11:11

«می‌دانی، گاهی اوقات آدم کلمه‌ای پیدا نمی‌کند که تمام وزن دلش را تحمل کند.

اما اگر بخواهم صادق باشم – از همان لحظه‌ای که تو آمدی، زمان برایم شکل دیگری گرفت.
نه فقط ساعت ۱۱:۱۱… هر ثانیه‌ای که می‌گذرد، انگار یادآور نگاهی است که هنوز در چشمانم جا مانده، یا لبخندی که هوای وجودم را عوض کرد.

گاهی فکر می‌کنم عشق یعنی همین:
یعنی بودن در میان شلوغی دنیا و ناگهان آرام گرفتن با یاد تو.
یعنی حتی وقتی کنار هم نیستیم، احساس کنم بخشی از وجودم آنجاست، کنار تو – ساکت، اما حاضر.

شاید باورت نشود، ولی من از این که می‌توانم صادقانه دوستت داشته باشم،
از این که می‌توانم بدون نقش بازی کردن، بگویم دلم برایت تنگ شده،
از این که می‌توانم در سکوت شب به تو فکر کنم و احساس غربت نکنم…
عمیقاً سپاسگزارم.

تو فقط یک نفر نیستی؛
تو همان جایی هستی که قلبم در آن آرام می‌گیرد.
و من…
خیلی خیلی دوستت دارم.
حتی وقتی کلمه‌ای نمی‌گویم.»

11:11

«می‌دانی، گاهی اوقات آدم کلمه‌ای پیدا نمی‌کند که تمام وزن دلش را تحمل کند.

اما اگر بخواهم صادق باشم – از همان لحظه‌ای که تو آمدی، زمان برایم شکل دیگری گرفت.
نه فقط ساعت ۱۱:۱۱… هر ثانیه‌ای که می‌گذرد، انگار یادآور نگاهی است که هنوز در چشمانم جا مانده، یا لبخندی که هوای وجودم را عوض کرد.

گاهی فکر می‌کنم عشق یعنی همین:
یعنی بودن در میان شلوغی دنیا و ناگهان آرام گرفتن با یاد تو.
یعنی حتی وقتی کنار هم نیستیم، احساس کنم بخشی از وجودم آنجاست، کنار تو – ساکت، اما حاضر.

شاید باورت نشود، ولی من از این که می‌توانم صادقانه دوستت داشته باشم،
از این که می‌توانم بدون نقش بازی کردن، بگویم دلم برایت تنگ شده،
از این که می‌توانم در سکوت شب به تو فکر کنم و احساس غربت نکنم…
عمیقاً سپاسگزارم.

تو فقط یک نفر نیستی؛
تو همان جایی هستی که قلبم در آن آرام می‌گیرد.
و من…
خیلی خیلی دوستت دارم.
حتی وقتی کلمه‌ای نمی‌گویم.»

کاش عاشقت نبودم...

کاش عاشقت نبودم
تا این صدا که در گلویم خفه می‌شود، هرگز شکل نمی‌گرفت.
کاش چشم‌هایم راهت را دنبال نمی‌کرد،
تا این همه خاطره، پشت پلک‌هایم خانه نکنند.

کاش عاشقت نبودم...
تا باد سرد پاییز، تنها یک باد باشد،
نه پیام‌آور روزهایی که دست‌هایت را در دستانم قفل می‌کردی.
کاش عاشقت نبودم...
تا این سکوت، فقط سکوت باشد،
نه فریادی بی‌صدا که هر شب در دیوارهای تنهایی‌ام می‌پیچد.

اما حالا...
حالا که تو رفته‌ای و من مانده‌ام با نقش پایت بر خاکِ زندگی‌ام،
می‌فهمم که حتی این درد نیز مقدس است.
چون تو به من آموختی که عاشق شدن،
اگر چه گاه پایانش فراق است،
اما همان عشق است که مرا زنده می‌کند...
همان عشق که حالا، با همه زخم‌هایش،
بخشی از وجود من شده است.

پس شاید نه...
شاید هم کاش عاشقت نبودم،
اما راستش را بخواهی،
اگر بار دیگر به آغاز بازگردم،
باز هم همان راه را خواهم رفت...
باز هم تو را خواهم برگزید.

لاو

او که رفته، تکه‌ای از تو را برای همیشه با خود برده. و این دردی نیست که پایانی یا تسکینی داشته‌باشد. تنها یاد می‌گیری با نقصت کنار بیایی، مثل مردی که بالاخره یاد می گیرد با یک‌دست رانندگی کند...

