حمیده نوشت...

دلمان تنگ شده برای تک تکتان

چه سرخوش و دل خوش بودیم

 

حمیده نوشت

حمیده دل تنگ میشود برای بنیامین گوش کردنای تو کارگاه

واسه والیبال بازی کردنا

واسه دلقک بازیا

واسه هر 10 نفرتون

واسه اقای رحیمی و جنبش

واسه دلای پاکمون

 

عاطی نوشت

اااااااااااااااااااا

من نمیدونستم ملیحه و الهام مامان شدن!!!!!!

ااااای جااانم. نی نی :)

تازه خانم اکبری هم دوباره مامان شدن ;)

هوا گرم شه دوباره بریم با هم بیرون...

حمیده خـــــر دلم برات تنگ شده :))))

حمیده نوشت

خبر خبر

هاجر  عروس میشود........

یعنی عروس شد

فقط مونده 2 تا عاطفه  وسمیه ش و مرضیه

الهام و ملیحه هم که مامان شدن

من و زهرا هم که هنوز در عقد به سر میبریم

الان دیگه همینایی که اسمشونو بردم کسی به کار کسی کار نداره و هر کی پی کار خودشه

مخصوصا مرضیه

چون بقیه تقریبا گهگاهی از هم باخبریم

عاطفه نوشت

اوخی ...

یادش بخیر ... دوس دارم دوباره تجربه کنم دوره ی هنرستان رو...

آهنگ گوش دادن یواشکی تو کارگاه ... رقصیدنای یواشکی ... کشیک دادن :) ... تو حیاط رو زمین گرد نشستن و پفک خوردن 10 تایی ... یادمه یه بارم دسته جمعی یه روز تعطیل کردیم یادم نیس چه مناسبتی بود عید بود یا میان تعطیلی بعدش تهدید واسه کم شدن نمره انضباط... یادمه 2 بار گریه کردم تو هنرستان D: یه بار واسه مسابقه علمی که خونده بودم که مثلا بدون کنکور برم دانشکده شریعتی که به هنرستان ما خبر ندادن و نشد که برم یه بارم به خاطر برخورد بد یکی از معلمای معماری، بنده خدا حرف خاصی هم نزد ولی من خیلی به هم برخورد D:  راستی یه بارم واسه فلشم گریه کردم که افتاده بود تو کارگاه با صندلی از روش رد شده بودن شکسته بود و پروژه من و بچه ها که کلی هم زحمت کشیده بودیم به باد رفت!ولی خودمونیم دلم واسه فلشم بیشتر می سوخت D:

من و حمیده و سمیه و هاجر بعضی وقتا همدیگرو می بینیم همونم غنیمتیه به خدا ...

منم درگیر درسای دانشگاه شدم یه استاد دارم فکر میکنه ما در روز عوض 24 ساعت 48 ساعت وقت داریم 0_o

هعی ...

ترم آخرم باید دوباره برگردم بجنورد :) خوشحالم ... دلم واسه بجنورد تنگ شده واسه 17 شهریور واسه خیابون دو چنار :) واسه خریدای خنزر پنزر الکی از سر دلتنگی ...

از طرف دیگه بی صبرانه منتظر اردیبهشت ماه ام! واسه نمایشگاه کتاب تهران تا به اون بهونه دوباره یه سر برم تهران دلم واسه اونجا هم خیلی تنگ شده

وای بازار دوم... پایین شهر تهران D: پارک آب و آتش... 2 ساعت تو مترو واسه رسیدن به تجریش بعدش دربند و درکه و پارک جمشیدیه!

قبول دارین خاطره های خوش همش آخرش دلتنگی میشه :(


بچه ها از خاطره هاتون بیاین بگین ....

حمیده نوشت

میدونستم کسی نمیاد...................

هعی..


هر بارشی 

آغاز رویشی است!

ای اشک! 

تازه کن مرا ...

حمیده نوشت

حمیده مینویسه از بچه از همونا که کلی باهم یارو دوست و رفیق و.........بودن

خدایا شکرت هرکی به یه کاری مشغوله ..

و انقد سرش شلوغه که بقیه یادش رفتن

ولی من و 2تا عاطفه کم و بیش در ارتباطیم

سمیه هم با معرفته ولی بقیه.............

