دویدن بر شانه های باد
یک دفعه بهار شد.

نه که سالی نگذشته باشد با بهار و تابستان و پاییز و زمستانش ؛ نه. اما بی اجازه از راه رسید و خانه ی دلم را بی قرار خودش کرد.

نه که دعوتش نکرده باشم ؛ نه. اما در نزده وارد شد. 

نه که به انتظارش نبوده باشم ؛ نه. اما آماده نبودم.

می خواستم لباس نویی برای اندیشه هایم بخرم و کفش های خاطره هایم را عوض کنم و روسری گلدار تازه ای که خریده بودم بر سر دیدگاهم بیاندازم و عینک خوشبینی ام را لکه گیری کنم و عطر مهربانی ام را تازه کنم...

برای آمدن نوروز نقشه ها داشتم اما این عادت همیشگی نوروز است. در نزده از راه می رسد و تو را همانطور که هستی می بیند.

آرزو می کنم سال جدید را آنگونه باشید که نوروز سال آینده هرگز غافلگیرتان نکند...

با مهر و ارادت

سمیرا ابوترابی

نوروز 1395

نوشته شده در تاريخ ۱۳۹۵/۰۱/۱۱ توسط سمیرا ابوترابی |
دوستان عزیز سلام.

جشن امضای اینترنتی برای کتابم:

 پیگرد تقاضای چند تا از دوستان مبنی بر تهیه و امضای کتابم و ارسال اون ، با ناشرم صحبت کردم و قرار شد در ازای پرداخت 20000 تومن به جای 21500 تومن، کتاب رو امضا و کادو شده درب منزل در سراسر ایران تحویل بگیرید. 

در صورت تمایل برای من پیام خصوصی بگذارید

نوشته شده در تاريخ ۱۳۹۴/۱۰/۲۱ توسط سمیرا ابوترابی |
چند روز پیش گفتگویی درباره رمانم در روزنامه فرهیختگان ، به چاپ رسید.

http://farheekhtegan.ir/newspaper/BlockPrint/56421

فکر کردم شاید بد نباشد که متن کامل گفتگو را در این جا بگذارم:

«رقص کلاغ روی شانه های مترسک» نماد یا اسطوره؟

سمیرا ابوترابی نویسنده رمان "رقص کلاغ روی شانه های مترسک"، سی و سه ساله و اهل شهرستان ملایر از استان همدان است. داستان نویسی را به طور حرفه ای از سال 78 شروع کرده و با شرکت در انجمن ها و کارگاههای داستان نویسی کار خود را ادامه داده است...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۹۴/۰۹/۰۳ توسط سمیرا ابوترابی |
این روزهابخت با من یار بود یا روگردان از من نمیدانم. راه تازه ای در پیش گرفتیم. تمام زندگیمان را در کارتن های خالی چیپس و پفک و... چیدیم و راهی پایتخت شدیم. برایم تفاوتی نداشت که کجا باشم. به امید بارقه ای نو در ژرفنای ذهنم بودم و در این پنج ماه هنوز مجالی دست نداده تا از نو بیاندیشم که آیا حرف تازه ای دارم ب ای نوشتن؟

اما همین دیشب تصمیم گرفتم که روزها را به امید واهی بارقه ای بی سرانجام نباشم. عزمم بر آن شد که خودم سربلند کنم و ذهن را زیر و رو کنم برای تازه تر شدن. 

شادباشم بگویید ، باشد که از دیگر نقطه سربرآورم....

                  

نوشته شده در تاريخ ۱۳۹۴/۰۸/۲۶ توسط سمیرا ابوترابی |

یلدای دیگری از راه رسید بی آنکه دانسته باشم سالی بر من گذشته. یلدای پیش بود که بر خودم و خوانندگانم تلنگری زدم از نوع یلدایی (مراجعه شود به آرشیو سال گذشته : 91/9/29) و با خود عهد کردم که بسیار بیدار باشم. نه که نبوده ام. از یلدای پیش تا کنون شبهای پر از بیداری داشتم. اما از نوع دیگری.... نخوابیدن هایی که حاصلش اکنون فرزند سه ماهه ام سیناست...                                                 حالا مرا دختریست و پسری که باید نخوابیدن هایم را خرجشان کنم. شاید که این هم خودش نوع دیگری از قلندری باش. پس برایم طلب کنید آرمشی در بیداری را که من نیز خواهان آرامشتان در خواب و بیداری هستم...                                                                       

نوشته شده در تاريخ ۱۳۹۲/۰۹/۳۰ توسط سمیرا ابوترابی |

هی روزها در نزده وارد می شوند و هی زمان خودش را به در دیوار می کوبد ، باشد که کاری از پیش برده باشم.

