به بهانه نشر کتاب دا لالای رهدار
به نام مادرانی که لای لایشان جاوادنه شد در دا لالای رهدار...

به نام مادرانی که لای لایشان جاوادنه شد در دا لالای رهدار...

شو چله دِه لُرِسوُ
(شب یلدا در لرستان)

ای شو دِه لری اِسمِش هیسا: چله، توُکِ چِلَه یا اول قِهاره یَنی اولِ زِمِسو.
(این شب به لری اسامی دیگری هم دارد: چله، اول چله، یا اول قهاره یعنی اول زمستان)
ایچِه یه رَسمی هیسا وِه اِسمِ "شال دُرکِنی" که جوونیا و نوجوونیا میرَن سَر بون و شالی، گلونی ای دُر میکَن و شعر موهونَن.
(اینجا در لرستان شب چله رسمی وجود دارد به نام "شال دُرکِنی" (آویزان کردن شال) که جوانان و نوجوانان به پشت بام ها رفته و شال یا گلونی (روسری یا سربند زنان لر) را از خانه های مردم آویزان می کنند و شعر مخصوص این شب را می خوانند).
همسایا هم دِه مینِه او شال یا گلونی هر چی داشته بان می ریزن یا میوَنَن، یعنی میهان شوم و آذوقَه خوشونو وا بقیه تقسیم بَکَن.
(همسایه ها هم در این شال یا گلونی هر چیز خوردنی که داشته باشند را می ریزند یا می بندند به آن شال یعنی می خواهند آذوقه این شبشان را با دیگران تقسیم کنند)
ده ای شو همه دور هم جم موئَن و فال چل سِرو مِیرَن و «گنم شیر» و کشمش و کنجد و شاهدونه و ... موهورَن.
(در این شب همه دور هم جمع می شوند و یک فال لری به نام "چل سِرو" می گیرند و گندم بو داده شده و کلا آجیل ها و میوه های مختلف را با هم می خورند).
در این فایل صوتی متن بالا رو با صدای خودم شرح دادم و شعر مخصوص شب چله، که در زیر آمده است را نیز خوانده ام:
متن شعر به لری و برگردان پارسی:
چـِـلَه بونیتو بچو وا یک رِموُ لُوِئِه بوُ (بچه ها ترانه شب چله را بخوانید و با هم برویم لب بام)
دُر بکیم گلونیموُ کشمش بونَن دِش سیمو (گلونی هایمان را آویزان کنیم تا درونش برایمان کشمش بریزند)
اِمشو اول قِهارَه خیر دِه هوُنَت بَوارَه (امشب شب یلداست خیر به خانه ات ببارد)
نون و پنیر و شیرَه کیخا هُونَت نَمیرَه (نان و پنیر و شیره، سرپرست خانواده ات هرگز نمیرد)
اِمشو اول قِهارَه کـَـت و گلونی وِه هارَه (امشب شب یلداست، گلونی های همه از بام ها آویزان است)
نَم نَمِ بارو میوارَه صِحاو هُونُه بیارَه (باران نم نم می بارد، صاحب خانه بیدار است)
اِمشو اول قِهارَه خیر دِه هوُنَت بَوارَه (امشب شب یلداست خیر به خانه ات ببارد)
نون و پنیر و شیرَه کیخا هُونَت نَمیرَه (نان و پنیر و شیره، سرپرست خانواده ات هرگز نمیرد)
اِمشو اول قِهارَه بعدِ زِمِسوُ وِهارَه (امشب شب یلداست، بعد از زمستان بهار است)
چی ای بِه کوُشکَه بیارَه کِرَمِت بیشمارَه (چیزی بدهید به کوچکترین فرزندتان بیاورد، کرم شما بی نهایت است)
اِمشو اول قِهارَه خیر دِه هوُنَت بَوارَه (امشب شب یلداست خیر به خانه ات ببارد)
نون و پنیر و شیرَه کیخا هُونَت نَمیرَه (نان و پنیر و شیره، سرپرست خانواده ات هرگز نمیرد)
شعر بالا را با نام "اول قهاره" را جناب آقای فرج علیپور خوانده که فایل ویدئویی آن را می توانید از اینجا مشاهده کنید.
سمانه غلامی
دوشنبه 30 آذر 1394
زن لر "هوره" بخوان،
شیون کن،
و با سرانگشتان پینه بسته ی قرن ها
صورت بخراش،
"اَسرَت" را بیفشان به روی صورت خراش خورده ات
که با خون ِ چکیده از خراش صورتت
سوز دل را صد چندان کند!
بخراش "دا"
بخراش
و "گلونی" بر باد بده
که این زخم هزاره ی تاریخ
درمانی ندارد...
اندوه هزار ساله قومم در چهره ات هویداست...
بخراش "دا"...
بخراش...
پس نوشت:
+ این تصویری از یک زن لر است با روسری محلی (گلونی Golvani) که با سرانگشتان هر دو دست صورت می خراشد، زنان لر در سوگ عزیزان در مراسم ختم (چمرونه) با اندوه فراوان صورت می خراشند و آوایی سر می دهند که حاوی اشعار و گفته های غمگنانه ای است که به آن "هوره" (Hoora) گفته می شود.
+ اَسر: اشک
+ دا: مادر
(سمانه غلامی)

