در ايران تشكيل مي‌شد، مجالس وعظ و خطابه، مجالس روضه، احتمال داشت كه براي اينها ضرر داشته باشد، جلوي آن را گرفتند. ما يك‌وقت ديديم كه در تمام ايران ديگر مجلس روضه‌اي نبود. در قم بعضي از آقايان، آقاي صدوقي يزدي مجلس روضه اي قبل از اذان صبح داشت كه اول اذان ديگر [بايد] تمام شده باشد. مجالس را به‌كلي از بين بردند. مساجد و ائمه مساجد و مراجع و هر چه بود، اينها ازبين بردند. يعني نگذاشتند ديگر اين قوه فعاله قوه داشته باشد. مع الاسف آن روز ملت راهم جوري بار آوردند، تبليغات‎شان طوري در ملت تاثير كرد، كه ملت هم بسياري از آنها -البته نه همه - بسياري از قشرهاي ملت هم مخالف شدند با روحانيت. تبليغات آنها تاثيركرد [و روحانيون] را معرفي كردند به اينكه اينها انگليسي هستند! همان خود انگليسها اينها را اين جور معرفي مي كردند!

(صحیفه امام جلد هـفتم - صفحه 354 - ماموريت‌هاي رضاخان در ايران)

بايد گريه كنيم، ما هر روز بايد منبر برويم براي حفظ اين مكتب

بايد گريه كنيم، ما هر روز بايد منبر برويم براي حفظ اين مكتب، براي حفظ اين نهضت‌ها؛ اين نهضت‌ها مرهون امام حسين - سلام الله عليه - هست. نمي فهمند اينها! بچه‌اند اينها، سوءنيت ندارند. بله خوب، ممكن است بعضي از آنها هم سوءنيت داشته [باشند] بعضيهاهم روي نقشه كار بكنند همان‌طوري كه زمان رضاخان. منتها او يك قدري روي نفهمي كرد، بعدها روي فهميدگي. جلوي منبرها را، همه را گرفت، نگذاشت كسي منبر برود. محراب‎ها را هم همه را يك جور ديگر كرد و گرفت. يك مجلس روضه اي نداشتيم. درهمه قم - آن قدري كه آن وقت‎ها بود - مي گفتند يك مجلس آقاي صدوقي بود كه قبل ازاذان، شايد، يا قبل از آفتاب، تمام مي شد، شب بود، اين يك مطلبي بود. نه اين است كه من باب اتفاق رضاخان آمد منبرها را نگذاشت و محرابها را جلويش را گرفت وروحانيون را متحدالشكل كرد، نخير، مسئله نقشه بود، نقشه اينكه اين قوه را بكوبند، اين قوه محراب و منبر كه از آن مي آيد يكدفعه يك ملت را هول بدهد به يك طرف، و يك همچو سلطنت را از بين ببرد، اين را از بين ببرند؛ اين قدرت را از دست ما بگيرند.

اگر ملی هم هستند باید به این روضه خوانی‌ها دامن زنند

نمي دانند اين قشرهاي سياسي كه چه خدمتي اين منبر، اين محراب، به اين كشور كرده. اينها چنانچه ملي هستند - ما كار نداريم كه آيا به خدا هم كار دارند يا نه - اگر ملي هستند، اگر كشورشان را مي‌گويند مي‌خواهيم، اگر ملت را مي‌گويند كه ما مي‌خواهيم، اينها بايد دامن بزنند به اين روضه خواني‌ها، براي اينكه اين روضه خواني‎ها اين ملت شما راحفظ كرده، اين روضه خوانيها و مصيبت و گريه است كه كشور شما را حفظ كرده.

(جلد هـشتم - صفحه 528 - اعتقاد قلبي در سخنگوي اسلامي)

اين‌ها كه مي‌گويند به‌جاي روضه تظاهر(ات) كنيم، نمي‌فهمند روضه چيست، روضه و گريه آدم‌ساز است

اين مطلبي كه الان القا كرده اند به جوان‎هاي ما كه تا كي گريه و تا كي روضه و اينها؟! بياييد تظاهر كنيم. اينها نمي فهمند روضه چيست؛ و اين اساسي [را] كي تا حالا نگه داشته است، اين را نمي فهمند، و نمي‌شود هم بهشان بفهمانيم. اينها نمي فهمند كه اين روضه واين گريه آدم ساز است؛ انسان درست مي‌كند. اين مجالس روضه، اين مجالس عزاي سيدالشهدا اين آن تبليغات بر ضد ظلم، اين تبليغ بر ضد طاغوت است. بيان ظلمي كه به مظلوم شده تا آخر بايد باشد. همين‌ها در عين حالي كه جوان‌هاي خودشان كه كشته شدند برايشان فرياد مي‌زنند و چه مي‌كنند، لكن بازي خوردند مي‌گويند آن جوانها را از يادببريد! براي اينكه آنهايي كه به اينها تلقين مي‌كنند اساس را سيدالشهدا مي دانند. اساسي كه همه چيز را تا حالا نگه داشته، اوست. پيغمبر هم فرمود كه انا من حسين يعني ديانت را او نگه مي دارد، و اين فداكاري ديانت اسلام را نگه داشته است، و ما بايد نگهش داريم.اين جوانها توجه ندارند، البته يك دسته اند [كه ] تزريق به اينها شده از [طرف ] اشخاصي.

(جلد دهـم - صفحه 120 - مقايسه رژيم پهلوي با دولتهاي اموي و عباسي)

اين قلم‌فرساها بازي‌تان ندهند

اينها شعائر مذهبي ماست كه بايد حفظ بشود. اينها يك شعائر سياسي است كه بايد حفظ بشود. بازي‌تان ندهند اين قلم‌فرساها! بازيتان ندهند اين اشخاصي كه با اسما مختلفه و با مرام‌هاي انحرافي مي‌خواهند همه چيز را از دستتان بگيرند. و اينها مي‌بينند كه اين مجالس، مجالس روضه، ذكر مصايب مظلوم و ذكرجنايات ظالم، در هر عصري [مظلومان را] مقابل ظالم قرار مي دهد. اينها ملتفت نيستند كه اينها خدمت دارند مي‌كنند به اين كشور؛ خدمت دارند مي كنند به اسلام.

اينهايي كه به شما "ملت گريه" می‌گویند خیانتکارند، ارباب‌هاي‌شان از اين گريه ها مي‌ترسند

توجه ندارند جوان‌هاي ما! بازي اين بزرگ‌ها را نخوريد. اينها خيانتكاراند! اينهايي كه تزريق مي كنند به شما "ملت گريه"، "ملت گريه"، اينها خيانت مي كنند. بزرگ‌هاي‌شان و ارباب‎هاي‎شان از اين گريه ها مي‌ترسند؛ دليلش اين است كه رضاخان آمد همه اينها را برد ازبين، و مامور بود. دليلش اين است كه رضاخان آخرش كه رفت، انگلستان در راديوي دهلي اعلام كرد كه ما اين را آورديم، حالا هم برديم! درست هم مي گفتند. آورده بودند براي سركوب كردن اسلام، و يكي از راههايش همين بود كه اين مجالس را از دست شمابگيرند. جوان‌هاي ما خيال نكنند كه دارند يك خدمتي مي كنند مي روند توي مجلس اگرصحبت عزا بشود، مي گويند نه، اين را نگو، غلط است اين حرف، بايد اين را بگويد، بايد اين ظلم‌ها را بگويد، تا مردم بفهمند كه چه گذشته آن وقت؛ و بايد هر روز اين كار بشود. اين جنبه سياسي دارد؛ جنبه اجتماعي دارد.

(جلد دهـم - صفحه 316 - هراس دشمنان از اسلام)

روضه و مرثيه را با همان قوت و طوري كه سابق مي خواندند، بخوانند

عزاداري به عنوان عزاداري راه مي افتاد. بايد بدانيد كه اگر بخواهيد نهضت شما محفوظ بماند، بايد اين سنت‎ها را حفظ كنيد. البته اگر يك چيزهاي ناروايي بوده است سابق و دست اشخاص بي اطلاع از مسائل اسلام بوده، آنها بايد يك قدري تصفيه بشود، لكن عزاداري به همان قوت خودش بايد باقي بماند و گويندگان پس از اينكه مسائل روز راگفتند، روضه را همان طور كه سابق مي خواندند و مرثيه را همان طور كه سابق مي خواندند، بخوانند و مردم را مهيا كنند براي فداكاري.

باید در مجالس مسائل روز گفته شود/ دسته‌جات عزيز عاشوراست كه مردم را به هيجان مي‌آورد

اين خون سيدالشهداست كه خون‌هاي همه ملت‌هاي اسلامي را به جوش مي آورد و اين دسته جات عزيز عاشوراست كه مردم را به هيجان مي آورد و براي اسلام و براي حفظ مقاصد اسلامي مهيا مي كند. در اين امر، سستي نبايد كرد. البته بايد مسائل روز گفته بشود. بايد در همه منابر به اين جوان‌هايي كه گول خورده اند - از اين منافقين و امثال آنها -نصيحت بشود، دعوت به حق بشود. بايد آنها را فهماند كه اينهايي كه شما را دعوت مي كنند كه به ضد جمهوري اسلامي قيام كنيد، اينها با اسلام بدند؛ با اسم اسلام، مي‌خواهند اسلام را از بين ببرند. اينها يك روز با مقاصد اسلامي همراه نبوده اند. اينهانهج البلاغه و قرآن را اسباب دست قرار دادند؛ براي اينكه نهج البلاغه و قرآن را از بين ببرند. و اين جوانهاي بي اطلاع، اين دخترهاي بي اطلاع، اين پسرهاي بي اطلاع [كه ]دستخوش اين تبليغات سوء اينها شده اند و در مقابل ملت ايستاده اند و در مقابل ملت مي خواهند كاري انجام بدهند، حالا بايد بفهمند اينها كه نمي توانند كاري انجام بدهند. اگر بيايند در خيابانها و بخواهند شلوغ بكنند، همان خود مردم آنها را تربيت مي كنند. قواي نظامي و انتظامي قدرتمندند و جلوي اينها را مي‌گيرند. شما بچه‌ها و جوان‌ها، چرا خون خودتان را به هدر مي دهيد؟ شما برگرديد به اسلام، رها كنيد اين اشخاصي كه شما را اغوا مي‌كنند و بياييد توبه كنيد، قبل از اينكه در صحنه گرفتار بشويد كه آن وقت مشكل است.

