|
پاییزبهاری من
روزِ "محشر" به خودم میبالم !که دو چشمت قاتلِ جانم شد
| ||
|
خاطرات تو خاطرات با تو را دوست دارم و تکرار می کنم ..... و دوباره ترانه "منو کنجشک های خونه " برایم میخوانی -=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=- هوای نفس های تو عاشقیت چه بر سر دلم آورده که لحظه به لحظه دلتنگی میکند خاطره هایت هنوز بر دلم چنگ می اندازد بوی تنت آِغوشم را دیوانه کرده است بیا که دیگر دلم نبودنت را تاب نمی آورد و دیگر چشمانم اشکی برای پر کردن فاصله ها ندارد بیا که بدجور این دل ساده ام دلتنگی می کند و دستهایم سردی را به بازوانم عرضه می دهد بیا که لرزش قلبم درون سینه مرا عذاب می دهد سکوت مانده در گلویم به من فرصت فریاد کشیدن نمی دهد بیا و مرا از من جدا کن از منی که مدتهاست گوشه نشین خانه شده ام خانه ای که تنها عطر نفسهای تو در آن به یادگار مانده و روزهاست که پنجره هایش را باز نکرده ام تا هوای نفسهایت را در آغوش بگیرم و نفس بکشم بیا و مانند گذشته عشقت را در سینه ام بر پا کن مرا از این شب بیداریها خلاص کن و انتقامم را از تنهایی که مدتهاست بلای جانم شده است بگیر زیرا که تنها به یاد تو ٬ به امید داشتن تو ٬ چشمهایم را هنوز باز نگه داشته ام ... =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-= ༺࿇🤍࿇༻ 🤍بفشه انصاری (پرتــو)🤍 🤍یادش گرامی 🤍
برچسبها: باران, بویِ, تو, میدهد [ شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 21:11 ] [ آرشام ]
تورا دوست دارم تورا دوست دارم،تو را می پرستم تورا دوست دارم، تورا دوست دارم ،تورا چون بهاران، چو ذرات باران،توراچون ستاره، چنان ابر پاره،چو امواج دریا، چو مستی،چو رویا،چو مبنای پر می، چنان ناله ی نی،تورا دوست دارم، تورامی پرستم، تورامی پرستم تو هستی جوانی،توای زندگانی تو ای چون دل و دین،تو ای جان شیرین توای هم چوپیمان، مقدس چو پیمان چه خواهی زعاشق،که من بعد خالق تو را دوست دارم، ترا چون نسیم صبا دوست دارم هما میر افشار ========================== هوا در خانه، کم آورده امشب سکوتی رنگِ غم آورده امشب خداحافظ نگو، خوابم نبرده غزل دستِ قلم آورده امشب که دستِ نقشبندِ مانی انگار به ابروی تو خم آورده امشب ستاره در ستاره جرعهی نور، تو را بهر قسم آورده امشب به پاس تخت جمشید وُ شکوهش شرابِ جام جم آورده امشب نبینم خانهای در شهر آباد خرابه ارگِ بم آورده امشب چراغ آسمان، در چشم باران، به چشمِ پرتو نم آورده امشب به سوگِ قمری غمگین و تنها هوا در خانه کم آورده امشب یاد و خاطرت گرامی باد ای "باتوی شعر و غزل :بنفشه انصاری (پرتو)" روحش شاد
برچسبها: ترا دوست دارم [ یکشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 21:22 ] [ آرشام ]
خودت نيستي صدات مونده تو نيستي و صداي تو ، هواي خوب اين خونه ست سرافراز ~*~*~*~*~*~*~*~*~ آنقدر پُرم از تو، که کم مانده ببارم غلامرضا طریقی ~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~ هوای خانه از عطرِ تو خالی نصیبِ جانِ من آشفته حالی ازین خانه پریدی، با پرِ عشق زِ آغوشم رهیدی، با پر عشق نسیمِ بی تو بودن سوزِ مرگ است طلوعِ آذرت، سیلِ تگرگ است من از تو پلکهایی بسته دارم نفسهایی کبود و خسته دارم چو: با چشمت دوباره عهد بستم نمازم را به محرابت شکستم درین سینه شرابی کهنه دارم همیشه خاطرت را زنده دارم شَوَم با سوزِ هجرت تا ابد جُفت کلامی مختصرتر، زآنچه میگفت قراری میگذارم با دلِ تو ببارم در هوای ساحلِ تو سپردم روحِ پاکت را به یزدان نگاهم در پِیاَت، خاموش و گریان خداحافظ سکوتِ واپسین شد غروبِ پرتوِ شعر آفرین شد ~*~*~* میشود از شب چشم تو نوشت، یا که هیزم به شرارِ غم زد میشود شانه به موی تو کشید، یا که گیسوی تو را بر هم زد میشود بر درِ بتخانه نشست، یا که بر زخم خدا مرهم زد میشود بعدِ چراغانی صبح، سر به ویرانهی ارگ بم زد میشود همنفس سرکشِ باد، عطرِ باران به هوا نمنم زد میشود جذبهی آتشکده شد یا که چون شعله به تخت جم زد میشود مست شد و نعره کشید در هوای نفس تو دم زد میشود ابر شد و خون بارید، یا که موجی به همه عالم زد میشود چرخ زد و قُمریوار صوفیانه قدح ماتم زد میشود پرتو شد و شعری گفت آتشی بر جگرِ آدم زد
زنده یاد " بنفشه انصاری (پرتو) روحش شاد و خاطرش گرامی ~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
برچسبها: خودت نيستي صدات مونده [ چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 22:11 ] [ آرشام ]
غرق تمنای توامدر پیش بیدردان چرا فریاد بیحاصل کنم گر شِکوهای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گُل در سینه جوشم همچو مُل من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم اول کنم اندیشهای تا برگزینم پیشهای آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم زآن رو ستانم جام را آن مایهی آرام را تا خویشتن را لحظهای از خویشتن غافل کنم از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم غرق تمنای توام موجی ز دریای توام من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی چند از غم دل چون رهی فریاد بیحاصل کنم رهی معیری =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= چون اختر شبگرد درخشیدی و رفتی =-=-=-=-=-=-=-=-=-=- غصه اگه پیرم کنه، غم اگه زنجیرم کنه اگر چه می خوان هلاک ما نمی میره عشق پاک ما نمی مونه درد تنهایی نمی مونه این جدایی ایرج جننتی =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= دیدار جهان بی تو غم انگیز شد ، ای یار ! انگار ، بهاری است که پاییز شد ای یار ! چندان که مرا جام تــُهی شد ز می وصل جانم ز تمنای تو ، لبریز شد ، ای یار ! ناچار ، زمین خورد شکیبایی عاشق چون با غم ِ عشق تو گلاویز شد ای یار ! باد سحری نافه گشاد از سر زلفت ، او کامروا شد که سحرخیز شد ای یار ! کی می رود از یاد من آن سال ها که پاییز از باغ و بهار تو ، دل انگیز شد ای یار ! گفتی که تو را می کشم ، امروز کجایی ؟ بشتاب به سویم که خود آن نیز شد ای یار ! =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= با سکوتت میگریزی، تا "شبم" آخـر شود مینشینم در "کنـارِ" قـرصِ مــاهِ "پنجـره" میزَنَد "بد مستیِ" غـم در "هوای" بسترم ای دریغـا از من و تو! خانهات "آبـاد" بـاد "تیـر" غـم از چلّهی گـرمِ نگاهم جَسته تـا "دفتر" بیمهریات، را دستِ باران دادهام آهِ "پرتـو" آتشِ شعر و "غزل" بر سینه زد، بنفشه انصاری - پرتو یاد و خاطرش گرامی
برچسبها: مهتاب دلم صحرا شد [ جمعه سیزدهم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 20:49 ] [ آرشام ]
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنهای بر در این خانهی تنها زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت چه هوایی به سرش بود که با دست تهی پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت دل خورشیدیاش از ظلمت ما گشت ملول چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت همنوای دل من بود به هنگام قفس نالهای در غم مرغان هم آوا زد و رفت “هوشنگ ابتهاج” -=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= تا دل از دست تو بهانه گرفت شاخهی شعر من جوانه گرفت دل من چون کبوتری تنها از نگاهت سراغ لانه گرفت چشم تو از میان این همه دل دل خستهی مرا نشانه گرفت وای آندم که لبت ز جام لبم بس بوسههای عاشقانه گرفت پس از آن شراب هستیبخش آتش عشق من زبانه گرفت -=-=-= من بیتو که سر بر آسمان میسایی بر مردمک گشاده از حیرت من من کالبدم کالبد نیمهی تو گل کن که ز عطرت اعتبار میگیرم دستی که مرا چراغ ره سازد تو من نقطهی، صفر، محفل اعدادم -=-=-= داغ چشمت تا ابد بر این دلست خون دل، بر گردن این قاتلست دور بودن از نگاهت سخت نیست شاعر چشم تو بودن، مشکلست
زنده یاد: بنفشه انصاری (پرتو)
برچسبها: دست تو بهانه گرفت [ دوشنبه نهم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 22:29 ] [ آرشام ]
غزل عشقبیا و برایم از عشق بخوان، که من نمی دانم این حس را چگونه معنا کنم ! میان هر کوچه که قدم می گذارم ، بوی تو مرا مست می کند ... هر گاه به خورشید می نگرم ، یا به عکس ماه در قاب حوض ، چشمان روشن تو مرا درگیر خود می کند ... و یا همین حالا که دست به قلم گرفته ام، نامت ذهن مرا تاراج کرده، میان تک تک جملاتم می نشیند ، و به راحتی قلبم عشقت را بدون هیچ توقعی لمس می کند ... این حس میان روح و تنم می جوشد و باورم می شود، که دروغ نیست این با تو بودن ها، هیچ چیز دروغ نیست ، حتی این نوشته ها ، حتی جاری شدن احساس عاشقی در لابه لای این برگه ها ... شاید باور نکنی اما ! اگر می دانستی که در این لحظه چه بزمی در قلبم به پاست ، همین حالا بدون هیچ معطلی، می آمدی، دستانت را به دستانم قرض می دادی، و آغوشت را به آغوشم ... ========================== روزی خواهی آمداین بار ولی نارنینم روزی خواهی آمد روزی خواهی آمد و زندگی دوباره زیبا می شود ********************************** وقتِرفتن یکغزل از جان سُرودم جان گرفت چشمِ مستَش غرقِ رؤیایِ "خزان" بود وُ شکار در هوایِ قرصِماهش روزوُشبْ زاری چهسود؟ گفته بودم "ماهِ" من رُخ در "محاقِ" غم مپوش دفتـرِ شعر وُ قلمْ از وصفِ "حُسنَش" عاجزست مِهــرِ "پـرتو" چون شدی مـاهِ شـبِ یـلدای من! **** چتـری از بارانِ غم، در دلم وا/مانده است بُغضی از جنسِ حباب یا که از جنسِ غبار، نیمهشب یک خاطره، یا که شعری معترض غرقِ بـارانِ سَحَر یا که "مـوجِ" بیم وُ اشک ناخدایِ "شطِِ" عشـق، در "هـوایِ" بوسهاَت بـارشِ ابــرِ "طلوع" وُ عطرِ گلبرگِ "غروب" ای طلوعِ "صبحِ" شعر ای "فروغِ" هر غزل! " زنده یاد بنفشه انصاری(پرتــو)" یاد و خاطرش گرامی ، روحش شاد برچسبها: چتری از باران غم [ جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 20:43 ] [ آرشام ]
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم ======================== "جمعهها" زخمیِ درد ناخوشی یا اضطراب، تَرکِشِ "تیـرِ"... نـگاه، این سزایِ عاشقست بیتـو! مرگی در غبـار زنده یاد :
. برچسبها: جمعهها, زخمیِ درد [ جمعه سی ام مرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:10 ] [ آرشام ]
دلم، تنگ توست این روزها ٬ دلم بدجوری تنگ توست ... نازنینم از این فاصله ٬دستهایم به سوی در آغوش گرفتن دستهایت، پر از حس پروازعاشقانه ست از این سکوتی که صدایم را میان حنجره ام قفل کرده است برای فریاد زدن و تو را به سمت خود خواندن لبهایم لبریز بهانه ست کی می شود بیایی و به جای قدم گذاشتن در رویاهایم با من قدم برداری ... واین خیال دوست داشتنی را از من بگیری و پیله تنهایی بدون حضورت را در وجودم خاکستر کنی ... کی می شود کنارم نشسته باشی زیر یک سقف ودستم را روی صورتت بگذاری و احساس دوست داشتنم ، را برای قلبت به بند بکشی ... ومن تمام غمهایم ٬ دلتنگی هایم، را یک شبه دور بریزم ٬ و عطر حضورت را در کنارم آرام آرام حس کنم و مرا دوباره دیوانه خودت کنی. به دور از همه بی قراری ها به دور از همه اضطراب ها و بی خوابی ها مرا در آغوش بگیری ٬ و به جای تنهایی نفس کشیدنم در هوای نفسهایم٬ نفس بکشی ... یعنی می شود ....؟ ولی افسوس که نمی شود ...... نمی شود......افسوس و دریغ ***************** روزهاست که دلتنگی ، دلم را در آغوش خود جای میدهد ، و چشمانم سراغ تو را از جاده های بی عبور می گیرد نمیدانم چه کنم تا این همه بغض ، که یکباره از نبودنت میان گلویم می نشیند و تا تو را نبینم یک لحظه ام خالی نمی شود ... واین دلتنکی مرا بی اختیار بر سر مزارت می آورد چه کنم با این همه انتظار ، که در پشت پلکهایم لانه ساخته ، و تا آمدنت ، به دوردست ها راهی نمی شود ... تو خودت می دانی دلتنگی چه معنایی دارد ، این همه لحظه های بی تو بودن ، برای قلب عاشقم درد دارد ... در پس این خستگی های بی شمار، خواستن یک ذره آرامش میان بازوانت چه دلنشین آرامشی دارد ... تو خوب می دانی که این حس عاشقی مرا دیوانه کرده ، این لحظه های دل بستن مرا به سمت تو کشانده و از خود بی خود کرده است ... اگر گاهی آنقدر دلتنگ می شوم که اشک می افتد از چشمانم ، یا دلواپست می شوم که لحظه به لحظه سراغت را می گیرم ... دست خودم نیست نازنینم ، به من حق بده ، وخودت می دانستی که من حتی یک ثانیه طاقت دوریت را نداشتم و ندارم ... *********************** بگذار که: در "چشـمِ" تو آرام بگیرم
از قاصـدکِ "پلکِ" تو پیغام بگیرم از من سَفَر و دَربهدَری، از تـو گلایه، بـاغِ قلمستانِ "قنـاریّ" وُ "چکاوک" عطرِ تو نشانیِّ صبـا از گُلِ شببو هر جامِ شرابم، شده بَدخواهِ لبانت سهمی بِدِه از سلسلهیِ مویِ "بنفشه" در فالِ دو چشمِ غَزَلت پرتوِ خورشید زتده یاد بنفشه_انصاری_پرتو یاد و خاطرش گرامی برچسبها: از نَفَست کام بگیرم [ جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:2 ] [ آرشام ]
دفتر دلم را ورق بزن ببین که چگونه نام تو در هرصفحه تکرار شده ، خطوط را یک به یک بنگر که چگونه واژه دوستت دارم در کنار نامت حک شده ... ببین اشکهای خشکیده چشمانم را ، که همه از دلتنگی تو در لابه لای شعرهایم به جا مانده ... دفتر دلم را ورق بزن ببین که چگونه دلم اسیر واژه ها گشته ، شعر می سراید، وقتی هر لحظه مجذوب دیدار تو شده ... دفتری که رویاهایم همه در آن تصویر، و عکس زیبای تو در کناز واژه های عاشقانه اش ترسیم شده ... دفتر دلم را ورق بزن ببین که چگونه می پندارد با تو زندگی زیباست ، ابراز عشق من به تو در تمام وجودش هویداست ... ببین خلوت لحظه هایم را ، که در انتظار با تو بودن و رویارویی با خاطره هاست ... دفتر دلم را ورق بزن ببین که چگونه دلتنگی هایم نسبت به تو در آن نوشته شده ، فقط از عشق تو می گوید، و اینگونه درگیر احساس عاشقی شده ... دفتری که تنها متعلق به تو و خاطرات توست ******************* چشم در چشم غروب، با قلبی پر از درد و سینه ای مملو از تنهایی به یاد شبی می افتم که مرا با کوله باری از دلواپسی و دلتنگی تنها گذاشتی و آرام سفر کردی ... من چه هراسی که دیگر نیستی ! بر سر جاده زندگی نشستم اما افسوس که حتی نسیم ، بوی پیراهن تو را هم از خاطر جاده زدوده بود ... تو که رفتی آسمان آفتابی نگاهم ابری شد و باران چشمانم بی صدا می بارید ... و من در خلوت خویش مانند شمعی ، سوختم و فنا شدم ... تمام خاطراتت را به بایگانی ذهن سپردم و هر روز بی تو در خیالم تکرارش می کردم ، تا مبادا لحظه ای ار خیالت غافل شوم ... به خوشبختی در کناز تو ایمان آورده بودم و در بند بند وجودت آرامش را حس می کردم ، اما دریغ که با رفتنت از این که بودم تنهاتر شدم ... من عشق را در چشمان تو جستجو می کردم و این بهانه دل خوشی ام بود ... اما صد افسوس که سفر کردنت ، تنها سهم من از چشمانت بود ! تا همیشه دلتنگتم ... ********************** ای نفسِ سردِ مرگ جان من و جانِ تو نقش بهارم شده دفنِ زمستان تو خانه دگر بعد تو هُرمِ جهنم شده پچپچِ پروانهها زمزمهی غم شده پنجرهها بغض ماه، حس عذاب و گناه سهم من از زندگی سایهی مرگِ سیاه از نفس افتادهام، تن به غمت دادهام، رفتی وُ تنها شدم، قمری آزادهام کوچ تو از شعر من، کوچ مسیح از بهشت، نامهی تلخی که حق، بر دل تنگم نوشت منزل چشمان تو باغ بنفشه نبود پرتو خاموش مرگ، بوسهی یاسِ کبود بستر خالی تو، بغض گلوگیر و بس بسته کنون گریهام، راه گریز نفس، بوسه به عکست زَنَم، در جگرم: سوز و آه خیره شَوَم بر تو ای پادشهِ عزّ و جاه رفتی و دلتنگ هر خنده و اخمِ تواَم تا به اَبَد، خسته و زخمیِ زخمِ تواَم میگُذَرَم، بی تو از کوچهی مهتابِ غم، کوچه شده جاریِ چشمهی ِ سیلابِ غم زنده یاد "بنفشه انصاری(پرتو) یادش گرامی و روحش شاد.... ************************ برچسبها: از روزی که رفتی [ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:15 ] [ آرشام ]
اگه داشتم تو رو دنیام یه صفای دیگه داشت ============================ حیف که نمیشه از تو گفت از تو نوشت ------------------------------------- بیا، ای گل مگو فرصت هنوزست دو چشمم تا که دیده روی ماهت نگاهت دلخوشی زندگانیست به دل/خواهم که خواهان تو باشم ز جان خواهم از این دنیا رها شم به شب مه بینم و یاد تو افتم کنار آهوی وحشی صحرا زنده یاد بنفشه انصاری (پرتو)
برچسبها: بی تو تنها شدم [ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 22:19 ] [ آرشام ]
