سلام

دوستان این وبلاگ به مانند وبلاگ تابوت عشق تعطیل شد

با تو ام...



ریه هایم

معلق
... 
در هوای نبودنت

پوسیده اند

گمانم

آویخته به طنابی وهم آلود

حال من خوب است...

نگـــــــران نباش
" حــــال مـــن خـــــــوب اســت "
بــزرگ شـــده ام ...
دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم ...!!
آمـوختــه ام
که این فـــاصــله ی کوتـــاه بین لبخند و اشک
نامش " زندگیست "

آمــوختــه ام
که دیگــر دلم برای " نبــودنـت " تنگ نشــــود

راســــــتی
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز
خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام ...!
" حــــال مـــن خـــــــوب اســت "
خــــــوبِ خــــوب ...
.....
پ.ن:خب دوستان تعطیلات ما هم تموم شد.اگه خوبی بدی دیدید حلال کنید

....???

من برای عشق ورزیدن کمی دیر امدم ،

من غریبم بی نصیبم سخت دلگیر امدم ...

سلام به همه

سال جدید رو به همه شادباش میگم .ایشاا.. هرکی به ارزو های خودش برسه.امیدوارم تعطیلات هم به کامتون بوده باشه تا اینجا.

خب یک سال دیگم گذشت ولی این بار درست عین خونه تکونی خونه و وبلاگ در اندیشه ها هم سعی بر تحول گذاشتم.امیدوارم بتونم مفید باشم .

خبرهای خوبی دارم ولی الان نه در آینده.با توکل بر خدا تو مسیر جدید و سختی قدم برداشتم که با دعاهای شما و سعی و تلاش خودم به انتها میرسه.

ممنون که وقت گذاشتید


طولانی اما واسه خودم جالب بود بعد نوشتنش

این روزهادرذهنم فکرهایی میچرخد که ربطی به هم ندارد.

گاه ازچرخش این افکارمنم که سرگیجه میگیرم و تهوع را حس میکنم...

ازهرچیزکه بگویی و فکرکنی هست...

ازخودم که درچندراهه ای بی انتها مانده ام  و روزهایی که صبحش چنان حالت را میگیرد که دیگرهیچ کس نمیتواندتاپایان شب شادت کند و شبهایی که پایانی ندارد و انگار یلداست ازبس که طول میکشد...

ازتقویمی که آنقدر تمام روزهایش بهم شبیه است که برای پیداکردن تاریخ بایدبگردی بدنبال نزدیکترین میلادی که اینهمه برایش طبل ودهل میزنند یا عزایی که ازصبح تاشام میگریند وهیچ نوایی روا نیست ...

ازاداره هایی که مدیرانشان را ازسربالا گرفته و ظاهرشان وکت و شلواربیریخت و فوق لیسانس مدیریت میتوان شناخت...

ازدانشجوهایی که  نیم ساعت مانده به پایان کلاس هی میگویند استاد خسته نباشید و برای یک تحقیق یک برگ هم نمیخوانند و وخدابرکت دهد تلاش کافی نت ها و مراکزتحقیق دانشجویی را...

ازپارکی که هرروزصبح رفتگر با ماسک سبزرنگ وجارو برگهارا جمع میکند وهنوزتمام نکرده بادپاییز برگهای درخت تبریزی را روی زمین پخش میکند ومن هرروزبجای رفتگردیوانه میشوم و عق میزنم از این کار تکراری و برگهای بی پایان و مردمی که هرصبح با سگشان می آیند برای گردش...

ازافسردگی گرانی کتابهایی که دوستشان دارم وتستهای سنجش تکمیلی و دلهره یارانه ها که اگربرداشته شود میتوانم بخرم یا نه...

ازهمسران محجبه وبیسواد که مثل گوسفند بدنبال چوپان بدنبال همسرانشان روانند و به زنان روسری به سر که میرسند دلشان فرو میریزد .و چشمان همسرشان را دنبال میکنند ...

ختم انعام میگیرند و هرچه بیشتر میترسند بیشتر خودرا می پوشانند و نمازغفیله میخوانند ودعامیکنند ودعامی کنند ومیترسند که تغییر کنند ومیخواهند مثل همان روزاول ازدواج بمانند که خانواده همسر پسندیده بودشان ...

