روایت‌های کرونولوژیک در «تربیت‌های پدر» محمد طلوعی

كرونولوژي شيوه‌اي در تاريخ‌نويسي است كه به طبقه‌بندي اطلاعات به‌صورت زمان‌بندي‌شده يا به عبارتي طبقه‌بندي اطلاعات بر مبناي ترتيب وقوع زماني رخدادها (Cahronolical) می‌گویند. دربارۀ روایت‌های زمانمند، نظریات متعددی در ادبیات گفته شده که از همه معروف‌تر نظریات ژرار ژنت، ساختارگرای فرانسوی، است. ژنت نظریۀ زمان روایی را به عنوان مهمترین مؤلفۀ پیشبرد روایت داستانی، در سه محور نظم، تداوم و بسامد مطرح کرد. این محورها بر روایت‌های کرونیکال نیز تطبیق‌پذیر است. در اینجا با ترکیب نقد تخصصی و تفسیرهای معمول، مجموعۀ «تربیت‌های پدر» محمد طلوعی را بررسی می‌کنیم.

***

ادامه نوشته

ز شیر شتر خوردن و سوسمار..../ ابیات عرب‌ستیزانه و مآخذ داستانی آن در شاهنامۀ فردوسی

ابیاتی الحاقی به شاهنامۀ فردوسی وجود دارد که با وجود شهرت فراوان و با آنکه در برخی چاپ‌های متداول شاهنامه، در بخش «نامۀ رستم فرخزاد به سعد وقاص» نقل شده‌اند، به دلایل متعددی از فردوسی نیستند. دکتر جلال خالقی مطلق و دکتر سجاد آیدنلو به‌طور کامل به این ابیات پرداخته‌اند. به همین علت است که در شاهنامۀ چاپ خالقی‌مطلق نیز به نشانۀ الحاقی بودن در میان [ ] آمده‌اند.

ابوالفضل خطیبی- از شاهنامه‌پژوهان معاصر- در مقاله‌ای(منتشرشده در مجلۀ دانش)، دلایل متعددی بر الحاقی‌بودن این بیت‌ها اقامه کرده‌ است، از این قبیل که:

 ۱. این ابیات را در نسخه‌های کهن‌تر شاهنامه نمی‌توان یافت.

2. ارتباط این دو بیت با ابیات قبل و بعد بسیار ضعیف است و همچون وصله‌ای ناجور گویا به متن شاهنامه سنجاق شده‌اند و با حذف آنها خللی بر سیر داستان وارد نمی‌شود.

۳. برخی واژه‌ها مثل «تفو»، از واژه‌های شاهنامه نیست و جز در یکی دو بیت الحاقی و مشکوک دیگر نیامده است.

4.تحقیر قومی به بهانۀ نوشیدن مثلاً شیر شتر و بر پایۀ نگرش‌های قومی و نژادپرستانه دور از شأن شاعر و اندیشمند بزرگی چون فردوسی است. اساساً در سراسر شاهنامه نکته‌ای نمی‌توان یافت که بر ستیزۀ شاعر با دیگر نژادها و اقوام به صرف مسائل نژادی دلالت کند. از همۀ اینها گذشته باید توجه داشت که ابیات مورد بحث در سیاق روایت آمده‌اند و حتی به فرض صحت، لزوماً بیانگر دیدگاه خود شاعر نیستند و... .

ادامه نوشته

چند گزاره دربارۀ نظریۀ کارناوالی باختین در «نقشۀ ختایی مینا» از آرش صادق‌بیگی

درآمد:

شاید بد نباشد به جای طرح مسائل عناصر داستانی چون طرح، شخصیت، حادثۀ داستانی و فضا و... که همۀ علاقمندان داستان و پیگیران این حوزه به آن واردند و در این باره چیزهایی گفته یا می‌گویند یا نقدهای تخصصی و سنگین علمی، با کنار هم گذاشتن و در عین حال کنارگذاشتن اصطلاحات عام یا تخصصی، از منظر نقدهای سنتی-مدرن به این داستان نگاه کنیم؛ به ویژه اینکه جهان داستانی صادق‌بیگی نیز جهانی خاص و فنّی است و از ابژه‌ها و سوبژه‌های متعددی برای آفرینش آن بهره برده است.