این کلمات برای توست؛ که خواهی پرسیدی یعنی واقعا هیچکس.......

ما هیچ‌وقت از آن‌ها حرف نمی‌زنیم، از آن‌ها که از انسان و علاقه و رابطه ناامیدمان کردند. حرف نمی‌زنیم، چون هم توضیح‌دادن بیهوده به نظر می‌رسد و هم انگ‌های بسیار در راه است. خاصه اگر مرد باشی...

"از تنهایی لذت می‌برم." اجازه بدهید بگویم این شکل خوشایند و انسانی‌تر شده‌ی این حس است: "جان دوباره مأیوس‌شدن از آدم‌های اشتباهی را ندارم." مگر چندبار می‌توانیم به آدم‌ها احترام بگذاریم و بها بدهیم و عشق بورزیم و بعد تماشا کنیم چطور همه‌چیز به گند کشیده می‌شود؟ یک‌جایی آدم خسته می‌شود دیگر. برمی‌گردد ته تاریکی غار خودش و به هر سلام تازه بی‌اعتنا می‌ماند.

من هم مثل خیلی‌ها از روابط عاطفی اعلام بازنشستگی کرده‌ام. و هرگز خودم را در معرض علاقه‌ی جدی نمی‌گذارم. گاهی هم که پایم راه دیگری رفته و فکر کرده‌ام "این یکی فرق دارد" پشیمان‌تر و پاره‌تر برگشته‌ام. با زنان عموما خشمگین و معمولا مردستیز وطنم _بله، حق دارند خشمگین باشند و حتی حق دارند مردستیز باشند_ حرف زیادی ندارم. خودم هم آدم مناسبی برای رابطه نیستم، با مغز خشک و ادعای زیاد. کی این‌قدر عوضی شدیم؟ پس دائما دورتر می‌روم، برای در امان بودن خودم و دیگران.

تنهایی نه بلاست نه موهبت. نه امن است نه سخت. تنهایی یک وضعیت است، وضعیتی که آدم به تنهایی برای خودش نمی‌سازد. ما در نومیدی از انسان همدستانی داریم، دور و نزدیک، آشنا و غریبه. کسانی که زخم زده‌اند و رفته‌اند، و تاوانش را کسانی دادند که شاید واقعا دوستمان داشتند، اما هیچ گربه‌ی کتک‌خورده‌ای اجازه نمی‌دهد غریبه‌ها نوازشش کنند.

ما از آن‌ها حرف نمی‌زنیم. چه فایده‌ای دارد؟ ما فقط حرف‌های کلی می‌زنیم، چون می‌دانیم "شیطان در جزییات است." و به صورت کلی، من از تنهاییم راضیم. این‌جا لااقل لازم نیست برای کسی که هستم پرخاش بشنوم، و لازم نیست نگران برداشت‌هایی باشم که از حرفم می‌شود. حالا اگر یک‌روز هم سرفه‌ام گرفت و کسی نبود یک لیوان آب برایم بیاورد، طوری نیست. بهتر است از شدت سرفه بمیرم تا از شدت قضاوت‌شدن.
همین.

"تظاهر به شاد بودن، غم انگیزترین شکل اندوه است."

"تظاهر به شاد بودن، غم انگیزترین شکل اندوه است."

همین را برایت نوشتم و گذاشتم در یک پاکت سفید. یک روز شهامت می کنم و برایت می فرستمش، تا بخوانی و بدانی هیچ تنها نمانده ای و هر زخمی لااقل دو نفر را پیر کرده است.
حالا باز در تمام عکسهایت بخند، در تمام فیلم هایت برقص، و برای مردم اطرافت از دنیای رنگی دلربای خواستنی خودت بنویس. هر ادایی دلت خواست در بیاور، فقط از یاد نبر که خونابه های دلت دسترنج خودت هستند، مرهمی برای آتش درونت. نه پاداش آنها که به لبخندی به امید آرامش یا تاراج بقایای غرورت یا هر دلیل دیگری کنارت آمده اند.
زخمت را پنهان کن تا ندانند کجا را اگر بدرند زودتر پیر می شوی.
تا ندانند کجا را اگر نوازش کنند، زودتر رام می شوی. از یاد نبر که انسان تنهاست، مگربه وقت شادکامی و شادنوشی و شادزیستی. از یاد نبر برنده شدن هزار پدر دارد و بازنده ماندن یتیم است.

پس برقص، بخند، بنوش، با هر که دوست داری باش. اما فراموش نکن قصه کوتاهی را که برایت گفتم: تظاهربه شاد بودن، غم انگیزترین شکل اندوه است.
در آستانه 35 سالگی و بعد از ترک دنیاهای متعدد، تازه آموخته ام شادمانی امری جمعی است، اما آرامش حقیقی در کشف بی نیازی از بقیه برای شاد بودن است: کس ندانست که در ترک تمناست بهشت. و در کشف تفاوت تنهایی با بی کسی....
همین.....

من خوب خوب شدم. دیگه درد ندارم، پام درد نمیکنه، قلبم از جاش در نمیاد وقتی به تو فکر میکنم، دیگه غمگین نمیشم برم بشینم با درخت کنار حیاط یا اون لباسات که خریت کردم شستم و بوی تنت رفت حرف بزنم. دیگه شبا خوابت رو هم نمیبینم که نشستم رو به روت و زل زدم تو چشات و تو هم بهم میگی دیوونه غرغرو، من که الان پیشتم. دیکه صبح که میشه نوتلا نمیخورم یاد تو بیفتم. باور کن دیگه درد ندارم. مگه میشه تو دست بکشی رو زخم ها و دردای آدم و بعدش بگیم نه، خوب نشدیم؟ مگه میشه تو نگامون کنی بهار نشه؟ مگه میشه تو واسمون لبخند بزنی بعدش قد نکشیم و گل ندیم؟ الانم خوب شدیم دیگه. ینی هر وقت به اینا فکر میکنیم حالمون خوب میشه. سر صبی دکتر پری اوندفه اومد بالا سرمون، گفت چشات چرا خیسه؟ گریه کردی؟ گفتم تابستون مگه نیست؟ مام حساسیت داریم دیگه. گفت بهتری؟ گفتم بله.گفت مرخصت میکنم بری همین روزا...
گفتم فقط قبلش اون قلم و کاغذ من رو بده... میدونی چیه؟ نیستیا ولی انگار هستی، میبینمت. صدایی ازت نیستا ولی ساکت که میشم صدات میپیچه توی گوشم. اما بلدم اینجور وقتا چی کار کنم. ینی یاد گرفتم. سرمو میکوبم لبه دیوار، خون میاد، مورچه ها قطار میشن از کنار شقیقه ام رژه میرن، صدات دیگه قطع میشه. به خدا دکتر خودش گفت خوب شدی. گفت قرصات رو خوردی خوب شدی. فقط ندید که من اونا رو تو مشتم قایم میکنم. تو دلم گفتم مالیدی دکتر جون. آره داشتم میگفتم، نه دیگه دوستت دارم، نه دلتنگتم، نه حواسم پیشته، نه درگیرتم، نه دیگه خوابت رو میبینم، نه دیگه اسمت رو جوری تکرار میکنم که سه تا حرف آخرش لبم رو خندون کنه بس که فقط اسم تو لب ما رو خندون میکرد. میبینی؟ خوب شدم دیگه. حالا دیگه اخم نکن واسه ما. یادت نمیاد دکتر پری؟ خودت گفتی عاقل شو، اینقدر دیوونه نباش. ما هم خوب شدیم دیگه، قول میدم دیگه نرم کوچه شون رو طواف کنم به نیت یه لحضه دیدنش. ولی کاش اونجایی که الان هست اون آقا قد بلنده اسمش پیمان بود؟ محمد؟ هر کی اصن. اینجوری که من میمیرم براش بمیره واسش. میگم نکنه تنهات بذاره غصه بخوری مثل من؟ نکنه برای هوس به تو توجهی نکنن؟ نکنه اونجوری که من بلدت بودم، تو رو بلد نباشه؟ نکنه بلد نباشه قبل خواب باید برات شعر بخونه و بعدش که تو خوابت برد خودش بخوابه؟ نکنه مامانت شب وقتی خواب بد میبینی یادش بره باید بغلت کنه؟ آخه دنیای دیوونه ها مثل هم میمونه. اگه این کارارو واست کرد بدون دیوونته. میگم نکنه ترکت کنه صبح تا شب دلت بگیره مثل این پیرمرد؟ دلت نگیره یه وقت نامهربون. دلت نگیره یه وقت، قربون دلت؟ اگه دیگه چیزی واست ننوشتم اونوقت مطمئن شو حالم خوب خوب شده.
الانم دکتر قلم و کاغذم رو آورده.باید برم دیگه.باید برم دوباره واست بنویسم...

