پاییزبهاری من  
روزِ "محشر" به خودم می‌بالم !که دو چشمت قاتلِ جانم شد 
لینک های ویژه

خاطرات تو

خاطرات با تو را دوست دارم و تکرار می کنم .....
انوقت تو مرا
میهمان پرهیاهوی گنجشک های باغچه می کنی

و دوباره ترانه "منو کنجشک های خونه " برایم میخوانی
و مثل همیشه چتر سبز همیشگی رویا هایم می شوی
...
با تو
به نبض زمین نزدیکم...
درونم پراز پیله های شوق است، که روزی پروانه می شوند
خوب می دانم
بی نگاهت نمی گذرد، روزگار من، و تو مرا می بینی
در این روزهای بغض کرده پی درپی
دوباره بیا و مرا ترانه کن میان لب هایت
بساز خانه ای کنار دلت
بی سقف
بی دیوار
این دل آنقدر بی قرار دل بی قرار توست
که آرام نمی شود
این بار که آمدی دلم را بردار وبا خودت ببر
بگذار آفتاب از آسمان تو طلوع کند
بهار زمین را بی تو دوست ندارم

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

هوای نفس های تو
تو نبستی اما خودت خوب می دانی

عاشقیت چه بر سر دلم آورده که لحظه به لحظه دلتنگی میکند

خاطره هایت هنوز بر دلم چنگ می اندازد

بوی تنت آِغوشم را دیوانه کرده است

بیا که دیگر دلم نبودنت را تاب نمی آورد

و دیگر چشمانم اشکی برای پر کردن فاصله ها ندارد

بیا که بدجور این دل ساده ام

دلتنگی می کند

و دستهایم سردی را به بازوانم عرضه می دهد

بیا که لرزش قلبم درون سینه

مرا عذاب می دهد

سکوت مانده در گلویم

به من فرصت فریاد کشیدن نمی دهد

بیا و مرا از من جدا کن

از منی که مدتهاست گوشه نشین خانه شده ام

خانه ای که تنها عطر نفسهای تو در آن به یادگار مانده

و روزهاست که پنجره هایش را باز نکرده ام

تا هوای نفسهایت را در آغوش بگیرم و نفس بکشم

بیا و مانند گذشته عشقت را در سینه ام بر پا کن

مرا از این شب بیداریها خلاص کن

و انتقامم را از تنهایی که مدتهاست بلای جانم شده است

بگیر

زیرا که تنها به یاد تو ٬

به امید داشتن تو ٬

چشمهایم را هنوز باز نگه داشته ام ...

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=

༺࿇🤍࿇༻
"گیسوانم" عطرِ باران گرفته!
باران، بویِ عشق ...
باران، بویِ "تو" را می‌دهد!
وَ من با "شانه‌ی" تنهایی ...
وُ در غبارِ "آینه‌ی" دلتنگی،
دست‌ِ نوازش‌‌گرِ تو را
با عطرِ خاطره
در چهارگوشه‌ی پنجره‌های آدینه‌
و با همخوانی و زمزمه‌ی محزونِ دختر "یلدا"
در سکوت وُ ناباوری،
به انتظار نشسته‌ام ...
پاییز به تاراج رفته...
زودتر بیا!

🤍بفشه انصاری (پرتــو)🤍

🤍یادش گرامی 🤍


برچسب‌ها: باران, بویِ, تو, می‌دهد
[ شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 21:11 ] [ آرشام ]

تورا دوست دارم

تورا دوست دارم،تو را می پرستم

تورا دوست دارم،

تورا دوست دارم ،تورا چون بهاران،

چو ذرات باران،توراچون ستاره،

چنان ابر پاره،چو امواج دریا،

چو مستی،چو رویا،چو مبنای پر می،

چنان ناله ی نی،تورا دوست دارم،

تورامی پرستم، تورامی پرستم

تو هستی جوانی،توای زندگانی

تو ای چون دل و دین،تو ای جان شیرین

توای هم چوپیمان، مقدس چو پیمان

چه خواهی زعاشق،که من بعد خالق

تو را دوست دارم،

ترا چون نسیم صبا دوست دارم
ترا چون حدیث وفا دوست دارم
چو حل گشته ام در وجود تو با خون
ترا از من و ما ، جدا دوست دارم
دلم را كسی جز تو ،كی می شناسد
ترا ای بدرد آشنا ، دوست دارم
چو بیمار جان بر لبم از جدایی
گل بوسه را چون دوا ، دوست دارم
بلای وجودی ، مرا مبتلا كن
ز هستی گذشتم ، بلا دوست دارم
مگیر از سرم سایه شهپرت را
ترا همچو فر هما دوست دارم
به شب های تاریك و تلخ جدایی
خیال ترا چون دعا دوست دارم
قسم بر دوچشمان غم ریز مستت
ترا من بقدر خدا دوست دارم

هما میر افشار

==========================

هوا در خانه، کم آورده امشب

سکوتی رنگِ غم آورده‌ امشب

خداحافظ نگو، خوابم نبرده

غزل دستِ قلم آورده امشب

که دستِ نقشبندِ مانی انگار

به ابروی تو خم آورده امشب

ستاره در ستاره جرعه‌ی نور،

تو را بهر قسم آورده‌ امشب

به پاس تخت جمشید وُ شکوهش

شرابِ جام جم آورده امشب

نبینم خانه‌ای در شهر آباد

خرابه ارگِ بم آورده‌ امشب

چراغ آسمان، در چشم باران،

به چشمِ پرتو نم آورده امشب

به سوگِ قمری غمگین و تنها

هوا در خانه کم آورده امشب

یاد و خاطرت گرامی باد ای

"باتوی شعر و غزل :بنفشه انصاری (پرتو)"

روحش شاد


برچسب‌ها: ترا دوست دارم
[ یکشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 21:22 ] [ آرشام ]

خودت نيستي صدات مونده

تو نيستي و صداي تو ، هواي خوب اين خونه ست
صداي پاي عطر گل ، صداي عشق ديونه ست
تو از من دور و من دلتنگ ، تو آبادي و من ويرون
هميشه قصه اين بوده ، يكي خندون يكي گريون
هميشه مثل اين بوده توي يک لحظه ، توي يك ديدار
يه زخم از زهره لبخند ، تمام عمر فقط يک بار
پس از اون زخم پروردن ، پس از اون عادت و تكرار
ولي مثل يه روح اينور ، يه نيمه اونوره ديوار
خودت نيستي صدات مونده ، صدات چشمامو گريونده
دلم روي زمين مونده ، فقط از تو همين مونده
نفسهاي عزيز من ، صداي پاي شببوهاست
صدای باد و بوی نخل ، هواي شرجي درياست
سكوت اينجا صداي تو ، هوا اينجا هواي تو
پر از تكرار اين حرفم ، دلم تنگه براي تو
هميشه قصه اين بوده ، يا مرگ قصه يا آدم
ته دريا چه عشق ، مي جوشند چشمه هاي غم
هميشه عشق يعني ابر ، غروب و غربت بارون
تو در من جوشش شعري ، صداي اون لب ویرون
خودت نيستي صدات مونده ، صدات چشمامو گريونده
دلم روي زمين مونده ، فقط از تو همين مونده

سرافراز

~*~*~*~*~*~*~*~*~

آنقدر پُرم از تو، که کم مانده ببارم
در متن نگاهت،غزلی تازه بکارم
من بی تو دلم را چه کنم، بی تو دلم را
اما نه دراین سینه دلی بی تو ندارم

باشد بروآسوده خدا با توعزیزم
باید که به این خاطره ها دل بسپارم
حالا همه شب حال و هوای شب مرگ است
حالا که غمت مانده به جای تو کنارم
ای کاش بیایی و ببینی به چه حالی
افتاده از آن کوچه ی بی ماه گذارم
شاید به تمنای تو یک شب بروم تا
آنجا که نباشد کسی ازایل و تبارم
می یابمت آری به دلم فال توافتاد
هرچند کمی زود ، کمی دیر، بهارم

غلامرضا طریقی

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

هوای خانه از عطرِ تو خالی

نصیبِ جانِ من آشفته حالی

ازین خانه پریدی، با پرِ عشق

زِ آغوشم رهیدی، با پر عشق

نسیمِ بی تو بودن سوزِ مرگ‌ ا‌ست

طلوعِ آذرت، سیلِ تگرگ است

من از تو پلک‌هایی بسته دارم

نفس‌هایی کبود و خسته دارم

چو: با چشمت دوباره عهد بستم

نمازم را به محرابت شکستم

درین سینه شرابی کهنه دارم

همیشه خاطرت را زنده دارم

شَوَم با سوزِ هجرت تا ابد جُفت

کلامی مختصرتر، زآنچه می‌گفت

قراری می‌گذارم با دلِ تو

ببارم در هوای ساحلِ تو

سپردم روحِ پاکت را به یزدان

نگاهم در پِی‌اَت، خاموش و گریان

خداحافظ سکوتِ واپسین شد

غروبِ پرتوِ شعر آفرین شد

~*~*~*

می‌شود از شب چشم تو نوشت،

یا که هیزم به شرارِ غم زد

می‌شود شانه به موی تو کشید،

یا که گیسوی تو را بر هم زد

می‌شود بر درِ بتخانه نشست،

یا که بر زخم خدا مرهم زد

می‌شود بعدِ چراغانی صبح،

سر به ویرانه‌ی ارگ بم زد

می‌شود هم‌نفس سرکشِ باد،

عطرِ باران به هوا نم‌نم زد

می‌شود جذبه‌ی آتشکده شد

یا که چون شعله به تخت جم زد

می‌شود مست شد و نعره کشید

در هوای نفس تو دم زد

می‌شود ابر شد و خون بارید،

یا که موجی به همه عالم زد

می‌شود چرخ زد و قُمری‌وار

صوفیانه قدح ماتم زد

می‌شود پرتو شد و شعری گفت

آتشی بر جگرِ آدم زد

زنده یاد " بنفشه انصاری (پرتو)

روحش شاد و خاطرش گرامی

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~


برچسب‌ها: خودت نيستي صدات مونده
[ چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 22:11 ] [ آرشام ]

غرق تمنای توام

در پیش بی‌دردان چرا فریاد بی‌حاصل کنم

گر شِکوه‌ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گُل در سینه جوشم همچو مُل

من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه‌ای تا برگزینم پیشه‌ای

آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

زآن رو ستانم جام را آن مایه‌ی آرام را

تا خویشتن را لحظه‌ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای توام

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فریاد بی‌حاصل کنم

رهی معیری

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

چون اختر شبگرد درخشیدی و رفتی
بر من نگهی کردی و خندیدی و رفتی
من سرخ شدم، سوختم از برق نگاهت
در چهره من آتش دل دیدی و رفتی
یک لحظه شکفتی چو گل تازه بهاری
یک عمر به من خاطره بخشیدی و رفتی
گر بر من دل داده نبودت نظر مهر
از حال پریش‌ام ز چه پرسیدی و رفتی؟
رفتی تو و من ماندم و آشفتگی عشق
بی‌تابی من دیدی و تابیدی و رفتی

ژاله اصفهانی

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

غصه اگه پیرم کنه، غم اگه زنجیرم کنه
دست بزرگ آسمون اگه زمین گیرم کنه
می مونم و می دونم بازم ی روز می تونم تو رو به دست بیارم
تو باغ شب دوباره می تونم از ستاره ی باغچه گل بکارم
شب و دیوار برج در بسته با صد تا دیو کمر بسته

اگر چه می خوان هلاک ما

نمی میره عشق پاک ما

نمی مونه درد تنهایی نمی مونه این جدایی
می مونم و می دونم بازم ی روز میتونم تو رو به دست بیارم

تو باغ شب دوباره می تونم از ستاره ی باغچه گل بکارم

ایرج جننتی

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

دیدار جهان بی تو غم انگیز شد ، ای یار !

انگار ، بهاری است که پاییز شد ای یار !

چندان که مرا جام تــُهی شد ز می وصل

جانم ز تمنای تو ، لبریز شد ، ای یار !

ناچار ، زمین خورد شکیبایی عاشق

چون با غم ِ عشق تو گلاویز شد ای یار !

باد سحری نافه گشاد از سر زلفت ،

او کامروا شد که سحرخیز شد ای یار !

کی می رود از یاد من آن سال ها که پاییز

از باغ و بهار تو ، دل انگیز شد ای یار !

گفتی که تو را می کشم ، امروز کجایی ؟

بشتاب به سویم که خود آن نیز شد ای یار !
حسین منزوی

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

با سکوتت می‌گریزی، تا "شبم" آخـر شود
می‌گریـزی از "نگاهم" تا "دلـم" پرپر شود

می‌نشینم در "کنـارِ" قـرصِ مــاهِ "پنجـره"
تا سرابِ بغضِ هر شبْ چشمهٔ ساغر شود

می‌زَنَد "بد مستیِ" غـم در "هوای" بسترم
آتشین اشکی! جنونی تا که چشمم تر شود

ای دریغـا از من و تو! خانه‌ات "آبـاد" بـاد
خانه‌یِ سرسبزِ جانم خاک و خاکستر شود

"تیـر" غـم از چلّه‌ی گـرمِ نگاهم جَسته‌ تـا
بر خطوطِ "چهره‌‌یِ" زردِ "قلم" دفتر شود

"دفتر" بی‌مهری‌ات، را دستِ باران داده‌ام
تا شبی بـاران ببارد، داغِ "دل" کم‌تر شود

آهِ "پرتـو" آتشِ شعر و "غزل" بر سینه‌ زد،
تا که در دیـوانِ قلبم ثبت و شعله‌ور شود

بنفشه انصاری - پرتو

یاد و خاطرش گرامی


برچسب‌ها: مهتاب دلم صحرا شد
[ جمعه سیزدهم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 20:49 ] [ آرشام ]

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه‌ای بر در این خانه‌ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت

گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی

پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید

قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی‌اش از ظلمت ما گشت ملول

چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به هنگام قفس

ناله‌ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

“هوشنگ ابتهاج”

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

تا دل از دست تو بهانه گرفت

شاخه‌ی شعر من جوانه گرفت

دل من چون کبوتری تنها

از نگاهت سراغ لانه گرفت

چشم تو از میان این همه دل

دل خسته‌ی مرا نشانه گرفت

وای آن‌دم که لبت ز جام لبم

بس بوسه‌های عاشقانه گرفت

پس از آن شراب هستی‌بخش

آتش عشق من زبانه گرفت

-=-=-=

من بی‌تو که سر بر آسمان می‌سایی
رنجت چه برم چو عاقبت می‌آیی

بر مردمک گشاده از حیرت من
اندام سپیده را تو می‌آرایی

من کالبدم کالبد نیمه‌ی تو
گلدان گل روح سراسیمه‌ی تو

گل کن که ز عطرت اعتبار می‌گیرم
گل کن که شود هر نفسم بیمه‌ی تو

دستی که مرا چراغ ره سازد تو
یاری که رهایم از تبه سازد تو

من نقطه‌ی، صفر، محفل اعدادم
آن، یک، که مرا دوباره، ده، سازد تو

-=-=-=

داغ چشمت تا ابد بر این دلست

خون دل، بر گردن این قاتلست

دور بودن از نگاهت سخت نیست

شاعر چشم تو بودن، مشکلست

زنده یاد: بنفشه انصاری (پرتو)


برچسب‌ها: دست تو بهانه گرفت
[ دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 22:29 ] [ آرشام ]

غزل عشق

بیا و برایم از عشق بخوان،

که من نمی دانم این حس را چگونه معنا کنم !

میان هر کوچه که قدم می گذارم ،

بوی تو مرا مست می کند ...

هر گاه به خورشید می نگرم ،

یا به عکس ماه در قاب حوض ،

چشمان روشن تو مرا درگیر خود می کند ...

و یا همین حالا که دست به قلم گرفته ام،

نامت ذهن مرا تاراج کرده،

میان تک تک جملاتم می نشیند ،

و به راحتی قلبم عشقت را بدون هیچ توقعی لمس می کند ...