***

شهرت میخائیل باختین، ادیب روسی، در غرب به دلیل درک او از کارناوال در بررسی آثار رابله، نویسنده و طنزپرداز مشهور فرانسوی است و پس از آن مفهوم رمان گفتگویی و چندصدایی را مطرح می‌کند. در ساده‌ترین تعریف، کارناوال، جشن‌هایی در قرون وسطی بود که مردم آن را به طور خیابانی برپا می‌کردند و در آن به‌طور موقت، اعمال خلاف عرف جامعه، جایز شمرده می‌شد. باختین از این عنوان استفاده کرد و نظریۀ خود را مبتنی بر اصل زندگی واقعی بود، با این اصطلاح بسط داد. همان گونه که کریستوا نشان داده است، منطق کارناوال نه منطق صدق و کذب، یعنی منطق کمّی و علّی علم و فرهنگ جدید، بلکه منطقی کیفی دو سویه‌یی است که در آن بازیگر، خود تماشاگر نیز هست. برخی اصول نظریۀ کارناوال عبارتند از:

1- رد کردن سنّت و برتری پیوستگی و آینده.

2- به متن آوردن زندگی جسمانی و مادی در برابر ریاضت‌پیشگی معنوی قرون وسطی.

3-  ریشخند جدیّت فرهنگ رسمی و بهادادن به زندگی مردمان عادی با توصیف گروتسکی زندگی.

4- معرفی رویارویی زندگی و مرگ به عنوان تقابل آخر.

ما در داستان «نقشۀ ختایی مینا» بر مدار عیّنیت راوی به داستان وارد می‌شویم؛ داستانی تسلسلی بر مدار پوچی که اتفاقاً در عین دوقطبی نبودن، دوقطبی است. از این منظر و سایر مناظر که بعداً به آن اشاره می‌کنم، صادق‌بیگی نمایندۀ دیگری از مکتب داستان‌نویسی اصفهان با بزرگانی چون پاینده، گلشیری و به ویژه بهرام صادقی است. نويسنده، با گسترۀ اطلاعاتش و تسلط به روایت‌نگاری و دیالوگ‌نویسی به جاي درون‌مايه‌اي مشـخص و پركشـش، موقعيـت روايي را بـه درون‌مايه تبديل مي‌كند. او حرفه‌اي‌بودن خود را در زبان به رخ خواننده مي‌كشد و نشان مي‌‌دهد كه بدون مضموني خيره‌كننده با تعلیق و روابـط علـّی و معلولی پیچیده، متنی داستاني مي‌توان آفريد كه بی‌دغدغه‌هاي افلاطونی، سرگرم‌كننـده و در عین حال قوی باشد. ساده‌انگارانه است اگر بگوييم طرح «نقشۀ ختایی مینا» تنها، آشنايي خواهر خلافکاری با زندانی‌ متنبّه تازه‌آزاده‌شده به منظور سوءاستفاده از غفلت او برای سرقت عتیقه‌های محل کار وی است كـه به تنهایی، بی‌وفایی، تندّم، خیانت، ناامیدی، حسرت، اندوه و البته نمایش تسلسل عاقبت تمام سرگذشت‌های عاشقانه مي‌انجامد.

 همچنین از زنده‌کردن برخی اصطلاحات و ساختارهای کهن داستانی در «نقشۀ ختایی مینا» نمی‌توان گذشت. مثلاً شکل خاص روایی داستان که مختصۀ نحوی جملاتش است و نخستین نمونه‌های چنین اسلوب‌هایی را مثلاً در مقدّم‌کردن اجزای جمله بر فاعل و تقدیم فعل در آغاز جمله را قبلاً در «تاریخ بیهقی» دیده بودیم یا ایجاز به‌وسیلۀ جملات وصفی و صفت‌آفرینی‌های مرکب(نان‌پیدا‌کن، مرگ‌دیده) و تتابع صفات نیز که به ایجاز داستان کمک کرده یا برخی افعال و مصادر و واژگان کهن( پالاندن، سرند) و اصطلاحات هنری(ختایی، اسلیمی) و... که در این داستان به شدت بروز دارد. از اینها که بگذریم، به اختصار برخی از عناصر کارناوالی این داستان را در عناوین زیر می‌توان بررسی کرد:

1-نمایشی بودن

کارناوال در واقع نوعی نمایش‌ خیابانی بود و داستان‌های کارناوالی چون گارگانتوا و پانتاگروئل نیز بر این ویژگی متکی بودند. به نظر می‌رسد مدیوم‌هایی مثل سینما و تئاتر به شدت بر سبک داستان‌نویسی صادق‌بیگی تأثیرگذار بوده است و او را به استفادۀ گسترده از شگردهای نمایشی در داستان‌نویسی سوق داده و داستان‌هایش را سرشار از صحنه‌های زنده و زاینده‌ای از موقعیت‌های معنادار و نمایشگر سینمایی کرده است. گزینش‌های پویا و پرمفهوم در صحنه‌پردازی، استفادۀ اقتصادی از قدرت رسانگی گفت‌وگوها، تعبیۀ توصیف‌های متناسب با موقعیت‌ها و واقعیت‌ها، برای افزودن بر قدرت القایی صحنه‌ها و استتار حضور نویسنده در نهانی‌ترین شکل ممکن، از مشخصه‌هایی هستند که تأثیر نمایشنامه‌ و سینما بر داستان‌های او را نشان می‌دهند. یک جلوۀ این حقیقت را در بخش‌های عبدالله‌خانی داستان می‌توان دید.  کنایات، وجوه وصفی و تشبیه‌های داستان از ابزار مهم کلامی در انتقال وجوه نمایشی داستانند.

اغراق‌های داستان را نیز جزء ظرایف نمایشی و تصویری آن می‌توان گرفت. به تعبیر دکتر شفیعی‌کدکنی «در مجموع اغراق ارائۀ یک تصویر است، با این تفاوت که در اغراق آن صفت یا حالت، با تصرفی که ذهن گوینده انجام می دهد، از وضع طبیعی و عادی که دارد تغییر می‌کند؛ یا کوچکتر می‌شود یا بزرگتر» (شفیعی‌کدکنی، 1350: 106). به عبارت دیگر اغراق و مبالغه، نوعی بزرگ‌نمایی در وضعیت و موقعیت است و کوچک‌نمایی؛ یعنی خارج شدن از قاعدۀ رعایت حد و حدود پدیده‌ها.

 2-زبان و زندگی عامیانه

باختین در برابر نظام رسمی کلیسا، نظام مردمی را قرار و به آن اهمیت داد. توجه به زندگی و زبان عامیانه، یکی از شاخصه‌های داستان‌های مجموعۀ «بازار خوبان» نیز است و به پیکربندی منسجم داستان «نقشۀ ختایی مینا» نیز منجر شده؛ زبان عامیانه و ولنگارانه و سرخوشانۀ داستان است که تیپ اجتماعی هر کاراکتری را با لحن شکل می‌دهد. اوج آن دیالوگ‌های زندان است. ولنگاری و دشنام و نفرین و البته بافت موجز نیز از مختصات زبان عامیانه است. به نظر من اگر صادق‌بیگی در اینجا وامدار داستان و نثرهایی مثل «باغ‌های شنی» علیرضا نجفی و در مرتبۀ بالاتر نمایشنامۀ «قمر در عقرب» اسماعیل خلج(تکۀ چهارم) نباشد، بی‌شک نماینده و تالی خوبی برای آنهاست.

استتار سخن‌ در تتابع اضافات(این رضایِ حسرت‌کشِ همیشهِ ناراضی...) و معطوفات(چشم می‌پالاند سنگی، استخوان، سنگ‌دان مرغی، چیزی، پیدا می‌کرد، خوب که زیرلبی به ننه و آقای خزنده و پزنده و رییس زندان فحش می‌داد...) و جملات معترضه و وصفی و سر و كار يافتن ‌با استدلال‌هاي‌ ساده‌ و سر پايي،‌ طرح‌ طعن‌ و تعريض‌هاي‌ كنايي‌، بزرگ‌ترين‌ خاستگاه‌هاي‌ ممكن‌ براي‌ اثبات‌ فلسفه‌ي‌ وجودي‌ و اقبال‌ عمومي‌ از اين‌گونه ‌قالب‌هاي‌ كپسولي‌ در زبان‌ روزمره‌ و به‌ تبعيت‌ از آن‌ در استنادهاي‌ گفتار آدم‌هاي ‌داستان‌ است‌.

 

3-طنز و گروتسک

گروتسک به طور رسمی برای نخستین بار در نیمۀ  دوم قرن شانزدهم میلادی توسط فرانسوا رابله» استفاده شد و با آثار او پا به عرصۀ ادبیات نهاد. رابله که ازچهره‌های سرشناس طنز و فکاهی ادبیات فرانسه به شمار  می­رفت  در توصیف و تشریح اعضای بدن(به ویژه نقص‌ها و عیوب جسمانی) و اصل زندگی مادی و جسمانی از تصاویر دوگانۀ خنده‌دار و غم‌انگیز با اغراق و افراط استفاده می کرد؛ مثل برخی شخصیت‌های کتاب«گارگانتوا و پانتاگروئل»، امری که بعدها «میخائیل باختین» از آن به «رئالیسم گروتسک» تعبیر کرد.