ای روزگار......

گله ای نیس فقط دلتنگم

+

شاد باش
نه یک روز ، بلکه همیشه . . .
بگذار آوازه شاد بودنت چنان در شهر بپیچد
که رو سیاه شوند
آنانکه بر سر غمگین کردنت شرط بسته اند !

ما نوشت(حمیده.زهرا.عاطفه)

سلام

ما الان سرکلاس محیط چندرسانه ای هستیم

وای دلم(حمیده)هوای بچه هاروکرد.................

چه خوب بود با هم بودنامون

زهرا میگه ای جانم آق رحیمی و خانوم اکبری و...............

یادش بخیر

عاطی خانومم که رفت ته کلاس البته الان اومد

رفته بود هسته ی آلوشو بندازه سطل زباله

مردما آلو میخورن

اووووووووووووووف دیگه

دلم می خواست به کسی ربطی نداره

خبر جدید از حمیده!!!! عاطی نوشته!

حمیده نامزد کرده!!!!!!!!!!!!!

عروس چقد قشنگه ایشالا مبارکش باد...

مبارکش باشه ایشالا.به عشق هم پیر شن ایشالا...

ولییییی....

حمیده باختی!یادته قرار گذاشتیم ببینیم کی زودتر عروس میشه!

تو اولیش بودی...

ببینیم بعدی کیه؟

تعطیلات عید...

سلااااااام به همگی...

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای داره عید میشه! اینجا تو دانشکده هم اینننننننننننقد بووووی بهااااار میاااد!

واسه ۲۱ام بلیت گرفتم.اصلا هم برام مهم نیست کلاسا تا ۲۵ام قراره تشکیل بشه. ما که رفتیم هر کی میخواد تو ترقه های خانی اباد نابود شه بمونه! از الان اینجا بمب میترکونن ! والااا... وگرنه ما که درسسسس خووون!

از اونورم احتمالا به کلاسای چهارشنبه خودمو برسونم...

اییییییییییینقد خوشحالم داررررررره عیددددد مییییشه....که نمیدونین ...

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای....

آخ جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون...

!!!!!!!!

سلام!

کسی اینجا نیس؟

آهاااااااااااااااااااااااااااااااااای با شماهام

کجایین پس؟

چرا هیشکی نیسش؟

چرا اینجا اینجوریه؟

 

عاطفه نوشت

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام عسییییسسسمممم

فک کنم الان دیگه خوابگاهی و داری درس میخونی....

منم ۱۷ امتحانام شروع شده امروز فیزیک امتحان دادم...

آخرین امتحانم ۲۸مه.واسه ۲۹ام بلیت قطار خریدم برمیگردم..

واااااااای چقد دلم دوباره تو و بچه ها و پارک ملت و دور هم جم شدنامونو میخواد!

حمیده جونم خیلی تو خوابگاه با بچه ها درگیر نشو منم چند وقته با هم اتاقیام مشکل پیدا کردم ولی سعی می کنم وقتی حوصلشونو ندارم هدست بذارم تو گوشم صداشونو نشنوم!

البته هم اتاقیام نسبت به بقیه خیییییلی خوبن تازه ما ۸ نفریم شما ۱۲ نفر سخت تره!

یلدا گوشیم روشن بوده...خط همراه اولم روشنه ایرانسلمو دیگه نمی ذارم...ببخشید منم باید می زنگیدم حالا بر میگردم اینقدددددددددددده هی بریم پیش هم که خسته شیم

راستی کارت دارم الان بهت می زنگم.

حمیده نوشت

سلام بعد از یه مدت طولانی........یعنی بعد از یه سال.

گذشت........

این مدت همش پر بود از دلتنگی و استرس و لحظه های خوب و بد.

