عکس 3سالگی ابوالفضل

پسرم من ببخش  امسال برات تولد نگرفتم حالم خوب نبود

عکس ابوالفضل با یاسمین جون

این عکس یاسمین ازم خواست بگیرم کنار عکس باباش

گفت عمه این عکس بگیر که هرقت دلت برای من بابام تنگ شد این نگاه کنی


میدونم نباید اینجا چیزی بنویسم پسرم اخه وبلاگت تو هستش 

ولی چیکار کنم توشهر غریب حرفم به کی بگم با این جگر سوختم چیکار کنم 

هیچ کس درکم نمیکنه

دلم تنگه براش دلم میخواد جیغ بزنم شاید صدام بشنوه

وای چرا روزا زود نمیگذره من برم پیشش 

خدایا......


خدایا..

خیلی خسته ام 

خیلی داغونم 

امشب خیلی به من سخت گذشت یاد 27ابان تولد ابوالفضل افتادم و یاد اخرین دیدار یوسف عزیزمممممممممممم

یاد روز 27ابان افتادم اخه داداشم داشت میومد خونمون تولد ابوالفضل هم بود ولی نمی دونم چرا از امدنش خوشحال نبودم تا دیدمش لرزیدم یک حالی شدم نمی دونم چرا 2شب خونم موند تازه 6ماه بود خاور خریده بود همش زنگ میزد خواهر نذر کن دعا کن تا خاور بخرم کاشکی نذر نمیکردم براش وخیلی کاشکی های دیگه

بهر حال اومد شب صبحش رفت اراک تا شب برگشت خیلی گفت بیا بریم مشهد گفتم نمیام با شوهرم دعوام شد گفتم من نمی خوام برم نمی دونم چرا این نه لعنتی اومد تو دهنم کاشکی باهاش میرفتم شاید من وبچمم الان کنارش خوابیده بودیم  

صبح من بیدار کرد گفت پاشو دیرم شده من براش صبحانه اوردم گفت نمی خوام دیرم میشه گفتم چرا دیر چه عجله ای داری بزور صبحانه خورد داشتم ظرفا رو میشستم گفتم حالا بیا بشین بعدا کارات میکنی اومدم نشستم 1ساعتی باهم حرفیدم بچم بیدار کرد کا دوی تولدش داد سرش شست گفتم چرا حموم نمیری گفت اخه تو جاده سرما میخورم نمی دونست میخواد بره تو سردخونه بخوابه 

با عجله رفت میدوید انگار دنبالش میکردن رفتم پشت پنجره نگاهش کردم نمیدونم چرا ازدیدنش سیر نمیشم 

گفت شاید ناهار بیام دوباره 2ساعت دیگه زنگ زد نمیام منم اصرار نکردم اخه نمی دونم چرا لعنت به من

شب شد با دوستم رفتیم هیات ودسته تماشا کنیم عکس این جونا روی دسته ها بود گفتم وای خواهر ومادر اینا چی میکشن می دونین خدا اون لحظه چی گفت تا فرداصبح صبرررررررررر داشته باش بهت نشون میدمممم وقتی جگرت سوخت میفهمی

این صبح لعنتی شد ساعت 8:50بود ابوالفضل من بیدار کرد ساعت 9مامان زنگ زد اون شماره یوسف داری گفتمچطور گفت یک نفر زنگ زده گفته پیگیبر پسرتون باشین گفتم الان زنگ میزنم بهش  

هر چیزنگ زدم خاموش بود  دوباره به مامانم زنگ زدم مامان خاموشه مامانم گفت انگار نیشابور تصادف کرده بابات رفتن اونجا 

منم شروع کردم پاسگاه نیشابور گرفتن خواهرم زنگ زدفکر کردم میخواد حالم بپرسه هی قطع کردم 

دیدم ول نمیکنه تا اومدم جواب دادم خواهر داارم پاسگاه زنگ میزنم دیدم جیغ میزنه پاشو بیا مشهد گفتم اخه مگه چه خاکی به سرم شده گفت بیا یوسف تصادف کرده دیگه حال خودم نفهمیدم

یکم که اروم شدم گفتم شاید به کسی زده خودش حالش خوب باشه اینقدر این پاسگاه واون بیمارستان زنگزدم تا اینگه جواب قانع کننده نمی دادن میگفتن خوبه

تا اخرش من خودم دوست خواهرش معرفی کردم گفتن به خواهرش نگو که برادرش فوت کرده دنیا رو سرم خراب شد خدا قسمت هیچ بنده ای کنه این روزارو  

من شب رسیدم مشهد از یوسف زودتر رسیدم اون مونده بود نیشابور فرداش اوردنش من رفتم استقبالش 

اون پا نشد بگه خوش اومدی من بهش گفتم داداشم خوش اومدی 

بردم گذاشتمیش خونش  اخه بابام براش خونه خریده بود توی بهشت رضا  شاید اگه من وابوالفضل باهاش بودیم یا اون زنده بود یا اینکه ماهم الان کنار اون بودیم 

یوسفم اینا رونوشتم تاعمر دارم یادم باشه خدا روز تولد بچه من چطوری من سوزوند 

هر چند همش فکر میکنم اینا همش خوابه منتظر تلفنت هستم اخه اگه من بی معرفتی میکردم تو که بی معرفت نبودی بهم زنگ میزدی پس چی شد ؟؟؟؟؟ چرا زنگ نمی زنی بی وفا چرا درد دل نمی کنی می دونی چند روزه؟؟؟؟؟؟؟

تو که به همه گفته بودی اراک بهانس دلم برای خواهرم تنگ شده پس چی شد ؟؟؟؟چرا من سوزوندی؟؟؟

روحش شاد ویادش گرامی

برای شادی روح برادرعزیزم صلوات بفرستين


 

خواب دیدم خواب اینكه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام


روی من خروارها از خاك بود

وای قبر من چه وحشتناك بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر كن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می كردم ولیكن بی جواب

تشنه بودم تشنه یك جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود

خسته بودم هیچ كس یارم نشد

زان میان یك تن خریدارم نشد

هركه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه كسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملك

تیره شد در پیش چشمانم فلك

یك ملك گفتا بگو نام تو چیست

آن یكی فریاد زد رب تو كیست

ای گنهكار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یك یك ببر

در میان عمر خود كن جستجو

كارهای نیك و زشتت را بگو

ما كه ماموران حق داوریم

نك تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر كجا و دلفكار

می كشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق كهكشان

چشمهایش زندگانی می سروددرد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در ركابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب كه نه سرچشمه آب حیات

بین دستش كائنات و ممكنات

خاك پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملك سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گویی بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده كرد

مهربانانه به رویم خنده كرد

گفت آزادش كنید این بنده را

خانه آبادش كنید این بنده را

اینكه اینجا این چنین تنها شده

كام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه كرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت كرده است

سینه اش را وقف هیئت كرده است

اینكه می بینید در شور است و شین

ذكر لالائیش بوده یا حسین(ع)

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شكست

سینه چاك آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب كرد

عكس من را بر دل خود قاب كرد

اسم من راز و نیازش بوده است

خاك من مهر نمازش بوده است

پرچم من را بدوشش می كشید

پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا به خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم كبود

بارها لعن امیه كرده است

خویش را نذر رقیه كرده است

تا كه دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینكه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن كرده كفن

روز تاسوعا شده سقای من

گریه كرده چون برای اكبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در قیامت عطر و بویش میدهم

پیش مردم آبرویش میدهم

باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری آری هركه پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است

تولد داریممممممم هااااا

       گروه گل یاس


 


تولد داریم اگه گفتین تولد کیه 

معلومه تولد ابوالفضـــــــل مامانه

فدای پسرم بشم  ایشالله100 ساله بشه

 امسال 2سالگیش تموم میشه


گروه گل یاس

گروه گل یاسگروه گل یاسگروه گل یاسگروه گل یاس


 

نمایشگاه مادر وکودک وامامزاده صالح

با ابوالفضل رفتیم نمایشگاه  مادر وکودک

اینجا ادرس لینک گذاشتم که بچه های نی نی سایت ازش عکس گرفتن

http://www.ninisite.com/content/?contentID=1569


اونجا خیلی خوش گذشت توبابچه ها نقاشی کشیدی وبازی کردی


بعدش رفتیم امام زاده صالح خیلی خوش گذشت


ادامه نوشته

بستری شدن ابوالفضل

وای نمیدونی اون روزا به مامان وبابایی  چی گذشت خدا قسمت هیچ پدر ومادری  نکنه

خیلی بهونه میگرفتی همش اذیت میکردی میگفتی بریم تمام بخش راه بریم بابا ت طفلی همش تو راه بود یا برات سی دی میاورد یا اسباب بازیهات تا میخاستی من تهدید کنی میگرفتی سرم از دستت میکشیدی یعنی این میکنم از دستم  مامان بیچاره

 نمی دونستم بخندم یا  گریه کنم 

این عکسارو بابات ازت گرفت 


ماست خوری ابوالفضل مامان

پسرم بعد یک هفته مریض بودن غذا نخوردن هوس ماست کردمنم ماست گذاشتم جلوش اینم شد نتیجه ماست خوری نوش جونش



پسرم بعد یک هفته مریض بودن غذا نخوردن هوس ماست کردمنم ماست گذاشتم جلوش اینم شد نتیجه ماست خوری نوش جونش