داستان «نقشۀ ختایی مینا» تشخّص زبان طبقات مختلف مردم را به لحن طنز بیرون آورده و در آن، با ضرب‌المثل‌ها و کنایات عامیانه، تحقیر و دشنام و نفرین، به نوعی ضمن پنهان‌کردن یأس و شاید خشم داستان، به مثابه سپری در برابر این یأس و ناامیدی و اندوه عمل می‌کند. البته شوخ طبعی ذاتی و ذات زبان کنایی اصفهانی را در این باره نمی توان نادیده گرفت: «عقیدۀ پیرمرد قَدَری بود و استعداد تند حالا مهارشدۀ این بزهکار تو هنر ناموسیش را حکمتی می‌دید. گفت کاردزدی بهتر از از هر دزدی دیگری است، بعد از حبس بروم پیشش و ننه‌ام خوشحال باشد که پسرش نان‌پیداکن شده».

***

چند گزارۀ شایستۀ تأمل دیگر نیز در داستان «نقشۀ ختایی مینا» دیده می‌شود که در اینجا به اختصار از آن یاد می‌شود:

1- توجه به دنیای مادی: برخوردهای ویژۀ صادق‌بیگی با پدیده‌هایی مثل «رنگ» و «بو» و «صدا» از عناصر دیگری است که در «نقشۀ ختایی مینا» حضور برجسته‌ای دارند. این ویژگی را بر مبنای توجه به دنیای مادی و اهمیت به بدن و جسم انسانی از منظر نظریات باختین می‌توان پی گرفت.

 2- واقع‌نمایی: شخصیت‌ها به شدت واقع‌نما و حقیقی به نظر می‌رسند و همین داستان را باورپذیر کرده که به زعم من، زادۀ شخصیت‌پردازی صادق‌بیگی است.

 3- نام‌ها و کنش‌های داستانی: اسامی داستان مثل داستان‌های صادقی و گلشیری به نوعی هویت‌ساز و هویت‌سوزند؛ راوی داستان بی‌نام است؛ اما طوری شخصیت‌پردازی شده که تا پایان داستان ابداً نیازی به دانستن نام او حس نمی‌کنیم. «رضا» نامی مذهبی است؛ اما در این داستان خلافکار و دزد است. نام «یاسمن» با «مینا» و «میناکاری» تناسب دارد. منش«یکتا» از آغاز تا پایان داستان خاص و یگانه است.

 4- نوستالوژی و طرح معصومیت کودک‌انگارانه: متهم آزاد شده در عین دزدی بی‌گناه به نظر می‌رسد؛ حتی به زعم خیانت، دختر معصومیتی کودکانه دارد و شاید خوانندۀ همذات‌پندار، در پایان داستان چندان وی را شایستۀ سرزنش نداند، پیرمرد.... به طور کلی اِلمان‌های کودکی و نوستالوژی آن دوران در داستان صادق‌بیگی آنقدر زنده است که جز این‌ها بتوانیم نشانه‌های آن را در آدرس‌ها و مکان‌هایی نظیر مدرسه و معلم و... بیابیم. در اینجا  به درد دوری و نوستالوژی‌های وی که با یادکرد محلات و بازار قدیمی اصفهان همراه است نیز می‌توان اشاره کرد که ارتباطی با تجارب زیستی وی نیز دارد؛ هرچند در قیاس با سایر بخش‌ها، خیلی پرداخت‌شده و شسته‌رفته نیست.

 5-  تعریض و کنایات: کنایات داستان نیز دنیایی خاص خود دارند؛ از کنایه‌های دست‌ساز متضاد که از آنها طنز برداشت می‌شود(این جماعت راست‌نشین کج‌دست) تا کنایه‌های کهن(آستینش هم فراخ بود این یکتا).

 6- تضاد‌ها و تناقض‌ها؛ از تقابل شخصیت‌ها، فضاها تا ترکیبات متناقض‌نما(اتقابل فضاهای نیمه تاریک زندان با دنیای رنگی بیرون؛ رضا در برابر راوی و...).

7- بی‌توجی به علائم نگارشی و ویرایشی: در برخی داستان‌های کارناوالی یا پست‌مدرن و سوررئال، به نشانه‌های ویرایشی بی‌توجهی می‌شود؛ معلوم نیست بی‌اعتنایی نویسنده به این خطاهای ویرایشی، تعمدی بوده یا جزء قواعد نگارشی ناشر بوده که با تساهل از آن عبور کرده است.