عاطفه ممنون از اینکه تو مثل ما یادت نرفت

آدم حتی اگه هزار نفر اطرافش باشند ولی بازم وقتی دوستای خوبش نباشن تنها ترینه

تنهام و دلتنگ

کاش بودی پیشم و من سر کلاس برنامه نویسی اگه حواست نبود و فارسی مینویشتی باز بهت میخندیدم و چیزی نمیگفتم

باید ببخشی چون اینقد ننوشتم که حرف زدن و جمله بندی یادم رفته حالا نه اینکه خیلی بلد بودم

 چقد دلم واسه تو واسه بقیه واسه خانم اکبری،آقای رحیمی و.......... تنگیده

وقتی اومدم و دیدم که نوشتی و یادت نرفته اشک تو چشام جمع شد و باز بهترین لحظه های زندگیم یادم اومد...

جات پیشم خیلی خالیه

دلم میخواد فقط گریه کنم تا خالی شم....

 من اومدم تا از اون خوابگاه لعنتی چند روزی خلاص شم از جایی که بهم زیاد خوش نمیگذره

راستی یلدا زنگیدم ..........خاموش بودی.

یه جوری شدم دلم قدیما رو میخواد الان رو دوست ندارم

اینقد که تو اون خوابگاه موندم حالم اینجوری شد اومدم کتابمو درست کنم

17 هم امتحانام شروع میشه،راستی یکم که نه یکم بیشتر از یکم بیخیال شدم....

دارم واسه کتابم تحقیق میکنم،منبع گیرم نمیاد واسم دعا کنی...

عنوانم نمیاد...

دلم واسه معلممون تنگ شده واسه خانم اکبری....

ولی روم نمیشه بزنگم...اخه زنگ بزنم چی بگم!

دلم واسه آقای کشمیری و آقای رحیمی و خانم فرهی هم تنگیده....به اونا که اصلا نمی تونم بزنگم...برگشتم به بهونه اصل دیپلمم میرم هنرستانوم بلکه ببینمشون...


آهنگ خاطره انگیز کلاسو دوباره گذاشتم رو وب...همه حال می کنیم باهاش.

خبـــــــــــــــــــــــــــــــــــرای جدید از بچه های کلاس...(عاطفه نوشته دیگه!...شک داشتین!)

به به ســــــــــــــــــــــــــــــلام به همه!

با کلی خبر اومدم(هر چند نه چندان جدیده!)...

اول از خودم شروع کنم(بچه ها میدونن کلا خودشیفتم!)...من خبری نیست سلامتی شما خوبید بچه ها خوبن باباشون خوبه عمه خاله دایی عمو؟همه خوبن خب به سلامتی خب خبری نیس دیگه دارم زندگیمو می کنم ترم دو شدم به سلامتــــــی!

امــّــــــــا....از بچه ها بگم به ترتیبی که تو پست قبله میگم:

حمیده جون که قرار بود بشه دانشجوی دانشگاه علمی کاربردی زده و امسال قبول شد دولتی بــــــــله بزن کف قشنگه روووووووو من که همش بهش می گفتم تو امسال قبول میشی باور نمی کرد دقیقا همون دانشگاهی که من گفتمم قبولیده..بــــله دیگه ما خودمون یه پا مشاوریم

سمیه و مرضیه هم که الان مثه من ترم دویین و امسال کنکور ندادن وگرنه حتما اوناهم قبول می شدن...ولی خب فرقش چیه مدرک مدرکه دیگه

زهرا هم امسال دولتی قبول شدددددد همون دانشگاهی که هاجر می رفت ولی انگاری می خواد انتقالی بگیره بره پیشه حمیده ...کفو یادت نررررررره

و عاطفه هم قبول شدددددددددددده همون دانشگاهی که حمیده قبول شده من که بهش می گفتم باور نمی کرد(مشاورم دیگه!)....

الهام و ملیحه و سمیه هم فک کنم کنکور ندادن دارن به زندگیشون می رسن رررررراحت!

هاجرم مثه من الان ترم دوإ و داره درس می خونه....

و امــــــّـــا مهدیه جونمونم قبولیدددددددددده همون دانشگاه حمیده و عاطفه خیلی واسش خوشحالم امیدوارم که موفق بشه بگو ایشااااااااالا....

اینم از خبرای خوشه ما ۱۰+۱ نفرررر

میدونین دوس دارم تا وقتی که همه بچه ها فارغ التحصیل شدنو عروس شدن(اگه خواستن) و بچه دار شدنو(بازم اگه خواستن بالاخره باید با یه نفر دیگه هم مشورت کنن اون موقع) خلاصه تا وقتی ازشون خبر دارم تو این وب بنویسم سرنوشته بچه ها رو خیلی خووووووووب میشه.