فدای مهربونیت.
دلم برات تنگ شده خیلی.
این رو هم یه روز میخونی.
و چیزی نپرس و چیزی نگو.
شبت بخیر.

سفارشی...

بابا لنگ دراز عزیزم؛ بعضی آدمها را نمی‌شود داشت؛ فقط می‌شود یک جور خاصی دوستشان داشت. بعضی آدمها اصلا برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آنها. اصلا به آخرش فکر نمی کنی؛ آنها برای اینند که دوستشان بداری! آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق؛ یک جور خاص دوست داشتن که اصلا کم هم نیست. این آدمها حتی وقتی که دیگر نیستند هم، در کنج دلت تا ابد یک جور خاص دوست داشته خواهند شد.

چرا با هم حرف نمی زنیم!؟

چرا با هم حرف نمی‌زنیم؟! حرف نزدن باعث سوءتفاهم میشه. آدما رو از هم دور می‌کنه. دلخوری میاره. حرف نزدن شکاف بین آدم‌ها رو زیاد می‌کنه... باهات احساس غریبگی می‌کنم. الان انقدر دوری، انقدر دور که حس می‌کنم شاید هیچ‌وقت خیلی هم صمیمی نبودیم. یعنی بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اون روزهایی که با هم حرف می‌زدیم خیالیه. خندیدنت، نگاه کردنات، اون آرامش دوست داشتنی... دارم شک می‌کنم به واقعی بودن همه چیز. به واقعی بودن خودم حتی! چرا با هم حرف نمی‌زنیم؟! آخرین باری که خوشحال بودیم کی بود؟! آخرین باری که صداتو بدون دلخوری شنیدم؟! از کی دور شدی؟! چرا ناراحتی؟! این شکاف از کی بینمون افتاد؟! تو میدونی؟! دارم با خودم می‌جنگم. نمی‌خوام بیشتر از این از هم دور شیم. باید بیام سراغت. دلم برات تنگ شده. چرا با هم حرف نمی‌زنیم؟!

در رفتن هیچ چاره‌ای نبود

و در ماندن هیچ امیدی،

ما باید از اول نمی‌آمدیم.









در گلوی‌‌ من ماهی‌ها ساکت شده‌اند.

مرده‌اند؟ نمیدانم

رفته‌اند؟ نمی‌دانم

در من قبرستانی‌ست که همه مردگانش آرزوی آزادی داشتند...

"دلیل لبخند یکی باش،  آدم‌ها دلیل برای گریه دارن."

می‌خواستم بلد باشم تو را بخندانم، و بلد باشم وقتی غصه داری قانعت کنم به من پناهنده شوی، و وقتی به من می چسبی از تیغ هایم نترسی، و به نوازش انگشتان ملتهبم اعتماد کنی، و در چشم‌های من تن برهنه‌ی خودت را ببینی تا بفهمی آتشْ‌بودنت چه دلخواه است. اما گمت کردم.

می‌خواستم خانه‌ات باشم، تا از خستگی‌هایت به من بازگردی. می‌خواستم روزها و شب‌ها صبور و دور بمانم تا در ملاقاتی دلچسب کلماتت را بنوشم، و در تو گم بشوم بدون علاقه‌ای به پیداشدن. می‌خواستم ارض موعود تو باشد وسعت آغوشم، ای زیباترین زائر زشتی‌های من. اما گمت کردم.

می‌خواستم بلد باشم تو را نترسانم. می‌خواستم دنیای امن تو باشم، جزیره‌ای که در سفرهای کوتاه آرامشت را آن‌جا جستجو کنی. می‌خواستم آدم‌برفی ساده‌ی تو باشم در کوچه‌های کودکیت. تا به دماغ هویجی من بخندی، و شالی برایم بیاوری، و با زغال دو چشم برای من بکشی، و آرام نوازشم کنی، و اشک مرا ببوسی، و گنجشک کوچک مستی باشی که از شانه‌ی راستم به شانه‌ی چپم مهاجرت می‌کند و در راه برای موهای سپیدم لالایی می‌خواند. اما گمت کردم.

ای دورایستاده از هراس تلخی من، ای بوسه‌ی رخ‌نداده که انتظار آمدنت هنوز رنج زیبای من است، ای ناشناسِ گرم خندان که فکرِ بودنت مستی دیوارهای خانه‌ی من است، گاهی بی‌دلیل و بی‌هوا بخند. بگذار فکر کنم آمده‌ای، دیده‌ای و رفته‌ای. و حالا مرا به یاد آورده‌ای، و تقلای غریبانه‌ام را برای خنداندنت. بگذار دلیل لبخند روشن تو باشم، من که گریه‌ساز خسته‌ای هستم.

همین.

بعد یک روز می‌فهمی قلبت دست از رویای کوچک مقدسش برداشته. بعد از آن دیگر همه‌ی روزها معمولی‌ست، منتظر کسی یا چیزی نیستی، خوشحالی خاطره‌ای دور و کم‌رنگ است، و هر روز مستأصلی که شب را چگونه بگذرانی...

Goriz- Ebi

میان بلاهای علاقه، بی رحم ترینشان شاید عذاب تحمل بی اعتنایی دلبر باشد. که برایش بمیری، و اهمیتی نداشته باشد، حتی به اندازه یک فاتحه خواندن برای غرورت. که جانت سراسر نیاز باشد و آتش خواستن آبت کند و داغ تمنا به تمامی سوزانده باشدت، و همه ی آن چه در ازای ابراز دلدادگی به حضرتش به سوی تو باز می گردد، بی اعتنایی ِ محض باشد. خواستن که نه، حتی نخواستن هم نه. انگار، محکوم شده باشی به اقامت اجباری در یک سکوت سرد ممتد در تاریک ترین دالان های نمور دنیا.

و کسی که این درد راکشیده باشد، اگر وقتی جایی مجبور شود همین درد را به جان کسی بنشاند که از راه رسیده و همه ی مرزها را نادیده گرفته و به اویِ دردکشیده علاقمند شده، دو بار می میرد. یک بار برای خودش، خود پریشانش که فرسوده شده و قامتش آنقدر زخمی است که تحمل نوازش را هم ندارد، و از هراس زخمهای تازه بیرحم ناچار است از دوست داشته شدن بگریزد، به هزاران دلیل چرک. و یک بار هم برای آدم بی گناهی که طفلک بیگناه چه بی وقت آمده. این که کسی را به اجبار شکنجه کنی، و بدانی شیوه و میزان دردی که می کشد چه هولناک است، کم ندارد از غرق شدن در حوضچه های مذاب. استخوانت را هم آب می کند...

فرشته ی عذاب عصر ما، شاید مثلا شبیه دو تیک به هم چسبیده باشد کنار مسیجی بی جواب در یک اپلیکیشن پیشرفته ی به درد نخور، که صدای تو را به یار نمی رساند.....

دلتنگی...

شرح دلتنگی من بی تو

فقط یک جمله ست

تا جنون فاصله ای نیست

از اینجا که منم …

گاهی حجم دلتنگی هایم آنقدر زیاد می‌شود که دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ می‌شود...

دلتنگم...

دلتنگ کسی که گردش روزگارش به من که رسید از حرکت ایستاد...

دلتنگ خودم...

خودی که مدتهاست گم کرده ام...

گذشت آن زمان که فقط یکبار از دنیا می رفتیم!

حالا یکبار از شهر می رویم

یکبار از دیار...

یکبار از یاد ...

یکبار از دل ...

و یکبار از دست...

گاهی اوقات اونایی که رها میکنن مظلوم ترینن!!!

چندروز پیش یکی از بچه ها باخنده تعریف میکرد که پارتنرش تموم کرده و تااخر مونده و جنگیده ولی نشده. میگفت من آدم موندنم و اون آدم رفتن. پارتنرشم یکی از بچه های اکیپ بود که یکم دیرتر اومد. ازش پرسیدیم که چرا کات کردی.مگه عاشقش نبودی؟ درجواب بدون هیچ لبخندی، به یه گوشه نگاه کرد و گفت: پست تر از اونی که رها میکنه، اونیه که باعث میشه رها کنی. من با یه عالمه امیدوآرزو وارد رابطه شدم. برای به دست آوردن آرامشی که هیچوقت حسش نکردم. اولاش همه چی خوب بود. رفته رفته بهونه گیریا شروع شد، غرغرکردنا و گیرای الکی گرفته تا جواب ندادن تکستا. هرموقع من بودم، نبود. هرموقع من نبودم، تا نصف شب بود. کم کم از اینور اونور میشنیدم که پارتنرت بافلانیِ. که خبرنداری امروز فلان پارتی رفته بود. استوریاش بابقیه و عصبانیتش بامن. چیزیم میگفتم میگفت حالم خوب نیست و درکش کنم. انقدر درک کردم که دیگه خودمُ یادم رفت. یادم رفت کی ام و چقدر ارزش دارم. حس پوچی و بی مصرفی برای خودم داشت روانمو بهم میریخت. میدونستم اگر من کات کنم میشینه‌همه جا میگه من نرفتم، من خواستم بمونم. ولی دیگه نمیتونستم. اون میخواست من تموم کنم تا خودش رو بد جلوه نده. پس گاها قبل از اینکه به اونایی که موندن حق بدید، فکرکنید اون شخص چی دیده و چیا کشیده که رفته. قبول دارم که اکثرا اونایی که میمونن مظلومن، ولی بعضی اوقات اونایی که رها میکنن مظلوم ترینن.

😔

دلم برای اون روزایی که فکر میکردم دوستم داری و تا ابد پیشمی تنگ شده...😔

🙃

هرموقع ناراحت بودی فقط بدون که خدا منو آفریده تا همه‌ی غماتو به جون بخرم، تا نذارم غصه بشینه تو اون چشمایِ قشنگت تا نور باشم تو شبای تاریکت، من میخام همیشه شاد نگهت دارم پس غماتو ازم مخفی نکن.

خب؟!

خاطره...

کسی که روزی فکر می‌کردی بدون او یک ثانیه هم زنده نمی‌مانی از کنارت بگذرد در میدان شلوغ. نگاهت کند و لبخند بزند و از کنار تو رد شود و تمام مدت نگاهش کنی و مغز خسته‌ات چند ثانیه بعد از رد شدن از تقاطع پر از عابر تازه یادش بیاید که این زن، این مرد، این عطر متحرک که تو را و میدان را مست کرده کدامین ترانه خلقت بود. دلت بگیرد اما زود بفهمی داری نقش بازی می‌کنی، دیگر نبودن هیچکس یا دوباره دیدن هیچکس آنقدر ها هم برایت مهم نیست. لبخند بزنی، صدای هدفون را بیشتر کنی، و به آن روزها فکر کنی که دلی برای دوست داشتن و دوست داشته شدن داشتی. روزهایی که فکر می‌کردی تمام نخواهد شد، و حالا خاطره ای کمرنگند در انتهای سلولهای در حال مردن مغزت...

🥺

نفرین به ‌منِ ‌شاعر دیوانه که عمریست ...

هی شعر نوشتم که ‌بخوانی و نخواندی ...

صد شعر سراسر همه آکنده ی از عشق ...

تقدیم تو کردم که بمانی و نماندی ...

دوستت دارم...

بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و

بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم

بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.

عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی

جز تاریکی و سیاهی ندارد!

دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،

دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!

تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنارتو باشم

و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم

عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است

از طرف من به تو!

از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس!

عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که

معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی!

آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!

عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و

به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست

هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ

کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد !

هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و

در آغوش خود بفشارم!

عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو ،

و من و تو نیز یک سوی دیگریم!

عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت میکنم!

عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،

و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!

تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا که می نگرم تو را میبینم .

دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،

آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!

مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشکهای تو!

با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم

با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!

عزیزم دوستت دارم … چون که در میان اینهمه عاشقان تو

توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را !

عزیزم دوستت دارم… چون که این قلب کوچک و پر از عشق مرا

در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !

اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،

با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم که

دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند!

خیال...

دیروز هوای دلم بارانی بود.

عجب هوای دل‌انگیز و عاشقانه‌ای بود.

عجب باران پاکی.

شدتش به حدی بود که همه غم‌های دلم را شست و همه ناامیدی‌هایم را به امید مبدل کرد؛ و آنقدر زلال بود که می‌شد در انتهای آن عکس تو را دید.

دیروز هوای دلم گرفته بود.

برق عشق در آسمانش غوغایی به پا کرده بود که مپرس، شوری که مپرس، شعفی که مپرس.

آسمان دلم رنگ خاکستری انتظار داشت.

آسمان خاکستری آن بوی آرام نم باران داشت.

آسمان دیروز در دلم عاشق شده بود.