ودخترانی که روسری از سرشان می افتد وتو با نیم ساعت نگاه هم نمیتوانی تخمین بزنی چندساعت قبل ازصبح بیدارشده اند که برسندآرایش غلیظشان را به سرانجام برسانند ...

ازپسرهایی که سوارماشین مدل بالا خیابانهارا بالا پایین میروندو دخترهارا ازکمرباریک وبالایی دماغ و مدلباس انتخاب میکنند برای دوستی...

وماشینی که فکرتعمیرش هستی و دختری که دستمال کاغذی میفروشد به تو پشت چراغ قرمز و تو نمیخری و نمیدانی تو بیشترگناه داری یا او...

روزهایی که میشماری و حساب بانکی که خالیست و فکرکارهایی که باید انجام بشود...

کاری که نداری و بخشهای خصوصی و اداره هایی که برای گزینش سوالهای اعتقادی می پرسند و تو تقیه میکنی و تعداد رکعتها و خطبه هارا مرور میکنی و میدانی حتی اگردرست جواب بدهی حتما کسی می اید که اصلا گزینش نمیشود...

زنانی که خوب نیستند و بد هم نیستند و محبوب همگانند وتو میمانی و تعریف تو خیلی خوب هستی و سوالی که توهرچه ازخود میپرسی جوابی ندارد و ونمیدانی خوب بودن بهتراست یا محبوب بودن و بعد توهم اینکه تونه خوبی و نه محبوب...
واینکه هرچه احمقترباشی و ساده تر راحت تر زندگی میکنی و اینقدردرآیینه موهای سفیدت را نگاه نمیکنی و دلت را با گفتن :من فکرمیکنم پس هستم ،آرام نمیکنی...
ازدخترهمسایه ای که برای عقدکنان  هفته بعد تازه ابروهایش را تمیز میکندوکفش کرم رنگ میپوشدوبا نامزدش خریدمیرودومادرهایی که برای دختران دم بختشان دعامیکنند و دختران دیگر را هم به حساب 
می اورند برای استجابت دعا...
ومردانی که درساختمانهاکارمیکنند واثرگچ را هرچه ازلابلای دست وکنارناخن میشویندپاک نمیشودومن همیشه حیرانم که چرا کارهای سخت ،همیشه کم برکت است وهرچه زحمت میکشندچرا به جایی نمیرسندوهمیشه کلی قرض است و مریضی و پولی که ندارند و بسازوبفروشهایی که باید دنبالشان بدوند برای نقد کردن چکهایی که مبلغی نیست برایشان...
وخجالت ازاینکه به مهندس بگویند پولشان را لازم دارندو خانواده هایشان که تنهاافتخارشان آبرو و زحمتکشی است و دیگرهیچ...
دنیای مجاز ی که پشت آن پنهان میشویم وپیشنهادهای بیشرمانه و دل بستن و دل بریدن وتلاش برای پیدا کردن رویایت ازاین سدشکن فاصله ها وآزمودن بختت وآنچه نصیبت میشود هیچ است ...
ازفال حافظ که سربسرت میگذارد وتو بدنبال نشانه ای هستی برای امید،وچندبارازنو میخوانی ...
                                      سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند...
وگردنبند عقیقی که برگردن داری وتسبیحی که مدام بالا وپایین میکنی ونمازی که میخوانی وازقالب خودت بیرون می آیی و به خودت نگاه میکنی ومیفهمی چقدرازخودت دوری و بیگانه ...
پنجره ایکه هروقت به آن نگاه میکنی بیشتر دلت میگیرد...
وپرنده ای که دانه دانه پرهایش را میچیند تادیگرخواب پرواز را نبیند ...
وآسمانی که با قفس فرقی ندارد ...
خواندن چندباره ضیافت افلاطون تا بدانی فلسفه عشق چیست و اصلا عشق چیست و تصویری که درذهنت شکل میگیرد هیچ است درفضایی مه آلود...
قرار اجتماعی روسو،تعریف دولت وحکومت هابز ،ودیدگاه لاک ودموکراسی که سقراط را به نام آن کشتندمیخوانی، تابازبیشتر بپرسی چرا...
به حرفهایی انباشته شده دردلت که با دختری که همدیگر را نمیشناسید میگویی  واو همدردی می کند و میگویدشایدصبح ظفرنزدیک است وتو میخواهی باورکنی اما...
وبیماری که منتظر اولین نشانه ضعف درتو ست ...
ومادری که بدنبال نشانه های شادی به چشمهایم خیره میشود ومیپرسدچه شده ناراحتی ومن باز درس را بهانه میکنم و خودم را دراتاقم بیشترحبس میکنم ...