داستان های نا نوشته می ریزند توی ذهنم. تا تهشان می روم اما دستم به قلم نمی رود برای نوشتنشان...

اطرافیان گاهی سراغی می گیرند و می پرسند که چرا به روز نمی شوی؟

می روم سراغ فایل های قدیمی تا یکی از داستان های خاک خورده ام را بتکانم و بگذارمش برای خوانندگانم اما باز هم انگار وسواسی هست که نمی گذارد تا خوب برقشان نیانداخته ام به جلوه بگذارمشان.

باشد... قبول دارم اینها همه بهانه اند... باشد... به زودی داستانی خواهم گذاشت... به زودی...


نوشته شده در تاريخ ۱۳۹۲/۰۷/۱۳ توسط سمیرا ابوترابی |
هی روزها در نزده وارد می شوند و هی زمان خودش را به در دیوار می کوبد ، باشد که کاری از پیش برده باشم.

داستان های نا نوشته می ریزند توی ذهنم. تا تهشان می روم اما دستم به قلم نمی رود برای نوشتنشان...

اطرافیان گاهی سراغی می گیرند و می پرسند که چرا به روز نمی شوی؟

می روم سراغ فایل های قدیمی تا یکی از داستان های خاک خورده ام را بتکانم و بگذارمش برای خوانندگانم اما باز هم انگار وسواسی هست که نمی گذارد تا خوب برقشان نیانداخته ام به جلوه بگذارمشان.

باشد... قبول دارم اینها همه بهانه اند... باشد... به زودی داستانی خواهم گذاشت... به زودی...


نوشته شده در تاريخ ۱۳۹۲/۰۷/۱۳ توسط سمیرا ابوترابی |
سال ها بود که کتاب پیرمرد و دریا لابلای کتاب های ریز و درشت کتابخانه ام خاک می خورد بی آنکه خوانده باشمش. سال ها بود که نگاهش می کردم و می گفتم: روزی می خوانمت...

این روزها را به خودم فرصت داده ام تا نیمه کاره ها را تمام کنم. یک فرصت تقریبا دو ماهه. یکی از این نا تمام ها خواندن پیرمرد و دریا بود. 

نبرد پیرمرد با ماهی در واقع نبرد پیرمرد بود با قسمت. با بد بیاری ای که به او نسبت داده بودند. خوشم نیامده بود و نمی خواستم تمامش بکنم. اما نمی توانستم اجازه بدهم در این فرصت دوماهه به جای تمام کردن کاری، یک نیمه کاره دیگر بر جا بگذارم. پس خواندمش... امروز خواندنش تمام شد و باور کنید خوشحالم از اینکه تمامش کردم...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۹۲/۰۶/۰۲ توسط سمیرا ابوترابی |

این هم یک داستان مجازی برای دنیای مجازی ام:

چت

امروز قرار است که ببینمش. بعد از شش ماه و نه روز و هفت ساعت. هفت ساعتش را همین حالا محاسبه کردم و از این لحظه به بعد تأخیرش هم به این زمان اضافه می‌شود. امروز قرار است که ببینمش و خودم را آماده کرده ام برای هر چهره ای یا هر برخوردی.

گفته که مرد است و نزدیک به چهل سال سن دارد. گفته که عینکی است و قدش نه خیلی بلند  نه کوتاه است. گفته که گاهی ریش می‌گذارد و گاهی هم نه. گفته... خیلی چیز ها گفته. اما حالا هر ثانیه که می‌گذرد با خودم فکر می‌کنم چقدر می‌تواند این گفته ها راست باشد. 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۹۲/۰۳/۱۳ توسط سمیرا ابوترابی |

شبهایی که بی خوابی به سرم می زند، با خودم کلی برنامه ریزی می کنم برای روزهایم: رمان نیمه کاره ام را تمام کنم... کتاب نیمه خوانده ی زیر تختم را به پایان برسانم... تصویر صورت دخترم را که حالا دوسالی از شروع کشیدنش می گذرد به سرانجام برسانم... مطلب جدیدی روی وبلاگم بگذارم... به چند نفر ایمیل بزنم... چند تا تلفن بزنم... با دخترم کاردستی درست کنم... 

فردا روز به شب می رسد و رویاها به واقعیت نپیوسته اند...

شب هایی که بی خوابی به سرم می زند چقدر زندگی می کنم در خیالم...

نوشته شده در تاريخ ۱۳۹۲/۰۳/۰۴ توسط سمیرا ابوترابی |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر

دانلود فیلم