هرچه نگاهش می‌کردم عشق از درونش می‌جوشید و می‌خروشید و با حسی تازه جاری بود.

نمی‌توانستم لحظه‌ای چشم برهم گذارم. چون مانند ابر‌های گذرای بهاری به سرعت وارد حریمش می‌شدی بی آنکه از احدی اجازه بخواهی.

پلک‌هایم سنگین و سنگین‌تر می‌شد و در آخر دریچه چشمانم به روی جهان بسته شد و باز این تو بودی که در آن آسمان پر هیاهو صدایت گوش جانم را پر کرده بود.

آرام به سویم آمدی دستانت را روی صورتم گذاشتی و گفتی راستی پیشه کن و گفتم من هرگز نتوانم چنین کنم.

که اگر راستی پیشه کنم بیم آن دارم که از دستم بروی؛ و تو لبخندزنان گفتی من هم‌اینک نیز از دست تو رفته‌ام.

به یک باره چشم باز کردم. ضربان قلبم بالا رفته بود، نفسم به شماره افتاده بود. اما احساس کردم دوباره دنیا درحال چرخش است و مرا باز مدهوش نموده.

این بار هرگز نمی‌خواستم بیدار شوم.

هرگز

هرگز

به دلم افتاده است که به یاد من نشسته‌ای امشب…

پلک هایت سنگین خوابند، اما هنوز آن‌ها را بر روی هم نگذاشته‌ای…

به دلم افتاده است که دلت هوای مرا کرده

و در میان خاطرهامان به دنبال من می‌گردد امشب…

امشب و هر شب یک دل سیر از بغضت خالی می‌شوم…

عکست را آغوش می‌گیرم، وای که چقدر جایت خالی است در کنارم…

دست خودم نیست اگر دستم از تو می‌نویسد…

اگر دلتنگم و چشمانم

هر شب از یاد تو خیسند…

“دوستت دارم”


نگرانم!
برای روزهایی که می آیند
تا از تو تاوان بگیرند و تو را مجازات کنند!
نگرانم!
برای پشیمانی ات، زمانی که هیچ سودی ندارد!
نگرانم!
برای عذاب وجدانت، که تو را به دار می کشد وُ می کُشد!
روزگاری رنج تو رنجم بود
اما روزها خواهند گذشت…
و تو
آری تو
آنچه را به من بخشیدی
از دست دیگری باز پس خواهی گرفت!
و آنچه که من به تو بخشیدم، هیچگاه نخواهی یافت!

بی وفا ...

.

گاهی اوقات دلم تنگ طمع تلخ اشک هایم می شود

و آرام می بارم و می نوشم

گویی قهوه ای تلخ از جنس حقیقت می نوشم

چه کسی می گوید قهوه تلخ است؟

قهوه در برابر روزگار تلخم شیرین ترین نوشیدنی عالم حساب می شود

با من بی کس تنها شده یارا تو بمان...

با من بی کس تنها شده یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدارا توبمان

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش به خون شسته نگارا توبمان

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

دل ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان

هردم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت

به سر زلف بتان سلسله دارا توبمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدارا، یارا، اندوه گسارا تو بمان

"سایه" در پای تو چون موج دمی زار گریست

که سر سبز تو خوش باد کنارا توبمان.

مخاطب خاص

ادامه نوشته

مخاطب خاص  "S"

میدانم

من و تو هیچ‌گاه هم عقیده نبودیم.

میدانم،

رنگ چشمانمان فرق دارد

و خورشید در جغرافیای شهر تو

گرم‌تر است!

اما مهم نیست.

بیا و تمام این‌ها را از یاد ببریم.

دستانت را در دستانم بگذار!

می‌خواهم تنها چند قدم،

میان مردم این شهر،

میان شلوغی خیابان‌ها،

تو را داشته باشم…

بَر نَگَشت...

رفت دو چشمم را برایش خانه کردم برنگشت

بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت

شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود

در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت

زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار

تا سحرگاهان برایش شانه کردم برنگشت

تا در آن غربت نسوزد از غم بی همدمی

تا رو پودم را بر او پروانه کردم برنگشت

این من مسجد نشین عاشق سجاده را

مدتی هم ساکن میخانه کردم برنگشت

تا بداند در ره او با کسانم کار نیست

خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت

عاقبت هم در امید این که برمی گردد او

عالمی را از غمش دیوانه کردم برنگشت...

لینک دانلود دکلمه