به سالهایی که پیش روست ونمیدانم چه پیش می آید وعشقی ممنوع که دردلم رشد میکند و رشد میکند ونمیدانم عقل برنده میشود یا دل...
تلفن همراهی که کنترل میکنی برای جواب دادن به پیامهایی که نمیرسد ، وکلماتی که درذهنم میچینم برای جواب به تماسهایی که گرفته نمیشود...

وبغضی که با اولین هق هق میشکند   و تکرار میکنم ازگریه کردن متنفرم...
این روزها درذهنم فکرهایی مییچرخد که ازچرخش این افکارمنم که سرگیجه میگیرم وتهوع را حس میکنم ...
نیمه شب است ...

طولانی...

بی انتها ...

تسبیح میزنی بی ذکر...

 یک قدم مانده تا برسد عقل به جنون وتهوع و چیزی درهمین مایه ها...


دوشنبه 16 بهمن 91

اتفاق تلخی بود.
مثل زهر مار.
نتونستم تا ته باورش کنم.خوردم تا باورم شه.
رفت تو جونم تلخیش.
حالا تلخم.
...
تلخ نگاه میکنم.
تلخ قدم میزنم.
طعم تلخ بغض، اشکامو تلخ کرده.تلخی شده خاصیتم.
خاصیت شبام.
...........
پ.ن: مطلب دزدی از آرامش طوفانی

مطلب کاملا دزدی اما واقعا دوسش دارم

×.شآیَد آرآم تَر میشُدَم.فقط و فقط...


 اَگَر میفَهمیدی حَرفهآیَم به هَمین رآحَتی که میخوآنی نِوِشته نشده اند...


×.دِلَم اِصرآر دآرَد فَریآد بِزَنَد اَما مَن جِلوی دهآنَش رآمیگیرَم...


وَقتی میدانَم کسی تَمآیُل به شنیدَن صدآیش نَدآرد...

عاشقانه ای ارام

این یک شعر نیست

این یکی از هزاران حرف ناگفته ی

چشمانم با چشمان توست

حال که نبودنت را چشمانم به رخم

می کشد

و هیچ حرفی میان چشمانمان

رد و بدل نمی شود

سکوت چشمانم را تاب نمی آورم

رو به روی آینه می ایستم

و بلند بلند شعر دلتنگی های

عصر تابستان را برایت می خوانم

با یک لکنت خاص عاشقانه

که بغض به صدایم هدیه می آورد

 دوستت دارم هایم

را بلندتر می گویم

انگار سوزن دنیا روی این جمله

گیر می کند

و تو پشت سر هم از پس

آینه ی رو به رو

پاسخم را می دهی

" دوستت دارم"

سریع تر از آنچه که فکرش

را بکنم

و  سوال فلسفی عمیق

برای من و چشمان درون آینه

ایجاد می شود

این منم در آینه یا تویی در برابرم؟

ولی نه

خود تو در آینه بودی

انگار سر من روی شانه هایت بود...

..........

پ.ن: یه دوستی نظر دادن که این مطلب رو پاک کنم بعد از این که رفتم تو وبشون دیدم این شعر اونجا هم هست اما لازمه بگم این مطلبو از فیس بوک کپی کردم.

 

انتقام..

ميدانم ...

شعرهايم را مي خواني

من بفكر انتقامم

آنقدر بي رحمانه مي نويسم

تا قلبت درد بگيرد !

تصادفي شد

با يك ناشر بهم خورديم !

مي گفت براي هر كتاب

چند درصد ناچيز مي گيرم !

آه ... نه

چقدر ديه ي يك شاعر كم است !


1.

باران بوديم

به دل هم مي نشستيم

تن ات به تن باد خورد

هوايي شدي !


