زنده بودن نصف زندگیست

و اما . . .

امید داشتن همه زندگیست

دل نهادم به صبوري كه جز اين چاره ندارم

خودت را که به خدا سپردی

دیگر نگران هیچ طوفانی نباش

کشتی نوح را یک غیرحرفه ای ساخت

وکشتی تایتانیک را یک حرفه ای

قلمم راست بایست !

واژه ها گوش به فرمان قلم

همگی نظم بگیرید

مودب باشید

صاحب شعر عزیزی است به نام "پدر"

امشب از شعر پرم،کو قلم و دفتر من؟

آنقدر وسوسه دارم بنویسم که نگو

تک و تنها و غریبم !

تو کجایی پدرم ؟!

آنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو....

بس که دلتنگ توام،از سر شب تا حالا.....

آنقدر بوسه به تصویر تو دادم که نگو

جان من حرف بزن !

امر بفرما پدرم....

آنقدر گوش به فرمان تو هستم که نگو.....

کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست

آنقدر بی تو در این شهر غریبم که نگو

پدر ای یاد تو آرامش من

امشب از کوچه ی دلتنگی من میگذری....

جان من زود بیا....

بغلم کن پدرم

آنقدر حسرت آغوش تو دارم که نگو....

گفته بودی:فرزندم ! عاشق اشعار توام

ای به قربان تو فرزند..بیا دلتنگم

آنقدر شعر برای تو بخوانم که نگو....

پدرم....پدر خوبم

به خدا دلتنگم !

رو به رویم بنشینی کافیست

همه دنیا به کنار....

تو که باشی بابا !

دست و دلبازترین شاعر این منطقه ام

آنقدر واژه به پای تو بریزم که نگو....

گرچه از دور ولی ، دست تو را میبوسم

نه شعار است نه حرف

 

 

 

 

 

الهی

قدمهای گمشده ای دارم که تنها هدایتگرش تویی

دلتنگ تر از هر شب و هر روز شدم من

بی مهر پدر ، شمع پر از سوز شدم من

تقدیر مرا بی سر و سامان سپر کرد

محروم ز دیدار گل روی پدر کرد

سخت است که دیدار رود تا به قیامت

رویاست پدر ، آید از این در به سلامت

شب را به خیالش به سحرگاه رسانم

از حکمت الله دگر هیچ ندانم 



خدايا . . .
ساده از خطاهايم بگذر!
همانگونه كه ساده از آرزوهايم گذشتي . . .!


يك نگاهت به من آموخت، كه در حرف زدن

چشم ها بيشتر از حنجره ها مي فهمند.




   کهنه فروش داد میزنه چراغ شکسته میخریم….. کفشای پاره میخریم …. اسباب کهنه میخریم ….. بی اختیار دادزدم : کهنه فروش قلب شکسته میخری

دلم یخ میزندگاهی ، دراین سرمای تنهایی

 شبم قندیل میبندد از این یخهای تنهایی

 قلم آهسته می راند بر این خط بلند ، اما

 گمانم یاد می گیرد ز من انشای تنهایی . . .


از من تا من ، فاصله ایست که خود در آن گم شده ام . . .



خدایا خواستم بگویم تنهایم

اما نگاه خندانت مرا شرمگین کرد چه کسی بهتر از تو

در بدترین روزها امیدوار باش،

زیرا زیباترین باران ها از سیاه ترین ابرهامی بارند......


بــــــاور نمی كنم 
اینگونه عاشقـانه 
در مـن ، حبس شده باشی!! 
بگو با چه جادوئی 
مرا اینگونه نا عادلانه وقف خودت كردی؟

به این صبری که دارم من

به خودم میبالم

به وجود پر از عشقم به خدا

به دلی لبریز از احساسم

به خودم میبالم

می کنم شکر خدا

که خدا داده به من

حس اشعار نهان

به خودم میبالم

من به این ذوق قشنگ

و به این حس عجیب

و به اشعار پر از احساسم

به خودم میبالم

بهتر از آنچه که گفتم در شعر

بهتر از این دارم

به خدا میبالم


خسته از تمام جهان
به خـــــــانه برمی گردی
در را که باز می کنی
چراغ را که خودت روشن می کنی
یعنی تـنـهــــــــــایی…


خـدایـا...

یــادت هسـت؟

دستشو گرفتـم آوردم پیشــت گفتــم:

مــن فقـط اینـو میـخـوام!

گفـتی:ایـن نـه!

بهـتر از ایـنو واســت گـذاشتـم کنــار...

پـامـو کـوبیـدم زمیـنو گفـتم:مـن همیـنو میـخـوام!

آروم تــوی گـوشـم گفـتی:آخـه اون ازم  قـول یکـی دیگرو گـرفـته!



من و تو از همان روز اول،
محکوم به از دست دادن بودیم!
تو، همان یک ذره احساست را…
و من…
تمام زندگی ام را!

شخصی را به جهنم می‌بردند.

در راه بر می‌گشت و به عقب خيره میشد.

ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد.

فرشتگان پرسيدند چرا؟

پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد ….. او اميد به بخشش داشت

تو را هیچ گاه آرزو نخواهم کرد !

تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی

نه با آرزوی من …


خدای قشنگم سلام ....

منو به من برگردون

قسم به ذات ِ مقتدر و توانای تو

قسم به رحمت ِ بی انتها و همیشگی ِ تو

کمک کن

سخت ؛ پریشانم ...


و تو ای مهربانم مرا یاد کن ، آن دم که خدا را تلاوت

میکنی

شاید به صداقت قلب پاکت ، من نیز اجابت شوم . . .

خدایا !

من چیزی نمیبینم .

آینده پنهان است.

ولی آسوده ام ،

چون تو را می بینم

و تو همه چیز را . . .


من از غروب بی صدا

از این فاصله های سرد

ز روزگار خسته ام

من از ضمیر منو تو

من از ضمیر جمع ما

ز روزگار خسته ام

من از غم تنهایی

از این همه خاطره ها

ز روزگار خسته ام

من از عشق ساکت و سرد

از این همه غصه و درد

ز روزگار خسته ام

من از دروغ روزگار

خاطره های یادگار

از این همه طعنه زدن

ز روزگار خسته ام

از این صبوری زیاد

در این وجود خسته ام

به یادگار خسته ام

ز روزگار خسته ام



پروردگارا
 
به من بیاموز

دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند
 
گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غم مرا نخوردند
 
لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواخنتند
 
و عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند.



آسمـان هـم کـه بـاشی

بـغلت خـواهــم کـرد …

فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش

هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …

پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو

دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…