سال لبخندها
چهل و چند روز به پایان سال 92 باقی مانده و هنوز وقت برای خندیدن بیشر هست! این سال سراسر لبخند بود و امید. 92 هنوز جاری است، پس بخند عزیزم ...
چهل و چند روز به پایان سال 92 باقی مانده و هنوز وقت برای خندیدن بیشر هست! این سال سراسر لبخند بود و امید. 92 هنوز جاری است، پس بخند عزیزم ...
از سی و اندی سال تا همین دیروز، برایش آرزوی مرگ می کنند، در مقابل برای مان به طور واضح مرگ و قحطی می آفرینند. هر چه در توان شان و در توان مان بوده دریغ نکرده ایم. حالا می خواهند با یک ماچ و روبوسی همه چیز روبه راه شود و اوضاع گل و سنبل! و چقدر این جماعت کم حوصله هم هستند. البته بنده هم دیپلمات نیستم و کلمات ام آب هم باز نمی کند، اما هر چیز قانون و رسم خودش دارد. فیلم هندی نیست که!؟
: از همه این ها که بگذریم، چه بوی ته دیگی میاد از اردوی افراطیون ما و آن ها!!؟ چقدر کفن پوش آماده روی دست شان مانده؟! ( همه هم بخور!)
بعد از انتخابات و حرف و حدیث هاش: هنوز بعضی از افراطیون اصولگرا که خودشان را از خدا هم مسلم تر می دانند، رفتاری شبیه به سلطنت طلب ها بعد از رفتن شاه (در انتظار بازگشت شکوه شاهنشاهی) دارند. هنوز در خواب خوش قدرت و ترک تازی هستند. هنوز پرونده رو می کنند و بگم بگم می کنند. این چند نفر با خلوص نیت و از فرط ایمان، چپ و راست دروغ می گویند. دروغ می تراشند.اما آقایان! ماه برای همیشه پشت ابر نمی ماند. پرونده های تک خوری و شاد خوری و دور همخوری شما هم می افتد زیر بغل یکی دو نفر رادیکال مدعی تر...
چیزی به نوروز نمانده. فکری گذر روزگارام. هفت سین مان جور است> مانده سبزه که آن هم کم کم جوانه خواهد زد. دل خوش دار که سال نو روزگار دیگری ست.
سحرگاه است. من بيدارم پس هستم. اين را سال ها پيش درويشي سالخورده به من آموخت. وقتي از تشنگي پاي آبنباري متروك در دشت سوزان بستك نشسته و جان بر لب بودم. پپرسيد چرا آب نخواستي؟
دور برم خالي بود. گفتم: از كي؟ از تش باد؟
همانطور كه گردن يله كرده بود و خيره شده بود به فضاي مات بين چشم هام گفت: اينجا پر از فرمانبره! كافي بود مي خواستي. اينا هستند. گاهي وقتا تو نيستي...
داستاني در باغ جا گذاشته ام به اين اميد كه شاخ و برگ بگيرد. زندگي دوگانه مردي از جنس درخت!
سلام. مرا از جنگ دور كن. من تحمل اين اتفاق سخت را ندارم. راستش گاهي تحمل خودم را هم ندارم. اين را همين امروز ظهر فهميدم. همان موقع كه محله ي ساكت ما را جيغ هاي برنده ي يك زن برداشت. اول خيال كردم قضيه را نبايد دنبال كنم. سرم را بين كلمات كتاب فرو كرده و صدايم را قدري بالا بردم. جيغ زنانه اما بلندتر از آن بود كه به گوش نرسد. اما فقط جيغ بود فقط جيغ كه مي توانست از سر سوزش جان باشد. كلمه اي بين جيغ نبود. كلمه اي كه نشان از اتفاقي سهمگين باشد. كلمات كتاب در هم تنيده بود با افكار ماليخولياي من و چيزي نامفهوم و مات ساخته بود كه نه متن كتاب بود، نه خيال.
فريادي كه ابزار مردانه صاحبش را به گوش اهالي مي رساند مرا از خيال و كتاب به پنجره كشاند. پرده را كه باز كردم، خاك از پشت اش بالا رفت و سينه ام را به خس خس انداخت. از خانه تكاني سر دستي نوروز به اين طرف باز هم نشده بود. البته خاكبرداري و ساختمان سازي اطراف هم بي تاثير نبود. پنجره را باز كردم. با احتياط كه كسي مرا در حال فضولي نبيند به سمت صداها كه حالا زير و بم بود، سرك كشيدم. چماقي توي آسمان مي چرخيد و هوا را مي شكافت. يكي از دل تنيده ي جماعت صيحه مي كشيد: كاري مي كنم كه برگردي دهاتت!!
پسرم پشت هم مي پرسيد: بابا چطور شده؟؟!
گفتم: چيزي نيست ! برو با توپت بازي كن بابا. اين چيزا براي تو تعريف نشده!
پاچه شلوارم را مي كشيد و دوباره مي پرسيد. گفتم: بابا جان! دعوا شده بر سر هيچ! توي دعوا دو نفر يا چند نفر همديگر رو مي زنن تا دلشون خنك شه! ولي كار زشتيه! زشت! دعوا بخاطر نداشتن فهم مشترك بر سر يه موضوعه!
مي پرسم: بابا جان! تو مي دوني تفاهم يعني چي؟؟
مي گويد: گير كرده!
گفتم: آره بابا. گير كرده! اگه توي بچگي بهشون مي فهموندن هيج جنگ و جدلي در نمي گرفت.
بعد يك ساعت پليس آمد، بعد هم آمبولانس. كوچه و محله مان دوباره آرام شد. من بي خيال لحظات گذشته درگير كتاب شدم و پسرم توپ اش را به در و ديوار شوت مي كرد. پشت سر هم مي گفت: ففاهم..ففاهم!