طرح چشمان قشنگت، طرح چشمان قشنگت، در اتاقم نقش بسته خیال کردم بری، میری از یادم صبح تا شب این شده کارم تو به داده من رسیدی وقتی تنهاییمو دیدی نازنینم،امید شیرینم، من به جز تو کسی نمی بینم زندگیمو به پای تو دادم اگه چیزی ام هنوز هست **************** بیدل و خسته در این شهرم ودلداری نیست *************** هنوز هم در انتظارت پشت پنجره میشینم *************** رنگ شب حال و هوایِ بیکَسی رنگ شب حال و هوایِ بیکَسی در جمود رخوت و دلواپسی اضطراب و انتظار از جنسِ غم هالههای مبهمِ یک نورِ کَم نوری از جنسِ ستاره یا شهاب منظرِ یک نورِ مَحو و بینِقاب لحظهای چشمِ دلم روشن کنی در دمی آن چشمه را روزن کنی تا که پلکم گرمِ خوابی میشود در دلم غم اضطرابی میشود خاطره باز از دلم گُل میزند قصههای کهنه را پل میزند میکِشَد نقشِ دو چشمت را بخواب میدهد اعماقِ قلبم را عذاب میزنم رنگِ فراموشی به شب تا که محصورم کُنَد گرمای تب تا سَحَر بیدارِ جادوی تواَم در هوای چشمِ آهویِ تواَم حالِ هر شب، این بُوَد رؤیای تو ماهیِ غمگینِ بیدریای تو یاذش گرامی " بنفشه انصاری (پرتو) [ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:8 ] [ آرشام ]
مرا به تنهایی نسپار مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر خواهم شد ای دوست داشتنی ترینم برای تو مینویسم! من چگونه از تو دور و تنها شدم ؟ چگونه؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کرده بودی و حالا معصومانه به من از آسمان نگاه می کنی ! تویی که تمام ذهنم را، با یادت آغشته کرده بودی نگاه تو آسودگی بود و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کرد . میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارد قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را دوباره مرور کنم . افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند . کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است . عزیزم ! دل تنک های ننوشته ام را خودت بگو ...... .....چه بنویسم در این غروب بدرنگ ...... بی تو تو اولین و تنها کسی بودی که گفتی دوست دارم و می مانم تا ابد می مانم در کنارت..... و من دعا میکنم هرگز رد پایمان از ساحل نگاه یاد و خاطراتمان محو نشود . مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر خواهم شد _______________________________________ به سراغ تو شبي مي آيم.. با دوصد بوسه ناز.. با دو صد راز و نياز. . .. به سراغ تو شبي مي آيم… با دلي خسته ز درد، با غم با غصه زياد مثل شبنم که نشيند بر گل چو حبابي که نشيند بر آب مثل بارون روي گلبرگ درخت همچو ديدار تو با من در خواب به سراغ تو شبي مي آيم من به ديدار تو باز مي آيم… با نسيمي آرام پر از عطر بهار من به ديدار تو باز مي آيم… با دلي خسته ز درد، دور از نيرنگ و ريا مي دهم دل به دل قصه تو قصه غصه تنهايي تو مي کشم بار غم تو بر دوش قصه غصه تنهايي تو ____________________________________________________ همچون نسیم بر تن و جانم وزید و رفت بهبهانی --------------------------------- برگرد وُ نگاهم کن تا سبز شَوَم در یاد برگرد وُ نگاهم کن تا ریشه کنم در خاک برگرد وُ نگاهم کن در باغِ غزلْ، با غم برگرد و نگاهم کن وحشی بشَوَم یا رام برگرد و نگاهم کن در باغِ گل و نسرین برگرد و نگاهم کن از رنجِ شکیبایی برگرد و نگاهم کن مینایِ دلم خسته "برگرد وُ نگاه کن" همقصهٔ بارانم برگرد و نگاهم کن از پنجرهٔ رویا برگرد و نگاهم کن زنده یاد " بنفشه انصاری(پرتو)
- [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 22:6 ] [ آرشام ]
برای تو می نویسم........ --------------------- چشمانم در جستجوی توست چشمانم به هر کجا که روانه می شود در جستجوی توست چرا که مدتهای طولانیست ، از تو و نگاهت دور مانده است دور دستها را می نگرد شاید نشانه ای از رد پایت را بر سنگفرش ها ببیند شاید بار دیگر به خاطر عشق تو را بیابد ! هر گاه که از خیابانهای بی عبور می گذرم و رهگذری در حال عبور است ناخود آگاه بوی تن تو به مشامم می رسد و گمان می برم آشنایی دیرین است هراسان به سویش می نگرم اما در آخر تنها او را غریبه ای می یابم که مرا با او آشنایی نیست! دل من چه ساده و خوش باور است که باور دارد هنوز هستی و تو را در میان دیگران می کاود! مسافتها را بدون تو یکی یکی طی می کنم و هوا را با حرص می بلعم مرا چه به زمین ! دلم با آسمان بودن را می خواهد ، شاید اینگونه یافتن تو هم آسان تر شود آزرده شدم بس که عمق عشق تو را دیدم ، اما تو را ندیدم ... خسته شدم از اینکه راههای طولانی را طی کردم ، اما تو را نیافتم ! اما چه می توان کرد وقتی که دیگر اختیار چشمان بارانیم با من نیست چون همیشه و درهمه جا در جستجوی توست هر چند یافتنت آسان نیست ! ------------------------------------- در خیال تو زندگی می کنم تو آنجا و من اینجا چه فاصله بی انتهایی مدتهاست که ترسهایم را در آغوش دلتنگی هایم رها می کنم ترس نبودنت ٬ نداشتنت از این فاصله بی تو شکایتی نیست به داشتنت ایمان دارم خیال نکن بی خیالت شده ام اگر هیچ صدایی از من در نمی آید به خاطر این است که خودم را فراموش کرده ام و در خیال تو زندگی می کنم --------------------------------- باران غزل ای رود عسل ایرج جنتی ------------------------------------------------ حرف دل از روز اول عشق لیلایی نبود حرف دل از روز اول عشق لیلایی نبود شرط من با تو قرار شور و شیدایی نبود تو مرا با زمزمههایت به شعر آمیختی بوسه و روح کلامت را به مهر آمیختی چشم نرگس از نگاه دلکشت پرخواب شد آب در جام لبانت چون شراب ناب شد در وجودم بی تو دردی با دلم درگیر شد درد دوری از نگاهت زخمهی زنجیر شد سر به سوی آسمان با بغض من همراه شو در پی همدردیم با این غم جانکاه شو طعنه و تهدید جانسوز فراموشی نکن شمع دل را تا ابد محکوم خاموشی نکن هی نگو خسته از این تکرار و بیرؤیاییم سرزنش بر من نکن که آلودهی رسواییم من تو را با خود رها تا آسمانها میبرم تا در آغوشی تنم را عمق دریا میبرم در کنارم تا ابد با من بمان و شاد باش از هجوم نا خوشیها تا ابد آزاد باش
بنفشه انصاری (پرتو) یاد و خاطرش گرامی [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 20:3 ] [ آرشام ]
ماه بانویم...! تا اخرین نفس م میگویم که دلتنک توام چگونه میخواهی شرح دهم چیزی را که شرحدادنی نیست؟ چگونه میخواهی حجم اندوه دلتنگی ام را تخمین بزنی؟ اندوهم چون کودکیست… هر روز زیباتر میشود و بزرگتر بگذار به تمام زبانهایی که میدانی و نمیدانی بگویم که دلم دلتنکته بگذار لغتنامه را زیر و رو کنم تا واژهای بیایم هماندازهی دلتنگی ام به تو و واژههایی که سطح سینههایت را بپوشاند با آب، یاسمن ویا گلی که عاشقش هستی ... بگذار به تو فکر کنم و دلتنگت باشم بهخاطر تو گریه کنم و فاصلهی وهم و یقین را بردارم ****************************************** دلتنگی هایم را دوست دارم آن لحظه که به یاد تو هستم و از دوریت دلتنگ میشوم آن لحظه که از نبودن تو در کنارم به آسمان و آسمانیان شکایت میکنم و آن زمان که گریه های شبانه ام مرحمی بر دل زخمی ام نمیگذارند و دوری این همه راه و غیبت چشمهایت حس دیدن را ازچشمهای من می گیرند تمام این لحظات و دقایق را دوست دارم چون میدانم که تمام من به یاد توست و از دوری تو گریان است و باز میدانم در این دقایق چقدر دوستت دارم کاش عمق کلامم را درک کنی ماه بانوی من ....... *************************************** باران که می بارد باران که می بارد خیال تو پر می شود در باغ افکارم عطر دل انگیز نگاه تو جاری میشود بر جان بیمارم آسوده و آرام می خوانم آواز پر سوز نگاهت را بر سینه ام جاری شود آهی دیکر نبینم روی ماهت را هرگز نشد وفق مراد ما تقدیر نافرجام این دنیا در دوریت در پیله خاموشم با خاطراتت دلخوشم جانا ولی گاهی بیا، آهسته در خوابم دستی بکش، بر قلب بی تابم قدری بشین در قامت دیدار آنی تماشا کن چو مهتابم در لا به لای تیرگی هایم روشن نما چشمی چو آفتابم هر لحظه در حجم هجومی تلخ شیرینی بختم شو ، سهرابم چون قطره های پاک بارانی پاکیزه کن زنگار هر خوابم آتش بزن بر سینه غم ها گاهی بیا اینجا، که بی تابم ****************************************** به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد... به خداحافظی تلخ تو سوگند... ، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند ، نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند ، نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند ، نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد! ************************************ با سکوتت میگریزی، تا "شبم" آخـر شود مینشینم در "کنـارِ" قـرصِ مــاهِ "پنجـره" میزَنَد "بد مستیِ" غـم در "هوای" بسترم ای دریغـا از من و تو! خانهات "آبـاد" بـاد "تیـر" غـم از چلّهی گـرمِ نگاهم جَسته تـا "دفتر" بیمهریات، را دستِ باران دادهام آهِ "پرتـو" آتشِ شعر و "غزل" بر سینه زد، ------- برای این "تنِ" خسته، پناهِ "شانه" میخواهم "صدف" میریزد از باران لب "دریای" مروارید همه دنیا شده "شمع" و نگاهِ روشنت خورشید نمیخواهمکسیجُز تو چِهاز خویشوُچِهبیگانه نگاهم خیره بر عکست، شبِ همصحبتی با غم منم لیلای بیمجنون، جنونم موج گیسویت اگر خورشید فردایی، اگر "پرتو" به دلهایی بنفشه_انصاری_پرتــو یادش گرامی و روحش شاد برچسبها: من دلم تنکته [ یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 20:51 ] [ آرشام ]
وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه ******************************* وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی تکرار من در من ، مگر از من چه می ماند غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی غیر از غباری در لباس تن چه می ماند؟!! از روزهای پیر بی فردا چه می آید؟ از لحظه های رفته روشن چه می ماند از من اگر کوهم ، اگر خورشید ، اگر دریا بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند؟ وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟؟؟ از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی تکرار من در من ، مگر از من چه می ماند؟ ******************************** بعد از تو هم در بستر غم می توان خفت تورج نکهبان ********************************* چرا رفتی، چرا؟ من بیقرارم به سر، سودای آغوش تو دارم نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟ ندیدی جانم از غم ناشکیبا است؟ نه هنگام گل و فصل بهار است؟ نه عاشق در بهاران بی قرار است؟ نگفتم با لبان بستهی خویش به تو راز درون خستهی خویش؟ خروش از چشم من نشنید گوشت؟ نیاورد از خروشم در خروشت؟ اگر جانت ز جانم آگهی داشت چرا بیتابیام را سهل انگاشت؟… خیالت گرچه عمری یار من بود امیدت گرچه در پندار من بود بیا امشب شرابی دیگرم ده ز مینای حقیقت ساغرم ده دل دیوانه را دیوانهتر کن مرا از هر دو عالم بیخبر کن بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست پی ِ فرداش فردای دگر نیست بیا… اما نه، خوبان خود پرستند به بندِ مهر، کمتر پای بستند… در این شهر آزمودم من بسی را ندیدم باوفا زآنان کسی را تو هم هرچند مهر بی غروبی به بیمهری گواهت اینکه خوبی گذشتم من ز سودای وصالت مرا تنها رها کن با خیالت سیمین ********************************** میخواهم... از عاشقانههایم برایت بنویسم از دوستتدارم هایی که از گلویم بالا نیامد... که دستانت هیچوقت باور نکرد سوختنِ دستهایم برای چه بود! و نگاهِ غمگینم سازِ نگاهت را کوک نکرد... سالهاست تنهاییام را دود میکنم و طرحی نو از تو میکشم... اینبار میخواهم آنقدر انتظار را بِکِشم تا بومِ تنهاییام تمام شود... هرپایانی شروع آغازی دلنشین است... برگرد... دوستت دارم... ** دو رکعت نماز میخوانم به یادِ روزهایی که بودی و دستانت را قنوت میکردی روی صورتم... تا مبادا خورشید چشمانِ شب زدهام را بزند... حالا خورشید روی ماه را پوشانده و سکوت روی احساسم را... تو نیستی و نخواهی دید که چگونه روزهای نبودنت را دور تسبیح میچرخانم... که چگونه سجادهی عشق را لابهلای چشمهایت پیچاندهام و گوشهی دلم خاک میخورد... باران که میبارد بویِ نمِ عاشقی بند بندِ دلم را پاره میکند...
************************************* لبخند تو پا در زلال آب دارد من بیتو بادم باد سرگردان دنیا پرسیدی از زیر و بم و اندیشهی من اما نپرسیدی که حالم بیتو چونست پروازهایم بیتو معنایی ندارد اشک من و ناز تو و جادوی فردا بنفشه انصاری(پرتو) *************************
زنده یاد بنفشه انصاری پرتو
[ یکشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 19:8 ] [ آرشام ]
( وقتی تو نیستی )وقتی تو نیستی شادی کلام نامفهومی است و دوستت می دارم رازی است که در میان حنجره ام دق می کند وقتی تو نیستی من فکر می کنم تو آنقدر مهربانی که توپ های کوچک بازی تصویرهای صامت دیوار و اجتماع شیشه های فنجان ها، حتی از دوری تو رنج می برند و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟ اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند و انعکاس لهجه شیرینت هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم می پیچد! از:حسین منزوی =============================== دلتنگه دلتنگم ----------------------------------------- ( خواب و خیال )نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت هوشنگ ابتهاج ============================== تو که رفتی پریشون شد خیالم ------------------------------------------------------- سالی رفتهای و من هنوز به خودم میلرزم درست مثلِ شاخهای که چند لحظه قبل پرندهاش پریده باشد!
رضا کاظمی ================================ گریه کردم گریه هم اینبار آرامم نکرد
هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد درددل با سایه و دیوار آرامم نکرد خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس دستمال تببُر نمدار آرامم نکرد ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد. " نجمه زارع" ================================== رفتی و کوچهی مهتاب دلم، صحرا شد شوق دیدار تو در چشم ترم،رؤیا شد دیگر از کوچهی معشوق گذر هم، نکنم بر تو و عهد گذشته نظر هم، نکنم تا چراغان بکنی کوچهی مهتابم را، یا که روشن بکنی دیدهی بیتابم را، حذر از خاطره و یاد تو عادت شده است از دلم گوهر چشمان تو غارت شده است پس نشو سوختهی خاطر شمع دگران نگهت، از پی هر بار نباشد نگران تا که این، عشق پریشان، ز دلم پاک شود سفری، دور کنم، خاطرهها، خاک شود زنده یاد بنفشه انصاری (پرتو)
[ شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 22:4 ] [ آرشام ]
نیست چیزی به جز یاد تو اینجا ولی بدان هیچ چیز نمی نواندجای خالی ترا برایم پرکند و افسوس و دریغ از نبودنت ...... ************************ کوچه انتظار بی تو چون شبهای دیگر ********************* قصه وفا به خاطر آور كه آن شب به برم *********************** یه جوری عاشقت شدم که جاش فقط تو قصه هاست من غرق تکرار خودم بیهوده زنده بودن ها *********************** دوست داشتن تو شبیه آخرین چکّه ی آبی است که مسافر مانده در بیابان را به آبادی می رساند شبیه آخرین کبریت یک کوهنورد گم کرده راه در لبه ی پرتگاه دور و سرد شبیه جُستن کوره راهی در جنگل و دست انداختن به آخرین تکه تخته ای که موج ها می آورند شبیه شعری است در حاشیه ی کتابی کهنه به دست خطی آشنا ببین: عشق ته ته ته تاب من است وقتی که بی تاب تواَم... ************************ دلم تا برایت تنگ می شوددلم تا برایت تنگ می شود ولی افسوس که نیستی *********************** من کجا، باران کجا و راه بى پایان کجا آه این دل دل زدن تا منزل جانان کجا اى حریر از شانه هایت ریخته تا راه من عطر خوبت را بگو آخر کنم پنهان کجا من غریق رود هاى خفته در نام توام مرغ دریایى کجا و بیم از طوفان کجا هرچه کوی ات دورتر، دل تنگ تر، مشتاق تر در طریق عشقبازان مشکل آسان کجا کاتبان گفتند شب، تکثیر گیسوى تو است نور خورشید انعکاس چشمه ى روى تو است بى قرار دیدنت این خاک باران خورده است خواب چشمان مرا ،امشب خیالت برده است ” پوریا سوری “ ************************ بهانهدلم بهانه تو را دارد تو(بنفشه) می دانی بهانه چیست؟ بهانه همان است که شب ها خواب از چشم من می دزدد بهانه همان است که روزها میان انبوهی از آدم ها چشانم را پی تو می گرداند بهانه همان صبری است که به لبانم سکوت می دهد تا گلایه ای نکنم از نبودنت ************************* بگذار که: در "چشـمِ" تو آرام بگیرم بگذار که: شبها بـه "نگاهِ" نگرانم تا بوسه دَهَم، گُل بزنم، بر لبِ ساقی هر جامِ "شرابت" شده بدخواه لبانم بـاغِ قلمستانِ "قنـاریّ" وُ "چکاوک" عطرِ تو نشانیِّ صبـا از گُلِ شببو از من "غزلِ" دربهدری، از تو دوبیتی سهمی بِدِه از سلسلهیِ مویِ بنفشه تا باز، کبوتر شَوِم و پَر بکشد، عشق در فالِدوچشمِقَجَرَت پرتوِ خورشید یادش گرامی و روحش شاد بنفشه_انصاری_پرتو [ شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ ] [ 21:18 ] [ آرشام ]
جایت خالیجایت خالی چقدر هوا برایِ دوست داشتنت خوب است...!
"افشین صالحی ====================== خسته ام عزیزمن خسته ام عزیز، آنقدر خسته که می خواهم در همین سطرها به خواب روم و خواب خوب تو را واژه، واژه و سطر به سطر بنویسم. چرا کسی نمی فهمد که هیچ چیزی بیشتر از خیال تو برایم آرامش نمی آفریند؟ چرا کسی باور نمی کند که شکوه آن لحظه، به تمام روزهای فردایم می ارزد؟ چرا کسی عاشقانه یِ صبح دم انتهای شب را باور نمی کند؟ چرا از من از حضور فردا و خواب دیروز می پرسند؟ چرا اصرار به انکار چشمهای تو دارند؟ چرا کسی بالشی برای من از رنگهای رویا نمی آورد تا خواب مرا از ادامه این همه لحظه های بدون تو باز دارد؟ من از این همه حضور بدون تو خسته ام، از این همه خوابی که شاید خواب خوب خاطره باشد. من از نیامدنت در انتهای شب خسته ام از دمادم صبح، از این همه آفتابی که انتهای خواب را اعلام می دارد. از انتظار خوابی دیگر، شبی دیگر، از این همه دعا برای آمدن ات، برای یک لحظه آمدن ات، خسته ام. از آرامش نداشته، از باران نباریده از ابرهای تیره خسته ام. از این همه گفتار ناثواب از این همه پندار نادرست از تمام آن اندیشه های کج، اندیشه های خسته، از ایده های بیمار خسته ام. از حدود آدمهای محدود از این همه لحظه های محدود، از تکرار تمام ترانه های بدون تو، من از تمام آن چشم های خیره خسته ام چشمهایی که گوشه ای از نگاه تو را در نمی یابد. از بوته های سوخته چای، از شکوفه های ریخته نارنج، از پرستوهایی که بهار را فراموش می کنند خسته ام. از حضور همه هر دم و نبودن تو حتی یک دم من از دمیدن دم و باز دم هم خسته ام و بی قرارم بی قرار این همه سطر های خالی که باید برای تو پر شود. بی قرار یافتن چند واژه ام بی قرار چند جمله که چشمهای تو را شرح دهند. بی قرار اینکه چگونه بگویم تو را دیده ام تو را و چشمهای تو را بی قرار باریدن بارانم و خیس شدن گیسوان تو در آب. بی قرار جایی برای گریستن جایی برای هق هق بغضی بی قرار بی قرار صدای گریه آسمان. بی قرار تو ام، بی قرار تمام تو وآن لحظه ای که دوباره ببینمت بی قرار مهتابی که تو را در خود می گیرد شبی که تو را در خویش فرو می برد بی قرار درخشش تو در تاریکترین تقلای زیستن. "افشین صالحی" =========================== آرامش تو اوج آرزوهای من است. بگذار با تو نجوا کنم و بدون آنکه سکوت ثانیه ها را بشکنم و در خاظرم روی شانه های مهربان تو گریه کنم. چشم در چشم عکس های نازنینت که می شوم سوزش قلبم را حس می کنم ... اما ... دلم نمی خواهد از آرامش توی نگاهت چشم بردارم ... احساس می کنم به جای عکست رو به رویم نشسته ای و خیره شده ای به من... در خیالم، با تو و چشمانت حرف می زنم! از راه که رسیدی نگاهت غریب بود، و من با غربت نگاه تو همسفر شدم. کمکم کردی که از کویر هرچه بی مهریست بگذرم و به آب روشن چشمه ی چشمان مهربانت برسم. چشم های نازنین تو که حیات در آنها خلاصه می شد، زندگی معنا می گرفت و شوق پرواز می کرد چشم های آسمانی تو که پیوسته پُر بود از برق امید... دلم می خواهد . دوباره روز را با طلوع خورشید چشم های زیبای تو آغاز کنم ... ولی افسوس ...... که دکر نیستی دلم می خواهد دوباره توی سیاهی چشمهای من طلوع کنی... ولی افسوس ...... که دگر نیستی چشم هایت را دوباره باز کن ... می خواهم از دریچه ی نگاه تو به جهان نگاه کنم ... می خوام هرچه خوبی هست توی چشمان پاک تو ببینم ... می خواهم نگاه مهربانت را با آرامش دستان پرمهرت دوباره همراه داشته باشم ... می خوام بدانی که چقدر دیوانه ی صدایت بودم.. مسافر غریب نیمه راه زندگی ام، چرا رفتی و مرا تنها گذاشتی ...! و مهر تو که به خانه ی دلم را ه پیدا کرده، هر روز گوشه ی دیگری از این خانه را به نامت می کند! کاش می دانستی که دلم، چقدر حس نگاه های مهربانت را می خواهد... حالا که من نشسته ام و برای تو می نویسم، با تمام وجود هنوز باور ندارم . که سایه ی یک خواب عمیق روی چشمان مهربانت افتاده است تو آرام بخواب نازنینم ... آرامش تو اوج آرزوهای من است....... ************************************* مهربانم! آنقدر بی تاب دیدنت شده ام که دلتنگی ام را به قاصدک ها سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم. ولی روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدک هم برنگشت. شایدقاصدک ها هم شیفته نگاه مهربانت شده باشند! اشکالی ندارد. تو عزیزی ، اگر یک قاصدک هم از من قبول کنی ، خودش دنیایی است. کاش یاس هایی که برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز کنند. کاش باران بعد از ظهرها، تو را به یاد اشکهای من بیندازد. نازنین ، هر پرنده سفر کرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای که می شکفد، نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام کن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران کن. بگذار باز هم قاصدک ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز کند. همین حوالی بی قراری ها باز هم گل های بی تابی شکفته. آرام دلم! امشب، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود. تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد. مهربانی باران! یادم کن در هر شبی که بی ستاره شد. ********************************** تو از من جدا نشدی، من عضوی از وجود تو بودم که قطعش کردی، تکهتکهاش کردی، تقسیمش کردی و تکهی بزرگتر را برداشتی و با خود بردی. هر کجا که میخواهی برو؛ به هر کجا که میخواهی فرار کن؛ هر قدر میخواهی به دوردستها برو؛ نمیتوانی من را از تکهای که با خود بردهای، جدا کنی. #عزیز_نسین ******************************** حرف دل نمیشدی تو! اگر بر زبان میماندی درد "دلتنگی" نشسته بر نگاه "پنجرهها" چشمِ خزانِ عشق، روشن که بعد از تو خورشیدم! بوسههایم در سؤالِ آینهها شکست و مُرد سرمایهی عمرم، نفس کشیدن کنار تو! بود "رنگ رخسارهام حکایتها از حالِ دل کند" هزار و یک ممکن و شاید، اگر که تو! میماندی پرتو بیتو از هفتشهرِ عشقت سفَر کرده و گذشت زنده باد بنفشه_انصاری(پرتــو) [ دوشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 21:31 ] [ آرشام ]
در گوشه ی دنج یکی از همین روزهایی که رنگین کمان دلتنگی تــــــو بر سقف آن خودنمایی می کند، زانو در بغل گرفته ام و سر بر سنگفرش های جادویی نگاه یادگاری تــــــــو ، بر این قاب، خاطره می سایم.... حریر خوشبوی چشمان تـــــــو را بر تنم رخت میکنم و سراپا هوش میشوم برای چشیدن طعم کودکانه ی واژه های ناب تـــــــو... همه ی وجودم آیینه ای می شود برای انعکاس روح آفتابی تــــــو ... سراپا بال می شوم برای اوج گرفتن در خلوت سکوت تـــــو که همچون آسمانی بی حد، وسعتی برایش متصور نیست. آری من مشتاقانه در این گوشه ی دنج، ادم را به خاطره های پروانگی هایم با تــــو، می سپارم... افسوس... افسوس... که این گوشه ی دنج دیرزمانیست که خاکستری رنگ و غبارآلود، چون مردابی سرد و ساکت، من و تــــو را به همراه روزها و غزلواره های پروازمان در خود فرو می برد. و من اینجا... دور از تـــــو... تنها تماشاچی این جان سپردنم... دلیل زندگی ام... بازگرد و رویاها را به گوشه ی دنج بازگردان --------------------------------------------------- مهربانم شاید هم خودم را گم کردهام. آخر تو را در خودم میجستم و خودم را در تو! دلم برایت تنگ شده.... شاید به همین خاطر تو را گم کردهام. آخر تو آنقدر بزرگی که در دل تنگ من جا نمیشوی! دلم که تنگ شد تو هم آب شدی و از آسمان چشمانم گریختی! از وقتی تو رفتی دیگر این آسمان ابری نمی شود! دلم هم مثل کویر خشک شده! باز هم گلی به جمال کویر! اگر خشکه آسمونش پر ستارهاس! تو که رفتی دیگر کسی نبود که مواظب ستاره ها باشد.... دزدان هم آمدند و در فراق تو هرچه ستاره داشتم بردند! ولی نمی دانم کجا بجویمت . به قول سهراب..کعبه ام مثل نسیم....میرود باغ به باغ....میرود شهر به شهر! کوچه به کوچه و شهر به شهر دنبال تو بودم! به رندی رسیدم وجودش همه عشق..... عشقش همه تو! میشناختمش! که در بازار دنیا به دنبال دیده جان بین هستم! اما هنوز،هنوز در پیات هستم. -------------------------------------------------- ما چون دو دریچه ٬ روبروی هم٬ آگاه ز هر بگو مگوی هم. هر روز سلام و پرسش و خنده٬ هر روز قرار روز آینده. عمر آینه بهشت ٬ اما ... آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته هست٬ زیرا یکی از دریچه ها بسته هست. نه مهر فسون ٬ نه ماه جادو کرد٬ نفرین به سفر ٬ که هرچه کرد او کرد. اخوان ثالث -------------------------------------------------------- با سکوتت میگریزی، تا "شبم" آخـر شود مینشینم در "کنـارِ" قـرصِ مــاهِ "پنجـره" میزَنَد "بد مستیِ" غـم در "هوای" بسترم ای دریغـا از من و تو! خانهات "آبـاد" بـاد "تیـر" غـم از چلّهی گـرمِ نگاهم جَسته تـا "دفتر" بیمهریات، را دستِ باران دادهام آهِ "پرتـو" آتشِ شعر و "غزل" بر سینه زد،
[ شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 21:29 ] [ آرشام ]
