بیقراری هایم را در سایه ی سنگین قلم نقاشی میکنم تا...

جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶
ن : سیدهادی موسوی

ترانه

تو نیستی و بدون تو
این خونه دیوونه شده
بازم یه پاییز دیگه
مهمون این خونه شده

از تو برام چیزی نموند
جز بوی عطرت توو خونه
موهاتو توو خواب میبینم
چقد خوابم پریشونه

هوای برگشتن تو
ابرا رو کرده بی هوا
بارون گرفته توو اتاق
بارونیه هوا... بیا.

دیدی هوا بارونیه
گفتی که چتر من نشو
هر جا میرم فقط تویی
از تو پره پیاده رو

تو نیستی و یه عمره من
بعد تو پاییز میپوشم
کنار نیومدم ولی
کنارمه همیشه غم

آخرِ بازیه ولی
من از تو دل نمی بُرَم
تو چن روزه رفتی؟ باید
برگای زردو بشمرم

#هادی_موسوی




یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
ن : سیدهادی موسوی

ترانه

 

شهرو با اون نگاه ریختی بهم 

واسه بجنورد رفتی چش غره

روو به من کردی با خودم گفتم

چاقو که دسته‌شو نمی‌بره 

 

روی شونه م برات لونه شدم

کار عاشق همیشه بی‌مزده

یک نفر گفت توی گوش چپم

قاصدک ها رو باد می‌دزده

 

تو که توو دست باد می‌رفتی 

جای دستام جون تکون دادم 

تو که رفتی درختا پژمردن

به تموم درختا خون دادم

 

تا مبادا که حس کنن رفتی

با تموم درختا خوابیدم 

عین هر شب به زور خوابم برد

عین هر شب ی خواب بد دیدم

 

خواب دیدم چشای شرجیتو 

روو به بجنورد میره چش غره 

روو به من کردی با خودم گفتم 

چاقو که دسته‌شو نمی‌بره

 

 

هادی_موسوی 

فروردین ۹۶

 

 




شنبه ۸ آبان ۱۳۹۵
ن : سیدهادی موسوی

خورشید وقتی بر دل این خاک تابید
از خاک، نام سبزِ دانشگاه رویید

چون لاله های سرخ،از خاکِ خراسان
روییده از هر سو جوانانی خروشان

از لاله های پاک دانشگاه بجنورد
سرسبز باشد خاک دانشگاه بجنورد

از بند آزاد است پای این پرنده
ایمان و دانش بالهای این پرنده

پرواز خواهد کرد روزی تا ثریا
این وعده، یعنی چشم امیدی به فردا

پاینده باشد نام دانشگاه بجنورد
در اوج باشد بام دانشگاه بجنورد

ای مادرِ دانش ... دانشگاه مادر
در سایه ی خورشید باشی علم پرور

فرهنگ و علم و معرفت در تو سرامد
از چشمهایت دانش و دین می تراود

پاینده باشد نام دانشگاه بجنورد
در اوج باشد بام دانشگاه بجنورد




سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳
ن : سیدهادی موسوی

تو اتفاقی... اتفاق اما نمی افتی

تو اتفاقی... اتفاق اما نمی افتی
در ذهن مخدوش وقایع جا نمی افتی

تو دافع قانون جذاب زمین هستی
چون جز به سمت عالم بالا نمی افتی

تو حاصل اندیشه ی بکر کدامین مغز
هستی که هرگز از سر دنیا نمی افتی؟

چون قند های نامکرر تازگی داری
که از دهان تلخ فنجان ها نمی افتی

تو ماهی و ما خون ماهی های این حوضیم
افسوس یک شب سر زده در ما نمی افتی

مانند این پروانه ی بی شیله و پیله
آیا تو هم در دام این گلخانه می افتی؟

.
سیدهادی موسوی - خرداد ماه 93 - نیشابور




یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۲
ن : سیدهادی موسوی

تنها تر از اینم که می بینی

سلام این روز ها حال و روز خوبی ندارم شایدم دارم... نمیدونم.
خلاصه اینکه... بگذریم... این هم شعر:
.
زخمی تر از آنم که می خواهی تنها تر از اینم که می بینی
بر گرده ام خنجر بکار ای دوست! تا گل کند روزی که تو اینی

از شانه هایت می روم بالا... از شانه هایم می روی بالا...
من شاخ و برگ خشک و زردت را... تو میوه ها را کال میچینی

تا می توانی زخم بگذارم! تا می توانی هی بیازارم!
تا می توانم دوستت دارم... چون جوجه در چنگال شاهینی

من در تو گم کردم خدایم را... با خود ببر دست دعایم را
من مرگ را پر می کشم در تو شاید که تو آن مرغ آمینی

#
پایان این قصه همین جاهاست - هرچند این حقم نبود اما -
تا پلک وا کردم شکستم داد چون شیشه ها را سنگِ سنگینی...
.
.
سیدهادی موسوی - شهریور 92 - نیشابور




سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۲
ن : سیدهادی موسوی

گل های سرخ پیرهنت را نفس بکش...

