تلخ مثل زهر شیرین مثل عسل |
اخرین بار فک کنم همون ایام جنگ به اینجا سر زده بودم
چقد این روزا داره سفت و سخت میگذره ارشد واقعا سخته ............
امروز که دارم این نوشته رو مینویسم به تاریخ بیست و سوم برج دوم سال 1404 هس.
یکشنبه این هفته که رفته بودم کلاس طراحی اصلا به قدری ذهنم مشوش بود که تمرکز نداشتم از قضا هم با مربی که یه کم بحث رفاقتی داریم همش میگفت تو اصلا تمرکز نداری یه چیزیت هست اصلا یه خط ساده رو هم نمیتونی درس حسابی بکشی چیزی نتونستم گفت برو ذهنتو آروم کن ،اومدم خوابگاه یه برگه آ3 رو کامل خط خطی کردم اما بازم چیزی تغییر نکرد من همونم با ذهن درگیر و روحی خسته . از آینده نامعلوم از شرایطی که مثل سیاه چاله توش گیر افتادم .
کِی و کجا قراره به آرامش برسم؟ علی(داداشم) زنگ میزنه صدام بغضی میشه طبیعتا هرکی باشه از صدای آدم میفهمه دیگه گرفته ای یا رو به راه.
همش به این فک می کنم یعنی قراره به هدفام برسم حداقل به خاطر علی ، این بچه همه زندگیشو به خاطر من گذاشته وسط. 10 سال تمامه هر کی هرچیزی درمورد من بهش گفتن ذره ای اهمیت نداده از نزدیک و از دور مثل بابام هوامو داشته .
......
خدایا آخر و عاقبت همه مارو بخیر کن .
امروز که صب از خواب بیدار شدم اصلا دل و دماغ کاری رو نداشتم نه درس بخونم و نه حتی نقاشی کنم ، میشه گفت شاید به خاطر pms لعنتی هس یا هم هوای گرفته زنجان.
به سرم زد بیام بلاگفا. خیلی وقته چیزی ننوشتم از روزمرگی هام نگفتم .
اما اینکه دیدم چندتا از دوستای قدیمی برام کامنت گذاشتن کلی انرژی گرفتم . خوبه که حداقل بلاگفا هس.
من دارم تو مسیری پیش میرم که همه چی رو زیر پا گذاشتم تا تو این نقطه وایسم کاش بتونم از عهده خیلی کارا بر بیام
سر موقع بتونم مقالمو بنویسم. اپلای کنم .
خب عزیز بیا حساب کنیم ببینیم چند چندی با خودت؟
میری تا چند مدت خبری ازت نیست میای پیگیرم میشی اونم از صمیمی ترین دوستم بعد فکر نمی کنی که دوستان صمیمی چیزی رو از هم قایم نمی کنن؟
بعدش میای چند مدت شعرو غزل می خوانی و بداهه میگی لاسای مومنی رو میزنی که چی بشه؟ که بعدا منو عذاب بدی؟
که به خیالت بری به دوستات تعریف کنی که فلانی رو به خودم وابسته کردم .
نه عزیز اشتباه به عرضت رسوندن من از اوناش نیستم نهایتا بعد یه مدت دورتو یه خط قرمز می کشم جوری که انگار مردی و نیستی و نبودی .
بعدشم فکر می کردم که دارم احساساتم رو به پای درختی هدر میدم که روزی ثمره خواهد داد اما ای دل غافل تو یه درخچه خار بودی که نهایتا بعد چند مدت ریشتو باید با اسید آبیاری کرد .
12 شهریور معلوم شد که از روزانه زنجان قبول شدم ، بارها و بارها از خودم پرسیدم آیا واقعا ادامه فیزیک در کشوری مثل ایران واقعا کار
درستی هست ؟ آیا این راه واقعا تهش به خوشی ختم میشه یا سال ها بعد یه آدمی هستم که فقط سالهای عمرشو با درس خوندن
پر کرده؟
اما جدا از اینها
چرااااا زبان خوندن به صورت خودخوان انقد سختهههههههههههه ؟؟
حقیقتا دیگه مغزم نمی کشه
پ،ن: خدایا تو این راه من فقط دلم به بودن تو خوشه تو یاری فرما.