2.

يك قاشق ناخوشي

يك لقمه مرگ

يك ديس جهنم

من از تــــو سير نمي شوم !


3.

بعد رفتنش

پاهايم با زمين قهر است

بگذاريد ...

كمي روي اعصابتان راه بروم !


4.

حس زندگي ندارم

حس مردن هم نيز

تو در دنياي ديگري

من براي كه بميرم !



تقديم به قلب صبور يك دوست


5.

هيچكس نمي داند

چگونه ميميرد

من مــي دانم !

بي تو - ميميرم !


6.

زير هرچيز مي خواهي بزن

هرچه مي خواهي بشكن

زير قولت نزن

دلم را نشكن !

7کوتاه

  

 

1.

اين شعر خيلــــي عميق است

لطفاً با احتياط رد شويد !


2.

اچ آي ويي مثبت هم

اينقدر زود بيمارش را

از پا در نمي آورد

كه عشق تو مرا...!


3.

سرم بوي پا مي دهد

كمتر در آن راه برو !


4.

لطفاً سئوال نفرمائيد !

در اين بقالي

اعصاب نداريم !

خواب نداريم !

چشم خشك نداريم !

زندگي نداريم !

يك دل داشتيم

كه آن هم بردند !

حال

مشتري گرامي

بدهي خود را تصويه كنيد

اوضاع سخت خراب است !

عشق

خريد و فروش نمي شود !


5.

در آبادي شعرم

بره ها...

گرگ اند و گله مي برند !

گرگها...

مثل سگ مي ترسند !

سگها...

ميو ميو مي كنند

براي كلافي از كلافگي چوپان

كه پيش بيني كرده است

زمستان امسال كمر شكن است

مثل تفنگ پدر بزرگ

كه سكوتش

آتش مي زند

سينه ي ديوار را


6.

ايدز مي گرفتم

بهتر بود

تا تو را


7. ما

روي هم رفته

هيچ غمي نداريم !

حریف

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟
پسر جواب داد:من میزنم
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
با ناراحتی از کنار پسر رد شد
بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود.
... ... ... پسرم من میزنم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما میزنی.
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی!!!!

سال نو شاد باش

گشت گرداگرد مهر تابناک ایران زمین روز نو آمد, شده شادی برون ز اندر کمین ای تو یزدان , ای تو گرداننده ی مهر و سپهر برترینش کن برایم این زمان و این زمین سال نو شاد باد..............

در این هیچ شکی نیست که جواب ابلهان خاموشیست...

ماجرا وقتی غم انگیز میشود که این ابلهان سکوت شما را حمل بر "حرف حساب جواب ندارد" میگذراند.

ای کاش ...

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت
عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!
حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی اس

تنها...

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت به انتظار امدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام شد من اغاز شدم و چه سخت است ...

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن ...

پیمانکار ایرانی،آمریکایی و مکزیکی

تعمیر و نگهداری از كاخ سفید بصورت یك مناقصه مطرح شد.

یك پیمانكار آمریكایی، یك مكزیكی و یك ایرانی در این مناقصه شركت كردند.

پیمانكار آمریكایی پس از بازدید محل و بررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خود را 900 دلار اعلام كرد. مسؤل كاخ سفید دلیل قیمت گذاری اش را پرسید و وی در پاسخ گفت: 400 دلار بابت تهیه مواد اولیه + 400 دلار بابت هزینه های كارگران و... + 100 دلار استفاده بنده. .. پیمانكار مكزیكی هم پس از بازدید محل و بررسی هزینه ها مبلغ پیشنهادی خود را 700 دلار اعلام كرد. 300 دلار بابت تهیه مواد اولیه + 300 دلار بابت هزینه های كارگران و... + 100 دلار استفاده بنده. .. .. .. .. .. اما نوبت به پیمانكار ایرانی كه رسید بدون محاسبه و بازدید از محل به سمت مسؤل كاح سفید رفت و در گوشش گفت: قیمت پیشنهادی من 2700 دلار است!!! مسؤل كاخ سفید با عصبانیت گفت: تو دیوانه شدی، چرا 2700 دلار؟!!!!! پیمانكار ایرانی در كمال خونسردی در گوشش گفت: .. آرام باش... 1000 دلار برای تو...... و1000 برای من ....... و انجام كار هم با پیمانكار مكزیكی. و پیمانكار ایرانی در مناقصه پیروز شد!!!!