عجب صبری خدا دارد...
آه... چگونه بنویسم!
دلم به درد آمده...
مطلبی با چند عکس از دوستم خواندم که دلم را بشدت به درد آورد. هر چه فکر کردم که به دلیل مسافت زیاد از من چه کاری برمی آید برای آنها انجام دهم چیزی به ذهنم نرسید جز اینکه این مطلب را به هر نحوی که شده رسانه ای کنم! منتظر مطلب کامل با عکسهای مربوطه بودم و وقتی فردای آن روز به دستم رسید با این جلمه در جای خود میخکوب شدم: الان هم بهم گفتن خانمش فوت شد!
تا همین الانش هم با کمک های مردمی زنده مانده اند!! ای مسئولین چگونه شب را آرام سر بر بالین می گذارید؟!!!

32)
سه شنبه صبح ساعت 12:00- 13 آبان 1393
اَر وِلاتی تَــش بِــیرَه تو دلِت چِرکین نَکو
اَر خَزونی، دل گرونی، تو غمِت پنهون نَکو
تَش بَـزِه دِه کـُـل وِلات وا اَسر و آهِت، وا غمِت
هِه چـِنو غمگین نَشی، دردِ گرونِت جَم نَکو
کِه زِنـِی دَسِ دلِت مِـیرَه وِه ناز و وا ادا
روزگار تَش میزِنَه دِه یاد و نومِت بی دوا
هِه سی خوُت خوش با، دلِت وا خوشیا زِنَه بَکو
تا چِنی غم جَم بَکـَـه بارش، او سوزش وا ادا
33)
سه شنبه صبح ساعت 12:00- 13 آبان 1393
تو چی برفی مِه بارونِم
تو چی دردی مِه درمونِم
نگوُتِم دردمِه سی تو
چی بی درمون و سامونِم
سومین همایش ملی کله باد
29 مهر 1393 - خرم آباد
سالن اجتماعات دانشکده اقتصاد دانشگاه لرستان
حدود 120 مقاله به همایش رسیده بود که حدود 10 مقاله در بخش سخنرانی و 18 مقاله در بخش پوستر پذیرش شده بود.
مقال من هم با عنوان "اسطورگی زنان در ادبیات بومی" در بخش پوستر پذیرش شد که در عکس ها موجود می باشد. البته در همایش قبلی هم مقاله من پذیرش شده بود.
اعلام نتایج داوری مقالات در سایت کله باد
لینک دانلود مقاله من با عنوان "اسطورگی زنان در ادربیات بومی"
دو شاهنامه خوان مطرح کشور و همشهری خودم به نام جناب آقای مجید توسلی و بهزاد پاکدل هر کدام جداگانه هنرمندی کردند.
ایولا شیره پیا (شیر مرد) آقای مجید توسلی عزیز. ایشون در تفسیر شاهنامه و شاهنامه خوانی رو دست ندارند، هر کسی حتا اساتید مطرح نمی تونن با ایشون مناظره کنند چون کم میارن!!
خلاصه همایش بسیار خوبی بود جای همگی خالی...