(جلد پانزدهم - صفحه 331 - اهميت حفظ نظام جمهوري اسلامي)

راهپيمايي‌ها به عنوان راهپيمايي نباشد، به عنوان دستجات سنتی باشد

بايد مردم را آشنا كنيد به وظايف خودشان. و از مردم هم تقاضا مي شود كه راهپيمايي‌ها به عنوان راهپيمايي نباشد، به عنوان دستجات باشد. همان دستجات سنتي باحفظ جهات شرعي اسلامي. و عاشورا را زنده نگه داريد كه با نگه داشتن عاشورا كشور شما آسيب نخواهد ديد. شما گويندگان نقش مهمي در اين باب داريد و مسئوليت بزرگي هم داريد؛ چنانچه تمام علما، هم نقش بزرگ دارند، هم مسئوليت بزرگ. هر كس به اندازه خودش مسئوليت دارد.

(جلد پانزدهم - صفحه 333 - اهميت حفظ نظام جمهوري اسلامی)

هر مكتبي تا پايش گريه كن و توي سر و سينه زن نباشد، حفظ نمي‌شود

هر مكتبي هياهو مي خواهد، بايد پايش سينه بزنند، هر مكتبي تا پايش سينه زن نباشد، تا پايش گريه كن نباشد، تا پايش توي سر و سينه زدن نباشد، حفظ نمي‌شود. اينها اشتباه مي كنند، بچه اند اينها! نمي دانند كه اين نقش روحانيت و نقش اهل منبر چي هست دراسلام، خودتان هم شايد خيلي ندانيد! اين نقش يك نقشي است كه اسلام را هميشه زنده نگه داشته، آن گلي است كه هي آب به آن مي دهند زنده نگه داشته، اين گريه ها زنده نگه داشته مكتب سيدالشهدا را؛ اين ذكر مصيبت‎ها زنده نگه داشته مكتب سيدالشهدا را. ما بايد براي يك شهيدي كه از دست‌مان مي رود علم بپا كنيم، نوحه خواني كنيم، گريه كنيم؛ فريادكنيم. ديگران مي كنند، ديگران فرياد مي زنند وقتي يكي از آنها كشته بشود. فرض كنيد كه از يك حزبي يكي كشته بشود، ميتينگ‌ها مي دهند؛ فريادها مي كنند. اين يك ميتينگ و فريادي است براي احياي مكتب سيدالشهدا. و اينها ملتفت نيستند. توجه ندارند به مسائل.

همین گریه‌ها و نوحه‌ها ما را زنده نگه داشته است

همين گريه‌ها نگه داشته اين مكتب را تا اينجا و همين نوحه سرايي ها، همين‌هاست كه ما را زنده نگه داشته، همين‌هاست كه اين نهضت را پيش برده، اگر سيدالشهدا نبود، اين نهضت هم پيش نمي برد، سيدالشهدا همه جا هست: كل ارض كربلا. همه جا محضرسيدالشهدا است، همه منبرها محضر سيدالشهدا است، همه محراب‌ها از سيدالشهدا عليه السلام است.

(جلد هـشتم - صفحه 527 - اعتقاد قلبي در سخنگوي اسلامي)

مهم جنبه سياسي مجلس عزا است نه گریه کردن برای اجر

مجلس عزا نه براي اين است كه گريه كنند براي سيدالشهدا و اجر ببرند - البته اين هم هست و ديگران را اجر اخروي نصيب كند - بلكه مهم، آن جنبه سياسي است كه ائمه ما در صدر اسلام نقشه‌اش را كشيده اند كه تا آخر باشد و آن، اين [كه ] اجتماع تحت يك بيرق، اجتماع تحت يك ايده و هيچ چيز نمي تواند اين كار را به مقداري كه عزاي حضرت سيدالشهدا در او تاثير دارد، تاثير بكند.

اگر اين مجالس سينه زني و نوحه‌سرايي نبود، 15 خرداد پيش نمي‌رفت

شما گمان نكنيد كه اگر اين مجالس عزا نبود و اگر اين دستجات سينه زني ونوحه سرايي نبود، 15 خرداد پيش مي آمد. هيچ قدرتي نمي توانست 15 خرداد را آن‌‎طوركند، مگر قدرت خون سيدالشهدا. و هيچ قدرتي نمي‌تواند اين ملتي كه از همه جوانب به او هجوم شده است و از همه قدرتهاي بزرگ براي او توطئه چيده اند، اين توطئه ها راخنثي كند، الا همين مجالس عزا. در اين مجالس عزا و سوگواري و نوحه سرايي براي سيد مظلومان و اظهار مظلوميت؛ يك كسي كه براي خدا و براي رضاي او جان خودش ودوستان و اولاد خودش را فدا كرده است، اين‌طور ساخته جواناني را كه مي روند درجبهه ها و شهادت را مي خواهند و افتخار به شهادت مي‌كنند و اگر شهادت نصيبشان نشودمتاثر مي‌شوند و آن‌طور مادران را مي‌سازد كه جوان‌هاي خودشان را از دست مي دهند وباز مي گويند باز هم يكي دو تا داريم.

آن وقت ما را "ملت گريه" نمي‌گويند، ما را "ملت حماسه" مي‌خوانند

اين مجالس عزاي سيدالشهداست و مجالس دعا ودعاي كميل و ساير ادعيه است كه مي سازد اين جمعيت را اين‌طور، و اساس را اسلام ازاول بنا كرده است به طوري كه با همين ايده و با همين برنامه به پيش برود. و چنانچه، واقعا بفهمند و بفهمانند كه مسئله چه هست و اين عزاداري براي چه هست و اين گريه براي چه اين‌قدر ارج پيدا كرده و اجر پيش خدا دارد، آن وقت ما را "ملت گريه " نمي گويند، ما را"ملت حماسه " مي‌خوانند. اگر بفهمند آنها كه حضرت سجاد - سلام الله عليه - كه همه چيزش را در كربلا از دست داد و در يك حكومتي بود كه قدرت بر همه چيز داشت، اين ادعيه اي كه از او باقي مانده است، چه كرده است و چطور مي تواند تجهيز بكند، به مانمي گفتند كه ادعيه براي چيست ؟ اگر روشنفكران ما فهميده باشند كه اين مجالس و اين دعاها و اين ذكرها و اين مجالس مصيبت جنبه سياسي و اجتماعي اش چيست، نمي گويندكه براي چه اين كار را بكنيم. تمام روشنفكرها و تمام غربزده ها و تمام قدرتمندها اگرجمع بشوند، نمي توانند يك 15 خرداد را ايجاد كنند. آنچه اين قدرت را دارد آن است كه در تحت لواي او همه مجتمعند.

(جلد شانزدهم - صفحه 346 - 347 ارزش عظيم مجالس عزاداري سيدالشهدا)

ما ملت گريه سياسي هستيم

ما ملت گريه سياسي هستيم، ما ملتي هستيم كه با همين اشك‌ها سيل جريان مي‌دهيم وخرد مي‌كنيم سدهايي را كه در مقابل اسلام ايستاده است.

چطور شد كه اينها در زمان رضاخان يك محفلي جمع شدند براي شكست ايران از اسلام گريه كردند؟ اگر گريه اشكال داشت، چطور اينها گريه كردند؟ اينها مي‌خواستند كه مجوس را و آن ملت و مليتي كه خودشان در نظر است، احيا كنند. لهذا در آن محفل حرف‌ها زده شد و گريه‌ها شد براي اينكه چرا مجوس از اسلام شكست خورده است. آن افكار پوسيده الان هم در مغزهاي بعضي‌ها هست. اينها نمي خواهند كه شما براي يك شهيد اسلام گريه كنيد. اگر چنانچه براي شكست اسلام گريه كنيد آنها مي گويند: نه، گريه چيز خوبي است. اينها نمي خواهند كه شما براي كسي كه همه چيزش را براي اسلام داد،اينها نمي خواهند شما زنده نگهداريد يك واقعه اي را كه قدرتهاي بزرگ را آن واقعه كوبيد و در اثر او، شما هم اگر بشويد، مي كوبيد. اينها نمي خواهند اين مسائل واقع بشود. مع الاسف، تبليغ مي‌كنند اين منحرفين؛ اينهايي كه مامورند كه اين جور تبليغات را بكنند وجوان‌هاي ما بعضي‌شان باورشان مي آيد. بايد جوان‌هاي ما بدانند كه هر نحو تبليغي كه برضد يكي از مظاهر اسلامي واقع شد، اين تبليغي است كه از جانب بزرگترها و چپاولگرهابه دست عمالشان واقع مي شود؛ براي اينكه اسلام را بكوبند.

عزاداري كردن براي شهيدي كه همه چيز را در راه اسلام داده، يك مسئله سياسي است

ما از اين اجتماعات استفاده مي كنيم. ما از آن "الله اكبر"ها، ملت ما از آن "الله اكبر"هااستفاده كرد. آن "الله اكبر"ها را بايد حفظ بكنيم. اين مظاهر و شعائر و اموري كه در اسلام در آن سفارش شده بايد فكر كنيد كه اينها يك مسئله سطحي نبوده است كه مي خواستندجمع بشوند و گريه كنند، خير.

دهن‎ها انداخته اند؛ مثل اين است كه بگوييم امروز ما انقلاب كرده ايم، ديگر لازم نيست كه نماز بخوانيم. انقلاب براي اين است. انقلاب كرديم كه شعائر اسلام را زنده كنيم، نه انقلاب كرديم كه شعاير اسلام را بميرانيم. زنده نگه داشتن عاشورا يك مسئله بسيار مهم سياسي - عبادي است. عزاداري كردن براي شهيدي كه همه چيز را در راه اسلام داد[ه ]،يك مسئله سياسي است؛ يك مسئله اي است كه در پيشبرد انقلاب اثر بسزا دارد.

(جلد سیزدهم - صفحه 327 - سخنراني در جمع خطيبان مذهبي در آستانه ماه محرم "سياسي بودن احكام اسلام")

با همين گريه ها، يك قدرت 2500 ساله را از بين برديم

تقريبا ما به اين مرتبه رسيده ايم كه ملت ما يكدفعه يك انقلابي كرد و يك انفجاري درش حاصل شد كه نظير آن در هيچ جا نبود. يك ملتي كه همه چيزش وابسته بود و اين رژيم سابق همه چيز اين را از دست داده بود و همه شرافت انساني اين كشور را از دست داده بود و همه چيز ما را وابسته كرده بود، يكدفعه يك انفجاري حاصل شد كه اين انفجار در بركت همين مجالسي [بود] كه همه كشور را، همه مردم را دور هم جمع مي كرد و همه به يك نقطه نظر مي كردند. اين مسئله را بايد آقايان خطبا و ائمه جماعت و ائمه جمعه درست بيشتر از آن قدري كه من مي دانم، براي مردم تشريح كنند تا اينكه گمان نكند كه ما يك ملت گريه هستيم. ما يك ملتي هستيم كه با همين گريه ها، يك قدرت 2500 ساله را از بين برديم.