نهم برج سه معلوم شد که از ارشد برای دوره روزانه مجاز شدم، من حتی فکرشم نمی کردم که همچین اتفاقی بیفته
من همیشه تو نقطه ای قرار میگیرم که حتی فکرشم نمی کردم اینجاس که می خوام دو دستی خدامو بغل کنم بگم مرسی که هوامو
داری، مرسی که کنارمی . دقیقا تو اون لحظه تنها کاری بود که میتونسم انجامش بدم گریه کردن بود . شاید برا عده ای مسخره باشه که یه مجاز شدنه دیگه بله درسته اما وقتی شب و روز تلاش می کنی ، شب و روز داری به هدفت فکر می کنی به رویاهایی که تو ذهنت بافتی شاید همین موفقیت کوچیک خیلی با ارزش باشه.
کاش یکم درک کنین که این شخص هفته اینده خیر سرش کنکور داره
انقد پاپیچش نشین.
باتشکر
چند مدتیه که فهمیدم علت این همه بی قراری موقع انجام کارا یا هنگام درس خوندن دارم
یه چیزی هس به اسم اختلال عدم تمرکز ، اینجوریه که وسط مهم ترین کارا یا درس ناگهان یه چیزی به ذهنت میاد و همه تمرکزت رو ازت میگیره . البته برا من اینجوریه ، استرس انجام کاری رو دارم اما نمیتونم چیزی رو کنترل کنم ، یا به طور ناگهانی وسط یه کار مهمی بلند میشم یه کار دیگه میکنم .
اطلاعات زیادی ازش ندارم اما باید هرچه زودتر برای درمان اقدام کنم اما چجوری خدا میدونه
اینو فهمیدم که این اختلال بیشتر تو دوران کودکی رخ میده اما من خیلی وقته این دوران رو گذروندم پس چرا الان داره خودشو بروز میده.
اییی خدا
بهت گفته بودم اگه بخوای بری هیچ موقع اصرار بر موندنت نمی کنم
بهت گفته بودم جایی نمیمونم که حس اضافی بودن بهم دست بده
تو بهتر از هر شخص دیگه ای این خصوصیات و اخلاق منو می دونستی
تو بهتر از هرکسی میدونستی که من ادم رفتن و فراموش شدن نیستم
اما وقتی نمیخوای وقتی دوس نداری چه اصراریه؟
برای خداحافظی هزارویک تا حرف اماده کرده بودم اما لال شدم حتی نتونسم کلمه نحس خداحافظی رو به زبون بیارم
حتی برام سخته بخوام برات ارزوی خوشبختی کنم یا هرچیزی ، چون همه ی این خوشی هارو من تو ذهنم ساخته بودم
فکر میکردم کنار من حال بهتری داری ارومی از همه تشویشا به دوری اما من فقط فکر میکردم
یه چیزی ته دلم تا ابد میمونه یه چیزی مثل زخم چرک بسته که هیچ مرهمی براش درمان نمیشه
اونم اینکه از سر لجاجت یا غرور بهت نگفتم دوست دارم
یا شایدم ترسیدم از خیلی از چیزا...
تاریخ شروع 29 ژانویه 2019 تاریخ پایان 16 مارچ 2023
شاید بعدها بیشتر درموردت اینجا نوشتم
یه جایی می خوندم نوشته بود
کوه ها از خستگی ایستادن می فرسایند
رود ها از رفتن
اما انسان بین ایستادن و رفتن
پ،ن : قدرت اینو داشته باش دو طرفه همه چی رو تموم کنی اونم با خداحافظی
نه بدون خداحافظی همونجوری که دو طرفه شروع شده باید دو طرفه هم تموم بشه.
