شعر فره قشنگ وگرد برگردان فارسی
په پووله ی ئازادی
بو مه زره ی ئاواتی من
تؤی نه و گولی عشق و وه فاداری
بو گولشه نی پر گولی ژینم
ئه تؤی ئاوازی دلداری
له به حری بئ په ی ژیان
عشقی تؤم له دل، که شتی ئاواتم بوو
خوشه ویستی و مهری تؤ
گه رمی ژینی من، رئگای نه جاتم بوو
په پووله ی ئازادی
ناو باغچه ی دلداری و عشق و سه فا بووین
به خوا زؤر حه یفه گولم،
ئئمه په جارئ له یه ک جیا بووین
له به حری بئ په ی ژیان
عشقی تؤم له دل، که شتی ئاواتم بوو
خوشه ویستی و مهری تؤ
گه رمی ژینی من، رئگای نه جاتم بوو
***
له بیرت چوو ئه و شه وه
ئاسمانی ژین ئه ستئره باران بوو
مه لی رؤح له عشقی تؤ ئه ی نازه نین
مه ست و غه زه ل خوئن بوو
وه ره دیسان با له نؤ
عشقی وه سلی تو بمخاته رووناکی
روو که ین له قیبله ی وه فا
سه رمه ستی وسه فا، هه ردوو به دلپاکی
***
په پووله ی ئازادی
ناو باغچه ی دلداری و عشق و سه فا بوین
به خوا زؤر حه یفه گولم،
ئئمه په جارئ له یه ک جیا بووین
له به حری بئ په ی ژیان
عشقی تؤم له دل، که شتی ئاواتم بوو
خوشه ویستی و مهری تؤ
گه رمی ژینی من، رئگای نه جاتم بوو
ترجمه
پروانه ی آزادی
برای مزرعه آرزوهای من
تو هستی نوگل عشق و وفاداری
برای گلشن پرگل زندگی ام
تو هستی نغمه دلداری
در دریای بی پایان زندگی
عشق تو در دل، کشتی آرزوهایم بود
عشق و مهر تو
گرمی زندگی من و راه نجاتم بود
همچون پروانه های آزادی
در باغچه ی دلداری، عشق و صفا بودیم
به خدا بسیلر حیف است گل من
که ما به یکباره از هم جدا شدیم
در دریای بی پایان زندگی
عشق تو در دل، کشتی آرزوهایم بود
عشق و مهر تو
گرمی زندگی من و راه نجاتم بود
***
یادت رفت آن شب
آسمان زندگی ستاره باران بود
پرنده روح از عشق تو ای نازنین
مست و غزل خوان بود
بیا دورباره بگذار از نو
عشق وصل تو، من را به روشنایی ببرد
رو کنیم به سوی قیبله وفا
سرمستی و صفا، هردو از سر دل پاکی
***
همچون پروانه های آزاد
در باغچه ی دلدار، عشق و صفا بودیم
به خدا بسیلر حیف است گل من
که ما به یکباره از هم جدا شدیم
در دریای بی پایان زندگی
عشق تو در دل، کشتی آرزوهایم بود
عشق و مهر تو
گرمی زندگی من و راه نجاتم بود
شجریان در تهران

محمد رضا شجریان که نزدیک به 15 ماه قبل به به خارج از ایران رفته بود، ساعت 30 دقیقه بامداد روز پنج شنبه از پلکان فرودگاه امام خمینی تهران پایین آمد و با استقبال برخی از چهرههای موسیقی روبروشد.
به گزارش همشهری آنلاین پیش از این خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) به نقل از مدیر عامل خانه موسیقی اعلام کرده بود که محمد رضا شجریان به ایران برگشته است، اما پی گیریهای نشان داد که پرواز وی با یک شب تاخیر صورت گرفته است.
در فرودگاه امام خمینی علاوه بر برخی از خبرنگاران، چهرههایی چون مجید درخشانی، محمد رضا درویشی، و تهمورث پورناظری و حمیدرضا نوربخش و وحید تاج هم حضور داشتند.

شجریان به همراه تهمورث پورناظری در یک پرواز قرار داشتند و از قرار در یک ماه آینده کنسرتی را در آمریکا با هم به صحنه خواهند برد.
ورود شجریان با کنسرت فرزندش همایون شجریان در برج میلاد به همراه سهراب پورناظری همزمان شده است.
شجریان پیش از این در صفحه فیس بوک خود گفته بود که اوایل مهر به ایران خواهد آمد اما تاریخ دقیق آمدنش را مشخص نکرده بود.
در همین حال سایت خانه موسیقی اعلام کرد شورای عالی خانه موسیقی با حضور محمدرضا شجریان (رئیس شورای عالی) در روزهای آینده تشکیل جلسه میدهد.