(جلد شانزدهم – صفحه 347 - 348 - ارزش عظيم مجالس عزاداري سيدالشهدا)

در آخر منبر روضه زياد بخوانند؛ دو كلمه نباشد

در آخر منبر روضه را بخوانند و زياد بخوانند؛ دو كلمه نباشد. همان طوري كه در سابق عمل مي شد، روضه خواني بشود، مرثيه گفته بشود، شعر و نثر در فضايل اهل بيت و در مصائب آنهاگفته بشود تا اين مردم مهيا باشند؛ در صحنه باشند، بدانند كه ائمه ما تمام عمرشان راصرف براي ترويج اسلام كردند، اگر آنها يك سازش مي خواستند بكنند، همه جهات مادي برايشان مهيا بود، لكن خودشان را فداي اسلام كردند و با ستمكاران سازش نکردند.

(جلد پانزدهم - صفحه 332 - اهميت حفظ نظام جمهوري اسلامي)

با مجالس روضه مخالف بودند، معلوم مي‌شود كه مجالس روضه با آنها مخالف است

اينها از اين مجالس، از آن جنبه سياسي اش مي ترسند. امروز هم مجالس ما تحول درش پيدا شده است؛ مثل سابق نيست، متحول شده است. همه افراد ملت ما، مجالس ما متحول شده است. لكن گمان نكنند آنهايي كه جنبه هاي سياسي به نظرشان دارند و مثلا روشنفكر هستند، به نظرشان كه مجالس گريه ديگر چيزي نيست. همين گريه هاست كه كارها را پيش برده، همين اجتماعات است كه مردم را بيدار مي كند. ما از اين مخالفت‌هايي كه شد در زمان رضاخان و شك نداريم كه به دستور بوده - خود او خيلي معلوم نبود كه اگر دستور ندهند، اين حرفها را بزند - از اين مخالفت‌هايي كه شد، بايد عبرت بگيريم؛ ببينيم با مجالس روضه مخالف بودند، معلوم مي‌شود كه مجالس روضه با آنها مخالف است؛ با روحانيت مخالف بودند، ببينيم كه روحانيت براي آنها مضر است؛ با دانشگاه مخالف بودند، ببينيم كه دانشگاه با آنها مخالف است. بودن يك دانشگاه صحيح با آنهامخالف است. بله، آنها دانشگاهي كه به دست خودشان درست بشود و همه چيزش را هم خودشان درست بكنند و جوانهايي كه از دانشگاه بيرون بيايند همه براي خودشان عمل بكنند، با آن مخالف نيستند. اما امروز با دانشگاه مخالفند. در انقلاب اسلامي، بادانشگاهش مخالفند، با مجالس روضه اش مخالفند، با روحاني اش مخالفند، با جوان متدين بازاري اش مخالفند، با همه مخالفند.

جوانان باید توجه کنند که چه زير سر مجالس عزاست كه با آن مخالفند

اين جوان‌هاي ما كه بحمدالله، مسلمند و فعال، بايد توجه بكنند به اينكه هر يك از اين شعائر اسلامي چه چيزي دارد كه اينها با آن مخالفند. چي زير سر عمامه است كه اينهامخالفند و چي زير سر مجالس عزاست كه اينها با آن مخالفند. از اين، چه چيزي مي آيداز مجالس عزا، هماهنگ كردن همه ملت. همه ملت در يك روزي از منزل‌ها بيرون مي ريزند و فرياد مي زنند. اگر يك وقتي اينها فكر اين را كرده اند، اگر يك وقتي خطبايي كه در بين اينها هستند و علمايي كه در بين اينها هستند، با هم قرار دادند كه در اين روز، اينها را منسجم بر ضد يك قدرتي بكنند، چه خواهد شد؟ اينها از اين مي ترسند. با گريه،شما هي بنشينيد گريه كنيد، اما نفت را به ما بدهيد، ما اشكال نداريم! هي مجلس بگيريد، با ما مخالفت نكنيد، اشكال ندارد!

(جلد سیزدهم - صفحه 328 - سخنراني در جمع خطيبان مذهبي در آستانه ماه محرم "سياسي بودن احكام اسلام")

نگويند خرج جنگ‌زده‌ها مي‌كنيم، ديگر خرج مجالس روضه نمي‌كنيم

همين ماه محرم و ماه رمضان، محرم و صفر و ماه رمضان آن‌قدر بركاتي كه بر اين سه ماه مرتب است، نمي شود انسان احصا كند. اين اجتماع عاشورا و اين برگزاري عزاي شهيد، بزرگ‎تر شهيد عالم، اين آن‎قدر بركات دارد. همان وقتي هم كه اين مسائل سياسي در آن طرح نمي شد، آن‎قدر بركات داشت براي ملتها كه قابل احصا نبود.

الان بيشتر ما احتياج داريم به اين مجالس. تو گوش شما نخوانند به اينكه اين مجلس‌ها[را] بگذاريم حالا و مجالس روضه را؛ خرج‌هايي كه مي كنيم حالا نكنيم و خرج - مثلا -اين جنگ‌زده ها بكنيم؛ نه، مسئله اين‌طور نيست. خرج جنگ‎زده ها را بايد بكنيم. ملت ما بايدكساني كه در جنگ آن‌طور لطمه ها را ديدند، جوان‌هايي كه در جنگ آن‌طور فداكاري مي كنند، قدرداني كنند، و كساني كه از منزل‌هاي خودشان دور شدند، بايد پذيرايي از آنهابكنيم. يك وظيفه انساني، وظيفه الهي است، نه به معناي اينكه ما حالا كارهاي ديگرمان را رها كنيم، به اين كار فقط بچسبيم. همه را بايد ما بگيريم.

امروز دسته جات رنگ سیاسی پیدا کرده که حق هم همین است

امروز ما به مجالس تعزيه و روضه بيشتر احتياج داريم از سابق. اين اجتماع سرتاسري كشور، اين دسته جات سرتاسري كشور، امروز ديگر يك رنگ سياسي پيدا كرده است وحق هم همين است. اگر ما سي و چند ميليون جمعيت در اين دهه محرم، كه وسيله شان راخدا براي ما فراهم كرده است و آنقدر ائمه اطهار راجع به اينطور امور سفارش فرموده اندو آنطور ثواب‌ها را خداي تبارك و تعالي برايش مرتب فرموده است، اگر 35 ميليون جمعيت در اين ماه محرم، در اين دهه محرم، اجتماعات داشته باشند، خطبا هم بروندمسائل روز را برايشان بگويند و تعزيه بگويند و گريه بكنند براي سيدالشهدا، اين يك شعاري است؛ يك شعار الهي است.

(جلد سیزدهم - صفحه 326 - سخنراني در جمع خطيبان مذهبي در آستانه ماه محرم "سياسي بودن احكام اسلام ")

دولت‌ها با صدها میلیارد تومان هم نمی‌توانند کار مساجد و روضه‌ها را کنند

همين مساجد و همين روضه ها و همين روضه هاي هفتگي‌‌، همين‌ها توجه مردم را و همان هماهنگي را ايجاد مي كند. اگر دولت‌هاي ديگر بخواهند هماهنگي بين تمام قشرها پيدا كنند ميسور نيست برايشان. با صدها ميليارد تومان هم برايشان ميسور نيست.

ما را سيدالشهدا اين طور هماهنگ كرده. ما براي سيدالشهدايي كه اين طور هماهنگ كرده اظهار تاسف نكنيم، ما گريه نكنيم؟ همين گريه ها نگه داشته ما را. گول اين شياطيني كه مي خواهند اين حربه را از دست شما بگيرند گول اينها را نخورند جوان‌هاي ما. همين‌ها هست كه ما را حفظ كرده. همين‌ها هست كه مملكت ما را حفظ كرده.

تکلیف آقایان روضه خوانی و تکلیف مردم برپایی دسته‌های شکوهمند سینه زن است

تكليف آقايان است روضه بخوانند. تكليف مردم است دسته هاي شكوهمند بيرون بياورند. دسته هاي سينه زن شكوهمند. البته از چيزهايي كه برخلاف [است ] مثلا چه هست، از آنها پرهيز كنند. اما دسته ها بيرون بيايند، سينه بزنند. هر كاري كه مي كردند بكنند. اجتماعاتشان را حفظ بكنند. اين اجتماعات است كه ما را نگه داشته. اين هماهنگي‌ها هست كه ما را نگه داشته. گول‌شان مي زنند اين جوان‌هاي عزيز صافدل را. مي‌آيند توي گوشش مي‌خوانند، خوب ديگر گريه مي‌خواهيم چه كنيم؟ گريه مي‌خواهيم چه كنيم يعني چه؟ ما تا ابد هم اگر براي سيدالشهدا گريه بكنيم، براي سيدالشهدا نفعي ندارد، براي ما نفع دارد، همين نفع دنيايي اش را شما حساب بكنيد،آخرتي اش جاي خودش، همين نفع دنيايي اش را حساب كنيد و همين جهت رواني مطلب را كه قلوب را چطور به هم متصل مي كند. ما اين سنگر را نبايد از دست بدهيم وكساني كه كوشش دارند كه اين سنگر را از ما بگيرند، آنهايي كه از ما هستند و مردم صالحي هستند بازي خورده اند، پشت اينها يك دست مرموز فاسد مفسدي هست كه مي خواهد ملت ما را به تباهي بكشد و ما بايد بيدار باشيم. ملت ما بايد بيدار باشند.

(جلد یازدهم - صفحه 100 - از محرم تا محرم)

در مجالس توجه به ضعفای مردم شود

و يك كلمه اي كه اين نصيحتي است به اينهايي كه در روضه خواني‌ها - عرض مي كنم - در مجالسي كه دارند، در تكيه ها، در اين‌طور چيزهايي كه دارند، كه توجه به ضعفاي مردم بكنند. در بين مردم مريض هست، در بين مردم ضعيف هست، در بين مردم اشخاصي هستند پيرمرد، اشخاصي هستند پيرزن و ضعيف، صداها زياد نباشد كه مردم را منزجر كند. بلندگوها را بيرون نگذاريد كه فريادش همه مردم را منزجر كند. بلندگوها رادر داخل مسجد بگذاريد، و اين‌طور نباشد كه بخواهيد اطاعت خدا را بكنيد خداي نخواسته، معصيت بشود.