بعد از چند وقت

خـُدايا جـاي سوره اے به نـام " عــِشق " در قرآنت خالے است

کـﮧ اينگونه آغاز شَود :

وقــَسم به روزے كه قــَلبت را ميشكنند

و جز خـُدايت مَرهمے نخواهے يافت !


پ.ن:  درود بر همتون. شرمنده دير به دبر ميام تابستون فصل خوبي بود و البته گاهي بد دلايلش هم خاستيد تو وبلاگ درد ودلم بخونيد البته قسمتيشه.

اين مطلب هم تقديم ميكنم به خودش كه نميدونه ....

سلام

امروز چنتا مطلب رو با هم ميزارم(نه اينكه تند تند ميام).اولش باقسمتي از شعري شروع ميكنم.


از وقــتی رفــتی

هــر روز شعــرهــایــم

کــوتــاهتــر می شــوند ....

یــادت هســت گفتــم

نفســم به شعــرهــایــم

بــنــد اســت.....


پ.ن:اين شعر ماله خودته كه داري ميخوني....

خب بريم سراغ  مطلب بعد

دختر کوچک و پدرش از روی پل می گذشتند،پدر که کمی میترسید،

به دخترش گفت:"عزیزم لطفا دست من رو بگیر تا توی رودخانه نیوفتی."

دختر کوچک گفت:"نه پدر تو دست من رو بگیر."

پدر که گیچ شده بود گفت:"عزیزم فرقش در چیست؟"

دختر جواب داد:تفاوت زیادی وجود دارد،

اگر من دستت را بگیرم و اتفاقی برایم بیفتد امکانش هست که من دستت

 را رها کنم،اما اگر تو دست من را بگیری من با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم

که بیفته هیج وقت دست من رو رها نمی کنی.

 

پ.ن: اين برا رفقام بود كه واقعا براشون صدق ميكنه


نظر يادتون نره

طولانی اما شرمنده

سلام شرمندم یه مدتی نبودم لازم میدونم یه چنتا چیزو روشن کنم.

اول:اگه نظر نمیذاشتم چون مرورگرم خراب شده بود و وقت درست کردن نداشتم لذا خواهشمند است منو به بزرگواری خودتون ببخشین.
دوم:این مدت که نبودم مشکلات زیادی بود از جمله امتحانات دانشگاه و ... پس بازم ببخشید.

خوب بریم سر اصل مطلب. يه خورته طولانی میشه امروز اما میارزه. اول باید یه سوال از همتون بپرسم که خواهش میکنم حتما جواب بدید.نظرتون راجع به این جمله چیه و چطور ارزیابیش میکنین؟؟

فلب ها مسافرخانه نیستند!!!!

دوم یه فسمتی از یه درد دل ذهنمو مشغول کرد که لازم دونستم شما هم بخونین شاید برا شما هم باشه.

این روزها که میگذرند ، حس تنها شدن را بیش از پیش در وجودم زنده می کنند. شاید این تنها شدن روزنه ای باشد برای ورود به دنیایی دیگر.دنیایی شادتر و رنگی تر.شاید من نوزادی را میمانم که در بدو تولد با گریه پای به این دنیا میگذارد.اگر این شاید ها،درست نباشند چه؟

سوم این شعر که حالی به حالیم کرد.

خسته و دلگیر از روزگار ،
به خانه آمدم ، مثل همیشه سراغ تو ،تو که خوب حس تلخ تنهایی را معنا میکردی...

باز برایت از خستگیهایم گفتم و اشک ریختم... گوش میدادی،مثل همیشه ،غصه میخوردی ،

مثل همیشه،دوستم داشتی باز هم مثل همیشه و من این حس مهربانی را از چشمهای تو فقط دیدم...

اما کاش اینبار بغضم را قورت میدادم ،

کاش اشکهایم را پنهان کرده بودم و کاش اضطرابم را پشت دیوار خنده های ساختگیم قایم میکردم ...