گل های سرخ پیرهنت را نفس بکش 
من باغبان ِ زخمی پیراهن تو ام

بگذار میهمان غروب لبت شوم
من عطر دم کشیده ی آویشنِ تو ام

من خمره ای شکسته و تو خونِ تلخِ تاک
آه ای شراب کهنه! من آبستن تو ام

کی می رسی که سخت مرا مبتلا کنی؟
کی می رسی؟ که تشنه ی نوشیدن تو ام

...........

آرام گر بگیر در آغوش سردِ من
آرامتر! بخواب! که من مدفن تو ام
.
.
.
سیدهادی موسوی - تیر ماه 92- نیشابور

 




شنبه ۱ تیر ۱۳۹۲
ن : سیدهادی موسوی

شیون خواهران من بود و...

شیون خواهران من بود و رقص خنجر میان کوهستان
ناگهان دستهای من لرزید خون چکید از دهان کوهستان
در سرم پیر مرد سوزن بان هی عوض می کند مسیرم را
با همین پاره سنگ می افتم مثل بختک به جان کوهستان

باد، هوهوی گرمِ لالایی، کودکی های من در آتش سوخت
تا در آغوش خود مرا خواباند فصل خرما پزان کوهستان

پدرم صخره ای پر از درد است ناگهان شانه هاش لرزیدند
قصه ی رفتن مرا آن شب تا شنید از زبان کوهستان

من خودم تشنه ام به خون خودم از خودم می گریزم اما باز
هر کجا می روم رفیقانم میدهندم نشان ِ کوهستان... 
.
.
.
سیدهادی موسوی - تیرماه 92 - نیشابور



یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲
ن : سیدهادی موسوی

تقدیم به پدران سرزمینم ایران

 

خود را از این زمانه ی نامرد پس بکش

سیگار تکیه گاه بدی نیست... پس، بکش!

 

پایم نمی کشد که بیفتم به پای تو

خود را در این معادله در دسترس بکش

 

ما را همه... همه... همه تحریم کرده اند

حالا بیا و دور تن من قفس بکش

 

بستند گر چه راه نفس را ولی پدر!

از من مگیر سایه ی خود را نفس بکش

 

قحطی که با وجود تو معنا نمی دهد

پای تمام مزرعه را تا ارس بــکــــــــش



سیدهادی موسوی - اسفند ماه 91 - نیشابور




شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۲
ن : سیدهادی موسوی

دل را به دریا می زنی اما نمی دانی...

"تنهایی" در اتوبوس چهل و چهار نفر است
"تنهایی" در قطار 
هزار نفر... 

"رضا بروسان" 
.
.
تقدیم به رضا بروسان 

دل را به دریا میزنی اما نمیدانی
اینجا کسی معنای باران را نمیفهمد

خورشید باش از نردبان بالا برو هر چند
این آسمان داغ خراسان را نمیفهمد

"تنهایی" من در قطاری جا نخواهد شد
وقتی کسی شعر "بروسان" را نمیفهمد
.
.
.
این شعر هم شبیه خودت ناتمام ماند 
.
.
.
سیدهادی موسوی - فروردین ماه 92 - نیشابور



سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۱
ن : سیدهادی موسوی

بسُرّان تیغ را...

هوایت رگ به رگ یک دم در این سلول دم کرده

بسُرّان تیغ را امشب که رگ هایم ورم کرده

  

تو از آیین چنگیزی... من از آیین آیینه...

و چشمانت که بیرحمانه با "من"ها ستم کرده

 

بپاشم بر تن دفتر که (( طرحی نو در اندازی))

من آن خونم که دستانت درون شیشه ام کرده


من آن پرچم که بی بادم -بروی میله افتادم-

تو آن جنگاور تنها که پرچم را علم کرده


بدم در لاشه ام یک دم مرا لبریز از خود کن

که بی تو زندگی هردم مرا سرشارٍ غم کرده...


.

.


سیدهادی موسوی - اسفند ماه 91 - نیشابور