اجتماع داشته باشيد با هم، برادريد شما. حافظ اسلام هستيد شما و حفظ اسلام تاهمراه هم نباشيد نمي شود. شما همه با هم باشيد، مجالس داشته باشيد، ماه رمضان است حالا. شبها مجالس داشته باشيد. مردم را دعوت كنيد به اينكه مجالس انس داشته باشند،مجالس احكام داشته باشند، مجالس دعا داشته باشند. شهر دعاست، شهر توسل به خداست. و ان شاءالله همه موفق باشيد كه در اين ماه رمضان اين اسلام را بيمه كنيد بادعاهاي خودتان و با گريه و زاري خودتان و از آن مسائلي كه هميشه داشتيد كه براي اسلام، براي روضه هايي كه خوانده مي‌شد جانفشاني مي كرديد، آن روضه هاي سنتي راسرجاي خودش نگه داريد، و آن مصيبتها را نگه داريد زنده كه بركاتي كه به ما مي رسد.

(جلد هفدهم - صفحه 498 - مبهم بودن كيفيت نزول قرآن در شب قدر)

 

 

++++++

چهاردهه

۱)

نزول «ام الکتاب» ، از «عندملیک مقتدر» به «صلب شریف نبوی» ، ظهور ربوبیت الهی بود!

۲)

منشاء خلق عالم ، اشراق نور فاطمه از نور عظمت الله بود. تازه ، این ظاهر حرف است!!باطن چیست!؟...الله اعلم!!

۳)

«سقیفه» ، فرصت انتقام شیطان رجیم از رحمت للعالمین بود! «سقیفه»،بازتولید شرک بود به دست نفاق ...

۴)

«کودتای سقیفه» ، حاصل پیوند «ارتجاع عربی» و «خفقان خونریز جاهلیت رعب آور» بود!

۵)

«محمد و آلش صلوات الله علیهم اجمعین» ، سالهای سال ، کابوس جاهلیت وحشی و ارتجاع عربی بودند! تا اینکه در سقیفه...

۶)

یک سر «سقیفه» به«بازار عکاظ» و یک سرش به «فاحشه خانه های عربی» می خورد!تمت!

۷)

«فاطمه» نخستین شیعه علی بودکه علیه «دیکتاتوری عربی»شورش کرد.

۸)

«گرگ سقیفه» ، برای «مدینه العرب» کردن «مدینه النبی»،حمام خون به راه انداخت...

۹)

در میان دود آتشدان جهنم«سقیفه»، اراذل بی حیا و اوباش سابقه دار ، بعد از کشتن «پیامبر»، برای کشتن «پیام» ، «خانه» را «بی صاحبخانه» و «قران» را «بی امام» کردند.

۱۰)

شاید بپرسی چرا امشب این حرفها را می زنی...؟ فاطمه جایی قدم به چشمهای خاک گذاشت که دختران را زنده به گور میکردند...و فاطمه بهترین دختر، خار چشم آنان بود! 18 سال منتظر ماندند تا به وقت مهیا شدن فرصت...زنده به گورش کنند!!! حرامزاده های بی عاطفه نمیدانستند که فاطمه ، حی است ... محیی است ... یعنی گور مخفی فاطمه از تمام دنیای شما زنده تر است... فاطمه ، حتی با گور مخفی نیز ، علیه جاهلیت مدرن وهابی های ملخ خور بی ادب و سنگدل ، شورش جانانه میکند....(جانها فدایش)

۱۱)

...الاعراب ،  اشد کفرا  و  نفاقا...

۱۲)

...و ما اتاکم الرسول،  فخذوه...

۱۳)

...اوّلُ شخصِ یدخل الجنه فاطمه...

۱۴)

...فداها ابوها...! فداها ابوها... ! فداها ابوها...!

 

 

یاضامن آهو

 

 

سلام

نمی دانم برسم یا نرسم!؟ ولی قرار است از باب الجواد، به نیابت مشتاقان، به عتبه بوسی غریب الغربا بروم،...بی قرارم... وظیفه دارم از همه حلالیت بطلبم.. مگرنه اینکه از اعمال قبل از حج، حلالیت طلبیدن است... مرا حلال کنید.همین...!

 

 

 

ادامه نوشته

پنج نکته، از حیف ... یک نکته، از کاش ...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

۱-اینکه  سید مهدی شجاعی، کیست؟ و یا چه حقی به گردن نسل ما دارد؟ نیازمند تفصیل و روده درازی نیست ... فقط به اشاره عرض میکنم که انکار حق غیر قابل اغماض ایشان در ادبیات انقلاب و ادبیات مذهبی خبر از بی انصافی بزرگی دارد که متاسفانه همه گیر است... و این بی انصافی از سکوت و بی طرفی ، نابخشودنی تر و گاهی مهلک تر است.

نکته در نکته(!): حب و بغض اگر بر مبنای عقلی نباشد کار انسان را به بی انصافی میکشد.

نکته در نکته بعد(!): این حقی که پیش از هرکلامی به آن اشاره ای گذرا کردم نافی تکلیفی که بر دوش او و امثال اوست نخواهد بود.بگذریم.

۲-اینکه در جامعه، چه کسانی مجاز یا مامور  به سخن گفتن و یا نگفتن هستند موضوعی پچیده است که  فرمولش با ذهن خوانی برخی ها و یا تحت فشار قرار دادن بعضی دیگر ، به دست نمی آید. قبول کنیم که بهترین فرد برای فهم اینکه "کی و چگونه و چرا و کجا و چقدر ..." حرف باید زد خود شخص است نه هیچ کس دیگری ... حتی شما دوست عزیز! گاهی عده ای که در مدیریت ذهن خویش و رتق و فتق کلام و رفتار خود و منسوبین خود دچار لیزخوردن های مفرطند ، دست کم، خرده گیری نکنند به سکوت محتاطانه یا بی طرفی ناشیانه دوستان انقلاب... اگر بازیکن تیم ما بریده، یا خسته شده، یا مصدوم است، یا هنوز برای میدان رفتن گرم نشده و یا روحیه شرکت در بازیهای بزرگ و تماشاچی های فراوان را ندارد ... مربی و هم تیمی و تماشاگر و باشگاهدار، اگر عاقل باشند تربیتش میکنند،رشدش میدهند،به دادش می رسند، روحیه میدهند و... اگر احمق یا جاهل یا غرض دار و مرض دار باشند... کذا و کذا... یکی از این کذا هایی که عرض کردم شکستن پای بازیکن ترسوست به جرم اینکه مارادونا نیست!!

در ضمن... انتظار بیانیه دادن و موضع گیری از افرادی که در بهترین حالت ، "رب الابل"  هستند و نه  "رب البیت" از نشانه های کج فهمی است. حضرت آقا در موضوع شفاف سازی موضع گیری ها، قطعا مخاطبشان مسئولان نشاندار و احزاب و گروه ها... و در مراتبی پایین تراز آنان، مسئولان فرهنگ و ادب و هنر و .. و در مراتب بسیار پایین تر از مسئولان فرهنگی ، تریبونداران و تاثیرگذاران عرصه های مختلف فرهنگی و هنری است.ما دچار کج فهمی هایی هستیم که هم در برداشتهای  شخصی از موضوعات و هم در صدور حکم های سیاسی ، نگاهمان دچار افراط و تفریط  است و مسئولانه و عاقلانه و دلسوزانه حرف نمی زنیم.این تنگ نظری ها و بدزبانی های ناشیانه که فضای غبارآلود فتنه های گوناگون را غیرقابل تحمل تر میکند، کار را به جایی می رساند که عده ای-قربه الی الله!- پل های باقی مانده رقبای(!) خود را ، خراب می کنند و – بازهم، قربه الی الله- به خرابکاری خود افتخار میکنند و دلیل می تراشند برای این گند های فرهنگی که بار آورده اند و انتظار تشویق و هورای تماشاچی های فرهنگی را دارند... در حالی که جبهه فرهنگی انقلاب مظلوم و اسلام عزیز، آنقدر که از تفریط آزار دیده از افراط بیشتر....(بله!بیشتر نباشد کمتر نیست!)

۳-سخنان سید مهدی و کمی از تاریخچه سخنانی اینگونه و حرفهای بیان شده در مقابل سخنان سیدمهدی ، در وبلاگ زلآلود آورده شد، به یک جهت عمده : یاد بگیریم که حرف بزنیم و حرف بشنویم. بدبینی ها و قضاوت های عجولانه و پیش فرض های ذهنی و خدای ناکرده،  غرض و مرض ها مارا از انصاف و تعادل، خارج نکند. عجیب است که برای عده ای ، اصولا مهم نیست که سید مهدی شجاعی (یا هر اسم دیگری مثل رضا امیر خانی، ابراهیم حاتمی کیا و یا...)چه گفته است و در چه فضایی صحبت کرده ، همین مقدار که محملی مناسب برای تاختن و خرد کردن و سوزاندن و بی سیرت کردن و ... مهیا شده است ، کافی است! از نشانه های فروریختگی فرهنگی ، همین شرایطی است که درست شده است،که با شنیدن سخنی (چه درست و چه نادرست...) از فردی که تا دیروز از مفاخر ادبیات انقلاب محسوب می شد، سزا و ناسزا ، به هم می آمیزد آنطور که "میگویند آنچه نگفتنی است" و "نمیگویند آنچه باید شنید". حالت زشتی که تصور ذهنی آن هم دشوار است، محق دانستن خود برای بی آبرو کردن است ... اینکه هرکه با ماست پاک است و اگر برماست(یا بر ماشد) پرونده دارد یا پرونده اش را می شود روکرد و... یعنی همه چیز را «با ما بودن ها و بر مابودن های سیاسی» معنا می دهد... سیاست(آن هم در معنایی که سقیفه در پی اثباتش بوده ... آن هم با گرایش اموی...) به جان فرهنگ و اخلاق و... افتادهاست. برآیند این اتفاق را می بینیم: چه در آن کسی که وقت وجوب فریاد ، خفقان مالیخولیایی گرفته بود و چه در آن کسی ادبیاتش شخم زدن مکرمت های اخلاقی است.

۴-اگر سید مهدی شجاعی با آن کارنامه فرهنگی، مجاز و محق به نقد و آسیب شناسی نیست، پس چه کسی..!؟ ( شاید برخی گمان میکنند در فرهنگ هم  مثل جاهای دیگر باید از ترکیه و یا هر ناکجاآباد دیگر، تئوری پرداز وارد کنیم تا در مورد "جبهه فرهنگ و ادب انقلاب" نظریه پردازی کند!؟) حقیر پرسش از "مجاز و محق" بودن وی و امثال ایشان کردم در حالی معتقدم او "مامور و مکلف" به همین کار است ..بر او واجب است... نه تنها بر او  بلکه همه دوستان و ثابت شده های انقلاب و ادبیات ... (هرنامی میخواهد داشته باشد ... آوینی، رهگذر، میرشکاک، سعیدی، حسین شریعتمداری، رضا امیرخانی، مجیدمجیدی، قدیانی، صفارهرندی، وحید جلیلی، حاتمی کیا، پناهیان، قاسمی، یکتا، زائری، ...و دهها و صدها نام دیگر که خواه یا ناخواه دین انقلاب را بر گردن دارند...)