یکی نیس بهش حالی کنه چی رو میخوای تموم کنی؟؟ برا تو مگه شروع شده بود که تموم بشه؟
من بودم که یه طرفه ادامه دادم ........
هرگاه از مسیر خسته میشم تنها چیزی که مجبورم میکنه ادامه بدم
فقط اون دوثانیه لبخند بعد دیدن نتیجه هس.
وقتی از همه دنیا ناامید میشم بازم رو میارم به بلاگفا.
انگار شهر ارواح شده همه جا ساکت و اروم
اما بازم نوشتن ارومم میکنه میون این همه عذاب فقط نوشتنه که ارومم میکنم .
گند زدم به زندگیم ، گند زدم به آرزوهایی که هر لحظه بهشون فکر میکردم .
چه سردرگم بزرگی بین ادامه دادن ، رفتن ، موندن ، سازش ، سوختن ، ساختن
هرچند امکان اتفاق بعضی اتفاقا نیست امااا من یه آدم سر سختیم که باید بشههه باید یه روزی برسه که همه اونایی که میگفتن نمیشه و نمیشه باید بشه .
زندگی یه طرف آرزوها و من یه طرف چه جنگ نابرابری
من به این نتیجه رسیدم تنها شرایطی که در این روزای کرونا فرق کرده فقط حال دانشگاه هاس که مدت ترم رو طولانی کردن ![]()
بههههه شدددت خسته ، بههه شدت داغون تنها دلخوشی شده اهنگای BTS ![]()
دلخوشی این روزای شما چیه؟؟
مدت زیادیه که از بلاگفا بی خبرم . به این نتیجه رسیدم که بلاگفا بهترین جا برا ثبت خاطرات لحظاتیه که نمی تونی به کسی بازگو کنی .
چقدر زجر اوره دوست داشتن کسی که به خودش قول داده هیچ درکی از احساساتت نداشته باشه .
واااای بلاگفا چقدر تغییر کرده
چقدر ادما تغییر کردن یه زمانی بلاگفا چقدر تو اوج بود .یه زمانی هم ماها تو بلاگفا ول بودیم اما الان تقریبا هممون بزرگ شدیم هممون درگیر درس و دانشگاهیم .
نگار عزیزم که خیلی وقت بود گمش کرده بودم امروز صبح اتفاقی لبتابو باز کردم اومدم یه سر به وبلاگم بزنم
که ناگهان کامنت جان جانان را دیدم
اما این تغییر به نظرم زیاد خوب نیس چون یادمون میره از کجاها اومدیم تا رسیدیم به تلگرام و اینستا گرام و واتس آپ ادم باید بالاخره دوست قدیمیشو یادش باشه دا
پ:ن. فروردین 98 چقد عجیب غریب بود
خدایا محتاج یه نگاهتم
چه بده همه چی در حال تغییر حتی ادما

بابا پاشو برو مشقاتو بنویس دیگ اه 
خب دیگ تلگرام هم فیلتر شد و تمام شد به شدت از آقای جهرم تقاضا میشود که فکری بیندیشند 
دیدین بعضی مواقع تحمل یه چیزایی تو زندگی سخت میشه یعنی واقعا آدم صبرش تموم میشه نمیتونه تحمل کنه
الان دقیقا تو همون شرایطم که نمیتونم بعضی چیزا رو قبول کنم . من تو محیط خونه اینطورم وای به روزی که درس و دانشگاهم شرو بشه چی میشه . خدا به دادم برسه.
ورودی بهمن بودن هم خوبه و هم بد. اما اگه کنکوری هسین سعی کنید ورودی بهمن باشین چون خوش میگذره
اگه اهل تفریح و گشت و گذار باشین 
کلاسای بنده هم از 14 بهمن شرو میشه درس روز شنبه . نمیدونم الان به این شنبه فحش بدم یا نه ارزش استقبال کنم 
تولد مهدیه عزیزم هم دیروز بود که با اینکه نتونسم برم پیشش بهش سه باره تبریک میگم واسش بهترینا رو آرزو میکنم که لایق بهتریناس 