***

این یادداشت  را بلافاصله بعد از خوانندن کتاب نوشته‌ام و بعد ماه‌ها بدون و کم و کاست اینجا می­‌گذارم؛ شاید دیدگاهم در آینده تغییر پذیرد. این داستان نکات شایستۀ توجه بسیاری دارد؛ به ویژه دربارۀ زبان و بافت روایت و گفتگوهای آن که من به اشاره از آنها گذشته‌ام. همچنین مایل بودم بیشتر جهان رنگارنگ داستانی، جهان‌بینی، ژرف‌ساخت فکری و بن‌مایه‌های فکری داستان را واکاوی کنم که مجالی نیست که نیست...

 

فاطمه تسلیم‌

درباره‌ی مناقشه‌های ادبی اخیر/ مجتبی عبداله‌نژاد

بحث‌هایی که در این چند وقت دربارۀ نیما و آقای شفیعی کدکنی درگرفت، به عقیدۀ من خبر از مشکلاتی می‌دهد که در پشت پردۀ مناقشات ادبی اخیر وجود دارد. این مشکلات البته تازه نیست. لااقل صد سال است که وجود دارد. ولی مناقشات ادبی اخیر بار دیگر این مشکلات را آشکار کرد و نشان داد که در جامعۀ ما هنوز بر سر برخی مسائل بدیهی اختلاف‌نظر وجود دارد. من اینجا سعی می‌کنم به‌اجمال به برخی از این مشکلات اشاره کنم. مثال‌هایی که از بعضی کتاب‌ها و مقالات سال‌های اخیر آورده‌ام، فقط برای روشن شدن موضوع است:

 

ادامه نوشته

ایران چگونه ایران شد؟!

هشتاد سال از نامگذاری کشور ایران می گذرد.  در فروردین سال 1314 خورشیدی طبق بخشنامه‌ی وزارت امور خارجه و تقاضای دولت وقت، نام رسمی ایران به جای پرس، پرشیا و ... برای کشور ما انتخاب شد. در مغرب زمین از قرون وسطی، ایران به نام هایی از قبیل: پرس(فرانسوی)، پرشیا(انگلیسی)، پرسیس(یونانی) نامیده شده است. اسمی که امروز" ایران " گفته می شود بیش از 600 سال پیش "اِران" Eran تلفظ می شد.

سعید نفیسی در دی ماه 1313 نام "ایران" را برای به جای "پرشیا" پیشنهاد کرد. این نامگذاری در آغاز مخالفانی نیز داشت و براین باور بودند که در "پرشیا" فرهنگ و تمدنی نهفته است که نمیتوان آن را حذف کرد و شناخته شده و بین‌المللی نیز است؛ اما حامیان نامگذاری ایران، اعتقاد داشتند که واژه‌ی ایران بسیار کهن است و بر اقتدار سیاسی کشور می‌افزاید.

واژه ایران  بسیار کهن و قبل از آمدن آریایی‌ها به سرزمین‌مان اطلاق می شد و نامی تازه و ساخته و پرداخته نیست. پروفسور آرتور اپهام پوپ ( 1969 – 1881 میلادی) ایران‌شناس مشهور امریکایی در کتاب "شاهکارهای هنر ایران" که در سال 1338، دکتر پرویز خانلری آن را به زبان فارسی ترجمه کرده است، می‌نویسد: «کلمه‌ی ایران به فلات و توابع جغرافیایی آن حتی در هزاره پیش از آمدن آریاییان نیز اطلاق می شود».

واژه‌ي ایران‌ویج از دو قسمت ترکیب شده است؛ قسمت اول به معنی اصیل، نجیب، آزاده و شریف است. قسمت دوم به معنی سرزمین یا جا و مکان است.

در شاهنامه‌ی فردوسی بارها کلمه‌ي ایران به کار رفته است. ده ها بار ترکیباتی نظیر: بزرگان ایران، بر و بوم ایران، ایران و توران، ایران و روم، ایران زمین، شهر ایران، ایران و انیران و نیز بیش از 350 بار  ایرانی و ایرانیان.

