دلربایی...
مهتاب نقره فام چه امانت دار بود...
در کنار سایه ام ایستاد
و پیغام رسان محبت دوست...
در مهتاب قدم گذاشتم بر ساحل وجود..
مهتاب ستارگان با دریا چه زیبا دلربایی می کردند
و من در عمق تنهایی و سکوتــــــــــ...
مهتاب نقره فام چه امانت دار بود...
در کنار سایه ام ایستاد
و پیغام رسان محبت دوست...
در مهتاب قدم گذاشتم بر ساحل وجود..
مهتاب ستارگان با دریا چه زیبا دلربایی می کردند
و من در عمق تنهایی و سکوتــــــــــ...
گاهی اوقات برای خود یک استکان چای می ریزم
و بیاد تنهایی ام
در کنار پنجره مه الود
با بغضی در گلو و قطره ای از زلالی باران چشمم نوش می کنم
و سردیی دستان و تمامی وجودم را با چایی ام گرم ...
من
چای
پنجره
نگاهی دور
در دیاری دور
خوبی هایم را درون بقچه زمان
در کنار شمعدانی ها
تو طاقچه خونه مادر بزرگ
به انتظار آمدن بهار دلها
بیادگار گذاشتم...
امروز به داشته هایم ذوق کردم
و برای نداشته هایم اندکی سکوت...
فاصله را ببین
از ذوق تا سکوت
چه دلخراش است
کوتاه و عمیق...
به دلتنگی ام سپردم
که آرام آرام
از کوچه پس کوچه های دلت عبور کند
و آتشی گرم از مهر در آن روشن سازد..
من به نور نیاز دارم
و تو به گرما...
در گوشه ای از کویر خاطره ها
قدم می گذارم
به انتظار باران...
افق پایدار است
و خاطره ها مه آلود
همچنان محو در سردی وجود...
بارها زمزمه کردم نامت را در جویبار زلال هستی...
بارها سخن گفتم از تو با بید مجنونی که در بیراهه در کنار رودی خروشان ایستاده بود...
بارها تو را در آسمان کویر پرستاره نظاره گر بود...
بارها با اندک مرکب خودکارم نامت را بیادگار نگاشتم...
بارها در درونم فریاد زدم و نامت را در سکوت خموش خودم جاری..

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت …

دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت …

باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد !

حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند …

کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد… دلت سبک شد؟

حالا این دل جای “او”ست
دعوتش کن
این دل مال “او”ست…
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک “او”…

خـانه تـکانی دلـت مبـارک
لحظه خطرناکی است لحظه ای که امید جای خود را به نا امیدی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عجله جای خود را به صبوری می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که همدردی جای خود را به طرد کردن می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که " ما " جای خود را به من و تو می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که پریدن جای خود را به خزیدن می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که نور جای خود را به تاریکی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که انسانیت جای خود را به خوی حیوانی دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که بخشش جای خود را به خشم دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که درک و تأمل جای خود را به لجبازی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که جمع بینی جای خود را به خود بینی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صلح جای خود را به جنگ می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که منطق جای خود را به سنت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که معنویات جای خود را به مادیات می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عشق جای خود را به هوس می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که شراکت جای خود را به خیانت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که آشنائی جای خود را به غریبی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صداقت جای خود را به دروغگوئی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صفا و صمیمیت جای خود را به کینه می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که خیر رسانی جای خود را به شرارت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عقل و تفکر جای خود را به تقلید می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که زمان حال جای خود را به زمان گذشته می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که علم و منطق جای خود را به خرافات و رسوم می دهد
.....................
و اما زندگی ............
یعنی توان آزمایی؛ با آن مواجه شوید..
زندگی یعنی بازی؛ اجرایش کنید
زندگی یعنی رویا؛ محققش سازید
زندگی یعنی عشق؛ از آن کام ببرید..
......................
برایتان دنیایـــــــــــی پر از آرامــــــــــــــش آرزومندم...
کوتاه و دردناکــــــــــــــــ عروج "پرویز ستوده شایق"
(وبلاگ نشاط کوهستان) را به جامعه وبلاگ نویسان کوه نویسان تسلیت می گویم...
"روحشان شاد و یادشان جاودان"

مادرم آخرین لحظه دیدار تو
آخرین لحظه عمر من بود
مادرم آخرین حرفهای تو
آخرین لالایه های من بود
مادرم آخرین اشک های تو
آخرین گریه های من بود
مادرم آخرین مهربانی تو
آخرین مهربانی دنیای من بود

از مرگ نمی ترسم
من فقط نگرانم
که در شلوغی آن دنیا
مادرم را پیدا نکنم ...

