دوستـــــش بدار ولی...
چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم ومنتظرش می مانم.
بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد.
و گفت:
دوستـــــش بدار ولی منتظــــــــرش نمـــــــــان.
چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم ومنتظرش می مانم.
بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد.
و گفت:
دوستـــــش بدار ولی منتظــــــــرش نمـــــــــان.
باهم که باشیم قانون طبیعت رانقض میکنیم!
میخواهم شروع باهم بودنمان ....
همانند طلوع خورشید باشد اما بی غروب...
میان وسعت دستان خالیم حس میکنم...
تمام دارو ندارم نگاه توست....
آب ار سرم گذشت...
فریاد میزنم دوستت دارم....
و تو آرام وخونسرد...
به ترکیدن حباب ها میخندی. . .
اینجازمین است و رسم آدم هایش عجیب!
اینجاکم میشودبه جای اینکه دنبالت بگردند
فراموشت میکنند
ازمیان تمام بازیهای کودکانه...
تنها یادم تو را فراموش را خوب بلد بودی....
سلامتیه دختری که ...
یه لحظه قدم زدن باعشقشو
با هیچ ماشین مدل بالایی
عوض نمیکنه
حتی پراید
بزرگترین اشتباهی که میتوانیم انجام دهیم
این است که به آدمها طولانی ترارآنچه
که لیاقتشان است اجازه دهیم در زندگیمان بمانند...
این لحظه ها لبانم رطوبت لبانی را میخواهدباطعم محبت نه شهوت
این لحظه ها موهایم نوازش دستانی را میخواهد با
طعم ناز نه نیاز!
این لحظه ها تنی را میخواهم که روحم را ارضا کندنه جسمم
ضربه آخر را خدا زد
آن زمان که تو برای رفتن استخاره میکردی
خوب امد
قابل توجه آقا پسرهایی که به دوست دختراشون میگن
تا آخرش باهاتم...
آخرش وقتیه که کمربنداشونو ببندن....
اینکه میکشم درد بی اون بودن نیست
تاوان با او بودن است
تقصیر او نیست بنده ای نبود
من خدایش کردم
سرنوشتی دارم پر از خطوط سرگردان و مبهم
دلتنگ کسی هستم که روزی قرار بود
همیشه دوستم داشته باشد
اما حالا حتی دلش برایم تن نمیشود
حواست هست خدا
صدای هق هق گریه هام
از همون گلویی میاد
که تو میگفتی از رگش به من نزدیکتری
تو رفتیو این ها مانند تا ابد
یک بغض لعنتی
یک آه
یک سوال بی جواب
هنوز گاهی دلت برایم تنگ میشود
آرام آرام آرام
دلم را
تنگ تنگ تنگ کرد نبودنت
هوسی پشت این خواستن ها نیست
من دلباخته ی تجسم دو دست نامریی ام
که هر شب سرم به خیال شانه اش
در هوا سقوط میکند
خدایا از تجربه تنهاییت بگو
این روز ها سراپا گوشم
ای کاش یا بودی یا از اول نبودی
اینکه هستیو کنارم نیستی
دیوانه ام میکند
بیراهه هم برای خودش راهی است
وقتی قرار است مرا به تو برساند
فکرت از سرم افتاد
به همین راحتی
نه آسمان زمین آمد و نه دنیا تیره و تار شد
ساده تر از آنچه که فکرش را میکردی از سرم افتادی
افتادی در وسط چشمانم
و عاقبت تمام میشوی
تمام میشوی و
تمام میشوم
تنهابودم....
که یکی....
تنهاترم...
گذاشت ورفت!!!!
گفت:توخوابی وعشقت درآغوش دیگری
لبخندی زدمو گفتم:خدایااین مخلوق توست !
که خبرازرسم دنیانداری . . ..
وقتی آرزویی درذهنم بیاید. . . .
وتومیان آن نباشی!!!!!!!!
مثل اعلامیه ی ترحیمی که خنده اش
دیگران را میگریاند...
از این میسوزم که برای اثباتش میگفت:
به جان خودت
ولی من میسوزم با الکل هایی که به سلامتی دیگران خوردم
لالایی هایش را من خواندم اما در قلب دیگری خوابید........