این حس میان روح و تنم می جوشد و باورم می شود،

که دروغ نیست این با تو بودن ها،

هیچ چیز دروغ نیست ،

حتی این نوشته ها ،

حتی جاری شدن احساس عاشقی در لابه لای این برگه ها ...

شاید باور نکنی اما !

اگر می دانستی که در این لحظه چه بزمی در قلبم به پاست ،

همین حالا بدون هیچ معطلی،

می آمدی،

دستانت را به دستانم قرض می دادی،

و آغوشت را به آغوشم ...

==========================

روزی خواهی آمد

این بار
بر روی کاغذ
زیر باران
مینویسم عاشقانه هایم را
باران که می بارد
دلم برایت تنگ می شود
پر می شوم از هوای تو
بلند بلند برایت شعر می خوانم
اشک هایم در باران گم می شوند
تو می آیی اما در خیال من
و دستانت بوی باران می دهد
و من جوری غریب
دلم برای داشتنت درزیر باران تنگ می شود

ولی نارنینم

روزی خواهی آمد
و من غم هايم را به باد خواهم داد
کلبه ای خواهم ساخت
رو به ساحل خوشبختی
روزی خواهی آمد
و با تو کتاب زندگی را ورق خواهم زد
بيا و مرهمی باش
بر زخم های دلم
نام تو را
در قاب سبز وجودم نوشته ام
و آن را در لحظه های
بی قراری
زمزمه می کنم

روزی خواهی آمد

و زندگی دوباره زیبا می شود
و پنجره دیده کانم دوباره به سوی نگاهت باز می شود
و جای طلوع افتاب با گرمای نور چشمان قشنگت صبحم را اغاز خواهم کرد

**********************************

وقتِ‌رفتن یک‌غزل از جان‌ سُرودم جان گرفت
در تکاپویِ "سَـحَر" خاموشی‌اَم "پایان" گرفت

چشمِ مستَش غرقِ رؤیایِ "خزان" بود وُ شکار
صیـدِ "آهـویِ" نـگاهِ "وحشی‌اش" دامان گرفت

در هوایِ قرصِ‌ماهش روزوُشبْ زاری چه‌سود؟
کیـن "دوایِ" خانگی "دردِ" مَـرا "درمان" گرفت

گفته بودم "ماهِ" من رُخ در "محاقِ" غم مپوش
"قرصِ" رویَش در نگاهم "تابشی" عریان گرفت

دفتـرِ شعر وُ قلمْ از وصفِ "حُسنَش" عاجزست
هم قلم، هم دفترم از "بوسه‌اش" سامان گرفت

مِهــرِ "پـرتو" چون شدی مـاهِ شـبِ یـلدای من!
در "سکوتِ" بغضِ چشمانِ غزلْ "باران" گرفت

****

چتـری از بارانِ غم، در دلم وا/مانده است
در حضورِ پنجره "مهتاب" تنـها مانده‌است

بُغضی از جنسِ حباب یا که از جنسِ غبار،
در تکاپویِ سکوت، بی‌صدا جا مانده است

نیمه‌شب یک خاطره، یا که شعری معترض
نیـمه‌جان از دوری‌اَت، بی‌مهابا مانده است

غرقِ بـارانِ سَحَر یا که "مـوجِ" بیم وُ اشک
این دلِ سـودا زَده، قعرِ "دریـا" مانده است

ناخدایِ "شطِِ" عشـق، در "هـوایِ" بوسه‌اَت
بی‌خبــر از قـهرِ تــو! در "تمنّـا" مانده است

بـارشِ ابــرِ "طلوع" وُ عطرِ گلبرگِ "غروب"
در بزنگاهِ "نگاهِ" چشمِ "سرما" مانده است

ای طلوعِ "صبحِ" شعر ای "فروغِ" هر غزل!
"پرتو" در سیمای تو محوِ رؤیا مانده ‌است

" زنده یاد بنفشه انصاری(پرتــو)"

یاد و خاطرش گرامی ، روحش شاد


برچسب‌ها: چتری از باران غم
[ جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 20:43 ] [ آرشام ]

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

========================

"جمعه‌ها" زخمیِ درد
بــا "هجـومِ" آهِ سـرد
یا که بُغضِ یک نـگاه،
بعـد ازین اشـعارِ زرد

ناخوشی یا اضطراب،
تَرکِ هر احساسِ ناب
تـا کجـا "سـردرگُمی"
در خَمِ‌این‌پیچ‌وُتاب؟

تَرکِشِ "تیـرِ"... نـگاه،
شرمِ وُ احساسِ گناه
با جـسارت، با غـرور
یـا... "کلیــدِ" اشـتباه

این سزایِ عاشق‌ست
عاشقی‌که صادق‌ست
راهیِ امــواجِ "مـرگ"
کو به‌ مُردَن لایق‌ست

بی‌تـو! مرگی در غبـار
در عذابِ ... "انتـظار"
"نا امید" وُ "مُحتَضَر"
دردِ بی‌مِهـریِ "یــــار"

زنده یاد :
بنفشه_انصاری_پرتو

.


برچسب‌ها: جمعه‌ها, زخمیِ درد
[ جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:10 ] [ آرشام ]

دلم، تنگ توست

این روزها ٬ دلم بدجوری تنگ توست ...

نازنینم از این فاصله ٬دستهایم

به سوی در آغوش گرفتن دستهایت، پر از حس پروازعاشقانه ست

از این سکوتی که صدایم را میان حنجره ام قفل کرده است

برای فریاد زدن و تو را به سمت خود خواندن لبهایم لبریز بهانه ست

کی می شود بیایی و به جای قدم گذاشتن در رویاهایم با من قدم برداری ...

واین خیال دوست داشتنی را از من بگیری

و پیله تنهایی بدون حضورت را در وجودم خاکستر کنی ...

کی می شود کنارم نشسته باشی زیر یک سقف

ودستم را روی صورتت بگذاری

و احساس دوست داشتنم ، را برای قلبت به بند بکشی ...

ومن تمام غمهایم ٬ دلتنگی هایم، را یک شبه دور بریزم ٬

و عطر حضورت را در کنارم آرام آرام حس کنم

و مرا دوباره دیوانه خودت کنی.

به دور از همه بی قراری ها

به دور از همه اضطراب ها و بی خوابی ها

مرا در آغوش بگیری ٬

و به جای تنهایی نفس کشیدنم در هوای نفسهایم٬

نفس بکشی ...

یعنی می شود ....؟

ولی افسوس که نمی شود ...... نمی شود......افسوس و دریغ

*****************

روزهای دلتنگی ...

روزهاست که دلتنگی ، دلم را در آغوش خود جای میدهد ،

و چشمانم سراغ تو را از جاده های بی عبور می گیرد

نمیدانم چه کنم تا این همه بغض ، که یکباره از نبودنت میان گلویم می نشیند

و تا تو را نبینم یک لحظه ام خالی نمی شود ...

واین دلتنکی مرا بی اختیار بر سر مزارت می آورد

چه کنم با این همه انتظار ،

که در پشت پلکهایم لانه ساخته ،

و تا آمدنت ، به دوردست ها راهی نمی شود ...

تو خودت می دانی دلتنگی چه معنایی دارد ،

این همه لحظه های بی تو بودن ،

برای قلب عاشقم درد دارد ...

در پس این خستگی های بی شمار،

خواستن یک ذره آرامش میان بازوانت چه دلنشین آرامشی دارد ...

تو خوب می دانی که این حس عاشقی مرا دیوانه کرده ،

این لحظه های دل بستن

مرا به سمت تو کشانده و از خود بی خود کرده است ...

اگر گاهی آنقدر دلتنگ می شوم

که اشک می افتد از چشمانم ،

یا دلواپست می شوم

که لحظه به لحظه سراغت را می گیرم ...

دست خودم نیست نازنینم ،

به من حق بده ، وخودت می دانستی که من

حتی یک ثانیه طاقت دوریت را نداشتم و ندارم ...

***********************

بگذار که: در "چشـمِ" تو آرام بگیرم
از طـرحِ لب وُ خَنده‌‌اَت الهام بگیرم

  1. بگذار که: شب‌ها به "نگاهِ" نگرانت

از قاصـدکِ "پلکِ" تو پیغام بگیرم

از من سَفَر و دَر‌به‌دَری، از تـو گلایه،
بگذار که: از هر "نَفَست" کام بگیرم

بـاغِ قلمستانِ "قنـاریّ" وُ "چکاوک"
بگذار که: از چهچهه سَرسام بگیرم

عطرِ تو نشانیِّ صبـا از گُلِ شب‌بو
بگذار که: از شـاعرِ "گمنام" بگیرم

هر جامِ شرابم، شده بَدخواهِ لبانت
بگذار که: از جامِ "لبت" جام بگیرم

سهمی بِدِه از سلسله‌یِ مویِ "بنفشه"
بگذار که: از زُلفِ "کَجَت" دام بگیرم

در فالِ دو چشمِ غَزَلت پرتوِ خورشید
بگذار که: از چشـمِ "تَرَت" وام بگیرم

زتده یاد بنفشه_انصاری_پرتو

یاد و خاطرش گرامی


برچسب‌ها: از نَفَست کام بگیرم
[ جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:2 ] [ آرشام ]

دفتر دلم را ورق بزن

ببین که چگونه نام تو در هرصفحه تکرار شده ،

خطوط را یک به یک بنگر

که چگونه واژه دوستت دارم

در کنار نامت حک شده ...

ببین اشکهای خشکیده چشمانم را ،

که همه از دلتنگی تو

در لابه لای شعرهایم به جا مانده ...

دفتر دلم را ورق بزن

ببین که چگونه دلم اسیر واژه ها گشته ،

شعر می سراید،

وقتی هر لحظه مجذوب دیدار تو شده ...

دفتری که رویاهایم همه در آن تصویر،

و عکس زیبای تو

در کناز واژه های عاشقانه اش ترسیم شده ...

دفتر دلم را ورق بزن

ببین که چگونه می پندارد با تو زندگی زیباست ،

ابراز عشق من به تو در تمام وجودش هویداست ...

ببین خلوت لحظه هایم را ،

که در انتظار با تو بودن و رویارویی با خاطره هاست ...

دفتر دلم را ورق بزن

ببین که چگونه دلتنگی هایم

نسبت به تو در آن نوشته شده ،

فقط از عشق تو می گوید،

و اینگونه درگیر احساس عاشقی شده ...

دفتری که تنها متعلق به تو و خاطرات توست

*******************

چشم در چشم غروب،

با قلبی پر از درد و سینه ای مملو از تنهایی

به یاد شبی می افتم

که مرا با کوله باری از دلواپسی و دلتنگی

تنها گذاشتی و آرام سفر کردی ...

من چه هراسی که دیگر نیستی !

بر سر جاده زندگی نشستم

اما افسوس که حتی نسیم ،

بوی پیراهن تو را هم از خاطر جاده زدوده بود ...

تو که رفتی آسمان آفتابی نگاهم ابری شد

و باران چشمانم بی صدا می بارید ...

و من در خلوت خویش مانند شمعی ،

سوختم و فنا شدم ...

تمام خاطراتت را به بایگانی ذهن سپردم

و هر روز بی تو در خیالم تکرارش می کردم ،

تا مبادا لحظه ای ار خیالت غافل شوم ...

به خوشبختی در کناز تو ایمان آورده بودم

و در بند بند وجودت آرامش را حس می کردم ،

اما دریغ که با رفتنت از این که بودم تنهاتر شدم ...

من عشق را در چشمان تو جستجو می کردم

و این بهانه دل خوشی ام بود ...

اما صد افسوس که سفر کردنت ،

تنها سهم من از چشمانت بود !

تا همیشه دلتنگتم ...

**********************

ای نفسِ سردِ مرگ جان من و جانِ تو

نقش بهارم شده دفنِ زمستان تو

خانه دگر بعد تو هُرمِ جهنم شده

پچ‌پچِ پروانه‌ها زمزمه‌ی غم شده

پنجره‌ها بغض ماه، حس عذاب و گناه

سهم من از زندگی سایه‌ی مرگِ سیاه

از نفس افتاده‌ام، تن به غمت داده‌ام،

رفتی وُ تنها شدم، قمری آزاده‌ام

کوچ تو از شعر من، کوچ مسیح از بهشت،

نامه‌ی تلخی که حق، بر دل تنگم نوشت

منزل چشمان تو باغ بنفشه نبود

پرتو خاموش مرگ، بوسه‌ی یاسِ کبود

بستر خالی تو، بغض گلوگیر و بس

بسته کنون گریه‌ام، راه گریز نفس،

بوسه به عکست زَنَم، در جگرم: سوز و آه

خیره شَوَم بر تو ای پادشهِ عزّ و جاه

رفتی و دلتنگ هر خنده و اخمِ تواَم

تا به اَبَد، خسته و زخمیِ زخمِ تواَم

می‌گُذَرَم، بی تو از کوچه‌ی مهتابِ غم،

کوچه شده جاریِ چشمه‌ی ِ سیلابِ غم

زنده یاد "بنفشه انصاری(پرتو)

یادش گرامی و روحش شاد....

************************


برچسب‌ها: از روزی که رفتی
[ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:15 ] [ آرشام ]

اگه داشتم تو رو دنیام یه صفای دیگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هوای دیگه داشت
اگه داشتم تو رو رسوای عبادت میشدم
دلم این خسته ی عاشق یه خدای دیگه داشت
اگه داشتم تو رو اون قصه نویس
واسه من یه قصه های دیگه داشت
میدونم زندگی اینجوری نبود
میدونم میدونم مرد عاشق یه شبای دیگه داشت
اگه داشتم تو رو دنیام یه صفای دیگه داشت
اگه داشتم تو رو اون میخونه که جای منه
شبا اونجا جای من یه بینوای دیگه داشت
نمیگم با تو واسه م گریه دیگه گریه نبود
با تو این زمزمه ها یه های های دیگه داشت
اگه یارم میشدی صاحب دنیات میشدم
فکر نکن چشمای تو یه عاشقای دیگه داشت
میدونم زندگی اینجوری نبود
میدونم میدونم مرد عاشق یه شبای دیگه داشت
اگه داشتم تو رو دنیام یه صفای دیگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هوای دیگه داشت
اگه داشتم تو رو دنیام یه صفای دیگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هوای دیگه داشت

============================

حیف که نمیشه از تو گفت از تو نوشت
حیف که نمیشه از تو گفت از تو نوشت
و الا مینوشتمت با مژه ور میداشتمت
روی چشام میذاشتمت کنار قرآن مجید میبردمت
رو آیینه شمعدون جهاز مادرم تو طاقچه صندوقخونه میذاشتمت
حیف که نمیشه از تو گفت از تو نوشت
و الا مینوشتمت دوست میداشتمت
بجای برکت خدا میبردمت تو سفره نقش قلم کار حریر اصفهون ازدل وجون میذاشتمت
حیف که نمیشه از تو گفت از تو نوشت
و الا مینوشتمت میبردمت میذاشتمت لای بروروی بهار
تو آب دریای شمال میشستمت میکشتمت
به جرم بد خاطرخواهی توی دلم میکشتمت
به خط خوش تو روزگار به رسم یاد و یادگار تو قصه ها میذاشتمت
حیف که نمیشه از تو گفت از تو نوشت

-------------------------------------

دو چشمان غزالت چون شرابم
خمارم در کنارت، مست خوابم

بیا، ای گل مگو فرصت هنوزست
که مثل زورقی بر روی آبم

دو چشمم تا که دیده روی ماهت
به دل عاشق شدم با یک نگاهت

نگاهت دلخوشی زندگانی‌ست
به رنگ چشم و گیسوی سیاهت

به دل/خواهم که خواهان تو باشم
مثال چشم گریان تو باشم

ز جان خواهم از این دنیا رها شم
دگر دنیا، که مهمان تو باشم

به شب مه بینم و یاد تو افتم
سحر گل چینم و یاد تو افتم

کنار آهوی وحشی صحرا
دمی بنشینم و یاد تو افتم ...

زنده یاد بنفشه انصاری (پرتو)


برچسب‌ها: بی تو تنها شدم
[ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 22:19 ] [ آرشام ]

طرح چشمان قشنگت،

طرح چشمان قشنگت، در اتاقم نقش بسته
شعر می گویم به یادت، در قفس غمگین و خسته
من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی
ساحل ام شو، غرق گشتم بی تو در شب های مستی

خیال کردم بری، میری از یادم
تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی تازه عاشق تر شدم
از اونی هم که بود بدتر شدم من

صبح تا شب این شده کارم
که واسه ی چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی، تو تموم کس و کارم

تو به داده من رسیدی وقتی تنهاییمو دیدی
تو نذاشتی برم از دست، اگه چیزی ام هنوز هست

نازنینم،امید شیرینم، من به جز تو کسی نمی بینم
از اون روزی که رفتی ،یه روز خوش ندیدم
بجز دستای گرمت پناه و پشت ندیدم

زندگیمو به پای تو دادم
اون روزا رو نمیره از یادم
نازنینم، برس به فریادم
صبح تا شب این شده کارم
که واسه ی چشات بیدارم
تو خدای عاشقایی، تو تموم کس و کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییمو دیدی
تو نذاشتی برم از دست، اگه چیزی ام هنوز هست ،

اگه چیزی ام هنوز هست

****************

بیدل و خسته در این شهرم ودلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
چند هم صحبتی صومعه داران ایدل
با وجودی که در این طایفه دینداری نیست
شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست
ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یارب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشند و خریداری نیست
رو مداوای خود ای دل بکن از جای دگر
کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست
بجز از بخت تو و دیده ی من در غم تو
شب در این شهر به بالین ، سر بیداری نیست
گر هما را ندهد ره به در صومعه شیخ
در خرابات مگر سایه ی دیواری نیست


همای شیرازی

***************

هنوز هم در انتظارت پشت پنجره میشینم
تا که شاید سایه تو روزی در خم کوچه ببینم
چشم من اسیر قاب سرده این پنجره ها شد
دنبال اونی که رفت و تو غبار جاده گم شد
آسمون داره می باره رو سیاه پشت شیشه
در کمین نشسته خورشید چادر ابر وا نمیشه
کاش میشد صدای پاهات توی کوچه ها بپیچه
بگه اومدی که باشی بمونی با من همیشه
هنوزم در انتظاره پشت پنجره میشینم
تا که شاید سایه تو روزی در خم کوچه ببینم

***************

رنگ شب حال و هوایِ بی‌کَسی

رنگ شب حال و هوایِ بی‌کَسی

در جمود رخوت و دلواپسی

اضطراب و انتظار از جنسِ غم

هاله‌های مبهمِ یک نورِ کَم

نوری از جنسِ ستاره یا شهاب

منظرِ یک نورِ مَحو و بی‌نِقاب

لحظه‌ای چشمِ دلم روشن کنی

در دمی آن چشمه را روزن کنی

تا که پلکم گرمِ خوابی می‌شود

در دلم غم اضطرابی می‌شود

خاطره باز از دلم گُل می‌زند

قصه‌های کهنه را پل می‌زند

می‌کِشَد نقشِ دو چشمت را بخواب

می‌دهد اعماقِ قلبم را عذاب

می‌زنم رنگِ فراموشی به شب

تا که محصورم کُنَد گرمای تب

تا سَحَر بیدارِ جادوی تواَم

در هوای چشمِ آهویِ تواَم

حالِ هر شب، این بُوَد رؤیای تو

ماهیِ غمگینِ بی‌دریای تو

یاذش گرامی " بنفشه انصاری (پرتو)

[ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:8 ] [ آرشام ]

مرا به تنهایی نسپار

مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر خواهم شد

ای دوست داشتنی ترینم برای تو مینویسم!

من چگونه از تو دور و تنها شدم ؟ چگونه؟

تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کرده بودی

و حالا معصومانه به من از آسمان نگاه می کنی !

تویی که تمام ذهنم را، با یادت آغشته کرده بودی

نگاه تو آسودگی بود و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کرد .

میدانی ! کاش میشد

زیر بارانی که در دلم می بارد قدم می زدی

و من فرصتی می یافتم تا حضورت را دوباره مرور کنم .

افسوس ..... تو نمی دانی

اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .

کاش میتوانستم

صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .

عزیزم ! دل تنک های ننوشته ام را خودت بگو ......

.....چه بنویسم در این غروب بدرنگ ...... بی تو

تو اولین و تنها کسی بودی که گفتی دوست دارم و

می مانم تا ابد می مانم در کنارت.....

و من دعا میکنم هرگز رد پایمان از ساحل نگاه یاد و خاطراتمان محو نشود .

مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر خواهم شد

_______________________________________

به سراغ تو شبي مي آيم..

با دوصد بوسه ناز..

با دو صد راز و نياز. . ..

به سراغ تو شبي مي آيم…

با دلي خسته ز درد، با غم با غصه زياد

مثل شبنم که نشيند بر گل

چو حبابي که نشيند بر آب

مثل بارون روي گلبرگ درخت

همچو ديدار تو با من در خواب

به سراغ تو شبي مي آيم

من به ديدار تو باز مي آيم…

با نسيمي آرام پر از عطر بهار

من به ديدار تو باز مي آيم…

با دلي خسته ز درد، دور از نيرنگ و ريا

مي دهم دل به دل قصه تو

قصه غصه تنهايي تو

مي کشم بار غم تو بر دوش

قصه غصه تنهايي تو

____________________________________________________

هم‌چون نسیم بر تن و جانم وزید و رفت
ما را چو گل دمی به سوی خود کشید و رفت
بر دفترِ خیالِ پریشان من، شبی
با کلک عشق، خط تمنا کشید و رفت
در آسمان خاطرم آن اختر امید
دردا که چون شهاب طلایی دوید و رفت
برگو، خدای را، به دیار که می‌دمد
آن صبح کاذبی که به شامم دمید و رفت
یاد شکیب‌سوز تو – ای آشنا – شبی
در موج عطرِ بستر من آرمید و رفت
در آفتاب لطف تو تا دیگری نشست
چون سایه عاشق تو به کنجی خزید و رفت
ترسم چو بازآیی و پرسم ز عشق خویش
گویی چو شور مستیم از سر پرید و رفت
سیمین! اگرچه رفت و تو تنها شدی ولیک
این بس که در دلت شرری آفرید و رفت

بهبهانی

---------------------------------

برگرد وُ نگاهم کن

تا سبز شَوَم در یاد
خاموش شَوَم در باد
قفلی بِزَنم بر لب
افسرده شَوَم یا شاد

برگرد وُ نگاهم کن

تا ریشه کنم در خاک
انگور شوم بر تاک
یا غنچه کنم در نور
"حوّا" شَوَم وُ بی‌باک

برگرد وُ نگاهم کن

در باغِ غزلْ، با غم
رانده شده چون آدم
بیگانه شَوَم از خود
با حسرت وُ با ماتم

برگرد و نگاهم کن

وحشی بشَوَم یا رام
تا پَر بِزَنَم از بام
آماده‌ٔ جان کندن
قُمری بِشَوَم در دام

برگرد و نگاهم کن

در باغِ گل و نسرین
سرتاسرِ هر پرچین
خشکیده شوم چون برگ
آهسته وُ آهنگین

برگرد و نگاهم کن

از رنجِ شکیبایی
دل/خستهِٔ رسوایی
بر گستره‌ٔ خانه
تنها من وُ تنهایی

برگرد و نگاهم کن

مینایِ دلم خسته
ویرانه و بشکسته
در این قفسِ خالی
زندانی و وابسته

"برگرد وُ نگاه کن"

هم‌قصهٔ بارانم
ابریّ‌اَم و حیرانم
در هق‌هقِ آیینه
روشن شده چشمانم

برگرد و نگاهم کن

از پنجره‌ٔ رویا
در صبح نبودن‌ها
با رنجِ خداحافظ
پلکی بزنم فردا

برگرد و نگاهم کن

زنده یاد " بنفشه انصاری(پرتو)

-

[ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 22:6 ] [ آرشام ]

برای تو می نویسم........
برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...
برای تويی كه احساسم از آن خاطرات قشنک توست...
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شده بود و هست
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كرده بودی
برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كرده بودی
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...
برای تويی كه نبودنت سخت ترين شكنجه من است....
برای تويی كه قلبت پـاك بود
برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك بود
برای تويی كه عـشقت معنای بودنم بود
برای تويی كه غم و غصه نبودنت معنای سوختنم است....
برای تویی که آرزوهایت آرزویم بود
هنوز هم دوستت دارم ولی .........
دریغ وصد افسوس .........

دیگر برای ابراز دوست داشتن هایم وجود نداری.......

---------------------

چشمانم در جستجوی توست

چشمانم به هر کجا که روانه می شود

در جستجوی توست

چرا که مدتهای طولانیست ،

از تو و نگاهت دور مانده است

دور دستها را می نگرد

شاید نشانه ای از رد پایت را بر سنگفرش ها ببیند

شاید بار دیگر به خاطر عشق تو را بیابد !

هر گاه که از خیابانهای بی عبور می گذرم

و رهگذری در حال عبور است

ناخود آگاه بوی تن تو به مشامم می رسد

و گمان می برم آشنایی دیرین است

هراسان به سویش می نگرم

اما در آخر

تنها او را غریبه ای می یابم

که مرا با او آشنایی نیست!

دل من چه ساده و خوش باور است

که باور دارد هنوز هستی

و تو را در میان دیگران می کاود!

مسافتها را بدون تو یکی یکی طی می کنم

و هوا را با حرص می بلعم

مرا چه به زمین !

دلم با آسمان بودن را می خواهد ،

شاید اینگونه یافتن تو هم آسان تر شود

آزرده شدم بس که عمق عشق تو را دیدم ،

اما تو را ندیدم ...

خسته شدم از اینکه

راههای طولانی را طی کردم ،

اما تو را نیافتم !

اما چه می توان کرد

وقتی که دیگر اختیار چشمان بارانیم با من نیست

چون همیشه و درهمه جا

در جستجوی توست

هر چند یافتنت آسان نیست !

-------------------------------------

در خیال تو زندگی می کنم

تو آنجا و من اینجا چه فاصله بی انتهایی

مدتهاست که ترسهایم را

در آغوش دلتنگی هایم رها می کنم

ترس نبودنت ٬

نداشتنت

از این فاصله بی تو شکایتی نیست

به داشتنت ایمان دارم

خیال نکن

بی خیالت شده ام

اگر هیچ صدایی از من در نمی آید

به خاطر این است که خودم را فراموش کرده ام

و در خیال تو زندگی می کنم

---------------------------------

باران غزل

ای رود عسل
باران غزل
تاگفتم از تو
شکفتم از تو
ای برکه ی نور
قندیل بلور
تاگفتم از تو
شکفتم از تو
تو حادثه ی عاشق شدنی
اعجاز به دنیا آمدنی
ای یار بردار نیلوفر از آب
این بار بسپار مرا به مهتاب
برویان یا بمیران که من بنیادم از توست
که هم مرگ من از تو، که هم میلادم از توست
حضور تو حضور تیغ و گل برگ حضور سنگ و شبنم
حضور باد و بیشه برف و آتش حضور زخم و مرهم
به یک لبخنده گل کن
بهاری شو به لبخند
مرا از شب بگیر و به خورشیدی بپیوند

ایرج جنتی

------------------------------------------------

حرف دل از روز اول عشق لیلایی نبود

حرف دل از روز اول عشق لیلایی نبود

شرط من با تو قرار شور و شیدایی نبود

تو مرا با زمزمه‌هایت به شعر آمیختی

بوسه و روح کلامت را به مهر آمیختی

چشم نرگس از نگاه دلکشت پرخواب شد

آب در جام لبانت چون شراب ناب شد

در وجودم بی تو دردی با دلم درگیر شد

درد دوری از نگاهت زخمه‌ی زنجیر شد

سر به سوی آسمان با بغض من همراه شو

در پی همدردیم با این غم جانکاه شو

طعنه و تهدید جانسوز فراموشی نکن

شمع دل را تا ابد محکوم خاموشی نکن

هی نگو خسته از این تکرار و بی‌رؤیاییم

سرزنش بر من نکن که آلوده‌ی رسواییم

من تو را با خود رها تا آسمان‌ها می‌برم

تا در آغوشی تنم را عمق دریا می‌برم

در کنارم تا ابد با من بمان و شاد باش

از هجوم نا خوشی‌ها تا ابد آزاد باش

بنفشه انصاری (پرتو)

یاد و خاطرش گرامی

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 20:3 ] [ آرشام ]

ماه بانویم...!

تا اخرین نفس م می‌گویم که دلتنک توام

چگونه می‌خواهی شرح دهم چیزی را که شرح‌دادنی نیست؟

چگونه می‌خواهی حجم اندوه دلتنگی ام را تخمین بزنی؟

اندوهم چون کودکی‌ست… هر روز زیباتر می‌شود و بزرگ‌تر

بگذار به تمام زبان‌هایی که می‌دانی و نمی‌دانی بگویم

که دلم دلتنکته

بگذار لغت‌نامه را زیر و رو کنم

تا واژه‌ای بیایم هم‌‌اندازه‌ی دلتنگی ام به تو

و واژه‌هایی که سطح سینه‌هایت را بپوشاند

با آب، یاسمن ویا گلی که عاشقش هستی ...

بگذار به تو فکر کنم

و دلتنگت باشم

به‌خاطر تو گریه کنم

و فاصله‌ی وهم و یقین را بردارم

******************************************

دلتنگی هایم را دوست دارم

دلتنگی هایم را دوست دارم

آن لحظه که به یاد تو هستم

و از دوریت دلتنگ میشوم

آن لحظه که از نبودن تو در کنارم

به آسمان و آسمانیان شکایت میکنم

و آن زمان که گریه های شبانه ام

مرحمی بر دل زخمی ام نمیگذارند

و

دوری این همه راه

و غیبت چشمهایت حس دیدن را

ازچشمهای من می گیرند

تمام این لحظات و دقایق را

دوست دارم

چون میدانم که تمام من

به یاد توست و از دوری تو گریان است

و باز میدانم در این دقایق

چقدر دوستت دارم

کاش عمق کلامم را درک کنی

ماه بانوی من .......

***************************************

باران که می بارد

باران که می بارد خیال تو

پر می شود در باغ افکارم

عطر دل انگیز نگاه تو

جاری میشود بر جان بیمارم

آسوده و آرام می خوانم

آواز پر سوز نگاهت را

بر سینه ام جاری شود آهی

دیکر نبینم روی ماهت را

هرگز نشد وفق مراد ما

تقدیر نافرجام این دنیا

در دوریت در پیله خاموشم

با خاطراتت دلخوشم جانا

ولی گاهی بیا، آهسته در خوابم

دستی بکش، بر قلب بی تابم

قدری بشین در قامت دیدار

آنی تماشا کن چو مهتابم

در لا به لای تیرگی هایم

روشن نما چشمی چو آفتابم

هر لحظه در حجم هجومی تلخ

شیرینی بختم شو ، سهرابم

چون قطره های پاک بارانی

پاکیزه کن زنگار هر خوابم

آتش بزن بر سینه غم ها

گاهی بیا اینجا، که بی تابم

******************************************

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد...

به خداحافظی تلخ تو سوگند... ، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند ، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند ، نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند ، نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!

************************************

با سکوتت می‌گریزی، تا "شبم" آخـر شود
می‌گریـزی از "نگاهم" تا "دلـم" پرپر شود

می‌نشینم در "کنـارِ" قـرصِ مــاهِ "پنجـره"
تا سرابِ بغضِ هر شبْ چشمهٔ ساغر شود

می‌زَنَد "بد مستیِ" غـم در "هوای" بسترم
آتشین اشکی! جنونی تا که چشمم تر شود

ای دریغـا از من و تو! خانه‌ات "آبـاد" بـاد
خانه‌یِ سرسبزِ جانم خاک و خاکستر شود

"تیـر" غـم از چلّه‌ی گـرمِ نگاهم جَسته‌ تـا
بر خطوطِ "چهره‌‌یِ" زردِ "قلم" دفتر شود

"دفتر" بی‌مهری‌ات، را دستِ باران داده‌ام
تا شبی بـاران ببارد، داغِ "دل" کم‌تر شود

آهِ "پرتـو" آتشِ شعر و "غزل" بر سینه‌ زد،
تا که در دیـوانِ قلبم ثبت و شعله‌ور شود

-------

برای این "تنِ" خسته، پناهِ "شانه" می‌خواهم
درین دنیا یکی چون تو یکی‌یکدانه می‌خواهم

"صدف" می‌ریزد از باران لب "دریای" مروارید
به‌ساحل چون‌ شبِ نیما تبِ افسانه‌ می‌خواهم

همه دنیا شده "شمع" و نگاهِ روشنت خورشید
رهایی را از این پیله، کمی "پروانه" می‌خواهم

نمی‌خواهم‌کسی‌جُز تو چِه‌از خویش‌وُ‌چِه‌بیگانه
من "آبادی" نمی‌خواهم دلی‌"ویرانه" می‌خواهم

نگاهم خیره بر عکست، شبِ هم‌صحبتی با غم
"رها" وُ فارغ از دنیا لبِ "پیمانه" می‌خواهم

منم لیلای بی‌مجنون، جنونم موج گیسویت
بدونِ رنجِ هشیاری، تو را دیوانه می‌خواهم

اگر خورشید فردایی، اگر "پرتو" به دل‌هایی
فروغ خانه‌ام باشی، چراغِ خانه می‌خواهم

بنفشه_انصاری_پرتــو

یادش گرامی و روحش شاد


برچسب‌ها: من دلم تنکته
[ یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 20:51 ] [ آرشام ]

وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه
دل اگه میگه صبورم خود فریبی می کنه
صدای قناری محزون و غم آلود میشه
واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه
وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنن
با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن
گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره
چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره!

وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته میشن
با سکوت تو خونه قناری ها خسته میشن
روز واسم هفته میشه هفته برام ماه میشه

نفسهام به یاد تو یکی یکی آه میشه

با سکوت تو خونه قناری ها خسته میشن
روز واسم هفته میشه هفته برام ماه میشه
نفسهام به یاد تو یکی یکی آه میشه

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه
نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه

*******************************

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من ، مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند؟!!

از روزهای پیر بی فردا چه می آید؟

از لحظه های رفته روشن چه می ماند

از من اگر کوهم ، اگر خورشید ، اگر دریا

بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند

بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را

غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند؟

وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد

از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟؟؟

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من ، مگر از من چه می ماند؟

********************************

بعد از تو هم در بستر غم می توان خفت
بعد از تو هم با دل سخنها می توان گفت
بعد از تو هم این سوز هجران هرگز نمی آید به پایان
بی تو هم این عشق بی فرجام من شاید که پا بر جا بماند یا نماند
بی تو هم دریای بی آرام دل شاید به طوفانم کشاند یا براند
من که رسوای دل هستم کی زغم پروا کنم
می روم عشق و وفا را بعد از این رسوا کنم
دل ز دریا می زنم تا که دل دریا کنم
دل کی شود آزاد از این باد فریاد از بی داد از این غم
جز غم چه بود این عشق رسوا
شد هستی ام بر باد از این غم
بعد از تو هم در بستر غم می توان خفت
بعد از تو هم با دل سخن ها می توان گفت
بعد از تو هم این سوز هجران
هر گز نمی آید به پایان
بعد از تو هم این سوز هجران
هر گز نمی آید به پایان
من که رسوای دل هستم کی ز غم پروا کنم
می روم عشق و وفا را بعد از این رسوا کنم
دل به دریا می زنم تا که دل دریا کنم

تورج نکهبان

*********************************

چرا رفتی، چرا؟ من بی‌قرارم

به سر، سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟

ندیدی جانم از غم ناشکیبا است؟

نه هنگام گل و فصل بهار است؟

نه عاشق در بهاران بی قرار است؟

نگفتم با لبان بسته‌ی خویش

به تو راز درون خسته‌ی خویش؟

خروش از چشم من نشنید گوشت؟

نیاورد از خروشم در خروشت؟

اگر جانت ز جانم آگهی داشت

چرا بی‌تابی‌ام را سهل انگاشت؟…

خیالت گرچه عمری یار من بود

امیدت گرچه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساغرم ده

دل دیوانه را دیوانه‌تر کن

مرا از هر دو عالم بی‌خبر کن

بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست

پی ِ فرداش فردای دگر نیست

بیا… اما نه، خوبان خود پرستند

به بندِ مهر، کم‌تر پای بستند…

در این شهر آزمودم من بسی را

ندیدم باوفا زآنان کسی را

تو هم هرچند مهر بی‌ غروبی

به بی‌مهری گواهت این‌که خوبی

گذشتم من ز سودای وصالت

مرا تنها رها کن با خیالت

سیمین

**********************************

می‌خواهم...

از عاشقانه‌هایم برایت بنویسم

از دوستت‌دارم هایی که

از گلویم بالا نیامد...

که دستانت هیچ‌وقت باور نکرد

سوختنِ دست‌هایم برای چه بود!

و نگاهِ غمگینم

سازِ نگاهت را کوک نکرد...

سال‌هاست

تنهایی‌ام را دود می‌کنم

و طرحی نو از تو می‌کشم...

این‌بار می‌خواهم

آنقدر

انتظار را بِکِشم

تا بومِ تنهایی‌ام

تمام شود...

هرپایانی

شروع آغازی دلنشین است...

برگرد...

دوستت دارم...

**

دو رکعت نماز می‌خوانم

به یادِ روزهایی که بودی

و دستانت را قنوت می‌کردی روی صورتم...

تا مبادا خورشید

چشمانِ شب زده‌ام را بزند...

حالا

خورشید روی ماه را پوشانده

و سکوت

روی احساسم را...

تو نیستی

و نخواهی دید

که چگونه روزهای نبودنت را دور تسبیح می‌چرخانم...

که چگونه

سجاده‌ی عشق را

لابه‌لای چشم‌هایت پیچانده‌ام

و گوشه‌ی دلم خاک می‌خورد...

باران که می‌بارد

بویِ نمِ عاشقی

بند بندِ دلم را پاره می‌کند...


مژده شکوری

*************************************

لبخند تو پا در زلال آب دارد
هرشب حضوری در حریر خواب دارد

من بی‌تو بادم باد سرگردان دنیا
با تو هجای عشق بر امواج دریا

پرسیدی از زیر و بم و اندیشه‌ی من
ای آفتاب و ساقه برگ و ریشه‌ی من

اما نپرسیدی که حالم بی‌تو چونست
مرگ است پاییز است بیداد جنونست؟!

پروازهایم بی‌تو معنایی ندارد
شاهین ذهنم غیر تو جایی ندارد

اشک من و ناز تو و جادوی فردا
جاری شو در امواج شبنم‌های زیبا

بنفشه انصاری(پرتو)

*************************

یاد و خاطرش گرامی باد

زنده یاد بنفشه انصاری پرتو

[ یکشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 19:8 ] [ آرشام ]

( وقتی تو نیستی )

وقتی تو نیستی

شادی کلام نامفهومی است

و دوستت می دارم رازی است

که در میان حنجره ام دق می کند

وقتی تو نیستی

من فکر می کنم تو

آنقدر مهربانی

که توپ های کوچک بازی

تصویرهای صامت دیوار

و اجتماع شیشه های فنجان ها، حتی

از دوری تو رنج می برند

و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟

اینجا که ساعت و آیینه و هوا

به تو معتادند

و انعکاس لهجه شیرینت

هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم

می پیچد!

از:حسین منزوی

===============================

دلتنگه دلتنگم
و راه فراری نیست از این دلتنگی
بار زندگی بر دوشم سنگین
و آوای ناامیدی ام بلند
پنجره ای گشوده نیست به باغ مهتاب
این جا، تاریک تاریک است
شمع امیدم، از اشک هایم خیس
و به هیچ حیله ای دیگر روشن نمی گردد
این جا تاریک تاریک است
مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر
مرا با خود ببرید
مرا که هرگز بر بامی بلند ننشسته ام
و ستاره ای از آسمان نچیده ام
مرا که به هر نقطه خاکی که پا نهادم
باید از دلبستگی ها دل می بریدم
مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر
مرا با خود ببرید
که این جا دیگر جای من نیست
و این قلبی که در سینه می تپد
دیگر قلب من نیست
قلب مرا در شبی تاریک دزدیدند
و رگ های رابطه را بریدند
به من نگویید آن که رفته
باز می گردد نه
به من نگویید که رفتگان
دیگر هرگز برنمی گردند
و آن چه بر جای می ماند
خاکستری است از خاطره ای غبار آلود
و شبحی از یادی که دیگر
نه مهربان است و نه خوب

-----------------------------------------

( خواب و خیال )

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

هوشنگ ابتهاج

==============================

تو که رفتی پریشون شد خیالم
همه گفتن که من دیوونه حالم
نمیدونن که این دیوونه ،درفکرشفا نیست
که هرچی باشه ،اما بی وفا نیست

-------------------------------------------------------

سالی رفته‌ای و من

هنوز به خودم می‌لرزم

درست مثلِ شاخه‌ای که چند لحظه قبل

پرنده‌اش پریده باشد!

رضا کاظمی

================================

گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد

هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد

روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل

گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد

بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد

درددل با سایه و دیوار آرامم نکرد

خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

دستمال تب‌بُر نمدار آرامم نکرد

ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد.

" نجمه زارع"

==================================

رفتی و کوچه‌ی مهتاب دلم، صحرا شد

شوق دیدار تو در چشم ترم،رؤیا شد

دیگر از کوچه‌ی معشوق گذر هم‌، نکنم

بر تو و عهد گذشته نظر هم، نکنم

تا چراغان بکنی کوچه‌ی مهتابم را،

یا که روشن بکنی دیده‌ی بی‌تابم را،

حذر از خاطره و یاد تو عادت شده است

از دلم گوهر چشمان تو غارت شده است

پس نشو سوخته‌ی خاطر شمع دگران

نگهت، از پی هر بار نباشد نگران

تا که این، عشق پریشان، ز دلم پاک شود

سفری، دور کنم، خاطره‌ها، خاک شود

زنده یاد بنفشه انصاری (پرتو)

[ شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 22:4 ] [ آرشام ]

نیست چیزی به جز یاد تو اینجا
نیست ملالی جز جدایی اما
من دارم یاد می گیرم زندگی کردن
بدون تو را

که بتونم زنده بمونم بی تو

ولی بدان هیچ چیز نمی نواندجای خالی ترا برایم پرکند

و افسوس و دریغ از نبودنت ......

************************

کوچه انتظار

بی تو چون شبهای دیگر
امشب آرامی ندارم
در سکوت کوچه تو
نیمه شب ره می سپارم
آن زمان این کوچه هر شب
کوچه میعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگه
قصه فردای ما بود
این زمان افکنده بر ما
سایه ، دیوار جدایی
ای خدا آخر کجا رفت
روزگار آشنایی
ای کویر سینه من
بوته های آتشت کو
در شب سرد جدایی
شعله های سرکشت کو

*********************

قصه وفا

به خاطر آور كه آن شب به برم
گفتی كه بی تو ز دنیا بگذرم
كنون جدایی نشسته بین ما
پیوند یاری شكسته بین ما
گریه می كنم با خیال تو به نیمه شب ها
رفته ای و من بی تو مانده ام غمگین و تنها
بی تو خسته ام دل شكسته ام اسیر دردم
از كنار من می روی ولی بگو چه كردم
رفته ای و من آرزوی كس به سر ندارم
آه قصهء وفا با دلم مگو باور ندارم

***********************

یه جوری عاشقت شدم که جاش فقط تو قصه هاست
یه رازی که تا به ابد بین من و تو و خداست
خسته تر از مسافرها زخمی تقدیر خودم
من با شناختن تو بود آدم بهتری شدم
من توی این همهمه ی هجوم بی حد و حساب
من مثل فهمیدن شعر یا مثل مستی شراب
یه جوری عاشقت شدم که جاش فقط تو قصه هاست
یه رازی که تا به ابد بین من و تو و خداس-
من توی دنیای خودم مثل تموم آدم ها
دلواپس آینده و دل خسته ی روزمره ها

من غرق تکرار خودم بیهوده زنده بودن ها
تا لحظه ی دیدار تو لبخند و اولین سلام

***********************

دوست داشتن تو

شبیه آخرین چکّه ی آبی است

که مسافر مانده در بیابان را به آبادی می رساند

شبیه آخرین کبریت یک کوهنورد گم کرده راه

در لبه ی پرتگاه دور و سرد

شبیه جُستن کوره راهی در جنگل

و دست انداختن به آخرین تکه تخته ای که موج ها می آورند

شبیه شعری است

در حاشیه ی کتابی کهنه

به دست خطی آشنا

ببین: عشق ته ته ته تاب من است

وقتی که بی تاب تواَم...

روایا آرتیمووا

************************

دلم تا برایت تنگ می شود

دلم تا برایت تنگ می شود
نه شعر می خوانم
نه ترانه گوش می دهم
نه حرفهایمان را تکرار می کنم
دلم تا برایت تنگ می شود
می نشینم

اسمت را
می نویسم
می نویسم
می نویسم
بعد می گویم
این همه او
پس دلتنگی چرا ؟
دلم تا برایت تنگ می شود
میمِ مالکیت به آخرِ اسمت اضافه می کنم
و باز عاشقت می شوم

ولی افسوس که نیستی

***********************

من کجا، باران کجا و راه بى پایان کجا

آه این دل دل زدن تا منزل جانان کجا

اى حریر از شانه هایت ریخته تا راه من

عطر خوبت را بگو آخر کنم پنهان کجا

من غریق رود هاى خفته در نام توام

مرغ دریایى کجا و بیم از طوفان کجا

هرچه کوی ات دورتر، دل تنگ تر، مشتاق تر

در طریق عشقبازان مشکل آسان کجا

کاتبان گفتند شب، تکثیر گیسوى تو است

نور خورشید انعکاس چشمه ى روى تو است

بى قرار دیدنت این خاک باران خورده است

خواب چشمان مرا ،امشب خیالت برده است

” پوریا سوری “

************************

بهانه

دلم بهانه تو را دارد

تو(بنفشه) می دانی بهانه چیست؟

بهانه همان است که شب ها

خواب از چشم من می دزدد

بهانه همان است که روزها

میان انبوهی از آدم ها

چشانم را پی تو می گرداند

بهانه همان صبری است

که به لبانم سکوت می دهد

تا گلایه ای نکنم از نبودنت

*************************

بگذار که: در "چشـمِ" تو آرام بگیرم
از طـرحِ لب وُ خَنده‌‌اَت الهام بگیرم

بگذار که: شب‌ها بـه "نگاهِ" نگرانم
از "قاصدکِ" پلکِ تو "پیغام" بگیرم

تا بوسه دَهَم، گُل بزنم، بر لبِ ساقی
بگذار که: از هر "نَفَست" کام بگیرم

هر جامِ "شرابت" شده بدخواه لبانم
بگذار که: از جامِ "لبت" جام بگیرم

بـاغِ قلمستانِ "قنـاریّ" وُ "چکاوک"
بگذار که: از چهچهه سَرسام بگیرم

عطرِ تو نشانیِّ صبـا از گُلِ شب‌بو
بگذار که: از شـاعرِ "گمنام" بگیرم

از من "غزلِ" در‌به‌دری، از تو دوبیتی
بگذار که: از شعرِ تو "ایهام" بگیرم

سهمی بِدِه از سلسله‌یِ مویِ بنفشه
بگذار که: از زُلفِ کَجَت "دام" بگیرم

تا باز، کبوتر شَوِم و پَر بکشد، عشق
بگذار که: "دانه" ز "لبِ" بام بگیرم

در فالِ‌دوچشمِ‌قَجَرَت‌ پرتوِ خورشید
بگذار که: از چشمِ تَرَت، وام بگیرم

یادش گرامی و روحش شاد

بنفشه_انصاری_پرتو

[ شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ ] [ 21:18 ] [ آرشام ]

جایت خالی

جایت خالی

چقدر هوا

برایِ دوست داشتنت

خوب است...!

"افشین صالحی

======================

خسته ام عزیز

من خسته ام عزیز،

آنقدر خسته که می خواهم

در همین سطرها به خواب روم

و خواب خوب تو را واژه، واژه

و سطر به سطر بنویسم.

چرا کسی نمی فهمد

که هیچ چیزی

بیشتر از خیال تو

برایم آرامش نمی آفریند؟

چرا کسی باور نمی کند

که شکوه آن لحظه،

به تمام روزهای فردایم می ارزد؟

چرا کسی

عاشقانه یِ صبح دم انتهای شب را

باور نمی کند؟

چرا از من از حضور فردا

و خواب دیروز می پرسند؟

چرا اصرار به انکار چشمهای تو دارند؟

چرا کسی بالشی برای من

از رنگهای رویا نمی آورد

تا خواب مرا از ادامه این همه

لحظه های بدون تو باز دارد؟

من از این همه حضور بدون تو خسته ام،

از این همه خوابی که شاید

خواب خوب خاطره باشد.

من از نیامدنت در انتهای شب خسته ام

از دمادم صبح،

از این همه آفتابی که

انتهای خواب را اعلام می دارد.

از انتظار خوابی دیگر،

شبی دیگر،

از این همه دعا برای آمدن ات،

برای یک لحظه آمدن ات، خسته ام.

از آرامش نداشته،

از باران نباریده

از ابرهای تیره خسته ام.

از این همه گفتار ناثواب

از این همه پندار نادرست

از تمام آن اندیشه های کج،

اندیشه های خسته،

از ایده های بیمار خسته ام.

از حدود آدمهای محدود

از این همه لحظه های محدود،

از تکرار تمام ترانه های بدون تو،

من از تمام آن چشم های خیره خسته ام

چشمهایی که

گوشه ای از نگاه تو را در نمی یابد.

از بوته های سوخته چای،

از شکوفه های ریخته نارنج،

از پرستوهایی که

بهار را فراموش می کنند خسته ام.

از حضور همه هر دم

و نبودن تو حتی یک دم

من از دمیدن دم و باز دم هم خسته ام

و بی قرارم

بی قرار این همه سطر های خالی

که باید برای تو پر شود.

بی قرار یافتن چند واژه ام

بی قرار چند جمله

که چشمهای تو را شرح دهند.

بی قرار اینکه چگونه بگویم تو را دیده ام

تو را و چشمهای تو را

بی قرار باریدن بارانم

و خیس شدن گیسوان تو در آب.

بی قرار جایی برای گریستن

جایی برای هق هق بغضی بی قرار

بی قرار صدای گریه آسمان.

بی قرار تو ام،

بی قرار تمام تو

وآن لحظه ای که دوباره ببینمت

بی قرار مهتابی که تو را در خود می گیرد

شبی که تو را در خویش فرو می برد

بی قرار درخشش تو

در تاریکترین تقلای زیستن.

"افشین صالحی"

===========================

آرامش تو اوج آرزوهای من است.

بگذار با تو نجوا کنم و بدون آنکه سکوت ثانیه ها را بشکنم

و در خاظرم روی شانه های مهربان تو گریه کنم.

چشم در چشم عکس های نازنینت که می شوم

سوزش قلبم را حس می کنم ...

اما ... دلم نمی خواهد از آرامش توی نگاهت چشم بردارم ...

احساس می کنم

به جای عکست رو به رویم نشسته ای و خیره شده ای به من...

در خیالم، با تو و چشمانت حرف می زنم!

از راه که رسیدی نگاهت غریب بود، و من با غربت نگاه تو همسفر شدم.

کمکم کردی که از کویر هرچه بی مهری‌ست بگذرم

و به آب روشن چشمه ی چشمان مهربانت برسم.

چشم های نازنین تو که حیات در آنها خلاصه می شد،

زندگی معنا می گرفت و شوق پرواز می کرد

چشم های آسمانی تو که پیوسته پُر بود از برق امید...

دلم می خواهد .

دوباره روز را با طلوع خورشید چشم های زیبای تو آغاز کنم ...

ولی افسوس ...... که دکر نیستی

دلم می خواهد دوباره توی سیاهی چشمهای من طلوع کنی...

ولی افسوس ...... که دگر نیستی

چشم هایت را دوباره باز کن ...

می خواهم از دریچه ی نگاه تو به جهان نگاه کنم ...

می خوام هرچه خوبی هست توی چشمان پاک تو ببینم ...

می خواهم نگاه مهربانت را با آرامش دستان

پرمهرت دوباره همراه داشته باشم ...

می خوام بدانی که چقدر دیوانه ی صدایت بودم..

مسافر غریب نیمه راه زندگی ام،

چرا رفتی و مرا تنها گذاشتی ...!

و مهر تو که به خانه ی دلم را ه پیدا کرده،

هر روز گوشه ی دیگری از این خانه را به نامت می کند!

کاش می دانستی که دلم،

چقدر حس نگاه های مهربانت را می خواهد...

حالا که من نشسته ام و برای تو می نویسم،

با تمام وجود هنوز باور ندارم .

که سایه ی یک خواب عمیق روی چشمان مهربانت افتاده است

تو آرام بخواب نازنینم ...

آرامش تو اوج آرزوهای من است.......

*************************************

مهربانم!

آنقدر بی تاب دیدنت شده ام که دلتنگی ام را به قاصدک ها سپردم

و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.

ولی روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدک هم برنگشت.

شایدقاصدک ها هم شیفته نگاه مهربانت شده باشند!

اشکالی ندارد. تو عزیزی ، اگر یک قاصدک هم از من قبول کنی ، خودش دنیایی است.

کاش یاس هایی که برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز کنند.

کاش باران بعد از ظهرها، تو را به یاد اشکهای من بیندازد.

نازنین ، هر پرنده سفر کرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای که می شکفد،

نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام کن و

لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران کن.

بگذار باز هم قاصدک ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز کند.

همین حوالی بی قراری ها باز هم گل های بی تابی شکفته.

آرام دلم!

امشب، شام غریبان عاشقانه من و تو است.

به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.

تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد.

مهربانی باران!

یادم کن در هر شبی که بی ستاره شد.

**********************************

تو از من جدا نشدی، من عضوی از وجود تو بودم که قطعش کردی،

تکه‌تکه‏‌اش کردی، تقسیمش کردی و تکه‌ی بزرگ‏تر را برداشتی

و با خود بردی. هر کجا که می‏‌خواهی برو؛

به هر کجا که می‏‌خواهی فرار کن؛

هر قدر می‏‌خواهی به دوردست‏ها برو؛

نمی‏‌توانی من را از تکه‏‌ای که با خود برده‏‌ای، جدا کنی.

#عزیز_نسین

********************************

حرف دل نمی‌شدی تو! اگر بر زبان می‌ماندی
دور از من نمی‌شدی تو! اگر بی‌نشان می‌ماندی

درد "دلتنگی" نشسته بر نگاه "پنجره‌ها"
باران نمی‌شدی تو! اگر در آسمان می‌ماندی

چشمِ خزانِ عشق، روشن که بعد از تو خورشیدم!
همنشینِ هر ستاره نمی‌شدی، اگر در کهکشان می‌ماندی

بوسه‌هایم در سؤالِ آینه‌‌ها شکست و مُرد
زنده می‌شد هر بوسه‌ اگر تو! جاوِدان می‌ماندی

سرمایه‌ی عمرم، نفس کشیدن کنار تو! بود
ارزان از دستم نمی‌‌رفتی اگر گران می‌ماندی

"رنگ رخساره‌‌ام حکایت‌ها از حالِ دل کند"
تیرِ غیب نمی‌شدی تو! اگر در کمان می‌ماندی

هزار و یک ممکن و شاید، اگر که تو! می‌ماندی
"قناری‌ام" ترانه‌سُرایِ گُل/سِتان می‌ماندی

پرتو بی‌تو از هفت‌شهرِ عشقت سفَر کرده و گذشت
نورِ چشمانِ من بودی تو! اگر عیان می‌ماندی

زنده باد بنفشه_انصاری(پرتــو)

[ دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 21:31 ] [ آرشام ]

رنگین کمان دلتنگی تو

در گوشه ی دنج یکی از همین روزهایی که رنگین کمان

دلتنگی تــــــو بر سقف آن خودنمایی می کند،

زانو در بغل گرفته ام و سر بر سنگفرش های جادویی نگاه یادگاری تــــــــو ،

بر این قاب، خاطره می سایم....

حریر خوشبوی چشمان تـــــــو را بر تنم رخت میکنم

و سراپا هوش میشوم برای چشیدن طعم کودکانه ی واژه های ناب تـــــــو...

همه ی وجودم آیینه ای می شود برای انعکاس روح آفتابی تــــــو ...

سراپا بال می شوم برای اوج گرفتن در خلوت سکوت تـــــو

که همچون آسمانی بی حد، وسعتی برایش متصور نیست.

آری من مشتاقانه در این گوشه ی دنج،

ادم را به خاطره های پروانگی هایم با تــــو،

می سپارم... افسوس... افسوس...

که این گوشه ی دنج دیرزمانیست

که خاکستری رنگ و غبارآلود، چون مردابی سرد و ساکت، من و تــــو

را به همراه روزها و غزلواره های پروازمان در خود فرو می برد.

و من اینجا... دور از تـــــو... تنها تماشاچی این جان سپردنم...

دلیل زندگی ام... بازگرد و رویاها را به گوشه ی دنج بازگردان

---------------------------------------------------

تو را گم کرده‌ام

مهربانم
چند وقتی می شود که تو را گم کرده‌ام.

شاید هم خودم را گم کرده‌ام.

آخر تو را در خودم می‌جستم و خودم را در تو!

دلم برایت تنگ شده....

شاید به همین خاطر تو را گم کرده‌ام.

آخر تو آنقدر بزرگی که در دل تنگ من جا نمیشوی!

دلم که تنگ شد تو هم آب شدی و از آسمان چشمانم گریختی!

از وقتی تو رفتی دیگر این آسمان ابری نمی شود!

دلم هم مثل کویر خشک شده! باز هم گلی به جمال کویر!

اگر خشکه آسمونش پر ستاره‌اس!

تو که رفتی دیگر کسی نبود که مواظب ستاره ها باشد....

دزدان هم آمدند و در فراق تو هرچه ستاره داشتم بردند!
چند صباحی است که در پی‌ات می گردم!

ولی نمی دانم کجا بجویمت

. به قول سهراب..کعبه ام مثل نسیم....می‌رود

باغ به باغ....میرود شهر به شهر!
سهراب را که خواندم شدم مسافر.....

کوچه به کوچه و شهر به شهر دنبال تو بودم!
آوارهات شده ام! در کوچه رندان در طلبت بودم.

به رندی رسیدم وجودش همه عشق.....

عشقش همه تو! می‌شناختمش!
رفتم تا با سفره دل میزبانش شوم! گفتم: سلام!
گفت: دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید
وین کجا مرتبه ی چشم جهان بین باشد!
آری رند راه را نشانم داد! روزهاست

که در بازار دنیا به دنبال دیده جان بین هستم!

اما هنوز،هنوز در پی‌ات هستم.

--------------------------------------------------

ما چون دو دریچه ٬ روبروی هم٬

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده٬

هر روز قرار روز آینده.

عمر آینه بهشت ٬ اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته هست٬

زیرا یکی از دریچه ها بسته هست.

نه مهر فسون ٬ نه ماه جادو کرد٬

نفرین به سفر ٬ که هرچه کرد او کرد.

اخوان ثالث

--------------------------------------------------------

با سکوتت می‌گریزی، تا "شبم" آخـر شود
می‌گریـزی از "نگاهم" تا "دلـم" پرپر شود

می‌نشینم در "کنـارِ" قـرصِ مــاهِ "پنجـره"
تا سرابِ بغضِ هر شبْ چشمهٔ ساغر شود

می‌زَنَد "بد مستیِ" غـم در "هوای" بسترم
آتشین اشکی! جنونی تا که چشمم تر شود

ای دریغـا از من و تو! خانه‌ات "آبـاد" بـاد
خانه‌یِ سرسبزِ جانم خاک و خاکستر شود

"تیـر" غـم از چلّه‌ی گـرمِ نگاهم جَسته‌ تـا
بر خطوطِ "چهره‌‌یِ" زردِ "قلم" دفتر شود

"دفتر" بی‌مهری‌ات، را دستِ باران داده‌ام
تا شبی بـاران ببارد، داغِ "دل" کم‌تر شود

آهِ "پرتـو" آتشِ شعر و "غزل" بر سینه‌ زد،
تا که در دیـوانِ قلبم ثبت و شعله‌ور شود


زنده باد بنفشه_انصاری_پرتــو

[ شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 21:29 ] [ آرشام ]

" فرا رسیدن یک سال فراق تو ای نارنینم "

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تو را تا دل قصـه هـا مـی کشاندم

اگر با تـو بـودم بـه شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم

مانده بـودی اگـر نازنـیـنـم زنـدگی رنگ و بــوی دگـر داشت

این شب سرد وغمگین غربت باوجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پر شکـسته مانده بـودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت

هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر می شنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگـر مـوج دریـا تـا ابـد هـم پـر از دیـدنی بود

با تـو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خـودم هـم نبـودم

بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر می سرودم

هما میرافشار

*********************************.

ای شب آرام...

ای شب آرام، ای نور ماه، ای عطر شکوفه ها،

امشب به سراغ یار من روید،

شاید که او چشمانش را از برای خفتن بر هم نهاده،

خواب دلپذیری بیند. کاری کنید که در خواب خوش،

مشتاقانه از من یاد کند و سحرگاهان از پی دیدار من،

انگشت بر در اتاقم زند. ای عطر شکوفه ها، ای نور ماه،

ای شب آرام، مبادا مرا فریب دهید،

زیرا صبحگاهان طعم بوسه های او،

به من خبر خواهد داد که دیشب به بالینش رفته اید یا نرفته اید.

****************************************

دریای غم رفتنت ای کاش کران داشت
یا آنکه تنت باز کمی نای و توان داشت!
ای کاش که می ماندی از این بیشتر ای دوست
یا آنکه عجل ذره ای انصاف و امان داشت
ای کاش در آن لحظه که در خاک غنودی
ذرات زمین قدرت ابراز بیان داشت
یک لحظه نفس از تو به صد لعل می ارزید
ای کاش اجل چند نفس بیش زمان داشت!
آن دم که بریدی نفس از عالم ناسوت
انگار که ناسوت هم احساس فغان داشت
گاهی ز وطن گفتی و هی درد کشیدی
از رفتنت اینبار ، وطن درد به جان داشت
لبریز شدی خسته شدی بیش نماندی
خاموش شدی، چون نفست درد نهان داشت
آهنگ سفر کردی و از کوچ نگفتی
باری خبر کوچ تو را فصل خزان داشت
صدبار برای تو سرودم و نخواندی
اما قلمم باز ز عشق تو نشان داشت
امروز تو رفتی و دلم مرثیه خوان است
این مرثیه تیری است که آرش به کمان داشت
"معینی کرمانشاهی

******************************

شاید آن روز که رؤیای محالم بودی،

شاهدِ معجزه و قهوه‌ی فالم بودی

آتشِ عشق به جان می‌زدی و چاره نبود

جز مَنَت، بی‌دل و دیوانه و آواره نبود

جان و دل در گِروِ نقدِ نگاهت کردم

مستِ هر ساغرِ چشمانِ سیاهت کردم

نامِ تو در قَسَم و باوَرِ من جاری بود

دست و دل منتظرِ همدلی و یاری بود

چشمِ من ثانیه‌ها خیره به راهت می‌شد

تا که در پنجره‌ها حبسِ نگاهت شد

نغمه‌ی مرغِ سحر، بر من و تو می‌بالید

لُطفِ هر خنده‌ی ما از تهِ دلِ می‌بارید

چهره‌ات، هاله‌ی بی‌مهری حسّی مبهم

پشتِ هر پنجره‌ای پرده کشیدی دَر، هم

با دلم، از تو، به مهتاب، شکایت کردم

از غم و بی‌کسی و غصّه حکایت کردم

گله‌هایم، دل و آتش زد و جانم آزرد

گُلِ یخ در نِگَهَم، خیس و مُچاله پژمرد

من از این شهر، بدونِ تو به جایی نروم

در پیِ معجزه پا بوسِ خدایی نروم

زنده یاد بنفشه انصاری (پرتو)

یادش گرامی ، روحش شاد

********************************

[ سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ ] [ 21:56 ] [ آرشام ]

عزیز دلم بنفشه سلام.
روزهای بدون توبنفشه یکی پس از دیگری سپری می شوند

و روزی نیست که به تو فکر نکنم.