" فرا رسیدن یک سال فراق تو ای نارنینم " اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم اگر مانده بودی تو را تا دل قصـه هـا مـی کشاندم اگر با تـو بـودم بـه شب های غربت که تنها نبودم اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم مانده بـودی اگـر نازنـیـنـم زنـدگی رنگ و بــوی دگـر داشت این شب سرد وغمگین غربت باوجود تو رنگ سحر داشت با تو این مرغک پر شکـسته مانده بـودی اگر بال و پر داشت با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر می شنیدی با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل مانده بودی اگـر مـوج دریـا تـا ابـد هـم پـر از دیـدنی بود با تـو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خـودم هـم نبـودم بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر می سرودم هما میرافشار *********************************. ای شب آرام...ای شب آرام، ای نور ماه، ای عطر شکوفه ها، امشب به سراغ یار من روید، شاید که او چشمانش را از برای خفتن بر هم نهاده، خواب دلپذیری بیند. کاری کنید که در خواب خوش، مشتاقانه از من یاد کند و سحرگاهان از پی دیدار من، انگشت بر در اتاقم زند. ای عطر شکوفه ها، ای نور ماه، ای شب آرام، مبادا مرا فریب دهید، زیرا صبحگاهان طعم بوسه های او، به من خبر خواهد داد که دیشب به بالینش رفته اید یا نرفته اید. **************************************** دریای غم رفتنت ای کاش کران داشت ****************************** شاید آن روز که رؤیای محالم بودی، شاهدِ معجزه و قهوهی فالم بودی آتشِ عشق به جان میزدی و چاره نبود جز مَنَت، بیدل و دیوانه و آواره نبود جان و دل در گِروِ نقدِ نگاهت کردم مستِ هر ساغرِ چشمانِ سیاهت کردم نامِ تو در قَسَم و باوَرِ من جاری بود دست و دل منتظرِ همدلی و یاری بود چشمِ من ثانیهها خیره به راهت میشد تا که در پنجرهها حبسِ نگاهت شد نغمهی مرغِ سحر، بر من و تو میبالید لُطفِ هر خندهی ما از تهِ دلِ میبارید چهرهات، هالهی بیمهری حسّی مبهم پشتِ هر پنجرهای پرده کشیدی دَر، هم با دلم، از تو، به مهتاب، شکایت کردم از غم و بیکسی و غصّه حکایت کردم گلههایم، دل و آتش زد و جانم آزرد گُلِ یخ در نِگَهَم، خیس و مُچاله پژمرد من از این شهر، بدونِ تو به جایی نروم در پیِ معجزه پا بوسِ خدایی نروم زنده یاد بنفشه انصاری (پرتو) یادش گرامی ، روحش شاد ********************************
[ سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ ] [ 21:56 ] [ آرشام ]
عزیز دلم بنفشه سلام. و روزی نیست که به تو فکر نکنم. من هر روز خاطرات روزهای قشنگِ با تو بودن را با خودم مرور می کنم. چه شاد باشم و چه غمگین، یاد تو همیشه حالم را بهتر می کند هر چند با قطره اشکی در گوشه چشمم! دیشب به رسم اینروزهایم که" پر از دلتنگی ست " خاطرات خوب با تو بودن را مرور می کردم. و به تمام دقایق و لحظاتیکه آن پارک زیبا را دست در دست هم قدم می زدیم و راه که هرچه پیش میرفتیم نزدیک و نزدیکترمان می کرد به آن غروب دل انگیز که برای اولین بار دست های مهربانت را در دست من گذاشتی و شانه به شانه هم مسیر امامزاده را طی می کردیم و من به راستی قشنگ ترین حس دنیا را تجربه می کردم دربه یاد ماندنی ترین غروب دنیا. راستش را بخواهی بودن تو در کنارم مثل یک رویا بود چرا که تو خوب بودی.. زیبا و خواستنی. آرامش را با تمام وجودم حس کردم... و کنارتو که امن ترین جای دنیا شد برایم. که تو، بلکه تمام وجودت سرشار از آرامش بود. روزها و ساعت های انتظار و بالاخره موعد قرار و دقایقی که چشم به کوچه می دوختم تا آمدن تو را از دور تماشا کنم. روزی که با تو آغاز می شد و صبحی که تو به آن نور می پاشیدی. می دانی، اصلا تو انگارآمده بودی که به زندگی ام نور بپاشی... دلم برای طبع شعرت تنگ شده. برای روزهایی که با صدای خودت برایم شعرو ترانه می خواندی و شعرها و ترانه های که با صدای تو زیباتر می شدند. بهترینم! تکرار نشدنی ترین خاطره خوب زندگی ام بنفشه ی من، این روزها نیستی در کنارم ، اما در دنج ترین و امن ترین گوشه قلبم خانه ای داری به وسعت تمام آرزوهای قشنگ دنیا و به پاکی آب چشمه سارها.. دوستت دارم تا همیشه........ به امید دیدار ........ ========================================== به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم بنفشه میدانی چه شده باور کن به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم، تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند. دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم، اما تصویرت به یکباره محو میشود و من باز به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی. چشمانم را آرام میبندم، صدایت در گوشم میپیچد. طنین خنده هایت فضا را پر میکند. بی اختیار لبخند میزنم، ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم توکنارم نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند. و چه شیرین است رؤیایم که رنگ از وجود تونقش میگیرد. دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم، سرم را روی شانه هایت بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم. دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است. دلم برای چشمهای تو تنگ شده است. برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکرد تنگ شده است . راستی بنفشه دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام، یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند. مگر نمیدانی قحطی آمده است؟ قحطی خورشید و ماه و ستاره. گفتم برایت یک سبد بچینم، نکند آسمانت بی ستاره بماند. آخر اگر شبی خوابت نبرد، لااقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود. دلم هوایت را کرده است. میبینی! دوباره بیقرار شدهام. گیج شدهام. بنفشه تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانهام ببخش..... ===================================== دلتنگی هایم را دوست دارم ====================================== تبِ افسانهی نیماست پاییز چه بیتاب و چه بیپرواست پاییز سرابی با صدف های خیالی، تو گویی سلفیِ دریاست پاییز چه حسی دارد این افتادن برگ غریو بلبل شیداست پاییز شرابش تحفـهی هر خوشه انگور نوای هدهدِ تنهاست پاییز به نمنمهای باران و تن ابر شمیم نرگس شهلاست پاییز نوید کوچ آغازی دوباره، رهایی از غم بیجاست پاییز چه ساکت میخروشد بر دلِ باد بهار آدم و حـــــوّاست پاییـــــز هوای شورش مجنون به صحرا، طنین هقهق لیلاست پاییز سلام پُر غرورِ هر زمستان به: تحویل شب یلداست پاییز خداحافظ غروب زرد پاییز که دی آغــازِ شادیهاست پاییز زنده یاد "بنفشه انصاری (پرتو)" روحش شاد و یادش گرامی [ جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ ] [ 22:29 ] [ آرشام ]
عزیز دل! سلام... گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است. بدانی چطور دلتنگت می شوم. اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم!! می دانم قرارنیست که بیایی و چه زیبا می شود، اگر بیایی ولی حیف که قرار نیست...!! دلم که برایت تنگ می شود به عکس های یادگاری مان نگاه می کنم و هر لحظه تو را نفس می کشم. راستی آن چیزی را که چند سال پیش بردی، کجاست؟ اینگونه نگاهم نکن، دلم را می گویم..! تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه ی زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگیات کمی در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر ِ غروب ها دلم برایت تنگ می شود..!! نه، فکر نکنی که خورشیدی، نه عزیزم! خورشید نیستی چون خورشید شب ها نیست و گل های آفتابگردان را به حال خود می گذارد. اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بروی. در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی! همیشه پیشم هستی. در ذهن و قلبم حضور داری. بهترین حضور، در بهترین قاب دنیا...!! بمان، اما این بار از آن ماندن هایی که رفتن ندارد. این بار به زبان عامیانه بمان. به زبان همه، که وقتی تنها می شوند، ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمان ها در میان می گذارند. یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر است برایت می میرد، بمان. اما نه با سکوت! بگو ... بنویس... نقاشی کن، که به خاطر من مانده ای..!! مهربانم..! دوباره سلام را می نویسم که زحمت گشودن لبهایت را برای پاسخش نبینم... فدایت شوم، نازنینم بنفشه ام همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ، تکان بخورد برایم کافی ست. هر وقت نیستی طفل دلم لجوجانه پابر زمین می کوبد و هرلحظه تو را از من می خواهد! جوابش را چه دهم که رهایی از دستش بسی دشوار است و من سخت ناتوان! همیشه قصه ی کهنه ی آمدنت را برایش تکرار می کنم تا آرام آرام به خواب رود... اما تا به کی او را دلخوش به آمدنت کنم!؟ تا به کی فریبش دهم!؟ خسته ام..!! همین فردا، قسم می خورم فراموشت کنم. اما چگونه!؟ وقتی باران وُ بید مجنون وُ سیب سرخ تداعی کننده ی توست!؟ نه، هنوز از سنگ نشده ام... بادکنک بغضم بی اراده می ترکد، طفل دلم هراسان از خواب می پرد و دوباره تو را بهانه می کند... دوست داشتن تو، وغم فراق تو ، دردی ست که تمامی ندارد!ُ "برگرفته از نامه های مریم حیدرزاده" ***** * ******************************** حسرت رفتنت ، هنوز هم بر دلم سنگینی می کند آه که چقدر تکراریست این تنهایی روبه رویم دیوار و قابی خالی روی دیوار است گنج اتاق نشسته ام و تمام تصویرم از زندگی این است دیوار و قابی خالی ... خالی از هر احساس ، خالی از هر بودن ... من به تنهایی دچارم و بس ... دچار هم یعنی عاشق ، دچار یعنی تنها دچار یعنی تنها بودن و از عشق سرودن دچار یعنی خالی از هر احساس و پر از تنهایی عاشق و معشوق ****** ************************ تا دل از دست تو بهانه گرفت شاخهی شعر من جوانه گرفت دل من چون کبوتری تنها از نگاهت سراغ لانه گرفت چشم تو از میان این همه دل دل خستهی مرا نشانه گرفت وای آندم که لبت ز جام لبم بس بوسههای عاشقانه گرفت پس از آن شراب هستیبخش آتش عشق من زبانه گرفت زنده یاد بنفشه انصاری (پرتو) ***************************** [ چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴ ] [ 21:40 ] [ آرشام ]
