دلی شکست...

17)

دوشنبه صبح ساعت 8-  13 آبان 1392


من از آنسوی آیینه می آیم،

من از بغض، 

از دل شکستن،

من از... دل... می آیم،

اگر تنبیهت بغضی است

پشت این سکوتهای بغض آلود،

می پذیرم... با جان و دل...

کدامین واژه ها را بدرم

که تسکین دهد این دلت را ...

چه فریاد زنم

که دمی بیاساید این سکوت بغض آلود!

. . .

آهسته به استقبال سکوتی مرگ آور می آیم!

تا تو سکوت میکنی من از این جهان گریخته ام!

از خودم،

از تو،

از این جهان!

من ستاره می خواهم،

جای من دیگر... اینجا،

در این زمین سرد،

در این زمین یخی ،

در این دلهای نازک،

جای من...

جای من اینجا نبود،...

می گریزم به آسمان!

من گم شده ام،

آواره شده ام!

از من چه می خواهید؟!

می گریزم به آسمان!...


پس نوشت:

+ با من مدارا کن/ بعدها ... /دلت برایم تنگ خواهد شد! (سید علی صالحی)

+ چایت را بنوش/ نگران فردا نباش/ از گندمزار من و تو/مشتی کاه میماند برای بادها (نیما یوشیج)

+ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻪ ﺵ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ؟/ ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ/ ﺁﺏ ﺩﻫﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﻡ .../ » ﺩﻭﺳﺘﯽ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺳﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺖ (ﺭﻭﯾﺎﯼ ﺗﺒﺖ / ﻓﺮﯾﺒﺎ ﻭﻓﯽ)

+ آموخته ام که وابسته نباید شد/ نه به هیچ کس، نه به هیچ رابطه اى/ و این لعنتى، نشدنى ترین کارى بود که آموخته ام! (گریز دلپذیر، آنا گاوالدا)

+ گفت: تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن/ پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟/ گفت: یعنی ایجاد علاقه کردن و این چیزی ست که این روزها پاک فراموش شده/ پرسید: راهش چیست؟/ گفت: باید صبور باشی... خیلی صبور. (شازده کوچولو - آنتوان دوسنت اگزوپری)


ادراک...

 

16)

دوشنبه عصر ساعت 17 -  6 آبان 1392

 

ادراک زمین را می شمرم

تک به تک

آیینه به آیینه

سکوت به سکوت...

مهر سکوت را

زین سنگواره لب سرد ساکتت بردار

از این نگاه سرد

با چشم های سنگی تو

دلگیر می شوم...

 

من حتا از این ثانیه های آبکی هم

خوابم نمی گیرد

یادم باشد

باید از تک تک آدمها بگذرم

همه شان را و خاطراتشان را

یک به یک

وجب به وجب

سمت به سمت

و مرور کنم

فراموشی را.

از انحنای نداهای کج

کجا ندای مرا پیدا کرد

 

می روم رو به سمتی که آفتاب نیست

آینه هم نیست

و غبار می گیرد این دلم

در هوای بی هوایی یادها.

چقدر حوصله ام سنگین است

چشم فرو می بندم از حزن سنگینی که

این روزها را در می نوردد

هوای حوصله به گمانم ابری است

ببار دیگر...

طاقتم نیست!

 

کاش میشد از کنار آدمها، از کنار همین آدمها بی تفاوت گذشت و گذشت! مگر می شود "بدرود" شد و رفت!

 

پس نوشت:

+ اشعار آبی رنگ از رویایی.

+ اشعار قرمز رنگ از حمید مصدق.

+ در آب دانشی است، وقتی که می رود (رویایی)

 

سنگی شویم...

 

15)

یکشنبه صبح ساعت 8:50 -  22 مرداد 1391

 

از این همه تکرارِ صبر خسته ام...

 

من اولین کسی هستم که،

در دایره صدای پرنده ای بر سرگردانی خود خندیده است!

من اولین سیاه مستِ زمینم!

 

میخواهم آسمان بدَرَم

زمین بشکافم

ماه را آواره کنم

ستاره را بیاویزم به روز...

 

ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود!

ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود!

ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود!

. . .

چه اوقات سختی که بر من گذشت!

گواهِ دلِ ریشِ من، ماه بود!

. . .

اصلا...

اصلا قهر کنید با من

همه قهر کنید...

 

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست...

 

آه را من به دریا آموختم! ...

 

آسمان و زمین،

ماه و ستاره میخواهم برای چه...!

 

... جهان به کابوسی مانند است

و ظاهرا این کابوس هولناک

تاوان گناه هولناک تری است! ...

