آدمـــــ با گذشتیــــــ بــود
از منـــــ ـهمـــ گذشتـــ
آدمـــــ با گذشتیــــــ بــود
از منـــــ ـهمـــ گذشتـــ
گاه سرشار می شوی از او ... که حال شده است توی دیگری... عشق دیگری
اویی که با او بودن را از با تو بودن ترجیح داد
اویی که عشق او را از عشق تو بیشتر خواست
اویی که حال تمام دنیای او شده است
اویی که نخواست وجود تو باشد
اویی که وفادار عشق دیگری ست
اویی که با تو بودن را خیانت به عشق او می داند همچون تو که با دیگری بودن را
اویی که با تمام سردی هاش... بازم عاشق اون دستای سرد و نگاه آخرشی
اویی که تو عشق بی سرانجامش رو با هیچ عشقی عوض نمیکنی
اویی که تو هنوز بهش وفاداری... خواهان ش...
اویی که فارق و فارغ ز توست
و تویی که نمیتونی بهش بگی هنوز دوسش داری
هنوز تو دلت تنها فرده
هنوز به یادشی
هنوز...
تو = سارا
او = عشق سارا
از این جسم خسته
ی دل داغون
چشم های خیس
باقی مونده
که بی هدفُ سراسیمه
این کوچه ی دلتنگی رو طی می کنه
با این که می دونه بن بسته
اما می ره
بوی تنهایی دوباره مست ش کرده
نمی شناسه خودش رو
فقط می ره
میره تا ته این بن بست ...
و باز میره...
گله دارم از این آدماییـــــ کهـ خودت آفریدیــ شون...
ببینـ همینـ بندهـ ـهای خودت مسبب این همهـ گناهنـ.....
من که خوب بودمـ...
داشتم راه خودمو می رفتمـ...
.
.
.
یعنی تاوان ی اشتباه چقدر باید باشهــ؟؟؟؟؟
که من اینجوریمـ...
همیشه ما به اونی که بیشتر از همه دوس مون داره...
آســیب میزنیمُ
داغــــــــونـــ ـش می کنیمـــ...
چون می دونیـــم
تنها فردیه که دوس مون داره
واسه خودمون
نه واسه
القابی که یدک می کشیم....
قسمتــــــ
را قسمتـــــــــــــ
کـــــردنــــد
باز همـــ
قسمتـــــــــــ
خوبــــــشـ
قسمتــــ ـمــ
نــــــــــشـــــــــــــــــــــد.....
هنوز عاشق همونی م که می خواست یا می خواستم
ی روزی
ی جایی
ی وقتی
مرهم باشه
اما نمی دونم که می دونه یا نه
که خودش شده ی درد...
درد بی تسکین
درد مبهم
درد بی پایان....
چرا...؟!!!
تصویر چشات پاک نمیشه از ذهن م...
از فکرم...
همیشه همه جا هست ن...
هرجا رو که چشام می بینه ...
هست ن...
چشم هات...
به خاطر چشات همیشه کوچه گردم...
عشق مثل ی خواب می مونه
یا حداقل واسه من اینطور بوده
ی دفعه... مثل ی خواب وحشتناک... که پا شدم و
هذیون گفتم و پی ی آرامش و مسکن واسه ی خیال و فکر درگیرم...
تا ی روز دیگه که به ی خواب عمیق تر فرو رفتم...
و با خواب و خیال و رویام بیشتر انس گرفتم و کاملا درگیر بودم
و وابسته تر از قبل...
دلداده ای کامل...
ی عاشق محض...
که فقط معشوق ش رو می دید...
و این دفعه خودش فهمید که باید زودتر از خواب پا شه و
به کار و زندگی اصلی و واقعی ش برسه...
پس خواست از غفلت بیدار شه و آدم گذشته ی قبل باشه...
تا حدی تونست و بالاخره از این خواب هم بیدار شد
اما داغون تر از قبل بود ...
درگیر تر
به طرز وحشتناکی وابسته...
وابسته ی ...
ی آغوش ...
ی بوسه...
ی قلب...
می خواد دل بکنه و نمی شه....
این عشق کم شد ...
اما هنوز هست...
شاید ... روزی... جایی... تمام شود...
این چه دردی است که افتاده بر جانم؟
این چه دردی است که می خورد روح م را؟
این چه دردی است که ترک می گذارد بر قلبم؟
این چه دردی است؟
درد، دوس داشتن است؟
درد، عشق است؟
درد، تنهایی است؟
درد، سرکوب احساسم است؟
درد، فهمیده نشدن عالم من توسط دیگری است؟
درد، سخن نگفتن است؟
درد، سکوت و لبخند تلخ است؟
درد، بی احساس شدن است؟
درد، سر دوراهی گیر کردن است؟
درد، ماندن است یا رفتن ؟
درد، عشق است یا نفرت ؟
درد، بودن است و ماندن؟
درد، رفتن است و فراموشی؟
درد، بی خبری ست؟
درد، دونستن و دم نزدن است؟
درد، باهم بودن و بی هم بودن است؟
درد، درمان دیگری باشی
و درمانگری برای قلبت،برای روحت،برای وجودت، نباشد...
هست؟
درد، امید وادامه دادن است؟
درد، مرگ است؟
درد، درد است.
درد من آواری از تمام دردهاست
که هم چنان فرو می ریزد
و مرا خرد می کند
تا جایی که دگر نفسی ، توانی ، هوایی برای زنده ماندنم نیست
.
.
.
ازبین رفتن من نزدیک است
این لحظه های بی کسی م را دریاب!
حتی ی لحظه...