کاش نان به نرخ روز خورهای این طرف و آن طرف (...و ما بینمها!) می دانستند که بزرگترین مدافع و مجاهد انقلاب که امروز نماد اسلام و انقلاب، اوست (و تنها اوست، نه کسی دیگر) ، رهبری حکیم است که بزرگترین منتقد فرهنگی نیز می باشد. دغدغه های بی شمار فرهنگی و دقت نظرهای عجیب ایشان و نحوه تعاملشان با جامعه تولید،عرضه و مصرف فرهنگی ، آموزنده و غبطه برانگیز است و صدالبته پر اندوه و دردآمیز...

قطعا کار خبیث و کثیفی است که د هنگامه دندان ساییدن دشمن بر رگ و پی انقلاب و مردم ، سکوت کنیم (در حالی که وظیفه چیز دیگری است.) و در آن وقت، از هستی اسلام و انقلاب، ولایت فقیه، دفاع نکنیم... و قطعا کار خبیث تر و کثیف تر، بستن دهان منتقدین دلسوز و آگاه و باسابقه است... آنهم با شارلاتانیزم چندش آور و مهوع...

وقتی امروز ، مواجهیم با اینکه رهبری عزیز، موانع پیدا و پنهان کرسی های آزاد اندیشی را توبیخ میکنند، و حساب نقد را (که عزیز است و نافع) جدا میکنند از نق زدن های روشنفکرانه و ادا و اصول های متفرعنانه رسانه های لاقید و عنادورزان باصطلاح شترگاوپلنگ .... و دولت و نهادهای مختلف را به شنیدن نقد فرا میخوانند و حتی خطوط قرمز وهمی را خودشان پیش از همه و بیش از همه، بی حرمت می دانند ، عجیب است که شنیدن سخنانی(چه درست و چه غلط)از فردی با آن سابقه ، برای عده ای فرمان شلیک توپخانه های بداخلاقی است.وای به آن روزی که به جای خوشحالی از خیرخواهی و نصیحت عاشقان رهبری و انقلاب و دین، عده ای شروع به جویدن  "آدامس دشنام"  و نشخوار  "علف های مسموم ناسزا" میکنند و بدتر، آن روزی که همه این جویدن ها و نشخوارها را به اسم دفاع از انقلاب و رهبری و دین انجام دهند...

۵- اینکه سیاستهای فرهنگی دولت چیست؟اصلا دولت، استراتژی فرهنگی دارد یا نه؟! (و اگر احیانا،خدای ناکرده، استراتژی فرهنگی وجود داشت-!!- مناسب حرکت عدالت طلبانه و جهانی انقلاب و رهبری هست یا نه؟) ، موضوع صحبتمان نیست.

اینکه رابطه دولت و مردم، دولت و حاکمیت، دولت و قوای دیگر ، چگونه است؟ و یا اینکه شهرداری و دولت ، فلان حزب و بهمان گروه سیاسی، چه شل کن – سفت کن هایی نسبت به هم دارند؟ موضوع این مقال نیست(الحمدلله!).

اما... سخنان سید مهدی را (چه بپذیریم و چه نپذیریم)بدون پیش فرض های ذهنی و توهمات سیاسی، دوباره و با دقت بخوانیم.اینکه من قال، پیش از این کجای تاریخ سیاسی مملکت است ربطی به ماقال ندارد... و اگر ربطی هست ، به پیش فرضهای ما برمیگردد .بخوانیم و آنجا که پذیرفتنی است ، بپذیریم و آنجا که معیوب است، اصلاح و روشنگری کنیم.عقل حکم میکند اندازه نگه داریم که اندازه نکوست...!

خلاصه کلام اینکه ، در بازی های رسانه ای جوجه ابلیس های هدفدار و در بازی های غیر اخلاقی حرفه ای های بورس بی دینی، مهره بازی نباشیم. نادانسته ، به چهره کسانی که به خاطر انقلاب و دین ،دوستشان داشتیم، به خاطر افراط و بی انصافی خودمان، اسید فتنه نپاشیم...!

۶- در مورد کلام سید مهدی شجاعی پیرامون وضعیت امروز فرهنگ و جامعه و دشمن شناسی و... سخن بسیار است، تابعد.

 

 احمدبابایی         ۱۶مهر۹۰

 

 

 

 

حمید داود آبادی و سیدمهدی شجاعی + والبته دیگران...!

آقای شجاعی! دروغ و دروغگویی همیشه و برای همه حرام است!

1
اولین روزهای خرداد 1372 قرار بود مراسم چهلمین روز شهادت "سیدمرتضی آوینی" با عنوان "شبی با مرتضی" در محل حوزه‌ هنری برگزار شود و شد.
مراسم جالب و مفصلی بود؛ و البته بسیار "بو دار".
"بهزاد بهزادپور" کارگردان آن مراسم مفصل، درباره‌ آن چه آن شب در حوزه‌ هنری گذشت، این گونه می گوید:
"میهمانان آن برنامه اینها بودند: آقای خاتمی (وزیر فرهنگ و ارشاد)، صادق آهنگران، فرماندهان لشکر، یوسفعلی میرشکاک، سیدمهدی شجاعی، خانواده‌ی شهید مرتضی آوینی و...
آن برنامه حیرت‌آور بود. فیلم‌برداری هم شد اما چون سخنرانان و شعرا حرف‌های تندی در مورد سیاست‌های آن روز آقای هاشمی رفسنجانی در رابطه با حج زده بودند، فیلم را ناپدید کردند! خیلی هم افسوس می‌خورم چون میهمانان آن برنامه آدم‌های عجیبی بودند."

و اما علت ناپدید کردن فیلم مراسم!
سخنران تند جلسه، نه "یوسفعلی میرشکاک" که "سیدمهدی شجاعی" بود. شجاعی در حالی که مثلا بغضی سنگین در گلو و کلام داشت، از همه حتی رزمندگان گله کرد و بر همه حتی مسئولین سیاسی و اجرایی آن زمان، تاخت. آن قدر که من یکی از تیغ تیز و تند او در عجب ماندم. اصلا مراعات هیچ کس را نکرد.
ولی جالب ترین نکته در میان مقاله‌ سیدمهدی شجاعی - که امیدوارم این روزها یک بار دیگر آن سخنان را که حتما نسخه‌ای در نزد خودش محفوظ است بخواند - آن جا بود که او با وجودی که سه – چهارسال بیشتر از جنگ - که خود او به هیچ وجه و به هیچ شکل، در آن حضور مستقیم و غیرمستقیم نداشت و چه بسا بوی باروت و انفجار به مشامش نخورده بود - با بغض فراوان بر رزمندگان تاخت و از آنان در پیشگاه شهدا گلایه کرد و ناله سر داد:
" آی شهدا کجایید تا ببینید امروز جای تیغ بر صورت دوستان و همرزمانتان بیشتر از جای مهر بر پیشانی شان دیده می شود."

و چه بسا "تیغ زدن صورت" را گناهی نابخشودنی و حرامی دانست که مستحق جهنم است؛ چرا که سال ها عبادت، بندگی و حتی رزمندگی و سابق جبهه و جهاد اصغر انسان را بر باد می دهد!

2
چند روز بعد، در حیاط حوزه هنری کنار "حسین بهزاد" نشسته بودم و با آب و تاب فراوان سخنان تند سیدمهدی شجاعی را تعریف کردم. قصد داشتم آنان را در نشریه "فرهنگ آفرینش" و صفحه ویژه دفاع مقدس آن با نام "از معراج برگشتگان" منتشر کنم.
خوب که همه حرف هایم را زدم و هیجانم خوابید، نگاهم به دهان حسین بود که ببینم چه می گوید. در اصل منتظر به به و چه چه او بودم که ناگهان چشمانش را ریز کرد و گفت:
- حمید، تو این قدر بچه بودی و من نمی دونستم؟
با تعجب پرسیدم مگر چه گفته ام و یا چه کرده ام که گفت:
- سیدمهدی چقدر جبهه بوده؟ کجای جنگ بوده؟
که بعد از کمی فکر گفتم:
- خب نمی دونم. حتما بوده که این جوری سنگ شهدا رو به سینه می زنه.
و حسین نیشخندی زد و ادامه داد:
"حمید جون بچه نشو. درسته سیدمهدی شجاعی یه حرفایی زده که امثال تو خوشتون اومده و مثلا از بعضیا حتی رزمنده هایی که عوض شده اند گله کرده، ولی حواست رو خوب جمع کن و متوجه باش که، سیدمهدی درد شما بچه های جنگ رو نداره. نگاه به حرفای تندش نکن، شاید درد اون از جایی دیگه است، حالا می خواد از زبون شما بزنه. حواستون به این جور حرفا باشه. زود گول نخورید و فکر کنید هر کی حرف دل شما رو زد، با شما همدل و همرزمه."

راستش بدجوری خورد توی ذوقم. از انتشار حرف های سیدمهدی شجاعی منصرف شدم ولی خوب حرف های قشنگی زده بود. به خصوص آن جا که گفت:
" آی شهدا کجایید تا ببینید امروز جای تیغ بر صورت دوستان و همرزمانتان بیشتر از جای مهر بر پیشانی شان دیده می شود."

 

بقیه مقاله بماند تا خود سیدمهدی شجاعی جرات و جسارت به خرج دهد و این روزها که این گونه بر همه می تازد، منتشر کند و یا حداقل یک بار به نوشته و گفته های گذشته خود رجوع کند. چه بسا این که فیلم و گزارش آن مراسم پخش نشد، برای برخی جای شکر باشد و "مخملباف وار" دعا کنند مردم گفته و نوشته های قبلی آنان را فراموش کنند!

4
چند وقتی که از "شبی با مرتضی" و سخنان هیجانی سیدمهدی گذشت، عکس های جدید او را که با پز و ژست آن چنانی و صورتی که از بس تیغ بر آن کشیده بود همچون آینه برق می زد! در مطبوعات منتشر شد دیدم، جا خوردم و فقط به یاد حرف های حسین بهزاد افتاد.

5
این هم حرف های جدید سیدمهدی شجاعی درباره دروغ:
"دشمن ما را وادار کرد که دروغ بگوییم و دروغ را سکه رایج بازار کنیم و وقتی این اتفاق رخ داد، کسی که فاقد این سکه رایج است طبعا دچار انزوا و فقر می‌شود. وقتی یک مقام ارشد اجرایی به راحتی دروغ بگوید و تهمت بزند، نتیجهاش میشود رسیدن به وضعیت امروز، وضعیتی که شاهدش هستیم."

6
حدود بیست سالی که از آن شب می گذرد، خیلی با خودم کلنجار رفتم که یک بار دستم به جناب آقای سیدمهدی شجاعی برسد و فقط از او بپرسم:
"ببخشید آقای اندیشمند، دروغ حرام است یا این که با گذشت زمان مشمول تغییر شرایط می شود و همان جور که برخی موجودات رنگ به رنگ می شوند، افراد هم ... و یا این که حرمت دروغ ارشد و غیر ارشد دارد؟!"

ادامه نوشته

نامه‌ی اعتراض‌آمیز یک بلاگر حز‌ب‌اللهی خطاب به سید مهدی شجاعی

وبلاگ «آرمانشهر» نوشت:

جناب آقای سیدمهدی شجاعی سلام!

حقیر، یکی از ارادتمندان سابق شما هستم. در دوران نوجوانی ام، تمام شماره های ماهنامه بعدا تعطیل شده نیستان شما را خریده ام و هنوز هم مثل گنجینه ای ارزشمند از آنها نگهداری می کنم و با قاطعیت می گویم که تمام صفحات همه شماره ها را با ولع خوانده ام. در همان سن و سال، «کشتی یهلو گرفته» شما جزو کتابهایی بود که به عنوان هدیه، به دوستانم می دادم. فراموش نمی کنم شبی را در اوایل مهرماه ۱۳۷۷ که در نور کم داخل اتوبوس یزد- تهران، «آفتاب در حجاب» شما را می خواندم و تحت تاثیر محتوای کتاب، از ترس اینکه سایر مسافران متوجه نشوند، نرم نرم گریه می کردم.

اینها را گفتم تا خیال نکنید با شما پدر کشتگی دارم و از روی غرض ورزی می نویسم. در کنار همه ارادتی که به شما دارم، یک خصلت بد (شاید هم خوب) دارم و آن هم اینکه با دیدن برخی خلقیات در افراد، به شدت آشفته می شوم: اولی بی انصافی است. دومی روحیه تنزه طلبی و طلبکاری نا به جا است که اسمش را می گذارم روحیه «کی بود؟ کی بود؟ من نبودم!» و سومی اینکه آدم از سر تا ته حرف و نوشته اش، سیاست و غرض ورزی سیاسی ببارد ولی مدعی باشد که اصلا سیاسی حرف نمی زند، فرهنگی است و دغدغه فرهنگ و اخلاق را دارد.


متاسفانه، سخنرانی اخیرتان در مراسم تجلیلی که شهرداری تهران در روز ۱۳ مهر برایتان برگزار کرده بود، واجد این هر سه بود. به همین خاطر بود که در ابتدای عریضه ام خود را ارادتمند «سابق» شما معرفی کرده ام. در این وجیزه، به بی انصافیهایی همچون اینکه در لفافه، برخورد بد نیروی انتظامی در جمع آوری ماهواره را به دولت فعلی و رویه فرهنگی آن بسته اید نمی پردازم. هرکس که قدری اهل پیگیری اخبار باشد، نظر مخالف دولت با این رویه را می داند و می داند که نیروی انتظامی به عنوان ضابط قوه قضائیه چنین برخوردهایی را انجام می دهد و نه به عنوان مامور دولت.

فرموده اید:

«در حوزه ممیزی در سیستم جدید از من خواسته‌اند تمام واژه‌های شراب را از کتاب‌هایمان حذف کنیم و به جای آن نوشیدنی قرار دهیم! حال تصور کنید اگر بخواهیم حافظ را با این وصف منتشر کنیم، چه اتفاقی می‌افتد.»

آقای شجاعی! فقط آدمهای بی خبر و غریبه با کتاب و داستان و رمان هستند که این ادعای شما را باور می کنند. چطور توانسته اید فرض کنید یک مشت «گاگول» مخاطب سخنان شما هستند؟ چیزی که پیش روی ماست، خیل داستانها و رمانهای فارسی و خارجی چاپ سالهای اخیر و همین سال ۱۳۹۰ است که مثل نقل و نبات در آنها، کلمه های «ویسکی»، «اسکاچ»، «شامپاین»، «آبجو» و متعلقات و لوازم نوشیدن آنها مثل «گیلاس»، «مزه کردن»، «گرم شدن»، «رقیق کردن» و… به کار رفته است. ما باید ادعای شما را باور کنیم یا کتابهای منتشر شده ای که پیش رویمان هستند؟ البته بعید نیست در دستگاه عریض طویل ممیزی، یک ممیز کارنابلد یا بدسلیقه به شما چنین تذکری داده باشد که اتفاق جدید و غیرممکنی هم نیست، ولی وقتی کتابهایی که گفتم با آن قبیل کلمات و عبارات، پیش روی ما است چگونه به خودتان اجازه دادید که این مورد را تعمیم دهید و آن را یک بخشنامه یا آیین نامه یا رویه فراگیر جلوه دهید؟ بهتر نبود اگر چنین برخوردی با شما شده، که البته بعید به نظر می رسد، به جای جار زدن آن، با کمی پیگیری، آن را مرتفع می کردید؟ (یاد آن دوست شاعر و البته فیلسوف، اقتصاددان، منتقد ادبی، منتقد سینمایی، نظریه پرداز سیاسی، جامعه شناس، مورخ، صوفی، عارف و… تان افتادم که در هفته نامه پنجره، با این مقدمه که ۱۵۰ هزار تومان قبض برق برای خانه شان آمده، مقاله ای در رد طرح هدفمندی یارانه ها نوشته است. در صورتی که به نظر من بهتر بود این شاعر محترم، به جای نوشتن آن مقاله بر مبنای قبض ۱۵۰ هزار تومانی، به اداره برق محله شان می رفت و قبض را اصلاح می کرد.)

آقای شجاعی! بنده حدود چهار سال است در یک نهاد مرتبط با کتاب کار می کنم و به همین دلیل بعضی از مسئولان فرهنگی دولت را خوب می شناسم. شک ندارم در معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فعلی، شما را نه به اجمال که به تفصیل قبول دارند و حمایت می کنند. مطمئن هستم و خبر دارم که اگر بنا به جواب دادن بود (که دردمندانه نمی دانم چرا نیست) از مساعدتهای فراوانی که در سالهای اخیر به شما و انتشارات شما شده است حرفها داشتند. فقط برای اینکه خوانندگان از نگاه دولت فعلی به شما با خبر شوند، یک رویداد علنی را یادآوری می کنم. در اردیبشهت سال ۱۳۸۸، دکتر محمود احمدی نژاد، در جریان نمایشگاه کتاب، طرح «کتاب من» را که مربوط به نهاد کتابخانه های عمومی کشور بود افتتاح کرد. بر اساس این طرح، که مراحل تکمیل شدن خود را می گذراند، نهاد کتابخانه ها، کتابی را که عضو کتابخانه متقاضی آن است ولی در مخزن کتابخانه موجود نیست، در صورت درخواست آن عضو، برای مخزن آن کتابخانه خریداری می کند. خوب است خوانندگان ما بدانند رئیس جمهوری در مراسم افتتاح این طرح، کتابی را که به صورت نمادین درخواست کرد، کتاب «پدر، پسر، عشق»، نوشته «سید مهدی شجاعی» بود.

بله آقای شجاعی، مشکل این است که شما به هر دلیلی، از همان اول از قیافه احمدی نژاد خوشتان نمی آمد و با خراب کردن تمام کاسه کوزه ها بر سر او و دولتش، می خواهید کینه شخصی خودتان را ارضا کنید. مشکل، بی نمک بودن دست این دولت است که از هر که بیشتر به او عنایت کرد، بیشتر خورد.

فرموده اید:

«خیلی راحت است که دشمن موهومی را تصور کنیم و همه اشتباهات خود را گردن او بیندازیم و بگوییم که ابتذال فرهنگی ما مرهون زحمات دشمن است. باورم این است که بیش از دشمن، خود ما این لطمات را به خود وارد کرده‌ایم….در اینجا من لفظ دشمن را برای مورد دیگری غیر از آن دشمن خارجی به کار می‌برم…

ما نباید فرمول ساده و ابتدایی را در تعریف دشمن استفاده کنیم و استفاده از یک تعبیر درباره دشمن ساده‌لوحانه است وقتی امام خمینی گفت هرگاه دشمن از شما تعریف کرد به خودتان شک کنید این یک دشمن‌شناسی برای یک زمان خاص صادق بود. این روش دشمن‌شناسی ۲۰۰ سال پیش است … الان دشمنان ما در کنار مدیران امروزی ما تصمیم‌سازی می‌کنند کاری که اتفاق می‌افتد پیچیده‌تر شده و دشمن را باید در بین خودمان جستجو کنیم و به راه‌های دور نرویم.»

یادم می آید وقتی چند سال پیش، دخترتان در سانحه تصادف از دنیا رفت و آقای خامنه ای به خاطر درگذشت ایشان به شما پیام تسلیت دادند، در جواب این پیام، چیزی به این مضمون گفتید: می ارزید که دخترم را از دست بدهم تا دریافت کننده چنین پیامی باشم.