میخوام چندتا عکس از هنرستانمون بذارم تو وبلاگ کلاسمون...ولی حیف که تا تاسوعا عاشورا نمی تونم برگردم...ولی رفتن اگه یادم نرفت حتما میذارم.

 

عاطفه نوشت پس از سالها!

همه لحظه هامون خاطره  شد و رفت.....

                                                     رفت به همین سادگی...

وبلاگ کلاسم فراموش شد...مثه همه ی خاطره ها که آخرش خاک میگیرن و کم کم محو میشن.

این قالبه یه تلخی داره! اینکه یادم میاره که ما توی بهترین دوره تحصیلیمون با بهترین دوستامون حتی یه دونه عکسم ننداختیم!

.......................................

بچه های کلاس الان هر کدومشون یه جا رفتن...جدا شدیم به معنی حقیقی کلمه!

من شدم دانشجوی دانشگاه تهران(  ِ خراب شده) و فک کنم به احتمال زیاد بچه ی بی معرفت کلاس!

حمیده یه سال موند ولی نخوند چون دلش نمی خواس از اینجا بره و به احتمال زیاد از مهر بشه دانشجوی دانشگاه علمی کاربردی رشته نرم افزار یا آی تی.

سمیه و مرضیه الان یه ترم از همین دانشگاه علمی کاربردی رو تموم کردن و واسه خودشون شدن دانشجوی تمام عیار!

زهرا و عاطفه هم یه سال موندن و همین چند وقت پیش کنکور دادن تا نتایج بیاد و تکلیفشون روشن شه.

از الهام و ملیحه و سمیه دورادور خبر دارم.الهام چند وقت دیگه میره خونه خودش،ملیحه هم که تازه عقد کرده از سمیه خبر خاصی ندارم احتمالا داره به زندگیش میرسه!

هاجر شده دانشجوی دانشکده سبزوار و داره ترماشو و میگذرونه و درساشو پاس میکنه.

(چند وقت پیش بهم اس داد با هم بریم بیرون...ولی روزه حال حوصله برام نمی ذاره.تا ظهر خوابم بعدش پا میشم نماز و یه چرخی و دوباره خواب تا افطار!)

مهدیه دوست جون جونی کلاس ما که معماریه امسال دوباره کنکور داد و طبق گفته خودش گند زده! چند وقته ازش خبر ندارم... این خیلی بده!

......................

اینا همه ی چیزی بود که از خاطره های این دو سال مونده برام!

کاش بچه ها بدونن این روزا چقد تنهام! :(

معيارهاي يک دانشمند رياضيدان براي زندگي مشترک

معيارهاي يک دانشمند رياضيدان براي زندگي مشترک

روزي از دانشمندي رياضيدان نظرش را درباره زن و مرد پرسيدند.

 جواب داد :

اگر زن يا مرد داراي ( اخلاق) باشند پس مساوي هستند با عدد يک =1

اگر داراي (زيبايي) هم باشند پس يک صفر جلوي عدد يک ميگذاريم =10

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يک ميگذاريم =100

اگر داراي (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد يک ميگذاريم =1000

ولي اگر زماني عدد يک (اخلاق) رفت چيزي به جز صفر باقي نمي ماند و صفر هم به تنهايي هيچ نيست ، پس ان انسان هيچ ارزشي نخواهد داشت. اگر اخلاق نباشد، انسان خداي ثروت و اصل و نسب و زيبايي هم باشد هيچ نيست....؛

عاطفه نوشت: جالب بود همینجوری گفتم بذارم.

بهترین لحظات زندگی

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

آخرین امتحانت رو پاس کنی

کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

بدون دلیل بخندی

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

عضو یک تیم باشی

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

دوستای جدید پیدا کنی

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

قدرشون روبدونیم...

"چارلی چاپلین"

وب نوشته های یه بچه داروساز


عاطفه نوشت:واقعا راست گفته هر کدوم ازین جمله ها یه لحظه ی خوب رو یادم میاره...

به قول باربارا یه لحظه ی حقیقی.