آبی پرنده کوچک و مهربانم کاش میدانستم قلب کوچکت ، تاب غصه های بزرگ را ندارد و ای کاش ...

این کاش ها چه فایده ای دارد ،

وقتی حالا دیگر پر کشیدی و از تمام پریشانیهاییم دور شدی...

پر كشيدي و تنهايم گذاشتي ...

حالا من ماندم و یک دل خاکستری...

و حالا من ماندم،بدون تو ، با یک دنیا تنهایی با یک دنیا تنهايي

چهارم هم قولی که داده بودم

کوروش بزرگ: وقتی توبیخ را با تمجید پایان میدهید، افراد درباره ی رفتار و عملکرد خود فکر میکنن، نه رفتار و عملکرد شما

نماد فروهر  نماد میهنی

نماد فروهر

نماد میهنی

از دوران پادشاهی مادها و سپس شاهنشاهی هخامنشيان، نگاره فروهر نشانه نماد میهنی بوده و آدمی را در پيكره و سيماي شاهین تیزچنگ و بلندپروازی نشان می‌دهد که آن‌را نماد توانایی، سر بلندی و فر و شکوه می‌دانستند و پرچم هاي خود را به نما و سیمای شاهین می‌آراستند.

نماد دين زرتشتي

ایرانیان پیرو آشور زرتشت برای این نيروي مينوي که بن مایه آن جنبش و پیشرفت بسوی رسایی، فرامایگی و والایی است، هیچ پیکره‌ای را بهتر و شایسته تر از شاهین نیافتند و آنچه که در گذشته نشانه فر و شکوه و سر بلندی بود و انگیزه ملی و میهنی داشت با اندک دگرگونی در سر و پای شاهین به سیمای کنونی در آوردند، تا هم بن‌مایه مینوی را نشان دهد و هم نمودار سر بلندی و سر فرازی ایرانیان باشد.

در نگاره فروهر دو نیروی همیستار (مخالف) «سپنتامینو» (نشانه خوبی) و«انگره مینو» (نشانه بدی) نمایان است و آدمی رو به سپنتا مینو دارد و بسوی او می‌رود به انگره مینو پشت کرده‌است و لازم به ذکر است فروهر الگو و سنبل ایرانیان و زرتشتیان است

ویژگی‌ها

1- چهره فروهر همانند آدمی است، از این رو گویای پیوستگی با آدمی است، او پیری است فرزانه و کار آزموده، نشانه از بزرگداشت و سپاس از بزرگان و فرزانگان و فرا گیری از آنان دارد.

۲- دو بال در پهلوها که هر کدام سه پر دارند این سه پر نشانه سه نماد پندارنیک، گفتارنیک، کردارنیک که هم‌زمان انگیزه پرواز و پیشرفت است.

۳- در پایین تنه فروهر سه بخش، پرهایی بسوی پایین است، که نشانه پندار و گفتار و کردار نادرست و یا پست هستند. از اینرو آنرا، آغاز بدبختی‌ها و پستی برای آدمی می‌دانند.

۴- دو رشته که در سر هر یک گردی (حلقه) چنبره شده‌ای دیده می‌شوند، در کنار بخش پایینی تنه هستند که نماد سپنتا مینو و انگره مینو هستند، که یکی در پیش پای و دیگری در پس آن است. این رشته‌ها هر یک در تلاش هستند که آدمی را بسوی خود بکشند؛ این نشانه آن است که آدمی باید به سوی سپنتا مینو (خوبی) پیش رود و به انگره مینو (بدی) پشت نماید.

۵- یک گردی (حلقه) در میانه بالاتنه فروهر وجود دارد این نشان، جان و روان جاودان است که نه آغاز و نه پایانی دارد.

۶- یک دست فروهر کمی به سوی بالا و در راستای سپنتا مینو اشاره دارد که نشان دهنده سپاس و ستایس اهورمزدا و راهنمایی آدمی بسوی والایی و راستی و درستی است.

۷- در دست دیگر گردی (حلقه‌ای) دارد که نشانه وفاداری به عهد و پیمان، و نشانگر راستی و پاک خویی و جوانمردی و جوانزنی است.

سیاست یعنی چی ؟؟!!!

