چقدر خوب است

چقدر خوب است

گاهی

بیاویزیم برچنبرِخیال

با دُرنا، دوست شویم

غبارِخزان را از روی اشیاء، پاک کنیم

وسوسه‌ی نان را دور کنیم

از محله‌ی عُسرت

خبری گیریم

و به هم ربط دهیم

احساس‌های دور شده را.

جایی پنهان کنیم

توبره‌ی غصّه‌مان‌

از یاد ببریم، جایش را

روی ناخوش احوالی و کور بختی

خطی بزنیم

سر کوچه‌ی سعادت سرکی بکشیم

و بگوییم به همه

گاهی ما هم خوشبختیم

برویم بر لب یک چشمه‌ی رود

با آرامش آب، بگیریم آرام

بخواهیم زلال باشیم مانندش

همچون طفلی خُرد

با خاک، بازی کنیم

بکشیم با انگشت

نقش یک خانه‌ی چوبیِ بی اسباب را

که بر می‌خیزد

دودی از دودکشش

از پنجره

به نقطه ایی دور

به تفاهم نگریم

و بشکنیم

حریقِ زمستان را در خود

برف = خدا زیباست




پشت كاجستان ، برف.

برف، يك دسته كلاغ.

جاده يعني غربت.

باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.

شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.

من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.

مي نويسم، و فضا.

مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.

يك نفر دلتنگ است.

يك نفر مي بافد.

يك نفر مي شمرد.

يك نفر مي خواند.

زندگي يعني : يك سار پريد.

از چه دلتنگ شدي ؟

دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،

كودك پس فردا،

كفتر آن هفته.

يك نفر ديشب مرد

و هنوز ، نان گندم خوب است.

و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان،

برف بر دوش سكوت

و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

(سهراب سپهری)

خاطرات شهر یزد

روز پنج شنبه بیست و شش دی ماه ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم و آماده یه سفر و یک تجربه دیگه و اینبار با دخترای خوبم در پایه ی اول دبیرستان که دوستشان دارم .با ذوق آماده شدم و ساعت 5 بود که به سمت راه آهن حرکت کردم باران زیبایی می اومد و این یعنی خدا زیباییهایش را در این سحر به نمایش گذارده ساعت 5.30 به راه آهن رسیدم و چشمم به بچه های خوبم افتاد و نزد آنها رفتم شور و هیجان ان هم این ساعت خیلی دیدنی ست مادر و پدرها هم در جمع ما بودند و هر یک توصیه ای 

خانم هرندی مواظب بچه ها باشید ، جون شما و جون بچه های ما ، و........................................

ساعت 5.45 بود که صدای اذان بلند شد و همزمان به نمازخانه راه آهن رفتیم که خیلی شلوغ بود و تصمیم گرفتیم به مسجد "حر" در انجا برویم نماز را که خواندیم بلیط ها چک شد و از گیت گذشتیم و در واگن 3 جای گرفتیم و سر و صدا بلند شد ...شیفته ی این هیجانات تو این سن و سالم و از همراهی با این دوستان لذت می برم .

خوردن خوراکی ها و عکس انداختن ها شروع شد و در واقع اغاز سفر از همین جا شروع شد من هم نیروی در گردش بودم و متاسفانه جای من کنار یک آقا بود که نمیتونستم بنشینم و مجبور شدم بیشتر راه و هر ساعت با بچه ها مهربونتر بشینیم و در این خصوص دوستان عذر مرا بپذیرند .

ساعت 8 صبح بود که صبحانه ای که این همه انتظارش را میکشیدیم اوردند فقط یک کیک و یک شیر بود و به ناچار خوردیمش و شاید بشه گفت از گرسنگی خیلی بهتر بود بهر حال ساعت 9 گل یا پوچ بازی کردیم و بعدشم مشاعره که بشری خیلی خوب در این مورد پیش رفت و بقیه هم همراه بودند اما مریم ضد حال زد و گفت از مشاعره بدش میاد و بنابراین مجبور شدیم که یه مرغ دارم بازی کنیم و اونم خیلی کوتاه بود چرا که رییس قطار اومد و ما بالاجبار سر جاهایمان نشستیم تا بلیط ها چک شود .وااااااااااای که زینب یه لحظه آرامش نداشت و از اینکه مجبور بود محیط قطار و 5 ساعت تحمل کنه به شدت در رنج بود ودایم میگفت کی میرسیم ....

ایستگاه قم اولین ایستگاهی بود که قطار ایستاد و چند مسافر سوار شدند و بعد کاشان و چند ایستگاه تا رسیدن به شهر یزد 

بعضی بچه ها خوابیدند و عاقلانه ترین کار هم همین بود و اما برخی معلوم بود که تمام انرژی خود را جمع کرده اند برای این سه روز 

بالاخره ساعت 12 بود که وارد راه آهن یزد شدیم و به سمت اتوبوس حرکت کردیم اتوبوسی که به شدت بوی دود میداد و میشه گفت نیاز به یک کارواش اساسی داشت و اما راننده که پیرمردی بود با سلام گرم شروع به جا دادن چمدانها کرد و بچه ها پس از تحویل وسایل سوار میشدند تا اینکه پس از اتمام این کار راهی شدیم در شهر یزد هم باران شدید می امد و هوا بسیار سرد اما دل انگیز بود 

بقیه خاطرات در قسمت دوم 

نقطه سر خط

این ابرها را
من در قاب پنچره نگذاشته‌ام
که بردارم
اگر آفتاب نمی‌تابد
تقصیر من نیست
با این همه شرمنده‌ی توام
خانه‌ام
در مرز خواب و بیداری‌ست
زیر پلک کابوس‌ها
مرا ببخش اگر دوستت دارم
و کاری از دستم بر‌نمی‌آید!!!!!!!!