به نظر من که نظر آن روز شما، یک نظر افراطی بود. اما آیا جالب و عجیب نیست همین شمایی که زمانی رهبری را آنگونه بالا می بردید، امروز بدون اسم آوردن از ایشان، با یکی از نظرات اصلی و قطعی ایشان در مورد دشمن شناسی، صراحتا ابراز مخالفت کرده اید؟ کیست که نداند آقای خامنه ای بارها و بارها و از جمله در سالهای اخیر، شادی و تعریف دشمن خارجی از یک کار را را ملاک درستی یا اشتباه بودن آن بیان کرده اند؟

ببینید آقای شجاعی، یک وقت هست که کسی در جریان شکل گیری یک جریان، یک فرهنگ و یک نگاه، نقش داشته و با آن همراهی کرده و با آن موافق بوده است. چنین کسی حق ندارد بعدا به خاطر تبعات آن جریان، از دیگر شرکای خود طلبکار باشد. او می تواند بگوید من از اینکه به شکل یافتن این جریان و نگاه، کمک کرده ام، پشیمانم، شرمنده ام، اشتباه می کردم، دیگر نیستم، توبه می کنم و… ولی نمی تواند ژست طلبکارانه بگیرد و جوری وانمود کند که انگار خود او هیچ نقشی در شکل گیری این نگاه نداشته است. متاسفانه لحن شما در سخنانی که پیرامون دشمن شناسی رایج و فعلی گفته اید، لحنی منزه طلبانه و طلبکارانه است. کارنامه شما در انتشارات برگ و کتابهایی که آنجا منتشر کرده اید پیش روی ما است. چکیده ای از این نگاه را در مصاحبه ای که اردیبهشت سال ۱۳۷۶ با ماهنامه صبح انجام داده اید می توان دید. بازخوانی قسمتهایی از آن مصاحبه، خالی از لطف نیست. خوانندگان محترم، می توانند قضاوت کنند که آیا گوینده جملات زیر، می تواند امروز طلبکار باشد، یا بهتر است که اگر تغییر نظر داده است، با تواضع، آن تغییر را اعلام کند و از گذشته خود توبه و اعلام پشیمانی و شرمندگی کند؟

قسمتهایی از مصاحبه ماهنامه صبح با سیدمهدی شجاعی در اردیبشهت سال ۱۳۷۶:

«صبح: این روزها، مسئله تهاجم فرهنگی، نقل همه محافل است و مبارزه با آن دغدغه همه نیروهای انقلاب. شما از این پدیده چه تعریفی دارید و مصادیق آن را چه می دانید؟

شجاعی: این تهاجم فرهنگی یک تعبیر عام دارد، یک تعبیر خاص و یک تعبیر اخص.

در هر سه مورد اینها، یهود به معنای صهیونیزم حرف اول و آخر را می زند.

تهاجم به معنای عام آن از زمان ظهور اسلام آغاز شده است. یهود وقتی دید نمی تواند با موجودیت اسلام، مقابله کند، آمد داخل این جبهه قرار گرفت و از داخل شروع به کار کرد. اصلی ترین و مهمترین و مخربترین کاری که اینها کردند، انحراف اسلام از مسیر ولایت بود. حسابش را بکنید، اگر اسلام – آنچنانکه حکم خدا و پیغمبر بود – با حکومت امام علی(ع) ادامه پیدا می کرد، عالم چه وضعی داشت و الآن چه وضعی دارد.

اینها شروع کردند در مقابل هر سکه حقیقی ولایت، دهها سکه بدلی روانه بازار کردند، آنچنانکه کار تشخیص سکه بدلی برای عموم مردم، دشوار شد. به خصوص که با سکه بدلی همه چیز می شد خرید و با سکه حقیقی، جز زندان و تبعید و شکنجه و قتل، هیچ چیز نمی شد خرید. اگر هفته وحدت مخدوش نمی شد می گفتم که یهود در زمان پیغمبر چه کردند، در سقیقه چه کردند و چگونه پس از سقیفه، لباس اسلام را بر اندام جاهلیت، قواره کردند و نسل در نسل… بماند.

تهاجم فرهنگی به تعبیر خاص آن از همین یکی – دو سده اخیر، آغاز شده است.

پروتکلهای علمای یهود را نگاه کنید، همه چیز در کشورهای تحت سلطه رسمی و غیر رسمی، طبق برنامه پیش می رود. ببینید در این سده های اخیر، جهان دچار چه سیر نزولی وحشتناکی شده است و ایران هم به تبع آن.

اینکه می گویم یهود، اصلا مقصودم اسراییل نیست که اسراییل اصلا قد و قواره این حرفها نیست. اسراییل فقط یک بنای یادبود سمبلیک است که ماهیت بنیانگزاران مستکبر و متجاوز آن را برملا می کند. اسراییل، طفل نامشروعی است که خبر از مناسبات وحشتناک پشت پرده می دهد…

بی تردید عمده بلاهایی که بر سر مردم ایران و جهان در این مدت آمده، از سوی انگلیس و آمریکا و گردانندگان یهودی آنها بوده است.

در فرهنگ، هنر، سینما، معماری، شهرسازی، الگوپردازی، اطلاع رسانی و فرهنگ سازی، مبدا و منشا همه انحرافات اینها هستند.

در ایران هم مثل همه جای دیگر، هم چیز طبق برنامه پیش می رفت تا اینکه ناگهان امام آمد و قاعده بازی را به هم ریخت، خوابشان را آشفت و معادلاتشان را بر هم زد.

تصور این معجزه بی نظیر را در مقابل سحر مستمرشان نمی کردند. تا مدتی هم گیج می خوردند. وقتی به خود آمدند و وقتی دیدند که با جنگ و حصر اقتصادی و نظامی هم نتوانستند بنیان این نظام را براندازند، تهاجم فرهنگی تازه ای را علیه این تفکر و اندیشه که برای آنها جدی ترین خطر محسوب می شد، آغاز کردند و این همان تعبیر اخص تهاجم فرهنگی است.

در این مرحله، سیبل اصلی حمله، ایران اسلامی است. ولی مهم تر از ایران اسلامی، که تا حد زیادی از دستشان در رفته، پیشگیری این اتفاق در نقاط دیگر جهان است.

به عبارتی این تهاجم به منظور نابودی تفکر شیعی در ایران شروع شد ولی به ایران ختم نشده و نمی شود. استکبار جهانی به دنبال این است که کل نقاط زیر سلطه اش را از شیوع این تفکر، مصون نگه دارد…»

از انصاف نباید گذشت که شما در ادامه این مصاحبه به عوامل درونی که می تواند دشمن بیرونی را در طرحهایش موفق کند پرداخته اید ولی آنچه نقل شد، عصاره ای بود از آنچه، ما شما را به اینگونه دشمن شناسی می شناختیم.

آقای شجاعی، تمایل ندارم اینکه نقدهای امروزتان به شرایط فرهنگی و اخلاقی کشور، با غرض سیاسی همراه است و از روی دلسوزی نیست را تبیین کنم. همینقدر بگویم که منکر ضعفهای موجود و بعضا اساسی در مدیریت فرهنگی فعلی کشور نیستم. ضمنا کیست که از شرایط رو به افول فرهنگ و اخلاق در کشور، راضی باشد و به آن معترف نباشد؟ بنده در حد و اندازه ای نیستم که بتوانم همه عوامل آغاز و شکل گیری این افول و به قول شما اضمحلال را احصا کنم و نمی توانم ضریب اهمیت هر یک از این عوامل را تعیین کنم. همچنین نمی توانم زمان و دوران شروع این اضمحلال را به راحتی پیدا و اعلام کنم. اما اینقدر می فهمم که خلاصه کردن این عوامل یا تمرکز دادن آن در حاکمیت یافتن دولت احمدی نژاد و دوران او، نگاهی به شدت سیاسی، ساده اندیشانه، ناپخته و مغرضانه است و این چیزی است که بخواهید یا نخواهید از سخنان شما استشمام می شود. اگر ادعای بنده را قبول ندارید می توانید به فهرست سایتها و مطبوعاتی که با ذوق زدگی و آب و تاب، سخنان شما را منتشر کردند نگاهی بیاندازید. شاید هم چون چنین استقبالی را پیش بینی می کردید، دست پیش را گرفتید و تعریف و تمجید دشمن از یک حرکت و سخن را ملاکی اشتباه برای ارزیابی آن بیان کردید!
ادامه نوشته

جفت هشت!!

بسم الله الرحمن الرحیم

ارتباط ایرانی ها با مهمان ترین صاحبخانه اشان کمی عجیب وغریب است... یعنی راستش به نظر من ، خودشان اینطور خواسته اند  که در بدترین حالت هایی که می شود برای مردمی مدنظر داشت ایرانی ها جفت هشت!! آورده اند.بماند...! این متن کوتاه که درددلی بود کاملا ایرانی با مهمان ترین صاحبخانه ، در تاریخ ۲۵بهمن۸۸ در وبلاگ سلسله آورده شده بود و الان هم که علی الظاهر به پایان شب سیه نزدیک میشوم(!) و راه حرم دارد به روی من باز می شود...برایم خاطره انگیز بوده است:

 

 

یاعلی

 

آقای عزیز!اگر نبودی...نفسم بند می آمد.اصلا،نفس همه بند می آمد.اگر نبودی...با هرات فرقی نداشت تهران!با اربیل اشتباه گرفته می شد اردبیل!نام قم در نقشه ایران گم می شد و...! اصلا،به نظر کبوتر های کار کشته ، بودنت ، همه چیز دنیا را عوض کرده است!خودت هم خبرداری ... اصلا،آمده ای که همه خانه های ما ، برای روضه سیاه بپوشد ... آمده ای که در و دیوار مساجد شهرهای ما مینیاتوریست ،نه، خاطر خواهت باشند! خودت هم خبر داری ... همه مردم ما را شاعر کرده ای!اصلا،به خاطر اینکه سایه تو بالای سرماهاست همه خاک ایران ، شعر است! فدای دستت! که خاک حاصلخیز ایران را شهید پرور کرده ای. با عرض معذرت ، از ساحت ملوکانه چشمهای طنازتان ،چند وقتی هست که باهم طرفیم!من و تو!!این رسم چند هزارساله ماست:که نه تو به روی مبارک می آوری و نه من!ولی خب ...!خیلی واضح است که با هم طرفیم!(به کوری هرکه اینجایی و ایرانی نیست!)

حرف آخر:جسارتا عرض میکنم ،دلم برایتان تنگ شده!(برعکس شما...که ، انگار نه انگار!!)... به هم می رسیم ، آقای عزیز!

حرف آخرتر:اگه شما هم دلتان تنگ شد، من برای آشتی حرفی ندارم...بالاخره سریع الرضایی گفته اند!کاظمین الغیظی گفته اند!...البته، اصراری هم ندارم!به خاطر خودتان عرض کردم...!آقای عزیز!

 

 

 

هرچند با شما طرفیم... این رباعی را به پسرتان تقدیم میکنم!

 

سنگ حرم تو  نور پیشانی هاست

همسایگی ات ، فخر خراسانی هاست

ننداخته،تاس...«جفت- هشت»آوردیم!!

این قاعده قمار« ایرانی» هاست

 

============================ 

 

 

 

الان که حدود دو سال از نوشتن این مختصر، میگذرد هم خجلت کشم و هم  شرمگین...

السلام علیک یاعلی ابن موسی الرضا

...

 

 

 

 

جهت ثبت در تاریخ،فقط!!!

سیدمهدی شجاعی در آئین بزرگداشت و مرور کارنامه ادبی خود گفت: اگر از منظر 50 سال آینده به جریان فرهنگ در کشورمان نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که آنچه رخ داده تا چه اندازه مایه تنزل فرهنگی ما بوده است. به همین دلیل می‌گویم که در سراشیبی اضمحلال فرهنگی هستیم.