چه بد دیدی ؟ که رفتی مثل خنده ی بهار شیرین آمدی و مثل گریه پاییز تلخ رفتی سرود غمگنا نه ام اینک پیام آور غم راستینی است که در برم گرفنه سرودی که همیشه برلب دارم << چه بد دیدی ؟ که رفتی>> خداوندا چه سخته این جدایی =================================== چگونه می توانم از تو دور بمانم، وقتی که در هر نفسم جای داری و زمزمه روزانه لبهای من تکرار اسم توست... چگونه می توانم دلتنگ تو نباشم وقتی که از دلتنگی سخن می گویی و فاصله ها بین من و تو جدایی انداخته است، چگونه میتوانم خاطراتت را از یاد ببرم وقتی هر لحظه برایم تداعی می شود و اشک را بر روی گونه ام جاری می سازد... چگونه می توانم روزهای عمرم را بدون تو سپری کنم وقتی طلوع و غروب خورشید بی تو معنایی ندارند راستی چگونه... چگونه می توانم جدا از تو بودن را تحمل کنم وقتی که بی محابا دوستت دارم و بودنم را برای با تو بودن می خواهم... ---------------------------------------- آنقدر از تو ، از خودم، از این فاصله ها ، از این دلتنگی گاه و بی گاه گله کردم ، که یادم رفت تصویر مهربانیت را رسم کنم ! آنقدر در بی وفایی این زمانه دست و پا زدم ، که یادم رفت وفاداری تو را به رخ کاغذ بکشم ! می دانم که هنوز دیر نیست ، می توانم به همه دوست داشتن تو را اثبات کنم ... و همین لحظه مهربانیت را بر دیواره های دلم نقاشی کنم ، تا همه بیایند و ببینند ، که عشق تو میان سینه ام چه رنگی ست ... این همه هیاهو برای چیست ! می گذارم قلبم هر چه میخواهد بگوید ، دستانم هر چه می خواهد بنویسد ... تا آسوده خاطر شوم که تو برای همیشه از آن من خواهی بود ، و دیگر کسی نمی تواند این احساس صادقانه را از من بگیرد ... فقط در میان این نوشته ها ، شاید انتظاری از تو به نمایش نگاهت بگذارم ، اینکه از تو بخواهم همیشه خودت باشی ! و می دانم این خواهش ، رنجشی را به قلب مهربانت نخواهد بخشید ، چرا که من تو را آن گونه که دل سپردی می خواهمت، نه بیشتر و نه کمتر ... ------------------------------------------- با توام! ای مَحـرٕمِ "اَسـرارِ" مـن ای "بهـارِ" خنـدهات عطرِ "خدا" چون کبوتر فکرِ من جَلد تو شد هر شقایقْ مستِ خونَم جایِ آب ای غرورت کوهِ سنگیِ "سکوت" سـیبِ حـوّا، بــاغ آدم، وسوسه: بـر لبـانت، رودِ جــاریِ "هَـوَس" دردِ بیتو بودن وُ صد "خاطره" خواب وُ آرامش بهیادت شد فنا ای بهخاکاُفتاده شیرین بر مزار لحظهای دلرا بهحالِخود گُذار! "پـرتو" در شعر وُ غزلها یار تو ----------------------------------------------------- [ دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ ] [ 19:50 ] [ آرشام ]
بوی با باران و یاد تو بوی باران چشمانم را می بندم... احساس سبکی میکنم حس پرواز دارم به یاد تو می افتم... حتما تو هم به یاد من هستی! بارها با هم زیر باران قدم زدیم. دستهای تو سهم من بود و دستهای من سهم تو... چه آرامشی! چه خاطرات شیرینی! زمانها گذشتند و من هنوز تو را در ذهنم زنده نگاه داشته ام. مثل یک نور. نوری که هیچوقت کور نمی شود. هنوز کنار تو هستم اما دستهای تو دیگر سهم من نیست! تو در آغوش خاک... و من هنوز بیادت هستم. هنوز همراهت هستم. باران بهانه است. میخواهم ثانیه ای با تو باشم میخواهم بنویسم اما... زندگی من! برای تو حرفهای زیادی دارم. میخواهم خاطرات خوب را به یادت بیارم. میخواهم در کنار تو باشم. میخواهم باز باران ما را خیس کند. باز چشمهای نازت را زیر باران ببینم. شاید من لایق تو نبودم ولی به یادت می مانم. تا آخرین نفس. باورکن بنفشه با هر باران، با هر شب، با هر گریه، با هر سکوت، با هر روز، با هر حرف، با هر خنده و با هر نفس به یاد تو هستم بنفشه نازنینم.. *********************************** لحظه نبودن نیستن ها، اگر منت می نهی بر کلام من، با احترام سلامت می گویم نازنینم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. راستی بنفشه دیروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرف های نگفته من گوش دادند و برایم دلسوزی کردند. البته به روش خودشان که همان سکوت تکراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن. دستنوشته ات را می بوسیدم و گریه می کردم. زیبا! به بزرگی مهربانی ات ببخش که اشکهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت کردم ولی نیافتمت. از کهکشان دلسپردگی من خسته شدی که تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی!؟ مهربانم! آنقدر بی تاب دیدنت شده ام که دلتنگی ام را به قاصدک سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدک هم برنگشت. شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شده بود که برنگشت ! اشکالی ندارد. تو عزیزی ، اگر یک قاصدک هم از من قبول کنی ، خودش دنیایی است. کاش یاس هایی که برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز کنند. کاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشکهای من بیندازد. نازنین ، هر پرنده سفر کرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای که می شکفد، نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام کن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران کن. بگذار باز هم قاصدک ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز کند. همین حوالی بی قراری ها باز هم گل های بی تابی شکفته. آرام دلم! بنفشه امشب، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود. تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد. مهربانی باران! یادم کن در هر شبی که اسمانم بی ستاره بی بنفشه شد. *********************************** ه کوچههای خیسِ پُر حسرتِ "پاییز"! از روی گونههای سرخ "انار" شهریور جاری میشود از برگهای "زرد خزانزده" منتهی میشود! "زنده بنفشه انصاری (پرتو) ***********************************************
[ جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴ ] [ 22:53 ] [ آرشام ]
دلتنگی -دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میمهانی گل های باغ می آورد دلم برای کسی تنگ است که چشم های قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت دلم برای کسی تنگ است که همچون کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را - نثار من میکرد دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترین شمال با من رفت ودر جنوب ترین جنوب با من بود کسی که بی من ماند کسی که با من نیست کسی.......... - دگر کافی است حمید مصدق ************************************************** روزهای ذلتنکی روزهاست که دلتنگی ، دلم را در آغوش خود جای میدهد ، و چشمانم سراغ تو را از جاده های بی عبور می گیرد ... نمیدانم چه کنم تا این همه بغض ، که یکباره از نبودنت میان گلویم می نشیند ! و تا تو را نبینم یک لحظه ام خالی نمی شود ... چه کنم با این همه انتظار ، که در پشت پلکهایم لانه ساخته ، و تا آمدنت ، به دوردست ها راهی نمی شود ... تو خودت می دانی دلتنگی چه معنایی دارد ، این همه لحظه های بی تو بودن ، برای قلب عاشقم درد دارد ... در پس این خستگی های بی شمار، خواستن یک ذره آرامش میان بازوانت چه لذتی دارد ... تو خوب می دانی که این حس عاشقی مرا دیوانه کرده ، این لحظه های دل بستن مرا به سمت تو کشانده و از خود بی خود کرده است ... اگر گاهی آنقدر دلتنگ می شوم که اشک می افتد از چشمانم ، یا دلواپست می شوم که لحظه به لحظه سراغت را می گیرم ... دست خودم نیست نازنینم ، به من حق بده ، چرا که حتی یک ثانیه طاقت دوریت را نداشته و ندارم ... ************************************** تمی دانم کدام را باور کنم نمیدانم کدام را باور کنم گوش کن نازنینم ومن روزی در کنارت خواهم بود می دانم اما زمانش را نمی دانم ... منتظرم باش نارنینم ************************************* کاش کاش میدونستی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز کــــــــــــاش میدونستی چقدر دلم هوای با تو بودن رو کرده کــــاش میدونستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته کــــــــاش میدونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهات گرمی نفسهــــات مهربونی صدات تنگ شده کاش میدونستی چقدر دلواپس توام کاش میدونستی چقدر تنهام چقدر خسته ام و چقدر به حضورت محتاجم و همیـــــــــشه از خودم میپرســـــــــــــــم: این همه که من به تو فکر میکنم تو هم به من فــــــــــــکر میکنـــــــــــی؟؟؟ *********************************************** در کُدامیـن "کوچهی مهتـاب" تنـها ماندهام!؟ در نــگاهِ بیکـــرانِ آبـیاَت، بر بــالِ عشـــق، یک نســیمِ بیریـــا از "کوچــهباغِ " انتــظار، گفته بـودی: که همیشـه با منی؛ جـادویِ ماه! در مجـالِ همنشینی بـا غــم وُ بـا "مرغِ شب" در هــوایِ بارشِ سـیلِ جـدایی از دو چشــم، در چه حالی، بیشکیبِ دیدَنَت، دل، بیقرار؟ "چلچراغِ" دیـدهای! در "پــرتوِ" نــابِ "سحر"