من هر روز خاطرات روزهای قشنگِ با تو بودن را با خودم مرور می کنم.

چه شاد باشم و چه غمگین، یاد تو همیشه حالم را بهتر می کند

هر چند با قطره اشکی در گوشه چشمم!

دیشب به رسم اینروزهایم که" پر از دلتنگی ست "

خاطرات خوب با تو بودن را مرور می کردم.
خاطره اولین دیدارمان در آن عصر پاییری را می گویم

و به تمام دقایق و لحظاتیکه آن پارک زیبا را دست در دست

هم قدم می زدیم و راه که هرچه پیش میرفتیم

نزدیک و نزدیک‌ترمان می کرد به آن غروب دل انگیز

که برای اولین بار دست های

مهربانت را در دست من گذاشتی و شانه به شانه هم مسیر

امامزاده را طی می کردیم و من به راستی قشنگ ترین

حس دنیا را تجربه می کردم دربه یاد ماندنی ترین غروب دنیا.

راستش را بخواهی بودن تو در کنارم مثل یک رویا بود

چرا که تو خوب بودی.. زیبا و خواستنی.
درآن تاریکی گرگ و میش هوا وقتی برای اولین بار در کنارت نشستم

آرامش را با تمام وجودم حس کردم...

و کنارتو که امن ترین جای دنیا شد برایم.

که تو، بلکه تمام وجودت سرشار از آرامش بود.
دلم برای خیلی روزها و خیلی دقایق تنگ شده. روزهای با تو بودن،

روزها و ساعت های انتظار و بالاخره موعد قرار

و دقایقی که چشم به کوچه می دوختم

تا آمدن تو را از دور تماشا کنم. روزی که با تو آغاز می شد

و صبحی که تو به آن نور می پاشیدی.

می دانی، اصلا تو انگارآمده بودی که به زندگی ام نور بپاشی...

دلم برای طبع شعرت تنگ شده. برای روزهایی که با صدای

خودت برایم شعرو ترانه می خواندی

و شعرها و ترانه های که با صدای تو زیباتر می شدند.

بهترینم! تکرار نشدنی ترین خاطره خوب زندگی ام

بنفشه ی من، این روزها نیستی در کنارم ، اما در دنج ترین و امن ترین

گوشه قلبم خانه ای داری

به وسعت تمام آرزوهای قشنگ دنیا و به پاکی آب چشمه سارها..

دوستت دارم تا همیشه........ به امید دیدار ........

==========================================

به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم

بنفشه میدانی چه شده باور کن به هرجا که نگاه میکنم

تو را میبینم، تصویر تو تنها چیزیست

که چشمهایم باور میکند. دستان لرزانم را دراز میکنم

تا صورت مهربانت را لمس کنم،

اما تصویرت به یکباره محو میشود

و من باز به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.

چشمانم را آرام میبندم، صدایت در گوشم میپیچد.

طنین خنده هایت فضا را پر میکند.

بی اختیار لبخند میزنم، ولی صدایت دورو دورتر میشود

و من به یاد میاورم که باز هم توکنارم نیستی

و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند.

و چه شیرین است رؤیایم که رنگ از وجود تونقش میگیرد.

دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم، سرم را روی شانه هایت بگذارم

و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.

دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.

دلم برای چشمهای تو تنگ شده است.

برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد

و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکرد تنگ شده است .

راستی بنفشه دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،

یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.

مگر نمیدانی قحطی آمده است؟ قحطی خورشید و ماه و ستاره.

گفتم برایت یک سبد بچینم، نکند آسمانت بی ستاره بماند.

آخر اگر شبی خوابت نبرد، لااقل ستاره ای باشد

که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.

دلم هوایت را کرده است. میبینی! دوباره بیقرار شده‌ام.

گیج شده‌ام. بنفشه تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه‌ام ببخش.....

=====================================

دلتنگی هایم را دوست دارم...

دلتنگی هایم را دوست دارم
آن لحظه که به یاد تو هستم
و از دوریت دلتنگ میشوم
آن لحظه که از نبودن تو در کنارم
به آسمان و آسمانیان شکایت میکنم
و آن زمان که گریه های شبانه ام
مرحمی بر دل زخمی ام نمیگذارند
و
دوری این همه راه
و غیبت چشمهایت حس دیدن را
از چشمهای من میگیرند
تمام این لحظات و دقایق را
دوست دارم
چون میدانم که تمام من
به یاد توست و از دوری تو گریان است
و باز میدانم در این دقایق
چقدر دوستت دارم
کاش عمق کلامم را درک کنی

======================================

تبِ افسانه‌ی نیماست پاییز

چه بی‌تاب و چه بی‌پرواست پاییز

سرابی با صدف های خیالی،

تو گویی سلفیِ دریاست پاییز

چه حسی دارد این افتادن برگ

غریو بلبل شیداست پاییز

شرابش تحفـه‌ی هر خوشه انگور

نوای هدهدِ تنهاست پاییز

به نم‌نم‌های باران و تن ابر

شمیم نرگس شهلاست پاییز

نوید کوچ آغازی دوباره،

رهایی از غم بی‌جاست پاییز

چه ساکت می‌خروشد بر دلِ باد

بهار آدم و حـــــوّاست پاییـــــز

هوای شورش مجنون به صحرا،

طنین هق‌هق لیلاست پاییز

سلام پُر غرورِ هر زمستان

به: تحویل شب یلداست پاییز

خداحافظ غروب زرد پاییز

که دی آغــازِ شادی‌هاست پاییز

زنده یاد "بنفشه انصاری (پرتو)"

روحش شاد و یادش گرامی

[ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ ] [ 22:29 ] [ آرشام ]

عزیز دل! سلام...

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است.

بدانی چطور دلتنگت می شوم.

اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم!!

می دانم قرارنیست که بیایی و چه زیبا می شود،

اگر بیایی ولی حیف که قرار نیست...!!

دلم که برایت تنگ می شود به عکس های یادگاری مان نگاه می کنم

و هر لحظه تو را نفس می کشم.

راستی آن چیزی را که چند سال پیش بردی، کجاست؟

اینگونه نگاهم نکن، دلم را می گویم..!

تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه ی زندگی اتراق کنی

و بار تحملت را بر شانه های کوه بگذاری

تا خستگی‌ات کمی در برود. راستی چه حکمتی است

که من بیشتر ِ غروب ها دلم برایت تنگ می شود..!!

نه، فکر نکنی که خورشیدی، نه عزیزم!

خورشید نیستی چون خورشید شب ها نیست

و گل های آفتابگردان را به حال خود می گذارد.

اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بروی.

در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی! همیشه پیشم هستی.

در ذهن و قلبم حضور داری. بهترین حضور، در بهترین قاب دنیا...!!

بمان، اما این بار از آن ماندن هایی که رفتن ندارد.

این بار به زبان عامیانه بمان.

به زبان همه، که وقتی تنها می شوند،

ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمان ها در میان می گذارند.

یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر است برایت می میرد، بمان.

اما نه با سکوت!

بگو ... بنویس... نقاشی کن، که به خاطر من مانده ای..!!

مهربانم..!

دوباره سلام را می نویسم

که زحمت گشودن لب‌هایت را برای پاسخش نبینم...

فدایت شوم،

نازنینم بنفشه ام همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ، تکان بخورد

برایم کافی ست.

هر وقت نیستی طفل دلم لجوجانه پابر زمین می کوبد

و هرلحظه تو را از من می خواهد!

جوابش را چه دهم

که رهایی از دستش بسی دشوار است و من سخت ناتوان!

همیشه قصه ی کهنه ی آمدنت را برایش تکرار می کنم

تا آرام آرام به خواب رود...

اما تا به کی او را دلخوش به آمدنت کنم!؟

تا به کی فریبش دهم!؟ خسته ام..!!

همین فردا، قسم می خورم فراموشت کنم. اما چگونه!؟

وقتی باران وُ بید مجنون وُ سیب سرخ تداعی کننده ی توست!؟

نه، هنوز از سنگ نشده ام...

بادکنک بغضم بی اراده می ترکد،

طفل دلم هراسان از خواب می پرد و دوباره تو را بهانه می کند...

دوست داشتن تو، وغم فراق تو ، دردی ست که تمامی ندارد!ُ

"برگرفته از نامه های مریم حیدرزاده"

***** * ********************************

حسرت رفتنت ،

هنوز هم بر دلم سنگینی می کند

آه که چقدر تکراریست این تنهایی

روبه رویم دیوار و

قابی خالی روی دیوار است

گنج اتاق نشسته ام و

تمام تصویرم از زندگی این است

دیوار و قابی خالی ...

خالی از هر احساس ، خالی از هر بودن ...

من به تنهایی دچارم و بس ...

دچار هم یعنی عاشق ، دچار یعنی تنها

دچار یعنی تنها بودن و از عشق سرودن

دچار یعنی خالی از هر احساس و پر از تنهایی

عاشق و معشوق

****** ************************

تا دل از دست تو بهانه گرفت

شاخه‌ی شعر من جوانه گرفت

دل من چون کبوتری تنها

از نگاهت سراغ لانه گرفت

چشم تو از میان این همه دل

دل خسته‌ی مرا نشانه گرفت

وای آن‌دم که لبت ز جام لبم

بس بوسه‌های عاشقانه گرفت

پس از آن شراب هستی‌بخش

آتش عشق من زبانه گرفت

زنده یاد بنفشه انصاری (پرتو)

*****************************

[ چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴ ] [ 21:40 ] [ آرشام ]

چه بد دیدی ؟ که رفتی

مثل خنده ی بهار شیرین آمدی و مثل گریه پاییز تلخ رفتی

سرود غمگنا نه ام اینک پیام آور غم راستینی است که در برم گرفنه

سرودی که همیشه برلب دارم << چه بد دیدی ؟ که رفتی>>

خداوندا چه سخته این جدایی
چه تلخه این شراب بی وفایی
ز دل آتش ، ز سر دودم برآید
چو یاد آرم ز روز آشنایی
خداوندا خداوندا دلم از غم رها بود
نمیدونم نمیدونم که باز این غم کجا بود
گلی بودم گلی بودم نسیمی پرپرم کرد
جفای تو شرار غم زد و خاکسترم کرد
چو از جام وفای من شدی مست،..
به پایان جام مِی افکندی از دست
دل چون شیشه ام در سینه بشکست
نمیدونم چه بشنیدی که رفتی
مگر از من تو رنجیدی که رفتی
من آخر جز وفا کاری نکردم
چه بد کردم چه بد دیدی که رفتی

===================================

درد دل با تو ...

چگونه می توانم از تو دور بمانم،

وقتی که در هر نفسم جای داری

و زمزمه روزانه لبهای من تکرار اسم توست...

چگونه می توانم دلتنگ تو نباشم

وقتی که از دلتنگی سخن می گویی

و فاصله ها بین من و تو جدایی انداخته است،

چگونه میتوانم خاطراتت را از یاد ببرم

وقتی هر لحظه برایم تداعی می شود

و اشک را بر روی گونه ام جاری می سازد...

چگونه می توانم روزهای عمرم را بدون تو سپری کنم

وقتی طلوع و غروب خورشید بی تو معنایی ندارند

راستی چگونه...

چگونه می توانم جدا از تو بودن را تحمل کنم

وقتی که بی محابا دوستت دارم

و بودنم را

برای با تو بودن می خواهم...

----------------------------------------

رنگ عشق ...

آنقدر از تو ، از خودم،

از این فاصله ها ،

از این دلتنگی گاه و بی گاه گله کردم ،

که یادم رفت تصویر مهربانیت را رسم کنم !

آنقدر در بی وفایی این زمانه دست و پا زدم ،

که یادم رفت وفاداری تو را به رخ کاغذ بکشم !

می دانم که هنوز دیر نیست ،

می توانم به همه دوست داشتن تو را اثبات کنم ...

و همین لحظه مهربانیت را بر دیواره های دلم نقاشی کنم ،

تا همه بیایند و ببینند ،

که عشق تو میان سینه ام چه رنگی ست ...

این همه هیاهو برای چیست !

می گذارم قلبم هر چه میخواهد بگوید ،

دستانم هر چه می خواهد بنویسد ...

تا آسوده خاطر شوم که تو برای همیشه از آن من خواهی بود ،

و دیگر کسی نمی تواند این احساس صادقانه را از من بگیرد ...

فقط در میان این نوشته ها ،

شاید انتظاری از تو به نمایش نگاهت بگذارم ،

اینکه از تو بخواهم همیشه خودت باشی !

و می دانم این خواهش ،

رنجشی را به قلب مهربانت نخواهد بخشید ،

چرا که من تو را آن گونه که دل سپردی می خواهمت،

نه بیشتر و نه کمتر ...

-------------------------------------------

با توام! ای مَحـرٕمِ "اَسـرارِ" مـن
با توام! ای بــاور وُ "انـکار" مـن

ای "بهـارِ" خنـده‌ات عطرِ "خدا"
با توام! ای نقطـه‌ٔ "پـرگارِ" مـن

چون کبوتر فکرِ من جَلد تو شد
با توام! ای چیره، بـر افکارِ مـن

هر شقایقْ مستِ‌ خونَم جایِ آب
با توام! ای "غنـچه‌‌ٔ" گُــلزارِ مـن

ای غرورت کوهِ سنگیِ "سکوت"
با توام! ای منشـأِ "گفتـــارِ" مـن

سـیبِ حـوّا، بــاغ آدم، وسوسه:
با توام! "ممنــوعه‌ٔ" دیــدارِ مـن

بـر لبـانت، رودِ جــاریِ "هَـوَس"
با توام! ای "بوسـه‌ٔ" اِقــرار مـن

دردِ بی‌تو بودن وُ صد "خاطره"
با توام! ای تـا "اَبَـد" تـکرار مـن

خواب‌ وُ آرامش به‌یادت شد فنا
با توام! ای بســترِ "بیـــدار" مـن

ای به‌خاک‌اُفتاده شیرین بر مزار
با توام! خسـروِترین، دلـدارِ مـن

لحظه‌ای دل‌را به‌حالِ‌خود گُذار!
با توام! ای "دیـده‌ٔ‌" بیمـــارِ مـن

"پـرتو" در شعر وُ غزل‌ها یار تو
با توام! ای در غَزَل‌ها "یارِ" مـن

-----------------------------------------------------
زنده یاد "بنفشه_انصاری_پرتو"

[ دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ ] [ 19:50 ] [ آرشام ]

بوی با باران و یاد تو

بوی باران چشمانم را می بندم... احساس سبکی میکنم حس پرواز دارم

به یاد تو می افتم... حتما تو هم به یاد من هستی!

بارها با هم زیر باران قدم زدیم. دستهای تو سهم من بود و دستهای من سهم تو...

چه آرامشی! چه خاطرات شیرینی! زمانها گذشتند

و من هنوز تو را در ذهنم زنده نگاه داشته ام.

مثل یک نور. نوری که هیچوقت کور نمی شود. هنوز کنار تو هستم

اما دستهای تو دیگر سهم من نیست!

تو در آغوش خاک... و من هنوز بیادت هستم. هنوز همراهت هستم.

باران بهانه است.