کم لطفیِ لطفی! یادداشتی از آوا مشکاتیان خطاب به محمدرضا لطفی
ارسال شده در ۰۲ آذر ۱۳۹۰ by admin
آوا مشکاتیان دختر زنده یاد پرویز مشکاتیان، متنی را در جواب به آخرین صحبتهای محمدرضا لطفی و در مقام دفاع از پدر و پدربزرگش نوشت که در ادامه میخوانیم :
به سالِ پار، نگاشتم چند خط و نبردم حتی نامی از کسی که زمانی زخمههایش بر تارهای تار میتوانست دلت را بلرزاند، ترنمی به چشمانت بنشاند و بیخویشات کند در این روزگار همه خویشپرست! اما در این هنگام به روشنی میگویم که میخواهم از کملطفیِ لطفی بگویم؛ بر خودش، هنرش، مردمانش و رفیقان و همرهانش
استاد لطفی! اگر شما حرمت بزرگوار پدرم ندانستی، من دختِ خاندانیام که حرمت میشناسند، پس هنوز میخوانمت استاد! قضاوتِ بودن یا نبودنش یا بهتر بگویم استادماندنِ شما بماند برای تاریخ….هنوز به یاد دارم شوقی را کز آمدن شما در چشمان مهربان پدرم دیدم. به یاد دارم ظهری را که به دیدارتان آمد به رسم رفاقتِ دیرین. پدرِ من هیچگاه «رفیق» را «سیاسی» نکرد!! چیزی که شما بودید. و اکنون از معنای هر دو بازماندید. که دگر نه پیرو آن فکرید کز برایش از این سرزمین گریختید و نه معنای حقیقی رفیق میدانید. و خوش به روزگار من و آئین که تا هستیم، سرمیافرازیم به غرور از حرمت مردمی که پرویز میدانست.
باری، او رفت با دستان هنرمندش و ماند نغمات زیبایش. و شما؛ همان دوست که پرویز آن همه دوستش میداشت، نه تنها کلامی به مهر برای خاندان من ننگاشتید در آن هنگام سوگ، که آن کذبهای خندهآور گفتید. تا اینجا نیز در قاموس من به جز سکوت نبود، اما این بار آتشبیار معرکهای شدید که نباید. پس برایتان مرور میکنم چیزهایی را که نمیدانید یا نمیخواهید که بدانید.
خاطرهی به چالش کشیدن «بیداد» در مجلس وقت و آن همه اذیّت را به یاد دارید؟ به یاد دارید که پدرم و همراهانش ساز را به سان سلاح باید با مجوز حمل میکردند؟ میدانید چند ساز هنرمندان این سرزمین در آن سالها شکست؟ چند ساعت موسیقی ضبط شده به خونِ دل، پاک شد؟ به یاد دارید کنسرتهایی را که در میان اجرا، هنرمندانمان را از روی سن پایین میکشیدند؟ آن سالها شما در گوشهای از دنیا آرام گرفته بودید!
استاد لطفی، اگر شما یادتان نیست به خاطرتان میآورم که در اوایل انقلاب آنقدر بعضی تندرو بودند که باید سِلفون روی کاستهای سونی را میسوزاندی! بیداد در این هنگام منتشر شد. در همین محیطی که شما خیلی راحت از آن سخن میگویید. بعد از سه دهه، در هنگامی که هنرمندان این سرزمین خون دلها خوردند تا بخشی، تنها بخشی از حقوقشان را باز پس گیرند، آمدید گفتید که هیچ کس هیچ کاری نکرده است. اگر از خاطرات رنجشهای گونهگون در این سالها بگویم، میشود کتاب نوشت. از خاطراتی که اگر بگویی، میشود جار زدن و جلب توجّه! پس بماند برای دلم.
آنقدر ضد و نقیض میان گفتههای شما هست که نمیدانم کدام را باید به چالش کشید. گویی خود نیز نمیدانید چه میخواهید! بر محمدرضای شجریان خرده گرفتهاید که دردش موسیقی نیست و نمیخواهد یک جریان فرهنگی باشد. مرور کنید مصاحبههایتان را. شما به همه و جزییات زندگی همه کار داشتید و از همه سخن گفتید و به راستی آنقدر که سنگ خودتان را به سینه زدید که من چنین و چنان، چهقدر سنگ موسیقی را به سینه زدید؟ شاید نمیدانید اما بسیاری را میشناسم که عاشقانه دوستتان داشتند و اکنون از گفتههای شما خجل اند.
استاد لطفی، آوا موسیقی شما را به چالش نمیکشد، اما میتواند راوی خاطرهای از مردی باشد که هنوز مردمانش اشکـبهـگونه و گاهی هم سماعکنان به نغماتش گوش میکنند.
شبی که پدرم به کنسرت شما آمد و از نیمهی کنسرت به خانه بازگشت. تا صبح غمگین در خانه قدم زد. گاهی بغض داشت. هنگامی که رسید از راه، نشست. طبق عادت و به هنگام تاٌثر زیاد، دو دست بر پیشانی گذاشت و سر به زیر افکند. پرسیدم چرا اینقدر زود آمدید؟ خوب اید؟ با نگاهی همه غم و صدایی گرفته گفت: «آوا، امشب احساس میکردم لطفی دارد روی سِن، خودش را پیش چشم همگان دار میزند…»
آوا ـ ۲ آذرماه ۱۳۹۰