بعدا نوشت: همه ی اونایی که عزیز من هستید و عازم سفر مشهد منم لابه لای دعاهاتون فراموش نکنید که سخت محتاج دعای خوبانم 
عزیزانم سفرتان بی خطر 

قول داده ام !


با تو نیستم      تو نخوان        با خودم زمزمه می کنم !!!

من خوبم ..............من آرامم ...................من قول داده ام .

فقط کمی تو را کم آورده ام 

یادت هست ؟؟می گفتم در سرودن تو ناتوانم .....؟؟؟

واژه کم می آورم برای گفتن دوستت دارم ها !!!

حالا تمام واژه ها در گلویم صف کشیده اند ....

با این همه واژه چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تکلیف این همه حرف نگفته چه میشود ؟؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده ی باد بیاندازم 

باید خوب باشم 

من خوبم ........... من آرامم.................من قول داده ام .

فقط کمی بی حوصله ام 

آسمان روی سرم سنگینی می کند .روزهایم کش آمده 

هر چه خودم را به کوچه ی بی خیالی می زنم باز سر از کوچه ی دلتنگی در می آورم 

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند 

ولی نمی بارند چون .......

من خوبم ...............من آرامم.....................من قول داده ام .

اما شبها ........وای از شبها هوایت دیوانه ام میکند !!!!!!!

موهایم بدجوری بهانه ی دستانت را می گیرند 

تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند ........

کاش می شد فقط شب به خیر شب را بگویی تا بخوابم ..........

من خوبم ...............من آرامم.....................من قول داده ام .

فقط نمیدانم چرا هی آه می کشم 

آه           آه                آه        و باز هم آه 

خسته شدم از این همه اه 

شبها تمام آه ها در سینه ی منند 

ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم 

اما حیف که قول داده ام 

من خوبم ...............من آرامم.............

فقط کمی دلواپسم کاش قول گرفته بودم از تو !!!!!!!!

برای کسی از ته دل نخندی :(

می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود !!!!!!!!!!!!

حال و روزش شود این که من هستم 

تو که نمی مانی برایش آن وقت باید مثل من 

ارام باشد .................خوب باشد ................قول داده باشد .

بیچاره ............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



سر به مهر

تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت 

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت 

هیچ وصلی بی جدایی نیست این را گفت و رود 

دیده گلگون کرد و سر بر دامن گذاشت 

هر که ویران کرد ویران شد در این آتش سرا 

هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را گذاشت 

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است 

چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت 

موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت 

با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت 

فاضل نظری

خیلی دلتنگ شعرهای فاضل نظری بودم و به تناسب حالم این شعر زیبایش را نوشتم .

طل]

بیا................

بیا با هم خانه‌ای بسازیم!!!


بی هیچ دری به بیرون:)


تنها دریچه‌ای کافی‌است.....


تا به خیابان نگاه کنیم و بخندیم


به این زندانی‌های سرگردان!!!!!!!!!!



 نکند لحظه ای گمان کنی فراموشت کرده ام !!!!!!

********************

چه می‌شود کرد؟؟

دنیا همین خرابه بود

که به ما دادند

و ما به دست‌ خود خراب‌ترش کردیم


با هم نساختیم

هر یک خانه‌ای بنا کردیم

با دیوارها و دری

که پشت‌شان پنهان شدیم


و هرگاه دلتنگ می‌شدیم

در را باز می‌کردیم!!!!!

به امیدِ دیدار

با دیوارِ روبه‌رو.........

شهاب مقربین 

الفبای سخن گفتن

الفبا برای سخن گفتن نیست


برای نوشتن نام توست


اعداد ...


پیش از تولد تو به صف ایستادند


تا راز زادروز تو را بدانند


دست‌های من


برای جست و جوی تو پیدا شدند


دهانم


کشف دهان توست



ای کاشف آتش


در آسمان دلم توده برفی است



که به خنده‌های تو دل بسته است

شمس لنگرودی 

چه تلخ است بی آنکه مخاطبی داشته باشی بنویسی !!!!!!!!!!!!!

چقدر دور شده ام از اون روزهای خوب !!

چقدر دلتنگ و بی تاب شده ام برای داشتن تو 

بی تو انگار هر روز بیشتر از دیروز میمیرم :(

چه کنم ؟

صبرم از کاسه دگر لبریز است 

اگر این جمعه نیاید چه کنم ؟؟؟

آنقدر من خجل از کار خودم 

اگر این جمعه بیاید چه کنم ؟؟؟

اللهم عجل لولیک الفرج 

دستور زبان عشق !!!!!!!

چقدر دلتنگ این نگاه و آن صدای دل انگیزش هستم و صد افسوس که ...

چه خوب که نیستی ببینی دیگر کسی دوستی و دوست داشتن را نمیشناسد همه چیز تقلبی شده استاد حتی حرفها و قولهای آدمها عهدهایشان را به راحتی میشکنند و نگاهشان را از کسی که به آنها محبت میکند دریغ میکنند راستی چه خوب که نیستی اگر بودی چه می سرودی حتما خاموشی را و درد را .........


آن روزهای خوب که دیدیم همه خواب بود 

خوابم پرید و صدا در گلو شکست 

+از تو دلگیر نیستم تو فقط آرام باش و زندگی کن !!!


به صدای نفسهای تو مدیونم اگر شاعر شده ام !!!!!