چند صباحی مهمان ناخوانده ای جسم و روحم را می آزارد، و گاه گداری ضربه ای به سینه ام می کوبد،
حسادت کرد و منو از بستر خواب نازی که در آن آرام آرمیده بودم جدا کرد.
لحظه ای اندیشه کن و بگو من چکار کنم؟
امروز عصر به هیچ صراطی مستقیم نیست و بر خر خود سوار....
امشب آرام تر خوابیدم، چون کودکی آرام در آغوش مادر....
روحم پروازی کوتاه داشت در آن حوالی....
چهار دیواری اتاقم برایم حکایتها دارد، گوشه ای از دیوار نقش بسته تصویر فرهاد و فرناز
که غریبانه زیر آوار شدن، در تصویرشان چه زیبا مبارزه می کنند. کمربند قهوه ای
و کمربند آبی!
کشکول کوچلویی که بیاد داداشم آویزان کرده ام و شعر کوتاهی برای مامان...
و یاد بقیه را در دل....
چه غریبم من!
خوش به حال آنان که چه آرام در کنار هم آرمیده اند....
مردمان همچون کودکان ابتدایی همش در حال امتحان دادنند...
کبوتری سبک بال را دیدم در سقف آسمان پرواز میکرد و می طلبید یارش را...
بهمین راحتی...
انسانها در فراسوی زمان در پستوی گمانها چنان پنهان میشوند که گویی جرمی بزرگ را
مرتکب شده اند...
خدایا کدامین آزادیت را پاس بدارم بهشت یا جهنمت را...؟
در کوچه پس کوچه های سکوت
به دنبال آشنایی ره پوییدم...
او در قمار خود!
و من در باور خود!
دیدم پاهای پینه بسته پیرمردی را که گوشه کنار کفشهایش پاره بود....
گفت: این کفشها همگام با من روزهای تلخ خاطراتم را گذرانده اند...
من در فراسوی زمان در واپسین لحظات عمر دل به عشق سپردم...
تو ای جویبار هستیه عشق روان شو و سیراب کن صحرای وجودم را...
خوابی بیش نیست و سرابی نزدیک....!
خیال بافی ام را ببخش من به سراب دلخوشم....
باور کنیم دیدن هر بامداد اتفاق ساده ای نیست...
خوشایند است و تکرار ناپذیر...
گنجشکها بیخود شلوغش نمی کنند...
صحرا را که می نگرم در ذهنم تداعی میشود کویر..!
سکوتی موزون در کلوت تنهایی...
آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا:
اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !
اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !
اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !
اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !
اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !
اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !
و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد
و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.
پس آنچه باشید که دوست دارید.
شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود.

بچه بودیم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردای قوی .
بزرگ شدیم دخترا عاشق مردای قوی شدن و پسرا عاشق عروسک ...


بر بلندای فلک ذکر ملائک یا عیلست
هر که گوید یا علی ، در روز محشر با علیست
در طواف کعبه گر با دیده ی دل بنگری
هر طرف آئینه ای باشد کزان پیدا علیست
گر خدا خوانم علی را ، کفر باشد کفر محض
به که گویم المثنای حق یکتا علیست
ای یهودی ، ای مسیحی ، ای مسلمان ، ای فلان
رکن کعبه ، چلچراغ مسجد الاقصی علیست
در شب معراج احمد نور از لب نور بود
دید در افلاک ، ماه لیله الاسرا علیست
مردگان دم میگرفتند ز عیسای مسیح
غافل از آنکه مسیحای دو صد عیسی علیست
اوست سر اسم اعظم ، واقف است او بر امور
راز پنهان در عصای پنجه ی موسی علیست
با علی بودن علو و عزت آزادگیست
جبرئیل عرش را استاد بی همتا علیست
خواستگاران فراوان داشت دخت مصطفی
از خدا دستور آمد همسر زهرا علیست
بر فراز آسمان ها هم حکومت حق اوست
حاکم و فرمانروای عالم بالا علیست
قدرت کل دول ، از ناخن او کمتر است
امپراتور بلند آوازه ی دنیا علیست
از غدیر خم چه میدانی ؟، نمیدانی بدان
بعد پیغمبر امام و رهبر و مولا علیست
ای که هی دم میزنی از اولی و دومی
بشنو ای ابله ، ولی مسلمین تنها علیست
اوست باب اله ، باب العشق ، باب المعرفت
شیعیان باب گرام زینب کبری علیست
تا عبد پرونده شیعه بدون خدشه است
قاضی دیوان کیفر، صاحب الامضاء علیست

به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر دنیاست.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده …
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را میبره و از میانشون
میگذره از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.