معنی واژه‌ی ایران، سرزمین آزادگان است. فردوسی در شاهنامه در باره خوی آزادگان(ایرانیان) چنین سروده است:

تو با دشمن ار خوب گفتی رواست

از آزادگان خوب گفتن سزاست

دکتر محمد معین(1293 – 1350)، ادیب و سخنور نامی ایران، در خصوص ریشه‌ی واژه‌ی ایران می‌نویسد: «اصل و ریشه Arya هر چه باشد، این قدر واضح است که این کلمه به تداعی معانی بسیار را به خاطر می آورد. مللی که متعلق به بخش خاوری هند و اروپائیان بودند، خود را بدین نام مفتخر می‌دانستند. آرین Aryan از واژه آریا Arya  مشتق است. اجداد مشترک ملل هند و ایران خود را بدان نام معرفی می کردند . واژه ایران ، خود از همین ریشه آمده است».

دکتر بهرام فره وشی(1304 – 1371 ) ایران شناس و استاد پیشین دانشگاه تهران در خصوص ریشه‌ی واژه‌ی ایران می‌نویسد: «ایران در زبان اوستایی به صورت ائیریه Airya و در زبان فارسی باستان اریه Ariya آمده است. در اوستا هم نام قومی ایرانی به معنی شریف و نجیب و اصیل است. این واژه در زبان ایرلندی کهن هم به همین معنی است. قسمت اول کلمه ایرلند Ir – Land به معنی نجیب و شریف و قسمت دوم آن به معنی سرزمین است. ایرلند به معنی سرزمین نجباست».

برگرفته از مقاله‌ی "چگونه ایران شدیم؟" نوشته‌‌ی مجتبی انوری 1386.

 

شاعر/محمدرضا شفیعی کدکنی

اولین بار که ادراک نسبتی میان عنصری از طبیعت با عنصری دیگر از طبیعت یا زندگی به وجود می آید آن نخستین ادراک کننده نسبت به آن تجربه یابیداری،شاعر است و آن که بار دیگر از آن تجربه به همان گونه سخن بگوید در حقیقت از آگاهی خویش نسبت به آن بیداری اولی سخن گفته است، یعنی نشان داده است که بیدار است اما بیدار نبوده است فقط آگاهی خود را نسبت به بیداری آن شاعر به ما اطلاع داده است و ژراردونروال که می گوید:آن که برای نخستین بار روی خوب را به گل تشبیه کرد شاعر است و دیگران مقلد او.همین نکته را می گوید. 

صور خیال در شعر فارسی 

ریشه‌شناسی عامیانه

«بنای تبریز از زبیده، زن هارون الرشید، است. وی به بیماری تب نوبه مبتلا بود. روزی چند در آن حوالی اقامت کرد. در اثر هوای لطیف و دل‌انگیز آنجا بیماریش زایل شد. فرمود شهری در آن محل بنا کنند و نام آن را ‹تب ریز› بگذارند» (نقل از حمدالله مستوفی و یاقوت حموی)، «اردشیر مرکب است از لفظ اَرد که به معنی خشم و قهر است و معنی ترکیبی اردشیر، شیر خشمناک است» (غیاث‌اللغات و منتهی‌الارب) و «نام اصلی آن سنگان یا سنجان بوده است اما چون یک بار سیل آمده و آنجا را برده به آن «رفت سنجان» گفته‌اند و کم کم «رفسنجان» شده است».

چنین برداشت‌ها، تفسیرها و ریشه‌شناسی‌هایی – که پیشینه‌ای بسیار کهن هم دارند – در تفسیر نام جای‌ها، قوم‌ها و به ویژه در اسطوره‌ها فراوان به چشم می‌خورد. همۀ ما تاکنون چنین ریشه‌شناسی‌ها یا به اصطلاح قدیم‌تر «وجه تسمیه»هایی را شنیده‌ایم و خوانده‌ایم و شاید هم آنها را پذیرفته‌ایم. واقعیت این است که واکنش طبیعی انسان‌ها در هر زمان و هر مکان و هر زبان در برخورد با واژه‌های تازه و ناآشنا چنین است که می‌کوشند هر واژه‌ای را به بخش‌های آشنا بشکنند و برایش معنا یا دلیلی بیابند. برای نمونه، در شاهنامه آمده است که چون پسر بزرگ فریدون از برابر اژدها گریخت و راه سلامت را برگزید پدرش نامش را «سلم» گذاشت.در اصطلاح دانش زبان‌شناسی، ریشه‌شناسی‌هایی مانند نمونه های بالا را «ریشه‌شناسی عامیانه»می‌گویند.

 

ادامه نوشته

نداند که ما را سر جنگ نیست...!

از جان برون نيامده جانانت آرزوست؟!