 

نوش کام خودتان ...

 

اینجا نیز،

حرفی به ارزش یک لیوان آب خنک

به دست دلی نمی رسد!

 

. . .

بگذارید نفسی بکشم

از این هوای آرامش ...

از این ممنوع ...نه!...

دیگر هیچ خدایی

از پهنه، مرا به گردنه نخواهد رساند

و آسمان غبارآلودِ این دشت را

طراوتِ هیچ برفی تازه نخواهد کرد!

... سال های سال است که از آسمان خوابم پرنده ای نگذشته است!

 

ای روزهای سخت ادامه!

از پشت لحظه‌ها به در آیید!

 

سنگ می شوم...

سنگی می شوم

دیگر در این هوای مضمحل

زیست بکار نمی آید

تنفس کار بیچارگان است...

... سپهر را من نیلگون شناختم!

چرا که همرنگ هوس های نامحدود من بود!

خدا، کران بیکرانه شکوهِ پرستش من بود!

و شیطان، اسطوره تنهایی اندیشه های هولناک من!

 

. . .

آرامش سنگینی دارد سکوتِ سنگ...

سنگ شویم...

سنگِ رنج، سرانجام یاقوت خواهد شد!

 

انگار این سالها که می‌گذرد

چندان که لازم است

دیوانه نیستم

احساس می کنم که پس از مرگ

عاقبت

یک روز

دیوانه می‌شوم!

 

... آن روزها من- درحسرتی مجهول-

سهم گندم خود را به بلدرچین های گرسنه می بخشیدم!

... و به یاد دارم که به جای کشتن مارها

از پاهایم مراقبت می کردم! ...

 

 

پس نوشت:

+ اشعار آبی رنگ از حسین پناهی.

+ اشعار قرمز رنگ از قیصر امین پور.

+ سردرگریبانی بشر جاودانه باد!/ آمین! (حسین پناهی)

+ ما ساکنان این خرس گسترده/ همه سرماخورده یک زمستانیم! (حسین پناهی)

+ با غلتی خود را در آغوش کابوسی دیگر می اندازم ... (حسین پناهی)

+ باید به بی‌تفاوتی واژه‌ها/ و واژه‌های بی‌طرفی/ مثل نان/ دل بست/ نان را/ از هر طرف بخوانی/ نان است! (قیصر امین پور)

دل را حراج کرده ام برای مرگ...

 

14)

یکشنبه شب ساعت 21:30 -  8 مرداد 1391

 

چند صباحی است که در بازار پر رونق دل شکستن ها

حجره ای باز کرده ام بس وسیع

در کنج حجره

گَرد گرفته

می گرید

بیهوده نیست

که ابرها در چشمان من

یقین می‌کنند

که آسمان جای

پرواز نیست...

 

... زلیخای بی رحم پاییز

دریده‌ست پیراهن من...

 

. . .

مانع کسب نشوید

دل را حراج کرده ام برای مرگ...

... می خواهم رها شوم

از آمدن تو خبری نیست

پس

روی سنگ فرش سرد زمستانی

می نشینم

نگاه می کنم

مرگ در میان بوته های خاموش گزنه

گم شده است.

 

. . .

تنها چیزی است که می فروشم...

... شما

گریستن بی دلیل در آستین خویش را

از من گرفته اید.

باران پشت پنجره نیز سعی می کند پنهان و پوشیده ببارد.

. . .

... شبی، شبی شاید آسمان گرفته این همه عزا

آوازهای آفتاب سفر کرده ما را

به یاد آورد.

 

. . .

سکوت سنگینی است

از برای غم خوردن

... کفاف می‌دهد که بیفتم

از رکاب نفس‌هام

بی‌نیزۀ آه و

بی خنجر فریاد.

 

. . .

غمش را من خورده ام

دل را تو بردار...

 

 

پس نوشت:

+ اشعار قرمز رنگ از سیدعلی صالحی.

+ اشعار صورتی رنگ از عبدالجبار کاکایی.

+ اشعار سبز رنگ از رحمت حقی پور.

+ اشعار آبی رنگ از احمدرضا احمدی.

+ کجایی؟/ که از جهان آدمیان/هر چه دورتر می‌شوم/نزدیکتر/به تو می‌آیم (رحمت حقی پور)

+ خار ناچیزم، مرا در بوستان مقدار نیست/اشک بی‌قدرم، ز چشم آشنا افتاده‌ام/تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار/برگ خشکم، در کفِ باد صبا افتاده‌ام (رهی معیری)