عکس ها از: سمانه غلامی
گزارشی از کنسرت های بومی محلی در دژ شاپورخواست به مناسبت هفته گردشگری
خرم آباد، یکشنبه و دوشنبه شب (5 و 6 مهر 93)، دژ شاپورخواست (قلعه فلک الافلاک)
عکسها و فیلم ها از: سمانه غلامی.


درود.
مشابه سال گذشته مقاله من با عنوان «اسطورگی زنان در ادبیات بومی» در همایش ملی کله باد پذیرفته شده است و تا 25 مهر ماه سال جاری باید پوستر را تهیه و به همایش ارسال کنم. امیدوارم بر خلاف سال گذشته امسال بتوانم در همایش حضور داشته باشم. بعد از همایش لینک مقاله را در وبلاگ قرار می دهم.
و ای کاش می توانستم دمار از این روزگار لعنتی درآورم،
و ای کاش می توانستم زندگی را به رگ های پینه بسته ای بازگردانم،
و ای کاش می توانستم بغض تمام تاریخ را در گلوی تو خشک کنم،
و ای کاش می توانستم لحظه ای از سکوت سرشار این بغض غمگین رهایت کنم،
و ای کاش می توانستم ... فریاد شوم در گلوی این روزگار...
و لاجرم یک روز
سینه آسمان را می درم،
سر می کوبم به دریا،
و ستاره ها را آواره زمین می کنم!
و نفس باد را می کـُـشم.
من از تنگنای تاریخ بغض هایت را جمع می کنم و
همه شان را به خورد روزگار می دهم،
پنجه در قلبش می کشم
و خراش عمیق احساست را رگ به رگ،
برهه به برهه
نفس به نفس
جبران خواهم کرد!
من شادی های بی سبب اش را گرو می گیرم!
تا سینه اش از حجم بغض های چرکین و دردآلود بترکد!!
حال ببین!!
من هم اکنون بغـــض تاریـــخـــم...
. . .
وقتی مادری به بن بست می رسد، آگاهانه خود را فنا می کند...
چه حقیقت تلخی...
پس نوشت:
+ دردنامه سیدا را از سایت لور، سایت یافته و وبلاگ جناب قاسمی بخوانید.
+ این همه دم از حفظ فرهنگ بومی و قومی زده می شود ولی در عمل به واقع هیچ کاری صورت نمی گیرد و البته با دلایل بی اساس جلوی این کار هم گرفته می شود. نمونه اش همین اسم سیدا (سی: برای/ دا: مادر) که شوربختانه سازمان ثبت احوال به راحتی از پذیرش چنین اسم زیبا، با معنا و بومی/محلی امتناع کرد! به همین راحتی! حال بگویید روز زبان مادری بگذاریم، جشنواره فلان آیین های بومی/ محلی، به فرزندان و بچه های مدرسه زبان بومی خود را بیاموزیم و ... چه تاثیری دارد وقتی در عمل هیچ اتفاقی نمی افتد؟! وقتی خانواده ها با اشتیاق سعی در نامگذاری فرزندان خود به اسامی بومی/ محلی که نشاندهنده فرهنگ غنی قوم مزبور است، دارند و برای ثبت اسم مربوطه دردسرهای زیادی باید تحمل کنند، پس چگونه باید فرهنگ بومی خود را حفظ کنند؟!! نامی مثل سیدا چه منع قانونی داشت که برای ثبت آن موافقتی صورت نگرفت؟! مسئولین باید جوابگو باشند. فقط باید گفت جای بسی تاسف است...
کردستان عراق - 1389
دانلود مقاله "گذري بر ابعاد مختلف شخصيتي و شعري باباطاهر"
نویسنده: سمانه غلامی