واسه دلارام ( ^__^ )....منصور...خریدای امروزم







+منصور عزیزم آموزشیش تموم شد الان تو راهه نصفه شب میرسه خونه قرار گذاشتیم همینکه برگشت باهم حرف بزنیم و نخوابیم
.(عاشقیم دیگه چه میشه کرد
)




++خدایا به خاطر لحظه لحظه ی زندگیم ممنونم ازت




++عکس خربداری امروزمو گذاشتم تو ادامه ی مطلب
.فقط واسه دنبال کننده های عزیزم
.(رمز همون قبلیس)






++دلارام زود باش یه وب بزن دیگه




خدا کنه امریه ش جور شه بیوفته یه شهر نزدیک
چققققققققققققدر دلم براش تنگ شده
عاشخشم عاااااااااااااااشخ

تا ابد..تا بی نهایت...پیشتم...عاشقتم....
.منم در جواب گفتم قربون همه ی این مهربونیات برم عزیزم م م م م م م






...چقدر بعضی وقتا من آدم بدی میشم
....از خودم بدم میاد....اما تو چی؟همیشه با مهربونیت و آرامشت منو خجالت زده کردی.
....منو ببخش منصور
به معنای واقعی کلمه,دوستت دارم
....تو بی نظیری...

اما منصور بود که به جای خواهرش به من اس میداد و باهام قرار گذاشت!!
منم از همه جا بی خبر فکر کردم واقعا خواهره منصوره و آماده شدم رفتم کافی شاپ
.واااااااااای وقتی منصور در رو باز کرد.....تا 4-3ثانیه دهنم از تعجب باز مونده بود
وقتی از دور با لبخند بهم نزدیک شد دیگه مطمئن شدم خیال نیست و واقعیه...قلبم به تپش افتاده بود دلم داشت از تو سینه میزد بیرون.....
وقتی اومدی و کنارم نشستی...وااااااای چه حسی بود....منصور هیچ میدونی من چقدر عاشقتم؟
بازم مثل همیشه یه کادو تو دستات بود...همیشه برام یه سورپرایز داری....مثل یهویی اومدن امروزت...
مثل
برای همه ی مهربونیات ممنونم ازت


....شب 12 به بعد پست جدید میذارم همراه با عکس..منتظر باشید
منصور خیلی مهربونی کاش لایق این همه مهربونیت باشم عزیزم

امروز تفلد دوستم بود
ساعت 3 خوشکلاسیون کردم و راه افتادم
من بودم و پنج تا از همکلاسی های دیگمون.رفتیم یه کافی شاپ و اونجا مراسماتی از جمله کیک خرون و کافی گلاسه خرون
خواستیم بیایم بیرون....که یهو سرم بلند کردم دیدم منصور هم اونجا با دوستاش نشسته!!!!!!من یه لحظه:
منصور اون لحظه: 
نمیدونم کی برمیگرده









.منم حوصله نداشتم برم دنبالش بگردم میگفتم مامان همین دور و براس دیگه گم نشده که
همه جا رو زیر و رو کردم
نبود که نبود
.خیلی ترسیده بودم
از ترس داشتم سکته میکردم هرجایی هم که به ذهنم میرسید رو نگاه کرده بودم اما نبود.تو اون لحظات تو فکر این بودم الان جواب مامانمو چی بدم کلی دهوام میکنه
آخرین امیدم به کیفم بود گفتم اونم بگردم .وقتی زیپ کیفمو باز کردم
همونجا بود نامرد خودشو قایم کرده بود
هیچی دیگه برش داشتم و بردم به مامی نشون دادم اونم گفت آفرین دخملم مواظبش باش

جلونیایید خطرناک شدما
دیگه خیلی گشتیم تا یه مغازه رو پیدا کردیم که قیمتش به نسبت اونای دیگه بهتر بودا ولی بازم گرون میگفت نامرد
رفتیم همون مغازه هه که ازش خریده کرده بودیم گفت نمیشه پس نمیگیرم گفتم اما نیم ساعت نشده فقط 10 دقیقه بودااااااا!!!گفت نمیشه