 

بسیاری از تذکره های ادبی گذشتگان، روايت‌هايي از تأثیر ادبا و شعرا بر آثار یکدیگر، به ویژه ادبای برجسته، نقل کرده اند که امروزه موضوع بحثهای فراوانی شده است. مثلاً تأثیر و تأثرهای حافظ  و سعدي یا شعرهاي سعدي با فردوسی که معمولاً با این عبارات آغاز می شود: «آورده‌اند كه حافظ...» و «آورده‌اند كه فردوسي...».

این افسانه ها از نظر جنبه های ادبی و بازتاب شعر شعرا در میان عامۀ مردم و ارتباط ادیبان با یکدیگر حائز اهمیتند. یکی از افسانه هایی که به آن کمتر توجه شده دربارۀ ارتباط سعدی و مولاناست. مولانا در سال 672 درگذشته و سعدي متوفي به سال 691  قمری است. مرگ اين دو 19 سال از هم فاصله دارد و اگرچه سعدي از مولانا كوچكتر است اما اين دو زمان يكديگر را درك كرده اند.

در این میان به ظاهر نخستین کسی که به افسانۀ غزل مشهور مولانا و پاسخ احتمالي سعدي به آن شعر اشاره مي‌كند، مهدی اخوان ثالث در تحقیقاتش دربارۀ نقيضه سرايي است. وی می نویسد: ماجرا از این قرار است که در تذکره های ادبی آورده اند که سعدی  غزل:

بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست      بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست

مولانا را از مسافری می شنود و درجواب و به اقتفای آن، این غزل را می سراید:

از جان برون نيامده جانانت آرزوست          زنار نابريده و ايمانت آرزوست

عده ای هم گفته اند سعدی از مولانا درخواست ملاقات می کند و چون مولانا نمی پذیرد این غزل را به عنوان هجویه ای علیه مولانا می سراید.

 

ادامه نوشته

خورشید اینجا نی‌سواری است که در دست عنانی دارد!

حافظ شیراز به روایت احمد شاملو، تصحیح و روایتی از غزلیات دیوان حافظ است که توسط احمدشاملو، نخستین بار در سال ۱۳۵۴ منتشر شد. شاملو در تقدیم نامه کتاب نوشته است: «به‌صفای روستائی حسین جهانی بهنمیری تقدیم می‌شود انسانی ساده و مهربان و به‌همان اندازهٔ بزرگ! »

روش تصحیح شاملو علاوه بر مقایسهٔ دیوان‌های مختلف حافظ به استنتاج‌های زیباشناسانهٔ امروزی نیز مبتنی است.

همچنین غزل‌ها را با نشان‌های جدید مانند: کاما،نقل‌قول، علامت‌سؤال و... علامت‌گذاری کرده است. شیوهٔ حروف‌چینی غزل‌ها نیز طول ابیات یکسان نیست و به‌جای مقابل هم نوشتن مصراع‌ها، مصراع‌ها زیر هم آمده‌اند و شکل گرافیکی غزل‌ها به شعر نو نزدیک شده‌است  تا توالی بهتر و منطقی تری از ابیات هر غزل ارائه شود.

اما بی گمان یکی از دلایل بی‌توجهی به این تصحیح، مقدمهٔ بحث‌برانگیز شاملو بود که نظریات جدیدی دربارۀ زندگی و عقاید حافظ مطرح می‌کرد. مقدمهٔ شاملو، در نخستین چاپ کتاب در ۱۳۵۴، دو واکنش مخالف قوی را موجب شد؛ واکنش نخست از سوی کسانی بود که حافظ را عارف و حافظ قرآن می‌دانستند چرا که در مقدمه‌ٔ شاملو، حافظ کفرگویی مخالف معاد و باورهای دینی، حداقل در نیمهٔ دوم زندگی شاعرانه‌اش، دانسته شده‌است. واکنش مخالف دیگر از سوی کسانی بود که به روش شاملو در تصحیح دیوان حافظ اعتراض داشتند و این روش را ذوقی و غیر علمی می‌دانستند.

شاملو در مقدمهٔ چاپ نخست روش متقدمان را غیرعلمی و نادرست می‌شمارد و وعده می‌دهد در کتاب دیگری به نام «حواشی و یاداشت‌ها» توضیحات کاملی دربارۀ نسخه‌های استفاده شده و اسناد تاریخی و استدلال‌هایش، به همهٔ این مسائل پاسخ دهد اما در آخرین ویرایش مقدمه، که هرگز به‌طور رسمی اجازهٔ انتشار پیدا نکرد، می‌نویسد:«در پایان مقدمهٔ چاپِ اولِ غزل‌ها وعده کردیم که مجلدِ اول این کتاب- شاملِ یادداشت‌های مربوط به نخستین سی غزلِ متن – به زودی درآید که نیامد. وعده را مکرر نمی‌کنیم. باقی‌ماندهٔ عمرِ ما انتظارِ فضایی را که در آن گرزهٔ گاوسر پاسخ منطق نباشد، خوش‌بینی نمی‌کند».