به گزارش خبرنگار مهر، مراسم بزرگداشت و مروری بر کارنامه ادبی سیدمهدی شجاعی، عصر روز سه‌شنبه 12 مهر با حضور رضا امیرخانی، صابر امامی، مجید مجیدی و سیدمهدی شجاعی در موسسه فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.

شجاعی در این مراسم با اشاره به اینکه این نشست برای وی یکی از سخت‌ترین نشست‌هایی است که تا امروز در آن شرکت داشته است، گفت: شاید تصور شود که این نشست باید یکی از شیرین‌ترین نشست‌هایی باشد که من در آن حضور دارم، اما به واقع، جنس صحبت‌های این نشست همه از سر تواضع دوستان من بود؛ وگرنه من در حد این همه تعریف نیستم.

وی ادامه داد: راه پیش روی ما بسیار بیشتر از راه طی شده است و بالاتر از آن منزلت و رسالتی است که باید به واسطه این راه طی ‌شود؛ چرا که من وقتی به افق پیش رویم نگاه می‌کنم، تازه متوجه می‌شوم که چقدر راه را باخته‌ایم و چقدر سرمایه از دست داده‌ایم.

شجاعی با اشاره به اینکه آنچه این روزها بیش از هر چیز مرا آزار می‌دهد، وضعیت عمومی فرهنگی است، گفت: اینکه در این مراسم من اکرام و اعزاز شوم، لطف خداست، اما فاجعه‌ای که در حوزه فرهنگ این روزها و سال‌ها شاهد آن هستیم را نمی‌توان به این راحتی فراموش کرد.

نویسنده کتاب «سقای آب و ادب» افزود: ما در حال حرکت در سراشیبی اضمحلال فرهنگی هستیم. اگر از منظر 50 سال آینده به این جریان فرهنگ در کشورمان نگاه کنیم، آنگاه متوجه خواهید شد که آنچه رخ داده و به ویژه آنچه در چند سال اخیر رخ داده است تا چه اندازه مایه تنزل فرهنگی ما بوده است و کاش این فرهنگ که می‌گویم، فرهنگ به معنی خاص آن بود! متاسفانه این اتفاق در فرهنگ عمومی یعنی در جهان‌بینی، اندیشه، آداب و رسوم و ... رخ داده و این همه، آن چیزی است که شاکله یک ملت را تشکیل می‌دهد و من نگرانم که این جریان در نهایت به یک دوره انحطاط و ابتذال فرهنگی منجر شود.

شجاعی در ادامه افزود: باب شده است که دشمن موهومی را متصور شویم و همه چیز را گردن او بیندازیم و بگوییم همه ابتذال فرهنگی ما برگردن اوست، اما خود ما بیشتر از آن دشمن به خودمان ضربه زده‌ایم. دشمن ما را وادار کرد که دروغ بگوییم و آن را سکه رایج میان خودمان کنیم و وقتی این اتفاق رخ داد، طبعا به همراه آن انزوا و فقر هم حاصل می‌شود.

نویسنده کتاب «پدر، عشق، پسر» افزود: وقتی یک مقام ارشد اجرایی به راحتی دروغ بگوید و تهمت بزند، نتیجه این می‌شود که برسیم به این وضعی که امروز شاهد آنیم. وقتی شاهد هستیم که امروز ارزش و ضدارزش جای خود را عوض می‌کند، شک نکنیند که سراشیبی سقوط در کشور آغاز می‌شود ـ که شده است.

شجاعی ادامه داد: اینکه ما دشمن را با فرمول‌های ساده و ابتدایی تعریف کنیم، ساده‌لوحانه است. درست است که حضرت امام(ره) زمانی موضوع دشمن‌شناسی را مطرح کرد، اما نباید از یاد ببریم که چارچوب‌های حضور دشمن همواره ثابت نمی‌ماند. دشمن امروز در کنار مدیران ماست و با آنها تصمیم‌سازی می‌کند و این باعث می‌شود بلاهایی که ما خودمان بر سر خودمان می‌آوریم، بسیار بیشتر از آنچیزی باشد که گفته می‌شود دشمن در حال آوردن بر سر ماست.

وی افزود: توسل به عوامفریبی در سال‌های گذشته زیاد شده است. به اصطلاح هوای عوام‌الناس داشته شده است. همه گفتار و ثقل حرف‌هایمان شده عوام الناس؛ غافل از اینکه همیشه کسی که عوامفریبی می‌کند در نهایت خودش توسط عوام فریفته می‌شود و این موضوع در همه سطوح ما در حال اتفاق است. شما نگاه کنید روزگاری نه چندان دور، هنر و ادبیات فاخر در چه جایگاهی بود و امروز در چه جایگاهی.



شجاعی ادامه داد: دشمن ما را به دروغ و عوامفریبی هدایت و وادارمان کرده تا ارزش‌هایمان را تغییر دهیم. این در نهایت منجر به این شد که افراد بسیار ناکارآمد را در پست‌هایی بگذاریم که دستاودهایمان به راحتی فراموش شود.

نویسنده کتاب «کشتی پهلو گرفته» در ادامه با اشاره به اینکه اسلام این روزها ابزار فرار ما از دین شده است، گفت: این تعریف ما از دین و عمل نکردن به جنس حقیقی آن، این تلقی را در ذهن جوان پدید می‌آورد که اگر دین این است، باید برای کشف حقیقت به دنبال چیز دیگری باشم و راه دیگری برای ارتباط با آسمان بجویم.

وی تصریح کرد: در حوزه امور فرهنگی شاید تصور شود که این اتفاقات بر اساس نادانی و بی‌تجربگی در حال رخ دادن است، اما وقتی این اتفاقات در گذر سال‌ها در کنار هم قرار می‌گیرد، متوجه می‌شویم که یک طراحی هوشمندانه پشت این ماجراست و ما در معرض جدی‌ترین آسیب‌ها قرار دارم و مثلاً وقتی ما به این روند در قالب امری مثل ممیزی کتاب انتقاد می‌کنیم، فکر می‌کنند که گیر ما در خود امر ممیزی است و یا شخص خاصی.

شجاعی ادامه داد: این افراد مقصر نیستند؛ چون که جایگاهی ندارند. در حوزه ممیزی در سیستم جدید از من خواسته‌اند تمام واژه‌های شراب را از کتاب‌هایمان حذف کنیم و به جای آن نوشیدنی قرار دهیم! حال تصور کنید اگر بخواهیم حافظ را با این وصف منتشر کنیم، چه اتفاقی می‌افتد. من حتی فکر می‌کنم قرآن هم با این وزن در شرایط موجود قابل چاپ نباشد. از طرف دیگر به من می‌گویند از زبان رئیس جمهور آمریکا هم حتی نباید در ایران کلمه اسرائیل بیرون بیاید و در کتاب چاپ شود. به من می‌گویند که چرا در کتاب شما فرعون، دیالوگ‌های ضدتوحیدی دارد. این مثال‌ها به نظر من اتفاق نیست. یک مدیریت و سیاست‌گذاری ویژه پشت آن است که باعث می‌شود آثار افرادی مثل امیرخانی، کمال تبریزی، رسول صدرعاملی و محمدرضا بایرامی و احمد دهقان در ارشاد خاک بخورد و البته کسی نیست پاسخ بدهد که به راستی ممیزهای ارشاد چقدر بیشتر از این افراد درد دین و انقلاب دارند؟

وی با اشاره به دیدار خود با وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز گفت: با شخص وزیردراین رابطه صحبت کردم، اما متوجه شدم گویا ایشان خیلی اهل این حرف‌ها و در جریان موضوع نیستند. یعنی اگر ایشان را جای وزیر نفت و با کشاروزی هم می‌گذاشتیم، فرقی نمی‌کرد، اما آنچه رخ داده و موجب این انتصابات می‌شود، سیاستگذاری اشتباه است.

شجاعی در ادامه با اشاره به اینکه آنچه به عنوان دین در حال ارائه است، آنی نیست که حقیقت دین باشد، افزود: اصلی‌ترین وظیفه هنرمندان و اهالی قلم، معرفی ماهیت دین است. ما چیزهایی را از دل اسلام درآوردیم که در اسلام نبوده است و این تعریف از دین طبیعی است که ما را به انحطاط می‌رساند.

وی افزود: این مایه افتخار نیست که کسی در حوزه موسیقی مسئول باشد و بگوید که من از بچگی از صدای شجریان خوشم نمی‌آمد. اینها اتفاقی نیستند. این یعنی حرکت هوشمندانه ما در راه حرکت به سمت اضمحلال و هر کدام از ما باید به سهم خود نقشی در جلوگیری از آن داشته باشیم. تعریف ما از دین این روزها شده بالا رفتن از دیوار خانه مردم به بهانه جمع‌آوری ماهواره‌. کجای فرهنگ اهل بیت (ع) چنین کاری ارائه شده است؟ در هیچ کجای تاریخ و سیره اهل بیت (ع) اجازه این کار داده نشده است.



شجاعی با اشاره به اینکه باید در تعاریفمان تجدید نظر کنیم، افزود: هنر به واسطه الهام هنرمند است که دینی و غیردینی می‌شود و لذا هر اتفاق هنری که در هنرمند رخ دهد؛ چه بفمد و چه نفهمد از آن خداست. ما به هر پدیده شگفتی که در تاریخ بپردازیم، آن پدیده در جای خود است و ما هم در جای خودمان و این یعنی هر لحظه ماییم که برای رسیدن به اصل آن پدیده باید رشد کنیم.

ادامه نوشته

السلام علیک یا امیر المومنین

 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

غزلی از عبید زاکانی

در مدح اسدالله الغالب مولاناعلی ابن ابیطالب علیه السلام

 

 

سلطان اولیا و شه اصفیا علی ست

بگزیده محرم حرم کبریا علی ست

 

مشعل فروش شه ره دین، ذوالفقار اوست

چابک سوار معرکه لافتی علی ست

 

آن کس که علم و حلم و سخا، ختم شد براو

عم زاده محمد و شیرخدا علی ست

 

وان کو به آب تیغ، فرو شست گرد کفر

از روی دین ، مبارز خیبرگشا علی ست

 

مسکین عبید، خاک سگ کوی آن کس است-

کو از سگان خاک در مرتضی علی ست!

 

حاشا که التجا به دگر کس بود مرا

مهر حسین و حب حسن بس بود مرا

 


 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 


دیـده انتــظــــاررا    دام امـیــد کـــرده ایم

ای قدمت به چشم ما!  خانه، سفید کرده ایم

 

بیدل