میخواهم ثانیه ای با تو باشم میخواهم بنویسم اما...

زندگی من! برای تو حرفهای زیادی دارم. میخواهم خاطرات خوب را به یادت بیارم.

میخواهم در کنار تو باشم. میخواهم باز باران ما را خیس کند.

باز چشمهای نازت را زیر باران ببینم.

شاید من لایق تو نبودم ولی به یادت می مانم.

تا آخرین نفس. باورکن بنفشه با هر باران،

با هر شب، با هر گریه، با هر سکوت،

با هر روز، با هر حرف، با هر خنده

و با هر نفس به یاد تو هستم بنفشه نازنینم..

***********************************

لحظه نبودن نیستن ها، اگر منت می نهی بر کلام من،

با احترام سلامت می گویم نازنینم

و هزار گل‌پونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم.

قابل ناز چشمانت را ندارد.

راستی بنفشه دیروز یادگاری هایت همدم من شدند

و به حرف های نگفته من گوش دادند و برایم دلسوزی کردند.

البته به روش خودشان که همان سکوت تکراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن.

دست‌نوشته ات را می بوسیدم و گریه می کردم.

زیبا!

به بزرگی مهربانی ات ببخش که اشکهایم دست خطت را بوسیدند.

باز هم ستاره به ستاره جستجویت کردم ولی نیافتمت.

از کهکشان دلسپردگی من خسته شدی

که تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی!؟

مهربانم!

آنقدر بی تاب دیدنت شده ام که دلتنگی ام را به قاصدک سپردم

و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدک هم برنگشت.

شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شده بود که برنگشت !

اشکالی ندارد. تو عزیزی ، اگر یک قاصدک هم از من قبول کنی ،

خودش دنیایی است.

کاش یاس هایی که برایت پرپر شدند و به سویت آمدند،

دوست داشتنم را برایت آواز کنند.

کاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشکهای من بیندازد.

نازنین ، هر پرنده سفر کرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای که می شکفد،

نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام کن و

لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران کن.

بگذار باز هم قاصدک ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز کند.

همین حوالی بی قراری ها باز هم گل های بی تابی شکفته.

آرام دلم! بنفشه

امشب، شام غریبان عاشقانه من و تو است.

به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.

تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد.

مهربانی باران!

یادم کن در هر شبی که اسمانم بی ستاره بی بنفشه شد.

***********************************

ه کوچه‌های خیسِ پُر حسرتِ "پاییز"!
به رنگین کمان رنگ پریده‌ی صورت مهتاب!
به قطره‌قطره‌ی "باران" که شبیهِ "اشک"

از روی گونه‌های سرخ "انار" شهریور جاری می‌شود
و در جاده‌‌ی "شعر" و دلتنگی که به کوچه‌های سنگفرش شده

از برگ‌های "زرد خزان‌زده" منتهی می‌شود!
سوگند می‌خورم ...
که "مِهرِ" مُهر بر لب‌زده‌یِ "پاییز"
را به غوغای ترانه‌ی "باران" دعوت کنم!
در برگریزان "نگاهِ" خیس و خاموشت شعر، زمزمه کنم،
تا بلکه بشنوی و خاطره‌ها تو را هم دلتنگ کنند
تا "اشک‌های" سرخِ من، مثلِ خون در تلاطم تپش‌هایِ قلبت، جاری شوند
و تو، مرا به میهمانی شبانه‌ی "مِهر" و "ماه" دعوت کنی!
تا من تنها میهمانِ آغوشِ خزان‌خورده‌ات باشم‌
که در "چهارخانه‌یِ" امن پیراهنت "جاخوش" کنم
و "غزل" به گوش بارانِ "غروب" بخوانم
با "قاصدکی" رها در جستجوی "باد"
مرا به آغوشِ خیالت دعوت کن

منتظرم ...
"قرارمان" پشتِ پرچینِ زنبق‌هایِ
زرد و سپید "خاطره‌های" دور ...

"زنده بنفشه انصاری (پرتو)

***********************************************

[ جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴ ] [ 22:53 ] [ آرشام ]

دلتنگی -

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میمهانی گل های باغ می آورد

دلم برای کسی تنگ است که چشم های قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
وشعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچون کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

- نثار من میکرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال با من رفت

ودر جنوب ترین جنوب با من بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی..........

- دگر کافی است

حمید مصدق

**************************************************

روزهای ذلتنکی

روزهاست که دلتنگی ،

دلم را در آغوش خود جای میدهد ،

و چشمانم

سراغ تو را از جاده های بی عبور می گیرد ...

نمیدانم چه کنم تا این همه بغض ،

که یکباره از نبودنت میان گلویم می نشیند !

و تا تو را نبینم یک لحظه ام خالی نمی شود ...

چه کنم با این همه انتظار ،

که در پشت پلکهایم لانه ساخته ،

و تا آمدنت ، به دوردست ها راهی نمی شود ...

تو خودت می دانی دلتنگی چه معنایی دارد ،

این همه لحظه های بی تو بودن ،

برای قلب عاشقم درد دارد ...

در پس این خستگی های بی شمار،

خواستن یک ذره آرامش میان بازوانت چه لذتی دارد ...

تو خوب می دانی که این حس عاشقی مرا دیوانه کرده ،

این لحظه های دل بستن

مرا به سمت تو کشانده و از خود بی خود کرده است ...

اگر گاهی آنقدر دلتنگ می شوم

که اشک می افتد از چشمانم ،

یا دلواپست می شوم

که لحظه به لحظه سراغت را می گیرم ...

دست خودم نیست نازنینم ،

به من حق بده ،

چرا که حتی یک ثانیه طاقت دوریت را نداشته و ندارم ...

**************************************

تمی دانم کدام را باور کنم

نمیدانم کدام را باور کنم
نبودنت را
و یا بودن خود را
چه بگویم تا بفهمی
از دل حرفهایم... و غم دوریت را ای نازنینم
حرفهای دلم را، دلتنگی هایم را
عشق یعنی موسیقی اسم و شعر و غزل های تو
ساده اما تا ابد شنیدنی و خواندنی
یعنی تو که بی بهانه ،
بی دلیل
بهترین دلیل عاشق شدنی . . .

گوش کن نازنینم
‍پنجره ای كافیست برای من، برای دیدن خورشید صورتت
روشنی به درون خواهد رسید
من پرده ها را كنار زده ام تو پنجره خانه ات را بگشا
می خواهم عاشقانه زندگیم را بسرایم
پس تو شعر و آهنگش باش ...
و تو ...
مثل جویباری نجواگر
از خیال من می گذری
و من ...
دلم می خواهد
گل قلبم را
گلبرگ گلبرگ
در تو پرپر کنم
و کنارت بنشینم
و ببینم که تو
تمام مرا با خود می بری.... ای نازنینم ...

ومن روزی در کنارت خواهم بود می دانم

اما زمانش را نمی دانم ...

منتظرم باش نارنینم

*************************************

کاش

کاش میدونستی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز

کــــــــــــاش میدونستی چقدر دلم هوای با تو بودن رو کرده

کــــاش میدونستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته

کــــــــاش میدونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهات

گرمی نفسهــــات مهربونی صدات تنگ شده

کاش میدونستی چقدر دلواپس توام

کاش میدونستی چقدر تنهام چقدر خسته ام

و چقدر به حضورت محتاجم

و همیـــــــــشه از خودم میپرســـــــــــــــم:

این همه که من به تو فکر میکنم

تو هم به من فــــــــــــکر میکنـــــــــــی؟؟؟

***********************************************

در کُدامیـن "کوچه‌ی مهتـاب" تنـها مانده‌ام!؟
بی‌تــکاپو ... در بهــــارِ آرزو، جــــا مانده‌ام!؟

در نــگاهِ بی‌کـــرانِ آبـی‌اَت، بر بــالِ عشـــق،
تا کجـای نیمه‌شـب، درگیــرِ رؤیـــا مانده‌ام!؟

یک نســیمِ بی‌ریـــا از "کوچــه‌باغِ " انتــظار،
پس چرا با ماهِ شبْ بی‌یار وُ شیدا مانده‌ام!؟

گفته بـودی: که همیشـه با منی؛ جـادویِ ماه!
تا کـجا بـا "یـادِ" تو از "زنـدگی" وا مانده‌ام!؟

در مجـالِ همنشینی بـا غــم وُ بـا "مرغِ شب"
بی‌طلــوعِ رویِ تـــو در قَـعرِ دریـــا مانده‌ام!؟

در هــوایِ بارشِ سـیلِ جـدایی از دو چشــم،
پس چرا بی‌خاطره، مجنـونِ لیــلا مانده‌ام؟!

در چه حالی، بی‌شکیبِ دیدَنَت، دل، بی‌قرار؟
با چه دردی، شـاهدِ نِفـرینِ شـب‌ها مانده‌ام!؟

"چلچراغِ" دیـده‌ای! در "پــرتوِ" نــابِ "سحر"
پس چرا من، با دو چشمِ کور، بینا مانده‌ام!؟


زند زنده یاد بنفشه انصاری (پرتو)

********************************************

[ جمعه چهارم مهر ۱۴۰۴ ] [ 19:59 ] [ آرشام ]

ای که رفته با خود دلی شکسته بردی
اینچنین به طوفان تن مرا سپردی
ای که مهر باطل زدی به دفتر من
بعد تو نیامد چه ها که بر سر من
بعد تو نیامد چه ها که بر سر من
ای خدای عالم چگونه باورم بود
آن که روزگاری پناه و یاورم من بود
سایه اش نماند همیشه بر سر من
زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من
زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من
رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام
رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته ام
رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا
رفتی و خیالت زمانی نمیکند مرا رها
ای به دل آشنا تا که هستم بیا
وای من اگر نیایی

رحیم معینی کرمانشاهی

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

رفتی و بی تو دلم پر درده
پاییز قلبم ساکت و سرده
دل که می گفتم محرمه با من
کاشکی می دیدی بی تو چه کرده
ای که به شبهام صبح سپیدی
بی تو کویری بی شامم من
ای که به رنجام رنگ امیدی
بی تو اسیری در دامم من
با تو به هر غم سنگ صبورم
بی تو شکسته تاج غرورم
با تو یه چشمه چشمهء روشن
بی تو یه جادم که سوت و کورم
ای که به شبهام صبح سپیدی
بی تو کویری بی شامم من
ای که به رنجام رنگ امیدی
بی تو اسیری در دامم من
چشمهء اشکم بی تو سرابه
خونهء عشقم بی تو خراب
شادیا بی تو مثل حبابه
سایهء آهه نقش بر آب
رفتی و بی تو دلم پر درده
پاییز قلبم ساکت و سرده

بهروز رضوی

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم...

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی ست و عریان ...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد...

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ...

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم ...

لمس کن این با تو نبودن ها را ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لمس کن ... لمس کن

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

حسرت رفتنت ،

هنوز هم بر دلم سنگینی می کند

آه که چقدر تکراریست این تنهایی

روبه رویم دیوار و

قابی خالی روی دیوار است

گنج اتاق نشسته ام و

تمام تصویرم از زندگی این است

دیوار و قابی خالی ...

خالی از هر احساس ، خالی از هر بودن ...

من به تنهایی دچارم و بس ...

دچار هم یعنی عاشق ، دچار یعنی تنها

دچار یعنی تنها بودن و از عشق سرودن

دچار یعنی خالی از هر احساس و پر از تنهایی

عاشق و معشوق

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

رفتی و کوچه‌ی مهتاب دلم، صحرا شد

شوق دیدار تو در چشم ترم،رؤیا شد

دیگر از کوچه‌ی معشوق گذر هم‌، نکنم

بر تو و عهد گذشته نظر هم، نکنم

تا چراغان بکنی کوچه‌ی مهتابم را،

یا که روشن بکنی دیده‌ی بی‌تابم را،

حذر از خاطره و یاد تو عادت شده است

از دلم گوهر چشمان تو غارت شده است

پس نشو سوخته‌ی خاطر شمع دگران

نگهت، از پی هر بار نباشد نگران

تا که این، عشق پریشان، ز دلم پاک شود

سفری، دور کنم، خاطره‌ها، خاک شود

زنده یاد بنفشه انصاری (پرتو)

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

[ یکشنبه دوم شهریور ۱۴۰۴ ] [ 12:49 ] [ آرشام ]

قصه وفا

بخاطر آور که آن شب به برم
گفتی که بی تو ز دنیا بگذرم
کنون جدایی نشسته بین ما
پیوند یاری شکسته بین ما
گریه میکنم با خیال تو به نیمه شب ها
رفته ای و من بی تو مانده ام غمگین و تنها

بی تو خسته ام دل شکسته ام، اسیر دردم
از کنار من میروی ولی، بگو چه کردم؟
رفته ای و من آرزوی کس به سر ندارم
آه، قصه وفا با دلم مگو باور ندارم

بی تو خسته ام دلشکسته ام، اسیر دردم
از کنار من میروی ولی، بگو چه کردم؟
رفته ای و من آرزوی کس به سر ندارم
آه، قصه وفا با دلم مگو باور ندارم

ابرج جنتی

*******************************

شاید...

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

محمد علی بهمنی

****************************************************

دور جدایی ها

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد

ماه روی تو در این آینه ها پیدا شد

نامه ی مهر تو دزدیده چراغی افروخت

که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد

نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن

چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد

گفتم آخر چه توان کرد ز اندوه فراق

طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد

ناگهان یاد تو بر جان و دلم شعله فکند

دل تنها شده ام برق جهان پیما شد

آمدم از پی دیدار تو با چشم خیال

در همان حالت سودا زدگی در وا شد

باورت نیست بگویم که در آن غربت تلخ

قامت سبز تو در خلوت من پیدا شد

آمدی نغمه زنان خنده کنان سرخوش و مست

لب خاموش تو پیش نگهم گویا شد

بوسه دادی و سخن گفتی و رفتی چو شهاب

ای عجب بار دگر دور جدایی ها شد

ای پرستوی مهاجر چو پریدی زین بام

بار دیگر دل غربت زده ام تنها شد

باز من ماندم و تنهایی و خون گرمی اشک

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد

مهدی سهیلی

*************************************************

ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت
بر سینه می فشارمت اما ندارمت

ای آسمان من که سراسر ستاره ای
تا صبح می شمارمت اما ندارمت

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت اما ندارمت

می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان
در باغ دل بکارمت اما ندارمت

می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل
بر سر نگاه دارمت اما ندارمت

‫‏سعید بیابانکی

******************************************

تو! پرتوِ ماهِ نیمه‌شب‌هایِ بهشت
غزلِ سبز وُ غزالِ زیبایِ بهشت

هوسِ پَرسه‌ای، در کویر وُ در جنگل،
تو! شمیمِ عود وُ عطرِ صبایِ بهشت

سَفَر از ستاره، تا بی‌نهایتِ راز،
چو لبانِ بهار، رنگِ دیبایِ بهشت

به بلورت، حَریری از ابریشم وُ ناز
به کرشمه، گُل‌پریِ دریایِ بهشت

شکوفه‌ای؟ یا که نسیمِ رؤیایی؟
تو! اطلسِ سرخْ‌گیسویِ حنایِ بهشت

چشیدنِ انگور از لبانِ تاکستان،
چو شرمِ بوسه، بر لبِ لیلایِ بهشت

نفسِ دل‌آویزِ شقایق وُ نسرین،
گُهَرین، لعل وُ عقیقِ مَه‌سیمایِ بهشت

عطشِ جرعه‌یِ باران، بر عروقِ یاس،
تو! بلورِ برف وُ روحِ عُظمایِ بهشت

نَفَسی، به نوایِ قناریِ عاشق،
چو دَمِ خداییِ مسیحایِ بهشت

به چه تشبیه کُنَم، پیکرِ نَرمینَت که:
تو! فرشته‌ای؛ شاهکارِ خدایِ بهشت

#بنفشه_انصاری_پرتو

*************************************

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 20:47 ] [ آرشام ]

دوباره تنها

دوباره تنها شده ام، دوباره دلم هوای تو را کرده. خودکارم را از ابر پر می کنم

و برایت از باران می نویسم.

به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم. دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.

تو را کجا می توان دید؟

در آواز شباویزهای عاشق؟ در چشمان یک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند، برای تو نامه بنویسم.

و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی اولین دیدارمان بفرستی.

ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق

برایت آواز بخوانم

. کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.

می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند

و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند. می ترسم نتوانم بنویسم

و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.

می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد

وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود

. دوباره شب، دوباره طپش این دل بی قرارم.

دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.

دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند

و من تو را میان چشمهایم بنشانم. دوباره شب،

دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابرهای عالم پر نمی شود.

دوباره شب،

دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.

دوباره شب، دوباره تنهایی،

دوباره سکوت، دوباره من و یک دنیا خاطره

*******************************************************

با حس عجیبی ، با حال غریبی ، دلم تنگته
پر از عشق و عادت ، بدون حسادت ، دلم تنگته
گِله بی گلایه ، بدون کنایه ، دلم تنگته
پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی ، دلم تنگته
تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و همه دل پریشن
دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن
دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن
یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن

منه دل شکسته، با این فکر خسته ، دلم تنگته
با چشمایِ نمناک ، تَر و ابری و پاک ، دلم تنگته
ببین که چه ساده، بدون اراده ، دلم تنگته
مثل این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلم تنگته

یه شب شد هزار شب ، که دل غنچه یِ ما قرار بوده باشه
تو نیستی که دنیا به سازم نرقصه به کامم نباشه
چقدر منتظرشم که شاید از این عشق سراغی بگیری
کجا کی کدوم روز ، منو با تمام دلت می پذیری منه دل شکسته،

با این فکر خسته ، دلم تنگته
با چشمایِ نمناک ، تَر و ابری و پاک ، دلم تنگته
ببین که چه ساده ، بدون اراده ، دلم تنگته
مثل این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلم تنگته

(مریم دلشاد)

***************************************************

تو ای تنها کس من ياور من ياور من
تو اي تنها دليل باور من ………….
تو خود عشقي و ميداني به جز عشق
نبوده باورم اي ياور من
اي جان جهان اي عشق
اي روح زمان اي عشق
تو ايزد و يزدانم شکیلا
تو اهور مزدايم
من ذره اي از ذاتت
تو مکتب و آرمانم
هم پايي و هم گويي
هم با من و هم اويي
از توست که ميتابد اين پرتو جادويي
از توست که مي پايد اين کون و مکان گويي
اي دليل آوازم شکیلا
اي دو بال پروازم
مي ايم و مي ايي
هر صبح به پيشوازم
مي سازم و ميتازي
تا دل به تو بسپارم
اي جان جهان اي عشق
اي روح زمان اي عشق
تو ايزد و يزدانم
تو اهور مزدايم
من ذره اي از ذاتت
تو مکتب و اگانم
اين توش و توان از توست
اين شوق نهان از توست
اي عشق اهورايي
اواز و فغان از توست
در هر دل زيبايي
اثار و نشان از توستاي جان جهان اي عشق
اي روح زمان اي عشق
تو ايزد و يزدانم
تو اهور مزدايم
من ذره اي از ذاتت
تو مکتب و آرمانم

(پروین باوفا)

******************************************

اکه من یه تنهای دل شکسته م تو ساحل دریای غم ،

کنار چشمان تو نشسته م

اکه تنهای روزکارم کنار عکس و خاطراتت به یادت می گریم

بازبیا منو صدا کن که من محتاج اون نگاهتم

که من هنور هم عاشق تو هستم

اکه تک و تنها شدم ، ولی من برای چشمات یه بی قرارم

واست عاشقم من یه عاشق، که همه دنیا مو از تو دارم

آه ای داد و بی داد از این تنهایی

با این درد چه شبی دارم ای داد از این غربت تنهایی

آخه این دله دل شکسته تنهای درد آشنای خسته

واسه تو عاشق و بی قراره و هرچه عشق از تو داره

واسه تو عاشق و بی قراره که همه ی آرزوهاشو از تو داره

توکه با من غریبه نیستی غم دوریت این روزها باهامه

باز بیا منو صدا کن که من محتاج اون نگاهتم

که واسه چشمات یه بی قرارم

من تنهای دل شکسته کنار خاطراتت گریان نشستم

دیگه باید تنهایی رو باور کنم

که فقط خاطرات تو این روزا با هامه

اگه تنها شدم ولی برای چشمات من

بی قرارم که همه دنیا مو از تو دارم

بازبیا منو صداکن که من تا دنیاست

عاشق تو هستم اکه هم نباشی کنارم .......

#ارشام( تضمین از شعر آیینه شکسته)

*******************************************************

در گریز از خاطرات بی‌بهار

من تو را دارم، تو را، ای بی‌قرار

جان من از لطف تو لبریز شد

تو شدی تنها امید ماندگار

قلب پر آشوب من آرام کن

چون تویی درد آشنای غمگسار

من گرفتارم درین وادی غم

پس، رهایم کن مرا از هجر یار

زیر و بم‌های دلم را فتح کن

ای تو از نسل بهاران یادگار

مونس ویرانه‌های بی‌کسی

التیام دردهای بی‌شمار

در کنارت من به دنیا دلخوشم

بی‌تو، صد غم، در جفای روزگار

هرچه باشی دوستم هستی هنوز

خوب می‌دانی که هستم جان نثار

بی‌تو، می‌خشکد گل احساس من

روزهایم می‌شود چون شام تار

زنده یاد ( بنفشه انصاری، پرتو )

[ جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ ] [ 21:43 ] [ آرشام ]

حس تنهایی

واست بی تابم و بی خوابم و میدونی دلتنگم
واست میمیرم و درگیرم و با دنیا در جنگم
منو تنها نذار از روزگار با اینکه دلخسته م
واست دیوونم و می‌مونم و تا آخرش هستم
داره میباره بارون و تو نیستی ، شده این خونه زندون و تو نیستی
چقد حس بدیه حس تنهایی ، دارم میشکنم آسون و تو نیستی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی …

دارم از بین میرم توی این دلتنگی
داره دل میگیره بی تو از بی رنگی
دارم از بین میرم توی این خاموشی
کاش میشد میبردی منو با آغوشی
نمیشه با نبودت ساده سر کرد
نمیشه سالم از این غم گذر کرد
داره میباره بارون و تو نیستی ، شده این خونه زندون و تو نیستی
چقد حس بدیه حس تنهایی ، دارم میشکنم آسون و تو نیستی
داره میباره بارون و تو نیستی ، شده این خونه زندون و تو نیستی
چقد حس بدیه حس تنهایی ، دارم میشکنم آسون و تو نیستی
دارم میشکنم آسون و تو نیستی …

بابک روزبه

_________________________________________________

من ترا همچون باران بر دل خشک بیابان دوست دارم

من ترا چون قطره آبی در کنار آبی روانی بر سر جویبار ها دوست دارم

من ترا چون بهاران از کوچ پرستوها دوست دارم

من ترا همچون پیچک پیچیده بر دیوار و ایینه دوست دارم

من ترا چون قطره آبی بر لب خشکیده یاری دوست دارم

من ترا همچو طفلی آرمیده بر آغوش مادر دوست دارم

من ترا همچو فریبا مثل یک قوی فریماه آرمیده بر اغوش دریا دوست دارم

من ترا چون کبوتر در پی شوق پرواز رهیده از دام صیاد ذوست دارم

من ترا همچون عظش در پی نوشیدن آبی گوارا در دل دشت و بیابان دوست دارم

من ترا چون عطر کل یاس در سحرگاهان زیبا بر مشام رخ یار دوست دارم

آرشام

_______________________________________________________________

نگارم

هی تو پروانه من همچو شمعم که از رفتن تو بسوزم رفته ای بی من ای بی وفا تو چه آورده ای به روزم

بی خبر رفته ای و خبر از دل بی قرارم نداری آتشم میزند این تب عاشقی این غم بی قراری

بی قرارم نگارم تیره شد روزگارم ابریم همچو باران کجایی تو ای جان که طاقت ندارم

بی قرارم نگارم بازآ تیره شد روزگارم ابریم همچو باران کجایی تو ای جان که طاقت ندارم

در قفس مانده ام بی نفس مانده ام ای امان از جدایی

همچو لالایی خواب شیرین تورا خواهم ای دوست کجایی

همچو ماهی که در برکه ی قلب من عکس رویت نباشد

رفته ای تا دگر شوق دیدار من آرزویت نباشد آرزویت نباشد

بی قرارم نگارم تیره شد روزگارم ابریم همچو باران کجایی تو ای جان که طاقت ندارم

بی قرارم نگارم بازآ تیره شد روزگارم ابریم همچو باران کجایی تو ای جان که طاقت ندارم

______________________________________________________________________

دلم از غصه می‌گرید، کجایی؟

ندیدم سایه‌ای جز ردِّ پایی

نگاهت را ز چشمانم ربودی

نخواهم غیر تو دیر آشنایی

نفیرم در گلو، یک بغضِ خونین،

نخوانده بیتی از شیرین/نوایی

هراسان با دو پلکِ بسته دیدم

غریق بحر عشقم تا "رهایی"

به، هر چشمم حدیثِ گریه آمد،

که: در خوابم، به دیدارم نیایی

«مپرسم دوش چون بودی» به خلوت؟

اسیری خفته، بر خوان گدایی

غزل در دفترم خشکیده امشب

نمانده پرتویی یا توتیایی

نباشد از غم عشقت گریزی

«ندیدم، در نگاهِ گل وفایی»

زنده یاذ " بنفشه انصاری پرتو"

______________________________________________________________

[ پنجشنبه پنجم تیر ۱۴۰۴ ] [ 22:27 ] [ آرشام ]

دلم دریای درده
منو دیوونه کرده
تو رفتی و غم عشق تو
تو جونم لونه کرده
روزای عاشقی می دونم
دیگه بر نمی گرده

دلم بی تو مثال غروب شوره زاره
تو باغ خشک سینه خزون بی بهاره
دوباره آسمون چشام هوای گریه داره
می خوام آروم بگیرم اگه دل تنگم بذاره

شبم تار و شبم تار
دلم با غصه غمخوار
امیدم مرده تو گور دل
امید تو نمیره
جوونیمو گرفتی خدا
جوونیتو نگیره

دلم بی تو مثال غروب شوره زاره
تو باغ خشک سینه خزون بی بهاره
دوباره آسمون چشام هوای گریه داره
می خوام آروم بگیرم اگه دل تنگم بذاره

ایرج عطایی

___________________________________________________

وقتی نباشی انگار که هستم و گویا که نیستم
روزی که رفتی من با تمام وجودم گریستم
خدا حافظی کردی یک جوری که انگار دیگه بر نمی گردی
اشکات شده بوسه یک جوری که انگار سرپا همه دردی
سرپا همه دردی ........ دیگه برنمی گردی
بار غم رو شونه بردمش تا خونه
جای خالیت دیدم اشکها شد روونه
بجز عطر خیالت نبود از تو نشونه
می دونم که پس از تو دلم تنها می مونه
ولی احساس صادق ترینه
می گه که او هنوزم بهترینه
بهترینه
دیگه دلواپسی نقشی نداره
آخه اونم خودش عاشقترینه
آره دلواپسی نقشی نداره
آخه اونم خودش عاشقترینه
بار غم رو شونه بردمش تا خونه
جای خالیت دیدم اشکها شد روونه
بجز عطر خیالت نبود از تو نشونه
می دونم که پس از تو دلم تنها می مونه

نیره فروتن

______________________________________________________

بی تو چون شبهای دیگر
امشب آرامی ندارم
در سکوت کوچه تو
نیمه شب ره می سپارم
آن زمان این کوچه هر شب
کوچه میعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگه
قصه فردای ما بود
این زمان افکنده بر ما
سایه ، دیوار جدایی
ای خدا آخر کجا رفت
روزگار آشنایی
ای کویر سینه من
بوته های آتشت کو
در شب سرد جدایی
شعله های سرکشت کو

علیرضا طبایی

_______________________________________________

هر چند امیدی به وصال تو ندارم
یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم
ای چشمۀ روشن منم آن سایه که نقشی
در آینۀ چشم زلال تو ندارم
می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی
جز عشق جوابی به سوال تو ندارم
ای قمری هم نغمه دراین باغ پناهی
جز سایۀ مهر پر و بال تو ندارم
از خویش گریزانم و سوی تو شتابان
با این همه راهی به وصال تو ندارم

شفیعی کدکنی

________________________________________________

از آتش بی‌وفاییت دود شدم

بی‌وقفه در این حادثه نابود شدم

تنگ‌ست نفس حسرت مردن دارم

بی‌تابی سخت جان سپردن دارم

در خانه هوا بی‌تو نفس‌گیر شده

آهوی دلم بسته‌ی زنجیر شده

پیوسته بر این بنده خدایی کردی

فرسوده شدم عزمِ جدایی کردی

پروانه‌ی جان فکر رهایی دارد

از پیله‌ی خود قصد جدایی دارد

بر جان و دلم درد غمت جاری شد

زخمی، که به جانم زده‌ای کاری شد

پرغصه‌ترین حادثه پایان آمد

بیچاره، اجل در پی جبران آمد

عازم سفر از ساحت کویت کردم

این نقد نفس هدیه به سویت کردم

القصه سفر به آخرت نزدیک است

آهسته بیا که منزلم تاریک است

زنده یاد "بنفشه انصاری (پرتو)

__________________________________________________________

[ چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۴ ] [ 17:41 ] [ آرشام ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من دوست دارم نخستین ها رابا تو تجربه کنم
نخستین “عاشقانه ها”نخستین” بوسه “
و نخستین  قدم زدن هاي‌ “پاییزی”بیا
و تمام شعرها رابه هم بریزبیا و ثابت
کن پاییز فصل رسیدن هاست
نه جدایی هادرکنار تو همه ی
چیز زیباتر خواهد شد..
---=================
من بی‌تو که سر بر آسمان می‌سایی
رنجت چه برم چو عاقبت می‌آیی
بر مردمک گشاده از حیرت من
اندام سپیده را تو می‌آرایی
من کالبدم کالبد نیمه‌ی تو
گلدان گل روح سراسیمه‌ی تو
گل کن که ز عطرت اعتبار می‌گیرم
گل کن که شود هر نفسم بیمه‌ی تو
دستی که مرا چراغ ره سازد تو
یاری که رهایم از تبه سازد تو
من نقطه‌ی، صفر، محفل اعدادم
آن، یک، که مرا دوباره، ده، سازد تو
========================
به هر سو میروم حالم خرابست
بسان ماهی بر روی آبست
کماکان سایه‌ات سنگین سنگین
نگاه سرزنش‌وارت عذابست
برای یک شب آرامش ندارم
دلم بیدار و چشمانم به خوابست
چو بارانی که بر آتش ببارد
حضور ناخوشت رنگ سرابست
محبت را گدایی کردن از تو
خودم می‌دانم، امری ناصوابست
شرابی درکشم آغشته با زهر
که تنها چاره‌ام جام شرابست
=====================
سلامت می‌کنم، ای خوشه‌ی یاس
ببار از آسمان، باران احساس
در این سرمای پر سوز زمستان
مرا با خود ببر از این شبستان
من و تو خسته از تکرار فردا
چو باران خزان و شام یلدا
به دنیایی ببر پر نور باشد
از این حس غریبی دور باشد
شبیه دلخوشی‌های چکاوک
چو رؤیای گذشته دور و کودک
به آن‌سوی جهان در فکر پرواز
بدون بازگشت و رو به آغاز
به دنیایی که باران کم نباشد
همه، شادی و درد و غم نباشد
رها از دست تقویم شب و روز
جدا از بی‌کسی و ماتم و سوز
که آرامش از این خوش‌تر نبینی
جهانی را چنین بستر نبینی
چه رؤیای قشنگی باشد انگار
مرا هرگز نکن از خواب بیدار
====================
اشعار از زنده یاد
یانو بنفشه انصاری(پرتو)