شایستۀ ذکر است که این نظر هم با نظریات دین­مداران و هم کسانی که از زاویهٔ غیر دینی به غزلیات حافظ نگریسته‌اند، تناقض دارد. به طور مثال، حتی داریوش آشوری نیز در کتاب «عرفان و رندی در شعر حافظ»، حافظ را یک عارف می‌داند.

تصحیح شاملو از دیوان حافظ توسط بسیاری از حافظ پژوهان، مثل بهاءالدین خرمشاهی نقد شده‌است.

مقدمهٔ احمد شاملو بر حافظ شیراز پس از انقلاب در ایران اجازه چاپ نیافت و کتاب بدون مقدمه منتشر گردید مرتضی مطهری. در رد نظریات شاملو، کتابی با عنوان «تماشاگه راز» نوشت و کار شاملو را در تغییر ابیات غزل‌ها- بدون اینکه نامی از احمد شاملو ببرد- تحریف دیوان حافظ خواند و مردود شمرد.

ادامه نوشته

دجله را امسال رفتاری عجب مستانه است...

هجویه های عبید زاکانی از فرط صراحت و شفافیت‌،چنان اعصاب شاعر نامدار اهل ساوه، سلمان ساوجی را به هم ریخت که از بغداد، عبید ساکن شیراز را به باد ملامت گرفت و در هجویه ای او را چنین ناسزا گفت:

 

جهنمی هجاگو عبید زاکانی

معرف است به بی دولتی و بی دینی

اگر چه نیست ز قزوین و روستا زاده است

ولیک می شود اندر حدیث قزوینی!

معروف است که عبید زاکانی به محض شنیدن این هجو آهنگ عراق کرد و زمانی خود را  به سلمان ساوجی در ساحل دجله رسانید که او در حال مشاعره با شاگردان و مریدانش بود. سلمان  این مصرع را سروده و منتظر تکمیل آن توسط حاضرین بود:

 دجله را امسال رفتاری عجب مستانه است...

عبید که در میان تماشاچیان مراسم سرپا ایستاده بود، اندکی سر خویش را به جلو برد و مصرع مذکور را به این صورت تکمیل کرد:

پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه است؟

سلمان که از تعلل شاگردان به ستوه آمده بود، از سلاست و استحکام و تشبیه بسیار بجا و زیبای مصراع ادا شده توسط غریبه ای ناشناس شگفت زده شد. چرا که دجله در اصل از واژۀ تیگرۀ فارسی به معنای تند و تیز و صفت جانشین موصوف یعنی پلنگ(تایگر در انگلیسی) است و شعر عبید کاملا دلالت به واژه شناسی وی از معنای دجله داشت. سلمان از او پرسید : کجایی هستی؟ تو را تا به حال ندیده بودم. عبید با حالتی رقت انگیز پاسخ داد: زایری از قزوینم. سلمان برای اینکه حدود آوازه خود را بسنجد پرسید: در قزوین کسی سلمان ساوجی را می شناسد و آیا تو از اشعار او چیزی به خاطر داری؟ عبید در پاسخ گفت: آنان که اهل شعر و ادبند سلمان را به خوبی می شناسند و من نیز بسیاری از اشعار او را در حافظه دارم. سلمان او را در کنار خود نشانید و گفت: آفرین، احسنت، مرحبا، آیا یکی از غزلیات او را برای ما می خوانی؟ و عبید خواند:

من خراباتیم و باده پرست

به خرابات مغان عاشق و مست

می کشندم چو سبو دوش به دوش

می برندم چو قدح دست به دست

سلمان پس از تشویق فراوان عبید گفت: غزلی که خواندی از بهترین غزلیات سلمان است. آیا تا به حال او را دیده ای؟ عبید پاسخ داد: خیر او را ندیده ام اما این غزل که دو بیت آن را خواندم هرچند در دیوان سلمان ثبت شده اما تصور می کنم شاعر آن زن سلمان باشد!

 برگرفته از لطایف الطوایف

از فخرالدین علی صفی