******************************************** [ جمعه چهارم مهر ۱۴۰۴ ] [ 19:59 ] [ آرشام ]
ای که رفته با خود دلی شکسته بردی رحیم معینی کرمانشاهی =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= رفتی و بی تو دلم پر درده بهروز رضوی =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=- لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم... تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی ست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد... لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم ... لمس کن این با تو نبودن ها را ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لمس کن ... لمس کن =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-= حسرت رفتنت ، هنوز هم بر دلم سنگینی می کند آه که چقدر تکراریست این تنهایی روبه رویم دیوار و قابی خالی روی دیوار است گنج اتاق نشسته ام و تمام تصویرم از زندگی این است دیوار و قابی خالی ... خالی از هر احساس ، خالی از هر بودن ... من به تنهایی دچارم و بس ... دچار هم یعنی عاشق ، دچار یعنی تنها دچار یعنی تنها بودن و از عشق سرودن دچار یعنی خالی از هر احساس و پر از تنهایی عاشق و معشوق =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=- رفتی و کوچهی مهتاب دلم، صحرا شد شوق دیدار تو در چشم ترم،رؤیا شد دیگر از کوچهی معشوق گذر هم، نکنم بر تو و عهد گذشته نظر هم، نکنم تا چراغان بکنی کوچهی مهتابم را، یا که روشن بکنی دیدهی بیتابم را، حذر از خاطره و یاد تو عادت شده است از دلم گوهر چشمان تو غارت شده است پس نشو سوختهی خاطر شمع دگران نگهت، از پی هر بار نباشد نگران تا که این، عشق پریشان، ز دلم پاک شود سفری، دور کنم، خاطرهها، خاک شود زنده یاد بنفشه انصاری (پرتو) =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
[ یکشنبه دوم شهریور ۱۴۰۴ ] [ 12:49 ] [ آرشام ]
قصه وفا بخاطر آور که آن شب به برم بی تو خسته ام دل شکسته ام، اسیر دردم بی تو خسته ام دلشکسته ام، اسیر دردم ابرج جنتی ******************************* تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست محمد علی بهمنی **************************************************** باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد ماه روی تو در این آینه ها پیدا شد نامه ی مهر تو دزدیده چراغی افروخت که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد گفتم آخر چه توان کرد ز اندوه فراق طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد ناگهان یاد تو بر جان و دلم شعله فکند دل تنها شده ام برق جهان پیما شد آمدم از پی دیدار تو با چشم خیال در همان حالت سودا زدگی در وا شد باورت نیست بگویم که در آن غربت تلخ قامت سبز تو در خلوت من پیدا شد آمدی نغمه زنان خنده کنان سرخوش و مست لب خاموش تو پیش نگهم گویا شد بوسه دادی و سخن گفتی و رفتی چو شهاب ای عجب بار دگر دور جدایی ها شد ای پرستوی مهاجر چو پریدی زین بام بار دیگر دل غربت زده ام تنها شد باز من ماندم و تنهایی و خون گرمی اشک باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد مهدی سهیلی ************************************************* ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت ای آسمان من که سراسر ستاره ای در عالم خیال خودم چون چراغ اشک می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل سعید بیابانکی ******************************************
تو! پرتوِ ماهِ نیمهشبهایِ بهشت هوسِ پَرسهای، در کویر وُ در جنگل، سَفَر از ستاره، تا بینهایتِ راز، به بلورت، حَریری از ابریشم وُ ناز شکوفهای؟ یا که نسیمِ رؤیایی؟ چشیدنِ انگور از لبانِ تاکستان، نفسِ دلآویزِ شقایق وُ نسرین، عطشِ جرعهیِ باران، بر عروقِ یاس، نَفَسی، به نوایِ قناریِ عاشق، به چه تشبیه کُنَم، پیکرِ نَرمینَت که: #بنفشه_انصاری_پرتو *************************************
[ چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۴ ] [ 20:47 ] [ آرشام ]
دوباره تنها دوباره تنها شده ام، دوباره دلم هوای تو را کرده. خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم. به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم. دوباره می خواهم به سوی تو بیایم. تو را کجا می توان دید؟ در آواز شباویزهای عاشق؟ در چشمان یک عاشق مضطرب؟ در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟ دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند، برای تو نامه بنویسم. و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی اولین دیدارمان بفرستی. ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم . کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم. می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند. می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود. می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود . دوباره شب، دوباره طپش این دل بی قرارم. دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد. دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم. دوباره شب، دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابرهای عالم پر نمی شود. دوباره شب، دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته. دوباره شب، دوباره تنهایی، دوباره سکوت، دوباره من و یک دنیا خاطره ******************************************************* با حس عجیبی ، با حال غریبی ، دلم تنگته منه دل شکسته، با این فکر خسته ، دلم تنگته یه شب شد هزار شب ، که دل غنچه یِ ما قرار بوده باشه با این فکر خسته ، دلم تنگته (مریم دلشاد) *************************************************** تو ای تنها کس من ياور من ياور من (پروین باوفا) ****************************************** اکه من یه تنهای دل شکسته م تو ساحل دریای غم ، کنار چشمان تو نشسته م اکه تنهای روزکارم کنار عکس و خاطراتت به یادت می گریم بازبیا منو صدا کن که من محتاج اون نگاهتم که من هنور هم عاشق تو هستم اکه تک و تنها شدم ، ولی من برای چشمات یه بی قرارم واست عاشقم من یه عاشق، که همه دنیا مو از تو دارم آه ای داد و بی داد از این تنهایی با این درد چه شبی دارم ای داد از این غربت تنهایی آخه این دله دل شکسته تنهای درد آشنای خسته واسه تو عاشق و بی قراره و هرچه عشق از تو داره واسه تو عاشق و بی قراره که همه ی آرزوهاشو از تو داره توکه با من غریبه نیستی غم دوریت این روزها باهامه باز بیا منو صدا کن که من محتاج اون نگاهتم که واسه چشمات یه بی قرارم من تنهای دل شکسته کنار خاطراتت گریان نشستم دیگه باید تنهایی رو باور کنم که فقط خاطرات تو این روزا با هامه اگه تنها شدم ولی برای چشمات من بی قرارم که همه دنیا مو از تو دارم بازبیا منو صداکن که من تا دنیاست عاشق تو هستم اکه هم نباشی کنارم ....... #ارشام( تضمین از شعر آیینه شکسته) ******************************************************* در گریز از خاطرات بیبهار من تو را دارم، تو را، ای بیقرار جان من از لطف تو لبریز شد تو شدی تنها امید ماندگار قلب پر آشوب من آرام کن چون تویی درد آشنای غمگسار من گرفتارم درین وادی غم پس، رهایم کن مرا از هجر یار زیر و بمهای دلم را فتح کن ای تو از نسل بهاران یادگار مونس ویرانههای بیکسی التیام دردهای بیشمار در کنارت من به دنیا دلخوشم بیتو، صد غم، در جفای روزگار هرچه باشی دوستم هستی هنوز خوب میدانی که هستم جان نثار بیتو، میخشکد گل احساس من روزهایم میشود چون شام تار
زنده یاد ( بنفشه انصاری، پرتو ) [ جمعه بیستم تیر ۱۴۰۴ ] [ 21:43 ] [ آرشام ]
حس تنهایی
[ پنجشنبه پنجم تیر ۱۴۰۴ ] [ 22:27 ] [ آرشام ]
دلم دریای درده دلم بی تو مثال غروب شوره زاره شبم تار و شبم تار دلم بی تو مثال غروب شوره زاره ایرج عطایی ___________________________________________________ وقتی نباشی انگار که هستم و گویا که نیستم نیره فروتن ______________________________________________________ بی تو چون شبهای دیگر علیرضا طبایی _______________________________________________ هر چند امیدی به وصال تو ندارم شفیعی کدکنی ________________________________________________ از آتش بیوفاییت دود شدم بیوقفه در این حادثه نابود شدم تنگست نفس حسرت مردن دارم بیتابی سخت جان سپردن دارم در خانه هوا بیتو نفسگیر شده آهوی دلم بستهی زنجیر شده پیوسته بر این بنده خدایی کردی فرسوده شدم عزمِ جدایی کردی پروانهی جان فکر رهایی دارد از پیلهی خود قصد جدایی دارد بر جان و دلم درد غمت جاری شد زخمی، که به جانم زدهای کاری شد پرغصهترین حادثه پایان آمد بیچاره، اجل در پی جبران آمد عازم سفر از ساحت کویت کردم این نقد نفس هدیه به سویت کردم القصه سفر به آخرت نزدیک است آهسته بیا که منزلم تاریک است زنده یاد "بنفشه انصاری (پرتو) __________________________________________________________ [ چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۴ ] [ 17:41 ] [ آرشام ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||