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه : پدر جان ، لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟ پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی .. من حکومت هستم ، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه هست ، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه ! کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست ، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره .. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی … داداش کوچیکت هم که دو سالش هست ، نسل آینده است … امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی ! پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره ، می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه ، میره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه … می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه ، می بینه باباش توی تخت با کلفت شون خوابیده و ….!! می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه .. فردا صبح باباش ازش می پرسه : پسرم ! فهمیدی سیاست چیست ؟ پسر می گه : بله پدر ، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست… سیاست یعنی اینکه حکومت ، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده ، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه ، در حالی که نسل آینده داره توی چیزه خودش دست و پا می زنه ! پ.ن:داستان حالب با منظور غیر سیاسی می باشد

داستان مرد روستایی و پسرش

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند.
پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا
شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال
در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و
نمیدانم .
در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندلی چرخدارش به آن
دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار
براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته
شد، پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از
یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که
ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در
این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو
طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش
گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا!!!

پ.ن:شرمنده یکم دیر اومدم از دختر حوا هم ممنون که میاد کمکم و اپ میکنه برام

از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست?

در جواب گفت بله فقط یک نفر.

پرسیدند کی هست؟

در جواب گفت : من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های

در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در

نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک

روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد

ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه

پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت

گفتم آخه من پول خرد ندارم

گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت

این مجله رو بردار برا خودت

گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد

اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!

پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم

خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه

بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم

تا جبران گذشته رو بکنم

اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه

میفروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان

دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره

ازش پرسیدم منو میشناسی؟

گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا میشناسدتون

بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار

چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟

گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بود

حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم

جوون پرسید به چه صورت؟

هر چیزی که بخوای بهت میدم

(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید)

پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟

هرچی که بخوای

واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده ام

به اندازه تمام اونا به تو میبخشم

جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی

گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟

گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی

پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟

جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو

بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست

جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست

دکتر شریعتی

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم ؟

چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است ،

خوب خوب خوب

پ.ن:سلام دوستان اولین مطلب سال 90 رو با یاد مرگ میذارم به امید اینکه اخر سال 90 هم با خبر مرگ به روز بشه وبلاگ.

راستی شرمنده

بهار دلتان سبز

شیشه عطر بهار ،لب دیوار شکست

و هوا پر شده از بوی خدا

همه جا آیت اوست، دیدنش آسان است

سخت آنست که نبینی او را

«« بهارتان سبز »»

عاقبت مرداي خراب ...

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:


- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میگه:

- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه!

بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه:

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم!

و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد
مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.


زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!


زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه:

- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!



پ.ن:اينو گذاشتم تا يكي بخنده و اق ... هم درس بگيره.

نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش

شرمنده این مطلب ۱۰۰٪ دزدیه چون زیبا بود گذاشتم

 

 

پیاده از کنارت گذشتم ، گفتی : " قیمتت چنده خوشگله؟ "

سواره از کنارت گذشتم ، گفتی : " برو پشت ماشین لباسشویی بنشین! "

در صف نان ، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود!

در صف فروشگاه ، نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود!

زیر باران منتظر تاکسی بودم ، مرا هل دادی و خودت سوار شدی!

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ ، وزنت را بیندازی روی من!

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی!

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی : " زهرمار! "

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت ، فحش خواهر و مادر بود!

در پارک ، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم!

نتوانستم به استادیوم بیایم ، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی!

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی!

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است!

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده‌ام!

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی!

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد!

من باید لباس‌هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ!

من باید غذا بپزم و به بچه‌ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر!

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن ، گفتی بچه مال مادر است!

وقتی خواستی طلاقم بدهی ، گفتی بچه مال پدر است!

یه طنز

دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود. در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود. از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟” فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”. مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”.... فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاً حرکت نکرده است. - وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟ فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمریکا) عقربه اش دوبار تکان خورد! - خیلی جالبه راستی ساعت من کجاست ؟ فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند.

وصیت نامه حسین پناهی


http://www.redlink1.com/mydocs/group/117/02.jpg

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد