سکوت میکنم! نه اینکه دردی نیست.
گلویی نمانده برای فریاد...
این روزهامیگذرد
امامن ازاین روزهانمیگذرم...


بمیــــرم من
فهمیدم نمی مانی . . دیدم می روی . .
رفتی ...
باز هم ایستاده ام نگاه میکنم
آخرم میکشد مرا این غرور لعنتی . . .

برای عشق گریه کن ولی کسی رو به خاطر عشق به گریه کردن ننداز :
عشق بازی کن اما هرگز کسی رو با عشق به بازی نده

بی ادعا بر عشقمان ماندم
تو بگو...
با کوله بار ادعایت کجا رفته ای؟!!

دوست داشتن کسی که
هیچوقت
هیچ زمان
سهم تو نخواهد شد


که " مرد گریه نمی کند "
گاهی آنقدر بغض داری
که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…

راه آسمان باز است ، پر بکش
او همیشه آغوشش باز است ، نگفته تو را می خواند
اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .

تنهايـے
تاواטּ همـﮧ نـﮧ هآيے است کـﮧ نگفتمـ تا בل کسے نشکنـב !
همـﮧ محبتهايے کـﮧ زياבے هـבر בاבم تا בلے رآ بـﮧ בست آورم !
همـﮧ בوستت בارم هاے آبکے کـﮧ جـבے گرفتم ...!!
همـﮧ ساבگے کـﮧ בر اين בنياے هزار چهره خرج کرבم ! تنهايـے ......

رویا هایم را میگذارم پشت در
بیچاره رفتگر
چه بار سنگینی دارد امشــــــــــــب

خاطـــــــــــرات بی هــــــــوا می آیند
گاهی وســـــــــط یک فــــــــــکر…
گاهی وسط خــــــــــیابان!!!
ســـــــــــردت میکنند؛ داغـــــــــت میکنند خاطـــــــــرات تمـــــــــام نمیشوند…
تمامـــــــــت میکنند

دلــــــم
مـــــــرد میخـــــواهـــــــد
نابینـــــــا
خط بریـــــــــل بـــــــدانـــــد
فصـــــل به فصــــل
تنـــــــــم را بـــــــخوانــــــــد
بازیهای ادبـــــیام را کشف کنــــــــد
دستـــــــش را بگیـــــــــرم
بازو بـــــه بازو
دنیــــــا را برایـــــــــش تعریف کنـــــــم
چشمش شـــــوم
عصایـــــش
و تــــــــمام زشتــــــــیهای جهــــــــان را
بـــــــــرای او
از قلم بیانـــــــدازم
غرق
آدمی که غرق شود قطعا می میرد …
چه در دریــــــــــــــا
چه در رویــــــــــــــا

زمستان
آه …
زمستان چقدر زیباست …!
می پسندم زمستان را که معافم می کند ،
از پنهان کردن دردی که در صدایم میپیچد و اشکی که در نگاهم میچرخد ،....
و به همه می گوییم سرما خورده ام...!

تو را سطر به سطر می نویسم و واژه به واژه به دنبالت می گردم
تا تمام دلتنگی هایم را به تو بگویم





میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد . . .